<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های masoud</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1masoud1</link>
        <description>linkedin.com/in/masoud-mahmoodzadeh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:10:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41843/avatar/ckDje3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>masoud</title>
            <link>https://virgool.io/@1masoud1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا بحث کردن فایده ای دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@1masoud1/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-oc86hooawbpv</link>
                <description>چند وقت پیش یه دوست عزیزی ازم پرسید:فایده این بحثی که باهم داشتیم چی بود؟!این سوال یه گوشه ذهنم کنار بقیه سوالات جا خوش کرد و بهانه ای شد که بیشتر در مورد بحث کردن کنجکاو بشم، تا اینکه بر حسب اتفاق چند روز پیش به لطف اپلیکیشن «طاقچه» یکی از نوشته های شماره 24 «فصلنامه ترجمان» رو خوندم که تقریبا همون سوال دوستم رو پرسیده بود: «آیا بحث و جدل فایده ای هم دارد؟!»از یه طرف خوشحال و کنجکاو شدم که با این مطلب مواجه شدم چون حدس میزدم اون مطلب میتونه جواب قبلی من رو تایید و یا بسطش بده و از یه طرف ترسیدم! چون ممکن بود جواب قبلی من رو رد کنه و من رو با اشتباهم روبرو کنه! و کیه که از چشم تو چشم شدن با اشتباهش نترسه و خجالت نکشه؟!احتمال زیاد واسه هممون پیش اومده که با یکی از اعضای خانوادمون، دوستمون، همکارمون بر سر یه موضوعی، یه عقیده ای، یه باور دینی یا سیاسی، اجتماعی و حتی شغلی اختلاف نظر داشته باشیم، اختلاف نظری که حتی در نهایت به یه نقطه مشترک و به یه توافق منجر نشده! این مطلب از «فصلنامه ترجمان» میتونه تصویری متفاوتی از بحث کردن بهمون بده و کمکمون کنه که شاید بتونیم بهتر و موثر بحث کنیم!این مطلب در واقع گفتگویی با «یان لزلی» نویسنده و روزنامه نگاری هست که در حوزه روانشناسی، رفتار انسانی، فرهنگ و تکنولوژی فعالیت داره و نوشته هاش در مطبوعات مطرحی چاپ شده و کتاب های خوبی هم در همین زمینه نوشته.چکیده ای از گفتگوی «یان لزلی» که از کشمکش و بحث در روابط عاطفی و شغلی با نگاهی مثبت و سازنده میگه:کشمکش بخشی از هر رابطه هست و بودنش مایه تاسف نیست، مخالفتِ آشکار روابط رو تقویت میکنه، رابطه رو زنده نگه میداره و باعث رشد اون میشه، کشمکش یعنی اطلاعات، ما در جر و بحث یاد میگیریم که طرف مقابل واقعا چه فکری داره، چه احساسی داره و این باور، که مناظره ها و مخالفت های ما باید فوق عقلانی باشه واقعا چندان مفید نیست! گاهی با توجه به میزان عصبانیت فرد مقابل میشه فهمید چقدر براش مهم هستیم! در بحث ما میتونیم مدل ذهنیمون از شریک عاطفیمون یا هر کسی که داریم با او بحث میکنیم رو به روزرسانی کنیم. خیلی خوب میشه که روابط عاطفی و کاری ما جوری باشه که به مخالفت آشکار بها داده بشه چون اگه بخوایم از تنش ها و تفاوت ها اجتناب کنیم، اونا از بین نمیرن بلکه به پرخاشگری منفعلانه تبدیل میشن و این چیزیه که روابط رو تحلیل میبره. ما با بحث نکردن، از فکر، اطلاعات، تجربه و بینش دیگران محروم میشیم. عقل، تکامل یافته تا به ما کمک کنه بحث کنیم، ادعاهای خودمون رو مطرح کنیم و اونا رو به خزانه فکری عمومی منتقل کنیم بعدش بقیه میتونن ادعاهای بهتری مطرح کنن و ادعاهای ما رو مغلوب کنن، کارکرد عقل همینه که فرضیه های زیادی مطرح کنه و از طریق فرآیند انتخاب داروینی، قوی ترین استدلال ها باقی میمونن و ضعیف ترین استدلال ها از بین میرن، ما به خودی خود متفکرای خوبی نیستیم و اتفاقا متفکرای پرنقصی هستیم، دانشِ همه ما کمتر از اون چیزیه که فکر میکنیم، خیلی چیزها هست که نمیدونیم یا کم میدونیم یا کاملا اشتباه میدونیم، ما همیشه به دانش دیگران نیاز داریم چون جمعی فکر میکنیم، پس مخالفت و کشمکش یکی از مهمترین راه هایی هست که از این طریق سهم کوچکی را به خزانه فکری عمومی وارد میکنیم و همزمان هوش و بینش خود و دیگران رو افزایش میدیم.«یان لزلی» از نلسون ماندلا برامون میگه از اینکه سالها زندانی بوده و بعدا به قدرت میرسه و رهبر سیاسی میشه و از این میگه که چطور با همون کسایی که بیست سال اونو از دیدن فرزندانش محروم کردن، دوست میشه!! از این میگه چطور با همونایی که بهش آسیب زیادی زدن سر یه میز میشینه، با صداقت و صراحت حرفشو میزنه و حرفای اونا رو هم میشنوه، بهشون اعتبار میده، دلگرمی میده و به توافقی میرسه که خیر جمعی رو به دنبال میاره.«یان لزلی» میگه که رفتار شما بر رفتار دیگری تاثیر میذاره، اگه خشمگین بشی طرف مقابل هم خشمگین میشه، اون از تفاوت مخالفت کارآمد و ناکارآمد بهمون میگه، از تنوع دادن به لحن و استدلال برامون میگه و از تاثیر مثبتش در روند گفتگو.«فصلنامه ترجمان» در شماره 25 مطلب دیگری از «یان لزلی» با عنوان «گفتگو جنگیدن نیست» چاپ می کند:ما انسان ها مجهز به ابزاری به نام عقل هستیم که بزرگترین موهبت بشریت و مایه فخر تکامل انسان است، ولی عقل عملکرد ضعیفی دارد و ابزار ناقصی است یا حداقل در ظاهر این طور است، ما کلی سوگیری داریم، به خصوص سوگیری تاییدی، یعنی فقط متوجه چیزهایی میشویم که با باورهای قبلی مان همخوانی دارد و چیزهایی را که در تضاد با این باورهاست یه جورهایی نادیده میگیریم. ما تفکر اشتباهی در مورد تعقل داریم، خیال میکنیم تعقل چیزی است که فقط توی مغز اتفاق می افتد، در حالی که تعقل بین افراد اتفاق می افتد، تعقل یک فرآیند تکاملی است و باید گروهی انجام شود و در گروه کاملا منطقی است که همه بخواهند دیدگاه خودشان را ارائه بدهند، در این حالت استدلال ها و دیدگاه های مختلف کنار هم قرار میگیرند قوی ترین استدلال ها باقی میمانند و ضعیف ترین ها کنار میروند. تعقل و تفکر ذاتا تعاملی است. ما جوری تنظیم شده ایم که اختلاف نظر علنی را تهدیدی در قبال خودمان و هویتمان ببینیم حتی وقتی که هیچ ربطی به هویتمان ندارد، در خیلی از بحث ها ما میخواهیم برنده شویم تا تهدید را از خودمان دور کنیم، وقتی چنین اتفاقی بیوفتد هیچ خیری از اختلاف نظر درنمی آید چون دیگر اختلاف نظرمان مربوط به آن موضوع اصلی نیست و فقط گرفتار نبردی بر سر منزلت شده ایم. برای عبور از این نگاه ما باید یه فرهنگ به وجود بیاریم که ایرادی ندارد با هم اختلاف نظر علنی داشته باشیم، وقتی این اصل رو بپذیریم و همه هم به آن عادت کنن، این حالت باعث رهایی می شود. ما باید سعی کنیم این فرهنگ رو به وجود بیاریم که اتفاقا خیلی هم شدنی است. به جز محل کار که علنی کردن اختلاف نظرها ایرادی ندارد، برای زندگی زناشویی و رابطه هم می شود همین کار را کرد، اگر به آن عادت کنیم خیلی روابطمان را تقویت میکند. خیلی وقت ها که با کسی اختلاف نظر داریم در واقع میخواهیم نظر خودمان را به کرسی بنشانیم، همه اش میگوییم ببین، من باهوش تر از تو هستم، حالا گوش کن تا حالی ات کنم! انگار به طرف مقابل میگوییم تو خنگی یا خوش خیالی پس گوش کن تا برات توضیح بدم! اگر این نگرش را دارید، اگر این کار را کنید، بقیه را از خودتان می رانید، هر چقدر که مستقیم به فردی بگویید دارد اشتباه میکند، احتمالش بیشتر است که روی دیدگاهش پا فشاری کند و حالت دفاعی بگیرد، پس کارتان نتیجه عکس دارد و اثر «واپس زدگی» ایجاد میکند. اینکه بخواهم در گفتگو باهوش تر از فرد مقابل به نظر برسم، هدف اشتباهی است، هیچ وقت نباید آگاهانه تلاش کنیم در گفتگو خودمان را باهوش نشان دهیم، همه ما گاهی این کار را میکنیم اگر پیش کسی باشیم که بخواهیم تحسینش را جلب کنیم، تلاش میکنیم خودمان را باهوش نشان دهیم، ولی بهتر است از این باهوش نمایی بپرهیزیم، باهوش نمایی دشمن تفکرِ درست و گفتگویِ سازنده هست، معنی اش این است که حواستان به طرف مقابل نیست و به حرفش گوش نمی دهید، آخرش به هر دری میزنید که خودتان را باهوش نشان دهید، ولی اتفاقا اعصاب خردکن می شوید شاید هم حرفهایتان ابلهانه به نظر بیاید، نباید سعی کنید خودتان را باهوش نشان دهید؛ اتفاقا باید کاری کنید که طرف مقابل احساس کند آدم باهوش و جالبی است. باید به این فکر کنید که چطور باید شرایط را برای گفتگوی هوشمندانه آماده کنم نه اینکه چطور می توانم باهوش باشم، این دو هدف زمین تا آسمان با هم فرق دارند.«فصلنامه ترجمان» کار بسیار ارزشمندی در جهت ترجمه مقالات و پژوهش های حوزه علوم انسانی انجام میده و این دو مطلب واقعا مفید و ارزشمنده و کاملش رو وقت کردین حتما مطالعه کنین خیلی جذابه.تا اینجایی که وقت گذاشتین و خوندین مطلب فصلنامه «ترجمان» بود بقیش نظر منه که ممکنه درست یا غلط باشه:داشتم به این فکر میکردم که چرا بحث کردن، انرژی بر هست؟ چرا بحث کردن بی فایده به نظر میاد؟! چرا بعد از بحث کردن احساس سنگینی و خستگی میکنم؟! چرا صدام بالا میره؟! چرا عصبانی میشم؟! چرا بعدش ممکنه احساس کنم حالم خوب نیست؟! چرا یه وقت هایی ممکنه از طرف مقابلم بدم بیاد؟! یا ازش ناامید بشم؟!بحث کردن انرژی میگیره چون ممکنه من پیش فرض ها و ذهنیت اشتباهی در مورد بحث کردن دارم که در نگاهم بحث کردن ناخوشاینده، ولی آیا فقط بحث کردن هست که انرژی میگیره؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست که انرژی میگیره، همین متنی که دارم مینویسم، انرژی میگیره، وقت میگیره و اصلا معلوم نیست آخرش متن خوبی بشه، اصلا معلوم نیست بعدش چه بازخورد مثبتی یا منفی میگیرم، اصلا معلوم نیست اون انرژی و وقتی که گذاشتم بهم برگرده، کتاب خوندن، مطالعه کردن، ورزش کردن، سفر کردن، معاشرت کردن و هر چیز دیگه ای واسم هزینه داره، چه زمانی، چه مالی، چه روانی. بحث کردن انرژی میگیره ولی مگه قرار بوده نگیره؟! صرفِ انرژی در ذاتِ بحث کردنه، سکوت کردن، گوش کردن، فکر کردن، تحلیل کردن، استدلال کردن، بررسی کردن، حرف زدن، آره همه اینا انرژی میگیره و اتفاقا طبیعیه که انرژی بگیره و این صرف انرژی، هزینه ای هست که واسه آشنا شدن با یه عقیده جدید، با یه نگاه جدید، با یه زاویه جدید میپردازم، هزینه ای هست که واسه متعصب نشدن، واسه راکد نشدن، واسه رسوب نکردن، واسه رشد کردن میپردازم. هزینه ای هست که واسه آزموده شدن عقایدم، واسه صیقل خوردن افکارم، عقایدم، استدلال ها و ارزشهام میپردازم. هزینه ای هست که واسه عمیق شدن رابطه ام با اون آدمی که دارم باهاش بحث میکنم، میپردازم. هزینه ای است که واسه حل و فصل کردن مساله ای که بینمون پیش اومده، میپردازم.خیلی به این فکر میکنم چی میشه که خیلی وقت ها رابط عاطفی با عزیزانمون با دوستانمون، رفته رفته کیفیت خودشو از دست میده؟ چی میشه که به مرور از هم دور میشیم؟ اینجور سوالات یه جواب مشخص نداره، خیلی عوامل میتونه تاثیرگذار باشه ولی من فکر میکنم یکی از مهمترین جواب ها در همین نحوه بحث کردن و یا حتی اجتناب از بحث کردن باشه، همون طور که در مجله ترجمان گفت، اگه بر سر اختلافاتمون با هم بحث نکنیم، حرف نزنیم، اگه با هم شفاف نباشیم، اگه به بهانه انرژی بر بودن بحث، با هم گپ نزنیم، اون اختلافات، اون مشکلات، رفته رفته تبدیل میشن به پرخاشگری منفعلانه، تبدیل میشن به یه جور تسویه حساب شخصی، تبدیل میشن به کل کل، تبدیل میشن به پشت گوش انداختن حرف طرف مقابل، تبدیل میشن به نادیده گرفتن طرف مقابل و وقتی که سیلی واقعیت گونه هامون رو نوازش کنه تازه از خودمون میپرسیم چی شد که رابطمون به اینجا رسید غافل از اینکه جایی که باید مشتاق شنیدن نظر طرف مقابل میبودیم، نبودیم. وقتی برای شنیدن نظر مخالف، بستر و فضایی آماده نمیکنیم که فرد مقابلمون بتونه از ناراحتی، یا اختلاف نظر یا دلخوریش بهمون بگه، بذر سرد شدن رابطه رو با دست خودمون در زمین رابطه مون با اون عزیز میکاریم.بحث کردن مثل یه آینه هست، در بحث کردن خودم رو در آینه فرد مقابل میبینم و این آینه داره چه تصویری از من به من نشون میده؟ بحث کردن یه مهارته و آیا من این مهارت رو بلدم؟! بلدم دلیل بیارم و دلیل دیگری رو هم بشنوم؟ بلدم مستند و مستدل حرف بزنم؟ بلدم که بدون نیش و کنایه و متلک و برچسب زدن، صحبت کنم؟ اگه سهوا، اشتباه کردم و با نیش و کنایه و متلک و برچسب زدن، صحبت کردم، شجاعت و جسارت پذیرش اشتباهم و عذرخواهی کردن دارم؟ بلدم شنونده باشم؟ بلدم حرف طرف مقابل رو قطع نکنم؟ برچسب نزنم؟ قضاوت نکنم؟ صدامو بالا نبرم؟ نسخه نپیجم؟ بلدم وسط بحث، از رابطه ام با اون آدم مراقبت کنم؟ بلدم حرمت نگه دارم؟ بلدم فرد رو از عقیده اش جدا بدونم؟ آیا تاب شنیدن نظر مخالف رو دارم؟ بلدم همدلی کنم؟ بلدم همدلانه و نه با مچ گیری بفهمم چرا مخالفت میکنه؟ چه مسیری طی کرده که به مخالفت با من با عقیده من رسیده؟ میتونم احساس زیر مخالفتش رو پیدا کنم و با احساسش همدلی کنم؟من با چه پیش فرض هایی وارد بحث میشم؟ اصلا میدونم پیش فرض هام چیه؟ چه جایگاهی برای مخالف و صدای مخالف قائل هستم؟ آیا به تکثر و تنوع فکری اعتقاد دارم؟ وارد بحث میشم که نظرم رو به بقیه تحمیل کنم یا نظرم رو با بقیه به اشتراک بذارم و اجازه بدم بقیه اون رو بررسی و در صورت تمایل انتخاب کنن؟ وارد بحث میشم که درست بودن عقیده و باور و سلیقه خودم رو به رخ طرف مقابل بکشم؟! که اشتباه بودن عقیده و باور و سلیقه طرف مقابل رو تو صورتش بزنم؟! که معلومات و دانش و سلیقه خودم رو تو چشم بقیه کنم؟! که حتما به نتیجه دلخواه و مطلوب خودم برسم؟! که برنده بشم؟! که فقط خشم و ناراحتی و اعتراضمو ابراز کنم؟ صدام بالا میره چون طرف مقابل رو تهدید میبینم؟! تهدید علیه چی؟ علیه هویتم؟ علیه عقایدم؟ علیه عقاید خانوادگیم؟ علیه باورهام؟ سلیقه ام؟ صدام بالا میره که صدای طرف مقابلم رو نشنوم؟ که نکنه یه وقت حرفاش شک بندازه به جون باورهای خودم؟ صدام بالا میره که بگم تو حق مخالفت نداری و فقط اون چیزی که من فکر میکنم درسته؟! صدام بالا میره که لازم نباشه فکر کنم؟ که یه وقت نکنه همه این مدت اشتباه فکر میکردم؟! که یه وقت نکنه با اشتباهاتم چشم تو چشم بشم؟ بحث کردن حتما باید نتیجه داشته باشه؟ حتما باید به توافق و تفاهم مشخص ختم بشه؟ نمیشه به توافق نرسید ولی با عقیده و استدلال و نگاه هم آشنا شد؟ نمیشه تمرین و آزمونی باشه برای صبور بودن؟ برای شنیدن؟ برای به رسمیت شناختن صدای مخالف؟با تو و شخصیتت مخالفم یا با نظرت؟ اگه با نظرت مخالفم دقیقا با کدوم قسمت حرفات مخالفم؟ با پیش فرض هایی که داری؟ با استدلال هایی که میاری؟ با منابع خبری ات؟ با منابع تحلیلی ات؟ با استنتاج و نتیجه گیری هات؟ دقیقا با کدوم جمله؟ من در نگاه مخالفم چجور آدمیم؟ منعطف؟ متعصب؟ اخلاق مدار؟ منطقی؟ هیجانی؟ عمیق؟ سطحی؟ تعامل گرا؟ اگه قرار باشه من نماینده اون جریان فکری مورد نظر خودم باشه چه تصویری از اون جریان فکری رو به دیگران نشون میدم؟ آیا من با کنش و واکنشم آسیبی به تصویرِ جریانِ فکری موردنظرم نمیزنم؟ آیا جوری برخورد میکنم که فرد مقابلم به تصویر ذهنی من، به باور من، به عقاید من، متمایل بشه یا اونو رو از خودم و جریانِ فکری مورد نظرم بیشتر و بیشتر دور میکنم؟با چجور آدمایی در ارتباطم؟ فراوانی و پراکندگی و تنوع آدمایی که باهاشون در ارتباطم چجوریه؟ فقط با آدمایی در ارتباطم که با من همنظر هستن و فقط همه همو تایید میکنیم یا با افرادی که با من هم عقیده نیستن هم در ارتباطم و استدلال های اونا رو هم میشنوم؟ تا حالا به این فکر کردم اگه عقیده من، مدل فکری من، استدلال های من، اشتباه باشه چی میشه؟ آیا تاب روبرو شدن با اشتباهم رو دارم؟ به این فکر کردم در چه حالتی ممکنه من اشتباه فکر کرده باشم؟ آیا فکر من، عقیده من، استدلال های من، تنها عقیده درسته و هیچ عقیده دیگه ای نمیتونه درست باشه؟ به این فکر کردم در چه حالتی حاضرم از عقیده ام دست بکشم؟ آیا باید در هر حالتی و بدون هیچ قید و شرطی پشت باورم وایستم؟ آیا باورها و عقاید من، میراثی هست که به من رسیده یا حاصل انتخاب و بررسی و مطالعه و مقایسه خودمه؟ آیا در رسیدن به اون باورها خودم نقش و فاعلیتی داشتم یا صرفا از رسانه و یا از اطرافیانم بهم رسیده؟بحث کردن با من میتونه بی فایده باشه؟ آره اگه صدامو بالا میبرم، اگه حرفای طرف مقابل رو قطع میکنم، اگه مسخره اش میکنم که صداشو نشونم، اگه انتظار دارم طرف مقابلم فقط و فقط همونجوری به مساله نگاه کنه که من نگاه میکنم، فقط و فقط همونجوری استدلال کنه که من استدلال میکنم، فقط و فقط به همون نتایجی برسه که من رسیدم، فقط و فقط به همون چیزایی باور داشته باشه که من دارم، اگه هیچ علاقه ای به شنیدن نظر مخالف ندارم، اگه هیچ جایگاهی، هیچ احترامی، هیچ حقی برای مخالف و صدای مخالف قائل نیستم بحث کردن با من بی فایده هست، اگه هیچ امکان و هیچ احتمالی هر چند ناچیز برای اشتباه بودن افکارم و عقایدم قائل نیستم و فقط و فقط اون چیزی که من فکر میکنم درسته و غیر از اون اشتباهه، شاید وقتشه به خودم بگم «من یه متعصب هستم!»اگه من آدم جستجوگری باشم، اگه مشتاق شنیدن نظر بقیه باشم، اگه دنبال اثبات عقیده خودم نباشم، اون وقت، وارد شدنِ درست به یه بحث، میتونه باعث بشه که فکر نکنم همه حقیقت همون چیزی که من فکر میکنم، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با یه عقیده جدید، با یه نگاه جدید، با یه سلیقه جدید باشه، میتونه فرصتی برای رشد خودم و حتی بقیه باشه، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با شیوه های دیگه ای از استدلال باشه، میتونه فرصتی باشه که تفکراتم رو با متر و معیار یه آدم دیگه بسنجم که اگه اشتباه بود برم بگردم دنبال درستش، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با منابع و اصطلاحات و کتاب ها و نگاه های جدید باشه، میتونه فرصتی باشه که از متعصب شدن و افراطی شدن خودم  و حتی طرف مقابلم جلوگیری کنه، میتونه فرصتی برای آشنا کردن بقیه با افکار و استدلال های من باشه، میتونه فرصتی برای شناخت و ایجاد پیوند انسانی باشه که به طرف مقابلم نشون بدم واسم مهمی، کنجکاوم که نظر تو رو بدونم، کنجکاوم که با جهان بینی تو، با درونیات تو آشنا بشم و میتونه فرصت و آزمونی برای اخلاقی زیستن باشه، همه اینا میتونه اتفاق بیوفته به شرطی که احتمالی هر چند بسیار ناچیز برای اشتباه بودن عقیده خودم قائل باشم، همه اینا میتونه اتفاق بیوفته به شرطی که آدم کنجکاو و جستجوگری باشم.و وقتی میتونم از بحث کردن به رشد خودم برسم که همه خودمو همه هویتمو گره نزنم به یه باور، به یه عقیده، به یه معشوق، به یه فرد، به یه گروه، چون وقتی هویتم گره خورد دیگه نمیتونم هیچ دلیلی در جهت اشتباه بودنش بپذیرم، دیگه با هر صدای مخالفی، میترسم که همه این مدت اشتباه فکر کرده باشم و شاید به خاطر همین ترسِ مواجه شدن با اشتباهم هست که محکم و غیر قابل انعطاف میچسبم به باورم، شاید میترسم که اگه اشتباه کرده باشم، هویتم زیر سوال بره و احساس پوچی کنم. وقتی بحث کردن میتونه به رشدم کمک کنه که دوقطبی و دوگانه های خیر و شر، حق و باطل، دوست و دشمن، روشنفکر و متحجر و درست و غلط، از خودم و افکارم و طرف مقابلم نسازم. شک مقدمه یقین است و وقتی من هیچ شکِ مقدسی به دلم راه نمیدم، درگیر باتلاق تعصب میشم و خودمو از لذت کشف، رشد و عمیق شدن محروم میکنم. البته این شک باید عاملی برای تحرک، جستجو و پرسشگری باشه نه مجوزی برای زیستنِ در انفعال.بحث کردن، جنگیدن نیست، برنده شدن نیست، به رخ کشیدن نیست، ضایع کردن نیست، رقابت نیست، برچسب زدن نیست، بحث کردن، آشنا شدن  و به اشتراک گذاشتن باورها و استدلال ها هست، تلاش برای متعصب نشدن هست، به رسمیت شناختن مخالفه و بحث کردن با دیگری به این معنا نیست که باید از همه عقاید و باورهای خودم دست بکشم، بحث کردن با دیگری الزاما به معنای تایید نظر دیگری نیست، بحث کردن یه روش آشنا شدن با یه شیوه دیگه ای از استدلال هست، و طبق گفته «فصلنامه ترجمان» از اونجایی که تعقل و تفکر یه عمل جمعی هست ما برای رشد عقلانیت و تفکر، نیاز به تعامل با دیگری، نیاز به گفتگوی جمعی و نیاز به تبادل اندیشه های مختلف داریم.این نوشته یه جور بلند فکر کردنه، میتونه درست یا اشتباه باشه، تلاش میکنم هر دفعه بعد از هر بحث و گفتگو و تبادل نظری، با خوندن دوباره اینا نحوه بحث کردن خودمو بسنجم و ببینم چقدر تونستم در جهت اینایی که گفتم قدم بردارم.از اون روزی که تصمیم گرفتیم به جای زندگی در غارها، بیایم در کنار هم، شهرها رو به وجود بیاریم، تمدن به وجود بیاریم، نظام های سیاسی و اجتماعی به وجود بیاریم، امکان و احتمالِ اختلاف نظر رو هم ایجاد کردیم، امکان تنش و بگومگو و جر و بحث رو هم ایجاد کردیم، که اگه از غارهامون بیرون نمیومدیم اگه کنار هم نمیبودیم تا الان منقرض شده بودیم و این راهی هست که اومدیم و دیگه بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم و راه بازگشتی هم نداریم. ما خودمون رو اهلی کردیم و به موجوداتی اجتماعی تبدیل شدیم و باید تمرین کنیم که اهلی بمونیم.یه بار از همون دوست عزیزم تعبیر قشنگی شنیدم:گفتگو مثل رفتن روی یک پل چوبی معلق در یه ارتفاع زیاده که پایینش یه دره هست، اگه حواسمون به هم باشه، دست همو بگیریم و آروم آروم قدم برداریم، به سلامت از اون پل رد میشیم. مسعود محمودزادهزمستان 1404</description>
                <category>masoud</category>
                <author>masoud</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت وابستگی در برنامه نویسی به زبون آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/dependency-injection-rk6wsy4xepiu</link>
                <description>dependency managementنوشتن همیشه یکی از علایقم بوده و هست و شاید اگر برنامه نویس نمی شدم یا شاید زودتر متوجه علاقه ام به نوشتن می شدم الان نویسنده بودم.البته الان هم در حال نوشتنم با این فرق به جای اینکه واسه آدمها داستان بنویسم واسه موبایل ها برنامه مینویسم. خب سرتون بیشتر از این درد نیارم. تو این مطلب میخوایم با هم دیگه بگردیم دنبال جواب سوالات زیر: مفاهیم Principle و Pattern چیه؟ و فرقشون با هم چیه؟وابستگی چیه؟ چجوری میشه مدیریتش کرد؟اگه وابستگی ها رو مدیریت کنیم چه فایده ای داره ؟ و اگه مدیریت نکنیم چه ضرری داره؟اول از همه بریم با دو مفهوم Principle و Pattern آشنا بشیم:مفهوم Principle به قواعد و دستورالعمل های کلی اشاره میکنه که بهمون کمک میکنه طراحی اصولی و بهینه ای برای نرم افزارمون داشته باشیم. Principle ها چشم انداز هستن و افق و دوردست رو بهمون نشون میدن Principle ها یک یا چند هدف مشخص رو دنبال میکنن Principle ها در مورد اینکه چجوری میشه به اون هدف رسید راهکاری ارائه نمیده و بیشتر شبیه نصیحت هستن نصیحت هایی که اگه بهش عمل کنیم عاقبت به خیر میشیم و اگه رعایت نکنیم دچار خسر الدنیا و الآخرت میشیم.اگه بخوایم چندتا مثال بزنیم میتونیم به SOLID و ِDRY و KISS و YAGNI و ... اشاره کنیم.خب یه سوال؟؟!!اگه Principle ها در مورد نحوه پیاده سازی و رسیدن به هدفش، راهکاری ارائه نمیده پس چجوری باید پیاده سازیش کرد؟اینجاست که Pattern ها به کمکمون میان. Pattern ها در مورد رسیدن به اون هدفی که Principle ازش صحبت میکنه راهکار دقیق و عملی میده. مثال هاش هم میشه همون Design pattern ها معروفی که در موردش میدونین.تو دنیای واقعی چه مثالی میتونیم بزنیم؟فرض بگیریم یه زمینی دارین و میخواین اونجا یه برج بسازین . به تیم مهندسی میگین که میخوام اینجا یه برجی 20 طبقه ساخته بشه، خواسته شما میشه همون هدف Principle و روش هایی و مشاوره هایی که تیم مهندسی بهتون ارائه میده میشه همون Pattern از اونجایی که در برنامه نویسی شی گرا زیاد پیش میاد که کلاس ها با هم در تعامل باشن و بهم نیاز و وابستگی داشته باشن یکی از چالش های مهم برنامه نویس ها، مدیریت این وابستگی هاست. اگه وابستگی ها مدیریت شده نباشه کدهامون دچار درهم تنیدگی و پیچیدگی میشه که باعث میشه کدهای ناخوانا، غیر قابل توسعه و با هزینه بالای نگهداری، داشته باشیم.dependencyچند Principle  و Pattern  هست که بهمون کمک میکنه وابستگی رو مدیریت کنیم:DIP = Dependency Inversion PrincipleIoC = Inversion of Control PrincipleDI = Dependency Injection Patternکه از این جمع DIP  و IoC  میشن Principle و DI میشه Pattern . اسماش سخت به نظر میرسه ولی خیلی مفاهیم سختی نیست.از Dependency Inversion Principle شروع می کنیماین اصل میگه که :ماژول های سطح بالا و ماژول های سطح پایین نباید به هم وابسته باشن بلکه هر دو باید به انتزاعات وابسته باشن و خود انتزاعات نباید درگیر پیاده سازی بشه.احتمالا واست سوال پیش اومده که:ماژول سطح بالا چیه؟ماژول سطح پایین چیه؟انتزاعات چیه؟فرض بگیر در برنامه ات برای فراموشی رمز عبور از سامانه ارسال پیامک استفاده می کنی این سامانه ارسال پیامک یک ماژول سطح پایین هست و بخشی از برنامه ات که از این سامانه پیامکی استفاده می کنه میشه ماژول سطح بالا.ماژول سطح پایین اون بخشیه که زیر ساختیه و بقیه ازش استفاده میکنن و ماژول سطح بالا بخشیه که از ماژول سطح پایین استفاده میکنه.پس تقریبا می تونیم بگیم third party libraryها، دیتابیس، سرویس های خارجی برنامه،همه به نوعی ماژول سطح پایین هستن که زیر ساخت های برنامه رو شامل میشن.میرسیم به انتزاعاتهمون طور که میدونید انتزاعات یا به قول این خارجکی ها Abstraction در کنار Polymorphism و Inheritance و Encapsulation ، مفاهیم بنیادی شی گرایی را تشکیل میدن.انتزاع یک مفهوم کلی هست که وقتی ازش صحبت میکنیم صرفا در مورد ویژگی های کلی اون مفهوم یه چیزهایی میدونیم ولی از جزئیاتش چیزی نمیدونیم.مثلا وقتی از میز صحبت میکنیم میز یک مفهوم انتزاعیه با شنیدن کلمه میز در ذهنت تصویری کلی از یک میز شکل میگیره ولی در مورد جزئیات دقیقش چیزی نمی دونی که میز چوبیه؟ فلزیه؟ شیشه ای؟ پلاستیکه؟ واسه اداره استفاده میشه؟ یا خونه؟ یا مغازه؟ پایه هاش چجوریه؟ کشو داره؟ نداره؟خودمونی بخوام بگم انتزاع معادل تصویره، معادل ذهنیته مثل یک عکس میمونه. وقتی به یک عکس از کوه دماوند نگاه میکنی صرفا داری کلیاتش رو میبینی نمیتونی لمسش کنی نمیتونی بفهمی الان اونجا آب و هواش چجوریه؟با این چیزهایی که گفتم میتونیم چند تا انتزاع دیگه هم مثال بزنیم:اتومبیلخونهمسافرتموبایلنقطه مقابل abstraction مفهوم concrete هست کلمه concrete به معنای بتن هست بتن هم نماد یه جسم سخته پس میتونیم نتیجه بگیریم که concrete به معنای ملموس بودن، واقعی بودن، وجود خارجی داشتن، هست. abstraction کلی هست ولی concrete ملموس، واقعی و شامل جزئیاته.یه بار دیگه تعریف DIP رو با هم بخونیم:ماژول های سطح بالا و ماژول های سطح پایین نباید به هم وابسته باشن بلکه هر دو باید به انتزاعات وابسته باشن و خود انتزاعات نباید درگیر پیاده سازی بشه.الان دیگه احتمالا این مفهوم واست واضح تر شده.توی زندگی روزمره مون از این DIP استفاده می کنیم؟وقتی میخوای گوشیتو شارژ کنی گوشیتو به پریز برق توی دیوار که لحیم نمیکنی!! میای از آداپتور استفاده می کنی. برق توی دیوار میشه ماژول سطح پایین، گوشیت میشه ماژول سطح بالا، آداپتورت هم میشه اون انتزاعی که وابستگی بین برق توی دیوار و گوشی رو مدیریت میکنه.راستی داشت یادم میرفت این اصل همون حرف D از اصول پنج گانه SOLID هست.dependency inversion
خب در امتداد اصل Dependency Inversion میرسیم به یک اصل دیگه که به نام Inversion of Controlکه خلاصه بهش میگن IoC که در فارسی، وارونگی کنترل یا بعضا وارونگی مسئولیت هم بهش میگنمنظور از کنترل چیه؟هر مسئولیتی که این کلاس به غیر از مسئولیت اصلی اش دارهحالا اصل IoC چی میگه؟میگه که هر مسئولیتی که یک کلاس به غیر از مسئولیت اصلی اش داره باید واگذار بشه به یکی کلاس یا ماژول و ... دیگهمثال کلاسیکی که واسه این اصل میزنن اینه که:فرض بگیرین شما میخواین با ماشینت بری سرکار، یه راهش اینه خودت بشینی پشت فرمون و گازش رو بگیری بری شرکت، یه راهش اینه یه راننده داشته باشی اون ببرتت شرکتدر حالت دوم اصل IoC رعایت شده و مسئولیت رانندگی رو به یه نفر دیگه واگذار کردی و خودت میتونی به یه کار دیگه برسیاصل IoC شامل دو روش میشه:کنترل بر جریان برنامه کنترل بر ساخت اشیا وابستهاول کنترل جریان برنامه رو توضیح بدمفرض بگیرین میخوایم یه برنامه تحت دسکتاپ بنویسیم و نام و نام خانوادگی، شماره همراه و رمز عبور از کاربر بگیریم و ثبت نام واسش انجام بدیماگه قرار باشه این اطلاعات رو از کاربر در محیط های CLI مثل Cmd و PowerShell و ... بگیریم تابع main اون برنامه اجرا میشه و به ترتیب اطلاعات رو از کاربر میگیره و در نهایت اطلاعات رو ثبت میکنه و تمامدر این حالت تابع main همه کاره هست و کنترل جریان برنامه دست گرفته و کاربر حق انتخابی که ترتیب پر کردن اطلاعات چجوری باشه نداره.حالا اگر بخوایم اصل IoC را رعایت کنیم چکار باید بکنیم؟باید از GUI یا همون رابط های گرافیکی مثل WinForm و WPF و ... استفاده کنیم در این حالت کنترل اجرای برنامه از طریق GUI مدیریت میشه و کاربر در ترتیب پر شدن اطلاعات نقش داره.خب بریم سراغ کنترل بر ساخت اشیای وابستهگفتیم که در برنامه نویسی شی گرا زیاد پیش میاد که کلاس ها با هم تعامل داشته باشن و به هم نیازمند و وابسته باشن IoC در این مورد تاکید داره که یک کلاس باید روی وظیفه اصلی خودش تمرکز کنه و نباید خودش رو درگیر تامین وابستگی ها کنه این وابستگی ها باید توسط یکی دیگه انجام بشه.خب حالا که فهمیدیم Dependency inversion و Inversion of Control چی هست بریم سراغ پیاده سازی این اصول.روش های مختلفی برای پیاده سازی این اصول هست مثل:Dependency InjectionStrategyService LocatorFactoryدر این مطلب Dependency Injection رو با هم مرور کنیم:پترن Dependency Injection یه روش برای مدیریت و کاهش وابستگی بین کلاس هاست. Dependency Injection از دو کلمه تشکیل شده:Dependency : گفتیم که کلاس ها برای انجام دادن وظیفه ای که دارن با هم تعامل دارن و بهم نیاز دارن این تعاملات و نیازمندی ها رو بهش میگیم DependencyInjection : یه روش واسه فراهم کردن و تامین کردن وابستگی های یه کلاس.وقتی کلاس A به کلاس B نیاز داره و بهش وابسته هست پس باید به آبجکتی از کلاس B دسترسی داشته باشه. یه راهش اینه داخل کلاس A خودش یه آبجکت از کلاس B بسازه و ازش استفاده کنه و یه راهش اینه که آبجکت B بیرون از کلاس A ساخته بشه و به کلاس A داده بشه.روش اول باعث میشه دو کلاس خیلی چفت و محکم بهم وابسته باشن و بعدها واسمون مشکل ساز بشهولی روش دوم که میشه همون تزریق وابستگی یا Dependency injection باعث میشه وابستگی بین دو کلاس کمتر و بهینه تر باشه.با تزریق وابستگی کلاس A روی وظیفه اصلی خودش تمرکز داره و وظیفه ساخته شدن و تامین کلاس B رو به یه کلاس دیگه واگذار میکنه و این همون چیزیه که IoC بهش تاکید داره.از سه روش میتونیم تزریق وابستگی رو انجام بدیم:Constructor injectionSetter injection (property injection)Method injection (Interface injection)روش اول از طریق  Constructor وابستگی بهش داده میشه:Constructor injectionروش دوم از طریق Setter method  وابستگی بهش تزریق میشه:Setter method injection روش سوم یه اینترفیس رو از طریق یه تابع بهش تزریق میکنه:Method injection فرض بگیرین قراره یه نرم افزار برای مدیریت یه کافی شاپ داشته باشیمکافی شاپ انواع مختلفی از نوشیدنی ها رو ارائه میده و آماده شدن هر نوشیدنی روش خاص خودشو داره پس برای هر نوشیدنی یک کلاس مجزا مینویسیم همه این نوشیدنی ها یه اینترفیس IDrink داره که آماده شدن نوشیدنی رو پیاده سازی میکنه.کلاس CoffeeShop باید بتونه هر نوع نوشیدنی رو آماده کنه پس نباید به یک نوع خاص از نوشیدنی وابسته باشه و به همین دلیله که ورودی متد prepareDrink یه IDrink دریافت میکنه و اینجوری میشه هر نوعی از نوشیدنی رو به کلاس CoffeeShop تزریق کرد.اگه دقت کرده باشین کلاس CoffeeShop یک ماژول سطح بالا هست و کلاس های Espresso  و HotChocolate ماژول های سطح پایین هستن که هر کدومشون به یه انتزاعی وابسته هستن پس میتونیم نتیجه بگیریم که اصل Dependency inversion  رو در این مثال رعایت کردیم.کلاس CoffeeShop  عمل آماده شدن نوشیدنی رو هم به کلاس همون نوشیدنی واگذار کرده پس میتونیم نتیجه بگیریم که اصل Inversion of Control هم در این مثال رعایت کردیم.و به نظرم میتونیم نتیجه بگیریم که interface injection  روشی برای تزریق یه رفتار به یه کلاس هست.یه مفهوم دیگه هم هست به نام IoC Containerاین IoC Container فریمورکی برای مدیریت Dependency injection هست با IoC Container میشه تنظیماتی انجام داد که وقتی برنامه به یه نوع خاصی از Interface نیاز داشت کلاس مشخصی بهش داده بشه. برای اندروید از Dagger و Hiltو Koin استفاده میشه و شنیدم که میگن برای .NET از Autofac  و Ninject  و StructureMap  استفاده میشه.خب پس متوجه شدیم: مفاهیم principle و pattern چی هست و فرقشون با هم چیهوابستگی ها رو فهمیدم چیه؟ و با دو تا اصل در مورد وابستگی ها آشنا شدیمتزریق وابستگی رو متوجه شدیم چیه و چجوری میشه پیاده سازی اش کردو فهمیدیم IoC Container  چیهprinciple and design pattern and frameworkممنون که این مطلب رو خوندین و اگه نکته ای، انتقادی، پیشنهادی هست خوشحال میشم بدونم.</description>
                <category>masoud</category>
                <author>masoud</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 22:46:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@1masoud1/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jujs35chzxet</link>
                <description>وقتی کم سن و سال تر هستیم، به موفقیت فکر میکنیم، به دستاورد داشتن فکر میکنیم، به مدرک تحصیلی، شغل، درآمد، مهاجرت و ... فکر میکنیم، بیشتر دنبال «پیشرفت» هستیم، دنبال «تغییر» هستیم، دنبال «ساختن» هستیم که نه تنها بد نیست که اتفاقا لازم هم هست. ولی چند سالی که میگذره حس میکنیم که موفقیت و پیشرفت و دستاورد داشتن اگر چه لازمه ولی کافی نیست.این روزا که یک ماهی از 28 ساله شدنم میگذره و تا حدودی از هیجانات سال های گذشته ام کم شده، بیشتر و جدی تر به زندگی فکر میکنم. به سختی هاش فکر میکنم، به کارهایی که انجام دادم، به کارهایی که انجام ندادم، به خاطره هایی که تجربه کردم، به آدمهایی که باهاشون در ارتباط بودم، به آدمهایی که باهاشون در ارتباط هستم، به داشته هام، به نداشته هام،  به اینکه چقدر از این راهی که تا الان اومدم راضی ام، به اینکه میخوام ادامه راه رو چجوری برم، به اینکه چه چیزهایی باید واسه ادامه زندگی بلد باشم.وقتی به زندگی فکر میکنی، نمیشه به سخت بودن زندگی فکر نکنی. سختی هایی که هممون به شکلی با همه وجود حسش میکنیم. گرونی، اجاره نشینی، بیکاری، بی پولی، بیماری، ازدواج، تربیت فرزند، طلاق، مرگ عزیزان، درک نشدن از طرف اطرافیان و کلی مورد دیگه که باعث میشه زندگی برامون سخت و تلخ و شاید عذاب آور بشه.با خودم فکر میکنم وسط این همه مشکلات و گرفتاری چجوری میشه از زندگی کردن ناامید نشد؟ اصلا به چی باید امید داشت؟ چی میشه که بعضی آدمها با اینکه داشته های زیادی دارن احساس خوشبختی نمیکنن؟ چی میشه که بعضی آدمها با وجود اینکه زندگی سختی دارن ولی احساس بدبختی نمیکنن؟ چی میتونه تحمل سختی ها رو واسه آدمها قابل تحمل کنه؟ وسط این همه سختی و اتفاقات تلخی که این روزها میشنویم و میبینیم فکر کردن و نوشتن و پرسیدن و کتاب خوندن چه اهمیتی داره؟یک روز که از سرکار برمیگشتم تو ایستگاه مترو، یک غرفه کتابفروشی دیدم و به رسم عادت رفتم که نگاهی به کتابهاش بندازم. تعداد زیادی از کتابها با موضوعیت موفقیت و پولدار شدن و ... بود که حس خوبی نسبت به اینجور کتابها ندارم. به نظرم با صحبت از کائنات، انرژی مثبت و مثبت اندیشی و... زندگی آدم ها تغییر به خصوصی نمیکنه. اینجور کتابها بدون اینکه محدودیت آدمها رو در نظر بگیرن، بدون اینکه تاثیرات خانواده، جامعه و حکومت و سیاست و خیلی چیزهای دیگه رو در نظر بگیرن، فقط میخوان بگن تلاش کن، رویا داشته باش، تو میتونی، تو موفق میشی. اینجور کتاب ها به جای آگاهی فقط هیجان تزریق میکنن، هیجانی که تهش سرخوردگی میاره و زود هم فروکش میکنه.لابلای کتاب ها، یک کتابی دیدم که عنوانش واسم جالب بود، قبلا تعریفشو زیاد شنیده بودم، یکی دو صفحه ازش خوندم و ازش خوشم اومد و خریدمش. نویسنده بدون اینکه بخواد ترحم مخاطب رو برانگیخته کنه از تجربیاتش، از سختی هایی که تحمل کرده، از رنج از دست دادن عزیزانش، از تجربه شکنجه، سختی اسارت و کشته شدن دوستان و اطرافیانش میگه.وقتی که داشتم کتاب رو میخوندم، خودمو در اون موقعیت ها تجسم میکردم و از خودم میپرسیدم اگه این اتفاقات و این سختی ها واسه من پیش میومد من چه حسی داشتم؟ چه عکس العملی نشون میدادم؟ ناامید میشدم؟ همین الان چه حسی نسبت به زندگی دارم؟ همین الان چجوری با مشکلاتم مواجه میشم؟از لابلای مطالب همین کتاب متوجه شدم آدما بیشتر از چیزی که فکر میکنن قوی هستن، قدرتی که خودشون میسازن و با تکیه بر همین قدرت میتونن مشکلات رو حل کنن و یا اگه قابل حل شدن نیست، باهاش کنار بیان و هضم کنن و اسم این قدرت «معنا» هست.انسان در جستجوی معنامعنا یک جمله مشخص نیست، یک کار مشخص نیست معنا، داشتن دلیل و چرایی زندگی هست. برای اینکه بتونیم سختی ها رو تحمل کنیم، حل کنیم یا باهاش کنار بیایم، باید یک دلیل، باور، لنگر، تکیه گاه تو زندگیمون داشته باشیم.معنا همون لنگر و تکیه گاهی هست که در سختی ها بهمون آرامش میده، معناست که باعث میشه در موقعیت های سخت زندگی، وقتی هیچ کاری ازمون برنمیاد، وقتی هیچ کسی نمیتونه یا نمیخواد کمکمون کنه، وقتی به بن بست میخوریم، وقتی ورشکست میشیم، وقتی عزیزی رو از دست میدیم، وقتی به بیماری دچار میشیم، وقتی رابطه عاطفی مون بهم میخوره، ناامید نشیم و به خودمون و بقیه ضربه نزنیم.معنا الزاما باعث نمیشه مشکلاتمون حل بشه، باعث نمیشه خوشبخت تر باشیم، باعث نمیشه گرفتاری هامون حل بشه ولی بهمون انرژی و انگیزه میده که به تلاش کردن ادامه بدیم، باعث میشه حالمون بهتر بشه، باعث میشه دچار روزمرگی نشیم، افسرده نشیم، معنا باعث میشه یک حس رضایت درونی رو تجربه کنیم. باعث میشه زندگی نزیسته کمتری داشته باشیم.آدمی که با معنا زندگی میکنه، با خودش قهر نیست، با دنیا و با آدمهاش قهر نیست، از دنیا و آدمهاش طلبکار نیست، دنبال مقصر نیست، از زندگی کردن اجتناب نمیکنه، انسان با معنا یاد گرفته با اینکه خودش زخم خورده هست ولی به روح و تن کسی زخم نزنه. این آدم میدونه که محدودیت هایی داره، میدونه که قدرت مطلق نیست ولی ضعیف و درمانده هم نیست، این آدم یاد گرفته تلاش کنه زخم هاشو التیام بده، یاد گرفته منفعل نباشه و به اندازه توانش، کاری که از دستش بر میاد رو انجام بده. این آدم یاد گرفته فقط روی نداشته هاش تمرکز نکنه بلکه داشته هاش هم ببینه. این آدم یاد گرفته به همون اندازه که نمیتونه کارهایی که دوست داره رو انجام بده ولی کارهای دیگه هست که هنوز میتونه انجام بده. آدم با معنا زندگی رو زندگی میکنه.هر کسی لنگر زندگیش رو یه جور میسازه، یکی از دین کمک میگیره، یکی از روانشناسی، یکی از فلسفه، یکی از ادبیات، یکی از هنر، یکی از اشعار مولانا و یا هر چیز دیگه ای. خیلی نمیشه بین اینا خط کشی کرد و تمایز خاصی قائل شد، نمیشه گفت کدوم یکی بهتره، همشون به شکل های مختلفی سعی دارن بهمون یادآوری کنن که با ارزش و محترمیم، سعی دارن به ما کمک کنن که بهتر زندگی کنیم، با معنا زندگی کنیم و دنیای بهتری برای خودمون و اطرافیانمون بسازیم و چه خوب که خودمونو فقط به یکی از این ابزارها محدود نکنیم و به اندازه توانمون سعی کنیم از همشون کمک بگیرم و صد البته به لنگر بقیه هم احترام بذاریم.یکی از بهترین فیلم هایی که تو زندگیم دیدم و خیلی به دلم نشست فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» ساخته «رضا میرکریمی»هست. یک فیلم تاثیرگذار، با موسیقی دل انگیز «محمد رضا علیقلی» با تصاویری زیبا از طبیعت، صحرا و بیابان خیلی زیبا و شاعرانه که در قالب رابطه پدر و پسری ، «معنا» را به تصویر کشیده.فیلم خیلی خوب و جهان شمولی شده که داستانش میتونه در هر کشوری و در هر جایی از کره زمین اتفاق بیوفته و صرفا مختص ایران نیست. در این فیلم داستان زندگی مردی رو به تصویر میکشه که قدم در مسیری میذاره که هر چه جلوتر میره، هر چی بیشتر تنها میشه، بیشتر میفهمه که کلی زندگی نزیسته، آغوش در برنگرفته، عشق ابراز نشده، داشته و خودش رو پشت نقاب ثروت و موقعیت اجتماعی و امکانات پنهان کرده و وقتی درگیر طوفان زندگی میشه نمیدونه چجوری باید از اون شرایط سخت رها بشه و خودش رو میبازه.خیلی دور خیلی نزدیکاینکه چقدر به خودمون نزدیکیم و یا از خودمون دوریم بستگی به این داره که الان کجای زندگی وایستادیم و داریم چجوری زندگی میکنیم، اگه زندگی رو صرفا در پول و ثروت و پیشرفت و لذت و موقعیت اجتماعی خلاصه کنیم و از جنبه های دیگه زندگیمون غافل بشیم داریم از خودمون دور میشیم. پول و ثروت و مادیات نه تنها بد نیست که لازم هم هست ولی در کنار اینا، معنا داشتن ، لنگر داشتن هم مهمه.فیلم «طعم گیلاس» ساخته عباس کیارستمی و فیلم «جهان با من برقص» سروش صحت هم فیلم های زیبایی هستن در این فیلم ها اهمیت زندگی، رنج، معنا و مرگ رو به خوبی به تصویر کشیده شده است.طعم گیلاسجهان با من برقصهوشنگ ابتهاج :زندگی زیباست، ای زیبا پسند  زنده اندیشان به زیبایی رسندکتاب انسان در جستجوی معنا: اگر زندگی رنج بردن است ، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت. اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد، رنج و مرگ نیز معنا خواهد یافت. اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هر کس باید معنای زندگی خود را جستجو کند و مسئولیت آن را نیز پذیرا باشد.نیچه :انسانی که چرایی زندگیش را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت.یونگ:رنج نباید تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب اشتباه میکنند، رنج قرار است تو را هشیارتر کند، چون انسان ها زمانی هشیارتر می شوند که زخمی شوند. رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن. این فرصتی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام می شود. اگر به جای محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید، مایوس نشوید، چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری، در زمان دیگری، در رابطه با موضوع دیگری خواهید گرفت.نادر ابراهیمی: من هرگز نمیگویم در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد، من میگویم : به امید بازگردیم، قبل از اینکه ناامیدی، نابودمان کند.نوشته های دکتر مجتبی شکوری در مورد معنا و زندگی رو از دست ندین خیلی مطالبشون خوبه: https://vrgl.ir/oHioR نظر شما در مورد معنا در زندگی چیه؟ خوشحال میشم نظرتون رو بدونممعنا در زندگی</description>
                <category>masoud</category>
                <author>masoud</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 18:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-kgnumg37tqzv</link>
                <description>وقتی داریم کتاب میخونیم با صرف هزینه ی کمی ، با دنیای نویسنده آشنا میشیم ، از دغدغه های اون با خبر میشیم ، میتونیم از تجربیاتش ، چیزهای زیادی یاد بگیریم که ممکنه در زندگی شخصی یا شغلی مون به کارمون بیاد...کتاب نوسازی (Hit Refresh) یکی از همین کتابهاست ، کتابی که داستان زندگی ، افکار و تجربیات  شخصی رو روایت میکنه که امروز مدیر عامل یکی از بزرگترین شرکت های جهان هست و همین چند روز پیش تونست جایگاه ، با ارزش ترین شرکت جهان رو به دست بیاره.در این کتاب با فلسفه کاری شخصی آشنا میشیم که تونست با تکیه بر همین افکار ، شرکتی که حال روز خوبی نداشت ، از  رقبا عقب مونده بود و سردرگم بود  رو به با ارزش ترین شرکت جهان تبدیل کنه.وقتی سال 2014 مدیر عامل شد ، شرکت اصلا در موقعیت خوبی نبود ، بعضی از مدیران ارشد در حال جدایی از شرکت بودند ، کارمندان و مهندسان خسته تر و ناامید تر از همیشه بودند ، رسانه ها و کارشناسان با پیش بینی سقوط و رکود  و مقایسه با رقبا فشار روانی سنگینی رو به حجم مشکلات شرکت اضافه میکردند .هیئت مدیره تصمیم میگیره برای نجات از این وضعیت سخت ، آقای ساتیا نادلا رو به عنوان مدیر عامل مایکروسافت انتخاب کنه با این امید که بتونن به روزهای خوبشون برگردندر این کتاب ، نادلا از جایی که در اون بزرگ شده از حیدآباد هند ، از والدینش و سبک تربیتی اونها ، از عشق و علاقه به همسر و فرزندانش ، از علاقه اش به کریکت و درس هایی که از همین کریکت یاد گرفته ، از تجربیاتش به عنوان کارمند  و مدیر مایکروسافت ، از فرهنگ و فلسفه حاکم بر مایکروسافت ،از  اصول رهبری و مدیریت ، از شرکا و رقبا و تعامل با آنها ،  از تکنولوژی های آینده ، از قوانین اجتماعی و حقوقی آمریکا  و از تغییرات و سیاست گذاری هایی که منجر به بهبود مایکروسافت شد ، سخن گفته.کتابی که بدون شک برای برنامه نویسان ، مدیران ، رهبران و همه علاقه مندان میتونه خیلی خیلی مفید باشه.توصیه میکنم این کتاب زیبا رو با مقدمه که از بیل گیتس به چاپ رسیده حتما مطالعه کنین و از مطالب خوبش نهایت استفاده رو ببرین.عنوان کتاب : نوسازی ، تلاش برای بازیابی روح مایکروسافت و تصویر یک دنیای بهتر برای همهنویسنده : ساتیا نادلاانتشارات : نشر نوینبرشی از این کتاب زیبا:علاقه دارم همدلی را در مرکز هر کاری که دنبال میکنم قرار دهم از محصولاتی که تولید میکنیم گرفته تا بازارهای جدیدی که به آنها وارد می شویم و کارمندان و مشتریان و شرکایی که با آنها کار میکنیم.هیچ رهبری و هی تیمی و هیچ مدیر عاملی به تنهایی قهرمان نوسازی مایکروسافت نخواهد بود . اگر قرار باشد نوسازی انجام شود ، نیاز به همه ما و نیاز به همه بخش های هر کدام از ما دارد . تحول فرهنگی آهسته خواهد بود و تلاش در این راه رضایت بخش.انقلاب صنعتی چهارم پیش روی ماست و در این انقلاب هوش مصنوعی با هوش انسان به رقابت خواهد پرداخت.رهبری یعنی کاری بکنیم که بهترین های هر فردی بروز پیدا کند. شاید مهمترین چیزی که رهبران باید انجام بدهنداین است که اعتماد به نفس افرادی را که رهبری آنها را به عهده دارند افزایش دهندسایر مطالب بنده :آشنایی با LiveData در اندرویدآشنایی با Context در اندرویدچرخه حیات به سبک Lifecycle Aware در اندرویدچرخه حیات فرگمنت ها در اندرویدچرخه حیات اکتیویتی ها در اندروید</description>
                <category>masoud</category>
                <author>masoud</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 21:31:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>