<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 1roman.ir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1roman</link>
        <description>https://www.1roman.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:37:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>1roman.ir</title>
            <link>https://virgool.io/@1roman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانلود رمان نورا</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7-uqppvklfvogg</link>
                <description>دانلود رمان نورادانلود رمان نورا خیلی سخته وقتی درد می‌کشی و  کسی نباشه ازت حمایت کنه.درست وقتی که  زندگی شیرین بودنش رو خیلی زود از دست می‌ده حسِ نیازِ به عشق دیوونه‌ات  می‌کنه!  انگیزه‌ای برای ادامه دادن راهت نداری و می‌مونی فقط خودت و خودت  سعی کردم همه روشاد نگه دارم  ولی خودم فراموشم شد که چقدر داغونم…یادم رفت که چقدر این دردها بزرگ هستند و من هنوز خیلی کوچکیم!در پی  یافتن راهی برای رهایی از زندانِ سردرگمی و تنهایی‌هام یکباره تو سدراهم شدی و برای من  عشق رو طور دیگه‌ای معنا کردی… لحظه‌های بیاد موندنیو زیبایی آفریدی اما با رو شدن حقیقتی باور نکردنی، به شخص بی‌احساسی تبدیل شدی.فاصله امن‌ترین پناهگاه تو شد تا اینکه  بعد از سال‌ها درموندگی، تحملِ عذابِ سوال‌هایبی‌جوابی که  توی ذهنم رژه می‌رفتند و آزارم می‌دادند بالاخره سرنوشتباز ما رو مقابل هم قرار داد تا عاشقانه‌ای تلخ روایت کنیم…( قسمتی از این رمان واقعیت دارد و بخشی دیگر ساخته‌ی تخیلِ نویسنده می‌باشد.)این کتاب را به روح پاک تمام مادرانی تقدیم می‌کنم که دستشان از این دنیا کوتاه است. خدایتان رحمت کناد!زندگی خیلی بی‌رحمه وقتی بین تو و آرزوهات می‌ایسته… وقتی لجبازی می‌کنهبهت آسیب می‌رسونه، زخمی‌ات می‌کنه  و تو رو از هر چیزی که  آرزوش رو داری می‌رونه…ازت هیولایِ سرکشی با قلبی از سنگ می‌سازه که همه ازش واهمه دارند…این زندگی نیست و ارزش زندگی کردن نداره… درد سرسام آوری توی  سرم پیچید. هر چقدر سعی کردم چشم‌هام رو باز کنمبی‌فایده بود،پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. خواستم جیغ بزنم، کمک بخوام اما اثری نداشتکه نداشت. به جز سیاهی هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌دیدم فقط درد بود که تمام طاقتمرو هر لحظه از من می‌گرفت. شاید خواب می‌بینم… شاید این یه کابوسه… دلم می‌خواد بیدار بشم.  چیزی مثل بختک بهدانلود رمان نورا</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 21:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عشق در اوج هیجان</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-p71w2tnr6edd</link>
                <description>دانلود رمان عشق در اوج هیجاندانلود رمان عشق در اوج هیجان یه شیطون که بیخیال همه چیزه یه آقا پسر مغرور و محکم که  دنبال انتقام ازکسیکه بهترین دوستشو ازش گرفته تو این بین ماجراهای گاهی  شاد گاهی غمگین پیش میادجانم مامان دارم لباس میپوشم الان میام سریع یه  مانتو مشکی جلو بسته که فقط یه کمربند که دنبالش یه زنجیر طلایی داشتودوسال بند انگشت بالاتراز زانوم بود تنم کردم با مقنعه مشکی و کوله وکفش تختمشکی طلایی پام کردم وتند از اتاق زدم بیرون و از نرده ها سر خوردم تا زودتر برسم(اره جان عمم?)تند از همه خداحافظی کردم و به طرف حیاط رفتم سوار۲۰۶سفید خوشگلم شدمو به سمت خونه ی صمیمی ترین و خل وچل ترین دوستم (آتنا) راهی شدم.صدای ظبط وزیادکردم وپامو گذاشتم رو گازنزدیکای خونشون که شدم دیدم از خونه اومده بیرون ومنتظره ولی انگار تو باغ نیستنزدیک تر رفتم ودستمو گذاشتم رو بوقبیچاره تر پرید هوا و من زدم زیرخنده. درحالیکه داشت میومد سوار بشه کلیم خط ونشون کشید برام…به سلام به دوست خل وچلم.آتنا:سلام وکوفت بیشور نمیگی سکته میکنم..نترس بادمجون بم افت ندارهآتنا:پرویی دیگه هرچی هم بگم یه جواب تو استینت داریاینو گفت ودیگه بیخیال بحث شدوخم شد سمت ظبط تا آهنگ وعوض کنهآتنا:اه بهاره این اهنگا چیه گوش میدی اخه تو ببینم شاد نداری عایا…اولن که خیلیم خوبن نه غمگینن نه به سلیقه ی خانم شاد بندریا داشبوردوبازکن یهفلش دیگم هست. بی هیچ حرف کاریکه گفتمو انجام داد.تارسیدن به دانشگاه کلی تو سروکله ی هم زدیم وشوخی کردیمتا رسیدیم به دانشگاه بزور یجای پارک پیداکردم وماشینوپارک کردم.پیاده شدم واز صندوق عقب ماشین کیف استوانه ای ارشیوموبرداشتموبرای اتنارم. دادم دستش وراه افتادیم سمت دانشگاه .(ارشیو :نوعی کیف باجنس برزنت که معمولا دررشته های معماری و استفاده میشه برای گذاشتن وسایل)همون جور که داشتیم به سمت دانشکده معماری میرفتیم که حس کردم پهلوم سوراخ شد?دانلود رمان عشق در اوج هیجان</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 20:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان تحمل کن دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%85-wjroivdbaq3t</link>
                <description>دانلود رمان تحمل کن دلم زندگی گاهی اونجوری که فکر می کنیم نیست، شاید از دید عاشقا  شیرین باشه ولی اگه بهم نرسن چی؟ قلبشون بهم نزدیک میشه و خیالشون یا تو  واقعیت طعم شیرینش رو می چشن. ساحل سپهری دختری که شکست خورده ولی جدیه،  دامون الهی پلیس و استادی که زندگیش رو دگرگون می کنه.-جانم کوروش.-جانت بی بلا عزیزم، خوبی؟ لپم رو باد کردم و سمت نیمکت رفتم.-بد نیستم.-کلاس بودی؟-آره الان دانشگاهم.-زنگ زدم بگم واسه عروسیم باید بیایی و حق نداری بهونه کنی، باشه؟کلافه پوفی کشیدم و گفتم:-باشه میام، کاری نداری؟-نه موفق باشی.زیر لب خداحافظی کردم و سمت کلاس رفتم. نیم ساعتی رو با هر بدبختی که بودتموم کردم و کوله ام رو برداشتم و سمت کافه ی دانشگاه قدم بر داشتم.با اخم وارد شدم و سمت صندوق رفتم. -یه نسکافه.صندوق دار سرش رو تکون داد و نزدیک ترین میز رو انتخاب کردم.حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم.عینکم رو از چشم هام در آوردم و خسته سرم رو روی میز گذاشتم. -چطوری رفیق؟بی حال سرم رو بلند کردم و به عسل که با خنده نگاهم می کرد چشم دوختم.رو به روم نشست و با لبخند گفت: -خوبی عزیزم؟ آره.مگه هنوز حال خوبی هم وجود داره!؟ اگه داره که انگار به من پشت کرده.قهوه ای که پیش خدمت چند دقیقه پیش آورده رو به لبم نزدیک کردم.-ساحل سردرد داری؟سرم رو به معنای نه تکون دادم. اخمم باعث آزار بقیه شده بود.خیره شدم به پس زمینه ی گوشیم.لبخندش و چشم های عسلی رنگش که عاشقانه بهم چشم می دوخت.سرم رو با غم به طرفین تکون دادم و لبخندی غمگین به عسل زدم. ذ-بریم گلخونه؟دانلود رمان تحمل کن دلم</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 00:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان متاهل (جلد دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-uqwff4jwriib</link>
                <description>دانلود رمان متاهل (جلد دوم)دانلود رمان متاهل (جلد دوم) به ظاهر همه چیز آرومه؛ اما حقیقتی که به دروغ برای دو  خواهر عاشق داستان تعریف شده، سرباز می‌کنه. چند خانواده به تلاطم افتاده و  توی این هیاهو، ثمره‌های عشقشون به زندگی اونا اومده و عاجزانه به دنبال  راهی برای خوشبختی هستن. توجه: این رمان جلد دوم رمان متاهل هستش؛ اگه جلد اول رو بخونین، راحت‌تر می‌تونین موضوع جلد دوم رو درک کنید.عمارت فاتح توی سکوت فرو رفته بود. آرمان همونطور که از پنجره‌ی قدی اتاق مشترکشونبا همسرش رضوان به محوطه‎ی عمارت خیره بود، به مراسم سالگرد فوت نازنین که امروز بود، فکر کرد.۶ سال پیش وقتی نازنین خودکشی کرد، اون و رضوان با عجله رفتن پیشش، حال بدی داشتو خون زیادی ازش رفته بود. اخمای آرمان غلیظ تر شد؛ وقتی به یاد زجه‎های دختر کم سن و سال نازنین،فرشته توی مراسم سالگرد نازنین افتاد. دختر معصومی که هیچ گناهی نداشت و عذاب می‌کشید.احساس درد توی قلبش باعث شد که روی سینش خم بشه و به نفس‌نفس بیوفته. هنوز هم فکر می‌کرددلیل مرگ نازنین، خودشه و یلدا هم مدام این فکر رو تشدید می‌کرد.تو همین حال و هوا بود که دستای رضوان روی دستاش قرار گرفت و با نگرانی گفت:-آرمان خوبی؟ دوباره قلبت درد گرفت؟آرمان به آرومی سرش رو بالا گرفت و به چشمای قهوه‌ای و خوش حالت رضوان خیره شد؛چشم‌هایی که هر وقت به اون‌ها نگاه می‌کرد، آروم می‌شد و حالا این چشم‌ها مضطرب بود.برای اینکه رضوان رو نگران نکنه، لبخندی مصنوعی زد و گفت:– چیزی نیست، خوبم، نگران نباش.دانلود رمان متاهل (جلد دوم)</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 18:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان من دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-ifrwqak1gkog</link>
                <description>دانلود رمان من دخترمدانلود رمان من دخترم از گوش کردن به حرف‌های من ترسی نداشته باشید. من مانند کسی هستم  که در جوانی مرده باشد؛ زندگی من می‌توانست خیلی بهتر باشد؛ ولی حالا  تغییر کرده است.تو دنیای شادو زیبای کودکانه‌ام بودم دغدغه‌هایم چیزهایی  مثل داشتن یک دوست، عروسک و رفتن به مدرسه و… بود.یه خواهر زیبا و دوست داشتنی دارم که دوران مجردی‌اش یک لحظه از دستخواستگارهاش آرامش نداشت و بالاخره یک نفر نظر اون رو جلب کرد و خواهرم هم از او خوشش اومد.شب عروسی خیلی خوشگل شده بودم. حتی آرایشگر که هیچ کار خاصی روی من انجام نداده بود همش می‌گفت :خیلی خوشگل شدی! مهمون‌هاتون باید خیلی باهوش باشن تا بفهن تو عروسی یا خواهر عروس!من هم فقط لبخند می‌زدم ولی هیچ وقت نفهمیدم اون حرف‌هایی که میزد تعریف از من بود یا کار خودش!با کفش‌های سفید پاشنه بلندی که تازه خریده بودمش همراه خواهرم و عاشقش بودم، به طرف خونه دویدم و داد زدم :-اومدن. رسیدن.دیدم که هردو توی ماشین می‌خندن و واقعا ذوق دارن. زن‌ها شروع کردن به کلکشیدن و مرد‌ها دست می‌زدن من هم شروع کردم به دست زدن و بالا و پایین پریدم.دوماد در رو برای عروس باز کرد و پیاده شدن و دست تو دست هم می‌اومدن!لبخند ملیحی نشست رو لبم و از ته دل براشون آرزوی خوشبختی کردم. رفتم کنارخواهرم ایستادم تا باهم وارد بشیم. خواهرم خم شد و صدام کرد.-بله؟!-امشب بهترین شبه زندگیمه و تو بهترین خواهر زندگیمی می‌دونستی؟-اوهوم!-خیلی خوشگل شدی!_بیشتر خوشحال شدم تا خوشگل!-هردوش هستی!لبخند زد و دست تو دست هم وارد شدیم!بعد از مراسم عروسی توی اتاقم نشسته بودم و بابام داشت به گفته بزرگترها و مامانم «نازم رو می‌کشید»همین‌طور که گیره‌ها رو از روی سرم برمی‌داشت و چون پشتم بهش بود نمی‌دیدمش گفت:دانلود رمان من دخترم</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 13:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان زندگی من از اجبار تا عشق بود</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF-n54oigrclhly</link>
                <description>دانلود رمان زندگی من از اجبار تا عشق بوددانلود رمان زندگی من از اجبار تا عشق بود _ عشق یعنی تو! عشق یعنی کنار تو بودن. عشق  یعنی تو را خواستن! گاهی عشق شروعی خوب ندارد گاهی در نگاه اول نیست. گاهی  عشق هم از اجبار شروع می‌شود! یعنی از اجبار تا عشق.آرام سرش را پایین انداخت و از آغوشم بیرون آمد. کسی درکم نمی‌کرد. با فکری مشغول، به سمت کمد رفتم و یک مانتو زرد با شلوار سفید و یه کلاه کرم پوشیدم باید می‌رفتم پیش سارا کمی آرامم کند! کفش اسپورتم را پوشیدم و از پله‌ها پایین رفتم بابا خانه نبود. هه! نباشد. اصلا مهم نیست… در را باز کردم و به صدا زدن‌های مامان و آرام گوش نکردم. با  قدم‌های آرام رسیدم سر کوچه، یک تاکسی گرفتم. و بعد از آدرس دادن سرم را به  صندلی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. با شنیدن صدای راننده که می‌گفت رسیدیم پول تاکسی را حساب کردم. با گوشی‌ام به سارا مسیج دادم: «من توی پارک همیشگی هستم» نشستم رو یه نیمکت چوبی و منتظر سارا ماندم. حدود ده دقیقه بعد سارا آمد. از دور برایش دست تکان دادم که با خوشحالی به سمتم آمد: -خوبی دوست جونیم؟ -هی… بدک نیستم تو چطوری؟ -خوبم. وروی نیمکت چوبی نشست. -چی شده؟ چرا گفتی بیام؟ حوصله‌ت سر رفته بود؟با بغض همه‌ی داستان را برایش تعریف کردم. سارا هم با چهرۀ بغض‌داری نگاهم می‌کرد.وقتی حرف‌هایم تمام شد. سارا بغلم کرد و گفت:-نگران نباش عزیزم! درست می‌شه ایشالله بابات حتما صلاحت‌و می‌خواد!-سارا، آخه چرا؟!دانلود رمان زندگی من از اجبار تا عشق بود</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 01:24:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان فرشته سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-n9eg9nnhpvqf</link>
                <description>دانلود رمان فرشته سیاهدانلود رمان فرشته سیاه  دختری  از جنس پاکی..ولی این دختر به خاطر اتفاقاتی که براش  رقم می خوره،وارد یه کار اشتباهی میشه که لقب اون می شه فرشته سیاه اون قلب  بی گناه تبدیل میشه به یهموبایل را قطع کردم و داخل جیبم فرو بردم. سرم را  به صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم. تک، تک سلول هایمعجر را فریاد می زدند. خودم هم می ترسیدم اما…مجبور بودم… به پولش احتیاج داشتم!بغض گلویم را می فشرد. ماشین جلوی همان کافه منحوس ترمز کرد. پیاده شدم.با چشم های تار به کافه و حلقه نامزدی، درون دستم که نمی دانم چرا، هنوز داخل انگشتانم است نگاه کردم.اشک هایم را پس زدم و وارد کافه شدم. زنگوله های بالای در خبر از آمدنم داد. روی یکی از صندلی ها جا گرفتم.چشم به بیرون دوختم. گذشته ها جلوی چشمم ردیف شدند…از باد خنکی که به صورتم می تازید، گونه هایم سرخ شده بود. نوک انگشت هایم ازاسترس یخ زده بودند. آرام و با ملایمت راه می رفتم تا کمی ذهنم را آرام کنم. امروز آخرین فرصتبرای ثبت نام کلاس های کنکورم بود ولی پولی برای ثبت نام در آن کلاس ها نداشتم.وقتی یاد نگاه شرمنده مادرم می افتم که آن گونه، سرش داد زده بودم از خودم تنفر پیدا می کنم.زمانی که با صدایی بغض آلود گفت:_من و بابات توان مالی برای دادن هزینه کلاس های کنکورمیلیونی تورو نداریم.می افتم دوست دارم خودم را خفه کنم.به پارکی که با بهار قرار داشتیم رسیدم.به پارک عظیم روبرویم که برگ های زرد پاییزی سنگ فرش هایش را پوشانده بودند، چشم دوختم.هوای مطبوع پاییز را داخل بینی ام کشیدم.دانلود رمان فرشته سیاه</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 15:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عقیق</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82-mkborgc2fppb</link>
                <description>دانلود رمان عقیقدانلود رمان عقیق زنی است که در هر مقامی که باشد عشق را به اوج می رساند،عشق به مردان  در وجود او با پدرش شکل می گیرد با پسرش به اوج می رسد وبا مردی غیر  همسرشنام می گیرد وعقیق دچار می شود به عشقی که برایش ممنوعه است،آیا طعم  شیرین این حس آن قدری هست که پشت پا بزند به تمام داشته هایش؟داستان در واقع فلش بک به گذشته ی زنی سراسر احساس که با یک تصمیماشتباه همه چیز از او گرفته شده و تمام زندگی اش وقف خانواده ای استکه بی رحمانه طردش می کنند و او می جنگد برای به دست آوردن فرزندی که همه او از زندگیستودر این بین عشق از جنسی دیگر به سراغش می آید که هر چند منکرش می‌شوداما دل رسوایش بر ملا می کند خوانده نشده قلب بی تابش را .من زنی تنها در آستانه‌ی دهه‌ی سوم زندگی و دل بریده از زندگی با قلبی شکسته بی تو کهعزیز جانمی و با یاد عزیزترینم راهی غربت شدم بی کس و بی پناه.چقدر سنگدل بودی که به حرمت یک دهه و نیم زندگی هم که شده روا نبوداین چنین طردم کنی، از خانه ام که روزگاری کدبانویش بودم، از خانواده ایکه سوگلی اش بودم و از شهری که خاطره ها ثبت کردم.با دل شکسته ای چون من این چنین جفا روا نبود.حق است نفرین اما من آدمش نیستم.اما مدیونی، اگر ‌کوتاهی کنی در حق میوه‌ی‌ عمرم که جان خاکی ام به جانش وصل است.خدایم پدر زمن گرفت و تو پسر! حقا که تنها در این زمینه مطیع‌اش بودی.”ده روز است که با خفت و خواری از خانواده به جرم گناه ناکرده طرد شده‌امو به ناچار تنها و بیکس از اصفهان به تهران آمده‌ام. بعد از مطالعه‌ی آگهی‌های استخدامدانلود رمان عقیق</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 20:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان قصر متروکه ی خون آشام جلد دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-ks0limrt1aad</link>
                <description>دانلود رمان قصر متروکه ی خون آشام جلد دومدانلود رمان قصر متروکه ی خون آشام جلد دوم امروز،۱۵ دسامبر است و سال روز های سردش را  سپری می کند؛چیزی به شروع کریسمس نمانده است.اما عجیب است که اینجا هم آن  را جشن می گیرند!دیروز خانم بنت با صدای بلند و البته ترسناکش،به همه  درباره ی برنامه های کریسمسش توضیح  می داد:هرتنبلی و کم کاری که تا امروز  کرده اید،دیگه تمومه! از فردا باید سخت کار کنید؛همان طور که میدونید کریسمس نزدیک شدهو ما توی قصر یک جشن مفصل داریم.شما باید کل قصر را تزئین کنید و تدارکات دیگر را انجام بدید و…. لوسی!(Lucy)لوسی،دختری شوخ طبع بود که با وجود این همه مشکلات، توانسته بودخودش را با اینجا سازگار کند؛اما با این وجود،با هر حرفش دردسری جدیدبرای خود می آفرید! او آرام مشغول حرف زدن با بغل دستی اش بودو نخودی می خندید.خانم بنت به سمت او رفت و محکم گوشش را کشید.او بلند تشر زد: دختره ی احمق خل و چل!چند بار باید به تو گوشزد کنم کهوقتی من حرف می زنم باید  اون دهنت رو ببندی و خفه شی؟لوسی با استرس لبخندی زد و گفت:سعی کردم خفه شم،اما نشد!راستشنتونستم نفسم رو بگیرم،چون  آخرش داشتم خفه می شدم!خانم بنت بیشتر گوشش را کشید و داد زد:اگه فقط یک بار دیگه،فقط یکبار دیگه توحرفم بپری،با دستای خودم زبونت رو می برم و خوراک گرگ ها می کنم،فهمیدی!–‌فهمیدم خانم بنت،قول میدم…یعنی…یعنی سعی می کنم دیگه حرف نزنم.خانم بنت لوسی را هل یا به تعبیر دیگری،او را روی یکی از دخترها پرت کرد و باصدای بلند ادامه داد:خوبه! از فردا کارها رو شروع می کنیم.البتهیک موضوع مهم دیگه هم هست که باید بدونید.دانلود رمان قصر متروکه ی خون آشام جلد دوم</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 03:58:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان در ازای مرگ پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-eml7htjuxtor</link>
                <description>دانلود رمان در ازای مرگ پدرمدانلود رمان در ازای مرگ پدرم بعد از مرگ پدرش زندگیش دستخوش تغییراتی میشه….یه پدر  جدید وارد زندگیش میشه پدری که اومده تا جبران کنه تا ادای دین کنه این پدر  اون رو وارد زندگی جدیدی میکنه دختر چادری ما با اعتقادات مذهبیش تو این  زندگی جدید،دل از مردی میبره که به اندازه ی ستاره های هفت آسمون خدا دوست  دختر دارهبرای آن شانه های ستبر که در کودکی انها را بلندترین ارتفاع دنیا میپنداشتمچه بی رحمانه دست سرنوشت دست نوازش پدرم را از من ربود….دستان پدرم تنها دارایی من بود…به چه ازایی او را از من گرفتیدخوشبختی ؟نه بی پدرم خوشبختی معنا نداردخوشبختی یعنی قلب پدرت بتپدخوشبختی یعنی پشتوانه ای داشته باشی از کوه های البرز محکم ترخوشبختی یعنی دردانه دختر پدرت باشیخوشبختی یعنی اینکه ناز کنی و او خریدارانه قیمتش را هرچقدرهم گران بپردازدمگر میتوانم خوشبخت باشم ؟من خوشبختی را میخواهم چکار تا وقتی پدرم کنارم نباشد؟؟؟مگر بی پدر هم میتوان خوشبخت بود ؟؟پدرم ای قشنگ ترین واژه ی دنیا که هیچ مترادفی قادر به توصیف تو نیستنام من را آیه گذاشتی تا نشانه باشم برای هرکس که کمک نیاز داشتلیکن مرگ تو ارزش نشانه شدن برای مردی که از پاکی و پاکدامنیفقط نامش را دارد و در منجلاب گناه فرو رفته را نداشتبه بزرگی خدایم که نداشتپدرم وظیفه ای که بر دوشم گذاشتی  بسیار سخت استنشانه بودن آن هم در جاده ی تاریک و پر وهم و خیال عشقبا مردی که به همراه بودنش شک دارم،سخت استلیکن نشانه میشوم و راه  میگشایم برای مردی که دوستش دارم با تمام پاکدامنی های ناپاکشدوستش دارم و دوستم داردمن خوشبختم اما  خوشبختی را در کنار مرد زندگی و پدرم میخواهممرد زندگیم سعی در پر کردن جایت دارددانلود رمان در ازای مرگ پدرم</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 20:57:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عشق مساوی دردسر</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-h1h3o51xvqmd</link>
                <description>دانلود رمان عشق مساوی دردسردانلود رمان عشق مساوی دردسر دختری که به طور ناخواسته، با پسری توی فرودگاه که برخورد  بدی باهاش داشته آشنا میشه و از قضا میفهمه پسر عمشه ! کم کم عاشق هم  میشن.ولی بعد از عروسیشون توی ماه عسلی که قرار بود بهترین مسافرت عمرشون  باشه اتفاقی میفته که همه چی بهم میریزهبا بیشترین سرعت ممکن لباس هام رو پوشیدم و از حمام نازنینم  بیرون زدم.بدون اینکه نگاهی به سر و وضعم بکنم سریع از اتاق خارج شدم و سمت اتاقشهریار رفتم. می خواستم ببینم حاضر شده یا نه .چون مامان گفت سر ساعت هشت حاضر باشیم. ول من تازه که ساعتیک ربع به هشت شد، از حمام بیرون زدم.یک درکوچولو زدم و  سرم رو داخل اتاق بردم. شهریار جلوی آیینه ی قدی اتاقشایستاده بود و داشت دکمه های پیراهنش رو می بست..«حاضری؟ای بترکی چی می شه مثل یک پسر حاضر بشی؟همیشه ده دقیقه جلوتر حاضره.خرس گنده»رفتم داخل اتاق و شروع کردم :«ببین شهریار می ری پایین سر مامان رو یکم گرم می کنی تا حاضر بشم .باشه؟»شهریار با چشم های گرد شده و متعجب زل زده بود به من .صداش زدم : « شهریار»جواب نداد وفقط با چشم هاش از بالا به پایین و برعکس به من نگاه می کرد.دو بار دستم رو جلوی صورتش تکون دادم .وا اصلا داداش ما هم خل بود هاکم کم داشت عصبیم می کرد .یهو خیلی بلند و با عصبانیت اسمش رو زدم :« شهریار»اونم اول به چشم هام نگاه کرد و بعد پقی زیر خنده زد.حالا نخند کی بخند.یه جوری می خندید انگاری واسش یک جوک خیلی باحال تعریف کرده باشن..«می شه بگی به چی می خندی؟»سریع دستش رو بالا آورد  و به سر تا پام اشاره کرد و مثل جت از اتاق زد بیرون .هه هه هه رو آب بخندی پسره ی خل و چل. دیوانس بابادانلود رمان عشق مساوی دردسر</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 16:55:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان دزدی عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-p0sz1ws0aah6</link>
                <description>دانلود رمان دزدی عاشقانهدانلود رمان دزدی عاشقانه داستان این رمان درباره ختری که به خاطر پدرش میره دزدی و گیر یه پسر بداخلاق میفته و  مجبورش میکنه تو خونش کار کنه و نگاهمو دوختم به بابا به در تکیه داد  داشت  سر میخورددستش که رفت طرف قل*ب*ش قلب منم ریخت…سریع دویدم طرفش تو راه چند  بار سکندری خوردم تا رسیدم بابام سرخورد وافتاد رو زمینبابا بابا چی شد  فقط شنیدم که گفت بدبخت شدم وبیهوش شددرحالی که گریه میکردم گفتممامان مامان بیا گریه میکردم ومامانمو صدا میکردم مامانم از آشپزخونه اومد بیرون وگفتچی شد..تاچشمش به بابا خورد ادامه ی حرفشو نگفت ودوید طرف بابا  علی علی پاشوگریه میکرد وبابارو صدا میزد برگشت طرفمو گفت دلارام چرا وایسادی زنگ بزن آمبولانسدویدم طرفه خونه وبا آمبولانس تماس گرفتم الو ..الوبفرماییدآقا تو روخدا کمک کنید پدرم حالش بدهآروم باشید آدرستون رو بگید  خیابون..باشه سریع میایمتلفن رو گذاشتم رومیز ورفتم پیش بابا بعد چند دقیقه آیفون به صدا دراومد با عجله رفتم درو باز کردم وگفتمآقا توروخدا کمک کنید بابام دخانم به اعصابتون مسلط باشید برید کناررفتن پیش بابا وگذاشتنش رو برانکاردوبردنش خواستم باهاشون برم که مامانم گفتنمیخواد تو بیای  اما مامان منم میخوام بیامهمین که گفتم تو نمیای یه نفر باید پیش بابات بمونه پس من میمونم اینو گفت ورفت….توحیاط وایساده بودم دیگه جونی تو پاهام نبودپاهام سست شد وافتادمزمین چند دقیقه تو همون حالت بودم که بافکری که به ذهنم اومدسریع پاشدم ورفتم تو خونه موبایلمو برداشتم وبه امیر زنگ زدم  الو سلام امیرسلام دلارام چراگریه میکنی  امیر با..بام دلارام عمو چیزیش شدهبغضم گرفت دیگه نتونستم حرف بزنم وموبایل ازدستم افتاد وصدای بدی دادبعد چند دقیقه صدای آیفون بلند شد رفتم ودرو باز کردم امیر بود  دلارام چی شده عمو خوبه امیربغضم ترکید ونتونستم حرف بزنم  وگفت هیییس آروم باش چی شدهدانلود رمان دزدی عاشقانه</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 04:20:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان لجبازی نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-pyfzu2tnyns2</link>
                <description>دانلود رمان لجبازی نکندانلود رمان لجبازی نکن در مورد دختری به اسم رهاست که خیلی مغرور و شوخه. شبی که خونه  مادر جونشون دعوته با پسری آشنا میشه که بعدا مجبور به ازدواج باهاش میشه بیخیال بحث کردن بادلارام شدم اون همیشه یه جواب تو آستینش داره که بگه من رهایزادان پناه هستم ۲۰سالمه ورشته پزشکی درس میخونم خیلی به دکترشدنعلاقه دارم ولی خانوادم نمیزارن که من کارکنم چون میگن ماکهپول داریم توکارمیکنی که چی بشه؟درسته پول داریم ولی عقایدخانواده ام خیلیکهنه اند بعضی مواقع ازدستشون خسته میشممن یه دخترباپوست گندمی سفیدوبینی ولب متناسب باصور تم وچشمای سبزکهعاشقشونم البته بگم که من ازقیافه ام راضیمامروزقراربودبادلارام بریم خریدالبته من ازخریدمتنفرم فقط بخاطردلارام اومدماخه فرداعروسی پسرعموش بود-ببین رها ازالان میگم بریم اون تو هی بگی زودباش زودباش من میدونم باتو فهمیدی؟یه نگاه سردبهش کردم که انگارنه انگارپیاده شدمن همیشه نگاهم سرده گاهی دلارام بهم میگه نگاهتوعوض کن ولی این خصلتمهماشینم وکه یک پورشه مشکی بودعاشق مشکیم وماشینموای دلی بسه دیگه یک ساعته که اینجاول میگردیمشاکی برگشت سمتم-یک ساعت؟؟ماهنوزده دقیقه ام نمیشه که اومدیم+من نمیدونم من دیگه خسته شدم یابخریابیابریم بعدابا ماکان بیاماکان نامزدش بودوعاشق هم بودنولی من به عشق اعتقادندارم یعنی وقتی ندارم که بخوام بزارمش برای عشق-خیلی خب بیابریم شب باماکان میامآه چه عجب وقتی دلی (دلارام)ورسوندم رفتم خونهوقتی رسیدم بوق زدم که مش رجب دروبازکنه-سلام خانم خسته نباشید ممنون مش رجب چه خبرا؟ -شکرخدا وبدون حرفی رفتم داخل  سلامولی طبق معمول جوابی نشنیدم همه تو اتاقاشون بودنمن رفتم اتاقم ولباسا موعوض کردم باید برای اینده ام یه برنامه بریزم نمیتونم که بیکاربشینم خونهدراتاقم زده شد بله؟وبعدش رهام واردشد داداشم بود اون برعکس من خیلی شیطون بود-چطوری خانم بدخلق؟ خوب توچطوری؟نمیتونی تنگش عزیزمی گلمی برادری اضافه کنی؟ نهایش بدخلق بیاشامدانلود رمان لجبازی نکن</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 21:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان خدافظ برای همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-slwjw7vlqlyb</link>
                <description>دانلود رمان خدافظ برای همیشهدانلود رمان خدافظ برای همیشه ببین آتیس!الکی بابا رو بهونه نیومدن به اینجا نکن!کاش  میدونستم دردت چیه که نه حاضری بیای اینجا باهم زندگی کنیم,نه حاضری ازدواج  کنی!هرچند میدونم مربوط به اون حلقه مسخره ایه که الان چند ساله دستت  کردی.کاش ماجرا رو به من میگفتی.من خواهرتم!آتیس پوف کلافه ای کشید و گفت：آتوسا!بازگیر دادی به من؟بابا بیاد اونجا دوومنمیاره.تو اون کشور غریبه,بی هیچ هم زبونی!درسته آلزایمر داره اما اونقدرینیست که فرق یجای آشنا که توش بزرگ شده رو با یه کشور غریبه کههیچ خاطره ای ازش نداره تشخیص نده.بابا افسرده میشه._بابا با من!قول میدم این بارانای وروجک انقدر از سر و کولش بالا بره که خستش کنهو احساس غریبی نکنه.خودمم نوکر بابا هستم.این خودخواهیه آتیس!منمحق دارم از بابا نگهداری کنم,بارانام حق داره با پدربزرگش باشه,ساسانم حق داره بابا رو ببینه_او…چه همه محق شدین یهو!خوبه فامیلیتونو بذارید حقی…بهتون میاد!و بعد زد زیر خنده.اما آتوسا که عصبی شده بود فریاد بلندی زد و گفت：لوده بازی در نیار…دارم باهات جدی حرف میزنم!تو خیلی لجبازی…خیلی…و بعد هم بدون حرف دیگری گوشی را قطع کرد.آتیس باز هم زد زیر خنده.بهاین رفتار خواهرش عادت کرده بود که آخر هر مکالمه جیغ جیغ کند و بعدهم بدن خداحافظی گوشی را قطع کند.خب حق هم داشت,دلتنگ بود...درست مثل آتیس.از جایش بلند شد.روی کاناپه کنار پدر نشست و گفت：دیدی بابا؟باز این دختر ارشدت منو تیر تو پر کرد,دلش خنک شد و قطع کرد.پدر لبخند محوی زد و آرام به نشانه تایید پلکهایش را روی هم فشرد.از وقتی دچار آلزایمر شده بودخیلی خیلی کم حرف میزد.اغلب مساعل حال را درک میکرد ولی زود فراموششان میکرد.نفسعمیقی کشید و حلقه روی دست چپش را لمس کرد.خودش هم میدانست برای آتوسا بهانهدانلود رمان خدافظ برای همیشه</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 16:29:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان رهایی یک لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-q19t8lk1izkb</link>
                <description>دانلود رمان رهایی یک لبخندمقدمه:و آن روزی که لبخند از روی لبهایت برداشته می شود…!روزی که زندگی را…نفس کشیدنت را…. احساس نمی کنی…!روزی که غم و اندوه دنیای تو را احاطه کرده است…!آن روز…روز مرگ توست!قسمتی از رمان :دانلود رمان رهایی یک لبخند _تاریکی  نه در دل شب که گویی در ذهن و قلب ها جاگیر شده است و آن گاه که هیچ روزنه  ای از نور باقی نمانده است؛ سیاهی تنها رنگ باقی مانده در زندگی خواهد شد و  شب این نماد تاریک مطلق، از مخوف ترین لحظه های سیاه زندگی است. گویی  زمانی که شب از راه می رسد؛ دنیا روی دیگری از خود نشان می دهد.گویی  آواز فرحبخش پرندگان جای خود را به زوزه ی مخوف حیوانات شب زی می دهد و  همه ی جانداران می گریزند از این دام مخوف اما، چقدر دنیا غافلگیرت می کند  آن هنگام که طعمه ای خودخواسته پا در کنام گرگ می گذارد. گویی با تظاهر به  بی خبری هراس خود را در پشت نقابی از زیبایی و ظرافت پنهان می کند و به  انتظار شکارچی خود می نشیند؛ بی خبر از حیله های بی تکرار ظلمت شب.دانلود رمان رهایی یک لبخند</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 09:57:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان به آبی آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-kfnhqs4xfmh7</link>
                <description> دانلود رمان به آبی آسماندانلود رمان به آبی آسمان _ طعم دردناک زندگی را چشیده‌ای؟ درست همان لحظاتی که در این  هستی کسی برایت نمانده، خدا عجیب دلش برایت می‌تپد و حضور کسی مانند آریا  را در زندگی‌ات می‌نشاند و غوغای بی‌زبان چه کند با خلافکاری که حکم دلدارش  را پیدا کرده؟ گاهی مجنون کسی می‌شوی که اشتباه است، اما تا دنیا دنیاست  عشق پیروز است، ولی این بار دیوانه‌گی‌ست، من از سرزمین عشق آمده‌ام. در  جهان من اولین چیزی که می‌گویند: دوستت دارم است! تمام!مقدمه: دانلود رمان به آبی آسمان _ ویران‌تر از آنم که تار و پودم را با چسب برهم بزنی، یا به  زبان بگویی دوستت دارم. دیگر قول‌های این دوره و زمانه رویم اثر ندارد.  باید ثابت کنی حضورت را در زندگیم. اگر نخواستنم را بگویی، ویران‌تر از قبل می‌شوم. من خواهان اندکی آرامشم. تا دنیایت هست، دوستم بدار و این را به من ثابت کن! عاشق را که برعکس کنی می‌شود قشاع! دهخدا را می‌شناسی؟ لغت نامه‌اش را باز کردم. معنی قشاع (دردی که درمان ندارد).قسمتی از رمان :کلاهش  را جلوتر کشید تا کسی صورتش را نبیند! حسابی چوب خط‌هایش در این محل پر  شده بود، جیبی نبود که نزده باشد و کیفی نبود که نقاپیده باشد! یاشاید هم…  بود! به‌ قول خودش زدن جیب امام جمعه محل دیگر اوج نامردی بود! انگار جیب خدا را زده‌ای! خودش هم از این اعتقادات در پیتش خوشش نمی‌آمد! از کنار اوستا ابراهیم که با سوءظن خیره‌اش بود گذشت! زیپ کاپشن بادی سبزرنگش را بالا کشید و دست در جیب شلوار ارتشی‌اش کرد و چاقوی ضامن‌دارش را لمس کرد! امروز  قرار بود وارد گروه عیوض خان شود؛ بزر‌گ‌ترین خلافکار و جیب‌بر تهران!  آرزویش بود! وارد گروه او شدن آرزویش بود، وارد گروه کسی که با شنیدن نامش  گردانی فرار می‌کرد و لشکری می‌لرزید! دانلود رمان به آبی آسمان</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 17:06:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان مایسا</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%A7-zh80ot3pj3rn</link>
                <description>دانلود رمان مایسادانلود رمان مایسا _ بند کوله‌پشتیم رو محکم‌تر گرفتم. باورم نمی‌شد یک‌ماه از اون  اتفاق می‌گذره. اتفاقی که باعث شد پدر و مادرم رو ازدست بدم. اتفاقی که  باعث شد جز آریو، هیچ‌کس برام نمونه. اتفاقی که باعث شد عمه خانوم، بزرگ  فامیل، بخواد من رو به عقد پسرعموم در بیاره. نمی‌دونم چه طور باید  نخواستنم رو بگم! رونیکا: باز داری واسه‌ چی حرص می‌خوری؟ – من از سپهر متنفرم! – کسی مجبورت نکرده که باهاش ازدواج کنی. – نمی‌بینی تو؟! الان دقیقا کسی مجبورم کرده. بفهم! – جمع کن برو از این شهر و کشور. – آره! مخصوصا که هجده‌سالمه و می‌تونم برم! حالا فکر کن من رفتم؛ آریو چی؟ اون که نمی‌تونه بیاد! – می‌خوای بگی نمی‌خوای باهاش ازدواج کنی؟ – فعلا که من نخوامم مجبورم باهاش ازدواج کنم. امروز رونیکا ماشین آورده بود. کلا عادت نداشتیم پیاده یا با سرویس مدرسه خونه بریم. درِ خونه رو باز کردم. طبق معمول آریو داشت آهنگ گوش می‌داد. – آریو صدای اون رو کم کن! سرم درد می‌کنه.دانلود رمان مایسا</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 15:22:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان میگم تو بشنوی</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-q9rwvwkhdtdo</link>
                <description>دانلود رمان میگم تو بشنویدانلود رمان میگم تو بشنوی _ ساینا دختریه که عادت کرده، مادر یا پدرش هیچ‌وقت تو  زندگیش نباشن. جای خالی مادر، پدری که به فکرش نیستن و فکر می‌کنن همه  محبت‌ها تو پول خلاصه میشه رو می‌خواد با یکی پر کنه؛ اما نمی‌دونه اونی رو  که انتخاب کرده، برای انتقام وارد زندگیش شده می‌خواد اذیتش کنه؛ اما این  وسط ساینا یه ناجی داره که دوسش داره.قسمتی از رمان :دانلود رمان میگم تو بشنوی _ حرف‌هاش امیدوار کننده بود یا حداقل من رو آروم می‌کرد؛  منی که تموم دنیام تو چت، دوست‌هام و دانشگام خلاصه شده بود، وجود یه دوست  که مثله خواهرت باشه و روزمرگی زندگیت رو از بین ببره، غنیمتی بود به‌خدا! نت خونه رو روشن کردم و سیگار پشت سیگار، دوباره ثانیه به ثانیه‌ام  می‌گذشت و من غرق تو تلگرام بودم و چت می‌کردم که یهو یکی برام نوشت: – سلام. و منم جوابش رو دادم و رفتم سمت عکس پروفایلش. اِ، این‌که اون پسر ترم آخریَس! شماره من رو از کجا اورده؟! یکم که گذشت، نوشت: – خوبی؟ منم گفتم: – خوبم، تو چی؟ و یه (خوبم) گفت. – بفرمایید، کاری داشتین اومدین پیوی؟ – راستش آره؛ اما نمی‌دونم چطوری بگم! وای، انقدر بدم میاد یکی این‌جوری جواب میده! خو اخه گوسفند، اگه نمی‌دونی چطوری بگی…دانلود رمان میگم تو بشنوی</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2019 20:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عشق سرگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-vw0sbrkxmcjr</link>
                <description>دانلود رمان عشق سرگرددانلود رمان عشق سرگرد  در مورد نویسنده ای به نام لاله معیری  هست که به دلیل نیاز مالی برای جراحی مادرش، به پیشنهاد مازیار حکیمی پسر  خاله و نامزدش به عنوان پرستار کیوان فرخنده سرگرد خلبانی که به مدت ۱۰ سال  در اسارت دشمن بوده مشغول به کار میشه که در این میانعجب بساطی شده بود. نسترن همین طور یکریز درباره کج خلقیهای دیوانهوار سرگرد در طول روز حرف میزد. به نظرم آن روز نیز مانند دیگر ایام بد زمانه بودکه همه اتفاقات بر خلاف میل آدم رقم می خوردند. سرگرد چنان بلوایی بهپا کره بود که بیشتر پرستاران و جانبازان به اتاق او سرازیر شده و با ترحمو شگفتی به وی چشم دوخته بود و من از دور صدایش را میشنیدم. با تشنج و هیجان بسیار بانگ زد:ـ چرا مثل دشمن با من رفتار میکنید؟ مثل دیوانه ها، مثل هیزم کشهای جهنم؟چرا از این جا نمیروید؟ چرا تنهایم نمیگذارید؟ آمدید که چی را تماشا کنید؟همه شما یک مشت ترسوی بخت برگشته اید، یک مشت آدم مفلوک مثل خودم…ناگهان در ادامه، بنای خندیدن گذاشت و با نگاهی حقارت بار گفت:ـ می ترسید مرضم مسرس باشد؟ لااقل اینجوری شاید اسباببازیهایتان را پس بدهند، ولی اول من بعد شما…در این لحظه یکباره التهابش اوج گرفت:ـ خدایا، چرا من گم شدم؟ س هواپیمایم، خدایا دارد آتش میگیرد، دارم میسوزم،نمیتوانم حرکت کنم، پاهایم گیر کرده، دام سقوط می کنم…در این اثنا، من از بین جمع راهی باز کردم و از آنها خواستم که هر چه زودتر محل را ترک کنند.به محض ورودم به اتاق، تقلایش شدید تر شد و با دردی عظیم و ناشناخته،در حالیکه رگهای گردن و شقیقه هایش به شدت متورم و برجسته شده بودند،با صدایی شبیه ناله و با لکنت گفت:ـ باید بپرم بیرون… محض رضای خدا، چرا یکی این وزنه را از پایم باز نمیکند؟... نمیتوانم حرکت کنم… سعید، سعید کمک کیخواهد… بروید کمکش کنید…نه او نباید بمیرد… نه، نه، سعید…و مانند کسی که در آتش می سوزد، عرق ریزان نگاهش بیفروغ شد و از حال رفت.این بار دیگر نیازی به تزریق مسکن در رگهای برآمده و نیلی رنگش وجود نداشت.خوشبختانه عاقبت بی هوش شده بود.دانلود رمان عشق سرگرد</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2019 20:34:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان وارث انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-ndyrtycwt0hn</link>
                <description>دانلود رمان وارث انتقامدانلود رمان وارث انتقام _ در واقع در این رمان تقریباً مقداری از افراد و اتفاقات واقعی بوده و به صورت اغراق‌آمیز در چند مورد تراوشات ذهن نویسنده می‌باشد، رمان در مورد پسر دانشجویی است که ناخواسته در روند انتقام از مابهترون قرار  گرفته و به هر طریقی قصد آزار رسوندن به اون رو دارند، که با کمک فردی  متوجه دلیل این حوادث می‌شود و در جهت نجات خود با کمک افرادی، می‌کوشد.  داستانی نشان دهنده، عشق، رفاقت، مهربانی، لحظات ترسناک و دلهره‌آور و…  می‌باشد.مقدمه :دانلود رمان وارث انتقام _ هر کس دنیا را از زاویه دید خود قضاوت می‌کند! گاهی بهتر است جای خود را برای بهتر دیدن عوض کنید. هیچ‌وقت در زندگی‌تان به خاطر احساس ترس عقب ننشینید. همه‌ی ما بارها این جمله را شنیده‌ایم که: «بدترین اتفاقی که ممکن است بی‌افتد چیست؟ مثلاً این‌که بمیرید؟ اما مرگ. بدترین اتفاقی که ممکن است برایتان رخ دهد نیست!» بدترین اتفاق در زندگی این است، که اجازه دهید در عین زنده بودن، از درون بمیرید!قسمتی از رمان :این  که چطور من اون هاله‌ها رو می‌دیدم و درون‌شون رو متوجه می‌شدم برای خودم  هم سوال بود، کتاب‌های مختلفی رو خوندم تو اینترنت سرچ کردم با آدم‌های  مختلفی که البته آگاهی نداشتن حرف زدم ولی به نتیجه نرسیدم، تا بعدا که یکی  بهم گفت. رسیدم در خونه مینا و زنگ زدم به وحید که  بهش بگه اگه تا دودقیقه دیگه سوار نشه من رفتم و منتظر نمی‌مونم. اون هم سر  دو دقیقه اومد که خواست جلو بشینه گفتم: -لطفا عقب. یک  ناز و عشوه‌ای اومد و چشم‌هاش رو چپ کرد و ایشی گفت که می‌خواستم یک چیز  بهش بگم که تا قیافش با اون آرایش غلیظ و تیپ افتضاحش دیدم …دانلود رمان وارث انتقام</description>
                <category>1roman.ir</category>
                <author>1roman.ir</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 19:23:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>