<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تی تی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@2008Titi</link>
        <description>خلوت انس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:18:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4809149/avatar/Fy5nOl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تی تی</title>
            <link>https://virgool.io/@2008Titi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موضوع:بانگ دلنشین</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-d9fus3warpgs</link>
                <description>خیانتِ زانوها و لرزشِ دست‌ها کافی بود تا همه‌چیز را لو بدهم.در فکر بودم چگونه جلویشان را بگیرم که صدای آهنگی آشنا از پنجره‌ی خاطرات به گوشم رسید. به سمت پنجره رفتم. با شنیدن آن نوا، هم‌خوانیِ ناخواسته‌ای را آغاز کردم.به بیرون نگاه انداختم؛ مردی با سازی عجیب در گذر می‌نواخت.به یاد دارم در بازی‌های کودکانه‌ام، هنگام شنیدن آن نوا، توان کشف معنایش را نداشتم و با خونسردی و بی‌خیالی به مشغله‌ی قبلی‌ام بازمی‌گشتم.اما امروز فرق داشت.امروز آن صدا چیزی را درونم بیدار می‌کرد؛ چیزی میان ترس و حقیقت.زانوهایم از خیانت نمی‌لرزیدند، از اعتراف می‌لرزیدند.دست‌هایم از ضعف نمی‌جنبیدند، از مسئولیت می‌لرزیدند.سال‌ها از کنار آن بانگ گذشته بودم، بی‌آن‌که بپرسم چرا قلبم با آن هماهنگ می‌شود و نفهمیده بودم که بعضی صداها برای سرگرمی نیستند؛ برای بیدار کردن‌اند.مرد همچنان می‌نواخت.نه نگاهم می‌کرد و نه چیزی می‌خواست.انگار مأموریتی داشت: فقط نواختن.آن لحظه فهمیدم گریختن از آن صدا، گریختن از خودم بوده است.تمام این سال‌ها، با بی‌خیالی، شجاع به نظر می‌رسیدم؛ اما حقیقت این بود که از مواجهه با آنچه باید می‌شدم می‌ترسیدم.آهنگ بالا گرفت.و من برای اولین بار، به جای هم‌خوانی، سکوت کردم.سکوتی که از تسلیم نبود،از تصمیم بود.پنجره را بستم.نه برای قطع صدا،برای آن‌که صدایش را در درونم نگه دارم.آن بانگ دلنشین، دیگر از کوچه نمی‌آمد؛از من می‌آمد...</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 16:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنجکاوی کودک تازه به دوران رسیده/یک برگ نویسندگی(انتشارات رزا)</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-f0eifrjiz356-f0eifrjiz356</link>
                <description>انچه در روز اخر اردیبهشت تجربه می کنم؛ امروز مانند کودکی که به تازگی با واژگان روبرو می شود رفتار کرده ام ، به دنبال خیلی از واژگان رفتم...کمی از کتاب های جردن پیترسون که طرفدار جناح چپ و نقد ایدئولوژی‌هاو...هست گشتم،و این پست قرار است تبدیل بشود به مقاله ای اموزنده.درپی کتابی از جردن پیترسن به نام (نقشه‌های معنا: معماری باور=Maps of Meaning: The Architecture of Belief) متوجه شدم او در این کتاب به &quot;خدا &quot;پرداخته است. وبرای توضیح بیشتر این اطلاعات رو برای شما هم میگذارم و قضاوت و طرز فکر با خودتان ،در پایاین کلماتی که به دنبالشان رفته ام را به عنوان یک کودک باشما به اشتراک گذاشته ام.پیترسون «درباره خدا» دقیقاً چه چیزهایی می‌گوید؟1) خدا = «چیزِ والاتر از من»او می‌گوید آدم‌ها معمولاً به یک چیزی فراتر از “من” برای صرف...معناارزشحقیقتمسئولیت اخلاقینیاز دارندو برای خیلی‌ها اسم این “چیز” همان «خدا»ست.پس وقتی می‌گوید “خدا”، ممکن است منظورش این باشد که انسان به یک مبنای متعالی برای درست و غلط نیاز دارد.2) خدا فقط یک «موضوعِ ذهنی» نیست؛ یک نیروی اخلاقی استاز دید پیترسون، ایمان وقتی مهم می‌شود که روی زندگی اثر بگذارد:آدم را مسئول‌تر کندتنها و بی‌هدف رها نکندجلوی خودفریبی را بگیردبه زبان ساده: او می‌گوید “ایمان” بدون اثر اخلاقی، خیلی وقت‌ها فقط حرف است.3) خدا و «معنا» در برابر پوچی:یکی از استدلال‌های تکرارشونده این است که انسان‌ها با پوچی و آشفتگی روانی روبه‌رو می‌شن و دنبال معنا می‌گردن.“خدا” برای بعضی‌ها پاسخ این گروه است:زندگی فقط جمع کردن لذت نیسترنج هم می‌تواند معنا داشته باشد (نه اینکه لزوماً خوب باشد، بلکه قابل فهم شود)4) پس چرا می‌گوید «با خدا می‌جنگیم»؟این قسمت قلب حرفشه: او می‌گوید ایمانِ واقعی معمولاً از درگیری می‌آید نه از فرار.یعنی انسان وقتی حقیقت را می‌خواهد، ممکن است:شک کندبترسدنتواند سریع قانع شوداما از این کشمکش عبور می‌کند و معنایی می‌سازدپس «با خدا کشتی گرفتن» یعنی: رابطه با امر معنوی، آسان و خودکار نیست.5) نگاه روان‌شناختی: داستان‌های دینی مثل نقشه‌اندپیترسون به اسطوره‌ها و روایت‌های دینی برمی‌گردد و می‌گوید این‌ها مثل «نقشه»‌اند:برای اینکه بفهمیم انسان‌ها در تاریکی چه می‌کنندچرا دنبال نظم اخلاقی می‌روندو چرا با شرارت/ضعف درونی درگیرندبنابراین “خدا” برای او فقط یک “موجود” در آسمان نیست؛ خیلی وقت‌ها چارچوب معنایی است که به انسان کمک می‌کند با زندگی درست روبه‌رو شود.واما بپردازیم به منِ کودک؛1.راست گرایش:راستگرا طیفی از باورهای سیاسی است که نظم‌ها و قشربندی‌های اجتماعی خاصی را اجتناب‌ناپذیر، طبیعی، عادی یا مطلوب می‌دانند. این سیاست‌ها معمولاً از موضعی بر اساس قانون طبیعی، اقتصاد، اقتدار، مالکیت و سنت، حمایت می‌کنند.2.جناح چپ/لیبرال:چپ یا چپ‌گرا در ادبیات سیاسی به مواضعی گفته می‌شود که خواهان تغییرات تدریجی یا رادیکال در جهت ایجاد برابری در توزیع ثروت و قدرت هستند.3.یین ویانگ:یین و یانگ به ترتیب نام اصل‌ها یا نیروهای مکمل مادینه و نرینهٔ جهان در فلسفهٔ ذن و تائوئیسم است که همهٔ وجوه زندگی را در بر می‌گیرد. یین در لغت به معنای سمت سایه گرفتهٔ تپه است و یانگ سمت آفتاب‌رو است4.منحطی:گمراه یا فساد است که درجمهوری اسلامی برای فرهنگ غرب به کار میرود.5.ایدئولوژیک:ایدئولوژی، باورشناسی یا مرام (به انگلیسی: Ideology ) مجموعهٔ سامان‌مند باورها و اندیشه‌های ایستای سیاسی و اجتماعی از آن جمله نظام‌های فکری، فلسفی و مذهب که فرد، گروه یا جامعه دارد و در تعیین خط مشی، عمل یا موضع‌گیری معتقدان به آن‌ها در مسائل سیاسی اجتماعی مؤثر است. ایدئولوژی به معنی آسان‌تر، طرز فکر است.وچقدر زیبا...وقتی از خود هوش می خوای یه چی بسازه اونم بر اساس گفت و گوی خودتون...</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برگ نویسندگی(انتشارات رزا)</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85-yz3f3dbrx6y7-yz3f3dbrx6y7</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین نقطهٔ شروع نویسندگی، نه ایده‌هاست و نه الهام.بزرگ‌ترین آغاز، یک تصمیم است؛ این‌که به خودت بگویی:«من نویسنده‌ام.»در قسمت دوم پادکست «موتور قلم»، دقیقاً از همین حرف می‌زند.از این‌که فرق زیادی هست بین کسی که می‌گوید گاهی می‌نویسم و کسی که می‌گوید من نویسنده‌ام.همان‌قدر که فرق دارد بین کسی که می‌گوید بعضی وقت‌ها ورزش می‌کنم و کسی که می‌گوید من یک ورزشکارم.دومی حتی وقتی بی‌حوصله است، باز ورزش می‌کند.چون هویت، رفتار می‌سازد.نویسندگی هم همین‌طور است.قرار نیست همیشه الهامی بیاید، یا انگیزه ای باشد اول باید عمل کرد زیرا هردوی آنها بعد کارمان به دست می آیند.استیون کینگ هم حرفی دارد که با این پادکست کاملاً هماهنگ است:«اگر هر روز ننویسم، شخصیت‌ها از ذهنم می‌گریزند…ایده سرد می‌شود…تسلطم بر داستان کم می‌شود.»کینگ آن لحظه‌ای را که نوشتن تبدیل به یک کار گاه‌به‌گاه می‌شود «بوسهٔ مرگ» می‌نامد.حتی در یکی از صحبت های ویتو پارسا شنیدیم که گفت:(تو هنگامی باعث ایجاد عادت بد میشی که، یه عادت خوب رو همینجور روز به روزو پشت سر هم کنار بزاری و دیگه انجامش ندی.)پس ما باید قبل از هر چیز، نوشتن را یک هویت بدانیم، نه یک کار تفننی.سه نکتهٔ کلیدی برای ویرایش متن، که به درد تازه‌کارها می‌خورد:«شفافیت» به جای «پیچیدگی»:بهترین نوشته‌ها، آن‌هایی هستند که پیامشان را واضح می‌رسانند. وقتی داری متنی را می‌نویسی، از خودت بپرس: «آیا خواننده من دقیقاً متوجه منظورم می‌شود؟» گاهی جملات طولانی یا کلمات نامأنوس، جلوی شفافیت را می‌گیرند. سعی کن جملاتت را کوتاه کنی و کلماتی را انتخاب کنی که مردم عادی هم راحت بفهمند. این، قدرت متن تو را چند برابر می‌کند.«نشان بده، نگو» (Show, Don’t Tell):این یک قانون طلایی در نویسندگی است. به جای این‌که بگویی «او خیلی عصبانی بود»، سعی کن با توصیف حرکاتش نشان بدهی که عصبانی است: «صورتش قرمز شد، مشت‌هایش را گره کرد و دندان‌هایش را به هم فشرد.» این کار باعث می‌شود خواننده با شخصیت‌ها و اتفاقات داستانت همذات‌پنداری کند و حس واقعی‌تری از متن بگیرد.«لحن»؛ صدای تو در متن:لحن، شخصیت و احساسی است که در نوشته‌هایت منتقل می‌کنی. آیا می‌خواهی صمیمی باشی؟ جدی؟ طنزآلود؟ وقتی متنی را می‌نویسی، برای خودت بلند بخوان. ببین آیا صدایی که می‌شنوی، همان صدایی است که می‌خواستی منتقل کنی؟ آیا لحن یکدست است یا بین آن تغییرات ناگهانی وجود دارد؟ این کار به تو کمک می‌کند تا نوشته‌ات منسجم‌تر و دلنشین‌تر شود.</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 17:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برگ نویسندگی(انتشارات رزا)</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%B2%D8%A7-xyrlg4rsi4st-xyrlg4rsi4st</link>
                <description>از آنجایی که تجربه چاپ کتاب و نویسندگی و...رو نصیب شده ام ،حیف دانستم شما هم آن را تجربه نکنید.اما قبل از هرچیز باید بگویم من تینالاجوردی هستم ورشته ریاضی فیزیک می خوانم اما در این سه سال با کمک استاد &quot;شادکام&quot;من هم توانستم کتابی تالیف کنم.حالا چیزهایی را در چنته دارم که می خواهم با شما به اشتراک بگذارم ،در اینجا مجموعه پادکست های موتور قلم را از انتشارات رزا در کانال نویسنده شو(اپلیکیشن بله) به نمایش قرار دهم!فقط ای نکات را برای ویراستاری بهتر متون خود استفاده کنید:به هیچ وجه &quot;یک&quot; را استفاده نکنید؛کلمه ی یک پر پیچ و خم تر و ما نمی توانیم به راحتی از ان استفاده کنیم پس در عوض به جای گفتن یکی بگویید کسی و با اضافه کرد ی به اخر اسم ها نشان دهید منظورتان فرد بودن ان است.از تکرا ر کلمات و افعال پرهیز کنید؛در متن با لا اگر دقت باشد متوجه خواهید شد تکراری وجود ندارد این باعث زیبایی متن خواهد شد و از طولانی شدن و اضافه گویی هم جلو گیری می کند.سعی کنید با همان فعل پیش بروید؛یعنی اگر از ماضی ساده استفاده می کنید همان را در پیش بگیرید!جمع بودن فعل را دقت حاصل شوید؛در جمله نگاهی بیندازید و اگر از دو چیز ا بیشتر صحبت کرده اید فعل را جمع بزنید،میدانم این را از خیلی وقت پیش میدانید اما مشکل همین جا است که خیلی ها در این کار اشتباه می کنند و ریشه ان از محاوره هایی می آید فقط می خواهیم بیان شوند.حتما فکرتان را سازمان دهی کنید؛سازماندهی کردمن و بعد نوشتن کمک زیادی می کند حتی به خودتان برای بهتر ویرایش کردن چرا که ممکن ازست برای آن گیج شوید و شاید مهم ترین قسمت را پاک کرده و چیز دیگری قرار دهید.و در پایان سخنم باید بگویم کمکی برای ویراستاری می خواهید من می توانم به شما کمک کنم!و شما تنها نیستید فقط باید شروع کنید.من در اخر هر متنی که در اینجا به انتشار می گذارم قسمت های بعدی را هم قرار می گیرند.</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع: تابوتِ سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-ppx7kbamhh3y</link>
                <description>من در غیابِ زندگی، خود را مرده‌ای می‌دانم؛ مرده‌ای سرگردان در دنیای زندگان. آخر کی رَوَم به آن مکانی که «تو» برایم مقدر کرده‌ای؟ کی از این دنیای بی‌رحم رَوَم؟! هر جا باشد بهتر است، حتی جهنم، چراکه «تو» برایش تکلیفی تعیین کرده‌ای، نه مثل اینجا که تار و پودِ زندگی‌ام، مرا در خود پیچانده است.بیدارشده ام و خود را میان گل‌های شقایق یافتم، همچون گُلی رُز در میانِ انبوهِ شقایقان. غریب و نادیده. «پس ای خالق من، آیا مرا خواهی دید؟ آیا مرا انتخاب خواهی کرد و با خود خواهی برد؟» کسی حتی نگاهی به من نمی‌اندازد، انگار که کارم در این دنیا تمام شده است.اما می‌دانم که حتی اگر هم کاری نکرده باشم، چیزهایی آموخته‌ام؛ درس‌هایی از جنسِ صبرِ کوه، استقامتِ دریا، و درکِ سکوتِ شب. درس‌هایی که شاید «تو» نیز در شناختِ این جهانِ بی‌رحم، به آن‌ها نیاز داشته باشی.با پوزش فراوان :)²</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع:موج های دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-vef4pbp67s1t</link>
                <description>در میان خروش موج‌های دریا، گاه احساس می‌کنیم که طوفانی مشابه در درون ما برپاست. همان‌طور که رعدهای پرپیچ‌وخم به سمت ساحل هجوم می‌آورند و آسمان در هم می‌پیچد، ما نیز در مواجهه با چالش‌های زندگی، احساس سردرگمی و آشفتگی می‌کنیم. خاموش و روشن شدن چراغ‌های شهر، مانند ستاره‌های چشمک‌زنی که گه گاهی در آسمان شب دیده می‌شوند، می‌تواند نمادی از ناپایداری و عدم قطعیت در زندگی باشد. درختان نخل که در باد همچون موی پریشان به این سو و آن سو می‌روند، شاید یادآور این نکته باشند که حتی طبیعت نیز در برابر نیروهای بزرگ، انعطاف‌پذیر و در عین حال آسیب‌پذیر است.گاهی در این میان، سکوت می‌کنیم و به تماشای این آشفتگی می‌نشینیم، بی‌آنکه قدمی برای تغییر یا درک آن برداریم. این همان جایی است که باید مکث کنیم و از خود بپرسیم: “آیا من در برابر این امواج، تنها تماشاچی هستم یا می‌توانم بخشی از این منظره باشم؟”شاید روزی، در میان همین هیاهو، کسی را در کنار خود بیابیم که با نگاهی عمیق به طوفان می‌نگرد. نگاهی که رازآلود و دور از دسترس به نظر می‌رسد. ناگهان، دستی نوازشگر بر صورت می‌نشیند، نه برای آرام کردن، بلکه شاید برای بیدار کردن. حرکتی که انگشتان را به هم نزدیک می‌کند، اما هرگز تماس واقعی صورت نمی‌گیرد؛ گویی آن آرامش یا آن درک، تنها در دنیای خیال و رویا قابل دستیابی است. این تجربیات، هرچند تخیلی و گذرا، ما را به تفکر وا می‌دارند که آیا همیشه باید منتظر باشیم تا شرایط برای ما مهیا شود، یا خودمان باید برای رسیدن به آرامش و درک، دست به عمل بزنیم؟مسئولیت‌پذیری در دل طوفاناینجاست که مفهوم مسئولیت‌پذیری اهمیت پیدا می‌کند. زندگی، گاه مانند همین دریا، پر از موج‌ها و طوفان‌های غیرمنتظره است. ممکن است شرایط بیرونی، ما را احاطه کنند و احساس کنیم که هیچ کنترلی بر اوضاع نداریم. اما نکته‌ی کلیدی این است که حتی در دل این آشفتگی‌ها، ما قدرت انتخاب داریم. انتخاب اینکه چگونه به این شرایط واکنش نشان دهیم.آیا باید تسلیم شویم و منتظر بمانیم تا موج‌ها ما را با خود ببرند؟ یا می‌توانیم با یادگیری شنا، خود را با جریان هماهنگ کنیم و حتی از انرژی آن برای رسیدن به ساحل مورد نظرمان استفاده کنیم؟اینکه “هرچه اتفاق می‌افتد و اگر تقصیر ما باشد باید آن را گردن بگیریم و منتظر نباشیم بقیه آن را برایمان مهیا کنند”، درسی است که دریا به ما می‌آموزد. اگر در قایق باشیم و طوفان شود، نمی‌توانیم تقصیر را گردن موج‌ها بیندازیم. باید آماده باشیم، قایق را هدایت کنیم و با تمام توان برای بقا بجنگیم. این یعنی پذیرش مسئولیت.حتی در مواردی که مستقیماً مقصر نیستیم، اما در دل یک موقعیت قرار گرفته‌ایم، باز هم نقش ما مهم است. مثلاً اگر در یک گروه هستید و مشکلی پیش می‌آید، به جای اینکه منتظر بمانید دیگران مشکل را حل کنند، شما هم می‌توانید با ایده‌ای یا اقدامی، به حل آن کمک کنید. این روحیه همکاری و مسئولیت‌پذیری جمعی است که می‌تواند از دل بزرگترین طوفان‌ها، ساحلی امن بسازد.پس، بیایید به جای تماشای منفعلانه موج‌ها، یاد بگیریم که چگونه با آن‌ها شنا کنیم، چگونه از قدرتشان بهره ببریم و چگونه در نهایت، خودمان، سکان‌دار زندگی‌مان باشیم.</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع: ترس (یا شایدم صبر ایوب!)</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8-wg01a1yfcgvw</link>
                <description>اگه مایل بودید با صدای پونه(هوش مصنوعی)گوش کنید.دستم می‌لرزید؛ نه از سرِ عشق، بیشتر شبیه کسی بودم که بمب خنثی می‌کند! دسته گلِ ستاره‌های کاغذی‌ام که برایش صبح زود بیدار شده بودم، توی دستم تبدیل شده بود به لرزونک. پایین پله‌ها ایستاده بودم و زانوهایم رسماً اعتصاب کرده بودند. چشم دوخته بودم به در؛ دریغ از یک آدمیزاد. صدای تمرین از باشگاه می‌آمد و من همچنان داشتم با گوشی‌ام بازی می‌کردم؛ خاموش، روشن، خاموش، روشن.بالاخره سر و کله‌اش پیدا شد. قامتش آن‌قدر بلند بود که انگار داشتم به یک برج مراقبت نگاه می‌کردم! از استرس، بدون هیچ فکر اضافه‌ای پریدم بغلش و همان‌جا دسته گل ستاره‌های کاغذی را به دستش دادم. بعد من رفتم باشگاه و او منتظر ماند. وقتی برگشتم، گوشه‌ای نشسته بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت. تا متوجه من شد، کیفش را برداشت و جا باز کرد تا کنارش بنشینم. گوشی‌اش را خاموش کرد. مثلِ کنه‌ها چسبیدم به دستش، دستم را دور دستش حلقه کردم و از سرِ لوس‌بازی، سرم را پایین گرفتم تا کمتر نگاهش کنم. یک شکلات داد دستم و من تازه یادم افتاد گردنبندی که برایش خریده بودم را بدهم؛ داخل جعبه کوچکش، همان تکه از آهنگ «گرگ و میش» (Twilight) را نوشته بودم که می‌گفت: «من هزار سال هم منتظرت می‌مانم.» او هم گردنبندی با طرحِ تیغِ ماهی که آن روزها تازه مد شده بود را به من داد.بعد، یکهو پاشد که برود گل بگیرد؛ انگار یادش رفته بود که گفته بودم نمی‌توانم به خانه ببرم. هوا سرد بود و من آن‌قدر ریزه‌میزه بودم که نمی‌توانستم آن کسی را که از نظرِ سنی هم از خودم کوچک‌تر بود، گرم کنم! بالاخره پاشدیم و تا چند چهارراهیِ خانه همراهی‌ام کرد. خداحافظی کردیم و راهی شدم. خانه خالی بود؛ مامان و بابا و برادرم رفته بودند محفل شعر استاد حیدری. وقتی رسیدم، دوباره به او زنگ زدم. آن تماس، آخرین خاطرات خوبِ ما در آن دنیای رویایی بود. همان‌جا بود که فهمیدم او توانی ندارد که پشتم باشد؛ و این‌گونه بود که با رفتنش، بند نافم از آن رویای شیرین کنده شد.بعدش ما ماندیم و دنیای رویا، و جهانی که داشت با واقعیتش توی ذوقمان می‌زد. راستش را بخواهی، رفتنِ تو بهترین لطفِ ممکن بود. بالاخره وقتش بود بفهمم دنیای واقعی یعنی چه، دردِ بی‌پناهی چیست و چطور بدونِ آن قدِ بلندِ مزاحم، سبک زندگی خودم را داشته باشم. خوش گذشت، ولی خب، خداحافظ!</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 19:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع:شانه هایش،...</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-glpqg7txphg6</link>
                <description>یادت هست تو مرا بر روی شانه هایت خواندی؟همان روز که در دلم ترس پیله بسته بود، مرا در آغوش گرفتی، مرا تینا خواندی، زندگیم را جلوی چشمانم آوردی، آن‌ها را توصیف کردی و نشان دادی من دختری قوی بوده‌ام، به من دستور دادی تا بلند شوم، ترس رو در بغل بگیرم که مبادا آن را از دست دهم.و در ادامه زندگیم آن را انکار نگذارم.ولی ادامه دادن برایم هنوز هم سخت است، کاش باز هم بیایی و مرا در آغوش بگیری و ایندفعه به جای محبت و مهربانی و یاد آوری و کمک به قوی بودنم و... در کنارم بمانی، با من راه بروی، شانه به شانه ات کمر صاف کنم و در غروری غرق شوم و در رویاهایمان زندگی مناسب خودمان را بسازیم.میشه این حرف‌ها حقیقی بشه؟!کاش روزی برسد که دیگر برای &quot;بیدار شدن&quot; نیازی به دستور کسی نداشته باشم، چون حضور تو، نه تنها من را بیدار کرده، بلکه به من جرأت داده تا با تمام وجود در رویاهایمان قدم بردارم. کاش آن روزِ موعود، وقتی شانه به شانه‌ات می‌ایستم، دیگر نگران سقوط نباشم؛ چون می‌دانم وقتی دست‌هایمان در هم گره خورده، حتی تلاطم رویاها هم نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. می‌خواهم تمام آن &quot;اگرها&quot; را به &quot;آری&quot; تبدیل کنیم و در خانه‌ای از جنس آرامش، با هم زندگی کنیم؛ جایی که تو تنها تماشاگرِ قوی بودنِ من باشی، نه تنها راهنمای آن. می‌خواهم تمام این نوشت‌ها، از بندِ خاطره، به خاکِ واقعیت تبدیل شوند و ما، رویاهایمان را با دست‌های خودمان، ملموس کنیم.در میانِ سکوتِ این اتاق و هجومِ خاطرات، چشم‌هایم را می‌بندم و خود را در آن خانه می‌بینم؛ خانه‌ای که بوی باران و قهوه می‌دهد و نورِ خورشید، از میانِ پرده‌های حریر، آرام بر شانه‌هایمان می‌تابد. در آن رویا، من دیگر نگرانِ فردا نیستم، چون می‌دانم وقتی سایه‌ی تو در کنارم هست، تمامِ دنیا در برابرِ آرامشِ من، کوچک می‌شود. در آنجا، من فقط &quot;تینا&quot; هستم؛ دختری که رویاهایش را از دلِ تنهایی، به واقعیتِ دست‌های تو پیوند زده است.شاید من و اون</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع:شاید های نشنیدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-bt00largrpat</link>
                <description>همه چیز از یک «شاید» شروع می‌شود؛ شاید‌هایی که هرگز به زبان نیامدند، اما در تاریک‌ترین گوشه‌های قلب، همچون غباری سنگین نشسته و ماندگار شده‌اند.شاید اکنون در کنارش نباشم و روزهایش، همچون آب‌های آشفته، در هم شکسته و بی‌قرار باشد... اما من نیز در این تنهایی، به زانوهایم پناه برده‌ام و به سکوتِ خود بسنده کرده‌ام.شاید سرش از سنگینیِ بارِ این جهانِ بی‌رحم خم شده باشد، اما من هم در جستجوی معنا، با نگاهی به درون، در میانه‌ی ویرانه‌های قلبم خیره مانده‌ام.شاید او از وجود من، کاملاً بی‌خبر باشد؛ گویی من هرگز در جهانِ او حضور نداشته‌ام و نامم، از حافظه‌ی روزگار و تاریخِ زندگی‌اش، به کلی پاک شده است. اما در جهانِ من، او حضور دارد؛ او در میانه‌ی افکارم، همچون مزاحمی پیگیر و ناخوانده، هر روز می‌آید و می‌رود. او در ناگهانی‌ترین لحظاتِ سکوتم هجوم می‌آورد و باز هم می‌رود، بی‌آنکه فرصتی برای فرار یا فراموشی به من بدهد.من از دور، سایه‌ی او خواهم بود. نه سایه‌ای که ترسناک باشد، بلکه سایه‌ای که مراقبِ گام‌هایش است. من در پشتِ سرش، در پیِ قدم‌هایش و در تمامِ مسیرهای تنهایی‌اش، همراهش خواهم بود؛ بی‌آنکه خود بداند، و بی‌آنکه نیازی به دانستن داشته باشد.شاید من تمامِ هستی و دلم را به خدای رحمت سپرده باشم، اما گویی او، یادِ ما را از حافظه‌ی زمان پاک کرده است. شاید این دوری، تمامِ آنچه از من باقی مانده باشد؛ یک «شاید» که هرگز به «واقعیت» بدل نخواهد شد.</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع: ابر و چشمانش</title>
                <link>https://virgool.io/@2008Titi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-dsnh1oiygkah</link>
                <description>ابر را می‌بینی؟او مرا می‌نگرد...آسمان در دل، گریه‌ای بی‌طراوت دارد؛ چنان که گویی دیگر از یاد برده است چگونه باید گریست! چشمانش از میان ابرها پدیدار گشته و گویی بر همگان نگاه می‌اندازد؛ او مالک من است و خود نیز بر این حقیقت واقف است.آن دو نورِ بینا، مرا به خاطره‌ای می‌برد؛ به روزی که در میان چمن‌زاری دور از درختان می‌دویدم، آن‌قدر که توانم ناتمام ماند و بر زمین دراز کشیدم... آسمان همان دم پیش رویم قرار گرفت و آنجا بود که برای نخستین بار، سیمای چشمانش برایم تجسم شد.نمی‌دانستم او کیست و چه در سر می‌پروراند و هنوز هم نمی‌دانم؛ اما از یک چیز یقین دارم: گویی مرا قلبی تپنده گماشته است تا هر آنچه را در این جهان به نمایش می‌گذارد، در جانم حک کنم و در موعدِ مقرر، برایش بازگو نمایم. او مرا نویسنده ساخته است تا رساله‌ای برای او بنگارم.گویی مرا مأموری برای گواهی دادن بر خلقتش گسیل داشته است؛ و تمامِ بیم و ترس من، عاجز ماندن از ثبتِ آن چیزی است که او در برابر دیدگانم می‌آفریند.</description>
                <category>تی تی</category>
                <author>تی تی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>