<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا سرباز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1samira</link>
        <description>Write Drunk, Edit Sober.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:26:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12542/avatar/7KDVyz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا سرباز</title>
            <link>https://virgool.io/@1samira</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به یادِ عمو و پراید 132 سفید رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-132-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF-txaa7tjc2vy1</link>
                <description>موومان اول: تابستانتابستان، یک‌جور خاصی زیر پوست بچه‌سمیرا می‌رفت. سبک‌بال، بازیگوش و پر از شورِ زندگی بود. صبح‌ها، همین که آفتاب خوب جاگیر می‌شد، بچه‌سمیرا با موهای پریشان و چشم‌های براق از رختخواب بیرون می‌پرید؛ تنها فکرش این بود:«امروز کِی می‌تونم دوچرخه‌سواری کنم؟»دوچرخه را عمو برایش خریده بود؛ قرمزرنگ، کمی بزرگ‌تر از آنچه باید باشد. پاهایش به‌سختی به رکاب می‌رسید و مجبور بود—به قول خودش—«سرِ پا رکاب بزند».اما همین سختی برایش شیرین بود. انگار دوچرخه‌سواری راهی بود برای اینکه بفهمد زنده است؛ برای اینکه بدن کوچک و پرانرژیش حرف بزند، برای اینکه دلش از شادی پُر شود و بیرون بپاشد.و تابستان یعنی بیشتر دیدنِ عمو.کنارِ «عمو» انگار دنیا بزرگتر و گرم‌تر بود. موسیقی شادتر بود. پرنده‌ها انگار بیشتر می‌خواندند. موومان دوم: پاییزبچه‌سمیرا دیگر قد کشیده بود و دفترها و کتاب‌های کنکور، سنگین‌تر از کیف کودکی‌اش شده بودند. کوچه‌ای که زمانی پیست دوچرخه‌سواری‌اش بود، حالا بیشتر شبیه راهرویی بود که از آن عبور می‌کرد تا برسد به خانه و مشق و امتحان.از عصرهای پاییزی متنفر بود. مگر اینکه پراید 132 سفید رنگ عمو را که کنار آینه وسطش یک آویز طلایی بود از دور ببیند. عمو با بخشی از پول بازنشستگی‌اش این ماشین را خریده بود و حالا تبدیل شده به بخشی از دلخوشی‌های کوچک سمیرا. با این ماشین به سمیرا رانندگی یاد می‌داد و الحق که صبر و حوصلۀ زیادی هم داشت! یک بار در حین همین آموزش‌ها بود که سمیرا از راست سبقت گرفت و صدای رانندۀ پشتی با بدوبیراه بلند شد. اما خب عمو خونسردی‌اش را حفظ کرد و باز هم به اون فرصت داد تا «پراید سفید 132» را کمی به اینور و آنور بکوبد تا به قول خودش شوماخری شود. رانندگی را بگی نگی یاد گرفته بود. عمو هم می‌گفت که دست‌فرمانش خوب است و فقط باید اعتمادبه‌نفس داشته باشد؛ اما در آزمون اول شهری رد شد. بهش برخورد و دیگر پیِ گواهینامه را نگرفت.موومان سوم: زمستانچند روز قبل از آنکه برای عمل قلب باز در بیمارستان بستری شود، تلفن زده بود به سمیرا و او را به صرف کله‌پاچه دعوت کرده بود. هرچه به اون می‌گفتند از این غذاها پرهیز کن، گوشش بدهکار نبود. انگار از خوشی‌های دنیا چندتا چیز بیشتر برایش نمانده بود و یکیش همین چشاندن مزه‌های موردعلاقۀ خودش به سمیرا بود. صبح سرد و تاریکی بود. آخرین لقمه‌های کله‌پاچه را داشت قورت می‌داد که گفت شنبه باید برود بیمارستان بستری شود. آن زمستان کذایی سردتر و خشک‎تر از همیشه بود. روزها کوتاهتر بودند و تاریکی انگار کش می‌آمد.عمل انجام شد و روزهای اول سمیرا با یک شیشه آب ماهیچه به ملاقات عمو می‌رفت. عمو سعی می‌کرد لبخند بزند و خودش را از تک و تا نیندازد.روزهای بعدی اما لبخندش کمرنگتر شد. چشمانش آرام بود، خیلی آرام…آن‌قدر آرام که سمیرا حس کرد شاید دیگر تلاش نمی‌کند برگردد، انگار خسته بود، انگار پذیرفته بود، انگار دیگر نمی‌خواست بجنگد. انگار نه منتظر چیزی بود، نه می‌خواست کسی منتظرش باشد.این‌ها فکرهایی بود که توی سر سمیرا می‌پیچید. اما یک درصد هم فکر نمی‌کرد که این آخرین باری است که عمو را می‌بیند. موومان چهارم: بهاربعد از دو سال به آن خانه برگشت. پراید 132 سفید درست وسط حیاط پارک شده بود. درش را باز کرد، گردوخاک بلند شد و گویی جوششی از خاطرات از قلبش قلیان کرد و دست انداخت دور گلویش. یادِ آهنگ‌های اندی و گلپا،یادِ تابستان و جاده شمال و اولین تصادف، یادِ دور دورهای آذری و مزه کردن آلوچه‌های ترش،یاد خنده‌های از ته دل و راه ترمینال و خداحافظی تا فرجۀ امتحانات،یادِ بچگی.تمام این تصاویر در آنی از جلوی چشمش و گذشت و عین غبار آرام نشست روی زمین.انگار زمستان هنوز تمام نشده بود. سایه انداخته بود روی بهار. همه‌چیز رنگ‌پریده بود و گوشه‌ای از قلبش دنبال چیزی می‌گشت که نیست. آهی کشید و سکوت حیاط، با صدای باد و حرکت آرام شاخۀ درخت خشک‌شده، پاسخش را داد. #دنده_عقب_با-اتو_ابزار </description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 15:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خاله مهربانو و داماد جدید خانواده، «پیمان»!</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-pdxdg9iedzut</link>
                <description>حدوداً شش هفت سال پیش بود که شوهرخالۀ محبوب و محجوب من «غلام‌حسین» عمرش را داد به شما (خدا رفتگان شما را هم بیامرزد). خیلی نمی‌خواهم کشش بدهم؛ فوت عمو غلام‌حسین همان و شروع شدن عصر جدیدی در زندگی ما هم همان!خاله «مهربانو» و غلام‌حسین فرزندی نداشتند و قبل از فوت عمو، همۀ کارها -از خرید گرفته تا پرداخت قسط و اجازه و ضامن این بانک و آن بانک شدن- بر عهدۀ عمو بود. مهربانو، سواد نداشت و تا آن روزها (70 سالگی) هم احساس نیاز نکرده بود که برود و سواد یاد بگیرد! از طرفی خاله جان وسواس فکری هم داشتند که بعد از فوت عمو شدیدتر شده بود!مهربانو نه می‌توانست به کسی اعتماد کند و نه خودش از پس انجام کارها برمی‌آمد. اول ماه که می‌شد گوشی و دفترچه به دست، خانه‌به‌خانه می‌چرخید تا مطمئن شود تا قران آخر حقوق را درست پرداخت کرده‌اند و قسط، وام یا سود سپرده‌ای جابه‌جا نشده است. همه‌چیز را صدها بار چک می‌کرد؛ یکجورهایی انگار فوبیای بسته‌شدن حسابش را داشت.خاله:یادم است یک بار دایی‌ام فراموش کرده بود قسط وامش را پرداخت کند و یک پیامک اخطار از سمت بانک برایش رفته بود. آقا چشمتان روز بد نبیند؛ منِ گردن‌شکسته پیامک را برایش خواندم و الم شنگه‌ای در فامیل به‌پا شد…!مهربانو تلفن را برداشته بود و تو گویی انگار از کله‌اش شعله‌های آتش زبانه می‌کشید. فریاد می‌زد:«شما می‌خواید پولای منو بخورید؟ غلام‌حسین کجایی؟ فردا جلوی حساب منو ببندن چی؟ کی می‌خواد خرج منو بده؟»بنده‌خدا گریه می‌کرد و دلداری‌های ما بیشتر از اینکه آرامش کند، انگار نبودن عمو غلام‌حسین را یادش می‌انداخت و داغ دلش را تازه‌تر می‌کرد.خلاصه اعتماد به دایی از دست رفت و از اینجا به بعد، پدرم بود که این وسط پدرش درآمد!پدرم از آن آدم‌هایی است که اگر یک ریال به کسی بدهی داشته باشد شب‌ها خوابش نمی‌برد. خیلی زود هم بهش بر‌می‌خورد (آخر واقعاً کارش درست است و هیچ وصله‌ای بهش نمی‌چسبد). خاله مهربانو هم این‌ها را می‌دانست و سعی می‌کرد کمتر بهش گیر بدهد.اما…بالاخره آب مروارید چشم بابا کار دستش داد! یک بار که قرار بود بابا قبضی را پرداخت کند، یک صفر اضافه گذاشت و الم‌شنگۀ دوم به‌ پا شد :)هنوز هم گاهی فریادهای عصبانی مهربانو را که می‌گفت: «شما چه سوادی دارید؟ دلتون به چی خوشه؟ چه درسی خوندید که عدد هم بلد نیستید؟» را در کابوس‌های شبانه‌ام می‌بینم و با عرق سرد از خواب می‌پرم.خلاصه این بار بخت با بختیار (بابام) یار نبود و او هم از دایرۀ افراد مورد اعتماد خاله مهربانو خارج شد (هنوز هم با هم سر سنگین هستند).حدس می‌زنید نفر بعدی که بود؟نه من نبودم.نامزد خواهرم، آقا پیمان :) (این لبخند نیست؛ درد است)خواهرم الناز تازه نامزد کرده بود. الناز بگی نگی مثل دختر ِ نداشتۀ خاله مهربانو بود و خاله همیشه طور دیگری دوستش داشت. نامزدش را هم همینطور! البته اینکه آقا پیمان یک خودشیرین تمام عیار بود هم بی‌تاثیر نبود.راستش را بخواهید، پیمان خودش با پای خودش و فقط برای اینکه بیشتر دل فامیل را به‌دست بیاورد، در دام مهربانو افتاد!یکی از همین روزهایی که مهربانو گوشی‌به‌دست بالای سرمان ایستاده بود که اسمس‌ها را با دقت بخوانیم و ریال به ریال حقوق، برداشت‌ها و واریزها را گزارش دهیم، آقا پیمان وارد عمل شد و گفت:«خاله جان؛ چرا انقد سخت می‌کنی کارها رو؟ بیا به من یک وکالت بده، هر ماه سر موعد هم قسط‌هات رو پرداخت کنم، هم قبض‌هات رو، هم هر سوالی داشتی در خدمتم. گزارش همه‌چیز هم شسته رفته بهت می‌دم!»خاله که نسبت به کلمۀ «وکالت» حساس بود، چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت؟ «وکالت؟ نکنه تو هم از راه نرسیده می‌خوای پولای منو بخوری؟»پیمان که جا خورده بود و انتظارش را نداشت هِی سرخ و سفید می‌شد و سرانجام من و من کنان گفت: «این چه حرفیه خاله جان؟ شما هم مثل مادر خودم می‌مونید. فقط خواستم باری از روی دوشتون برداشته باشم. اصلاً همینطوری هم که نیست! می‌ریم بانک یک قرارداد می‌بندیم، شما تعیین می‌کنید چقدر می‌تونم از حسابتون بردارم.»مهربانو انگار بدش نیامده بود؛ همان دستش را که همیشه گوشی داشت زد به کمرش و شروع به قدم‌زدن کرد.بی‌هوا ایستاد و پرسید: «اگه بانک نفهمه من پولو دادم چی؟ اگه پولمو بدی به یه نفر دیگه چی؟»پیمان که به زور آب دهانش را قورت می‌داد طبع شوخی شوهرعمه‌ایش گل کرد و گفت: «ناسلامتی من پیمانم ها! می‌ریم بانک و پیمان می‌بندیم که همونقدر که شما می‌گید برداشت می‌شه و به همون‌جایی که شما می‌گید واریز می‌شه.»خاله مهربانو که هنوز ته دلش شک داشت (Trust Issues)، گوشی‌اش را محکم بغل کرد و گفت:«پس اگه یه قرون گم شد، می‌دونم کی رو باید پیدا کنم!»خلاصه، پیمان این وظیفه را -که به‌نظر نمی‌رسید برایش سخت باشد- بر عهده گرفت.از آن روز به بعد، زندگی خانوادگی ما تغییر کرد. دیگر خبری از تماس‌های دلهره‌آور و جلسه‌های اضطراری برای پرداخت قبوض و وام‌های خاله نبود. اما…خاله مهربانو که هنوز وسواسش را کنار نگذاشته بود! (بچه شدید؟!) او هر ماه گوشی‌اش را برمی‌داشت و زنگ می‌زد به پیمان:«پیمان جان! مطمئنی پول قسط رو دادی؟ رسیدشو نگه دار! یه عکس از بانک بفرست! گوشی رو بده الناز!»پیمان هر بار با خونسردی می‌گفت: «خاله، همه چی مرتبه. خیالت راحت!»اما اوج داستان وقتی بود که یک روز خاله مهربانو با خوشحالی به همه گفت:«دیدین من چقدر زرنگم؟ این پیمان رو پیدا کردم که کارامو انجام بده! اما هنوزم باید مواظبش باشم، آدمیزاده دیگه!»خانواده که یاد تروماهایشان افتاده بودند و دردمندانه لبخند می‌زدند، پیش خودشان گفتند:«ای کاش یکی بود پیمان رو هم از دست خاله نجات بده!»پایان.پ.ن ۱: متاسفانه داستان «تا ورود پیمان به بازی» واقعی است و فقط اسامی عوض شده‌اند.پ.ن ۲: خودمان هم تازه پیمان را شناخته‌ایم و واقعاً شاید فرشته نجاتمان باشد.پ.ن ۳: #پرداخت_مستقیم_پیمان (واقعاً شاید پرداخت، این‌بار لذت‌بخش)دایرکت دبیت</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 16:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی نمونه‌های مختلف تقویم محتوا + دانلود تقویم ایران‌سرور</title>
                <link>https://virgool.io/IranServer/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-bbxkpfougapy</link>
                <description>مدت خیلی زیادی از آخرین مطلبی که اینجا منتشر کردم می‌گذرد. راستش را بخواهید هزارتا ایده توی سرم بود که دوست داشتم به شما بگویم و از صدها تجربه‌ای که در این یکی دو سال پشت سر گذاشتم حرف بزنم. منتها نشد (همین نشد را تا بنویسم هزاربار، هزارتا کلمه، نوشتم و پاک کردم! ولی خب نشد. شاید یک روز دربارۀ این نشدها هم حرف زدم).https://dribbble.com/surrrبگذریم؛ بعد از مدت‌ها می‌خواهم دربارۀ محتوا بنویسم! چیزی که هیچ‌وقت از حرف زدن راجع‌به آن خسته نمی‌شوم!این بار موضوعی که روی آن دست گذاشته‌ام تقویم محتواست و می‌خواهم انواع تقویم محتوا را با شما بررسی کنم، لینک یک تقویم آماده را در اختیارتان بگذارم و در آخر، تقویم محتوای وبلاگ ایران سرور را برای‌تان باز کنم و توضیح بدم.مروری بر ماهیت تقویم محتوا؛ اصلاً این تقویم به چه کاری می‌آید؟هر تیم محتوایی، برای آنکه بداند چه زمانی، چه محتوایی را کجا منتشر کند، نیاز به یک ابزار مهم، به نام تقویم محتوا، Content Calendar یا Editorial Calendar دارد.این تقویم می‌تواند یک ساله، فصلی، ماهانه و حتی هفتگی باشد؛ اما 2 تا نکته مهم هست که باید در هر تقویم لحاظ کنید:1) قابل ویرایش بودن تقویم2) نگاه استراتژیکمورد اول که واضح است؛ اما مورد دوم را کمی باز می‌کنم.ببینید، برندهای بزرگ و کوچک، دارای ماموریت‌ها و چشم‌اندازهای بلندمدت و کوتاه‌مدت هستند. مثلاً برندِ X می‌خواهد تا سال آینده فروش خود را 2 برابر کند و در کنار آن هم برای رهبری بازار تلاش می‌کند. پس در تهیۀ تقویمش، محتواهایی که باعث جمع‌آوری سرنخ (Lead) و تبدیل آن‌ها به مشتری (Customer) می‌شوند، باید لحاظ شود.در کنار آن، نیاز به برندینگ هم داریم؛ پس متناسب با هویت برند X باید از تجربه‌نگاری و داستان‌سرایی و قرار دادن آن‌ها در کانال‌های درست استفاده کنیم.البته، ناگفته نماند که تمام این موارد در استراتژی محتوای برند مشخص می‌شوند و ما فرض را بر این می‌گذاریم که شما استراتژی را می‌دانید و الان می‌خواهید بهترین تقویم محتوا را برای تیم‌تان بسازید. برای همین در ادامۀ مطلب به انواع تقویم‌های محتوا می‌پردازیم.قبل از اینکه سراغ بخش بعدی برویم، یک نکته را هم خدمت‌تان عرض کنم.در برخی منابع آورده شده است که تقویم محتوای سردبیری با تقویم محتوای اجرایی متفاوت است و هر کدام ویژگی‌های خاصی دارند! اگر نظر من را می‌خواهید، بی‌دلیل خودتان را درگیر پیچیدگی‌های بی‌فایده نکنید و به‌جای آنکه درگیر اسامی شوید، تمرکزتان را بگذارید روی تهیه کردن تقویمی که به تیم‌تان کمک می‌کند.اگر یک تقویم کافی است، کارتان را با همان ادامه دهید و هر زمان که نیاز شد، یک یا چند تقویم برای تیم اجرایی و یک تقویم برای استراتژی تهیه کنید.و اما ... یک سوال اصلی!هر تقویم محتوا باید شامل چه بخش‌هایی باشد؟طراحی تقویم محتوا، هم تا حدی سلیقه‌ای است و هم بستگی به سازمان شما دارد. مثلاً در برخی سازمان‌های بزرگ که دپارتمان‌های مختلف در تهیه محتوا با هم مشارکت دارند، باید بخش‌های جدیدی مثل درخواست محتوا در تقویم اضافه شود؛ اما در کسب‌وکارهای کوچک که 2-3 نفر تیم محتوا را تشکیل می‌دهند، نیازی به این بخش‌ها نیست.ما در کل 3 عنصر اصلی را باید در هر تقویم داشته باشیم:1. زمان‌بندی2. وضعیت انجام3. مسئولبا این 3 مورد مشخص می‌کنید که هر وظیفه (Task) در چه وضعی است و توسط چه کسی باید به انجام برسد.بخش‌های فرعی که بنا به نیازتان می‌توانید به تقویم اضافه کنید عبارتند از:منابعمحل انتشارنوع محتوا (مقاله وبلاگ، توضیح محصول، رپرتاژ و ...)لینک‌های داخلیتگ و دسته‌بندیهدفکلمات کلیدیتوضیحاتپیشنهاداتاولویتمناسب‌های خاصو ...توجه: از بخش‌های اضافی فقط در صورتی استفاده کنید که واقعاً نیاز باشد. چون پیچیدگی‌های اضافی، بازدهی را کاهش می‌دهد!خب؛ اگر موافق باشید برویم نمونه‌های مختلف تقویم محتوا را بررسی کنیم.معرفی و بررسی 6 نمونه تقویم محتوا با کاربردهای مختلفبرای اینکه در عمل بتوانید با کارکرد انواع تقویم محتوا آشنا شوید، در این بخش نمونه‌های واقعی و تست‌شده را آورده‌ام و ویژگی‌های خاص هر کدام را هم توضیح می‌دهم.یک نکته را هم بگویم؛ تمرکز من در این مقاله روی تقویم محتوای وبلاگ است؛ اما برخی برندها برای وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی تقویم جداگانه دارند و برخی هم هر دو را در یک تقویم جای می‌دهند. اینکه کدام نوع تقویم را انتخاب کنید، بستگی به اهداف خودتان دارد.تقویم محتوای Forbes؛ موارد مهم و تکرارشونده در یک نگاهفوربز (Forbes) یکی از مشهورترین مجلات درباره کسب‌وکار و سرمایه‌گذاری است که به‌صورت آنلاین و چاپی منتشر می‌شود. در تصویر زیر یکی از تقویم‌های این برند را می‌بینید که بسیار ساده است و در یک نگاه، اطلاعات لازم را در اختیار تیم اجرایی محتوا قرار می‌دهد.چرا گفتم یکی از تقویم‌ها؟تعداد محتواهایی که به‌صورت روزانه در سایت Forbes منتشر می‌شوند خیلی زیاد است و این عکس – که خیلی هم جدید نیست – فقط تقویمی را نشان می‌دهد که حاوی سرمقاله‌های مهم چند ماه آینده، مهلت آماده‌سازی آن‌ها و تاریخ انتشارشان در سایت و مجله است.اگر سایت خبری یا آموزشی دارید و برخی موضوعات آن‌قدر مهم هستند که هر چند وقت یک بار باید مطلبی برای‌شان منتشر کنید، می‌توانید از این تقویم ایده بگیرید.تقویم محتوای مجله Time؛ نمایش محتواهای فروشیاین تقویمِ سال 2021 مجلۀ تایم است. در تقویم محتوای تایم، تاریخ درخواست محتواها، موضوع، تبلیغات مرتبط و تاریخی که می‌توانند محتوا را برای فروش بگذارند، آورده شده است.احتمالا الان دارید فکر می‌کنید که این تقویم خیلی کوتاه است و از طرفی محتوای فروش دیگر چیست؟درست فکر می‌کنید؛ چون این تقویم متناسب با مناسبت‌ها و برای محتواهای مهم تهیه شده است. از طرف دیگر، کسانی که می‌خواهند از این مقالات استفاده کنند یا در آن‌ها تبلیغ کنند، می‌توانند با پرکردن فرم و پرداخت هزینه، اقدام کنند.تقویم محتوای Buffer؛ همه‌چیز به شکل گرافیکیبافر (Buffer) ابزاری برای آنالیز شبکه‌های اجتماعی است. تقویمی که در تصویر زیر می‌بینید، برنامۀ بافر برای شبکه‌های اجتماعی را نشان می‌دهد. اگرچه در نگاه اول کمی این تقویم گرافیکی گنگ به نظر می‌رسد، اما به گفتۀ خودشان، برای کسانی که با آن کار می‌کنند کامل واضح بوده و به دلیل کم کردن پیچیدگی‌ها، بازدهی را بالا می‌برد.تقویم محتوای ایران‌سرور؛ مناسب برای سازمان‌های بزرگتقویمی که در این بخش بررسی می‌کنیم، تقویم قدیمی ماست و الان به دلایلی از آن استفاده نمی‌کنیم (تقویم جدید را آخر مقاله معرفی می‌کنم).اگر در سازمان بزرگی کار می‌کنید که دپارتمان‌های مختلفی مانند پشتیبانی، مارکتینگ، توسعه و ... دارد، ممکن است بخواهید که با سایر بخش‌ها هم در بحث محتوا همکاری کنید. این تقویم این نیاز را برطرف می‌کند.در این تقویم 3 نوع برگه یا شیت اصلی داریم که عبارتند از:مقالات هر ماهبرای هر ماه یک برگه اختصاص داده شده است و در هر برگه، تاریخ، توضیحات مورد نیاز، لینک دانلود کلمات کلیدی، لینک‌های داخلی یا خارجی، برچسب و دسته مقاله، نام نویسنده، وضعیت تسک و یاداشت قرار دارد.نویسنده یا هر فرد دیگری از تیم با مراجعه به این تقویم می‌تواند راحت اطلاعات مورد  نیازش را به‌دست آورد.پیشنهاداتتیم‌های دیگر می‌توانند درخواست‌ها و پیشنهادات‌شان را در این بخش مطرح کنند.مدیر محتوا یا مسئول این کار، با چک کردن این بخش می‌تواند سریعاً متوجه محتواهای موردنیاز بشود.لیست کارهای مهمسئو، ادیت مقاله یا یادآوری چک کردن برخی موارد در این بخش یادداشت می‌شود.این بخش بیشتر نقش دفترچه یادداشت را دارد و برای مواقعی است که می‌خواهید کاری را از قلم نیندازید.برای مشاهده نمونۀ این تقویم، روی لینک دانلود تقویم محتوا کلیک کنید.راستی، اگر می‌خواهید از چنین تقویمی استفاده کنید و نویسنده‌های شما فریلنسر هستند، بهتر است که از یک ترلو در کنار آن استفاده کنید و مقالات را به صورت هفتگی یا ماهانه اضافه کنید. اینطوری استراتژی 6 ماهِ پیش رو محفوظ می‌ماند.و اما تقویم جدیدی که مورد علاقۀ خود من است و آن را به استراتژیست‌ها و مدیران محتوا پیشنهاد می‌کنم.تقویم محتوای جدید ایران‌سروراین تقویم از 4 بخش اصلی تشکیل شده است:اهداف مهم یا چشم‌اندازاقدامات مهمپرسونابرنامه هر ماهحالا هر یک از این بخش‌ها را باز می‌کنم و توضیح می‌دهم.بخش اول: اهداف مهماولین جدولی که در این تقویم محتوای 3 ماهه می‌بینیم، نمایانگر اهداف کلی ماه‌های آینده است. در این جدول ما 6 هدف اصلی داریم که عملی شدن هر کدام‌شان بستگی به 4 یا 5 اسپرینت دیگر دارد.برای مثال، یکی از اهداف من پرورش سرنخ یا Lead است. پس باید از طریق بازاریابی ایمیلی و انتشار و عرضۀ کتاب، روی این هدف کار کنم. برای این کار KPI هم می‌توان در نظر گرفت که برای من همان Lead و CR است.بخش دوم: اقدامات مهماینجا اقدامات یا اکشن‌های مهم را داریم که نباید فراموش شوند. در واقع اینجا اهداف‌مان را ریزتر کرده و به شکل عملی دراورده‌ایم. مثلاً برای هدف پرورش سرنخ (Lead generation) باید کتاب عرضه می‌کردیم. در این بخش این هدف را ریزتر کرده و به مواردی مثل هدف بیزینسی، عنوان کتاب، منابع مورد نیاز و قدم بعدی اشاره می‌کنیم.بخش سوم: مروری بر پرسونااین بخش برای محکم‌کاری است. برای آنکه بدانیم هر مقاله یا محتوا برای کدام گروه تولید می‌شود و در نگارش به چه مواردی باید دقت کرد.بخش چهارم: تقویم محتوای هر ماهمن در این بخش تقویم محتوای ماهانه را به 3 بخش تقسیم کرده‌ام:مقاله‌های جدید: مقاله‌هایی که بر اساس کیورد ریسرچ و استراتژی باید نوشته و منتشر شوندمقاله‌های قدیمی: مقاله‌هایی که باید بازبینی و ویرایش شونددرخواست‌های جدید: مواردی که توسط دیگر تیم‌ها یا برای کمپین‌های تبلیغاتی درخواست می‌شوددر هر کدام از این بخش‌ها (مقاله‌های قدیمی، جدید و درخواستی) فیلدی برای وارد کردن اطلاعات مورد نیاز در نظر گرفته شده است؛ مثلاً کلمات کلیدی، هدف مقاله، دسته و تگ، نویسنده و وضعیت.نکتۀ مهم: ما این تقویم را در یک پلتفرم درون‌سازمانی پیاده کرده‌ایم و امکان به‌ اشتراک گذاشتن کامل آن نیست. اما اگر می‌خواهید مشابه آن را داشته باشید، می‌توانید از کانفلوئنس یا Google Docs استفاده کنید.سوالی دارید؟اگر سوالی دارید، آماده پاسخگویی به آن هستم. اگر هم تجربه یا پیشنهادی دارید، خوشحال می‌شوم با من و سایر کسانی که این مطلب را مطالعه می‌کنند درمیان بگذارید! قطعاً حاصل گفتگو و تبادل افکار ما، این مطلب را کامل‌تر و بهتر می‌کند :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 12:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای بچه‌سمیرا، دوچرخه قرمزه و فیروزه!</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%87-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-iwbl6vhtri3a</link>
                <description>اگر وقتی که یک بچه‌سمیرا بودم مرا می‌دیدید، باورتان نمی‌شد که این ظاهر آرام، مودب و مرتب، لاستیک پیکان قهوه‌ای همسایه را پنچر کرده و دماغ دختر فامیل‌شان را لای در گذاشته!آن زمان (منظورم وقتی است که 6-7 ساله بودم) بیشتر همبازی‌هایم پسرهای محل بودند. باهم توی پارکِ کنار خانه قرار می‌گذاشتیم، از تاب و سرسره‌ها بالا می‌رفتیم، دنبال هم می‌دویدیم، سنگ‌قلاب می‌ساختیم و گاهی هم با هم دعوا داشتیم. علاقه من به دوچرخه‌سواری هم از همین‌جا شروع شد.یک بچه سمیرااوایل دوچرخه پسرها را می‌گرفتم و با آن دوری می‌زدم؛ اما چون خیلی توی درودیوار بودم بهم اعتماد نمی‌کردند. این شد که گفتم اصلاً راه ندارد و من یک دوچرخه می‌خواهم!خوب یادم است که اولین دوچرخه‌ای که برایم خریدند سبز و کوچک، با کمکی‌های زرد رنگ بود! البته طولی نکشید که این کمکی‌ها باز شد، من بزرگتر شدم و به محلۀ دیگری رفتیم.از شانس خوبم خانه جدید هم با پارک 2 دقیقه فاصله داشت. اینجا 8-9 ساله شده بودم و دوچرخه دیگر برایم کوچک بود. این شد که عمو برای من و خواهرم یک دوچرخه قرمز رنگ جدید خرید. این دوچرخه کمی برایم بزرگ بود و پاهایم به‌سختی به رکاب می‌رسید. برای همین یا ایستاده رکاب می‌زدم یا وقتی نوبتم میشد باید زین را پایین می‌آوردم.دوچرخه قرمزه دوچرخۀ قرمزمان برای من مثل یک دوست خوب بود. انگار که اصلاً روح داشت و بهش اعتماد می‌کردم. گاهی با یک دست آن را می‌راندم، گاهی هم فرمان را ول می‌کردم و فقط رکاب می‌زدم. من و دوچرخه قرمزه باهم پارک می‌رفتیم، خرید می‌کردیم، زیر باران خیس می‌شدیم و از حال هم خبر داشتیم؛ اما یک روز بدون خداحافظی و بدون آنکه بدانیم چه اتفاقی افتاد، برای همیشه از هم دور شدیم.من کم‌کم بزرگ شدم. پسرهای محل همچنان با دوچرخه‌های‌شان ویراژ می‌دادند؛ اما برای من نگاه‌ها مثل قبل نبود! نمی‌دانستم چه چیزی تغییر کرده، اما – متاسفانه - قبول کرده بودم که دیگر این کارها خوبیت ندارد! دیگر آن بچه‌سمیرای تخس و پر شر و شور نبودم. دیگر حتی نمی‌دانستم چه هستم.بچه‌سمیرای کمی بزرگ شدهسرتان را درد نیاورم؛ ما از این محله هم اسباب‌کشی کردیم. به جایی که نه پارک داشت نه رفیق‌های پایه.کم‌کم وارد جامعه‌ای با دسته‌بندی‌های عجیب و غریب شدم. اینجا همه‌چیز تفکیک می‌شد. در مدرسه، در صف نانوایی، در برخوردهای آدم‌ها، در مقابل قانون و ...!از اینجا به بعد دیگر بر اساس جنسیتی که داشتی با تو رفتار می‌شد. چون تو دختر بزرگی شده بودی، حق انجام دادن خیلی کارها را نداشتی. این حق‌نداشتن‌ها، مستقیم و غیرمستقیم به تو تحمیل می‌شد و تو بدون آنکه بدانی چه اتفاقی افتاده، از دنیای شیرین بچگی به دنیای آدم‌بزرگ‌ها با آن خط‌کش‌های بزرگتر از خودشان پرت می‌شدی!خلاصه ... دوچرخه‌سواری برای من به فراموشی سپرده شد؛ اما تا همین چند ماه پیش که 27 ساله شدم، خاطرات آن پارک و دوچرخه قرمزه را با همان ذوق کودکی برای همه تعریف می‌کردم.امسال به مناسبت تولد 27 سالگی، مهدی که ذوق مرا دیده بود، برایم یک دوچرخه آبی رنگ خرید. اسمش را فیروزه گذاشته‌ام و تا الان چندباری با فیروزه کل محله را گشته‌ام. الان مثل قدیم‌ها نمی‌توانم رکاب بزنم و هنوز کمی اضطراب در ناخودآگاهم وجود دارد. اما ...من و فیروزه به هم قول داده‌ایم که از این به بعد بیشتر برای هم وقت بگذاریم، جاهای جدیدی را کشف کنیم و بدون توجه به نگاه، قضاوت و حرف‌های بی‌سروته آدم‌های تنگ‌نظر، از باهم بودنمان لذت ببریم.فیروزه جانمطمئن باشید که رکاب زدن ما نه جای کسی را تنگ می‌کند، نه خاطر کسی را آزرده می‌کند، نه به کسی خسارت می‌زند، نه زندگی کسی را خراب می‌کند، نه کسی را می‌کُشد، نه جایی را زشت می‌کند، نه آدم نرمالی را تحریک می‌کند... نه...؟ باقی‌اش را شما بگویید! ?دیگر حرفی ندارم؛ جز اینکه به عنوان یک زن و البته عضوی از جامعه، از بعضی از شما می‌خواهم یک بار هم که شده عینک جنسیت‌زدگی را از چشمانتان بردارید، جامعه را طور دیگری ببینید، حداقل به اندازۀ یک قدم تلاش کنید با هم در صلح زندگی کنیم و به‌جای برچسب زدن، به همدیگر لبخند بزنیم.شهر رو هم این شکلی زیبا کنیممنبع بعضی عکس‌ها: https://smallthingscomic.tumblr.com/</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 22:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزار جنسی چیست؟ چگونه با آن مقابله کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-jt9xgqpzg0f8</link>
                <description>حسی که این چند روز بعد از خواندن روایت‌های تعرض و تجاوز در توئیتر داشتم، چیزی مثل حس بعد از جنگ بود. انگار که به خودم آمده باشم و ببینم که چه زندگی‌هایی از هم پاشیده، چه آینده‌هایی تغییر کرده و چه زخم‌های عمیقی هست که جایشان تا ابد خواهد ماند.من هم مثل شما بغض کردم و دلم برای تمام روایت‌هایی که خواندم، مچاله شد. به دو تا خواهر کوچکی که دارم فکر می‌کردم. یکی‌شان در همان دانشکده‌ای درس می‌خواند که متجاوز زنجیره‌ای پاتوقش بوده و دیگری هم عاشق هنر است و دوست دارد 2-3 سال دیگر وارد همان محیط شود.اولش خواستم بنشینم و ساعت‌ها موعظه کنم که چه کنند و چه نکنند؛ بعد دیدم، مشکل ما خیلی ما ریشه‌ای‌تر است. خیلی از ما – از جمله خود من - حتی نمی‌دانیم آزار دیده‌ایم! در موقعیت‌های مختلفی، حتی وقتی حس بدی داریم، در حال انکاریم و مدام به خودمان می‌گوییم: &quot;عادیه حتماً&quot;.به‌خاطر همین، تصمیم گرفتم کمی بیشتر تحقیق کنم و نتیجه این تحقیق را با شما، در این مقاله، به اشتراک می‌گذارم.با انواع آزار جنسی آشنا شوید!در نگاه کلی، به هر نوع رفتار با ماهیت جنسی که باعث آزار و اذیت فرد شود، آزار جنسی گفته می‌شود. آزار جنسی ابعاد مختلفی می‌تواند داشته باشد؛ از یک شوخی جنسی در اداره گرفته تا تجاوزِ از قبل برنامه‌ریزی شده.برای اینکه ابعاد برای‌مان واضح‌تر شود و درک بهتری از اتفاقاتی که شاهد آن هستیم پیدا کنیم، آزارهای جنسی را در 4 دسته جای می‌دهیم. (البته این را هم بگویم که برای آزارهای جنسی، دسته‌بندی‌های مختلفی را ممکن است ببینید. من با توجه به شرایط ایران این دسته‌بندی را بهتر دیدم):- خشونت جنسی- آزار جنسی- تعرض جنسی- تجاوزبیایید این 4 دسته را باز کنیم و دید روشنی نسبت به هریک پیدا کنیم.دسته اول: خشونت جنسی (Sexual Violence)به هر نوع رفتار تحقیرآمیزی که به دلیل جنسیت فردی بر او اعمال شود، خشونت جنسی گفته می‌شود. آزار کلامی، توهین جنسیتی، تبعیض جنسیتی، توجه محض به جنسیت فرد، صحبت درباره ظاهر و بدن (Body shaming)، متلک گفتن و ... در گروه خشونت جنسی قرار می‌گیرند.دقت کنید؛ بحث آزار کلامی که می‌شود، 99 درصدمان یاد متلک‌های کوچه و خیابان می‌افتیم! درست است؛ همۀ ما بارها و بارها با الفاظ زشت، رکیک و جنسی در کوچه‌ها و خیابان آزار دیده‌ایم و با حس چندش‌آور آن آشناییم و حتی شاید به آن اعتراض هم کرده باشیم؛ اما آزار کلامی و روانی فقط به همین‌جا ختم نمی‌شود.هرگونه صحبت یا پیامی که با درون‌مایۀ جنسی باشد و شما را معذب کند، آزار کلامی و روانی و البته جنسی محسوب می‌شود. چند مثال می‌زنم:- همکارتان اصرار دارد که دربارۀ روابط خصوصی‌اش با شما صحبت کند.- پیام‌هایی در شبکه‌های اجتماعی یا چت‌های خصوصی دریافت می‌کنید که درباره ظاهر و اندام شماست.- مستقیم یا غیر مستقیم درباره روابط خصوصی شما سوال می‌کند.- استاد شما با نمره شما را تحت فشار روانی می‌گذارد و درخواست ملاقات خارج از دانشگاه دارد.- دوست‌تان برای شما ویدئوهای معذب‌کننده و نامربوط فوروارد می‌کند.- فامیلتان با شما شوخی‌های جنسی می‌کند.- و خیلی موارد دیگر که خودتان می‌توانید مثال بزنید.آزار کلامی و خشونت جنسیخب، نکته مهمی که اینجا مطرح می‌شود این است که:چگونه با خشونت جنسی برخورد کنیم؟متاسفانه بیشتر ما در قبال اینگونه مسائل آموزش ندیده‌ایم و همیشه سعی در پاک کردن صورت مساله، عادی پذیرفتن شرایط و انکار موقعیت داریم. توئیتری‌ها به‌خوبی به این موضوع اشاره کرده‌اند:در چنین موقعیت‌هایی انجام چند کار ضروری است:- به حس بدتان شک نکنید و شرایط را نپذیرید!- خیلی جدی دربارۀ این موضوع صحبت کنید و دربارۀ آزار جنسی بودن آن تذکر دهید.- از زبان بدن قاطعانه خود (مثل بالا آوردن دست به حالت تحکیم) کمک بگیرید و خیلی روشن &quot;نه&quot; بگویید.- اعتمادبه‌نفس خود را حفظ کنید، عذرخواهی نکنید و شرمنده نباشید.- از یک جمله واضح استفاده کنید. مثلاً: &quot;صحبت‌های شما مصداق بارز آزار جنسیه و من رو اذیت می‌کنه. همینجا تمومش کنید&quot;.- به چت‌ها و پیام‎‌های آزاردهنده پاسخ ندهید.- اگر نیاز به ترک مکان بود، آنجا را ترک کنید.- اگر آزارها ادامه داشت، آن را با مدیر، خانواده یا یک فرد مسئول و مطمئن در میان بگذارید و خواستار برخورد شوید.آزار جنسی در محل کاردستۀ دوم: آزار جنسی (Sexual Harassment)به هر نوع تماس فیزیکی و لمسی که بر فرد مقابل تحمیل شود، آزار جنسی می‌گوییم. وقتی می‌گوییم &quot;تحمیل&quot; منظورمان اصرار برای ایجاد رابطه جنسی، با وجود نارضایتی فرد است.آزار جنسی می‌توانید در هر مکان و زمانی اتفاق بیافتد؛ از مدرسه و خانه بگیرید تا خیابان و محل کار. برای مثال در اداره هستید و همکارتان بدون اجازه به شما دست می‌زند یا به‌صورت غیرمستقیم سعی در لمس بدن شما دارد؛ یا دوست‌تان شما را به خانه‌اش دعوت کرده و باوجود ممانعت شما، سعی در برقراری رابطه دارد. اینگونه رفتارها، آزار جنسی در محل کار محسوب می‌شوند.چگونه آزار جنسی را متوقف کنیم؟- برخورد قاطعانه‌ای داشته باشید و عدم تمایل‌تان را واضح اعلام کنید.- اگر امکانش هست آن محل را ترک کنید.- اگر این اتفاق در محل کار افتاد، حتماً یک فرد مسئول و مطمئن را در جریان بگذارید و خواستار برخورد شود.- در صورت متوقف نشدن آزار در محل کارتان، به پیگیری ادامه دهید.- با آن فرد قطع رابطه کنید.دسته سوم: تعرض جنسی (Sexual Assault)به هر نوع عمل جنسی توام با خشونت، تعرض جنسی گفته می‌شود. تهدید کردن، خشونت و اجبار به برقراری تماس فیزیکی و لمس اندام‌های جنسی در گروه تعرض قرار می‌گیرند.در مقابل تعرض جنسی چه کار کنیم؟ببینید، محیط و شرایط تعرض (و تجاوز) ممکن است برای هر آدمی متفاوت باشد؛ برای همین نمی‌توانیم یک نسخه بپیچیم و بگوییم اگر این کار را کنید حتما نجات می‌یابید؛ نه! ما تنها راهکارهایی را معرفی می‌کنیم که ممکن است خطرات را کاهش دهند. مثلاً:- اگر می‌توانید خیلی زود آن محل را ترک کنید.- یکی از افراد خانواده یا یک فرد مطمئن را در جریان ماجرا بگذارید و کمک بخواهید.- آدرس را برای دوست‌تان (یا یک فرد مطمئن) بفرستید.- با پلیس تماس بگیرید.دسته چهارم: تجاوز (Rape)به شکلی از رابطه جنسی که همراه با دخول و بدون رضایت طرف مقابل باشد، تجاوز گفته می‌شود.امیدواریم که هیچ‌وقت هیچ‌وقت در معرض هیچگونه آزار جنسی قرار نگیرید؛ اما اگر چنین اتفاقی افتاد یادتان باشد که:- به یک مکان امن بروید.- یک فرد مورد اعتماد را در جریان بگذارید.- حمام نکنید.- لباس‌هایتان را به همان شکل داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشته و در آن را ببندید.- ممکن است برای فکر کردن و آرامش به زمان نیاز داشته باشید.- برای کاهش ریسک بارداری و بیماری‌های مقاربتی به یک پزشک امن مراجعه کنید.- اگر می‌خواهید جرم بررسی شود، به پلیس مراجعه کنید (بهتر است در صورت امکان این کار از طریق وکیل انجام شود.)- اگر خانم هستید، درخواست کنید تا یک افسر خانم با شما صحبت کند.- از چت، پیامک و پیام‌های ردوبدل شده، اسکرین شات یا اسکرین ریکورد بگیرید. طوری که شماره و هویت متجاوز مشخص باشد.- جزئیات را یادداشت تا اگر بر اثر تروما چیزی را فراموش کردید، در مراحل شکایت از آن استفاده کنید.خب، حرف‌هایی که تا اینجا گفتیم، تا حد زیادی شما را با انواع آزار جنسی و واکنش‌های متناسب با آن آشنا می‌کند. اگر دقت کرده باشید، ما از کلمۀ «رضایت» خیلی استفاده کردیم؛ پس بیایید کمی آن را موشکافانه‌تر بررسی کنیم.«رضایت» در رابطۀ جنسی به چه معنی است؟آزار جنسی علیه مردانیکی از کلیدواژه‌هایی که متجاوزان و آزارگران، برای رد اتهام از خودشان، از آن استفاده می‌کنند، «رضایت» است. شاید این جمله‌ها برای‌تان آشنا باشد:- خودش راضی بود که اومد خونمون.- خود راضی بود که سوار ماشینم شد.- خودش راضی بود که مشروب خورد.- خودش راضی بود که جواب پیامم رو داد.و از این دست جمله‌ها! اما واقعاً رضایت در رابطه جنسی یعنی چه و چه مرزی دارد؟رضایت در رابطه جنسی، یعنی اینکه فرد با رضایت کامل، در یک رابطه جنسی مشارکت کند. دقت کنید که مرز رضایت کاملاً مشخص است؛ رضایت برای برقرای رابطه جنسی!رضایت برای ملاقات شما در خانه، رضایت برای خوردن نوشیدنی، رضایت برای صحبت با شما، رضایت برای ملاقات شما در ماشین و ...، به معنی رضایت برای شروع رابطه جنسی نیست!کسی که مست است یا در شرایط نرمال نیست، توانایی ذهنی لازم برای تصمیم‌گیری و اعلام رضایت را ندارد! در چنین شرایطی بهتر است تا نرمال شدن شرایط صبر کنید.کسی که خواب یا بیهوش است، نمی‌تواند رضایتش را اعلام کند!برقراری رابطه، بدون رضایت طرف مقابل، تجاوز محسوب می‌شود.همیشه و همه‌جا، نه به معنی &quot;نه&quot; است! حتی از سمت همسر شما!پس، قبل از هر حرکتی، با طرف مقابلتان روراست باشید و قصدتان را شفاف و واضح بیان کنید. فراموش نکنید که با جلب اعتماد فرد و تحمیل رابطه به او، شما یک آزارگر جنسی هستید.یک نکتۀ مهمبا توجه به قوانین بین‌المللی، در این موارد حتی اگر طرف مقابل رضایت داشته باشد، کار شما آزار یا تجاوز تلقی می‌شود:- پیشنهاد رابطه جنسی از سمت کارفرما یا مدیر به کارمند- پیشنهاد رابطه جنسی به کودکان (زیر 18 سال معمولاً)یک نمونه کج‌فهمیچگونه در برابر فرهنگ تجاوز بایستیم؟آزار جنسی فقط برای زن‌ها اتفاق نمی‌افتد؛ کودک، مرد و زن، همگی ممکن است در معرض این آزارها قرار بگیرند؛ پس این افسانه‌ها را برای همیشه از ذهن‌تان دور بریزید:- کرم از خود درخته!- اگر آرایش نمی‌کردی یا فلان لباس را نمی‌پوشیدی اینطوری نمی‌شد.- مرد هستن دیگه! (واقعاً مردها توانایی کنترل امیالشان را دارند!)- وقتی زنی میگه &quot;نه&quot;، منظورش &quot;آره&quot; هست.- داره ناز میکنه.- حتی اگر شوهرت روی شتر هم خواست، باید قبول کنی.- و... .یادتان باشد:- هیچکس دنبال این نیست که کسی او را آزار و اذیت کند!- هیچ آزاردیده‌ای مقصر نیست؛ پس دست از سرزنش کردن او بردارید!- فرد آسیب‌دیده را حمایت کنید.- از شوخی‌های جنسی که به فرهنگ تجاوز دامن می‌زنند، فاصله بگیرید.- به فرزندان، دوستان و پدر و مادرهای خود آموزش دهید.- محیط کار امنی را فراهم کنید.- در مواجه با آزار جنسی، تحمل و پذیرفتن شرایط را متوقف کنید.- سکوت نکنید.- ‌آگاه شوید و آگاهی ببخشید.در آخر... آرزو می‌کنم که همه ما روزی در یک جامعۀ سالم و برابر زندگی کنیم و شاهد هیچ نوع خشونتی، به خصوص خشونت جنسی، نباشیم.این مطلب را برای کسانی که دوست‌شان دارید بفرستید.برخی منابع:wlsnswunwomen.orgdenimdayinfo.orgihollaback.orgcitizensadvice.org</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 22:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بعد از استعفا (!) و چالش‌های آن.</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-txrmzirp183x</link>
                <description>درست یادم است؛ در غروب یکی از آلوده‌ترین روزهای زمستان بود که وِی وقتی کشان‌کشان از محل کارش به خانه برگشته بود، در حالی که داشت لباس‌هایش را داخل ماشینِ لباسشویی می‌انداخت، فکر استعفا به سرش زد. البته آن زمان این فکر خیلی جدی گرفته نشد. گاهی می‌رفت می‍نشست یک گوشۀ ذهنش روی نیمکت ذخیره‌ها، گاهی هم می‌آمد کنار زمین خودش را گرم می‌کرد. (فکر استعفا را می‌گویم!) زمستان به هر جان کندنی که بود گذشت. بهار آمد و حالا بیشتر از هر وقت دیگری فکر می‌کردم باید تغییری ایجاد شود. (درستش این بود که وقتی به پایان این جمله رسیدید آهنگِ Edge of a Revolution از Nickel Back پخش شود. حیف)بالاخره فروردین ماه مسالۀ رفتن را با مجموعه در میان گذاشتم و بالاخره بعد از انجام کارهای نیمه‌تمامم (که یکی از آن‌ها دوره آموزش تولید محتوا است) از نوینِ دوست‌داشتنی و همکارهای بی‌نظیری که داشتم، خداحافظی کردم.می‌دانم که الان یک علامت سوال قرمز بالای سرتان ظاهر شده و می‌پرسید که چرا؟چون قبلاً هم به چندین نفر قول داده بودم که جواب این سوال را بدهم، اینجا خیلی واضح برایتان می‌نویسم. به 2 دلیل: یک) گاهی شما ته درۀ موفقیت گیر می‌کنیداول از همه باید مفهوم درۀ موفقیت را به شما توضیح بدهم.من با مفهوم درۀ موفقیت، اولین بار در کتاب The dip، از آقای Seth Godin آشنا شدم. از نظر آقای گادین، مسیر رسیدن به موفقیت آنقدرها که تبلیغ شده و آن‌طوری که اکثر مردم فکر می‌کنند ساده نیست. برای درک بهتر حرف‌های ایشان، نمودار زیر را ببینید.دره موفقیت - سث گادیندر نگاه اول، همه‌چیز ساده است. این نمودار از دو محورِ پاداش و زمان و انرژی تشکیل شده است. یعنی شما هرچه بیشتر زمان و انرژی صرف کنید، پاداش بیشتری می‌گیرید. اما بیایید کمی دقیق‌تر شویم.قضیۀ این دره چیست؟ پس چرا در پاداش گرفتن یک‌دفعه نزول می‌کنیم؟روز اولی که کارتان را شروع کردید یا روی که دنبال علاقه‌تان رفتید را یادتان هست؟ مطمئنم آن روز کلی اشتیاق داشتید، شب‌ها از ذوق شروع کار جدید خوابتان نمی‌برد و تند تند مطالب جدید یاد می‌گرفتید.آن روزها، شما هم مثل من در ابتدای این منحنی بودید. زمان و انرژی بالایی صرف می‌کردید و خب پاداشش هم می‌گرفتید (حتی لذتی که از کارتان می‌بردید، پاداش شما بود.)همانطور که دارید پیش می‌روید، کم‌کم این مسیر سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود و شما می‌افتید توی یک دره. در این دره افراد معمولاً به 3 گروه تقسیم می‌شوند: کسانی که کنار می‌کشندکسانی که انتخاب می‌کنند تا ابد متوسط باشندکسانی که انتخاب می‌کنند با انگیزه و تلاش بیشتر این دره را رد کنندجالبی ماجرا این‌جاست که بیشتر آدم‌ها ترجیح می‌دهند که متوسط بمانند، تعدادی هم جا می‌زنند و فقط عدۀ کمی هستند که تصمیم می‌گیرند جزو دسته سوم باشند. دستۀ سوم وقتی این چالش‌ها را پشت سر گذاشتند، با سرعت بیشتری به سمت موفقیت و برنده شدن پیش می‌روند. یک بار دیگر به نمودار دقت کنید.the dip - Seth Godinاگر این دره وجود نداشت چه اتفاقی می‌افتاد؟ آن وقت دیگر هیچ فیلتری وجود نداشت، همۀ آدم‌ها با هر میزان تلاشی پیشرفت می‌کردند و موفقیت دیگر بی‌معنی بود. در واقع این اصل کمیابی است که باعث می‌شود عده‌ای موفق‌ باشند و عده‌ای نه.اگر به نمودار دقت کنید، پاداشی که افراد پس از رد کردن این دره به‌دست می‌آورند، همیشه با اختلاف بیشتر از پاداش‌های اولیه است. یک مثال واضح از این موضوع، جدول فیلم‌های پر فروش سینماست. همیشه فیلمی که رتبه اول فروش را دارد، با اختلاف زیادی از رتبه‌های بعدی، در صدر جدول قرار می‌گیرد. درست مانند جدول زیر.جدول پرفروش‌ترین فیلم‌های سال 2019رتبه دوم و سوم این جدول، فروش نزدیک به همی دارند؛ اما رتبۀ اول (یعنی Avengers Endgame) با اختلاف رکورد فروش را زده است. اصلی‌ترین دلیل این اختلاف را می‌توان به اصل کمیابی ربط داد. تنها عده کمی هستند که چالش‌ها را پشت سر می‌گذارند؛ پس طبیعی است که پاداش بیشتری گیرشان بیاید.یک مثال خیلی واضح دیگر از این موضوع، نتایج موتور جستجو هستند. همیشه لینک 1 گوگل، با اختلاف خیلی بیشتری از لینک 2 و 3، ترافیک ورودی دریافت می‌کند.حالا این حرف‌ها چه ربطی به من داشت؟ در آن روزهای نکبتِ زمستان -که ابتدای مقاله اشاره کردم- من دقیقاً در قعر این درّه چمباتمه زده بودم. از تکرار و درجا زدن خسته بودم؛ از اینکه زمان از دستم دررفته بود کلافه بودم؛ از نداشتن برنامه اذیت می‌شدم و انگار یک چیزی داشت روحم را می‌خورد.من نقشه راهم را از قبل می‌دانستم؛ اما زمان و برنامه‌هایی که آن موقع داشتم، اجازه نمی‌داد که طبق آن نقشه عمل کنم.حالا باید انتخاب می‌کردم که جزو کدام یک از آن 3 گروه باشم. قطعاً انتخاب من گروه سوم بود. برای همین فکر کردم برای خارج شدن از این شرایط، باید مدتی استراحت کنم، فکرم را که عین کلافی سردرگم شده برای مدتی آزاد بگذارم و بعد با انرژی بیشتری برنامه‌ریزی‌هایم را از سر بگیرم.در آن شرایطی که من داشتم، بهترین انتخاب [برای من] استعفا بود. دو) گاهی رفتن شما به نفع مجموعه استرفتن همیشه بد نیست. گاهی رفتن باعث تلنگر می‌شود، گاهی هم باعث ایجاد تغییر. من می‌دانستم که با رفتن من، ساختارها کمی تغییر می‌کند، وظایف کمی عوض می‌شود و خب حتی یک شوک کوچک باعث شود که مجموعه بهتر از قبل حرکت کند. همین اتفاق هم افتاد؛ بعد از یک وقفۀ کوتاه افراد جدیدی به تیم نوین اضافه شدند، در بخش محتوا تغییرات خیلی خوبی اتفاق افتاد و همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، وظایف به صورت درست‌تری بین بچه‌ها تقسیم شد. راستش را بخواهید این مساله را بیشتر از این نمی‌توانم باز کنم (D:) اما در همین حد بگویم که به نوین افتخار می‌کنم و منتظر درخشش بیشتر آن هستم :)خب؛ این هم دلایل جدایی من از تیم نوین. حالا می‌خواهم کمی از چالش‌های بعدی که در این مسیر اتفاق افتاد پرده بردارم.چالش‌های بعد از بیکاریهمانطور که گفتم، من مدتی را برای استراحت کردن و ریکاوری در نظر گرفته بودم. در این مدت باید دربارۀ 3 موضوع مهم فکر می‌کردم:مدیریت دخل‌وخرج و منبع درآمدراستش اولین چیزی که فکرش را کرده بودم، همین مسائل مالی بود. در  این مدت (که حدود 1 ماه طول کشید)  با سنواتی که از شرکت گرفته بودم و نیمچه پس‌اندازی که داشتم توانستم روزگار بگذرانم. اما حواسم به درآمد هم بود. در حین همین استراحت‌ها یک مشاوره بازاریابی محتوا، یک کیورد ریسرچ و چندتا  مقاله به من پیشنهاد شد. از همین راه درآمدم را حفظ کردم و خیلی اذیت نشدم.یادتان باشد، اگر روزی خواستید تغییری در زندگی‌تان ایجاد کنید و به فریلنسری روی بیاورید، از قبل برای 2-3ماه پس‌انداز کنار بگذارید.جمع کردن افکاری که هر کدام به سویی پرواز می‌کنند و نظم دادن به آن‌هایکی از سخت‌ترین چالش‌های این دوران برای من، همین فکر کردن بود. فکر کردن به اینکه می‌خواهم بعد از این چه کار کنم!؟گاهی به سرم می‌زد دیجیتال مارکتینگ را وِل کنم و بروم سراغ کارهای هنری مورد علاقه‌ام، گاهی به سرم می‌زد برای کنکور درس بخوانم، گاهی دلم می‌خواست روی توسعه فردی‌ام کار کنم و هزاران فکر دیگر!اما خب، بالاخره یاد مسیری که آمده‌ام و آن دره موفقیت افتادم و توانستم تا حدودی کارهایم را نظم ببخشم.البته، ناگفته نماند که راز بزرگ مدیریت افکار و نظم دادن به زندگی‌ام استفاده از بولت ژورنال بود! بولت ژورنال یک روش برنامه‌ریزی است که آقایی به اسم رایدر کارول آن را اختراع کرده است.برگی سانسور شده از بولت ژورنال یک سمیرابه کمک معجزۀ بولت ژورنال، تمرکزم افزایش پیدا کرد و توانستم خودم را از یک آشفتگی بزرگ نجات دهم.اگر دوست داشتید برنامه‌ریزی با بولت ژورنال را یادتان بدهم، حتما در بخش نظرات همین پست بگویید تا در مطالب بعدی درباره آن صحبت کنم :) یادگیری و کاشتن بذرهای جدیدیکی از هدف‌های اصلی من، برای خارج شدن از آن دره، یادگیری بیشتر و بیشتر بود. به همین دلیل هم، فریلنسری را انتخاب کردم تا آزادانه‌تر برنامه‌ریزی کنم و روی زمانم تسلط بیشتری داشته باشم.حالا وقت آن بود که از این زمان استفاده کنم. در شروع کار، سعی کردم مروری بر تمام اطلاعاتی که در این 4 سال -در زمینۀ دیجیتال مارکتینگ- جمع‌آوری کرده‌ام داشته باشم؛ پس شروع کردم به دیدن دوره‌های کیورد ریسرچ و استراتژی محتوای آکادمی نوین (البته روی دور خیلی تند D:).بعد از آن نیاز بود یک سری مهارت‌ها را تخصصی‌تر دنبال کنم؛ پس در دورۀ آموزش گوگل آنالیتکس (آقای افشین زندی) شرکت کردم. این دوره تازه شروع شده و هنوز ادامه دارد. احتمالا به زودی گزارش‌هایی از آن را هم منتشر کنم. اگر علاقه‌مند هستید، منتظر این گزارش‌ها باشید :)یکی دیگر از بذرهایی که در این دوران کاشتم، تشکیل یک تیم خیلی کوچک محتوایی، از نویسندگان مستعد و خوش‌قلم است. حالا اگر شما پروژه‌ای را برای تولید محتوا به من بسپارید، بین این تیم تقسیم می‌شود، بعد توسط من بازبینی و ویرایش می‌شود و در نهایت مقاله‌های عالی به دست شما می‌رسد.و اما ...بالاخره داستان این یکی شغل من هم به پایان رسید (اگر از قدیمی‌ترها باشید، احتمالا داستان‌های کار پیدا کردنم را در پست‌های قبلی خوانده‌اید :) ). می‌ماند چند نکته که... خدمت‌تان عرض می‌کنم ?چکیده‌ای از وصایااول، خیلی ممنون که تا آخر مطلب همراه من بودید؛ اگر تجربه مشابهی چه در زمینه جدا شدن از شغلتان و چه در زمینۀ فریلنسری دارید، برایم جالب خواهد بود و خیلی خوشحال می‌شوم آن را بخوانم.دوم، اگر اهل کتاب خواندن هستید، پیشنهاد می‌کنم کتاب دره موفقیت از سث گادین را یک نگاهی بیاندازید. شاید شما هم دلتان نخواست آن را زمین بگذارید و یک‌روزه تمامش کردید! در ضمن، مطالبی که یاد میگیرد، خیلی بیشتر از دره موفقیتی است که من گفتم.سوم، حالا وقت آن است که برای یک خداحافظی موقت، تیتراژ را با آهنگ Red از Mr.Nothing پخش کنیم :).</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 23:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانۀ 16 شهریور، روز وبلاگستان فارسی.</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%80-16-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-u7b65idekx12</link>
                <description>داستان من و کامپیوتر و دنیای اینترنت، از 14 سالگی شروع شد. آن روزها بابا مغازۀ الکتریکی کوچکی داشت و تازه یک کامپیوتر دست دوم با مانیتور صندوق‌دار سفید را به آن اضافه کرده بود.مغازۀ بابا، خانه و مدرسۀ من همگی در یک خیابان بودند؛ برای همین هر روز خدا خدا می‌کردم تا زنگ آخر مدرسه بخورد و من بدو بدو خودم را به مغازه برسانم و با معشوق دیدار کنم.راستش اوایل فقط سعی می‌کردم با Paintویندوز، میکی ماوس و ملوان زبل بکشم؛ اما چند ماه بعد که اول صدای قیژ قیژ مودم را شنیدم همه‌چیز تغییر کرد. کم‌کم بابا راضی شد تا یک کامپیوتر نو برای خانه تهیه کند. از آن کامپیوترهای طوسی یا نقره‌ای که فکر می‌کنم همۀ شما دورانی با آن خاطره داشتید.خلاصه بگویم... اولین جستجوی من در اینترنت با سوالات درسی شروع شد. بعدها هم با کمک کتاب‌هایی که برای آموزش کامپیوتر خریده بودم، اولین وبلاگ خودم را در سرویس پرشین‌بلاگ راه‌اندازی کردم.در این وبلاگ از هر دری می‌نوشتم؛ از نمونه سوالات درسی برای بچه‌های اول دبیرستان گرفته تا ساخت بنر متحرک با نرم‌افزاری که اسمش را دیگر به خاطر ندارم.کمی بعد اما سر و شکل نوشته‌هایم تغییر کرد.کم‌کم با پرشین‌بلاگ خداحافظی کردم و وبلاگ شخصی خودم را با آدرس secret201 (201 یعنی کلاس اول دبیرستانم :دی ) در بلاگفا به‌راه انداختم. در این وبلاگ، با زبان طنز از خاطرات مدرسه و خانه می‌نوشتم، به زمین و زمان گیر می‌دادم و سعی می‌کردم خروجی بامزه‌ای داشته باشد. بعد از مدتی این وبلاگم حسابی گل کرد و در هر پست بالای 80 تا کامنت جواب می‌دادم.بهترین دوران وبلاگ‌نویسی کِی بود؟هنوز هم که هنوز است فک می‌کنم بهترین دوران وبلاگ‌نویسی متعلق به همان سال‌های 87 تا 90 است. نمی‌دانم هنوز هم در دنیای وبلاگ‌نویسی می‌شود از آن دوستی‌ها ساخت یا نه؛ اما من آن موقع دوستی‌های خوب زیادی را تجربه کردم و هنوز هم با چندتایی از دوستانم در ارتباطم. حتی شاید باورتان نشود که یکی از آن‌ها الان کنارم نشسته و دارد از خاطرات آن زمان برایم می‌گوید :D .الان از وبلاگ‌نویسی چه خبر؟‌اگر از آن وبلاگ‌نویس‌های پیگیر بوده باشید حتماً یادتان هست که یکهو بلاگفا رفت روی هوا و دسترسی خیلی‌ها به وبلاگشان قطع. آن موقع خیلی از وبلاگ‌ها از دست رفتند و برخی هم به‌خاطر رفتار غیرحرفه‌ای مدیریت بلاگفا تصمیم گرفتند از سرویس‌دهنده‌های دیگر استفاده کنند.من هم از این قاعده مستثنی نبودم و برای مدتی به بلاگ‌اسپات و بعد از آن هم سرویس ایرانی بیان رفتم؛ اما خب دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد و کم‌کم حضورم در وبلاگستان کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر شد.آخرین وبلاگی هم ساختم در همین سرویس بیان و برای معرفی و نقد کتاب‌هایی بود که می‌خواندم.اگر بخواهم صادقانه بگویم، الان دیگر فضای وبلاگستان فارسی مثل قدیم نیست. منظورم این است که دیگر به‌ندرت از آن دوستی‌ها و صمیمیت‌ها وجود دارد و بیشتر همه‌چیز رنگ‌وبوی پرسونال برندینگ، سئو، کسب درآمد و ... را به خود گرفته است.اما با این حال من هنوز هم خودم را یک بلاگر می‌دانم. راستش شروع وبلاگ‌نویسی فصل جدیدی را در زندگی‌ام رقم زد. فصلی که با خواندن و نوشتن همراه بود و باعث شد تا شغل امروزم را داشته باشم.الان دیگر بلاگری به‌نوعی شغل من محسوب می‌شود. یعنی هنوز می‌نویسم، منتها این بار بیشتر در وبلاگ تخصصی نوین، با مطالب آموزشی در حوزۀ بازاریابی آنلاین، تولید محتوا، منابع انسانی و ... .به نظرتان قشنگ‌ترین قسمت وبلاگ‌نویسی چیست؟اجازه دهید از خودم شروع کنم. برای من یکی هنوز هم کشف دنیاهای جدید و آدم‌‌های جدید و همچنین شنیدن نظرات بقیه، از بهترین لذت‌هاست. به نظر من همین کشف‌ها، دیدن و شنیدن‌ها باعث حرکت کردن، رشد کردن و ادامه دادن است.نظر شما چیست؟ خوشحال می‌شوم شما هم به بهانۀ روز وبلاگستان فارسی، به این جریان بپیوندید و از تجربیات و خاطراتتان برایمان بگویید.در آخر هم امیدوارم کمپین‌هایی مثل همین زنده کردن وبلاگ‌نویسی و یادآوری آن روزها، باعث شود تا یک بار دیگر به دوران طلایی وبلاگ‌نویسی برگردیم. البته با کمک شما!</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 10:02:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میکرو منیجمنت؛ روش مدیریتی که تیمتان را نابود می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%9B-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-du2yzo8yulrv</link>
                <description>در مقاله امروز می‌خواهم درباره پدیده‌ای به نام میکرو منیجمنت (Micro Management) صحبت کنم که احتمالاً خیلی از شماها تجربۀ برخورد با آن را داشته‌اید! لطفاً اگر در حین خواندن این مقاله تصویر شخص یا اشخاص خاصی در ذهنتان نقش بست، از تجربه‌هایتان برایم بگویید :)میکرو منیجمنت چیست؟میکرومنیجمنت یک شیوۀ مدیریتی است که در آن، به‌شکل بیش از اندازه بر نحوه کار کارمندان، نظارت می‌شود. در این روش، به‌جای اینکه به کارمند گفته شود چه کاری در چه مدت زمانی انجام شود، عملکرد او را از نزدیک مورد بررسی قرار می‌دهند و با انتقادهای مداوم سعی دارند کارها را پیش ببرند.الان یک مثال از میکرومنیجرهای عزیز خدمتتان عرض میکنم تا داغ دلتان تازه شود :Dفرض کنید قرار است تا پایان روز یک پروژه را تکمیل و ارائه کنید. اولین برخوردتان با میکرومنیجر زمانی است که برای چند دقیقه میزتان را ترک کرده‌اید تا در بالکن سیگاری را دود کنید؛ سریعاً با این انتقاد روبرو می‌شوید که کجایی پس؟ وقت نداریم!برخورد بعدی موقع ناهار اتفاق می‌افتد؛ چند دقیقه از تایم ناهارتان گذشته و شما هنوز پشت میزتان برنگشته‌اید؛ مدیرتان یکهو بالای سرتان ظاهر می‌شود و می‌پرسد ساعت چند است؟ بعد شما با شرمندگی می‌گوید 2 و 3 دقیقه و با احساس عذاب وجدان برای 3 دقیقه لعنتی به میز کارتان برمی‌گردید.برخورد بعدی اما بارها در طول روز تکرار می‌شود و نه‌تنها تمرکزتان را به‌هم می‌ریزد، بلکه عملاً کارها را کندتر هم می‌کند. در این برخورد مدیر بارها و بارها،پشت سرتان قرار می‌گیرد و زُل می‌زند به مانیتور! حتی گاهی هم ممکن است مانیتورتان را از دوربین چک کند یا بدون در زدن خودش را به بالای سرتان برساند! حقیقی که وجود دارد این است که میکرومنیجر بودن شاید در کوتاه‌مدت نتایج مثبتی برای شرکت داشته باشد؛ اما در بلندمدت هم روحیه کار را از کارمندان می‌گیرد، هم باعث می‌شود آن‌ها احساس ناامنی و عدم اعتمادبه‌نفس داشته باشند و هم کسب‌وکارتان را تا نابودی می‌برد!نشانه‌های یک میکرومنیجر کدامند؟میکرو منیجرها بیشتر زمان خود را صرف توجه به جزئیات می‌کنند و علاقه شدیدی به کنترلِ ریز به ریز گزارشات دارند. حتی دیده شده که گاهی با استفاده از نرم‌افزارهای مانیتورینگ، به‌طور مخفیانه از سیستم کارمندان بازدید می‌کنند. در ادامه چندتا نشانه که میکرومنیجر بودن شما (یا رئیستان) را نشان می‌دهد، با هم مرور می‌کنیم.سوال دائمی و مکرر آن‌ها این است: چی شد؟ به کجا رسید؟ تموم شد؟ (با چاشنی کمی غُر که اَه چقدر کندی!)در کارهای تیمی دوست دارند بدانند که هر یک از اعضای تیم همین الان در حال چه کاری استآن‌ها هیچ‌وقت از کارهایی که تحویل می‌دهید راضی نیستندآن‌ها در محدود کردن خلاقیت شما استادند؛ چون اصرار دارند کارها فقط به شیوۀ خودشان انجام شودهمیشه روی جزئیات بی‌اهمیت دست می‌گذارنداغلب با کارهایی که برای دیگران مشخص شده مشغول هستند؛ چون فکر می‌کنند خودشان از همه بهتر آن کار را بلدندحالا وقت پاسخ دادن به یک سوال مهم است: چطور به میکرو منیجری پایان دهیم؟راه حل پایان دادن به میکرو منیجمنت یا OKRببینید، الان خیلی وقت است که راهکارهای جدید و خیلی بهتری برای مدیریت تیم یا مجموعه ابداع شده است؛ از جمله OKR.کلمه OKR  مخفف Objective and Key Results است. یعنی چه؟ یعنی شما باید یک Objective یا هدف کوتاه‌مدت + چند نتیجه کلیدی یا KR (حداکثر 5 تا) را برای تیم‌تان تعریف کنید.فقط دقت کنید هدفی که تعریف می‌کنید باید قابل دست‌یابی، قابل اندازه‌گیری و زمان‌دار باشد و با دیگر اهداف سازمان تداخلی نداشته باشد.هر Objective که تعریف کردید، چند نتیجه کلیدی که بتوانید آن را بسنجید (KPI) نیز نیاز دارد. حالا مدیر می‌تواند با استفاده از این روش کارها را به تیم بسپارد، و به‌جای اینکه مدام روند کار را نقد کند، اعضا را تشویق کند تا سریعتر با انجام تسک‌هایشان به آن هدف اصلی برسند.برای اینکه بیشتر متوجه طرز کار OKR شوید، به مثال زیر توجه کنید.مثالی از کارکرد OKRکل شرکتObjective: افزایش 10 درصدی سودKR 1: جذب 50 مشتری جدیدKR 2: کاهش 5 درصدی میزان چانه‌‌زنیتیم مارکتینگObjective: بهبود فرایند بازاریابیKR 1: افزایش 10 درصدی سرنخ‌هاKR 2: برگذاری 5 وبینارKR 3:  ارسال ایمیل به 5 تا از مشتری‌های مهمبه همین ترتیب، در هر یک از بخش می‌توانید هدف کوتاه مدت و نتایح کلیدی را مشخص کرده و در اختیار تیم‌ها قرار دهید. اگر احیاناً دوست داشتید با OKR بیشتر آشنا شوید، پیشنهاد میکنم این سایت را بخوانید.حرف آخراگر تجربه‌ای از این شیوه مدیریتی داشتید یا راهکارهایی برای افزایش راندمان تیم می‌دانید، خوشحال می‌شوم با من و بقیه کسانی که این مطلب را میخوانند در میان بگذارید :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 16:38:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول توشه؟ چجوری یاد بگیرم؟ (پاسخ به سوالات پیرامون شغل تولید محتوا)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ozzlmdqqfwc5</link>
                <description>یادتونه تو پست‌های قبلی درباره اینکه شغل تولید محتوا چیه نوشتم؟ بعد اون پست تقریباً هر سه چهار روز یه بار یه ایمیل یا دایرکت می‌گیرم که این سوال‌ها پرسیده میشه:دنبال یه کاریم که بتونم دورکاری انجام بدم و درآمد داشته باشم، تولید محتوا چطوره؟چطوری باید شروع کنم تولید محتوا رو یاد بگیرم؟درآمد این کار چقدره؟برای شروع دوره شرکت کنم یا کتاب بخونم؟چه منابعی رو معرفی می‌کنید؟به خاطر همین این پست رو نوشتم که هم پست قبلی رو تکمیل کنم و هم اینکه به سوالات جواب بدم. اگر موافق باشید اول برویم سراغ سمت‌های شغلی مختلفی که تو حوزه محتوا هست و باهاشون درست‌تر آشنا بشیم، بعد هم می‌رسیم به جواب این سوالا.پول توشه؟عنوان‌های شغلی در حوزه محتوادسته‌بندی این شغلارو با توجه به چیزی که تو ایران هست و کمی کمک از این سایت نوشتم. فقط بگم که یه بخش سوشال مدیا هم هست که محتوا داره، اما من اون بخش رو از این جدا کردم و شاید تو مطالب آینده درباره‌ش صحبت کنم. محتواگذار | Data entryبه کسی اطلاعات محصولات رو تو سایت (یا فروشگاه اینترنتی) وارد میکنه یا یک محتوای آماده داره و اون رو وارد سایت میکنه، محتواگذار میگن. محتواگذار همین که کار با اون سیستم مدیریت محتوا (مثلاً وردپرس یا پرستاشاپ) رو بدونه کافیه.2. تولیدکننده (تامین‌کننده / خلق‌کننده) محتوا | Content Creatorتولید کنندۀ محتوا کسیه که برای وبلاگ محتوا تولید می‌کنه. چطوری؟ به این صورت که منابع مختلف رو میخونه، گاهی خودش هم میره تجربه میکنه و بعد از اینکه به موضوع مسلط شد شروع میکنه به نوشتن و تولید کردن یک مقاله. مثلاً فرض کنید شما یک تولید کننده محتوا هستید و بهتون گفتن که درباره &quot;گوگل سرچ کنسول&quot; مقاله بنویس. بهترین کار چیه به نظرتون؟ به نظر من بهترین کار اینه که خودتون کلی ویدئو ببینید و مقاله آموزشی بخونید؛ خودتون با گوگل سرچ کنسول کار کنید؛ بعدش شروع کنید به نوشتن. قول میدم اینجوری مطلبتون فوق‌العاده میشه!توجه: نویسنده‌ها (یا بلاگرها) باید به اصول سئوی محتوا آشنایی داشته باشن، یه حداقل دانشی تو فتوشاپ داشته باشن و شخصیت و لحن اون برند رو بشناسن و بتونن براش محتوا تولید کنن. 3. ویراستار | Editorبعضی شرکت‌ها (مخصوصاً شرکت‌هایی که با فریلنسرها بیشتر کار می‌کنن)، برای اینکه روند کار سریعتر بشه میان ویراستار استخدام میکنن. ویراستار باید به فرهنگ املایی و نگارشی و دستور زبان فارسی مسلط باشه. کار ویراستار اینه که محتواهای ارسالی رو بررسی میکنه و اگر ایرادهای املایی و نگارشی و دستوری داشته باشن درستشون میکنه.4. استراتژیست محتوا | Content Strategistاستراتژیست، کسیه که میاد با توجه به اهداف و نیازهای یک شرکت یا برند براش استراتژی محتوا طراحی میکنه. برای مثال من تو شرکتی کار میکنم که میخواد فروش دوره‌هاش رو 1 سال آینده 3 برابر کنه. حالا کاری که منِ استراتژیست محتوا بکنم اینه که شرایط و محتوای فعلی رو بررسی کنم، ببینم رقبا در چه حالن، مشتریو آنالیز کنم و براش پرسوناهای مختلفی بکشم، بدونم مشتری از کجا و چجوری میتونه مارو میشناسه، تو هر مرحله چه واکنشی داره، من با چه محتواهایی هدایتش کنم به سمت خرید و ... ! (یکی از کارهای مورد علاقه منه!)5. کپی‌رایتر | Copywriterخواهش میکنم این بخش رو با دقت بیشتری بخونید و یک بار برای همیشه با معنی درست کپی رایتینگ آشنا بشید! حالا چرا انقدر روش تاکید دارم؟ چون 98% کسایی که میان مصاحبه میگن که با کپی‌رایتینگ آشنایی دارن، ولی وقتی می‌گم یه کم توضیح بده میگن: به خوندن سایت‌های مختلف و استفاده از محتواشون (البته با تغییر) تو مقاله خودمون میگن کپی‌رایتینگ. (حالا یه سریام میگم قانون نشر و اینا که ازشون فاکتور میگیریم)و اما معنی و مفهوم درست کپی‌رایتینگ چیه؟خیلی ساده‌ست. به نوشتن متن تبلیغاتی یا متن تاثیرگذاری که منجر به فروش محصول میشه میگن کپی‌رایتینگ و کسی که این متنا رو مینویسه میشه کپی‌رایتر!نکته: نوشتن متنی که ترغیب کنه کاربر رو به عضویت در خبرنامه سایت، یا ترغیب کنه به کلیک روی لینک هم کپی‌رایتینگ محسوب میشه.اگر خواستید بیشتر درباره کپی‌رایتینگ بدونید اینجا رو بخونید.5. مدیر بازاریابی محتوا | Content Marketing Managerتمام عنوان‌های شغلی که بالا گفتم، میان زیر نظر مدیر بازاریابی محتوا. یه مدیر بازاریابی محتوا علاوه‌براینکه باید محتوا رو خورده باشه و به بازاریابی اینترنتی هم مسلط باشه، وظایف زیر رو داره:تشخیص بده که آیا استراتژی محتوای تهیه شده خوب هست یا نهاستراتژی محتوای وبلاگ رو با استراتژی کلی و سوشال مدیا همسو و هماهنگ کنهبدونه چطوری میشه ترافیک سایت و سرنخ‌ها رو افزایش دادبدونه محتوا چطور باید توزیع بشهبدونه چطور اینگیجمنت رو بالا ببرهبودجه کانتنت مارکتینگ شرکت رو مدیریت کنهنتایج و عملکرد رو با ابزارهای موجود تحلیل و آنالیز کنهبه سئو مسلط باشه و به بقیه تیم هم ایده بدهقدرت مدیریت تیم رو داشته باشهناگفته نماند که تو خیلی شرکتا برای کاهش هزینه‌ها مدیر محتوا کار استراتژیست رو هم انجام میده.پکیج مدیر محتوا، استراتژیست، نویسنده، ادیتور و ... مدیر ارشد محتوا | Chief Content Officer برای توضیح این پوزیشن شغلی تعریف آقای مشیرفر رو که زحمت کشیدن تو کامنتا اضافه کردن می‌نویسم: مسئول هماهنگی، رهبری، نظارت و هدایت کل یک سازمان محتوا محور فکر کنم تعریف گویا بود و متوجه شدید، نه؟خب، این هم از عنوان‌های شغلی محتوا که سعی کردم خیلی خلاصه براتون توضیح بدم. حالا بریم سراغ اینکه این شغل‌ها برای چه کسی مناسبه و درآمدش چقدره؟شغل تولیدکننده محتوا مناسب چه کسانی است؟ چطور یاد بگیرم؟اگر دقت کنید من تو عنوان این بخش نوشتم &quot;شغل تولیدکننده محتوا&quot; و ننوشتم استراتژیست و مدیر و غیره. حالا بپرسید چرا؟دلیلش اینه که تا شما یک تولیدکننده محتوای حرفه‌ای نشید و نتونید محتوای خفن و پربازده تولید کنید، جایز نیست که به مراحل بعدی برید و مثلاً بشید مدیر محتوا. البته این نظر شخصی منه و خیلیا هستن که محتوام تولید نکردن و مدیر محتوان :D (دوست داشتید شمام نظرتون رو بهم بگید)و اما... این مشاغل به درد چه کسانی میخورن؟همه میتونن نویسنده بشن. تا اینجاش اوکیه؛ اما کیا میتونن نویسنده‌های فوق‌العاده‌ای بشن؟ طبق تجربه و ارتباطی که با بیشتر از 100 تا نویسنده داشتم باید بگم بعضیا برای نویسنده شدن باید خیلی تلاش کنن و بعضیا هم کمتر. اون دسته که کمتر باید تلاش کنن، کسانی هستن که کتاب زیاد خوندن و از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می‌کردن. یه جورایی میشه گفت که این آدما نویسندگی رفته تو خونشون.البته نباید فراموش کرد که تولید محتوا هم مثل هر شغل دیگه‌ای نیاز به آموزش داره. حتی اگر شما داستان‌نویس خوبی هم باشید، کتاب هم زیاد خونده باشید، لازمه که با اصول نوشتن محتوا تو وب و ریزه‌کاری‌های زیادی که داره آشنا بشید.برای آموزش تولید محتوا منابع مختلفی وجود داره؛ اما خب تعریف از خود نباشه فکر می‌کنم بهترین دوره برای یاد گرفتن تولید محتوا - طوری که با تموم زیر و بم نوشتن تو فضای وب آشنا بشید - دوره آنلاین تولید محتوای نوین هست. این دوره 13 فصل داره و از چرایی تولید محتوا، تا بهینه‌سازی مطالب توش آموزش داده شده. مدرس دوره هم خودم هستم و هر سوالی که داشته باشید می‌تونم راهنمایی‌تون کنم :) . درآمد شغل تولید محتوا چقدره؟ببینید، درآمد به فاکتورهای مختلفی بستگی داره؛ اما به‌طور کلی برای یه نویسنده دورکار معمولاً به صورت کلمه‌ای حساب میکنن، که از 15 تا بیشتر از 100 تومان (به ازای هر یک کلمه) برای نویسنده‌های مختلف متغیره. اگر تازه‌کار باشید معمولاً  15 تا 30 تومان بهتون پرداخت میکنن و اگر خیلی متخصص باشید (یا مدیر محتوا باشید) پرداختی از کلمه‌ای 100 تومان بیشتره.برای شغل‌های حضوری محتوا هم حقوق‌های متفاوته و بستگی به اون شرکتی که میرید داره؛ اما معمولاً اگر سابقه نداشته باشید و شروع کارتون باشه، حقوق پایه بهتون میدن و اگر سابقه خوبی داشته باشید این مبلغ بیشتر میشه.درآمد مدیر محتوانکته‌های آخر و خداحافظی موقتدر پایان، باید بهتون بگم که این کار هم مثل کارای دیگه خاک‌خوری زیاد داره (و خیلی‌هارو دیدم که زود جا می‌زنن)، برای همین توصیه میکنن اگر عاشق نوشتن هستید، هدف و انگیزه دارید و یادگیری بهتون حس زنده بودن میده، این شغل مناسبتونه. اگر فکر می‌کنید که تولید محتوا شغلیه که هیچ تخصص خاصی نمیخواد و راحته، پس میتونم راحت بنویسم و پول دربیارم، باید بگم که سخت در اشتباهید و  این شغل اصلاً مناسبتون نیست. برای فوق‌العاده شدن، تا اونجایی که میتونید بخونید و بنویسید :)راستی اگر فکر می‌کنید نویسنده خوبی هستید، خوش‌قولید و مقاله‌های جذاب می‌نویسید، میتونید فرم همکاری با ما رو تو سایت نوین پر کنید، تا برای دورکاری باهاتون تماس بگیریم.همین دیگه؛ فکر کنم حرفی نمونده، اگر بعداً چیزی یادم اومد میام بازم اضافه می‌کنم. فعلاً بگید ببینم این مطلب به دردتون خورد یا نه؟!</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2019 00:59:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش محتوا به روش نقد: مقاله دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Content/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-gtrbqoizagtz</link>
                <description>این منم دارم مقاله‌تونو میخونم مثلاً.دومین مقاله از سری مقالات انتشارات نقد محتوا متعلق به وبلاگ وبمستر خاکستری، نوشته شده توسط نیما حسن‌زاده عزیز هست. برای دیدن و خوندن مقاله اینجا کلیک کنید.اول اطلاعات کلی مقاله رو میگم تا بعد با هم بریم سراغ نقد مقاله. مشخصات مقالهعنوان: تجربه کاربری ، مهم ترین عامل موثر در سئوعنوان سئو: تجربه کاربری ، مهم ترین عامل موثر در سئو | وبمستر خاکستریتعداد کلمه: 2800+جایگاه در گوگل: 8 برای کلمه تجربه کاربری و سئوخب؛ همینجا دست نگه دارید. عنوان مقاله و البته عنوان سئو دو نکته مهم در جذب کاربر به خواندن یک مقاله هستند. در مورد این مقاله من چیزی که جذبم کنه تا روی لینک عنوان کلیک کنم ندیدم. مثلاً اگر تو گوگل ببینم نوشته &quot;تجربه کاربری ، مهم ترین عامل موثر در سئو | وبمستر خاکستری&quot; روش کلیک نمیکنم. چرا؟ چون عنوان‌های جذابتری هست که بیشتر منو به چالش میکشه. پس یک نکته تو انتخاب عنوان اینه که به نتایج رقبا هم دقت کنیم! علاوه‌براین، میشه برای جذابتر شدن و اومدن کلمه کلیدی تو عنوان از کلمه UX هم استفاده کرد.شما بگید: به نظرتون چجوری میشه این عنوان رو جذابترش کرد؟ مقدمه مقالهتو این قسمت مقدمه مقاله رو میخونید:** تجربه کاربری یا User Exprience یکی از ترندهای روز در دنیای استارتاپی و اینترنتی است.تجربه کاربری در موارد مختلفی کاربرد دارد و روز به روز بر اهمیت آن افزوده می شود و بیشتر درباره آن صحبت می شود.اما در این مقاله می خواهم درباره تاثیر تجربه کاربری در سئو با شما صحبت کنم و می خواهم به این نتیجه برسم که تجربه کاربری، مهمترین عامل موثر در سئو می باشد!پس با من همراه باشید و مطمئن باشید که این مقاله دید جدیدی از سئو به شما می دهد… **از نکات مثبت این مقدمه میتونم به اومدن کلمه کلیدی اصلی تو 100 کلمه اشاره کنم که خب برای سئو خیلی خوبه و اینکه تو مقدمه بهتون میگه که چی قراره بخونید. اون فهرست اولیه هم خیلی ایده خوبیه.اما نقطه ضعفش چیه؟ از نظر من این مقدمه انسجام لازم رو نداره؛ یعنی جملاتی که خیلی باهم مرتبط نیستند پشت سر هم ردیف شدند. برای جذاب‌تر شدن میشد از یک تجربه، سوال، داستان و حتی نقل قول استفاده کرد و بعد اون رو ادامه داد و چیز جالبی ازش ساخت.شما بگید: برای مقدمه نوشتن چه تکنیکی رو پیشنهاد میدید؟ساختار مقالهدرباره ساختار مقاله باید بگم اینکه اول به اینکه تجربه کابری پرداختن و بعد وارد مراحل بعدی شدن خوب بود. تیتربندی‌ها هم تقریباً خوب بود؛ فقط جمع‌بندی پایانی نداشت که پیشنهاد میکنم اضافه کنند.نوشتار و لحن مقاله لحن مقاله خوب بود؛ اما میشد یک سری جاهارو بامزه‌تر کرد و با کاربرا صمیمی‌تر شد. باور کنید که یادگیری به این شکل جذابتره.به چند توصیه کوچک هم توجه کنید:از جملات کوتاه‌تر استفاده کنیدخب؛ باید بگم من به یک تکنیکی تو نوشتن معتقدم که اسمش رو گذاشتم «باقلوانویسی». حالا چرا باقلوا؟ چون باقلوا علیرغم حجم کوچیکش بسیار خوشمزه‌ست و مقدار زیادی کالری و انرژی تو خودش داره. تو نوشتن هم هرچقدر جملات کوتاه‌تر و پربارتر بنویسید، به باقلوانویسی نزدیکتر شدید!مثال میزنم. به این پاراگراف دقت کنید:&quot;سرعت سایت یکی از مهم ترین موارد این لیست و یکی از مهمترین موارد تاثیرگذار در تجربه کاربری و سئو می باشد که اخیرا در آپدیت های گوگل نیز تاکید شدیدی بر روی آن می شود.سرعت بارگذاری سایت شما باید تا حد ممکن بهینه باشد، چرا که در غیر اینصورت سیل عظیمی از کاربران خود را از دست می دهید و حتی این اتفاق می تواند منجر به کاهش رتبه شما در نتایج گوگل نیز بشود.همواره باید به این مورد توجه کنید که امروزه افراد و مخاطبان اینترنتی کسب و کار شما بسیار بی حوصله اند! بنابراین اگر سایت شما تنها چندثانیه دیرتر لود بشود، بخش قابل توجهی از مخاطبان خود را از دست خواهید داد.&quot;و بازنویسی من:&quot;سرعت سایت فاکتور مهمی در ایجاد یک تجربه خوب کاربری و همچنین سئوی سایت است. هیچ کاربری حوصله ندارد که وقت عزیزش را صرف بالا آمدن سایت کند شما کند! پس، هرچه سرعت سایت شما بهینه‌تر باشد و صفحات زودتر بارگذاری شوند، کاربر هم تجربه خوبی کسب می‌کند، بیشتر در صفحه می‌ماند، به صفحات دیگر هم می‌رود و چه بسا در آینده باز هم به شما سر بزند.&quot; بین جملات اینتر بزنید؛ ولی نه بیش از حدتو این مقاله جملات و پاراگراف‌ها خوب از هم جدا شدن؛ اما بعضی جاها حس کردم زیادیه. مثل همون مقدمه که توضیح دادم.کلمات ساده‌تر رو انتخاب کنیدمنظور از کلمات ساده‌تر چیه؟منظورم اینه که مثلاً به‌جای &quot;نمایید&quot; بنویسیم &quot;کنید&quot;. به‌جای &quot;اکنون&quot; بنویسیم &quot;حالا&quot;.البته ناگفته نماند، انتخاب کلمات و کلاً لحن تا حد زیادی به پرسونای مقاله هم بستگی داره!علائم نگارشینیم‌فاصله بذارید دلبندانم!متاسفانه تو این مقاله ندیدم از نیم‌فاصله استفاده شده باشه و علائم نگارشی زیاد مشکل داشتن. مثلاً: &quot;به روز بودن محتوا را تا حدودی می توان زیر مجموعه کامل بودن محتوا محسوب کرد اما به علت اهمیت زیادی که دارد، آن را به عنوان یک مورد جداگانه ذکر کردم.&quot;---&quot;به‌روزبودن محتوا را تا حدودی می‌توان زیر مجموعه کامل بودن محتوا محسوب کرد؛ اما به علت اهمیت زیادی که دارد، آن را به عنوان یک مورد جداگانه ذکر کردم.&quot;شما بگید: خوندن کدوم جمله راحتتره؟برای اینکه یک‌بار برای همیشه با علائم نگارشی آشنا بشید، پیشنهاد میکنم سری به پست ویراستاران بزنید.لینک‌سازی داخلیلینک‌سازی داخلی مقاله، انکسرتکست‌ها و مرتبط بودن محتوا خوب بود. اما یه نکته رو بگم. برای لینک‌سازی داخلی بهتره که گاهی از کال تو اکشن یا فراخوان عمل هم استفاده کنید. یعنی با یک جمله کاربر رو به کلیک کردن ترغیب کنید. مثلاً: راستی! اگر موضوعی مثل لینک‌سازی داخلی برایتان جالب شده، به مقاله «لینک‌سازی داخلی چه تاثیری روی سئو دارد» سر بزنید. قول میدهم لذت خواهید برد!تصاویر استفاده شده در مقالهمقالۀ آقای حسن‌زاده یک عکس بیشتر نداشت که من همونم دوست نداتشم. خواهشاً همه یک صدا بگید چرا؟دلیلش اینکه اولاً عکس انگلیسیه. برای مقاله فارسی عکس فارسی بیارید.دوم اینکه رنگش هیچ هماهنگی نداره. بهتر بود حداقل پس‌زمینه‌ش همرنگ سایت میشد.نکته: تصاویر و رنگ‌هایی که تو محتوا استفاده میشن، اگر درست انتخاب شده باشن، به راحت خونده شدن متن توسط کاربر، و بهبود UX کمک میکنن.حرف‌های آخر و توپرانتزیاین بود نقد من از مقاله سایت وبمستر خاکستری. از آقای نیما حسن‌زاده عزیز به‌خاطر مشارکتشون خیلی ممنونم و امیدوارم مواردی که گفتم به دردشون بخوره.از بقیه دوستان اهل فن هم خواهش میکنم تا با نظرات خوب و سازنده‌شون نقد امروزمون رو کامل کنن و اگر نکته‌ای از قلم افتاده ذکر کنن.داخل پرانتز:(همونطور که میدونید #نقدمحتوا ایده‌ای بود که اول از سمت دوست خوبم الینا تو لینکدین مطرح شد و قرار شد تا ما هم تو این مسیر باهاش باشیم و به سهم خودمون تو این جریان نقش داشته باشم. اما این چند وقت چندنفر اومدن توی لینکدین و تلگرام بهم پیام دادن که ایده و انتشارات شما رو یه نفر دیگه هم کپی کرده و باقی داستان!در مورد این موضوع باید بگم که کپی شدن این ایده نه تنها ناراحتمون نمی‌کنه؛ بلکه خوشحالمون هم میکنه! :) چون نقد کردن باعث میشه محتوا، ما، شما و کل این اکوسیستم بیشتر از قبل رشد کنیم. حالا چه ما نقد کنیم، چه بقیه! در هر صورت، خوشحال می‌شم اگر شما هم (یا با نقد کردن، یا با نظر دادن، یا با  نقد شدن) سهمی تو این جریان داشته باشید.)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sat, 16 Feb 2019 23:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و سعدی و سایمون سینِک چی گفتیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/me-sadi-sinek-and-leadership-r5zm1xcnxmw1</link>
                <description>  سکانس اولیک میز مدیریت کرمی رنگ در یک اتاق 6 متری پشت به پنجره قرار گرفته است. صندلی غول‌پیکر مدیریت پشت میز خودنمایی میکند. جلوی میز یک مبل چرمی، در ارتفاعی پایین‌تر از میز مدیریت قرار گرفته است. صدای اتومبیل‌های توی خیابان در پس‌زمینه تصویر شنیده می‌شود. مدیر روی صندلی خود جای میگیرد و دست به کیبرد می‌برد. صدای در زدن شنیده می‌شود. مدیر بدون آنکه نگاه خود را از صفحه مانیتور جدا کند اجازه ورود می‌دهد.کارمند وارد می‌شود و بعد از اجازه مدیر روی مبل چرمی می‌نشیند.راستش آقای مدیر نمیدونم در جریان هستید یا نه ولی من تصمیم گرفتم از ماه بعد از مجموعه‌تون جدا بشمخب میتونم دلیلش رو هم بپرسم؟[کارمند مستاصل] راستش چطوری بگم، دلایل که مختلفه. اما حقوقی که من دریافت میکنم در مقایسه با فشار کاری که تحمل میکنم هیچ تناسبی ندارن. من مجبورم برای اینکه کمبود حقوق اینجا رو جبران کنم، بعد از تایم کاری هم باز کار کنم و عملاً هیچ آرامشی در زندگیم ندارم. علاوه بر این رشد من اینجا متوقف شده، یعنی به جای اینکه تمرکز کنم کار و تخصص اصلیم رو بهتر کنم، مجبورم کمبود نیرو رو جبران کنم و به چند کار مختلف از جمله چک بردن به بانک بپردازم! حس پیشرفت و مفید واقع شدن ندارم و خیلی وقته که ایده‌هام جدی گرفته نمیشه!رییس طوریسکانس بالا که خواندید، ساخته و پرداخته ذهن من، البته با لایه‌هایی از تجربیات و مشاهدات و نشستن پای درددل افراد مختلف است. به راستی چه اتفاقی می‌افتد که پایان یک همکاری چند ماهه یا چند ساله با این جملات به پایان می‌رسد؟ در مقاله امروز ویرگولی‌ام می‌خواهم کمی راجع به دنیای مدیران، از زاویه دید کارمندان صحبت کنم. زاویه دیدی که خیلی از مدیران از آن دید چیزی نمی‌دانند یا شاید هم چشم‌بسته از آن رد می‌شوند. این را هم بگویم که مقالات و کارگاه‌های مختلف درباره مدیریت و تیم‌سازی زیاد است و من قصد ندارم کسی را نصیحت کنم یا چیزی را آموزش بدهم. اینجا فقط کمی گپ و گفت از من و سعدی و سایمون سینک را می‌خوانید. حاضرید؟سعدیا! اگر کارمند بودی چی میگفتی؟یکی از یار غارهای من که از زمان دبیرستان تا الان (که 3 سالی از لیسانسم می‌گذرد) با من بوده، همین کتاب گلستان سعدی است. هرجا که مساله‌ای ذهنم را مشغول کند و بخواهم از یک باسواد باتجربه مشورت بگیرم سری به سعدی هم می‌زنم. در ادامه یکی از حکایتی را از باب اول (در سیرت پادشاهان) می‌خوانیم:یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند.چو دارند گنج از سپاهی دریغ / دریغ آیدش دست بردن به تیغیکی را از آنان که غدر کردند با من دَمِ دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دونست و بی‌سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سال‌ها در نوردد.گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد.زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد / و گرش زر ندهی سر بنهد در عالماذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً / وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِمعنی حکایت به زبان ساده:یکی از پادشاهان قبلی در رعایت حال لشکریان بی‌توجهی می‌کرد و از نظر مالی به آن‌ها سخت می‌گرفت. عاقبت دشمنی قدرتمند به آن‌ها حمله کرد و همه به پادشاه پشت کردند.وقتی که به سپاه بی‌توجهی کنند و پاداش را از آن‌ها دریغ کنند، سپاه هم انگیزه‌ای برای جنگیدن و دست بردن به تیغ نخواهد داشت.یکی از افرادی که پیمان شکسته و جنگ را ترک کرده بود از دوستان من (سعدی) بود. او را سرزنش کردم و گفتم: کاری که کردی خیلی بد بود. این کار انسان‌های پست و حق‌نشناسه که تا کمی مشکلات بهشون فشار آورد و تو سختی افتادن، بزن زیر همه‌چیز و ارباب چندین ساله‌شون رو  فراموش کنن!گفت: ببخشید، ولی تو فکر کن شاید اسبم مدت‌ها گرسنه بوده و تازه زین آن را هم قرض گرفته بودم. به نظر تو میشه برای سلطانی که دستش نمیره به سپاهش حقوق بده با جون و دل جنگید؟هر وقت مرد دلاور سیر باشه از جون مایه میذاره و سخت حمله میکنه، ولی اونی که شکمش خالی باشه سخت پا به فرار می‌ذاره!سعدیخب، حالا بیایید جای پادشاه مدیر بگذارید و جای سپاهیان هم نیروی انسانی یک شرکت. آیا همان داستان آشنا تکرار نمی‌شود؟سعدیا؛ الان دیگر مدیران پادشاهی می‌کنند! نیستی ببینی که تو آگهی استخدام می‌نویسند:مزایا: پرداخت به موقع حقوقسعدیا مدیران ما نمی‌دانند که این مزایا نیست، کمترین وظیفه در قبال کارمندی است که زیادترین ساعات زندگی‌اش را در شرکت او می‌گذراند. سعدیا! تازه بعد از دو سه ماه یک بار حقوق دادن با اضافه کاری اجباری، منت عیدی و سنوات را هم سر کارمند می‌گذارند!اگر کارمند هستید و تا اینجای مطلب به دلیل تجربه مشابه ضربان قلبتان بالا رفته، توصیه میکنم سرتان را از پنجره بیرون ببرید، چند نفس عمیق بکشید و به ادامه مقاله باز گردید. در ادامه حرف‌های جذابی از سایمون سینک را خواهید خواهند. حالا چرا سایمون سینک؟اگر تدتاک‌باز باشید حتماً سخنرانی‌های سایمون سینک درباره رهبری و تیم را شنیده‌اید. یکی از دلایلی که بنده به آقای سینک علاقه دارم چیزی‌ست که راجع به خودش می‌گوید:«من سایمون سینِک هستم و دقیقاً می‌دونم که قراره تو این دنیا چی بسازم. من دنیایی رو می‌خوام که در اون مردم هر روز صبح که از خواب بیدار میشن، برای رفتن به سر کار انگیزه دارن؛ در محل کارشون احساس امنیت می‌کنن و وقتی که برمیگردن خونه راضی هستن.»آقای سایمون سینک در یکی از تدتاک‌ها حرف‌های جالبی را می‌گویند که بی‌شباهت به حرف‌های سعدی هم نیست. پیشنهاد می‌کنم این حرف‌ها را از زبان خودشان بشنوید. https://www.ted.com/talks/simon_sinek_why_good_leaders_make_you_feel_safe?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare سایمون سینک در این تدتاک از چیزی حرف می‌زند که به آن &quot;تیم&quot; می‌گویند. رهبری یک تیم چیزی فراتر از وضع قوانین و فدا کردن کارکنان در برابر نتیجه است. آقای سینک از چیزی حرف می‌زند که خیلی از رییسان به آن اعتقادی ندارند: اعتماد متقابل و احساس امنیت.و بالاخره صحبت‌های پایانیراستش را بخواهید، ایده نوشتن این مقاله، موقعی که در حال نوشتن کتاب الکترونیکی جدیدم بودم در ذهنم جرقه زد. کتاب درباره راه‌اندازی کسب‌وکار اینترنتی است و یکی از فصل‌های آن  به مساله «تشکیل تیم» اختصاص دارد. وقتی که داشتم این فصل را می‌نوشتم یاد تمام تجربه‌های گذشته خودم و دوستان اطرافم افتادم، که همیشه داستان‌هایی از شیوه‌های مدیریتی در ایران و کار تیمی برای نقل کردن داشتیم. برای همین تصمیم گرفتم علاوه‌بر تیم، به نقش پررنگ رهبری تیم هم بپردازم و با کمک مقالات معتبر دنیا ویژگی‌های بارز یک رهبر موفق را بازگو کنم. البته، البته، پازل تیم، قطعات دیگری جز رهبری هم دارد که کارمندان مجموعه هستند. در مقاله بعدی ویرگول می‌خواهم راجع‌به اینکه یک کارمند بی‌مسئولیت چه ضررهایی به شرکت می‌زند و اصلاً چگونه فعالیت تیمی را یاد بگیریم صحبت کنم و این بار زاویه دید جدیدی را به کارمندان بدهم! (آسیاب به نوبت) در ضمن در مطلب آینده، منتظر سکانس دوم باشید!تا اینجا نتیجه‌گیری را می‌گذارم به عهده خودتان و حالا یک خواهش از شما دارم. اگر داستان مشابهی دارید، یا نظر و انتقادی، سروپا گوش هستم و از آن‌ها هم در کتاب و هم برای تکمیل این مقاله استفاده خواهم کرد.  و سوال آخر؛ بهترین مدیری که تابحال داشتید چه ویژگی‌هایی داشته؟</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 19:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری رزومه‌ای بنویسیم که استخدام نـشویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%80%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-evhbfko8inib</link>
                <description>we are hiring!بنده به دلایل نامعلومی از همون اول علاقه خاصی به خوندن رزومه‌های مردم داشتم. چه قبلاً و چه الان که تو نوین دارم رزومه‌هارو برای استخدام کارمند جدید بررسی می‌کنم، برام جالب بوده که آدما چه مینویسن؟چیکارا کردن تو زندگیشون؟ داستاناشون چی بوده؟ کجاها رفتن؟ چی می‌خوان و ...خُب، حالا از بین این همه رزومه‌ای که خوندم کلی سوتی نظرمو جلب کرده و گفتم بیام با شما هم به اشتراک بگذارم که اگر قراره رزومه بنویسید درس عبرت بگیرید ازشون. در آخر هم یک چندتا نکته تکمیلی برای نوشتن رزومه‌های خفن خواهم گفت.#1 قبل از فرستادن رزومه به عنوان شغلی دقت کنیداین عزیز برای عنوان شغلی کارشناس دیجیتال مارکتینگ رزومه دادن ولی به نظر میرسه که هیچ ایده‌ای ندارن  دیجیتال مارکتینگ چیه. میگید نه؟گلبم گرفت2# تکلیف خودتون رو مشخص کنید!اولین چیزی که بعد از دیدن این رزومه به ذهنم رسید این بود که چرا باید کسی رو که &quot;حال&quot; نداره چند خط از خودش بگه، استخدام کنیم؟ آیا این شخص کلاً حال کار کردن خواهد داشت؟حال داشته باشید#3 علایق و ویژگی‌های فردی خودتون رو اینقدر سطح پایین تعریف نکنید!جداً با تدبیر؟؟؟؟واقعاً حس منفی بود با خوندن این جمله بهم سرازیر شد! یعنی چی خب؟ تنها تعریفی که از خودت داری اینه که خاله‌زنک نیستی؟ ویژگی بهتری نداری؟ 4# تکبر رو کنار بذارید توروخداما اول این فرم نوشته بودیم:  &quot;ما به دنبال کارمند نیستیم. به دنبال هم‌تیمی‌هایی هستیم که برای رشد خودشان، سایر اعضای تیم و کل مجموعه وقت می‌گذارند.&quot;رابطه معکوس میزان دانش و اعتماد به نفسحالا من نمی‌دونم این دوست عزیز فرم استخدام رو اصلاً خوندن یا نه، ولی بعضی از جواب‌هاشون طوری بود که حس کردم می‌خوان بیان یه پوزخند بزنن بهمون بگن هه! هیچ می‌دونید من کیم؟ (تجربه من و البته سابقه کاری خود این افراد هم نشون داده که 90% چنین عزیزانی از خودشیفتگی و اعتماد به نفس کاذب رنج می‌برن.)#5 به جز یادگیری سریع چی دارید؟نمی‌گم یادگیری مهم نیست؛ ولی، درصد زیادی از رزومه‌هایی که بررسی کردم، یادگیری سریع رو به عنوان یکی از شاخصه‌های برجسته‌شون آورده بودند؛ اما عزیزانم، دقت کنید که این روزها همه همینو می‌گن! اما خیلی کم به ویژگی‌هایی مثل انتقادپذیری، آن‌تایم بودن، دید هنری داشتن، قلم خوب داشتن و ... اشاره می‌کنن. اگر کمی با حوصله‌تر به خودتون دقت کنید، قطعاً ویژگی‌هایی خواهید داشت که به درد کاری که دوستش دارید می‌خوره.(نه هر کاری البته)فست لرنینگ ها#6  دیگه انقدر هم مشتی نباشیدمهم روحیه‌ست. بله.#7 عزت نفس داشته باشیدیه سری رزومه هم هست همیشه که میگن من به این کار نیاز دارم و اصرار بر استخدام دارند. ببینید، توصیه من به تمام کسانی که به پول‌ یا کار نیاز دارند اینه که روی توسعه مهارت‌هاشون کار کنن و حداقل توی یک فیلد خاص حرفی برای گفتن داشته باشند. اینطوری بدون اینکه عزت نفسشون بیان پایین میتونن کاری متناسب با مهارت‌هاشون پیدا کنند.الان دیگه کمپانی‌های بزرگ و آگاه می‌دونن که نباید فردی رو که برای پول کار می‌کنه استخدام کنن. فردی به درد این کمپانی‌های می‌خوره که به کاری که داره انجام می‌ده باور داشته باشه!#8 مهارت بی‌ربط، رزومه شما رو خنده‌دار میکنهآشِ محتوا مثلاًخدایی چرا باید مهارت آشپزی شما در شغل تولید محتوا مهم باشه؟ آیا نباید مهارت‌هایی مثل قصه‌گویی، سلیس نوشتن و خلاقیت داشتین و از اون‌ها نام می‌بردید؟#9 از ایمیل‌های عجیب‌وغریب استفاده نکنیداین مورد رو الان که 5 ماه از انتشار این مقاله میگذره، دارم اضافه می‌کنم. دلیلش هم اینه که خیلی میبینم به‌جای یه ایمیلی که شامل اسم و فامیلی طرف باید باشه، می‌نویسن:feritala1368@yahoo.comیاWww.atiiish58@gmail.comعزیزای دلم، اولا ایمیلتون باید شامل نام و نام خانوادگی، یا حداقل یکی از این‌ها باشه و ثانیاً، ایمیل با www شروع نمیشه. استفاده از ایمیل‌هایی که مثل دوتا مثال بالا هستند، شما رو کاملاً غیرحرفه‌ای نشون میده و باعث میشه که باهاتون تماس نگیرن.#10 به املای کلمات و علائم نگارشی دقت کنیداملا و انشا تو رزومۀ هر شغلی مهمه، ولی تو رزومه‌هایی که برای بخش محتوا می‌فرستید خیلی خیلی مهمتره!مثلاً این رزومه. چندتا غلط داره به نظرتون؟#جمع‌بندیخب، تعداد رزومه‌ها زیاد بود و نمی‌تونستم همه نکته‌ها رو بهتون بگم، اما سعی کردم تو این مطلب اشتباهات پر تکرارتر رو یه مروری بکنم. شمام اگر تجربه‌ای مشابه دارید باهام به اشتراک بذارید:)برای جمع‌بندی این بحث هم باید بگم که رزومه نوشتن تو فرآیند استخدام شدن شما خیلی تاثیر داره! (حتی به نظر من بیشتر از سابقه کارتون) پس بهتره که بدونید چه چیزهایی باعث میشه به رزومه شما ترتیب اثر داده نشه!این رو هم بگم که قبل از رزومه نوشتن هم یک چیز مهم‌تر وجود داره و اونم اینه که شما خودتون رو بشناسید، ببینید دنبال چه چیزی هستید، کار مناسب روحیات و مهارت‌های شما چیه و اون کاری که حال شما رو خوب میکنه کدومه!و نکته آخر: اگر عاشق نوشتن هستید و فکر می‌کنید تولید محتوا شغل ایده‌آل شماست برامون رزومه بفرستید. هنوز جذب نیروی جدید تموم نشده :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Thu, 06 Dec 2018 23:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل تولید محتوا چیست؟ (راهنمای باباها و سایرین)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F-%28%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%29-ohwvkzh5sqno</link>
                <description>اگر بیوگرافی کوتاه من در نوین را خوانده باشید، حتماً می‌دانید که پدرم در ارتباط برقرار کردن با شغل من مشکل دارد و می‌فرماید که: ما بالاخره نفهمیدم شغل تو چیه! البته فقط پدر نیست که این مشکل را دارد؛ دوستان و آشنایان دور و نزدیک نیز معمولاً برایشان سوال است که «کارشناس تولید محتوا دیگر چه کوفتیست؟!» و حتی در برخی مواقع سوالات زیر نیز شنیده شده است:مثلاً همین چیزایی که تو دیجی‌کالا هست شما می‌نویسید؟مقاله می‌نویسد می‌ذارید تو سایت یا فقط ترجمه می‌کنید؟وبلاگ می‌نویسید؟یعنی تو زمینه‌های مختلف باید اطلاعات عمومی داشته باشی و مدیا تولید کنی؟البته این نکته که من آدمی هستم فاقد حال و حوصلۀ توضیح دادن، در بروز چنین سوالی بی‌تاثیر نبوده. فوقش می‌گفتم درسته همینه که میگی، یا مثلاً چند بار برای پدر مثال زده‌ام یک چیزی تو مایه‌های ترامپیم ما. اما... امروز می‌خواهم یک بار برای همیشه این مساله را برای جهانیان روشن کنم و تعریف خودم (تاکید میکنم تعریف خودم) را درباره اینکه شغل تولید محتوا چیست و به چه کار کسب‌وکارها می‌آید صحبت کنم. تولید محتوا چیست؟محتوا، انواع مختلفی دارد: متنی، گرافیکی، ویدئویی، تصویری و صوتی. تولید محتوا کردن، یعنی خلق متن‌ها، تصاویر، ویدئوها، صدا و پیام‌هایی که قرار است با یک سری آدم ارتباط برقرار کنند. این ارتباط گاهی با نگاه کردن به یک بیلبورد تبلیغاتی اتفاق می‌افتد، و گاهی هم با خواندن یک مقالۀ چند صد کلمه‌ای!تولیدکننده محتوا می‌تواند دستی در انواع محتوا داشته باشد (مثلاً گرافیست باشد، پادکست ضبط کند یا مقاله بنویسد)، یا نه فقط در یکی دو مورد حرفه‌ای باشد. (اما دقت کنید که معمولاً تسلط به محتوای متنی و مسلط بودن به یکی دو تا نرم افزار ویرایش عکس مثل فتوشاپ از ضروریات است.)چطور تولید کننده محتوا شویم؟بله، این چیزهایی که توی دیجی کالا و دیجی کالا مگ و زومیت و سایت‌های دیگر می‌خوانید، توسط ما محتوانویس‌ها تولید شده‌اند. ما وبلاگ می‌نویسم، اطلاعات عمومی خوبی باید داشته باشیم، ترجمه هم می‌کنیم اما محتوا نوشتن فقط همین‌ها نیست، این‌ها ظاهر شغل ماست.محتوا تولید کردن نه خیلی کار سختی است نه خیلی آسان. برای من تولید محتوا مثل رقصیدن است. تا زمانی که فکر کنید همه دارند شما را نگاه می‌کنند نمی‌توانید خوب برقصید. برای خوب رقصیدن باید چشم‌هایتان را ببندید و حل شوید توی رقص. منظورم یک چیزی تو مایه‌های قوی سیاه (Black Swan) است. زمانی که توی ریتم و داستان حل شدید می‌توانید فرم بدهید به رقصتان و نقش اول داستان را بازی کنید.نوشتن و رقصیدنمحتوا هم همین است، زمانی که توی ریتم سطر سطرِ کلماتی که تایپ می‌کنید حل شدید و فهمیدید که چه می‌خواهید بگویید، نوشته‌هایتان فرم می‌گیرد و متولد می‌شود. وقتی در محتوا حل شدید می‌دانید که مخاطبان چه می‌خواهد بداند، می‌دانید که خودتان چه می‌خواهید بگویید و همه را با یک ریتم هماهنگ کنار هم می‌چینید. بعد از اینکه رقصتان با کلمات تمام شد یک بار دیگر نوشته را باز بینی می‌کنید و اگر از خواندنش لذت بردید آن را با دیگران قسمت می‌کنید.تولید محتوا یک بخش‌های دست‌وپاگیری مثل سئو (SEO) هم دارد. سئو چیست؟ سئو یعنی کاری کنید که گوگل و سایر موتورهای جستجو ارتباط نزدیکشان را با شما حفظ کنند و یک وقت خدایی نکرده فکر نکنند که دارید بهشان خیانت می‌کنید. البته حق هم دارندها، دغدغۀ موتورهای جستجو رساندن بهترین نتایج به دست جستجوکننده‌هاست، که خب دغدغۀ خوبیست؛ اما این موتورها کمی زبان ما آدم‌ها را سخت می‌فهمند، برای همین باید با یک سری علائم و نشانه بهشان علامت بدهیم و منظورمان را برسانیم. این طوری هم گوگل خوشحال است که ما را فهمیده، هم مخاطبی که ما را پیدا کرده، هم مایی که مخاطب پیدا کرده‌ایم :]چطور تولید محتوا یاد بگیریم؟راستش تجربه نشان داده که بهترین نویسنده‌ها، آن‌هایی هستند که زیاد کتاب می‌خوانند. پس اگر عاشق کتاب خواندن هستید و دلتان می‌رود برای سیاه کردن کاغذ، این شغل برایتان لذت‌بخش خواهد بود. بهترین کار برای شروع یادگیری تولید محتوا، خواندن مقاله‌های عالی (فارسی و انگلیسی)، تمرین و یادگیری مفاهیم کلی SEO است.البته این را هم بگویم که تولید محتوا، شروع ماجراست. شما می‌توانید با ادامه این مهارت به جایگاه‌های شغلی دیگری مثل سناریست، استراتژیست محتوا، مدیر بازاریابی محتوا و ... نیز برسید. پیشنهاد می‌کنم که در پست دیگر من، با سایر عنوان‌های شغلی و درآمد تولید محتوا، آشنا شوید.آیا برای یادگیری تولید محتوا نیاز به آموزش خاصی هست؟ببینید، در اینکه شما نویسندۀ قابلی هستید هیچ شکی نیست؛ اما یادتان نرود که با یک آموزش خوب می‌توانید از توانایی‌هایتان حداکثر استفاده را ببرید!مفاهیم SEO، بازاریابی محتوا و قوانین نوشتن پست‌های تاثیرگذار، چیزهایی هستند که در ادامۀ راه محتوا، حتماً باید یاد بگیرید.ختم کلامخب، این هم از یادداشت من برای باباها و سایرین. اگر احیاناً درباره شغل تولید محتوا سوالی باقی مانده خوشحال می‌شوم بپرسید. در پایان پیشنهاد می‌کنم برای آشنایی هرچه بیشتر با این مباحث، سری به مقاله تولید محتوا چیست در وبلاگ نوین -که همکاران خوبم زحمت آن را کشیده‌اند- بزنید.(راستی! بابا جان من هیچ علاقه‌ای به کارمند بانک شدن ندارم، فعلاً همین رقص و نوشتن رو از من بپذیر :) )</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Thu, 20 Sep 2018 17:46:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-dd6xqgycr8yt</link>
                <description>امروز دیگه می‌خوام داستان رو تموم کنم. داستان کار یکی مونده به آخریمو یادتونه؟اگر نه اینجا میتونید بخونیدش. تو همون روزایی که اونجا داشتم حرص می‌خوردم و کارمو می‌کردم دو سه تا آگهی استخدامی نظرمو جلب کرد. یکیش فیدیبو بود که رفتم مصاحبه و مصاحبه رو خراب کردم. شاید بپرسید که چطوری خرابش کردی؟خب اولاً که اونروز کلاً خودم نبودم، نمیدونم چه فکری کردم لباس رسمی پوشیدم و مثل عصا قورت داده‌ها رفتم نشستم مصاحبه کردم. تو مصاحبه هم انقدر غیرحرفه‌ای سوالاتو جواب دادم که بهم گفتن ما یک فرد حرفه‌ای مدنظرمونه که دیجیتال مارکتینگ کار کرده باشه که خب البته من اون موقع تجربه آن چنانی هم نداشتم. یکی از سوالای مصاحبه هم این بود: سه تا از ویژگی‌های بدتون رو بگید.حالا منم که گل‌های گل، بدون ویژگی بد (:d)، استرس گرفته بودم که اگر من اینو جواب ندم فکر میکنه الکی گفتم. خلاصه سه تا ویژگی بد گفتم که نداشتم اصلاً :| (البته به جاش چیزای دیگه داشتم که یادم نبود اصلاً :)) )جای دیگه‌ای که رفتم مصاحبه وبسیما بود. این مورد البته به مصاحبه نرسید. می‌دونید که وبسیما نزدیک پارک وی هست و برای من خیلی دوره. البته اون موقع از دوریش فاکتور گرفته بودم. رفتم اونجا دم درش که رسیدم پشیمون شدم. حالا بگید چرا؟ چون مسیرش یه عالمی سربالایی پیاده‌روی داشت و من به خاطر سربالایی از مصاحبه منصرف شدم و برگشتم -_-.جای آخری که مصاحبه رفتم رسانه تجارت نوین بود. مصاحبه نوین با همه جاهایی که تا الان رفتم فرق داشت و قبل از مصاحبه حضوری باید یه سری سوالات تخصصی رو آنلاین جواب می‌دادم، بعد یک پاراگراف رو از انگلیسی رو ترجمه می‌کردم، بعدش چندتا پیشنهاد و سوال عمومی بود و در آخر هم یک تست شخصیتی MBTI. (طبق این تست تیپ شخصیتیتون کدومه؟ من INFJ)کنج سبز من در نوین :)حدود 40 دقیقه کشید من این فرم رو پر کردم ارسال کردم و یکی دو روز بعدش باهام تماس گرفتن. رفتم مصاحبه حضوری و با یک نفر (که بعداً فهمیدم مدیرمونه؛ همونی که بیومو جاج میکنه) صحبت کردم. یادمه یه سری سوال راجع به اینکه تو دانشگام چی یاد گرفتم پرسید و من گفتم هیچی فقط یه سری کارای جانبی، بعد راجع به سئو پرسید که خب من خودم چند تا سوال سئو داشتم اونا رو اونجا ازش پرسیدم:)) ، بعد پرسید که چجوری وارد این کار شدی که منم گفتم با نیمچه پارتی از سمت خواهر دوستم شروع شد و الی آخر. خب این پایان مصاحبه نبود، مدیر بهم گفت که باید به مطلب 600 کلمه‌ای راجع به SWOT بنویسم و بفرستم براش. معیارشم اینه که مطلب ساده و روون و قابل فهم باشه. نمی‌دونم چرا ولی اون مطلب رو با ذوق و شوق فراوونی نوشتم (و هنوز یکی از مطالب مورد علاقمه، علیرغم اینکه از نظر مدیر خیلی چرت بود). خلاصه از این مرحله هم به سلامت عبور کردم و رسیدم به مصاحبه نهایی، یعنی دوباره با مدیر و یه مدیر دیگه به اسم آقای رضایی مصاحبه کردم. بله، این مصاحبه هم موفقیت آمیز بود و بهم گفتن که می‌تونم بیام سرکار و اینگونه بود که داستان‌های ما در نوین شروع شد... .قبل از شروع به کار، مدیر گفته بود که کار کردن با من سخته و من خیلی گیر میدم اگر فکر میکنی که نمیتونی تحمل کنی از الان تصمیمتو بگیر که بعداً نری و خب من تصمیمم این بودکه بمونم. بالاخره مقاله اول من در نوین استارت خورد. این مقاله راجع به آمیخته بازاریابی بود؛ موضوعی که نه میدونستم چیه و نه حتی اسمش به گوشم خورده بود. اولین نسخه‌ای که برای این مقاله نوشتم همون چند خط اول رو که خوند رد شد. مدیر روزها و ساعت‌ها وقت می‌ذاشت که بفهمم چجوری باید بنویسم. نکته اولی که یادم داد این بود که تا خودم چیزی رو نفهمم نمی‌تونم انتقالش بدم، نکته دوم هم این بود که وقتی فهمیدم باید ساختارشو بچینم تو ذهنم تا بتونم انتقالش بدم. اما یاد گرفتن همین دوتا نکته به این آسونیا که فکر میکنید نبود و کلاً نوشتن مقاله با همین دو نکته تموم نمی‌شد.مدیر یهویی دو سه ساعت می‌نشست باهام حرف می‌زد و هزارتا مثال می‌زد تا خوب متوجه شم که چی می‌خواد بگه. حالا من اینجا یه اعترافی هم بکنم، من نسبت به بعضی تُن صداها حساسم و بعد از چند دقیقه که بهشون گوش می‌دم خوابم می‌گیره. حالا خوابم که می‌گیره چه شکلی می‌شم؟ اشک از چشام فوران میکنه و هرکی ندونه فکر میکنه کتک خوردم. مدیر اون موقع‌ها که می‌نشست دو ساعت نقد می‌کرد مقاله‌مو فکر می‌کرد ناراحت شدم و دارم گریه می‌کنم :)) و بعضی وقتام دلش به رحم میومد (البته خیلی نادر :دی).خلاصه اولین مقاله من 40 بار ویرایش شد و بعد از دو هفته تلاش بی‌وقفه در نوین آپلود شد و الانم لینک اول گوگله. البته اینم بگم که من فقط تو وبلاگ نوین نمی‌نویسم، بخشی از کار من مربوط به وبلاگ‌های پرتال، دیدوگرام و ملی پیامک هم میشه و گاهی هم کار سوشیال و فریلنسری برای بقیه برندا انجام می‌دم.خلاصه بگم، فرقی که نوین با بقیه جاهایی که کار کردم داره اینه:هرچقدر که بخوای میتونی رشد کنی و یاد بگیریکارهات رو خودت میتونی مدیریت کنیمدیری داری که زحماتت رو می‌بینهبا مدیرت میتونی راحت حرف بزنی و نترسی که وای الان چه فکری می‌کنهاین تفاوت‌ها درسته که برام خیلی ارزشمندن، اما چیزی که باعث شده من از بودن تو نوین احساس رضایت کنم اینا نیست. من کلاً آدم بدبین و تعریف ناپذیریم، یعنی هرچقدر بیاید ازم تعریف کنید فکر می‌کنم یا کارتون گیره یا همینطوری یه چیزی میگید. اما... وقتی دیدم یه سری آدما واقعاً به نوشته‌هایی که تو نوین میذارم واکنش مثبت نشون میدن و ازم میخوان که همچین مقاله‌هایی براشون بنویسم و باهاشون کا رکنم، فهمیدم اون‌همه زحمت بالاخره جواب داده و مثل اینکه راه رو درست اومدم! مدیر اگه اینجارو میخونی باید بگم که آشنایی با شما و مجموعتون رو به عنوان یکی از شانس‌های زندگیم نگاه می‌کنم و تشکر می‌کنم از صبوری زیادت، یکم فقط کمتر جاج کن :D خب، این هم از آخرین قسمت داستان کار پیدا کردن‌های من (که احساس میکنم خیلی از چیزایی که میخواستم بگم یادم رفته). حالا اگر فرصت کردم تو داستانای بعدی با محیط نوین بیشتر آشناتون میکنم.[این قسمت از مقاله رو چون که بعضی خواننده‌ها فکر کردن نیت تبلیغات بوده و حس بدی بهشون دست داده حذف کردم. حق هم میدم بهتون، شاید اگر خودم هم جای شما بودم همون حس بهم دست می‌داد :) ولی خب من خیلی یهویی اومدم ویرگول و قصد خاصی نداشتم فقط یه جایی رو می‌خواستم که توش مقاله‌های سئو و بازاریابی ننویسم، آخرین قسمت هم فکر کردم این چیزایی که خودم یاد گرفتم رو میتونید از این راه یاد بگیرید که خب کمی تبلیغاتی شد. در ضمن  خیلی هم خوشحالم که تو این مدت تو ویرگول  کلی دوست خوب پیدا کردم ^_^ ]</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Sat, 15 Sep 2018 17:58:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (7)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-7-cysipsgpia2v</link>
                <description>خیلی سریع می‌خوام برم سر اصل مطلب که داستان کار پیدا کردنم تموم بشه و دیگه وارد بخش‌های جالب‌تر زندگی بشم :دیآقا تو پست قبلی گفتم که برای یه شرکت طراحی سایت تو همون سمت کارشناس تولید محتوا رزومه فرستادم و خب برای مصاحبه دعوت شدم. روزی که می‌خواستم برم مصاحبه کلی کار تو شرکت سرم ریخته بود و تند تند همه رو جمع کردم و با همون عجله بدو بدو رفتم به مقصد مصاحبه. از اونجایی که خیلی سر آن‌تایم بودن حساسم، همینطوری داشتم تو خیابون می‌دویدم و نزدیک بود که برم زیر اتوبوس :| خب هیچی دیگه من جون سالم به در بردم، ولی چون BRT محکم ترمز کشیده بود عذاب وجدان داشتم کسی اون تو طوریش نشده باشه :| با همین عذاب وجدان و فکر مشغول رفتم مصاحبه و مصاحبه رو خراب کردم :)) اما خب فرداش زنگ زدم بهش توضیح دادم که من قفل بودم دیروز، برای همین یک بار دیگه باهام مصاحبه کرد و نمونه کارمو دید کامل.نکته اخلاقی: اگر مصاحبه‌تون رو خراب کردید خجالت نکشید، فرداش دوباره یا زنگ بزنید یا سر بزنید بهشون :دیخب اگر یادتون باشه گفتم که این مصاحبه یکم داستانش متفاوت بود. حالا بگید چرا؟اولیش اینکه روز مصاحبه به من گفتن ما یک شرکت بزرگ طراحی سایت هستیم و با برندهای خارجی هم کار می‌کنیم. نکته بعدی این بود که گفت اینجا یک محیط پویا و فعاله و الان سه تا از بچه‌ها هستن و بعد هم قراره چند نفر دیگه استخدام کنیم. البته چون من شب رفته بودم بچه‌ها نبودن و منم محیط رو درست ندیدم.خلااااصه مصاحبه رو قبول شدم و رفتم سر کار. از محیط پویا و فعال و شلوغ فکر می‌کنید چی دیدم؟ دوتا همکار آقا داشتم فقط و یک خانم که یه روز در میون میومد و اصلاً سلامم نمی‌داد. بعد اون برندهای بین‌المللی که می‌گفت فهمیدم که فیکه و برای یک سری کلاه‌بردار که برند فیک می‌سازن سایت زده :)) جالبیش اینجاست که تا لحظه آخری که اونجا بودم اصرار داشت که اینا خیلی برندای خوبین، تازه می‌خواست از محصولاتشم بهم بندازه :))من در درونبعد از اینکه عدم صداقت و زبون‌بازی کارفرمای محترم رو دیدم از قرارداد بستن و دادن سفته صرف نظر کردم و بدون قرارداد مشغول به کار شدم. شروع کارم هم به این شکل بود که یک سایت کاملاً خالی انداختن جلوم و گفتن که صفر تا صد محتوای این رو بزن (حالا طبق تو توافقات ما این بود که برای سایت‌های مختلف بنویسم و رو یه موضوع نمونم).بله، وضع به همین منوال تا سه ماه پیش رفت و مثل سایت قبلی همه چیز عالی پیش رفت. رنک سایت رو از چند صد هزار آوردم رو 5000، سوشالش رو هم دست گرفتم. البته بماند که چقدر سر سوشال با کارفرما مشکل داشتم. اولش اینکه پسورد شبکه‌هارو به دلایل نامعلومی بهم نمی‌داد و به شکل احمقانه‌ای باید پست رو حاضر می‌کردم می‌دادم به خودش که بذاره. از طرف دیگه نمی‌تونستم بهش بفهمونم که بابااااا این لحن مسخره برای شبکه‌ای مثل اینستاگرام به درد نمی‌خوره (مثلاً اصرار داشت ادبیات پستاش اینجوری باشه: به استحضار می‌رساند که ...) یا مثلاً مسابقه برگزار می‌کرد به همه شرکت کننده‌ها کد تخفیف می‌داد به آشناها هم کالای فیک :))بعد از این سه ماه من مشکل دیپریشن حاد پیدا کردم و دلیلش هم نبودن هیچگونه پنجره یا حتی روزنۀ نوری تو شرکت بود؛ اونم تو فصل زمستون! صبح‌ها که می‌رفتم سرکار هوا تاریک بود، اونجام که تاریک بود و برگشتنی هم هوا تاریک می‌شد. برای منی که عاشق نور و روشنی هوام فشار زیادی بود و تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم که کارهاش رو به صورت دورکاری انجام بدم. خب پیشنهاد دورکاری رو خیلی راحت قبول کرد. بگید چرا حالا؟ چون که منو بیمه نمی‌کرد و اون حق بیمه‌ای که شرکت همون برند فیک می‌داد می‌ذاشت توی جیبش :) بالاخره موندم خونه و دورکاری کارهارو پیش بردم. منتها نمی‌دونم چرا کارفرما فکر می‌کرد که منظور از دورکاری 24 ساعت کار کردنه :| شما فکر کنید که من روز سیزده به در هم داشتم برای ایشون پست می‌زدم :| بعد تازه چندباریم که بهش گفتم من سر کلاسم این ساعت نمی‌تونم کاری کنم براتون ناراحت شد.بعد از عید که هوا روشن شد دوباره رفتم سر کار، ولی ایشون چون فکر می‌کرد هالو گیر آورده و مستعمره خوبیم، منو گذاشت بشینم میز منشی و گاهیم تلفن جواب بدم :| منم دیگه رفتارای قبلیش با این کارش برام سنگین اومد و گفتم که دیگه نمی‌تونم بیام. دلیلشم رو هم گفتم که حقوقم کمه! بعد به شکل احمقانه‌ای اومد منت گذاشت سرم که ما بهت عیدی دادیم، بقیه شرکتا نمی‌دن :)) البته مساله من بیشتر از اینکه حقوق باشه درجا زدن رو کارای بی‌نتیجه و دروغ شنیدن‌های مکرر بود. حالا شما لیست کارایی که من اونجا انجام می‌دادم رو با کمترین حقوق داشته باشید:مارکتینگ شبکه‌های اجتماعیدیتا اینتریطراحی استراتژی و نوشتن کل محتوای سایتطراحی کمپینسئو کارهای گرافیکیایشون افزایش حقوق رو قبول نکردن و شروع کردن به مصاحبه. از طرفیم من رزومه فرستاده بودم یکی دو جا و تو یکیشون هم که همین محل کار فعلیمه قبول شدم. خلاصه، بعد از کلی مصاحبه با افراد مختلف وقتی دید که نمی‌تونه کسی مثل من پیدا کنه اومد و گفت که حقوقمو سه برابر می‌کنه و یک دستیارم برام می‌گیره که بمونم همونجا. اما... من تو زندگیم همیشه یک چارچوبی برای خودم دارم که اگر یکی اونو بهم بزنه دیگه همه چیز باهاش تموم میشه؛ برای همین هم بدون لحظه‌ای درنگ گفتم نه و پروندۀ 6 ماه همکاریمون رو بستم. الانم رنکشون رو چک کردم رفته رو 70 هزار :دیمن خیلی سعی کردم که این پست رو خلاصه کنم و داستان رو کامل بگم، ولی خب خیلی طولانی شد و مجبورم یک قسمت دیگه برم :دی قسمت بعدی راجع به محل کار جذاب جدیدمه، از مصاحبه تا همین امروز که اینجا مشغول به کارم برام جذاب بوده :)درس عبرت‌های این داستان:محیط کار رو روزی که میرید مصاحبه ببینیدیک هفته آزمایشی برید حداقلوظایفتون رو همون اول به طور جدی با کارفرما مشخص کنیددر مورد افزایش حقوق صحبت کنیداگر کارفرما خالی بنده سفته ندید :))چنانچه درس عبرتی، تجربه‌ای چیزی دارید بگید منم بخونم استفاده کنم :) </description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 18:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (6)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-6-pnvgukp4mpui</link>
                <description> یه خسته که یک ساله روزی 5 ساعت می‌خوابه امروز تو مرخصیه و داره ادامۀ داستانش رو براتون می‌نویسه :دی. خب بعد از مصاحبه با پاپکو دو تا مصاحبه دیگه هم رفتم. یکیشون یه استارتاپ تازه تاسیس بود که سوالای مصاحبه‌شون خوب بود. مثلاً پرسید که چه نگاهی به کارآفرینی داری و اگر 50 میلیون بهت پول بدن باهاش چیکار می‌کنی و ... . این استارتاپ از نتیجه مصاحبه خیلی راضی بود ولی کلاً استارتاپشون شکل نگرفت و در حد همون سایت اولیه موند :))بعد از این مصاحبه سعی کردم بیشتر مهارت کسب کنم. با وردپرس برای خودم یک سایت راه‌اندازی کردم و شروع کردم به تست کردن افزونه‌های مختلف و نصب آنالیتیکس. البته چون سایتم بازدیدی نداشت نمی‌شد زیاد با بخش‌های مختلف آنالیتیکس کار کرد و ازش سر درآورد، برای همین فقط با یک سری چیزای کلی آشنا شدم.به دنبال شغلتقریباً پارسال همین موقع‌ها بود که دوستم الهه بهم پیام داد و گفت که اگر هنوز دنبال کار می‌گردی شرکت خواهرمینا استخدام دار رزومه‌ت رو بفرست. بالاخره رزومه گرافیکی قشنگم رو فرستادم برای مصاحبه و با یک مصاحبه 15 دقیقه‌ای که با مدیرعامل شرکت داشتم بهم گفتن بیا از فردا سر کار. بعداً هم فهمیدم اون رزومه چون با بقیه متفاوت بوده تاثیر داشته و استخدامم کردن.نکته: روی نوشتن و طراحی زیبای رزومه‌هاتون وقت بذارید. قطعاً تاثیر داره!خواهر الهه اونجا کارشناس مارکتینگ بود ولی چون می‌خواست یک روز در میون بیاد به یک نفر دستیار هم نیاز داشتن. کار کردن با خواهر الهه برام یک شانس بزرگ و یه جورایی نقطه عطف بود؛ اول اومد اون نکات پایه رو که لازم بود بدونم یادم داد و بعد هم چون بهم اعتماد کرده بود، دیگه لازم نبود برای انجام هر کاری کلی دلیل بیارم قانعش کنم. می‌دونید، وب‌سایتی که اونجا دستم بود بیشتر برام حالت کیس استادی یا آزمون و خطا داشت. تمام چیزهایی که تو اون مدت تئوری خونده بودم یا داشتم می‌خوندم رو تو سایت استفاده می‌کردم و بعد از دیدن تاثیرش در پوست خودم نمی‌گنجیدم!کارایی که اونجا انجام دادم اینا بود:- یکدست کردن کل سایت از نظر ساختار H1، H2، H3 و...- بهینه‌سازی کل تصاویر سایت از نظر حجم، تگ‌ها و نام‌ها- یکدست کردن کل فونت‌ها - به‌روز کردن اطلاعات محصولات- تولید محتوای متنی تو سایت - لینک‌سازی- تولید محتوای ویدئویی- فعالیت تو آپارات و فروم‌ها- و کارهای کوچک دیگرنتیجه تمام این فعالیت‌ها این شد که سایت تو یک سری کلمات کلیدی اومد بالا و رنک الکساش از 40000 رسید به 5000.دوستانه می‌گم: تو محیط کار به این فکر نکنید که چجوری کمتر کار کنید. به این فکر کنید که چجوری چیزهای بیشتری یاد بگیرید.بله، اینجا همه‌چی خوب داشت پیش می‌رفت، از کارم و همکارام راضی بودم، تا اینکه...یک سری کارهایی به من محول شد که هیچ ربطی به من نداشت. یعنی بعد از اینکه حالِ سایت خوب شده بود و فروش داشتیم، مدیران (مدیر عامل و مدیر مالی) فکر کردن که خب دیگه بسه، سایت به اینهمه توجه نیاز نداره (یک اشتباه، مثلاً الان با وجود اینکه سئو و محتوارو برون‌سپاری کردن رنکشون چند ماهه مونده رو 30000)! برای همین هم به من کارهایی مثل فاکتور زدن و کارهای مربوط به حسابداری دادن. من حدود 3ماه تو این شرکت کار کردم و دیگه دیدم که این اون چیزی نیست که می‌خوام. اینجا نقطۀ توقف منه و من دیگه نمی‌تونم رشدی داشته باشم. برای همین شروع کردم به رزومه فرستادن برای جاهای دیگه و با مدیر هم صحبت کردم و گفتم که اگر اجازه بدید من دیگه نیام. خداروشکر ایشون هم آدم خوبی بودن و قبول کردن. این وسطا من یک روز هم رفتم تو کتابفروشی (افراکتاب عزیزم روبروی پارک ملت) تستی کار کردم و پذیرفته هم شدم برای همکاری، اما به دلیل یک سری مشکلات شخصی نتونستم برم و حسرتش ته دلم موند. افرا کتاب تنها کتابفروشی تو تهرانه که من مطمئنم دغدغه فرهنگ و ادبیات داره و برای مخاطبینش ارزش قائله. اگر رفتید از خانم سنگری بخواید که خودشون بهتون کتاب معرفی کنن، قطعاً یه کم از فضای این کتابای ترند شده و آبکی دور می‌شید و با کلی خاطره خوب بر می‌گردید.خب برگردیم به ماجرای مصاحبه‌ها، برای کار تولید محتوا من به دو جا رزومه فرستادم و برای هر دو هم رفتم مصاحبه. اولی مربوط به یه شرکتی که یادم نیست اصلاً چی بود فقط یادمه که محیطش رو دوست نداتشم. دومی هم مربوط به یک شرکت طراحی سایت بود که خیلی حرف‌ها راجع به مصاحبه و مدیریتش دارم که بگم. این‌جا با پدیده‌ای مواجه شدم که یه جوری دروغ می‌گفت که من که هیچی، خودشم باورش می‌شد :)) این داستان رو تو قسمت براتون تعریف می‌کنم و فکر می‌کنم خیلیاتون باهاش همدردی کنید :دی. منتظر داستان شغل بعدیم باشید :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Wed, 08 Aug 2018 11:38:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (5)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-5-xfkcwccqd92g</link>
                <description> سلام، من برگشتم :دی بذارید اول یه چیزی رو بگم بعد بریم سر ادامۀ داستان کار پیدا کردنم. یادتونه تو داستان قبلی راجع‌به کانتری و اتفاقاتِ بدش صحبت کردم؟ چندروز پیش طی یک اتفاق جالب از همون‌جا باهام تماس گرفتن و گفتن که دارن چندتا سایت جدید راه‌اندازی می‌کنن و پیشنهاد همکاری دادن. منم که منتظر همچین فرصتی بودم خیلی ریلکس گفتم اول اون مدیرفنی‌تون بیاد ازم عذرخواهی کنه، بعد اون پولی که خوردینو بدید، بعد من بهش فکر می‌کنم. البته خیلی استقبال نکرد از حرفام ولی خیلی دلم خنک شد در کل!خب، برگردیم به ادامۀ داستان. ترم آخر دانشگاه یا بهتر بگم، زججججرآورترین ترم دانشگاه با سخت‌ترین درس‌ها و بداخلاق‌ترین اساتید هم تموم شد و من برگشتم تهران! این ترم انقدر برام سخت که نمی‌تونم تو کلمات توصیفش کنم؛ از یه طرف هم‌خونۀ بد، از یه طرف فشار امتحانا، از یه طرف تنهایی، از یه طرف چیزایی که مدت طولانی ریخته بودم تو خودم و از یه طرفم دل‌تنگی داشت منو از پا درمی‌آورد. فقط بدونید موقع آخرین امتحان (معرفی به استاد) انقدر گریه کردم که مدیر گروه شوکه شده بود. ولی خب بالاخره این نیز تموم شد... .وقتی برگشتم تهران تصمیم گرفتم یکی دو هفته استراحت کنم و بعد بگردم دنبال کار. تقریباً از اردی‌بهشت ماه بود که شروع کردم دنبال کار گشتن، اما اصلاً نمی‌دونستم که دنبال چه کاریم و کجاها باید بگردم! بالاخره بعد از یه‌کم جستجو تو اینترنت رسیدم به سایت ای-استخدام و بین شغلای مختلف فکر کردم به گرافیست شدن علاقه دارم! قبلاً کمی با فتوشاپ و ایلاستریتور آشنا بودم، برا همین هم گفتم بذار شانسمو امتحان کنم. تو همین آگهی‌ها که می‌گشتم یه موردی رو دیدم که نوشته بود آموزش هم می‌دن برای همین با خودم گفتم فرصت خوبیه و رفتم مصاحبه. فردای مصاحبه زنگ زدن بهم و گفتن که می‌تونم برم ولی خب حقوق ماه اول نصفه. روز اول که رفتم سر کار با نحوه ادیت عکسا برای فروشگاه اینترنتی آشنا شدم و دیدم که چگونه نواقص عکس‌هارو برطرف می‌کنن و می‌ذارن تو سایت برای فروش :دی روز دوم هم که رفتم دیدم دیگه چیزی برای یادگیری وجود نداره و اصلاً این گرافیک نیست. برای همینم همونجا به خودم گفتم &quot;سمیرا جان؛ یک ادیت و یک سایه زدن را دیدی، از امروز به بعد همه‌چیزِ این‌جا تکراریست&quot; و دیگه از فرداش نرفتم. تو همین بین که دنبال یادگرفتن گرافیک و موشن‌گرافیک بودم، بین آگهی‌های استخدام شغل تولید محتوا نظرمو جلب کرد. راستش من قبلش اصلاً همچین چیزی به گوشم نخورده بود، ولی شروع کردم آگهی‌های مختلف رو خوندن که ببینم چیه و هِی برام جالب‌تر می‌شد(البته یک سری جستجو هم تو اینترنت کردم که ببینم این شغل در اصل چیه ولی به نتیجه نرسیدم). آگهی‌های استخدامی کارشناس تولید محتوا به سه دسته تقسیم می‌شدن:دسته اول: یک ربات می‌خواستن که همه‌کار بلد باشه. از نوشتن بگیرید تا تولید موشن‌گرافیک و طراحی سایت!!دسته دوم: کسی رو می‌خواستن که مسلط نوشتن مقاله و کپی‌رایتینگ باشه و با اصول سئو هم آشنایی داشته باشه.دسته سوم: کسی رو می‌خواستن که تو فروشگاه اینترنتی اطلاعات محصول وارد کنه.از اونجایی که قبلاً حدود 9 سال وبلاگ‌نویسی می‌کردم، فکر کردم که شغل تولید محتوا که با نوشتن در ارتباطه می‌تونه مناسب من باشه. اما نه می‌دونستم سئو چیه، نه گوگل آنالیتیکس و نه کپی‌رایتینگ! خلاصه ناامید نشدم و شروع کردم به تحقیق و کلی مقاله خوندم راجع به این‌که کپی‌راتینگ چیه، محتوا باید چجوری باشه، آنالیتیکس چطور کار می‌کنه و الی آخر. بعد شروع کردم به فرستادن رزومه. البته اون اول قصدم از رزومه فرستادن استخدام شدن نبود، فقط می‌خواستم برم جاهای مختلف هم خودمو محک بزنم، هم ببینم این شغل از نزدیک چه شکلیه. اولین جایی که برای تولید محتوا رفتم مصاحبه شرکت پاپکو بود. سوالات مصاحبه این بود که تا چه حد با تبلیغات آشنایی داری؟ و من در جواب چیزایی که از تو اینترنت حفظ کرده بودم گفتم :دی سوال بعدش این بود که می‌دونی کپی‌رایتینگ چیه؟ و من باز هم حفظیاتمو گفتم. آخر مصاحبه بهم گفتن که برات یه محصول ایمیل می‌کنیم توضیحاتشو بنویس برامون بفرست. درسته که اون ایمیل رو هیچ‌وقت برام نفرستادن، ولی من الان بعد این‌همه وقت برمی‌گردم اون روز رو نگاه می‌کنم می‌فهمم که چقدر تو سایتای فارسی زبان چرت و پرت می‌نویسن و من چقدر بد اون چرت‌وپرت‌هارو تکرار کردم! برای همین هم الان که خودم مقاله می‌نویسم، خودم رو 100% مسئول می‌دونم و تا از چیزی مطمئن نباشم نمی‌نویسمش. برای پایان‌بندی این قسمت چندتا توصیه/نصیحت خواهرانه دارم :دی1- از همون دوران دانشجویی آگهی‌های استخدام رو دنبال کنید و ببینید که نیاز بازارکار چیه.2- ببنید که چه مهارت‌هایی لازمه برای شغل آینده‌تون کسب کنید و از همون دوران دنبال یادگیریش باشید.3- از کلاس‌های رایگان یا کم‌هزینه دانشگاه برای کسب مهارت‌های مختلف استفاده کنید.4- مصاحبه‌های مختلف برید و توانایی‌تون رو محک بزنید.این هم از قسمت پنجم. ببخشید اگر کمی طولانی شد :) تو قسمت بعدی -اگر عمری بود- می‌خوام آنچه که در بقیه مصاحبه‌ها گذشت و چی شد که بالاخره استخدام شدم بگم :] راستی، خیلی خوشحال می‌شم تجربه‌های شما رو هم بخونم ^_^ </description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 22:06:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (4)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-4-cfcrdrptd3wp</link>
                <description>خب قرار بر این بود که این بار از شغلی که ازش خیلی متنفر شدم براتون بگم. داستان از این قراره که سه ماه مونده بود به شروع ترم آخر دانشگاهم (اگر دقت کرده باشید ترم‌های دانشگاهم خیلی زیاد بوده :D)، تو این دو ماه که از قضا تابستون هم بود مدام داشتم فکر می‌کردم که خب حالا دانشگاه که تموم شه باید چیکار کنم؟ من نه سابقه درست حسابی دارم نه تخصص آن‌چنانی؛ تو همین فکرا بودم که یکی از دوستام زنگ زد و گفت یکی از آژانس‌های هواپیمایی تو اردبیل کارنتر می‌خوان، اگر دوست داری معرفیت کنم برو. خب من راجع به این کار هم هیچ اطلاعاتی نداشتم ولی باز هم کنجکاوی امونمو برید. خلاصه بعد چند روز تونستم بابا رو راضی کنم و راه افتادم سمت کار جدید. مصاحبه‌شون به این شکل بود که پرسید: بلدی از اینترنت استفاده کنی؟این جدولو تو اکسل بکش، اینو تو ورد بکش، یه چیزی سرچ کن! شاید باورتون نشه، ولی تو این مصاحبۀ سخت و جانکاه قبول شدم و از فرداش رفتم سرکار.تو یک هفته با انواع سامانه‌ها، کدهای اختصاری و اصلاحات و غیره آشنا شدم ولی بعد چند روز برام عجیب بود که اینا چرا یک کارو هر روز تکرار می‌کنن؟ نه طرح جدید می‌زنن نه تو اینستاگرام فعالن و کلی کار دیگه که میشه انجام داد و انجام نمی‌دن. این شد که شروع کردم به سبک خودم کار کردن. اول یک سری ایده دادم که عملی نشد، بعد پست‌های کانال رو آوردم رو یه سبک دیگه و شروع کردم از مقاصد گردشگری ویدئو درست کردن برای اینستاگرام. این کارهارو با علاقه خودم انجام می‌دادم و کسی هم بهم نگفته بود؛ اما همین دیده شدن من باعث شد 2 نفر بی‌دلیل با من بد بشن. این دو نفر یکیشون کانتر خارجی اون‌جا بود که هرروز به بهانه‌های مختلف جلو بقیه منو خراب می‌کرد و اون یکی هم مدیر فنی بود که جلو روم باهام خیلی خوب بود، ولی یه روز به شوخی بهم گفت تولدتو کوفتت می‌کنم و کرد :) درست شب تولدم بود که یه پیامک بهم داد و گفت نیا از فردا، وقتی ازش پرسیدم چی شده گفتن که گویا وقتی مشتری اون‌جا بوده تو گذاشتی رفتی. حالا اینو کی گفته بود؟ همون کانتر محترم که اصلاً  اون روز اون‌جا نبود :) خلاصه منم غرورمو نشکستم گفتم با کمال میل و خداحافظی کردم :D از اینکه کارمو از دست داده بودم یه ذره هم ناراحت نبودم، چون می‌دونستم من برای این کار ساخته نشدم و این فقط یک تجربه‌س، ولی از این‌که چرا وقتی در حق کسی بدی نمی‌کنم (خوبی هم می‌کنم) میاد از روم رد میشه خیلی ناراحت بودم. ولی بعداً فهمیدم که این حسادت خیلی جاها هست، مثلاً از خیلی‌ها شنیدمکه می‌گن تو محیط کار نذار همکارت ببینن پیشرفتتو یا این‌که می‌گن فقط توانایی‌هاتو به رئیس نشون بده نه همکارات :/ نظرتون چیه؟خب این داستان هم تموم شد... اول نمی‌خواستم این قسمت رو تعریف کنم ولی گفتم بذار کامل باشه همه شغلامو بگم :D. دفعۀ بعدی می‌خوام داستانای بعد از فارغ‌التحصیلی رو بگم که خیلی هیجان‌انگیزه! راستی قسمت‌های قبلی رو اگر نخوندید می‌تونید اینجا بخونید:قسمت اولقسمت دومقسمت سوم</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jul 2018 19:50:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-3-aghcwlbasipx</link>
                <description>تو داستان‌های قبلی تا جایی رسیدیم که کمتر از سه ماه تو خدمات کامپیوتری بودم و بعد به فکر کارهای داخل دانشگاه افتادم. اگر داستان‌های قبلی رو نخونید می‌تونید از این‌جا بخونیدشون:قسمت اولقسمت دومخب، بعد از اینکه یه مدت تو دانشگاه فعالیت کردم به این نتیجه رسیدم که: امیدوار بود آدمی به خیر کسان (دانشگاه) / مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.تا یکی دو ترم کار خاصی نکردم، فقط یه مدت افتادم تو خط اینستاگرام. من دانشگاه اردبیل درس می‌خوندم، برای همین یه پیج درست کردم و شروع کردم عکس گذاشتن از قشنگی‌ها، معرفی شاعرا، نویسنده‌ها، تئاترها، طبیعت و  غذاهای اردبیل. البته من اون موقع (یعنی حدوداً 4-5 سال پیش) هیچ‌گونه اطلاعاتی راجع‌به دیجیتال مارکتینگ نداشتم و فقط با ایده‌های خودم یه کارایی انجام می‌دادم. بعد از مدت کوتاهی نتیجۀ خوبی هم گرفتم، اما طوری نبود که ازش درآمدی داشته باشم. در نهایت بعد از یه مدت از اینستاگرام هم خسته شدم و پیج رو دادم به یکی از دوستام که توش کلاه می‌فروختن و سود خوبی هم کردن.بعد از بسته شدن پرونده اینستاگرام، یک شب که سخت در حال تلاش برای فهمیدن یک خط از درس آنالیز ریاضی بودم، الهه (دوست و هم‌خوابگاهی قدیمی‌م) بهم پیام داد و گفت که نیاز به کمک داره و یه کاری قبول کرده که نمی‌رسه تحویلش بده، منم از اون‌جایی که خیلی رفیق بامعرفتی (:D) هستم قبول کردم. کار به این شکل بود که باید یک سری اطلاعات راجع به محصولات داروخانه رو تو اکسل وارد می‌کردیم. هر محصول هم حدوداً 10 ستون می‌شد. اولش به نظرم کار ساده‌ای اومد؛ ولی هرچی که جلو می‌رفتم برام سخت‌تر می‌شد و تلاش می‌کردم هرچه زودتر تموم شه. من بدون اینکه بدونم به این کار می‌گن Data Entry (ورود اطلاعات) و همچینم کار ساده‌ای نیست در عرض 3 روز تونستم 1000 تا محصول وارد کنم. جالب این‌جاست که خودم نمی‌دونستم خیلی زود دارم کارو تحویل می‌دم؛ ولی برگ‌های همه ریخته بود و 500 هزار تومنم بهم دادن که خب اونم نمی‌دونم هنوز تعرفه‌ش همون بوده یا چی.نکته: کارایی مثل دیتا اینتری می‌تونن کار سبک و خوبی برای دوران دانشجویی باشن. شما چه کاری پیشنهاد می‌دین که در کنار درس و دانشگاه بشه ازش درآمد داشت؟خب، شغل بعدیم مربوط به آخرین روز‌های دوران دانشگاه می‌شه. کاری که براش خیلی وقت گذاشتم و خیلی زود هم ازش متنفر شدم؛ اونم خیلی زیاد! تو قسمت بعدی اگر عمری بود حتماً براتون تعریف می‌کنم؛ ولی تا اون موقع اگر تجربه‌های مشابهی دارید خوشحال می‌شم بخونم :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jul 2018 22:49:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کار پیدا کردن‌های من (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@1samira/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-2-ensoefdsekmj</link>
                <description>اینکه چرا دیشب یکهو به سرم زد بیایم ویرگول و اکانت بسازم و این حرف‌ها را به شما بگویم خودم هم نمی‌دانم! ولی خب اجازه دهید برگردیم به ادامه داستانمان :)بله، تصمیم بر این شد که کارهای دانشجویی را هم امتحان کنم. البته این را هم بگویم که از اینجا به بعد دیگر دغدغه‌ام پول نبود، چون از آنجایی که آدم فوق‌العاده ولخرجی هستم، به این نتیجه رسیدم که هر چی هم پول در بیاورم خیلی فرقی نمی‌کند و نهایتاً تا شب تمام می‌شود (متاسفانه) و اگر راستش را بخواهید، آدمی هستم که سرم درد می‌کند برای تجربۀ چیزهای جدید! همه چیز از آن جایی جدی شد که اکیپ 9 نفرۀ ما به این نتیجه رسید که همه چیز در دانشگاه یک جورهایی ‌کسل‌کننده و یکنواخت شده است. برای همین هم با کمی همفکری تصمیم گرفتیم انجمن علمی علوم کامپیوتر را تصرف کنیم، و با چند وعدۀ انتخاباتیِ دانشجوپسند و استفاده از چهرۀ جذاب آقای &quot;پ&quot; به سادگی موفق شدیم! بعد از اینکه آقای پ را به ریاست انجمن علمی منصوب کردیم، هر کدام از ما 8 نفر هم گوشه‌ای از کارها را گرفتیم و سمتِ فرمالیتۀ سردبیری نشریه هم رسید به بنده. ما نُه تاحالا ما یک اتاق در دانشگاه داشتیم و می‌توانستیم آن را به سبک خودمان اداره کنیم! در نهایت کارهای زیادی برای انجمن کردیم و آخر سال هم شدیم بهترین انجمن علمی بین کلیه رشته‌ها، اما به جز یک لوح تقدیر و یک کارت هدیه 50هزارتومانی که 6-7 ماه بعد به دستمان رسید چیزی گیرمان نیامد. (البته ما درامدهای غیر مستقیمی هم داشتیم، مثلاً خودکار مصرفیمان تا یک سال تامین شده بود و بعد از هر همایش هم تا یک هفته صبح ظهر شب شیرکاکائو می‌خوردیم :D)تجربه‌ای که از این فعالیت‌ها گیرم آمد خودم را راضی کرد! مهم‌ترینش هم آشنا شدن با روش‌های متقاعد کردن آدم‌هایی است که دوست ندارند هیچ تغییری اتفاق بیافتد! و همچنین آشنا شدن با آدم‌های جدید و استفاده از تجربه‌های آن‌ها.در قسمت بعدی می‌خواهم قصۀ انتخاب شغل با تمام شدن دانشگاه و وارد شدن به مسیر تولید محتوا را برایتان بگویم؛ اگر دوست داشتید دنبال کنید :)</description>
                <category>سمیرا سرباز</category>
                <author>سمیرا سرباز</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jul 2018 18:34:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>