<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک رهگذر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1rahgozar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:56:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یک رهگذر</title>
            <link>https://virgool.io/@1rahgozar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سربازی (قسمت نهم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ucizrzdjdaur</link>
                <description>در قسمت هشتم که البته فاصله زیادی بین اون قسمت و این قسمت افتاد، گفتم که کامبیز از طریق یکی از دوستاش که خارج از کشور درس میخوند، موفق شد پذیرش بگیره که بره و کارشناسی ارشدش رو اونجا در رشته علوم کامپیوتر بخونه.قبل از اینکه کامبیز مدارکش رو بفرسته برای دوستش که براش پذیرش بگیره (اون زمان هنوز تا حدودی سیستم اینجوری بود که باید مدارکی پُست می شد یا مثل همین روش از طریق دوست و اینها مدارک رو رسوند و اقدام کرد، امروزه فکر می کنم تقریبا همه کارها اینترنتی انجام بشه)، مجبور بود با توه به قوانین نظام وظیفه (خدمت سربازی) برای اعزام به خدمت هم اقدام کنه که غیبت نخوره. برای همین و اینکه از حداکثر مدت زمان قانونی یعنی ششماهه پس از فراغت از تحصیلش استفاده کنه، در آخرین ماه این فرجه قانونی، نسبت به ارسال مدارکش اقدام کرد و برای دوماه بعد براش تاریخ تعیین کردن که بره خدمت.در این فاصله زمانی هم از دوستش پیگیر اخذ پذیرش بود...کامبیز رفت خدمت و داشت دوره دوماهه آموزشی خدمتش رو طی میکرد که پذیرش درست شد و دوستش فورا براش ارسال کرد.حالا کامبیز تقریبا توی دومین ماه خدمتش بود و به نوعی سخت ترین بخش که آموزشی هست رو طی کرده بود و میدونست که بعدش با دریافت دو ستاره (اون زمان به لیسانسه ها دو ستاره میدادن به عنوان ستوان دو) میره و یجایی پشت یه میز میشینه خدمت می کنه. اینم بگم که کامبیز در دوره آموزشی اقدام کرده بود برای یکی از بخش های ستادی آزمون داده بود و مشخص بود بعد از آموزشی حتما جذب اون بخش ستادی میشه و لب مرز و پادگان ها و لشگر و اینها نمیره.از اونجایی که کامبیز در پادگان بود و امکان پیگیری کارها رو نداشت، پدر کامبیز دنبال کارهاش بود، باید پذیرش رو میبردن وزارت علوم که تایید کنن دانشگاه مقصد رو و به نظام وظیفه نامه بدن که با اخذ وثیقه، میتونه این شخص بره برای ادامه تحصیل. همین گرفتن این نامه و سپردن وثیقه و نامه نگاری ها با نظام وظیفه و پادگان محل خدمت چیزی حدود بیست روز تا یکماه طول کشید.همه چی مهیا بود کامبیز بره برای ادامه تحصیل. اونم علوم کامپیوتر که علاقه داشت.شب، منزل، درحضور پدر و مادرکامبیز که اون شب مرخصی گرفته بود و رفته بود منزل، با خانواده مشغول صحبت شد در مورد کارهای رفتنش به خارج از کشور...پدر: کامبیز جان، از دوستت همه چی رو بپرس، ببین چیا بیاد ببری؟ چقدر پول در ابتدای کار باید ببری؟ اونجا چیا رو میتونی تهیه کنی؟ خونه چجوریه قیمتش و اینها؟ و ...؟مادر: نکنه بری مثل دایی هات و دیگه برنگردی ایران؟! من نمیتونم دوری بچه ام رو تحمل کنم و ...خواهر و برادر کوچکتر: برو برو، بعدا ما هم درسمون تمام شد، ما رو هم ببر :)کامبیز، متفکر و مضطرب: من نمیرم!پدر: یعنی چی نمیرم؟ پس اینهمه دوندگی و نامه نگاری و ...؟کامبیز: من الان بیست و چهار سالمه (کامبیز درسش رو کمی طول داده بود به دلایلی که شاید بعدا براتون بنویسم و تا جایی هم که تونسته بود خدمت رو به تاخیر انداخته بود)، من الان برم خارج، بعد دو یا سه سال و احتمالا سه سال، چون این رشته ای که میخوام برم بخونم رشته خودم نیست و حتما باید پیش نیازهای زیادی رو بگذرونم، بعد سه سال برگردم و بشم بیست و هفت ساله و برم خدمت. خیلی سخته.ترجیح میدم حالا که آموزشی تمام شده، و هفته بعد خدمت اصلی شروع میشه، بقیه اش رو هم برم و تمامش کنم.همه در سکوت متعجبانه ای به هم نگاه میکردن. هر چقدر طی روزهای بعد، خانواده با کامبیز کلنجار رفتن، موفق نشدن کامبیز رو راضی کنن که بره و ادامه تحصیل بده.کامبیز بقیه خدمتش رو ادامه داد و اون پذیرش برای همیشه به پرونده مدارک کامبیز پیوست.به نظر شما، علت اصلی نرفتن کامبیز به خارج از کشور برای ادامه تحصیل چی بود؟</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 15:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-wt8pwk3bptsg</link>
                <description>از آگهی استخدامشون حس خوبی گرفتم. فکر می کردم با توجه به مشخصاتی که در آگهی نوشته بودن و صنعت مورد نظر، شغل جذابی باشه. رزومه خودم رو براشون فرستادم. دو سه روز بعد یه خانمی با تلفن من تماس گرفت، خودش رو معرفی کرد و پرسید که آیا میتونم برای فلان روز و فلان ساعت برم دفترشون؟ منم تایید کردم و قرار نهایی شد.لباس مرتبی پوشیدم و رفتم دفتر شرکتشون. نسبتا بالای شهر، در یک برج شیک و تمیز.وارد شدم، خانم منشی راهنماییم کردن به یک دفتر خیلی شیک و مرتب تا مصاحبه ام انجام بشه.پرسنلی که توی اون چند دقیقه دیدم در حال رفتن از این اتاق به اون اتاق بودن هم مرتب بودن و مشخص بود توی این شرکت به نظم و زیبایی محیط و مرتب بودن لباس اهمیت داده میشه.چند دقیقه بعد یه خانم بسیار شیک و خوش لباس و البته زیبا وارد دفتر شد، من فکر کردم شاید مثلا منشی مدیرعامل باشه و اون خانمی که راهنماییم کرده بود در واقع منشی کل شرکت یا نفر راهنمایی کننده بدو ورود بوده.دیدم که این خانم شیک و مرتب، نشست روی یکی از مبل ها سمت چپ من و رو به میز مدیریتی بزرگی که مشخص بود مدیرعامل احتمالا پشت اون میز خواهد نشست.یه لحظه تصور کردم شاید این خانم هم متقاضی کار هست و قراره با جفتمون هم زمان مصاحبه بشه. موضوعی که به شدت ازش بدم میاد. مصاحبه در حضور فرد دیگه.اینم بگم که این خانم یه سلام علیک معمولی با من داشت که خب طبیعتا هرکسی وارد اتاق می شد در همین حد سلام و علیک میکرد.چند دقیقه بعد یه آقای حدودا 65 یا 66 ساله وارد اتاق شد، با صدای رسا و محکمی سلام و علیک کرد، اون خانم هم مثل من پیش پای ایشون بلند شد ولی سلام مختصری کرد، اون آقا با من دست داد و رفت نشست پشت میز بزرگ مدیریتی.رو به خانم شیک و زیبا کرد و گفت: شما با هم صحبت کردید؟ خانم گفت: خیر منتظر شما بودیم.تا اینجا متوجه شدم که این خانم منشی نیست که صرفا بخواد نکات جلسه رو یادداشت کنده، کسیه که این آقا انتظار داشته مثلا ما با هم صحبتی هم کرده باشیم.آقا شروع کرد به صحبت، اینجا شرکت فلان هست، در حوزه ... مشغول به کاریم، 20 سال هست داریم کار می کنیم و خیلی ها ما رو در این حوزه میشناسن، البته اخیرا من کمتر در شرکت حضور دارم، الان هم دیدی که از بیرون اومدم و دخترم ـ که در این لحظه با اشاره دست به خانم شیک و زیبا ـ شرکت رو اداره می کنه.ما به دنبال فردی هستیم مسلط به امور فلان و ... که بتونه کنار ما، و در واقع دخترم، به پیشبرد امور این شرکت کمک کنه.و تمام این مدت دختر خانم در سکوت و با نگاهی نافذ به من نگاه میکرد. یجوری انگار داشت عکس العمل های من رو به حرفهای پدرش و همینطور حالات من رو در مواقعی که حرف میزدم برانداز و بررسی می کرد.بعد از هفت هشت دقیقه صحبت، دختر مدیرعامل به یکباره گفت: من فکر می کنم ما با هم بتونیم کارهای خوبی انجام بدیم. شما در خودت میبینی که سی یا چهل نفر رو مدیریت کنی؟ و من توضیح دادم که در سابقه ام هست و از این صحبت ها... و در ادامه پرسید: میتونی با یه خانم کار کنی؟ اینم بگم خانم صدای شیک و با یه تنالیته خاص و محکمی داشت. یه صدای مطمئن.منم چند ثانیه به حالتی که انگار میخوام حرفی بزنم که گفتنش سخته، تامل کردم و البته از حالت صورتم پیدا بود که میخوام حرف خاصی بزنم، دختر مدیرعامل گفت: بگید، راحت باشید.این رو نگفتم که خانم حدودا سی و دو سه ساله بودن و منم اون زمان سی و چهار پنج سال رو داشتم.گفتم: شما میتونید هم دختر صاحب شرکت باشید، هم به نوعی میدر ارشد شرکت، ولی با نظر من شرکت رو پیش ببرید؟ من راه و روش و نظرم رو اول با شما درمیون مگیذارم، صرفا اگر ابهام با مخالفتی داشتید بفرمایید، در غیر اینصورت همون رو اجرایی می کنیم. نیروها هم زیر نظر من هستن، همشون. یجورایی من قائم مقام شما خواهم بود. میتونید؟؟پدر (مدیرعامل) لبخندی زد و گفت: از روحیه و اعتماد به نفست خوشم اومد.دختر خانم هم لبخند بسیار ریزی به لب داشت و مشخص بود انتظار این جواب محکم رو نداشت، گفت: بله من موافقم.پدر عذرخواهی کرد و جلسه رو ترک کرد و گفت: پس حالا که باب همکاری ظاهرا مهیا شده، پیشنهاد می کنم بقیه جزییات رو با هم ببندید، من باید برم.دختر مدیرعامل گفت: به عنوان قائم مقام من باید ساعتهای زیادی رو با هم کار کنیم، جلسات داخل و بیرون از شرکت، بازدید از انبار، تلفن های مکرر طی روز، با توجه به حجم کار حتی شاید خارج از تایم...و من گوش می کردم ... که چی؟که گفت: خانمتون رو میتونید توجیه کنید؟گفتم: با توجه به اینکه همه چی کاری هست، بله.گفت: یعنی حتی با هم میریم ماموریت، حساسیتی نخواهند داشت؟ تنالیته و فرم صدا و صحبتش رو فراموش نکنید ... خیلی تاثیرگذار بود.گفتم: حالا در کار بریم جلو، انشالله که نه.گفت: باشه پس فلان روز بیاید برای حقوق و قرارداد نهایی کنیم. من از دفترشون خارج شدم و رفتم تو فکر، هر چی فکر کردم دیدم واقعا مقاومت در برابر این شخص با اون مشخصات ظاهری و شخصیتی، کار سختیه. ممکنه در آینده برام سخت تر هم بشه و در شرایط سخت و خطرناکی قرارم بده.چند روز بعد که تماس گرفتن، گفتم: در جایی مشغول شدم و عذرخواهی م یکنم که نمیتونم بقیه مراحل مذاکره رو ادامه بدیم.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 13:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشکه آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-plhkwlwgyrkp</link>
                <description>هوا که سرد می شود، از همان اواسط مهر ماه، خاطرات دوران جوانی در ذهنم موج می زند.پاییز فصل شروع تکاپو و شلوغی بود. شروع سال تحصیلی و فرصت های بسیار برای دیدن دوستان و بودن در جمعشان و تفریح و گشت و گذارهای بعد از کلاس.تراکم خاطرات پاییزی و زمستان هم از همین جا نشأت می گیرد.یادش بخیر که دغدغه ای نداشتیم و چیزی که زیاد داشتیم وقت بود. تازه ساعت چهار و پنج بعد از ظهر که می شد، برنامه ریزی هایمان شروع می شد.وسط هفته، عصر پاییز، که زود هم تاریک می شد میرفتیم دربند و درکه و ...نه که فکر کنید تا همان میدان و کافه های اول مسیر، نخیر! میرفتیم تا دو سه پیچ بالاتر.الان رو نمیدانم، ولی آن موقع ها را یادم هست که  کافه های دو سه تا پیچ بالاتر هم باز بودند.توی اون هوای سرد پاییزی، که بالای مسیر درکه و دربند، هوا سردتر هم می شد. چای داغ روی تخت کافه می چسبید. میدانم که چای چسبیدنی نیست، غلط نگارشی نگیرید لطفا.یکبار که بالای مسیر دربند رفته بودیم، یک کافه در محوطه جلوی در که شبیه به نیمچه حیاطی هم بود، یک بشکه فلزی بزرگ (از این بشکه های به اصطلاح 220 لیتری) داشت، که روی بدنه بشکه چندین سوراخ ایجاد کرده بود و داخلش چوب و هیزم و اینجور چیزها ریخته بود و آتش زده بود. شده بود یک بخاری.جذابیتش فقط در حرارت و گرماش در آن سرما نبود. روشنایی و رقص نور آتش از بین سوراخ های روی بشکه، کنار موزیک جذاب سرخپوستی که آن روزها تازه نوار کاستش را خریده بودم و برایم تازگی داشت، آلبوم Sacred Spirit که ترجمه شده بود روح مقدس.چه فضایی خلق شده بود.نیم ساعتی را دور این بشکه حلقه زدیم، تقریبا کسی با کسی حرف نمیزد. هدفون واکمن توی گوشمان بود، یا خیره به آتش و غرق در احوالاتمان.آن زمان همه ما در سنین 20 تا 22 سال بودیم. کم دغدغه و کم سن و بدون فراز و نشیب زیاد در زندگی، و آنطور غرق در احوالاتمان بودیم که دلمان نمیخواست زمان بگذرد و مجبور شویم برگردیم پایین.نمی دانم، نمی دانم اگر امروز باز هم دور آن آتش جمع شویم، با اینهمه دغدغه و گرفتاری و فراز و نشیب هایی که در زندگی داشتیم و داریم، حالات هر کدام از دوستان چگونه است؟یادش بخیر</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 15:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم تصویر بِرَند</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%90%D8%B1%D9%8E%D9%86%D8%AF-xt2iydxk4mns</link>
                <description>دوره MBA ، قرار بود سر یکی از درس ها، یک ربع انتهایی کلاس رو هر جلسه یک نفر در یک موضوعی که خودش انتخاب می کرد و مرتبط با موضوعات مدیریتی هم بود، ارایه بده.اون روز نوبت مجید بود. مجید معمولا با لباس و پوشش رسمی در کلاس ها حاضر می شد و کراوات هم می زد.اون روز رسمی تر هم شده بود و خلاصه رفت جلوی کلاس ایستاد و بدون مقدمه گفت: بچه ها! لطفا شغل من رو حدس بزنید!از ردیف جلو یکی یکی و تند تند با اشاره می پرسید و تا نیمه های کلاس، بچه ها بخصوص کم تجربه ترها می گفتن شما مدیر هستید! و سایرین هم با رعایت ادب و احترام بعضا می گفتن مثلا مالی چی هستی یا کار بازرگانی می کنی، تا رسید به انتهای ردیف که بچه های باهوش تر و باتجربه تر کلاس نشسته بودن، اونها دست مجید رو خونده بودن، و می دونستن هدف مجید از این سوال چیه، جواب های پرت و پلا دادن، مثلا یکی گفت شما احتمالا حراست یا انتظامات در یه سازمان یا شرکتی هستی (مجید هیکل درشتی داشت). یکی دیگه گفت راننده مدیرعامل یه شرکت بزرگ، خلاصه چند نفری بدجور حساب و کتاب مجید رو به هم ریختن و از نیمه مسیر بقیه بچه های کلاس احساس کردن لازم نیست خیلی رعایت کنن و الکی برای حفظ دوستی مثلا بگن: مدیر و از نیمه کلاس فراوانی پاسخ های &quot;مدیر&quot; و &quot;رئیس&quot; کم شد و ...وقتی همه جواب دادن، مجید که از قبل خودش رو برای این آماده کرده بود که اغلب بگن: مدیر و رئیس و ... و طبق همین سناریو هم برنامه ریزی کرده بود که چی بگه و مبحث رو ببره جلو، کم نیاورد و بدون توجه به فراوانی پاسخ ها گفت: خب! دیدید که اکثرتون شغل من رو مدیر و رئیس حدس زدید! چرا؟ چون من توی این چند جلسه طوری رفتار کردم، طوری لباس پوشیدم، و در مجموع تصویری از خودم به شما نشون دادم و ساختم که من رو مدیر تصور کنید.میثم درجا بلند شد و بهش گفت: شما شمردی کیا چی بهت گفتن؟ فلانی و فلانی که گفتن مالی و بازرگانی و ... فلانی گفت راننده، من گفتم حراست، اون یکی گفت نگهبان ... چجوری به این نتجیه رسیدی که شدی مدیر؟ در ادامه هم چند نفر دیگه هم گفتن بله ما گفتیم فلان و بهمان، خیلی کسی شما رو مدیر حدس نزد.خلاصه بدجوری حال مجید رو گرفتن.تو این داستان که با طنز هم همراه بود، یه درس نهفته بود. اولا راجع به تصویر ذهنی دیگران از خودتون دچار توهم نشید.دوم اینکه تا مطمئن از رفتار و پاسخ دیگران نیستید، روی اون برنامه ریزی نکنید و سناریو ننویسید، اینکار نیاز به تجربه و زمینه سازی و تخصص داره که شما مطمئن بشید در یک جمع مثلا سی نفره، فراوانی رفتارها چگونه پیش خواهد رفت. رفتارهای انسانی بسیار پیچیده هستن و مثل ماشین نیست که همیشه یجور خروجی بده بهتون.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 11:55:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُن بَستِ یِکطَرَفِه!</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%A8%D9%8F%D9%86-%D8%A8%D9%8E%D8%B3%D8%AA%D9%90-%DB%8C%D9%90%DA%A9%D8%B7%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%81%D9%90%D9%87-x2rz3hienvo8</link>
                <description>یه پسر حدودا 28 ساله اومده بود تو شرکتشون استخدام شده بود. پسره خیلی پُرانرژی بود و علیرغم اینکه جَو اون شرکت خیلی جدی نبود و بیشتر تفننی کار میکردن و در حدی کار میکردن که کار نخوابه، ولی این پسر متفاوت بود. انگیزه داشت، بی نظمی رو تحمل نمی کرد، هرکاری دستش بود رو سیستماتیک می کرد و ...این پسر بد هم لباس نمی پوشید و ادب و متانتش هم خوب بود. خلاصه اینکه به نظر می رسید آینده دار باشه. مدیرعامل هم همین فکر رو داشت و روند سپردن امور مهم به این پسر هم نشان از این داشت که داره مدارج رو خوب طی می کنه.پروین هم که تو واحد مالی کار می کرد با توجه به دسترسی هایی که داشت، میدونست میثم چقدر حقوق میگیره و خب نسبتا درآمد میثم خوب بود.میثم با وجود جدیتش در کار، اما اعتقادی به اینکه خودش رو بخواد بگیره و قاطی نشه با هم سنهاش نداشت. یکی دوبار هم مدیرعامل بهش گفته بود تو به عنوان مدیر واحد بازرگانی، نباید با بچه ها زیاد قاطی بشی. میثم هم گفته بود گاهی وقتها میرم بین بچه ها و گاهی کنارشون میشینم نهار میخورم یا در جمعشون چند دقیقه ای میایستم و حرف و گپ و گفت داریم. خودم حواسم به حد و حدود خودم و اونها هست.کم کم میثم وارد اکیپ بچه های شرکت شد. البته واقعا هم حد و حدودها رو رعایت میکردن. طوری که یکی از دخترها می گفت من صبح ها که وارد شرکت میشم باور نمی کنم این میثم همون میثم دیشب در کافه است که با ما بیرون بود.میثم در کار اصلا اهل مسامحه و تساهل و شوخی نبود.پروین، خانم حسابدار شرکت حدود 35 سالش بود یعنی هفت سال بزرگتر از میثم بود. شایعات هم اینجور بود که تا یکی دو ماه پیش با پسری بنام افشین (خارج از شرکت) دوست بوده، دوست جدی هم بودن و قرار ازدواج داشتن، اما به هم خورده.اکیپ بچه های شرکت شامل میثم، سارا، لادن، شیرین، حمیده، احسان و یکی دو نفر دیگه بود که اون یکی دو نفر پای ثابت نبودن. این اکیپ هفته ای دو سه بار میرفتن بعد از کار کافه و سفره خونه و نیم ساعت یکساعتی ور دور هم بودن، معمولا فرحزاد یا درکه یا بعضا اگر زود میزدن از شرکت بیرون، میرفتن دورتر مثل فشم و جاده کن و اینجور جاها.تقریبا توی این اکیپ کسی با کسی دوست نبود، یه جمع دوستانه بودن.یکی دوبار تو جمع بحث ازدواج شد و بچه ها عقایدشون رو در مورد ازدواج بعضا جدی و بعضا جدی آمیخته با شوخی بیان کرده بودن. میثم گفته بود از ازدواج میترسه و خیلی مسئولیت داره و ...یک روز پروین به میثم گفت: میثم تو چرا ازدواج نمی کنی؟ درآمدت خوبه، شغلت خوبه، آینده داری، سنت هم مناسبه تا عقد کنی و مراسم عروسی هم مدتی بعدش برگزار بشه حدودا دیگه سی سالت شده و سن معقولیه.میثم: نه زوده، هنوز پس اندازم کمه و میترسم و مسئولیت داره و ضمنا گزینه مناسبی هم هنوز سر راهم قرار نگرفته!پروین با شوخی آمیخته به عصبانیت گفت: عجب آدمی هستی، این دخترهایی که باهاشون میریم هر هفته بیرون، همه خوشگل و خوب، یعنی هیچکدوم بدرد زندگی نمیخورن؟ میثم گفت: راستش اونقدری برای ازدواج بررسیشون نکردم و بهش فکر نکردم.پروین گفت: یه دوست خیلی خوب دارم، با اخلاق، با حیا و سنگین، همین چیزی که تو معمولا تو صحبتهات میگی و دوست داری، میخوای یه قرار بذارم همدیگر رو ببینید؟میثم گفت: خیلی بدم میاد به یکی بگن بیا بریم نشونت بدم به فلانی ببینیم ازت خوشش میاد یا نه. مگه میخوای خونه یا ماشین معامله کنی؟پروین: نه، نه، نه! میخوام به دوستم بم امروز با یکی از همکارهام قرار دارم تو هم بیا.میثم: خب پروین خانم، دیوانه شدی؟ دوستت نمیگه این پسره با تو که هیچ نسبی باهاش نداری قرار کافه میذاره؟ یا دوستید که اگر دوست هستید پس چرا دوست پسرت رو به من معرفی می کنی؟ یا دوست نیستید که پس چجوری با هم میرید کافه؟ این رو بگم که داستان تقریبا برای اوایل دهه هشتاد هست و هنوز روابط اینطور بود که کسی با کسی اگر دوست نبود، طبیعتا قرار کافه و سینمای دو نفره نمیذاشتن.پروین گفت: حالا من خودم یجوری بهش میگم برای تو هم بد نشه، تو فقط بگو قرار بذارم یا نه؟میثم گفت: نمیدونم، یه کمی ازش بگو. پروین: فقط بگم که از تو بزرگتره!میثم یه لحظه تو ذهنش خود پروین رو تصور کرد که ازش هفت سال بزرگتره.میثم: پروین! اینی که میگی کیه؟ چرا بزرگتر؟؟پروین: خب دوست منه، دوستهای من هم سن و سالهای خودم هستن دیگه. سن مگه مهمه؟؟ اخلاق و نجابت و اهل زندگی بودن مهمه.میثم کنجکاو شد، میثم معمولا وقتی کنجکاو می شد خیلی به عواقب کار فکر نمی کرد. گفت قرار بذار.پروین قرار گذاشت، ساعت هفت غروب میدان ونک.میثم از چند دقیقه زودتر در محل قرار حاضر شد، همش با خودش فکر می کرد الان با چجور دختری مواجه میشم؟ دختری که توی این شهر و این جامعه که پسرها دنبال دوستی با دختر و به اصطلاح عامیانه، زدن مُخ دختر برای دوستی هستن، این دختر هیچ پیشنهادی بهش نشده که بتونه با یکی دوست بشه؟؟ یا خیلی پاک و معصوم هست که منتظر شده تا مورد خوب و مناسب بهش معرفی بشه؟ اگر اومد و دختر واقعا خوبی بود و با معیارهام مطابقت داشت، اونوقت با سنش که از من بالاتره چکار کنم؟ساعت هفت و هفت دقیقه غروب یه روز یا بهتر بگم شب پاییزی بود. اواخر مهرماه 1382. هوا تقریبا غروب و شب سرد می شد البته نه به سرمای زمستون، ولی خب زیادی هم خنک بود.میثم مدام جهات مختلف رو نگاه می کرد که تا قبل از اینکه پروین و دختر بهش برسن از دور بتونه براندازش کنه.سرش رو چرخوند به سمت پیاده روی شمالی و دید پروین داره با لبخندی بر لب میاد.سلام،سلام، پس دوستت کو؟پروین: راه بیافت بریم این سمتی.میثم: میگم دوستت کو؟پروین: بیا بریم اینوری، مگه نمیخوای ببینیش؟؟میثم: آره، برای همین اینجام ولی چرا با هم نیومدید؟پروین: بیااااااراه افتادن و چند قدمی راه رفتن تو پیاده رو و میثم گیج بود..پشت سر هم می پرسید: دوستت اسمش چیه؟ کجا قرار گذاشتی؟ ..پروین: ببین میثم، تو اگر امروز اومدی اینجا با دوست من آشنا بشی، پس نشون میده خیلی سن بالاتر برات مهم نیست، درسته؟میثم: چرا، خیلی دوست ندارم سن همسر آینده ام از من بیشتر باشه و ترجیحم به سن کمتر هست، ولی خب تو اصرار کردی اومدم ببینم واقعا میشه آدم از یکی اونقدر خوشش بیاد که مثلا معیار سن رو ندیده بگیره.پروین: میثم، اون دختری که ازش برات تعریف کردم، من هستم!میثم: تو!! تو؟! پروین! چکار کردی؟؟ این چه غلطی بود کردی؟ حدس میزدم یه چیزی هست و یجار کار نمیخوند. پروین خیلی ...میثم بدون خداحافظی راهش رو کشید رفت که بره سوار تاکسی بشه، پروین سریع خودش رو رسوند و از شانسش میثم داشت سوار تاکسی می شد که جا برای یک مسافر دیگه داشت، پروین هم سوار شد.در راه میثم فقط به پروین با صدای آروم غُر میزد و بهش می گفت: از چشمم افتادی، خجالت از سنت بکش، این چه سناریوی احمقانه ای بود پیاده کردی؟ از فردا تو شرکت چجوری میخوای با من مواجه بشی؟ و پروین هم مدام می گفت: میثم جان، آروم باش، اصلا من غلط کردم، فراموش کن، یه موقعی در موردش بعدها صحبت می کنیم و ...رسیدن به مقصد، میثم کمی، فقط کمی آروم تر شده بود، کرایه رو داد به راننده و بدون اینکه به پروین نگاه کنه، گفت: خداحافظ، سعی کن تا ابد از من دوری کنی.پروین خودش رو انتهای بن بستی تصور می کرد که راه برگشت نداشت، انگار اونی که دنبالش بود ته بن بست گم شده بود. پروین اگر بن بست رو هم برمی گشت، به میثم نمی رسید.ماجرا گذشت، پروین چند ماه بعد از اون شرکت رفت. تا سالها بعد و با وجود اینکه بچه های اون اکیپ بعضا ازدواج کرده بودن، ولی با هم ارتباط داشتن. توی این ارتباطات و دورهمی ها که زن و شوهرهاشون هم حضور داشتن، صحبت از دوستان سابق و همکاران سابق می شد، تقریبا همه از هم خبردار بودن، ولی هیچکس از پروین خبری نداشت!</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 15:45:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر عجایب آگهی های استخدام</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-cjqqng9txrad</link>
                <description>چند روز پیش با یک آگهی استخدامی روبرو شدم که در شرایط استخدامش غیر از سفته و اینجور موارد چیزای دیگه ای هم نوشته بود که بعضیاش جالب و برخی عجیب بود:خوش بو نمودن دهان بخصوص در هنگام صبح و ورود به شرکتاستفاده از خوشبوکننده بدنممنوعیت استفاده از شلوار جین و حتی کتان برای آقایان، البته تی شرت و کفش اسپورت و اینها هم ممنوع که خب به نظر خودم هم برای محیط کاری منطقیه ولی شلوار کتان به نظرم نسبت به جین قابل قبول هست بخصوص اگر با پیراهن مردانه پوشیده بشه، خیلی غیر متعارف نیست، البته که برای جلسات رسمی مناسب نیست، اما شاید برای روزهایی که شما پشت میز نشستید و فقط با تعداد محدودی از همکارای خودتون ارتباط دارید، نمیشه گفت بد هست.اما؛قسمت جالب ماجرا الزام به پوشیدن کفش پاشنه بلند برای خانم ها بود. همراه با مانتوی رسمی و شال و روسری، یعنی مقنعه نمی تونن سر کنن.تاکید کرده بودن اگر خانمی نمیتونه کفش پاشنه بلند بپوشه باید حتما گواهی پزشک داشته باشه.سوال اساسی: اگر مانتوی رسمی و شال و روسری و کفش پاشنه بلند، لباس فرم و یکنواخت و رسمی شرکت شماست (بماند که چرا پاشنه بلند) و به نظر خودتون در زمان مراجعه افراد به شرکت شما، این نظم و یکنواختی فرم لباس به چشم میاد و احتمالا نشاندهنده انضباط سازمان شماست، اگر چند نفر با گواهی پزشک کفش پاشنه بلند نپوشن، آیا این وحدت و فرم از بین نمیره؟ و آیا ارباب رجوع شما میدونن این بی نظمی بواسطه چند برگ گواهی پزشک است که در پرونده پرسنلی موجوده؟ در هر صورت نمایی که از شرکت دیده میشه غیر یکسان بودن پوشش هست.به عبارتی، گواهی پزشک دردی رو از ناهمگونی و بی نظمی که در پوشش مورد نظر شما ایجاد میشه درمان نمی کنه.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 13:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق کامپیوتر (قسمت هشتم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-qv4ongsgzlvn</link>
                <description>کامبیز بعد از اون دو ترمی که در دبیرستان مشغول کار در قالب کلاس های فوق العاده بود، کار تدریس در فضای دبیرستان رو رها کرد و رفت دنبال کارهای دیگه مثل طراحی با کامپیوتر و شبکه و اینجور چیزا. اتفاقا تجربیات خوبی هم بدست آورد و دانشش در اون زمان &quot;به روز&quot; محسوب می شد ولی ازش پول درنمیاورد.همینم شد که برخی اساتید و افرادی که میشناختنش به هم معرفیش می کردن.یک روز یکی از اساتید بهش گفت ما یه کامپیوتر خریدیم نمیتونیم وصلش کنیم به اینترنت. این هم بگم که اینترنت اون زمان Dial-Up بود. عصری استاد کامبیز رو سوار ماشین کرد و رفتن خونه استاد که بالا شهر بود. کامبیز که تا حالا از اینکارا نکرده بود که بره خونه کسی و براش کاری انجام بده، رفت و مودم استاد رو راه اندازی کرد و استاد هم که انگار دنیا رو بهش داده بودن خوشحال تشکر کرد و کامبیز رفت به سمت در خروج و خداحافظی کنه که استاد با یه پاکت اومد سمتش. کامبیز اصرار که من برای پول اینکار رو نکردم و استاد هم می گفت حقته باید بگیری، هرکی دیگه هم میومد بیشتر میگرفت. خلاصه کامبیز پاکت رو گرفت و خداحافظی کرد و وقتی رسید تو کوچه و کمی از خونه استاد دور شد، پاکت ور نگاهی کرد و دید به به، بیست هزار تومن داخل پاکت هست. بیست هزار تومن در نیمه دوم دهه هفتاد خیلی بود برای یه کاری که نیم ساعت طول کشید.بعد از اون چندتا مورد دیگه مشابه هم جور شد و بد نبود. یکی می گفت من سیستم میخوام ولی نمیدونم چی بگیرم. همه هم می گفتن یه سیستم خوب میخوایم، وقتی کامبیز ازشون میپرسید میخواید چکار کنید؟ می گفتن: میخوایم فیلم ببینیم (البته با سی دی، چون سرعت اینترنت افتضاح بود)، موزیک گوش کنیم (باز هم با سی دی)، تایپ کنیم و ... یعنی یه پنتیوم دویست و سی و سه از سرشون هم زیاد بود.کامبیز میرفت بازار رضا (چهارراه ولیعصر) قطعات رو میخرید، سرهم میکرد و ویندوز میریخت و تنظیمات اولیه رو انجام میداد و تحویلشون میداد...بعدها کامبیز رفت و به صورت پاره وقت جذب یه شرکت خصوصی شد. اینا همه داشت کامبیز رو از درس و مشق اصلی خودش دور می کرد. کامبیز دیگه تصمیم گرفت رشته اش رو تغییر بده. ولی قوانین و محدودیت های اون زمان و رتبه اش در کنکور و بقیه شرایط بهش این اجازه رو نداد.تا اینکه کامبیز لیسانسش رو گرفت و از طریق یکی از دوستاش در خارج از کشور برای دوره فوق لیسانس پذیرش رشته کامپیوتر رو گرفت ولی ....قسمت نهم (سربازی)</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 13:36:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحصیل و تدریس (قسمت هفتم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-fubo8sclrhph</link>
                <description>در قسمتهای قبل گفتیم که کامبیز قصه ما تا ترم سه و چهار خوب درس می خوند. همچنان علاقمند بود و اغلب وقتهای خالیش رو با مطالعه تخصصی پُر می کرد.کتابهای مختلفی رو خونده بود و همچنان در سر رویای دانشمند شدن می پروراند.تا پروژه کتابخانه و ... از قضا یک پیشنهاد دیگه. از مدت ها قبل دوست داشت تدریس کنه. انتقال دانش و آگاهی ولو همون مقدار کمی که بلد بود رو، دوست داشت.شانس یا بخت یا هرچی اسمش رو بگذاریم سر راهش سبز شد. بر اثر یک اتفاق و ملاقات یک دوست با یک مدیر دبیرستان غیرانتفاعی، پاش به محیط دبیرستان پسرانه باز شد.در ملاقات اون دوست با مدیر مدرسه، مدیر مدرسه گفته بود دلم میخواد برای بچه هایی که از سطح متوسط کلاس بالاتر هستن، کلاس فوق العاده بگذارم، ولی کار معلم های عادی دبیرستان خودم نیست. میخوام نکته های خاص و چالشی و بعضا هم کنکوری و تستی براشون مطرح کنه. اون شخص هم کامبیز رو معرفی کرده بود.کامبیز رفت پیش مدیر دبیرستان غیر انتفاعی. گپ و گفتی با هم داشتن، کامبیز بانک تستهای کنکورهای آزمایشی و جزوات درسی البرزش رو هنوز داشت و خب دو سالی هم بیشتر نگذشته بود. همه چی جور شد. مدیر دبیرستان ازش خواست هفته ای دو یا سه روز، بعداز ظهرها بیاد و برای بچه های منتخب کلاس بگذاره. جمعا شاید ده دوازده تایی می شدن.کلاس های خیلی خوب پیش میرفت. هم کامبیز دوست داشت و راضی بود که رفته سر کلاس و برای پسرایی که از خودش شاید سه یا چهارسال کوچیکتر بودن درس می داد، هم از درس و مرورو مطالب لذت می برد.یکی از این کلاس ها مصادف بود با بازی های مقدماتی جام جهانی. اون زمان هنوز خیلی مرسوم نشده بود بخاطر این بازی های مهم، کلاس ها یا ساعت کار شرکتها جابجا بشن، و همه سعی داشتن ثابت کنن کار ما مهم تره!کامبیز هم با علم به اینکه امروز احتمالا پسرها حواسشون به فوتبال هست، با هوشیاری رفت سر کلاس. اول بچه ها درخواست تعطیلی کردن، کامبیز گفت در اختیار من نیست و باید زودتر و قبلتر با مدیر مدرسه اتون هماهنگ می کردید. خلاصه کلاس شروع شد. یهو وسط کلاس صدایی شبیه صدای نویز دار موج عوض کردن رادیو به گوش رسید. اون زمان موبایل خیلی کم بود و دست بچه های دبیرستان که اصلا. بنابر این رادیوی معمولی تنها امکان شنیدن صدای بازی فوتبال بود.کامبیز بلافاصله جهت صدا و حالت مضطرب یکی از دانش آموزها رو تشخیص داد و رفت سمتش، یه رادیو داخل جامدادی پارچه ای یکی از شاگردها بود. اون رو ازش گرفت و تشری زد و ...ادامه کلاس.پسرها اون روز حسابی اذیت کردن، با عجله برای تمام شدن کلاس و رسیدن به نتیجه بازی فوتبال. کامبیز هم مجبور شد چند نفری رو به خط کنه پای تخته و سوال و جواب و حل تست بلکه از شدت توجهشون به مسابقه کم باشه.اینم شد یه تجربه ای...آخر سال شد و موقع امتحانات. مدیر مدرسه به کامبیز پیشنهاد داد: بیا در جلسات امتحان به عنوان مراقب حضور داشته باش و مبلغی هم دریافت کن. کامبیز هم که اساسا جدی و سختگیر بود، قبول کرد.انصافا هم خودش تا اون زمان چه در دوره دانشجویی و چه مدرسه، تقلب نکرده بود و بدش میومد از اینکار.ولی تجربه جالبی بود این تدریس و مراقبت. چرا؟ چون فهمید که وقتی در دوران مدرسه، خودش و بقیه میرفتن مثلا پشت کله نفر جلویی و صدا درمیاوردن با دهنشون یا شیطنتی میکردن و فکر میکردن معلم متوجه نمیشه، در واقع معلم به همه کلاس مسلط بوده.  کامبیز سر کلاس ها متوجه شد به راحتی کوچکترین حرکات بچه ها دیده میشه، معلومه کی داره زیر میز خوراکی میخوره، یا کتاب دیگه ای باز کرده، یا داره به بغل دستیش کاغذ یا نوشته ای میده یا از این دست کارها.سر جلسه امتحان هم همینطور، کسایی که هی مترصد تقلب بودن مشخص بودن، مدام چشماشون اینور اوونور رو نگاه میکرد، اضطراب داشتن، کله اشون زیاد میچرخید اینطرف اونطرف و ...سر جلسه امتحان یکی از این دروس زیرمجموعه ریاضی (شاید جبر بود)، یک پسری از این سمت راهرو اجازه گرفت پاک کن پسری که سمت مقابل بود رو قرض بگیره. کامبیز که میدونست امتحان با مداد نیست و با خودکار باید جواب بدن، اول موافقت کرد، بعد یاد کارهای همکلاسهای دوره مدرسه خودش افتاد، پاک کن رو از قرض دهنده گرفت که بده به قرض گیرنده. از این پاک کن های سفید مستطیلی که دورش هم یه سلفون داشت. همتون حتما دیدید.کامبیز بلافاصله دو سر پاک کن رو از دو طرف کشید و دید بله، پاک کن از قبل نصف شده بوده و جواب یکی از سوالات که ایکس به توان دو بود روی مقطع پاک کن نوشته شده و دوباره دو تکه کنار هم داخل سلفون قرار گرفتن. کامبیز هم که توی این چند دقیقه سوالات رو دیده بود و ذهنی حلشون کرده بود میدونست ایکس دو جواب سوال هشتم هست. رفت سراغ پسرک و با تندی تشر بلندش کرد و برگه اش رو گرفت و فرستادش دم دفتر.چند دقیقه بعد مدیر مدرسه به بهانه بازدید کلاس ها و راهروهای طبقه دوم که کامبیز هم توی این طبقه بود، اومد بالا. سری به کلاس ها زد، به بچه ها گفت با دقت بنویسید، و از یان صحبت ها...راهرو رو هم بازدیدی کرد و یواش به کامبیز اشاره کرد بیا پایین!کامبیز رفت پایین. مدیر مدرسه با صدای آروم و لحنی گله مند ولی با آرامش بهش گفت: چرا برگه این بنده خدا رو گرفتی؟ کامبیز: خب تقلب کردن.مدیر مدرسه: بابا این اگر من براش تقلب رد کنم، درس رو باید دوباره امتحان بده و معدلش فلان و اینجا غیر انتفاعیه و جواب باباش رو چی بدم و معدل مدرسه افت می کنه و برای مدرسه بد میشه و ....کامبیز: باشه ... باشه ... من وظیفه ام رو انجام دادم. روی برگه اش که چیزی ننوشتم. تصمیم با شما، من فرستادمش دفتر دیگه. مدیر مدرسه: آخه میخوام تو هم ضایع نشی کامبیز جان.کامبیز: نه چه ضایعی؟ بشونش یه گوشه کناری جواب بقیه سوالاتش رو بده و بره.این یه تجربه دیگه! این داستان درس دادن کامبیز خان ما حدود دو ترم ادامه داشت. یه روز باید برای رسیدن به یکی از کلاسهای مدرسه، زودتر از کلاس درس دانشگاهش خارج می شد. استاد هم یکی از اساتید سن دار و با سابقه و مو سفید دانشگاه.کامبیز خامی کرد و فکر کرد اگر بره به استاد بگه کلاس دارم و درس میدم، هم بواسطه شغل شریف معلمی و هم اینکه از این سن مشغول کار و تدریس شده، حتما استاد دنیا دیده و خنده روی قصه، بهش تبریک میگه و بهش میگه برو عزیزم، برو به کارت برس، یکربع که چیز خاصی نیست.کامبیز رفت قبل کلاس خدمت استاد در راهرو و استاد هم در حال رفتن سمت کلاس.سلام استاد.سلام کامبیز خان، دارم میرم سر کلاس، خودتم که این درس رو داری، نمیای سر کلاس؟چرا استاد میام سر کلاسف خواستم بگم من مدتیه درس میدم در مدرسه و .......... اگر بشه میخوام یکربع زودتر از کلاس خارج بشم. گفتم قبلش خدمت شما عرض کنم اجازه بگیرم. (البته قبلا هم گفتیم سر کلاس های دانشگاه اون زمان حداقل اینطور بود که اساتید کاری به خروج و ورود دانشجو نداشتن، مگر چندتایی از اساتید که کمی حساس تر بودن یا مویی سپید کرده بودن و یا گفته بودن که تردد بی مورد نباشه و به موقع بیاید سرکلاس و ...، که این استاد محترم هم از همین دسته بودن)استاد: کامبیز! درس میدی؟ کامبیز با خوشحالی: بله استاد! فلان درس در فلان جا و ...کامبیززززززز! دانشگاه و تحصیل تمام وقته. دانشجو، اون هم دانشجوی دانشگاه تهران فقططططط باید درس بخوووووووونههههههه.کامبیز مونده بود چکار کنه. مدرسه رو چکار کنه؟ دانشگاه رو چکار کنه؟اونروز کامبیز با نیم ساعتی تاخیر به مدرسه رسید و قصه رو به مدیر مدرسه گفت. مدیر مدرسه که خودش توی یکی از دانشگاههای خوب کشور، ریاضی خونده بود به کامبیز گفت: دانشگاهت واجب تره، ساعت کلاس فوق العاده مدرسه رو جابجا می کنیم.ولی موضوع ظاهرا حل شده بود. بچه های سال بالایی بعد از شنیدن ماجرا از زبان خود کامبیز، بهش گفتن این استاد حتما برات جبران می کنه. اصلا خوشش نمیاد چیزی رو نسبت به کلاسش اولویت بدی و بخصوص کار کردن دانشجو رو نمیپسنده.بله، همین هم شد. نمره پایان ترم: 10این نمره برای درس سه واحدی در کنار حواس پرت کامبیز به تدریس دبیرستان و نمره پایین یکی دو درس سنگین دیگه که اون ترم برداشته بود، اولین مشروطی رو رقم زد.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 15:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن 32 ثانیه ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%A2%D9%86-32-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-hxlymqt07dym</link>
                <description>بعد از ظهر تابستانی، در راه برگشت به خانه، به چراغ قرمزی میرسم.سی و دو ثانیه مانده که چراغ سبز شود.به اطراف نگاهی می کنم. پیرزنی که کمرش چنان تا شده که با گونیای 90 درجه برابری می کند. کیسه ای در دست دارد و التماس عابرین و رانندگان می کند که از او خرید نمایند. چه در کیسه دارد؟ دستمال جیبی و لیف و مشتی چیزهای بی ارزش که اگر همه را هم یکجا از او بخری، بعید است بتواند با پول آن روز را به شب برساند.این اولین و آخرین صحنه از این دست نیست که در شهرمان میبینیم.واقعا طی این شصت یا هفتاد یا بلکه هم هشتاد سال چه بر سر این زن آمده که به این روز افتاده؟همسر داشته؟ همسرش کار نمی کرده؟ مال و اموالشان به تاراج رفته؟ اصلا مال و اموالی داشتن؟ بیمه، بیمه نداشتن؟ بچه ندارن؟ یا دارن اونها هم از اینها بدتر اوضاعشون؟ نمیدونم ... ما پیر و فرتوت میشیم اوضاعمون چی میشه؟چراغ سبز شد.این 32 ثانیه، سی و دو ثانیه ترسناکی بود.امیدوارم عاقبت خودمون و خانواده هامون به خیر بشه.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 12:04:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه (قسمت ششم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-aijrwqhnttas</link>
                <description>فایل های قدیمی جستجوی کتابخانه ایترم های دانشگاه یکی یکی میگذشتن و کامبیز قصه ما هم تا ترم سه و چهار همچنان عاشقانه درس میخوند. البته قصد ندارم ترم های یک و دو و سه و ... رو عبور کنم. بعدتر و به فراخور داستان برمیگردم و بعضی ماجراها رو براتون بازگو می کنم.این کامبیزخان قصه ما اونقدر عاشق درس و یادگیری و مطالعه بود، که جای اکثر کتابهای مهم کتابخانه دانشکده رو از حفظ بود. اون زمان هنوز سیستم کتابخانه ها مکانیزه نشده بود. یعنی از این کشو چوبی ها بود که باید توشون کتابها رو جستجو میکردی. دو سه تا کمد بود، یکیشون به ترتیب حروف الفبای عنوان کتابها بود، یکیشون به ترتیب حروف الفبای نویسنده و فکر کنم یکی دیگه هم بر اساس موضوع جداسازی شده بود. برای پیدا کردن یه کتاب باید چند دقیقه ای و بلکه بیشتر سر این کشوها دنبال اسم کتاب میگشتین و کوچکترین خطای نوشتاری در کارت کتاب ها میتونست شما رو زمان زیادی معطل کنه. برای همین هم بعضی از بچه های دانشکده که حوصله گشتن تو این کشوها ور نداشتن، از کامبیز می خواستن ببرتشون تو کتابخونه و کتاب بدرد بخور اون حوزه ور بهشون نشون بده. اینم بگم که توی این دانشکده رفتن به مخزن کتابخونه اون دوره آزاد بود. یعنی اینجور نبود که به کتابدار بگید بره از مخزن کتاب بیاره.کامبیز در سالن مطالعه هم یک میز داشت. آره، یه میز. شوخی نمی کنم. البته نه اینکه یه میز بهش داده باشن، که این امکان نداشت. بلکه از بس اونجا بود و مطالعه می کرد، تقریبا جای ثابتی داشت. همیشه بساطش اونجا پهن بود. ساعت هایی که کلاس نداشت اونجا می نشست و مطالعه می کرد. البته در کنارش خب گپ و گفت با بچه های دیگه هم بود. ولی در کل اگر کسی دنبال کامبیز میگشت، به احتمال قوی میتونست اونجا پیداش کنه. جالب بود که اگر کسی هم مثلا میخواست کتابی یا امانتی رو به کامبیز بده، کامبیز اگر تو راهرو یا جای دیگه ای بود، می گفت لطفا بذارید رو میزم تو کتابخونه!ولی این روند زیاد ادامه نداشت و کامبیز کم کم از درس فاصله گرفت. شاید اولین جرقه هاش هم در همین روند مکانیزه کردن کتابخونه شکل گرفت. چجوری؟ ... میگم...کتابخونه ها میخواستن اطلاعات رو بریزن تو کامپیوتر و نیاز بود بچه های علاقمند، که بخاطر علاقه خودشون به کتابخونه دچار کمترین خطا میشن، در این پروژه همکاری کنن. مسئول کتابخونه با شناختی که از کامبیز داشت، این پیشنهاد رو بهش داد که کامبیز یه تیمی رو جمع و جور کنه و تو یه بازه حدود یکماهه، اینکار انجام بشه. جزئیات این کار بماند، ولی در مدت اجرا همه از مدیریت کامبیز تعریف می کردن و کار خوب جلو رفت، به نحوی که چند روزی هم زودتر پروژه به اتمام رسید و مسئول کتابخونه ضمن اعلام موضوع به رئیس دانشکده، کامبیز رو مورد تشویق قرار دادن. اینجا بود اولین جرقه های توانمندی های مدیریتی کامبیز نمایان شد.و همانا این شروع فاصله گرفتن کامبیز از درس و مشق و افتادن تو مسیر کار و فعالیت شد.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 14:38:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمایشگاه (قسمت پنجم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-p7ywwd12acjf</link>
                <description>عکس تزیینی استترم یک بود و درس شیمی عمومی اجبارا به همه ارایه شده بود که یک واحد هم آزمایشگاه داشت.بچه هایی که دانشگاه رفتن میدونن که از این به بعد به این درس میگیم آز شیمی.آز شیمی در دانشکده شیمی تشکیل می شد. بچه هایی اون روز بعد از ظهر این درس رو داشتن سوار اتوبوس و تاکسی و ... شدن و خودشون رو رسوندن پشت در آزمایشگاه.ولی خبری از تشکیل کلاس نبود. دیگه چند دقیقه ای هم از ساعت شروع کلاس گذشته بود. بچه ها هم با هم بحث می کردن و خوشحال بودن و پیشنهادات خروج دسته جمعی از دانشکده شیمی (برای جلوگیری از اینکه احتمالا مسئول آزمایشگاه نیاد و یکی دوتا رو ببینه و تشکیل بده و برای بقیه غیبت بزنه) مطرح شد.یکی دو نفر پیشنهاد دادن تا یک ربع صبر کنیم، اگر نیومد همه بریم.یکی دیگه م یگفت نه باید تا نیم ساعت صبر کنیم و بین علما اختلاف افتاد.کامبیز هم با دوستاش مشغول صحبت و گپ و گفت بودن. کم کم بیست دقیقه ای گذشت و در همین حین، یکی از همون دخترهای اون اکیپی که قبلا تو قسمتهای قبلی در موردشون حرف زدم اومد و به پسرها گفت: کلاس که تشکیل نمیشه، همه بریم، یا میریم خونه، یا سینما یا هرچی...اینجا نمونیم. اگر مسئول آزمایشگاه بیاد ببینه چند نفر هستن و بقیه رفتن، برای اونایی که رفتن غیبت میزنه، همه باید بریم.پسرها (همون پسرهای اکیپ سه نفری) موافقت کردن و برای اینکه جلوی بقیه بچه ها تابلو نشن، به دخترها گفتن ما زودتر میریم، شما چند دقیقه دقیقه دیگه بیاید بیرون.نیاز به یادآوری نیست که در فضای دهه هفتاد روابط محدود و ممنوع و سخت بود و این محافظه کاری ها بود که بقیه متوجه نشن. فقط کامبیز که دوست این اکیپ پسرها بود چون معمولا همراهشون بود متوجه می شد، ولی توی این برنامه ها همراهیشون نمی کرد.پسرها رفتن و دخترها هم اطراف آزمایشگاه میپرخیدن و منتظر بودن مثلا چند دقیقه بعد برن. استاد یعنی همون مسئول آزمایشگاه سر رسید! سلام سلام ، بچه ها ببخشید دیر کردم، بفرمایید بفرمایید، کلید انداخت در رو باز کرد و دانشجوها وارد آزمایشگاه شدن.دخترها هم نتونستن برن و وارد شدن.میزهای آزمایشگاه های شیمی رو حتما دیدین، در عکس هم پیداست، دو طرف هر میز چند نفر میتونن با وسایل کار کنن. چیدمان آز اینجور بود که دو میز اول رو خانمها یعنی دو میز در دو طرفش که میشدن چهار گروه دخترها و بقیه میزها هم در اختیار پسرها.کلاس شروع شد و گروهها طبق روال مشغول آزمایش اون جلسه طبق جزوه ای که قبلا در اختیارشون قرار گرفته بود. یکربعی گذشت و یه کاغذ از آخرین گروه دخترها تحویل اولین گروه پسرها شد. یعنی کاغذ از اول کلاس چرخیده بود، دخترها که چهار گروه اول بودن اسامیشون رو نوشته بودن روی کاغذ و حالا رسید به اولین میز پسرها.کامیز کاغذ رو گرفت که اسمش رو بنویسه، دید قبلش و یعنی آخر لیست دخترها اسم اون سه تا پسری که رفتن هم نوشته شده! عجب. کی نوشته؟تا اومد فکر کنه و تعجب کنه، دختر که میدونست این نفر اله که اسامی رو میبینه، سرش رو از لا به لای وسایل روی میز آزمایشگاه آورد پایین و با صدای یواش ولی با جدیت و تحکم به کامبیز گفت: اسمت رو بنویسسسس! و لیست رو رد کن بره دست نفرات بعدی. کاریت نباشه.باشه، لیست چرخید، همه اسامیشون رو نوشتن و برگشت دست استاد.استاد نگاهی به لیست کرد، همینجور که همه مشغول بودن با چشم بچه ها رو شمرد و دید لیست سه نفر اضافه داره!گفت: بچه ها چرا لیست نمیخونه با تعداد، اجازه بدید حضور و غیاب کنم. از روی لیست خوند به تریتب اول دخترها، حاضر حاضر حاضر... رسید به اسامی اون سه نفر: حسن؟ هیچ جواب ینیومد. مهدی؟ هیچ...شهرام؟ سکوت.اولین نفر بعد از غایبین هم کامبیز بود در لیستو طبیعی بود که شک استاد و بچه ها در اون فضای دهه هفتاد اصلا به دخترها نمیبرد. شکشون روی اولین گروه پسرها بود. چون قاعدتا اون اسامی نوشته شده و بعد رفته دست گروه دوم و سوم و ... بقیه پسرها.استاد گفت: خواهش می کنم هرکی اینکار رو کرده خودش بیاد توضیح بده، من تا پایان کلاس و بعدش هم منتظر میشم چند دقیقه ای.هرچی بچه ها رفتن باهاش صحبت کردن که بیخیال شو، حالا یکی اینکار رو کرده، اثر نکرد.هر جلسه یادآوری می کرد و می گفت: اگر نیاید و نگید، از کل کلاس نمره کم می کنم. نمره بالایی هم میخواست کم کنه.قصه هر جلسه تکرار می شد تاااااا روز امتحان.روز امتحان، کامبیز و دو نفر دیگه تصمیم گرفتن با استاد صحبت کنن. خب به فضای دانشگاه هم بیشتر آشنا  شده بودن.استاد در زمان برگزاری امتحان هم یادآ&lt;ری کرد و گفت بدونید که هر چی بنویسید، ازش چند نمره (که الان یادم نیست) کم میشه. ولی قرار بود کسی حرفی نزنه تا کامبیز و دو نفر دیگه برن درستش کنن.اینم بگم که استاد استاد که میگیم، دانشجوی دکتری شیمی بود و این مقدرای کار رو راحت تر می کرد.بعد از امتحان کامبیز رفت سراغش، سلام و علیک و ..استاد! میخوایم بگیم کار کی بوده!استاد گفت: به به! بالاخره بعد یه ترم؟ خب، چرا اینکار رو کردی؟کامبیز: استاد! من نکردم، ولی توضیح می دم.خب بگو..استاد قصه از این قراره ... و گفت و .... و بله، اون دخترها چون به پسرها گفته بودن شما برید ما میایم، خواستن معرفت به خرج بدن و اینکار رو برای اون پسرها کردن که غیبت نخورن. ضمنا الان که پایان ترم هست، یک نفر از اون اکیپ سه نفره انصراف داده و از دانشگاه رفته. دیگه پیگیری داستان خیلی جالب نیست حالا که یکشونم انصرافی شده.این رو هم بگم که استاد یادش نبود ترتیب میزها چجوری بوده که بتونه متوجه بشه کدوم دختری اسم پسرها رو نوشته، دخترها هم هر اسمی رو با یه رنگی و یه دستخطی نوشته بودن.همه منتظر عکس العمل استاد بودن (دو سه نفری که رفته بودن پیشش)، استاد خندید و گفت: دمشون گرم، دختر اینجوری تو این دوره زمونه کم پیدا میشه، واقعا دخترها برای اینکه معرفت و مرام نشون بدن اینکار رو کردن؟ گفن: بله باور کنید.گفت: باشه، من از کسر نمره میگذرم، داستان جالبی بود. بهشون بگید من خودم دانشجو هستم گذشتم، بعضی اساتید قدیمی به این راحتی نمیگذرن. مراقب باشن اینجور پیش برن کارشون به کمیته انضباطی نکشه.کامبیز و دو نفر دیگه خوشحال برگشتن و به اون دخترها گفتن موضوع حل شد. کل کلاس هم خوحال از اینکه یه کسر نمره از کنار گوششون گذشت.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 12:37:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چادر نظامی (قسمت چهارم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-bzp6ws480jcn</link>
                <description>صبح طبق روال هر روز (ترم یک تقریبا هر روز دانشگاه بودیم، هم درس هامون پراکنده بود و در یک روز تجمیع نشده بود و البته دهه هفتاد عموما اینجور بود و مثل مثلا دانشگاه آزاد نبود از صبح تا شب کلاس بذارن که تو دو روز جمع بشه، مثلا صبح تا شهر دو درس داشتیم، شاید بعد از ظهر یک آزمایشگاه یا عمومی) بگذریم،صبح طبق روال هر روز وارد حیاط دانشگاه شد، کامبیز با دوستش از اتوبوسی که جلوی در ایستگاه داشت پیاده شدن و مشغول گپ و گفت وارد حیاط دانشکده شدن که دیدن جلوی در ورودی ساختمان یه چادر نظامی، دقیقا مثل همین چادری که تصویرش رو بالا دیدید، برپا کردن!تعجب کردن، از هم پرسیدن این چیه؟ تا اینکه یادشون اومد که امروز پنجم آذر هست و روز بسیج!قدمهاشون رو کند کردن و شروع کردن به تبادل نظر که یعنی چه خبره؟ کسی تو چادر هست؟ باید از وسط چادر رد بشیم بریم داخل ساختمون؟ نکنه داخل چادر بازرسی می کنن؟ خب ما که چیزی همراهمون نیست. نکنه به شلوار جین گیر بدن! بله شلوار جین، دهه هفتاد هنوز شلوار جین آبی نشانه غرب زدگی بود یا همینطور رنگهای دیگه غیر از مشکی البته. مشکی رو پای بچه های مومن و مذهبی هم بعضا می شد دید.راهی نبود، باید وارد چادر می شدن، خودشون رو آماده کردن که در صورت هر نوع برخورد یا حرفی از سمت بچه های بسیج در داخل چادر، اینا هم جواب محکم بدن و حتی برگردن و از دانشگاه خارج بشن اما تن به خواسته اونها ندن.رسیدن ورودی چادر، با دست چادر رو کنار زدن و وارد شدن!.......هیچکی نبود :)بله، چادر خالی بود. این طرح بسیج دانشجویی بود برای اینکه اونروز که سالروز بسیج بود، دانشجوها از داخل فضای چادر نظامی وارد ساختمون دانشکده بشن و به این ترتیب، مثلا اون فضا و فضای جبهه و جنگ یادآوری و خاطره سازی بشه.:)</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 12:08:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-zc5x445pdd4u</link>
                <description>پسر بعد از کارش رفت کافه همیشگی، کافه ای که پاتوقش هست میز کوچیک نداره. همه میزها شش نفره هستن و اون گوشه کنارها یه دوتا صندلی که وسطشون یه میز خیلی کوچیک کوتاه هست هم برای نشستن دو نفره ها یا تکی ها گذاشتن که جالب نیست.خلاصه کمی اینطرف اونطرف رو نگاه کرد و نشست سر یکی از همون میزهای چهار پنج نفره.کافه خلوت بود، سر یکی دوتا از میزها جمع های مردونه ای شکل گرفته بود و داشتن قلیون می کشیدن و تخت نرد بازی میکردن. راستی تخته نرد یا تخت نرد؟ ظاهرا در نسخ قدیمی تختِ نرد رو درست تر دونستن.پسر نشست و یه قلیون سفارش داد و مشغول بازی با گوشی موبایلش شد.نیم ساعتی گذشت و یه دختر خانم با ظاهر آراسته اومد و نشست سر یکی از میزها. زاویه اش طوری بود که گهگاهی نگاهش به نگاه پسر گره میخورد.پسر یکی دوبار که نگاهش به دختر افتاد، با خودش فکر میکرد کاش بهش نزدیکتر بودم سر صحبت رو باز می کردم.فضای کافه شلوغ تر شد و افراد بیشتری اومدن، اکثرا هم دختر پسرهایی که با هم دوست بودن و تو جمع های سه چهار نفره میومدن و میزها رو اشغال میکردن.یکساعت و نیم از قلیون کشیدنش گذشته بود و تصمیم گرفت بره خونه که اتفاقا دختر هم بلند شده بود بره صندوق حساب کنه و بره. پسر بلافاصله صندوق رو حساب کرد و رفت بیرون و دید دختر که زودتر از کافه خارج شده بود داره تو پیاده رو به سمت پایین حرکت می کنه.فوری ماشین رو روشن کرد و از مسیری رفت سر راه دختر قرار بگیره، اتفاقا دختر پیچید تو کوچه فرعی، پسر هم بعد از کمی مکث پیچید رفت دنبالش، دختر هنوز نمیدونست پسر دنبالشه، پسر رسید بهش و شیشه رو داد پایین و گفت: سلام خانم، نمیدونستم وسیله خدمتتون نیست، تشریف بیارید برسونمتون. دختر جلوتر اومد تازه متوجه شد این همون پسری هست که تو کافه دید. تشکر کرد و گفت مزاحم نمیشم.پسر دوباره رفت ته کوچه و باز منتظر ایستاد. دختر رسید و پسر دوباره گفت: اینجوری که خوب نیست هوا هم تاریک شده پیاده برید، تشریف بیارید من میرسونمتون. دختر اومد نزدیک و گفت: اجازه بدید احترام جفتمون حفظ بشه. اون کافه پاتوق جفتمونه و باز هم اونجا همدیگر رو میبینیم، نمیخوام بخاطر این برخورد چه من و چه شما مجبور بشیم پاتوقمون رو عوض کنیم. شب خوش! خدانگهدار!</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 16:12:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما عصر جدید (قسمت سوم داستان پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-wl5tumnxfwwc</link>
                <description>سینما عصر جدید، تهرانمدتی از شروع کلاس های ترم یک گذشته بود. بچه ها دیگه همدیگر رو شناخته بودن، اکیپ های دوستی شکل گرفته بود و کم و بیش مشخص بود چه کسایی کنار هم میشینن سرکلاس و با هم میرن و با هم میان. بخصوص بچه های خوابگاهی بخاطر اقامت در خوابگاه خب زودتر و عمیق تر به رفاقت رسیده بودن. باز هم یادآوری می کنم تا اینجا هرچی میگیم دوست و رفیق منظور  هم جنس هست :))یه اکیپ سه نفری از پسرها و یه اکیپ سه نفری از دخترها از بقیه بیشتر تو چشم بودن. شاید بخاطر فعال تر بودنشون و حضورشون در دانشکده و کمی هم ظاهر متفاوتشون در اون برهه (برای کسایی که قسمتهای قبلی رو نخوندن، باید بگم داستان در نیمه دهه هفتاد شمسی و در دانشگاه دولتی می گذره)،یکی از روهای ترم یک و در اون فضایی که بین دخترها و پسرها هیچ ارتباطی نبود، حتی سلام ساده! و بعضا فامیل همدیگر رو هم نمیدونستن، بعد از ظهر یکی از روهای پاییزی، یکی از کلاس ها تشکیل نشد.اینم بگم که بین این دو اکیپ قبلا در حد سلام و علیک و چهارتا شوخی بی مزه رد و بدل شده بود و هر دو اکیپ این رو متوجه شده بودن که بین همه بچه های ورودی جدید، شاید همین دو اکیپ بتونن با هم ارتباطی برقرار کنن. بقیه بعید بود، ترم ها و سال های بعد هم این رو اثبات کرد.اون روز بچه ها تو راهرو و کتابخونه و حیاط و ... از بیکاری میچرخیدن (کلاس تشکیل نشده بود) و بعضی راه منزل و خوابگاه رو در پیش گرفتن و بعضی هم که بعدش کلاس داشتن موندن تا کلاس بعدی شروع بشه.اکیپ پسرها (همون سه نفر) تو راهرو به سمت حیاط میرفتن که یکی از دخترهای اکیپ سه نفری اومد به سمتشون و گفت: ما میخوایم بریم سینما فیلم فلان رو ببینیم، شما میخواید چکار کنید حالا که کلاس تشکیل نشده؟ پسرها هم قبول کردن، قرار گذاشتن و عازم سینما شدن.فضای داخلی سینما عصر جدید، تهراناز قضا یکی از پسرها که اتفاقا جزء تیپ های مومن و مذهبی دانشکده بود تو راهرو بود و شنید و دید ماجرا رو. ولی پسر خوبی بود، یعنی اهل گزارش دادن و اینها نبود. رفت سمت یکی دیگه از پسرها و با تعجب گفت: اینها رفتن سینما؟؟!! اونم گفت ظاهرا اینطور با هم قرار گذاشتن.پسر مذهبی: عجب! چه زود! هنوز یماه نشده با هم انقدر رفیق شدن؟!اون روز گذشت و پسر دوم ازش خواهش کرد موضوع رو جایی مطرح نکنه چون فضای دانشگاه اون زمان اصلا چنین اتفاقی رو نمیپذیرفت و ممکن بود برای همکلاسی هاشون بد بشه.اما این دو اکیپ دست بردار نبودن و سوتی های قشنگشون ادامه داشت.با من همراه باشیدو اگر دوست داشتید به دیگران هم معرفی کنید، تا بقیه اش رو براتون بنویسم.ممنون</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:38:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع کلاس ها (قسمت دوم پنجاه تومنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-y6vftfpgotcs</link>
                <description>بعد از طی مراحل آموزشی انتخاب واحد ترم اول که در واقع انتخابی نبود و درسهای عمومی و پایه ارائه شد، پسر قصه ما که از این قسمت اسمش رونمایی میشه و کامبیز صداش می کنیم، قرار شد اول صبح یکی از روزهای آغازین مهر ماه، در اولین کلاس درس دانشگاهیش شرکت کنه.قبل از اینکه بریم به کلاس، از اون فضا براتون بگم که فضای نیمه ها دهه هفتاد شمسی، موبایل نبود، یعنی بود ولی عموم استفاده نمیکردن و بخصوص دانشجوها نداشتن.  اینترنت به این شکل گسترده در دسترس نبود و فضای عمومی جامعه هم متفاوت بود. بچه ها تا دبیرستان فقط با هم جنس خودشون سر و کار داشتن و غیر از برخی خانواده های خاص که مناسبات خانوادگی و اجتماعی متفاوتی داشتن، اغلب بچه هایی که وارد دانشگاه می شدن اولین تجربه های حضور مشترکشون با جنس متفاوت (نمیخوام بگم جنس مخالف، مخالف یعنی چی؟) رو تجربه میکردن.کامبیز از اتوبوس (وسیله مورد استفاده و محبوب دانشجوهای دهه هفتاد، اون زمان در یک دانشکده سیصد چهارصد نفره، به زحمت میتونستی به اندازه انگشتهای یک دست، دانشجو پیدا کنی که با ماشین بیاد دانشگاه، اگر هم میومد به هزار زحمت ماشین باباش رو گرفته بود و اومده بود، مثل حالا نبود که اطراف دانشگاههای خارج از طرح ترافیک جا پیدا نشه و پارکینگ های دانشگاهها پر از ماشین باشه)، خب می گفتم، کامبیز از اتبوس پیاده شد و وارد محوطه شد و رفت کلاس شماره 14 رو پیدا کرد، کلی خیالات و توصرات تو ذهنش بود از کلاس مختلط، چه کسی کجا میشینه؟ کسی کنار کسی میشینه؟ (کسی یعنی همون جنس متفاوت) ... بالاخره خودش رو آماده کرد و وارد کلاس شد. همه تصورات ذهنیش به هم ریخت. کلاس سه ردیف نیمکت داشت یعنی سه بخش، و هر ردیف با توجه به اینکه این کلاس خیلی بزرگ بود شاید حدود ده پونزده نیمکت تا ته کلاس، دخترها زودتر اومده بودن و چهار پنج نیمکت اول هر ردیف رو نشسته بودن، عقب تر ننشسته بودن که بتونن تخته رو خوب ببینن. پسرهای اندکی هم که زودتر رسیده بودن، نیمکت های ردیف سمت چپ رو نشسته بودن، کامبیز هم از این چینش تبعیت کرد و نشست ردیف پنجم ششم پشت سر بقیه پسرها.همین روال ادامه پیدا کرد تا دانشجوها اومدن و کلاس تکمیل شد و استاد وارد شد. استاد کمی در مورد خودش و درس توضیح داد و تفاوت فضای دانشگاه و دبیرستان به لحاظ تحصیلی و ... و درس شروع شد.دخترها جامدادی جلوشون و توش انواع خودکار و ماژیک هایلایت به رنگهای متفاوت و پسرها یک کلاسور حاوی چند برگ کاغذ و نهایتا یکی دوتا خودکار. دخترها در حین نوشتن جزوه مدام رنگ خودکار عوض میکردن و خلاصه خیلی تمیز می نوشتن، پسرها شاید یه چیزهایی رو اگر احساس میکردن بعدا نیاز بشه، زحمت می کشیدن و می نوشتن :)کامبیز هم هیجان داشت، هیجان درس و دانشگاه و اینکه آینده چی میشه و ... هم حواسش نصفه و نیمه به کلاس بود، هم دخترها رو زیر چشمی نگاه می کرد. حالا چی رو نگاه می کرد از پشت سر؟ دخترهای دهه پنجاهی که نیمه دهه هفتاد رفتن دانشگاه. مانتوهای گشاد اِپُل دار، مقنعه های کاملا بزرگ و پوشاننده و نیمی از کلاس هم دختران محجبه با چادر.چند جلسه ای گذشت و طبق روال معمول عده ای با هم اکیپ اکیپ دوست شدن، ... اشتباه نکنید، منظورم هم جنس ها هستن، اون دوره از این خبرها نبود، کامبیز هم با دو سه تا پسر کمی شیطون (تعریف شیطون دانشگاه دهه هفتاد با الان خیلی فرق داره ها) دوست شد. یه روز یکی از پسرها گفت چرا این دخترها ردیف وسط و کنار پنجره رو اشغال می کنن و ما باید بریم بشینیم ته ردیف چپ و تخته رو نبینیم؟ امروز زودتر میریم و میشینیم نیمکت اول ردیف وسط!به همین نیت زود رفتن و دیدن نخیر، بازم دیر شده و نیمکت اول و دوم و سوم ردیف وسط اشغال شده، نشستن ردیف چهارم پشت سر دخترها! اینکار اون موقع مثل شکستن یه تابو بود.هر پسری وارد می شد با تعجب نگاه می کرد که اینا عجب جراتی دارن! نشست پشت سر دخترها.عجب هیجانی داشتن، اون کلاس گذشت و این شد یه رویه، کلاس بعدی هم نشست ردیف دخترها ولی با نیمکت فاصله بعد از مثلا نیمکت سوم یا چهارمی که دخترها نشسته بودن. از قضا دو سه ردیف جلوتر، موهای یکی از دخترها از پشت مقنعه اش زده بود بیرون. اون زمان اینکار نه در خیابان، در دانشگاه که اصلا و ابدا انجام نمی شد. چند دقیقه نگذشت که یکی از دخترهای چادری که پشت سر اون خانم بود، بدون اینکه بهش بگه دستش رو دراز کرد، موهای دختر با دست گرفت و آرام برد زیر مقنعه اش و کرد توی مانتوش که دیگه نیاد بیرون :) دختر جلویی که موهاش بیرون بود چکار کرد؟ خیلی آرام و شیک برگشت و از دختر چادری تشکر کرد! بنده خدا، چکار می کرد؟ چند دقیقه بعد سه تا از دخترهایی که اونا هم اکیپ شده بودن و طی این یه هفته و ده روز با هم دوست شده بودن، وارد کلاس شدن. این رو یادم رفت بگم که اون زمان (الان رو نمیدونم) ورود و خروج به کلاس تقریبا آزاد بود. غیر از برخی اساتید که منع می کردن. در بقیه موارد اساتید کاری به دانشجو برای ورود و خروج نداشتن.این سه تا خانم اومدن و نشست ردیف جلوی این پسرها که گفتم خالی بود و اینا با فاصله نشسته بودن.پسرها هم شیطنت بچگیشون تو هجده سالگی گل کرد و هی از جزوات تر و تمیز این دخترها تعریف می کردن با صدای آروم ولی خب دخترها میشنیدن. گهگاهی هم الکی می گفتن میشه اون ماژیک هایلاتتون رو قرض بدید؟ بله، بفرمایید و ... این قصه ادامه داشت. البته اون روز یکی از دخترها اعتراض کرد که آقایون! بسه لطفا!بعدها که ارتباط بچه ها راحت تر شد، همین خانم گفت مجبور بودم اعتراض کنم وگرنه متهم می شدیم که داریم رو میدیم به شماها!این فضاهای شیرین و هیجانی برای این اکیپ هایی که کمی از بقیه کلاس متفاوت بودن تکرار می شد و بچه ها دلشون به همین شیطنت ها خوش بود ...در مطالب بعدی یکی دو تا از شیرین کاری های این اکیپ ها رو براتون تعریف می کنم.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 16:42:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه تومنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-ayndgycilyqi</link>
                <description>تا صبح خوابش نبرد. مدام غلط می زد، به پهلوی چپ، به پهلوی راست، پلکهاش رو محکم به هم فشار می داد بلکه خوابش ببره.صبح قرار بود بره دانشگاه برای ثبت نام. دانشگاهی که همه سالهای تحصیل در مدرسه و بخصوص دبیرستان رو با آرزوی رفتن به اون سر کرده بود. اون هم چه دانشگاهی! دانشگاه مادر! اولین دانشگاه مدرن ایران! دانشگاه تهران!چند روزی بود که اسامی قبول شدگان کنکور در روزنامه، اون زمان مثل الان اینترنت و اطلاع رسانی در وب سایت نبود، میرفتن تو صف میایستادن ساعتها تا روزنامه اعلام اسامی بیاد، خلاصه... و تو این چند روز مدارکش رو آماده کرد و گذاشته بود لای پوشه که صبح شنبه بره برای ثبت نام.سالهای قبل که از برای رسیدن به دبیرستان، گاها از جلوی در پنجاه تومنی (اسمی که بچه های دانشگاه بخاطر نقش سردر دانشگاه روی اسکناس های پنجاه تومانی روش گذاشته بودن) رد می شد و در سرش این آرزو رو می پروروند که یه روزی باید برم توی این دانشگاه رو با غرور و افتخار مرور می کرد و خوشحال بود که تونسته بود به خواسته اش برسه.باید میرفت خیابان کارگر شمالی بالاتر از بزرگراه جلال، دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران که در یکی از سالن ها که مهیای امر ثبت نام بود، کارهای ثبت نامش رو انجام بده.اون زمان مثل الان نبود که همه بتونن به راحتی برن دانشگاه، از هر ده دوازده نفر یک نفر قبول می شد اون هم نه در هر رشته ای که دلش بخواد، رقابت سخت بود و ظرفیت دانشگاه ها محدود. وقتی یکی دانشگاه قبول می شد خیلی حس بزرگی بهش دست می داد.رفت و وارد محوطه دانشکده بزرگ تربیت بدنی شد، باید می رفت سالن سرپوشیده. سالن نظم خوبی داشت. از سمت چپ میزها رو چیده بودن دور تا دور سالن، به ترتیب مراحل ثبت نام. میز اول در لیستی که داشت چک می کرد جزء قبولی ها هست یا نه، بعد راهنمایی می کرد میز بعدی، مدارک اولیه مثل کپی شناسنامه و عکس و گواهی قبولی دبیرستان و ... می گرفت، میز های بعدی هم فرم ها رو می دادن برای تکمیل و تا میز آخر که عکس رو روی  کارت دانشجویی که از قبل پرینت شده بود می چسبوند و مهر و یک برگه که آدرس دانشکده محل تحصیل و تاریخ اولین مراجعه برای بقیه مراحل مثل گرفتن لیست دروس و واحدهای ترم اول توش بود رو می داد به دانشجو، بله دانشجو، دیگه از اون لحظه می شد دانشجو خطابش کرد.قیافه اش در هم رفت، متعجب شد، انگار همه نقشه ها و تصوراتش نقش بر آب شد.پرسید: ببخشید خانم! مگه گروه آموزشی ما، زیر مجموعه دانشگاه تهران نیست؟ خانم گفت: بله همینطوره. گفت: پس چرا محل تحصیل رو زدید خیابون امیرآباد شمالی؟ مگه دانشگاه تو خیابون انقلاب نیست؟ خانم گفت: بله ولی گروه آموزشی شما در امیرآباده ساختمانش!پسر با خودش: پس در پنجاه تومنی چی میشه؟ پس یعنی من نمیتونم برم دانشکده های دانشگاه تهران رو که بالای شصت سال سن دارن رو ببینم؟ کتابخونه مرکزی معروف و ...؟چاره ای نبود، خلاصه اون روز گذشت. اولین روز باید میرفت دانشکده، یعنی همون گروه. راستی بگم که این گروه بعدا خودش شد دانشکده.اولین روز وارد شد، دانشجوهای ورودی جدید رو راهنمایی میکردن به سالن اجتماعات. مدیر گروه و مسئولین آموزشی قرار بود براشون صحبت کنن. از فضا و امکانات دانشکده (همون گروه سابق) و روال ها رو براشون توضیح بدن و دانشجوها هم کمی بیشتر با هم آشنا بشن.مدیر گروه بعد از اتمام جلسه و همینطور که در یک شرایط خودمونی تر و صمیمی تری جلوی در سالن ایستاده بودن از بچه ها پرسید کی از کدوم شهر اومده و کجا درس خونده...وقتی نوبتش شد با غرور و افتخار گفت: دبیرستان البرز! مدیر گروه بود با شعف گفت: همون کالج سابق آمریکایی؟ پسر: بله!دکتر گفت آفرین! درصدهای ریاضی و فیزیک کنکورت چند بود؟ اونم گفت ریاضی 66 و فیزیک 77 ...دکتر اظهار رضایت کرد و بعد لیستی که ظاهرا از سازمان سنجش برای دانشگاه ارسال شده بود رو باز کرد و گفت: بله، شما در درصدهای ریاضی و فیزیک جز چند نفر اول قبولی های اینجا هستی.خب مثل اینکه خیلی هم بد شروع نشد. در ساختمان کمی دور زدن همراه سایرین و دید که نه، بدک هم نیست.نسبت به ساختمان های خیابان انقلاب جدیدتر، بزرگتر و مدرن تره.نسبت به تعداد دانشجوها که اون زمان جمعا در همه مقاطع حدود 300 نفر بود، فضای مناسبی بود به اضافه حیاط و چمن و ...انقدر علاقه مند بود که از همون روز اول نقشه کشید که بره تا دکتری...ولی بعدا مسیرش عوض شد که خودش داستان ها داره.این داستان ادامه دارد، لطفا دنبال بفرمایید.</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 12:09:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آرزوی کوچکی</title>
                <link>https://virgool.io/@1rahgozar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-w53dtcmwfcrx</link>
                <description>آن روز بعد از ظهر زود از محل کارش خارج شد. زود که نه، یعنی سر ساعت رایانه اش را خاموش کرد و چراغ های اتاق رو هم خاموش کرد و رفت سوار ماشین شد.یه فهرست خرید توسط همسر برایش ارسال شده بود که باید سر راه می خرید. میوه و شیر و نان و ...حدود یکساعت طول کشید تا خریدها را از دو سه نقطه متفاوت نزدیک خانه خرید کرد و رفت منزل.پسر شش ساله اش منتظر پدر بود. خوشحال به استقبال پدر رفت و سلام و احوالپرسی و شوخی های پدر و پسری را انجام دادند.آهان یادم رفت بگویم که دوران همه گیری بیماری کرونا (شیوع ویروس کووید 19) بود و تهران در اوج موج همه گیری پنجم. ترجیح این بود که اوقات فراغت را در منزل بگذرانند. رفتن به مراکز تفریح و خرید برای کارهای غیر ضروری با افزایش خطر ابتلا به ویروس همراه بود.خلاصه بعد از نیم ساعتی که پدر استراحتی کرد، پسر و پدر تصمیم گرفتند بازی سرگرم کننده ای با هم داشته باشند. در میانه بازی، پدر که عاشقانه به پسرش نگاه می کرد و در سرش آرزوهای بزرگی که برای پسر داشت را تخیل و تصور می کرد، یاد کودکی خودش افتاد. پدر وقتی کودک بود و بلکه حتی در نوجوانی و جوانی، همچون سایر دوستان و هم دوره ای های خودش، آرزوی بزرگ شدن داشت.نمی دانم این چه حکایتی بود که هم سن های او هم همین طور بودند. نسل اواخر دهه پنجاه و نسل دهه شصت، خیلی دوست داشتند زودتر بزرگ شوند. شاید بخاطر این بود که در دوران مدرسه قوانین سفت و سختی برایشان اجرا می شد، دوست داشتند مدرسه را زودتر بگذارنند و از این قوانین رها شوند. در آن دوران دهه شصت، مدرسه فقط جای درس بود و البته همراه با سخت گیری های مرسوم کوتاه کردن مو و انضباط های شبه پادگانی.مثل مدارس امروزی و به خصوص غیر انتفاعی های امروزی نبود که کادر مدرسه والدین را برای دریافت شهریه و ثبت نام سال بعد راضی نگهمیدارند و با بچه ها با ملایمت و ملاطفت و ملاحظه بیشتری رفتار می کنند. آن زمان برعکس بود، والدین از کادر مدرسه حساب می بردند و نگران بودند فرزندشان را سال بعد نتوانند در آن مدرسه ثبت نام کنند.خلاصه این قصه تا نوجوانی و جوانی هم ادامه داشت، دوست داشتند زودتر بروند دانشگاه، بعد آرزو می کردند زودتر دوران درس تمام شود و بروند وارد بازار کار شوند که البته لازمه آن برای اکثر پسرها (غیر از عده ای که به دلایلی معاف می شدند) رفتن به خدمت نظام وظیفه بود. آن را که دیگر اصلا تحمل نداشتند. گویی دوران حبس را طی می کردند.و جالب اینکه وقتی به سن بالای سی و چند سال می رسیدند، حسرت دوران نوجوانی و دانشگاه و حتی خدمت نظام وظیفه را می خوردند.خلاصه پدر غرق این افکار بود که ناگهان از پسر پرسید: پسرم! دوست داری همینطور کوچک بمانی توی این سن یا خیلی دوست داری زودتر بزرگ شوی و اندازه من و مادرت شوی؟پسر بدون هیجان و با دو سه ثانیه فکر و تامل گفت: دوست دارم همین سن بمونم!پدر تعجب کرد و پرسید: چرا؟ پسر فوراً گفت: بزرگ شوم باید بروم سر کار، بعد که برمیگردم خانه خسته هستم و فرصت نمی کنم بازی کنم.پدر یهو از این حرف پسر خندید، عجب حرف جالبی، با خودش گفت عجب حرف جالبی و چقدر خوب، چقدر خوب که پسرم انقدر از بچگیش لذت میبره که آرزوی بزرگ شدن نداره.بعد با خودش گفت: یعنی ما که مدام آرزوی رفتن به مرحله بعدی رو داشتیم، از آن مرحله ای که درش بودیم لذت نمی بردیم؟!</description>
                <category>یک رهگذر</category>
                <author>یک رهگذر</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 10:14:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>