<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک رمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1romanir</link>
        <description>سایت یک رمان مرجع دانلود رمان های جدید در ژانر های عاشقانه ،اجتماعی ،پلیسی می باشد     https://www.1roman.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:47:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/310363/avatar/su7iKw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک رمان</title>
            <link>https://virgool.io/@1romanir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانلود رمان به طراوت باران</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-erllviwvmxxf</link>
                <description>دانلود رمان به طراوت باران _ قطرات پر مهر باران، این‌بار پس از سال‌ها کویر خشک و  بی‌جان قلب طروات را لمس می‌کند! پرده‌ی لطیفی روی زخم‌های قدیمی کشیده  می‌شود و این‌بار، زندگی جان می‌گیرد، تبسم می‌شکفد و غریبه‌ای، آشناترین  قلب می‌شود. در یک لحظه، در یک نگاه و یک غفلت، بمب حقایق همه چیز را نابود  می‌کند. باران، تگرگ می‌شود، لبخند اشک می‌شود، عشق به جنون کشیده می‌شود  و…زخم‌های سر باز کرده، پای انتقام را به میان می‌کشند!خسته و آرام به سمت گرامافون قدیمی رفت و صفحه را عوض کرد. صدای  گوش نواز استاد شجریان درون اتاق پیچید. پشت میز‌ش نشست و به منظره‌ی برفی  روبرویش خیره شد؛ اما بعد از مکث چند ثانیه‌ای کرکره را پایین داد. سعی  کرد حواسش را به موسیقی سنتی و ماندگار بدهد تا مقداری از آن آرامش صدا را،  به خودش منتقل کند. رمان جدید دلش آرامش می‌خواست، آرامشی که ماندگار باشد؛ مانند صدای استاد شجریان که  برای لحظه‌ای هم که شده از افکاری که ذهنش را مشغول کرده بود، بیرون بیاید.  چشمانش را فرو بست. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای فردی از پشت سرش آمد و  باعث شد به خودش بیاید. می‌دانست دیر یا زود به دیدنش می‌آید، بعد از یک  سال! -می‌بینم باز پیرمرد شدی زدی تو کار شجریان! بدون ایجاد تغییر در حالتش گفت: -چی شده که تو رو به اینجا کشونده؟ پسر خندید و بر روی میزِ کار نشست و گفت: -اتفاق که زیاد افتاده، یک سال از دستم در رفتی و آخر پیدات کردم.دانلود رمان به طراوت باران</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 02:04:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان پلیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-o5mupdzfxgpx</link>
                <description>ژانری  که حضور نیروی پلیس و زحمات آن‌ها را به تصویر می‌کشد و پس از جدالی عظیم با باندهای خلافکاری و نقشه‌های شوم آن ‌ها، نهایتا پلیس‌ها قهرمانان داستان هستندهیجان را با خواندن داستان های پلیسی تجربه کنید!یکی از شگفت­انگیزترین کتاب‌های رمان، موضوعات پلیسی و جنایی است. داستانی که به بررسی جنایات، قتل‌ها، بحران‌ها و کشمکش‌ها، موضوعات مرموز و کارآگاهانه می پردازد. بسیاری معتقدند که ادبیات پلیسی و جنایی با آرتور کنان دویل آغاز شده و او با خلق شرلوک هولمز گام جدی در کسب هویت این ژانر برداشته است و این اثر نقطه عطفی در ادبیات جنایی به حساب می آید. کاوشگرانی که حکم کارآگاه پلیس را در این نوع داستان بازی می‌کنند یا شخصیت‌هایی که به عنوان قهرمانان این ماجراهای معمایی و جنایی ظاهر می‌شوند را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:دسته نخست شخصیت‌هایی که ساخته ذهن نویسندگان هستند؛ از راهبان، کشیشان گرفته تا شهسواران، سامورایی و …. که هریک به جغرافیای خاص این داستان‌ها و زمان وقوع آنها مربوطند.دسته دوم شخصیت‌هایی واقعی هستند که از دل تاریخ بیرون آمده‌اند و نویسنده با برگزیدن این شخصیت‌های واقعی و نام آشنا برای مخاطب جذابیت‌های ویژه‌ای به آثار خود بخشیده است، چنانکه از دانته، اسکاروایلد، جین آستین و دیگر شخصیت‌های واقعی در تاریخ که به شکلی پایشان به ماجراهایی معمایی باز شده است.دسته سوم که حاصل رابطه‌هایی بینامتنی در ادبیات است، شخصیت‌هایی هستند که در آثار دیگری خلق شده‌اند و به شهرت رسیده­اند و حالا توسط این نویسندگان از دل اثری دیگر بیرون آمده و وارد این داستان‌ها شده‌اند که از مشهورترین آثار این دسته می توان به پرفیری پترویچ مستنطق در رمان جنایت و مکافات اشاره کرد.وضعیت رمان پلیسی در ایرانجای بسی امیدواری است که در ایران هم در دو دهه اخیر شاهد یک رویکرد ویژه به ادبیات پلیسی و جنایی در حوزه ترجمه هستیم و طرفداران این سبک از داستان نویسی روز به روز در حال افزایش هستند. در ایران نیز “شرلوک هلمز” نوشته سر آرتور کانن دویل و “آرسن لوپن” نوشته موریس لوبلان معروف‎ترین قهرمانان ادبیات پلیسی در میان عامه‎ی علاقه‌مندان به ادبیات پلیسی محسوب شوند. امید است که بخش تالیف کتب پلیسی و جنایی نیز در ایران رونق بگیرد و شاهکارهایی در این حوزه خلق شود.حتما می‌دانید که زندگی روزمره‌ی ما به هیجان‌انگیزی یک سریال که در تلویزیون می‌بینیم، نیست. هرچند نمی‌توان هیجان ناشی از پیدا کردن جواب یک معمای قتل یا کشف یک ماجرای دزدی مرموز را نادیده گرفت. پس اگر اهل باز کردن اینطور گره‌ها هستید و در کنارش هم دوست ندارید، زندگی آرام شخصی‌تان بهم بریزد، یک رمان پلیسی بردارید. آن‌وقت می‌توانید در حالی‌که روی مبل لم داده‌اید، یا روی تختتان دراز کشیده‌اید یا حتی در مترو به محل کارتان می‌روید، هیجان را به زندگی‌تان تزریق کنید.منبع:   https://cutt.ly/zWxLhcg</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 02:13:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان خانوم خلافکار من</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-ctgcccqg9csl</link>
                <description>دانلود رمان خانوم خلافکار من _ داستان راجب پسریه که سن زیادی داره؛ با خیلی از مردم  ارتباط داشته اما تاحالا دلبسته کسی نشده و عشق رو تجربه نکرده. به خاطر گذشته تلخش و زجرهایی که پدرش کشیده به سمت راه پر پیچ و خمِ انتقام قدم برمی‌داره. در کوچه پس کوچه‌های این حس سیاه، بالاخره نوری می‌بینه. اون عشقی خالصانه رو پیدا می‌کنه که رسیدش بهش، شاید فقط در دنیای آرزوها ممکن باشه.با عصبانیت به چشمای کریهش که با تمام وقاحت تو صورتم دوخته بود  نگاه کردم مردک عوضی سه روز بود که هی زمان معامله رو عقب مینداخت الانم  بعد سه روز با پرویی میگه عتیقه‌های شما اصل نیست فقط نصف پول و بهتون میدم  تو یه حرکت خیلی حرفه‌ای اسلحمو از تویه جیب شلوارم درآوردم و به سمت سرش  نشونه گرفتم با این حرکت من افرادش به سمتم دویدند که بلند داد زدم: _به اون توله سگات بگو از از جاشون تکون نخورن وگرنه یه گلوله حرومت میکنم خیلی خونسرد دستشو به طرف افرداش گرفت و همونطور که پیپش و آتیش میزد گفت: _آوینا تو که میدونی من تویه تشخیص اصل و تقلبی خیلی حرفه‌ایم پس چرا همچین کاری کردی! _ببند دهنتو همه‌ی آدمایی که با من معامله میکنن و منو میشناسن  میدونن که اوینا اهل اینکارا نیست و همه‌ی جنساش اصله مردک فکر میکنی  میتونی منو با حرفات گولـ… حرفم تموم نشده بود که صدای آژیر پلیس اومد. لعنتی!  باید هرچی زودتر از اینجا فرار کنیم رو به افرادم با فریاد گفتم: سریع همه برین بیرون سریع! رو به کامران که با دستپاچگی به من نگاه میکرد داد کشیدم: چرا ماتت برده؟ سریع عتیقه‌ها رو بردارین بریم.دانلود رمان خانوم خلافکار من</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 03:08:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان آراگل ⭐️</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D9%84-%EF%B8%8F-iyvgp2gnupbj</link>
                <description>دانلود رمان آراگل _ ریشه‌های سمی  شهرت روز به روز جان‌دارتر از پیش دور تا دور زندگی مدلینگ مشهور را در  برمی‌گیرند. راه پیشرفت هموار و دست یافتنی‌ست اما قرار نیست دست‌های پشت  پرده به این سادگی عقب بکشند. زهرِ هیاهو ذره به ذره در سراپای وجود آراگل  تزریق می‌شود. یک غفلت، یک طوفان و در نهایت‌ یک مثلث عشقی در پشت پرده به  قصد خفگی دور تا دور گلوی زندگی آراگل دست انداخته‌اند، حال ناجیِ نجات‌بخش  کیست؟قبل از این‌که چیزی بگن، فوری گازش رو گرفتم و رفتم. شقایق بهم  آدرس بیمارستانی که بابای گلرو کار می‌کنه رو داد و با نهایت سرعت سمتش  روندم. سرعتم به حدی زیاد بود که چندبار نزدیک بود رمان جدید تصادف کنیم، شقایق مدام داد می‌زد می‌گفت: «عجله کن نفس نمی‌کشه بدنش  یخه!» دلم می‌خواست از ته دلم داد و فریاد کنم، ناخودآگاه داشتم اشک  می‌ریختم. همین که رسیدیم، فوری پیاده شدم و به خودم اومدم دیدم گلرو بی‌جون  کنارمه و دستش آویزونه. پاهام داشت سست می‌شد و توان بردنش رو نداشتم که  وسط بیمارستان داد زدم: – یه دکتر بیارین خواهش می‌کنم. شقایق با چشم‌های گریون مثل من داد می‌زد که یه دکتر با دیدنش،  چشم‌هاش از تعجب گرد شد و وقتی من و گلرو رو دید، با ترس اومد سمتمون گفت: – چی‌شده؟ تصادف کرده؟ شقایق به جام جواب داد: رمان پلیسی – نه یهو از دماغش خون اومد و غش کرد! خواست گلرو رو ازم بگیره که یه قدم رفتم عقب که شقایق گفت: – بده ببرتش محمدحسین پسرعموی گلروعه. از خودم جداش کردم. محمدحسین با عجله بردش توی اتاق و داد زد پرستار بیاد. شقایقم رفت اون‌جا که بیرونش کردن و در رو بستن.دانلود رمان آراگل</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 01:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان صدایم بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86-kjacxh2de4ab</link>
                <description>دانلود رمان صدایم بزن _  داستان ما درباره دختر و پسریه که دنیاشون، یه دنیا باهم متفاوته، ولی  باهمه این تفاوت ها دل میدن به هم. همین تفاوت هم باعث میشه که هیچکدومشون  حرفی نزنن، تفاوتی که میترسونتشون از نه شنیدن. میگذره، تا اینکه دختر قصه ما سر آشنایی با یه آدمی، کل سلایق و  عقایدش عوض میشه، عوض شدنی که باعث این می‌شه که پسر قصمون جرعت حرف زدن  پیدا کنه. اما این آخر قصه نیست و پسر و دخترمون برای رسیدن به هم از خیلی  چیزا می‌گذرن…رو صندلیم نشستم و به سوال‌ها یه نگاه کلی کردم، زیاد سخت نبود.  برگه خودم رو که تکمیل کردم، فرمایشات بهار خانم هم رو انجام دادم و  خودکارِ رو بهش دادم از سالن اومدم بیرون و رو صندلی تو حیاط نشستم تا  بچه‌ها بیان. بچه‌ها که بیرون اومدن، طرف بوفه راه افتادیم که یهویی یکی از این  برادران بسیجی دانشگاه پیچید جلومون و یه بسته که چندتا شکلات توش بود،  بهمون داد: – اخوی شکلات واسه چیه؟ – این هفته نیمه شعبانه، تولد آقا امام زمانِ، لطفا برای ظهور هرچه زودتر ایشون دعا کنید. ـ اوه، بله بله چشم اخوی، بر روی جفت چشم این دوتا دوستم دعا می‌کنیم. ـ ممنون خواهرم، با اجازه رمان عاشقانه ـ بفرمائید بفرمائید، اجازه ما هم دست شماست! ازمون که دور شد گفتم: ـ عجب صدایی داشت، لعنتی شبیه این دوبلورهاست‌. – فقط صداش نبود که، چشم‌هاش هم یَک چیزی بودها، وایسین در وصف چشم  هاش شعر بگم، اومم… اهان، چشم های او آبی نبود، ولی مرا در خود غرق کرد. – تو چه‌ جوری چشم‌هاش رو دیدی!؟ این که داشت نوک کفشش رو نگاه می‌کرد!دانلود رمان صدایم بزن</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 03:42:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان آلودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pxh8m0abdu0e</link>
                <description>دانلود رمان آلودگی _ داستان بر  مدار پرده‌ی دراماتیک زندگی دختری به نام هلن است که در مسیر فرار از  مشهوریت و رسیدن به زندگی بی‌دغدغه و آرام، به سیاه‌چاله‌ی رابطه‌ی پنهانی  با مرد جذابی پرتاب می‌شود که عاشقانه‌ی لطیف و نابی را برایش رقم می‌زند  اما شهرت قرار نیست به راحتی مجالی به عشق دهد.دسته بلند ساک را بیرون کشیدم و قدم‌های بلند برداشتم، دستم را چرخاندم و عقربه‌های ساعت به بدترین شکل به من دهن‌کجی کردند. توی دلم ناسزایی حواله‌ی خودم کردم و گوشی‌ام را که برای بار پنجم زنگ می‌خورد از جیب پشت کیفم بیرون کشیدم و گفتم: ـ الو رویا  صدایم خسته بود و درمانده  ـ کجایی تو دختر… میدونی ساعت چنده؟ ـ همین الان رسیدم فرودگاه، کجایین شما؟ ـ جلوی گیت ایستادیم، بجنب. گوشی را توی جیبم فرستادم و به قدم‌هایم سرعت بیشتری بخشیدم. وارد سالن پروازهای خارجی شدم کمی که دقت کردم دیدمشان. دانلود رمان عاشقانه رویا و زانیار هردو کنار هم ایستاده بودند و مرد درشت هیکل و قد بلندی که پشت به من داشت جلوی آن‌ها ایستاده بود. سعی کردم سریع‌تر راه بروم و همین باعث شد شال حریرم از سرم سُر بخورد و موهای مواجم توی صورتم بریزد. رویا با دیدنم دست بلند کرد و مرد قد بلند رو به رویشان برگشت و نگاهم کرد. همین که نزدیکشان رسیدم هول کرده درحالی که نفس‌هایم را تند تند بیرون میدادم با لحنی کاملا دلجویانه گفتم: ـ خواهش میکنم منو ببخشید کارای رستوران بدجور بهم پیچیده بود.دانلود رمان آلودگی</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 01:10:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان جنگل نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-r3gos9ow8nzh</link>
                <description>دانلود رمان جنگل نفرین شده _  جنگل نفرین شده روایت‌گر دختری‌ست که کنجکاوی‌اش او و دوستانش را به سمت  جنگلی می‌کشاند که بوی ناگواری‌هایش مشام همه را پر کرده. او بخاطر آن  جنگلِ کذایی با افرادی آشنا می‌شود که شغلشان ناجی بودن جان این دخترانِ در  تله افتاده است و می‌خواهند آنها را از این میدانِ مرگ دور کنند؛ اما غافل  از آنکه آیلا، دختر این داستان منتخب اجنه‌ها است و مسئولیتی بر گردن  دارد… .حامد و آرسن یه اتاق رفتن من و مهسا و رها و ترانه یه اتاق؛ مهسا و رها رو تخت خوابیدن و من و ترانه رو زمین جا انداختیم.سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس می‌کردم ولی هرجا رو نگاه می‌کردم، کسی نبود. همه هم خواب بودن. با شک و ترس به اطراف نگاه کردم‌. هیچ‌کس نبود‌. با ترس زیر پتو  مخفی شدم. با احساس دستی لای موهام چشمام رو محکم رو هم فشردم که باز نشه و  با موجود ترسناکی رو به رو نشه. یهو دسته رفت و دیگه احساس کردم هیچ‌کس پیشم نیست. از زیر پتو بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.یهو در باز و بسته شد و صداش در اومد. لبم رو گاز گرفتم. از ترس می‌خواستم سکته کنم. – چی‌ شدی تو آیلا؟ برگشتم سمت صدا، مهسا بود. – خوابم نمی‌بره، حس می‌کنم یکی غیر از ما تو اتاقه. نگاه عمیقی بهم کرد، بعد گفت: – منظورت چیه؟ دانلود رمان ترسناک جنگل نفرین شده – در گوشم هم یکی از اجنه‌ها می‌گفت می‌کشمت…من، خیلی می‌ترسم. خونسرد بهم خیره شد. با تعجب گفتم: – مهسا! چته؟ خونسرد گفت: – مگه نگفتم به کسی نگو؟! سکته‌ای نگاهش کردم. دستش رو به سمتم دراز کرد. دستش بیش از حد دراز شده بود. جیغی کشیدم.</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 03:02:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سیگار نقره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-nwgevwfpfily</link>
                <description>دانلود رمان سیگار نقره‌ای _  شعله‌های آتش انتقام بی‌امان زبان می‌کشند و خون چنان در رگ‌های آدریانای  خون‌خواه به جوشش میفتد که دیگر چیزی جلو دارش نیست. دست‌های زیادی پشت  پرده نشسته‌اند و سیگارها را نخ به نخ به آتش می‌کشند، زندگی‌ها را  می‌سوزانند، چشم‌ها را به اشک می‌نشاند و قلب‌ها به خون می‌نشند. حال،  دلدادگی که به میان می‌آید، جنون جان می‌گیرد و خشم رنگ می‌بازد. دست‌ها در  هم می‌پیچند و التیامی برای سوختگی‌ها می‌شوند.صدای قدم‌های محکم و مطمئنی می‌اومد و احساس می‌کردم، دارن به  اتاق نزدیک می‌شن. لرزش بدنم اون‌قدر زیاد شده بود که به راحتی حس می‌شد.  به در زل زدم تا ببینم کی می‌خواد بازش کنه؟ در باز شد و لوگان و آلفرد و لیام وارد شدن. جا خوردم و چشم‌هام روی آلفرد ثابت مونده بود.اون لحظه تنها صدایی که تو سرم اِکو می‌شد، این بود که همه چیز تموم شد و فهمیدن که من کیم و برای چی اومدم.بغض داشت خفم می‌کرد و جوشش اشک رو تو چشم‌هام حس می‌کردم. آلفرد با اخم غلیظی اومد و روبه‌روم زانو زد و گفت: – سلام عزیزم! هه، می‌خواستی به من نارو بزنی، آره؟ و بعد فریاد زد: – به من؟ از شدت بلند بودن صداش، چشم‌هام رو محکم روی هم بستم که قطره‌ی  اشکی از چشمم چکید و روی لباسم افتاد. کمی خودش رو به جلو خم کرد و بعد  گفت: – آخی عزیزم! چرا داری مثل جوجه‌ها می‌لرزی؟ سردته؟ قهقهه‌ای زد و بعد گفت: – تازه اولشه لیدی! دانلود رمان عاشقانه سیگار نقره‌ای خندش رو جمع و جور کرد و بلند شد و اخمی کرد، و با جدیت پرسید: – از طرف کی اومدی؟دانلود رمان سیگار نقره ای</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 02:11:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان رهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-qwuaa449bkw2</link>
                <description>دانلود رمان رهایش _ رهایش روایت زندگی آدم‌هایی‌ست که در پسِ بحران آدمیت با واژه  زندان و حصار خو گرفته‌اند. رها میان اتفاقاتی که تاریکی دوران را برایش  تدارک دیده دچار می‌شود. به درد، به یغمازدگی یک احساس سرد و یک شب نخ‌نمای  آلوده که بوی خون می‌دهد‌. واژه‌ها می‌میرند. کلمات جنون گرفته و قیامت می‌شود همان رهایی که میان زندانی خواسته دیگران بودن، رهایِش می‌شود… رهای او…آمین می‌پرسید: – از کجا به دنیام آمدی که تمام من شدی؟ کجایش را نمی‌دانستم اما او خودش آن نیمه‌یِ من بود و به من می‌گفت: – تمام من! می‌خندیدم و به شوخی می‌گفتم: – از کنار دار آرزوهام! پیلوت خدیجه سلطان همان زنِ رمان عاشقانه چشم قرمز! یادت هست؟ چله می‌کشیدی و نی می‌زدی و… یک بار دیگر برایِ من ذکر بگو! شاید که حاجت‌روایِ آن دست‌ها این‌بار من باشم! شیطان شده به جلدش رفته بودم. و او نگاهش به من نبود. بعدها می‌گفت: – ترسم از غفلت دلم بود که افسارکشش کردم آن دو گویِ آتش‌گرفته‌ای را که خواستنت را خواسته بود. اما آن لحظه حذر بود و عجب هوا سنگین می‌شد وقتی هدف من بودم و در آینه نگاهش من نه! می‌گفت: – حاجت تویی! از کنار چشمه آب به میان صورتش پاش می‌دادم.  می‌گفتم: -حاجت‌روا باشی!دانلود رمان رهایش</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 21:02:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان همان همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-ow9iuldww5pd</link>
                <description>دانلود رماندانلود رمان همان همیشگی _  قطره اشکی از میان مژه‌های تاب خورده‌اش خزید و به روی گونه‌اش سر خورد.  لرزش دستانش یک طرف و زمستانی که خیلی زودتر به وجودش رخنه کرده بود، یک  طرف دیگر. خودش را لبه‌ی یک پرتگاه حس می‌کرد؛ که نه راه پیش داشت و نه راه  پس… به راستی که چرا زندگی با او یک بازی تلخ را شروع کرده بود؟ زندگی‌اش  مانند یک مار پله شده بود؛ که تا چندقدم بالا می‌رفت و با امید آنکه دیگر  نیش نمی‌خورد به راهش ادامه می‌داد؛ اما امان از روزی که مار نیشش می‌زد و  همان مسیر چند ساله را در عرض چندثانیه باز می‌گشت!رمان عاشقانه همان همیشگی _ شهرزاد سرش را تکان داد و شینا در را باز کرد. هر ثانیه  برای شهرزاد، مانند یک ساعت، می‌گذشتند و او گمان می‌کرد که خواب باشد. بعد  از چندثانیه، در را کامل باز کرد و شهرزاد، او را در چارچوب در دید. گمان  می‌کرد که قفسه سینه‌اش به بالا و پایین حرکت می‌کند. دستش را روی قلبش گذاشت و قدمی به جلو برداشت. درحالی که دستی به  کراواتش می‌کشید، نگاهی به او انداخت. از پایین به بالا براندازش کرد و سرش  را به نشانه‌ی تایید تکان داد. لبخند کمرنگی، کنج لبش نشاند و دست گل را  سمتش گرفت. شهرزاد، دستش را دراز کرد و دسته گل را گرفت. گل‌های رز صورتی را  زیر بینی‌اش چسباند و لبخند کمرنگی زد. نگاهی به او انداخت؛ اما دیگر او را  ندید. برگشت و داخل سالن را نگاه کرد؛ اما او را پیدا نکرد. گرمی دستش را  به روی گونه‌اش حس کرد. صورتش را برگرداند و با دیدن چهره‌ی او، جیغ بلندی  کشید.دانلود رمان همان همیشگی</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 02:14:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان راز ریما</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7-g8u8qwvhka4n</link>
                <description>دانلود رمان راز ریما _ سایه‌ی نحس شوربختی قرار نیست دست بردار باشد. تنی آوار شده،  مملو از توانی پوشالی، پناه می‌شود، امید می‌شود، تلالو نور می‌شود و از  صمیم جان درد می‌کشد.‌ تنی که خود، سال‌هاست به سوگ زندگی از دست رفته نشسته است. حال چرخ  گردون روزگار قرار نیست چیزی را دست خوش تغییرات نکند، می‌چرخد و کن فیکون  می‌کند‌…سایه‌ها کنار می‌رود، بذر عشق که افشان می‌شود، روح‌های مرده جان  می‌گیرند.دانلود رمان عاشقانه راز ریما _ – ریما! این در لعنتی رو باز کن! اشک‌های ریما با شنیدن صدای پرسام روی صورتش دویدند، انگار آن‌ها  نیز با شنیدن ضجه‌های مرد عاشق و خسته‌ای که پشت در ریما را صدا می‌زد،  توان ایستادگی در چشم‌های صاحبشان را نداشتند. پرسام دوباره با صدایی گرفته داد کشید: – می‌دونم این‌جایی! باز کن این در رو بهت میگم! ریما با صدای بلند به گریه افتاد، پرسام با بغض‌ گفت: – به جان نیلو اگر باز نکنی کاری می‌کنم که پشیمون بشی! جمیله نگران حال وخیم ریما بود و مرتب دستهایش را به هم می‌مالید. – ریما خانم! چیکار کنم؟ هرکار تو بگی می‌کنم ریما گیان! هرچی تو بگی دختر بداقبالم! ریما طاغت شنیدن صدای مضطرب و بغض‌آلود پرسام را نداشت، مستاصل و ناچار زیر لب گفت: – باز کن! نغمه اجازه‌ی فکر کردن را به جمیله نداد، با یک جست خود را به  آیفون رساند و دکمه را زد، پرسام مثل تیری که از کمان رها شده باشد داخل  حیاط پرید و فریاد زد:دانلود رمان راز ریما</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 02:38:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان این عشق مرد می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-yndpecq3cz9b</link>
                <description>دانلود رمان این عشق مرد می‌خواهد _ در ژرفای پستی‌ها و بلندی‌های سرنوشت؛ قاصدکی  بی‌پناه میان هجمه‌ای از تقصیر و گناه‌های ناکرده متهم می‌شود به گناه… به  خطایی که دیگران کردند و به پای او نوشته شد. رویاهای دخترانه‌اش میان باد  به پرواز در می‌آید و شاید عشق… مدعای سنگینی از احساس او به مردی شود که  سال‌ها زخم خورده‌ از کینه‌ای قدیمیست. علی در پستوهای پر هیاهوی زندگی  گریبان‌گیر اتفاقاتی می‌شود که ناگریز زخم به جانش زده و او را پر می‌کند…  از خشم و کینه و احساساتی که تنها جبران می‌خواهد و بس… جدالی صورت می‌گیرد  بین عقل و احساس… و این عشق تنها یک مرد می‌خواهد!قسمتی از رمان:دانلود رمان عاشقانه این عشق مرد می‌خواهد _ – حالم خوب نیست مهرزاد… خیلی گرفته‌ام، خیلی  داغونم، خیلی خسته‌ام، اصلاً… خیلی همه چی‌ام! می‌فهمی منظورمو؟ صدای کمی جا به جا و در جایی مستقر شدن به گوش رسید و در انتها نوای دل‌انگیزی که ساعتی پیش برایش شعر خوانده بود. – می‌فهمم چی می‌گی، به حجم عظیمی از استراحت نیاز داری. – مهرزاد. – جان. نفسش تنگ‌تر شد و ای لعنت به تو مرد و آن صدای زیبایت و آن لحن زیباترت که دست می‌اندازد بر راه نفس. – کاش می‌شد آدم از یه جایی فقط یکم به اندازه‌ی نیاز بمیره…  پیچیدگی موهایش حتی در آن آشفته‌حالی جذاب بود. رفته‌رفته درد صدایش بیشتر می‌شد. – بعد… بعد بلند شه… آروم‌آروم خاکشو بتکونه… قطره اشکی بر روی گونه‌ی گلگونش سر خورد. – اگه دلش خواست برگرده به زندگی، اگه دلش نخواست هم بخوابه تا ابد! چشم‌هایش هنوز هم می‌سوخت و هنوز هم جا برای گریه کردن داشت‌. تک خنده‌ی مسخره‌ای کرد و ل**ب زد: – امشب دیونه شدم، چرت و پرت میگم. کمی گلویش را صاف کرد و پر از نرمش گفت: – در چرت و پرت گفتنت شکی نیست اما حرف بزن. – چی بگم؟#رماندانلود رمان این عشق مرد می‌خواهد</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 03:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان پسرک بی رنگ و رخ</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B1%D8%AE-n5lj4ve615ut</link>
                <description>دانلود رمان پسرک بی رنگ و  رخدانلود رمان پسرک بی رنگ و  رخ _ به اقتضای سرنوشتی موروثی، روح سفید یک مرد در کالبد سیمین خود به  اسارت کشیده شده و دلش در مسیر عشقی محال پا گذاشته است. حال یک فقدان در  تقدیری آشنا، راه را برای هم‌دلی هموار می‌کند اما نحوستی کاذب و  زمزمه‌هایی واگرا، اختفایی برای عشق در نهان‌ها رقم می‌زند.دانلود رمان عاشقانه پسرک بی رنگ و رخ _ آدرین ابروهایش را درهم می‌کشد، چیزی که در مغزش رژه  می‌رود را باید به زبان بیاورد، در غیراین‌صورت محال است بتواند آرام  بگیرد. – ببین باران، بذار یه چیزی رو بهت بگم، این کار من نیست. درسته  شوخی‌های بچگونه با شما کردیم، ولی اون نقشه‌ی من نیست. اگه من می‌خواستم  این‌کار رو کنم بهت می‌گفتم باهاش ازدواج کنی، نه این‌که مدتی بهت فرصت  بدم! حالا به من گوش کن، برای چند لحظه همه‌ی این‌ها رو بذار کنار. تو  عصبانی هستی، ناراحتی، حق داری، ولی فقط یه طرف قضیه رو می‌بینی؛ این‌که  یکی تو رو مجبور کرده مدتی رو با برادر من بگذرونی، تا بدهی‌های آقا میثم  رو بده. تو فقط همین رو می‌بینی، می‌خوام این رو بهت بگم که چرا یه جور  دیگه بهش نگاه نمی‌کنی؟ باران ژست طلبکارانه می‌گیرد و چشم‌هایش را ریز می‌کند. – مثلاً چه‌ جوری باید بهش نگاه کنم؟ آدرین صورتش را جلو می‌آورد. – این‌که اون هرکسی بوده چرا این‌کار و کرده، چرا گفته تو با آدریان در ارتباط باشی. چرا تو، چرا آدریان؟ هوم؟! مکث کوتاهی می‌کند و لبخند یک‌طرفه می‌زند و حرفش را ادامه می‌دهد: – شاید به این دلیل که از دلِ آدریان خبر داره!دانلود رمان پسرک بی رنگ و رخ</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 04:23:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان بازیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-jbd6svn3jtle</link>
                <description>یک رماندانلود رمان بازیگر _ داستان درباره‌ی دختری به نام یلدا مهربان  است که زندگی عادی دارد و هر روزش را با اتفاقات روتین آغاز می‌کند؛ اما  یک روز خورشید صبح او رنگ دیگری می‌گیرد و جاده هموار پیش رویش معلق جلوه  می‌کند. جوانه‌ای در باغ قلبش می‌روید. درست زمانی که در جست و جوی یافتن  عاشق واقعی‌ست و صادقانه انتظار وصال می‌کشد، رازی چرکین از گذشته پدر و  مادرش برملا می‌شود که بویی از صداقت ندارد.  انتخاب بین دوروهی از احساسات متناقض شاید خاتمه این بازی باشد.انگار حرکت زمان چندین مرتبه آرام تر شده بود. همیشه همین طور  است. وقتی اتفاق بدی رخ می دهد؛ مثل وقتی که آدم دارد از بالای درختی سقوط  می کند یا زمانی که شیئی شکستنی از دست رها می شود و به سطحی سخت برخورد می  کند.اینطور وقت ها زمان انگار با حرکت آهسته می  گذرد. ادم تمام جزئیات را می بیند و تمام هراس آن حادثه یِ حتمیِ هنوز به  وقوع نپیوسته را احساس می کند.همانطور که من در  آن لحظه احساسش می کردم. وقتی ستون بتنی داشت هر لحظه نزدیک تر می شد و او  با نگاهی ترسیده و چشمانی باز به روبرو خیره مانده بود. تپش قلبم را حس می  کردم که انگار می خواست خودش را از سینه ام بیرون بیندازد.داشت تمام می شد؛ زندگی ای که بار ها زجه زنان پایانش را خواسته بودم. اما  پایان درست زمانی رسیده بود که تصمیم گرفته بودم زندگی کنم. نفس توی سینه  ام انقدر سنگین شده بود که بیرون نمی آمد و تمام ذرات وجودم انگار داشت می  لرزید. دانلود رمان بازیگر</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 02:24:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سومین دختر وارث (‌جلد دوم حلقه جادویی)</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-n4joxc6a4rsj</link>
                <description>یک رماندانلود رمان سومین دختر وارث _ وارث بودن، همیشه مادی نیست.  گاهی انسان‌هایی با قلبی از الماس دنیا را برای اطرافیان طوری دستخوش تغییر  می‌کنند که بعد از مرگ، تنها زیبایی از آن‌ها به جا می‌ماند! حال، مرزهای باور بی‌نهایت جا به جا می‌شوند، سومین دختر وارث  داستانی بر مدار دختریست که ناگاه بادی از جنس سرنوشت او را به سمت مسیری  عجیب از زندگی سوق می‌دهد.  اویی که فکر می‌کرد در این جهان بزرگ، بی‌ارزش است، حالا باورهایش تکانی عظیم می‌خورد. سه معمای خارق‌العاده و حل نشدی پیش روی داستان است. سه حلقه، که تعیین کننده‌ی سرنوشت است.ابرها می‌گذشتند و هر از چند گاهی نور مهتاب را می‌پوشاندند و  تاریکی، فضای ترسناک‌تر و غریب‌تری می‌ساخت. از بالای دژ بزرگ و بلندی که  دورتادور قصر ساخته شده بود، می‌شد صف‌های منظم سربازها را از نظر گذراند.  سه دسته سرباز، با کمی فاصله کنار یکدیگر ایستاده بودند؛ هر دسته شامل سی  صف بیست‌نفره بود. پشت قسمت شرقی و غربی دژ، باغِ محوطه‌ی قصر و داخل شهر هم سربازها را پراکنده بودند. نسیم آرامی از شمال می‌وزید و تارهای آزاد و روشن‌ موهای سافیرا را  بازی می‌داد. شعله‌ی مشعل‌ها با هر وزش تاب می‌خورد و نور آن بر صورتش  می‌رقصـید اما به هیچ وجه نمی‌توانستند حواسش را پرت کنند تا نگاه از  روبه‌رو بگیرد. نگاهش پهنای دشت سر‌سبز مقابلش را می‌کاوید. هنوز چیزی جز درخت‌ها که از آن فاصله چون نقطه‌های ناچیز به نظر  می‌رسیدند، نمی‌دید اما کمی بعد، با صدایی غرش‌مانند، دستانش بر روی سنگ  سرد مقابلش مشت شدند. حتی نمی‌خواست تصور کند آن موجودات شبه انسانی که  همراه ارتششان راه می‌آمد، با هر ضربه چند نفر را از پا می‌اندازند. دنیل  که پشت سرش ایستاده و مثل خودش به روبه‌رو نگاه می‌کرد آهسته گفت: – باید بریم.دانلود رمان سومین دختر وارث https://www.aparat.com/v/7Z69S </description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 02:14:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان پایگاه ویژه جلد سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-jupxxtvpwiph</link>
                <description>دانلود رمان پایگاه ویژه جلد سوم _ زندگی شبیه شاخه‌های درختان  است. گاه با زمستانی سرد می‌خشکد و با بهاری از اتفاقات نو، جوانه می‌زند. داستان راجب انسان‌هایی‌ست که انفجاری از حوادث تلخ، آسمان دنیایشان را به سیاهی می‌کشاند. پای یک گره عمیق درمیان است، یک قتل! قتلی که دست شخصیت قصه را از دنیا کوتاه می‌کند و غم را به خانه دل  معشوق راه می‌دهد. در این بین اعتماد دوباره، شاید مرحمی بر روی دردها  شود.شاید باورش سخت بود، اما خواب می دید! همه جا به غایت زیبا و بی  نهایت آرامش بخش بود. صدای پرنده ها، صدای جویبار و لطافت چمن های خیس از  ژاله ی صبحگاهی … بهشت همین بود!  مطمئن بود که بهشت است. دست کوچکی نرم میان دستانش نشست. سرش که خم  شد، فرشته ای کوچک به پایش چسبیده بود! فرشته ای بی بال! مهرنازش بود. با  شیرین زبانی ، چشم های درشت میشی رنگش را به صورت او دوخته بود و می گفت:  – بریم با جوجو ها بازی کنیم…  دل نداشت چشم از آن صورت گرد و سفید بگیرد. از چشمانی که همچون دو  تکه ماه، می درخشیدند. می خواست تا ابد همین نگاه رو به او باشد. محو تماشا  بود که نگاه مهرناز رنگ ترس گرفت. صدای پرنده ها قطع شد. دیگری خبری از  خیسی و رطوبت برگ های نرم گل نبود. مهرناز نالید:  – مامان می ترسم.  قلبش در سینه می کوبید. اما چشم از مهرناز نمی توانست بردارد. سرخی  آتش را می دید که همچون ماری نرم نرم، به سمتشان می آید. چمن ها شراره می  زدند و آتش را به بالا پرتاب می کردند.دانلود رمان پایگاه ویژه جلد سوم</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 02:04:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان وداع با تنهایی ⭐️</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%EF%B8%8F-bltmtnu72sbl</link>
                <description>معرفی رمان:دانلود رمان وداع با تنهایی _ دختری پر از درد روزگار، محکوم به زندگی‌ای شده که او را در منجلاب قرار  داده! زندگی با پدری بی‌رحم و بی‌عاطفه او را بیشتر در فقر فرو برده و او  در پس رهایی است رهایی از چنگال دیوی که او را محاصره کرده. در پی این  اتفاقات به جشن تولدی دعوت می‌شود و این شروع ماجراست و آشنایی با افرادی  که حتی فکرش را هم نمی‌کرده، راهی برای نجات هست؟!یک رمانصورتم از درد جمع شد، تمام تنم به لرزه افتاد و آب دهنم خشک شد! بعد هلم داد و اینقدر با پاهاش کوبید بهم که دیگه نا نداشتم بلند شم.حالم از خودم، از زندگی‌ای که داشتم بهم می‌خورد، آخه این پدر! این که زنده زنده سلاخیت می‌کنه!بعد رفت و واسه خودش چای ریخت و رفت بیرون، با درد بلند شدم بدنم و دست و پاهام کبود شده بود.هیچ وقت من رو بچه‌ی خودش ندونست و می‌گفت تو بچه من نیستی، مگه  حق من چی بود؟ مگه من خواستم که توی این دنیای لعنتی پا بذارم؟! کاش هیچ  وقت به دنیا نمی‌اومد!بلند شدم لنگان لنگان به سمت اتاقم رفتم.روی تخت نشستم و از ته دل اشک ریختم، اشک‌هایی که نباید همه جا خرج می‌شد! بی‌کسی و فقر همه رو وادار به اشک و حزن می‌کنه.صورتم از اشک خیس شده‌بود و هق هقم گوش دنیا رو کر کرده بود!خدایا من رو ببین، یک یسنایی هم وجود داره، خدایا من هیچکس رو  ندارم، نه خواهری نه برادری دیگه خسته شدم از این همه بدبختی، از این همه  کتک خوردن بی‌دلیل!</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 02:23:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان مهرگان</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-gno7ifoyzijy</link>
                <description>معرفی‌نامه رمان مهرگان:دانلود رمان مهرگان در هنگامه‌ی یک دیدار، خاکستر حقایق از پسِ فرجام آتشی معهود، برمی‌خیزند. شاه کلید معما از غفلت آگاهان پیشی می‌گیرد و در میان تلقین‌های صریح و بی‌رحمانه‌ی یک منجی ظهور می‌کند. در تلاشی نافرجام برای هجی کردن نهان‌های درون، میان پیچ و خم اختفای خیر و شر، جانی گرفته می‌شود و آهی می‌گیرد. خاطرات در حِرمانی محض ریشه می‌دهند و ماضی را به آتی پیوند می‌دهند تا سرانجام بال‌های یک فرشته را رو به پرواز سوق دهندقسمتی از رمان مهرگان:آروا برای فرار نگاه‌های خندان آن دو، فوراً به آن‌جا پناه می‌برد و بعد از بستن در، هماهنگ می‌شود با بلند شدن صدای اس‌ام‌اس موبایلش.سپنتا درحالی که آن را برمی‌دارد، می‌گوید:- محمد احساس نمی‌کنی خیلی نگاش می‌کنی؟ پیامک آمده را باز می‌کند و محمد می‌گوید:- نه اصلاً.سپنتا که با اخم مشغول خواندن پیامک می‌شود، چیزی نمی‌گوید. محمد که نگران می‌شود، می‌گوید:- نکنه تو فکر می‌کنی‌...سپنتا میان حرفش می‌پرد و می‌گوید:- سر به سرت گذاشتم، اگه بهت اعتماد نداشتم که نمی‌آوردمش.دوباره سعی می‌کند پیامک آمده را بخواند که آن را هضم کند. آروا از سرویس بهداشتی خارج می‌شود و بلافاصله سپنتا با همان اخم‌های درهم می‌گوید:- آروا بیا این‌جا ببینم.آروا نگاهش را سوالی و‌ نگران به محمد می‌دوزد که محمد به نشانه ندانستن، تنها شانه‌اش را بالا می‌برد. آروا کنار سپنتا می‌ایستد و می‌گوید:- خب؟ سپنتا گوشی آروا را به سمتش می‌گیرد و می‌گوید:- منجی کیه؟آروا بی آن‌که گوشی را بگیرد، می‌گوید:- منجی؟ منجی به معنی نجات دهنده؟سپنتا سرش را تکان می‌دهد. آروا گوشی‌اش را می‌گیرد و درحالی که به شماره نگاه می‌اندازد، می‌گوید:- نمی‌دونم و نمی‌شناسم. من هیچ وقت کسی رو با این اسم سیو نکردم.- گوشیت رو هم به کسی ندادی؟آروا سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و‌ می‌گوید:- نه. https://www.aparat.com/v/zEPyl دانلود رمان مهرگان </description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 01:42:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان آوای جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-vhqaaqotgk7l</link>
                <description> رماندانلود رمان عاشقانه سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی  اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که  در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به  دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، مجبور با شراکت با دختری می‌شود که در  ادامه‌ی این شراکت اتفاقات ریز و درشتی برای هر دو پیش می‌آید و…-طبق ماده ۲۱۶ قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۸ و ماده ۵۴۹ قانون  آئین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۹۸، نظر به اتهامات متهم اردلان نیکزاد، اعم از  حضور در چندین فقره آدم ربایی و قاچاق انسان و موادمخدر، دادرسی دادگاه های  عمومی و انقلاب اسلامی در امور کیفری، متهم را به پرداخت دیه و مبلغ ذکر  شده در پرونده، پنج سال حبس و اشد مجازات محکوم می‏کند. لذا دادگاه ختم  رسیدگی را اعلام، و طی دادنامه شماره ۱۱۹۳مورخ چهارشنبه شنبه ۱۰ مهر ماه  ۱۳۹۸، حکم متهم را صادر می‏نماید. با اتمام جمله منشی، قاضی چکش را روی میز کوبید و اعلام کرد: -ختم جلسه. دستش را کلافه بین موهایش کشید. دادگاه همیشه خسته اش می کرد اما  این بار شاید چون آخرین نفر از آن گروه را پای چوبه دار کشیده بود،عصبانیتش  تاحدودی کمتر بود. با سر به سربازی که مسئول محافظت از متهم بود اشاره  کرد. سرباز متهم را بعد از دستبند زدن، از جا بلند کرد و به سمت در رفت. پرونده را در دستش فشرد و با اخم غلیظی که بین ابروانش جا خوش  کرده‏بود، از جا بلند شد و از دادگاه بیرون رفت. سوار ماشین شد و رو به  راننده گفت: -برمی‏گردیم ستاد. -اطاعت قربان.دانلود رمان آوای جنون</description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 02:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان نجواهای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@1romanir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-f58n1etrs5ei</link>
                <description>معرفی‌نامه دانلود رمان نجواهای ما: آری صدا‌هایمان را خود شنیده‌ایم و دردهایمان را در خود دفن  کرده‌ایم. ما آمده‌ایم تا نجات دهیم جان عزیزان را، همچون عزیزان خود که از  دست داده‌ایم. آری نجواهای ما، شنیدنی و لمس کردنی نیست! ما دردهایمان را  فریاد نخواهیم زد و به‌دادرس دیگری خواهیم شتافت، همه در پس آرامشی هستیم  ابدی… .یک رمان– کی ناصر فراهانی رو هل داده؟ مگه همین الان نگفتی ندا هلش نداد؟ پس کی بود؟ ویدا با مکث جواب داد: – یه ماشینی بود که چند وقتی بود ندا رو تعقیب می‌کرد. فکر کنم راننده‌ی همین ماشین بود که اومده بود سراغ ندا. پرواز بین دو ابرویش را مالید‌. – ربطش به ناصر چیه؟ – خب ناصر باز پیله کرده بود به ندا که این یارو سر رسید. دستِ ندا  رو کشید؛ می‌خواست با خودش ببرتش ولی ناصر نذاشت. درگیر شدن. ناصر رو هل  داد. بعد که فرار کرد از اون‌جا، من دنبالش دویدم واسه همین ندا تنها موند و  شد تنها مظنونشون. احسان کتش را برداشت و موهایش را پشت سرش محکم کرد‌. گفت: – به مادرت زنگ می‌زنی که بیاد کلانتری. خودت هم همراه من میای که همین‌ها رو تحویل بدی. – حرف منو باور نمی‌کنن آقای دکتر. پرواز می‌دید که احسان سعی می‌کرد سرِ ویدا داد نزند. – یه دوربینی، کوفتی چیزی اون‌جا نبوده که نشون بده تو دنبالِ او یارو دویدی؟ ویدا ل**ب‌هایش را روی هم فشار داد. چهره‌اش، متفکر به نظر می‌رسید. – بهشون می‌گیم. باید دوربین‌های اون اطراف رو چک کنن.دانلود رمان نجواهای ما </description>
                <category>یک رمان</category>
                <author>یک رمان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 01:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>