<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین قربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@2400</link>
        <description>یک آدم معمولی و کنجکاو، همین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 15:07:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3066/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین قربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@2400</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به سوی آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ivk8mgndfaim</link>
                <description>ناخنم به نظرم تمام شده است، از بس که خوردمش. از صبح دارم ناخنهای هر دو دستم را یکی پس از دیگری میجوم، تنها به این خاطر که قرار است با اکبر بوقی برویم استادیوم. حس بدی دارم. مسیری نیست که، ده کیلومتر است، می آید اینجا، سوار موتور میشویم و ده کیلومتر آنطرفتر پیاده میشویم، میرویم توی استادیوم، بوقمان را میزنیم، تشویقمان را میکنیم و بعد از پایان بازی، همین مسیر را برمیگردیم، ترس ندارد که! این «ترس ندارد که» از دهان خود اکبر درآمد، سعی میکرد من را تحریک کند که همراهش به استادیوم بروم. در تحریک کردن موفق بود؟ البته. اما به نظرم حساب کردن بلیط استادیوم توسط من شاهکارش بود و نه موفقیتش. هر وقت که اکبر میخواست منطقی صحبت کند لبش را غنچه میکرد، انگار که بخواهد کسی را ماچ کند، چشمانش را هم میبست و ژست روشنفکری میگرفت. اگر کسی او را نمیشناخت میگفت الان است رساله ی مونتسکیو را از حفظ بخواند. چشمش را بسته بود وقتی که گفت: ایاب و ذهاب با من، مجوز ورود با تو، آیا موافقی؟ همین بود؟ آن همه دَک و پز برای همین چند کلمه بود؟ رساله ی منتسکیو همین بود؟ اما من خر شدم، با همین مقدار ناچیز از استدلال هم خر شدم و یک بله کف دستش گذاشتم و در کسری از ثانیه، روشنفکر چشم بسته ی رساله مونتسکیو خوان را به روباه مکار پینیکیو که تازه به سکه های آن بی نوا رسیده است، تبدیل کردم. بابا میگفت تو نه گفتن بلد نیستی.ساعت چند است؟ چهار و نیم؟ بیا، بازی نیم ساعت دیگر شروع میشود و استاد ما هنوز نیامده. «ترس ندارد که». اولین باری که این «ترس ندارد که» را شنیدم خوب یادم هست، هنوز مدرسه نمیرفتم. شاید چهار یا پنج سالم بود، رفته بودیم دهات بابا اینها و در مزرعه ی یکی از عموهای بابا که بهش بارات میگفتند جمع شده بودیم. در جمع خانواده چه بیاورند که محفلشان را گرم کند، خوب است؟ یک الاغ مادر مرده برای تفریحات سالم فامیل ابتیاع شده بود و همه دورش جمع شده بودند. من هم بچه بودم، حالیم نشده بود که این خر است و ما آدم، فکر میکردم این الاغ فامیل خودمان است. خر ندیده بودیم تا آن زمان. البته که فامیلمان یک مشت خر بودند که بچه ی چهار ساله را سوار الاغ کردند، آنهم بدون پالان و افسار و سایر امور کنترلی حیوانات اهلی و وحشی. من که فکر میکردم از بغل این پسر عمو به بغل آن پسرعمو رفته ام، روی خر نشستم و احتمالا خوشحال و خندان منتظر پسر عموی بعدی بودم که بارات عمو جان به عنوان بزرگ فامیل آمد سمت من و الاغ. در گوشم رازی را گفت که هنوز برایم تازگی دارد: ترس ندارد که. با عصایش سیخونک زده بود به ماتحت الاغ و حیوان بی نوا رم کرده بود. این آخرین چیزی بود که به خاطرم مانده است. مامان میگفت یه مدت لکنت داشتی از دست فامیلهای وحشی بابات.بفرما، اکبر بوقی با موتور سی جی 125 اش سر رسید. فقط این مرد را ببین. کم کم بیست و پنج سال را دارد. از سیبیل و پشت مو که بگذریم، کاپشن خلبانی را روی لباس ورزشی پوشیده و در این سگ سرما، شلوار سمبادی تن کرده. چه کسی با این تیپ و قیافه استادیوم میرود آخر؟ اصلا با این تیپ استادیوم هم برود دیگر بوقش را دستش میگیرد، مثل شمشیر توی شلوارش که نمیکند! بهش گفتم بوق را بذار روی فرمان خب، خیلی ضایع است، مردم فکر بد میکنند. نه گذاشت و نه برداشت، بوق را از داخل شلوار بیرون کشید، مثل اینکه وسط میدان رزم شمشیر را از غلاف بیرون کشیده باشد، دقیقاً همان طور، برد بالا، نور دم غروب خورشید ناگهان پشت بوق پنهان شد و تا خواستم به میزان شاعرانگی این صحنه فکر کنم، بوق را گرفت سمت من و گفت بگیر. بگیرم؟ بوقی که تا دو دقیقه ی پیش همدم اعضا و جوارح نامربوطت بوده، بگیرم؟ اکبر گفت اینقدر سوسول نباش دیگه.سی جی 125 - عکس از سایت اسب بخارعجب غلطی کردم که با این مرد عزم استادیوم رفتن کردم. لامروت یواش برو!  قطعاً رادیو پیام در بخش خبر نیم ساعته خود از حضور یک موتور سوار با یک نفر ترک، در بزرگراه شیخ فضل الله نوری مسیر شرق به غرب صحبت خواهد کرد، آنهم با سرعت غیرمجاز. کدام دیوانه ای چنین مسیری را انتخاب میکند؟ باد صدای التماس های من را به گوش این یابو نمیرساند وگرنه عربده های من کل بزرگراه را برداشته بود. هیچ کسی هم عکس العمل نشان نمیداد، محض رضای خدا بوق نمیزدند که بروید کنار. شاید فکر میکردند که من از خوشی دارم عربده میکشم. به نظرم خدا صدای من را شنید که اکبر بوقی پیچید توی شهرک آپادانا و گرنه تا آن طرف استادیوم گاز میداد و من عربده میکشیدم. معلم کلاس دومم همیشه میگفت بلند صحبت کن، نون نخوردی مگه؟لامروت یواش برو!  قطعاً رادیو پیام در بخش خبر نیم ساعته خود از حضور یک موتور سوار با یک نفر ترک، در بزرگراه شیخ فضل الله نوری مسیر شرق به غرب صحبت خواهد کرد، آنهم با سرعت غیرمجاز. کدام دیوانه ای چنین مسیری را انتخاب میکند؟به نظرم زود از خدا تشکر کردم، دیوار مرگ اصلی در شهرک بود. از کم کردن سرعت بغل دخترکان خندان کنار خیابان فهمیدم چه خبر است. تا خواستم به اکبر بگویم نکن، تو مرد شده ای، این کارها برای زمان بچگی است، اصلاً در شان تو نیست ... به خودم آمدم دیدم چراغ خطر موتور پشت گوشم روی زمین جیغ میکشد و آسمان آبی به همراه پل هوایی و یک هواپیما در آن دورها، تنها تصاویری است که از جلوی چشمم عبور میکند. جیغ و داد فریاد برای این مواقع اختراع نشده است، الان فقط فحش خوار و مادر جواب است، چشمم را بستم و تا وقتی که نگاه سنگین اکبر را روی خودم حس نکرده بودم، تمامش نکردم. امیر، همکلاسی دبیرستانم میگفت تو فحش بلد نیستی بیا چند تا بهت یاد بدم.من گفتم بهش بر خورده است که موتور را نگه داشته، لاکردار خوشش آمده؟ سر تکان داد که: تو خوراک استادیومی، مخصوصاً اگر تیم عقب باشه. راه که افتادیم بحث انواع فحش و زمان مناسب سر دادن آن را برایم تشریح کرد. یک جاده خاکی پیدا کرده بود که شهرک را به کوی بیمه وصل میکرد، یواش یواش میرفت که موتور توی چاله نیفتد، انگار نه انگار که دو دقیقه ی پیش حیوان زیر پایش زوزه میکشید از میزان گازی که پر کرده بود. آرام بین چاله ها میرفتیم که ناگهان از پشت یک درخت، مردی بیرون آمد، همسن خود اکبر، سیبیل، پشت مو، کاپشن خلبانی و وجنات کمثلاً خود اکبر با این تفاوت که شلوار شش جیب پوشیده بود. دوستانش هم مثل خودش به آدمیزاد نرفته اند. این چه وضع سلام و عیلک است پوفیوز؟ از پشت درخت خودت را می اندازی جلوی موتور، گیرم موتور ترمز نداشت، میزد ناکارت میکرد کی جواب کس و کارت را میداد؟ البته که زهله ی راکب موتور سیکلت هم ریخته است توی شلوارش. مربی شنا میگفت یکم ترس خوبه ولی تو دیگه نوبری به خدا.قربان انتخاب القابتان بروم. اصغر بُمبر؟ خوشم می آید با یک لقب کار و شان اجتماعی شان کف دستت است. اکبر نارنجکها را از اصغر گرفت، دو تا کرد توی شلوار خمره ای ش (یا یک شلوار زیر این خمره پوشیده یا شورتش جیب، از این دو حالت خارج نیست) دو تا هم داد دست من و به اصغر گفت بشین! بشین؟ کجا؟ خودش کمی رفت جلو و اصغر هم من را هل داد جلو و خودش نشست پشت سر من. به نظرم نصف ماتحت اصغر روی چراغ خطری بود که روی زمین ساییده شده بود. خواستم بگویم اکبر جان کمی برو جلو جا باز شود، که اصغر گفت: اکبر آقا نارنجکها کهنه است، کنار هم نذار بهم بخوره تو دستت میترکه ها. اکبر گفت نگران نباش و بعد دستش را کرد توی شلوارش و چیزی را جابجا کرد. دو تا هم که دست من است که؟ ناخودآگاه یکی را پرت کردم زمین. یک معلم ادبیات داشتیم که همیشه میگفت: هر سخن جایی و هر کار مکانی دارد.اکبر داشت اصغر را آرام میکرد که حالا اتفاقی نیفتاده، این بچه است و حالیش نبوده و نارنجک هم نترکید و از این حرفها. اصغر تمام صورتش به جز سیبیلش سرخ شده بود و لای پایش را گرفته بود. خواسته بود جلو من را بگیرد که کامل افتاده بود روی چراغ خطر. اکبر هم میگفت که چراغ خطر موتور فدای سرت، صد تومن قابل بُمبر ورزشگاه آزادی را ندارد و فدای یه ... هنوز یک نارنجک دستم بود و از ترس می لرزیدم. اصغر صدای رسایی هم دارد، مخصوصاً اگر پشت گوشت داد بزند. ناقص نشود سر هیچ و پوچ حالا! یک بطری آب برایش گرفتیم و دادیم دستش تا کمی با آب خوردن به سر و صورت زدن حالش بهتر شود اما حالش بدتر شد. هر مشت آبی که به صورتش میزد از قرمزیش کمتر و بر سیاهیش اضافه میشد. اکبر آمد سمت من و گفت که فکر کنم باید اصغر را ببرد پیش دکتری چیزی، نفسش در نمی آید، دکتر آشنا سراغ داری؟ دکتر آشنا؟ داداش در تظاهرات تیر نخورده که، بخواهیم قایمکی عملش کنیم و از عوامل حکومت پنهانش کنیم که دنبال دکتر آشنا هستی! با ناحیه ی حساس افتاده روی چراغ خطر، درازش کن روی زمین و پایش را بده بالا. فکر کنم بلند فکر کردم. گاهی اوقات خاله پروین میگفت این حرف دهن تو نبود. (با ادای احترام به ابوطالب حسینی).داداش در تظاهرات تیر نخورده که، بخواهیم قایمکی عملش کنیم و از عوامل حکومت پنهانش کنیم که دنبال دکتر آشنا هستی! با ناحیه ی حساس افتاده روی چراغ خطر، درازش کن روی زمین و پایش را بده بالا.دکتر ما را بیرون کرد و بلند بلند به اصغر گفت: بکش پایین، کم ناله کن دیگه، مرد گنده رو ببین، اوه اوه چی کار کردی با خودت؟ مردانگیش هیچی، یک وقت نمیرد خونش بیفتد گردن ما؟ اکبر گفت گردن ما نه، گردن تو، نارنجک را برای چه ول کردی؟ خواستم بگویم مردتیکه پوفیوز هنوز تکه های چراغ خطر سی جی تو توی شلوار بُمبر جانت هست، آنوقت هنوز هیچی نشده خودت را تبرعه میکنی؟ تازه مگر مسئولیت سرنشین با راننده نیست؟ به اکبر گفتم: موتورت بیمه داره؟ سوال، جواب میخواهد نه چپ چپ نگاه کردن. بابا به خدا، بیمه ابوالفضل هم در این شرایط قبول است، حداقل به آدم آرامش میدهد که انشالله به خیر میگذرد. در کمال ناباوری اکبر بوقی از این سمت به آن سمت میرفت و صلوات میفرستاد. حاج آقا حسن زاده گفته بود هنوز اعتقادات در جوانان نمره است، ما باورمان نمیشد.بازی را که از دست داده بودیم، آن هیچ، گل دوم را که فریدون زندی زد، اکبر که تا آن موقع روی بوقش نشسته بود و زیر لب فحش میداد و به تلوزیون توی درمانگاه چشم دوخته بود، از جا پرید و بلند بلند فحشهایی که با هم تمرین کرده بودیم سر داد. عصبانی شده بود و وقتی حراست درمانگاه بازوهایش را گرفته بود کماکان داشت عربده میکشید. زمین و زمان و بازیکن و داور را فحشکش کرده بود و گاهی اسم من هم لابلای فحشهایش قابل تشخیص بود. تازه حراست اکبر را آرام کرده بود و با کمی آب قند داشت سر و ته قضیه را جمع میکرد که مهرداد اولادی اخراج شد. حراست تا به خودش بجنبد، اکبر با کله رفت توی نزدیکترین در دم دستش. حراست زورش نمیرسید به این بشر و او هم دیگر فحش نمیداد، فقط سرش را میکوبید به در. حراست گفت بیا دوستت رو کمک کن دیگه، دوستت هم اگر نیست، آدم که هست، خودش را کشت، بیا. ناظم دوران راهنمایی همیشه میگفت مسئولیت پذیر باشید بچه ها.اکبر را تخت کناری اصغر خواباندیم، سُرم اصغر رو به اتمام بود که تازه سُرم اکبر شروع شد. مثلاً این دو تا مرد گنده قرار بود از من مراقبت کنند. ما روی دیوار کی یادگاری نوشته بودیم؟ یکی بالا تنه را به باد داده بود و این یکی پایین تنه را! مامان وقتی پرسید با کی میخوای بری استادیوم؟ گفتم معلم ورزش. گفت خب مراقب باش. اکبر را دیده بود، صد بار به من گفته بود با این «بوق بوقیه» نپریا، اینا بی تربیتن! هر وقت مامان گفته بود یک کاری نکن، همان کار را کرده بودم. کاش گفته بود درس نخوان، آنوقت الان نشسته بودم برای کنکور خودم را آماده میکردم و مامان هم برایم انجیر خشک شده می آورد و به فوتبال و استادیوم و بوق و بمب کاری نداشتم که. به قول بابابزرگ آدم باید شانس داشته باشه قد کله گاو.اکبر را تخت کناری اصغر خواباندیم، سُرم اصغر رو به اتمام بود که تازه سُرم اکبر شروع شد. مثلاً این دو تا مرد گنده قرار بود از من مراقبت کنند. ما روی دیوار کی یادگاری نوشته بودیم؟ یکی بالا تنه را به باد داده بود و این یکی پایین تنه را! اصغر که شلوار ملوار تنش نبود، دکتر پانسمانش کرده بود و پتوی درمانگاه را کشیده بود تا زیر چانه اش بالا. سرم که تمام شد گفت: برو بیرون میخوام شلوار بپوشم. قربان حیایت بروم مهلت بده بروم بیرون بعد پتو را پرت کن یک طرف. رفتم بیرون و جلوی تلویزیون درمانگاه کنار آقای حراست خسته از کشمکش با اکبر، نشستم. اصغر در حالی که باز باز راه میرفت از اتاق بیرون آمد. خودش را به ما رساند. همان لحظه گل زدیم. انگار سرجالیز است داد زد: اکبر گل زدیم. یکم آدم باش مرد، اینجا درمانگاه است. آخرین مریضش هم رفیق خودت است، مگر ندیدی بعد از اینکه با کله خودش را ناکار کرد، دیگر نا نداشت و از حال رفته بود. اکبر سُرم به دست از اتاق بیرون آمد. تلو تلو میخورد اما داشت می آمد. تا خودش را رساند جلوی تلویزیون گل دوم را هم زدیم. حالا دو تا دیوانه وسط درمانگاه داد میزدند. بارات عمو میگفت سر جالیز هم بودی داد نزن.گل سوم ایمون زاید که چسبید به تور دروازه دیگر من هم روی ابرها بودم. فقط این را به خاطر دارم که اکبر نشست روی زانو و از شلوار اصغر هر چه نارنجک داشت بیرون کشید، دو تا خودش را هم. سرعت عمل حراست خوب بود که اولین پرتاب وسط پارکینگ درمانگاه خورد زمین و بمب، مردم ریختن بیرون برای شادی و پایکوبی. ما تا سر خیابان شعارهای تمرین کرده میدادیم و سوبله چوبله میخواندیم. به عمرم اینقدر توی بوق فوت نکرده بودم و باز هم جان داشتم. شعار بود که داشتیم سر میدادیم. جمعیت دورمان جمع شده بود و همه با هم شعار میدادیم. مهم هم نبود که شعار چیست. برای مدتی شعار «مرگ بر شاه» هم سر دادیم و بعد رفتیم روی شعار بعدی. حالمان آنقدر خوب بود که اصلا حواسمان نبود با موتور آمده بودیم و پیاده برمیگشتیم. روی ابرها بودم تا اینکه اکبر دستم را گرفت و کشید و از جمعیت جدا کرد. برگشتیم سمت موتور و دو ترکه سوار شدیم به سمت خانه. هوای سرد میخورد توی صورتم و حالم را جا می آورد، حس آزادی داشتم. چه کسی بود که میگفت آخر شاهنامه خوش است؟ایمن زاید - عکس از همشهری آنلاین</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 21:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول چلچلی</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%86%D9%84%DA%86%D9%84%DB%8C-eanheojkscxq</link>
                <description>امروز صبح از خواب که بیدار شدم، اولین که چیزی که فکرم را مشغول کرد، سنم بود. امروز آخرین روز 39 سالگی است و از فردا رسماً وارد چهل سالگی خواهم شد. کل روز شعر سیدعلی صالحی در ذهنم مرور شد، مخصوصاً آنجا می‌گفت: چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شدفردا را به فال نیک خواهم گرفتته ذهنم به این فکر می‌کردم که دستاورد این چهل سال زندگی چه بوده است؟ زمانی بود که با هر تولد احساس می‌کردم چیزی به دست آوردم و حالا انگار چیزی از دست داده‌ام. دستاورد پیشکش، چه از دست دادی؟ افسرده شدم. نمی‌توانم چیزی بیان کنم، لیست موفقیتی برای این روز خاص ندارم. حتی لحظه‌ای که بخواهم برچسب به یادماندنی به آن بچسبانم هم پیدا نکردم. همان صبح عبارت Man 40 years old را سرچ کردم و نابود شدم. چرا مردم اینقدر خوش تیپ و شاد هستند در چهل سالگی؟ تازه سرچ با فیلتر handsome یا attractive هم پیشنهاد شده بود که جرئت کلیک نداشتم. من هیچ وجه مشترکی با جماعتی که عکسشان را سرچ کرده بودم، نداشتم جز یک عدد. کار شاید راهگشا باشد اما کافی نیست. به کار پناه بردم اما کماکان غمگین بودم. همکاران عزیزم هم ناغافل برایم تولد گرفته بودند که باز حالم را خوب نکرد. خوشحال شدم اما باز چیزی کم است. دلم میخواست حرف بزنم، شاید این درد کوتاه مدت و به قول محمد بحران چلچلی را رد کنم، اما حرفم نیامد. موقعیتی هم برای حرف زدن نبود. این شد که بساطم را جمع کردم و آدم اینجا نوشتم. جستجوی امروزقدیمی‌ترین خاطره‌ای که در ذهنم دارم، تصویر مبهمی از چند ستون است. انگار یکی من را بغل کرده باشد و من از روی شانه‌اش به آن ستونها نگاه میکنم. بعد از دیواری کاهگلی است با تصویر صورت مادربزرگم. بعد از آن یک سفر با مینی‌بوس و بعد از آن سفری با وانت پیکان و همین طور که جلو می‌آیم تصاویر واضح‌تر، رنگی‌تر و درخشان‌تر می‌شود. مثل سینما اول سیاه سفید بود و البته صامت. بعد کم کم صدا و رنگ به این زندگی خورد. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 17:46:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-i346tjz50lsv</link>
                <description>وقتی حرفی برای گفتن ندارم، نباید حرف بزنم. اما حالا دارم حرف می‌زنم. چون دوست دارم با تو حرف بزنم. تو را دوست دارم. دلم برای نگاه تو قنج می‌رود. خودت خبر نداری، اما وقتی نگاهم می‌کنی و می‌توانم به بهانه یک حرف الکی خودم را در چشمان تو تماشا کنم، حالم خوب می‌شود. برای همین هم هست که دوست دارم با تو حرف بزنم. به نظرم صحبت با تو حتی تا ابد هم ادامه داشته باشد، خسته نخواهم شد. من سیر نمی‌شوم از این گفتگو. گفته بودی برایت بنویسم آنچه که قرار است بگویم. باور کن و آنقدرها آدم شاعری نیستم. شاعرانگی ندارم که برایت حرفهایی بزنم که ارزش نوشتن داشته باشند. اما وقتی تو گفتی بنویس، من هم بدون اینکه حرفی ته گلو داشته باشم، جز اینکه بگویم تو را دوست دارم، شروع کردم به نوشتن. قربان صدقه رفتن هم کسی به ما یاد نداده. راستش را بخواهی اصلاً کسی قربان صدقه ما نرفته که ما الان برای دیگری از این اصطلاحات استفاده کنیم. هر چه هم بگویم، فی الواقع از فیلم‌هایی که تماشا کردم، می‌گویم. وگرنه کسی جلوی ما هم قربان صدقه کس دیگری نرفته است. اما چرا. یک بار دیدم که مادر قربان صدقه بچه‌اش می‌رود. دخترک از من قد بلندتر بود، حالا باور نمی‌کنی ولی از من قد بلندتر بود ولی معلوم بود از من کوچکتر است. به نظرم می‌رسید راهنمایی باشد. به قاعده‌ی امروزی‌ها می‌شود کلاس هفت یا هشت. آن وقت ما می‌گفتیم مقطع راهنمایی. بگذریم. همه نشسته بودیم توی ترمینال و منتظر بودیم اتوبوس برسد. یک آقای مو بوری آمد داخل ترمینال و شروع کرد با مسئول باجه انگلیسی حرف زدن. مسئول باجه هم نمی‌فهمید این توریست زبان نفهم چه می‌خواهد. زبان نفهم را خودش گفت. رو به حاضرین در ترمینال که ما بودیم کرد و گفت: کسی زبون این زبون نفهم رو می‌فهمه. دخترک به سمت مرد رفت و با هم انگلیسی صحبت کردند. یک نفر بلیط اشتباهی برایش خریده بود و توریست هم شاکی بود. بلیطش را عوض کردند و قائله ختم شد. دخترک وقتی پیش مادرش برگشت، مادرش آنقدر قربان صدقه‌اش رفت که من حسودی کردم. همان یک قربان صدقه را بخاطر دارم. دوست داری همان قربان صدقه را برای تو هم بگویم؟هیچ کس مثل تو نیست. هیچ کس به قدر تو نمی‌تواند مشکلات را حل کند. تو از اول باهوش و خواستنی بودی. تو از اول خوب بودی. ماه بودی و از این حرفهایی که مادر به دخترش گفت، من همان ها را به تو می‌گویم. می‌توانی تصور کنی که مادر به دخترش چه گفته؟تصور کن عشق مادر به دخترش را، من بیشتر از آن تو را دوست دارم و عاشقت هستم. نمی‌شود اندازه گرفت، درست، اما می‌شود گفت. می‌شود تصور کرد. باور کن این همه آسمان و ریسمان بافتنم به این خاطر است که بگویم دوستت دارم. باور کن وقتی تو را می‌بینم انگار هیچ چیز دیگری در این دنیا نیست. باور کن وقتی که درد هم دارم، با بودن تو از بین می‌رود. باور می‌کنی؟ما بلد نیستیم این رسم نامه‌های عاشقانه را. ما حرف زدن ساده را هم به زور انجام می‌دهیم. ما منظورم خانواده ماست. بلد نیستیم اما دوست داریم حرف بزنیم. دوست داریم توضیح بدهیم. دوست داریم موضوع کش پیدا کند. بلد نیستیم اما دوست داریم. عشق داریم و البته آرزو در ما فوران می‌کند و ما هم جلوی خودمان را در بروز و ظهورش نمی‌گیریم.خدا بیامرز حاج بابا که فوت کرد. من رفتم سر وقت وسایلش. وسایلش را ریخته بود توی یک جعبه بزرگ زیر سقف انباری. جعبه را بیرون کشیدم و چیزهایی آنجا پیدا کردم که فقط حاج بابا آنقدر سلیقه داشت که آنها را نگه دارد.از بلیط هواپیمایی که او را برده بود حج تا نامه‌هایی که بابا برای راضی کردنش نوشته بود، آنجا بود. تمام معاملات و قولنامه‌هایش. چرکنویس تمام حساب و کتابهای سالانه‌اش. یک کارتن بود و یک دنیا. یک روز تمام نشستم به تماشا. نامه بابا از همه جالبتر بود. بابا به حاج بابا نامه نوشته بود تا راضی‌اش کند که دخترش را به او بدهد نه به پسر برادرش. نامه این طور شروع می‌شد: با سلام به روح شهیدان و امام شهیدان. کمی که جلوتر رفتم. قول‌های معروف بابا شروع شده بود. قولهایی که محض رضای خدا یکی را عملی کرده بود وضع ما این نبود. قولهایی مثل خرید خانه برای مامان، خرید زمین و زراعت در آن و پس انداز پولهای کلان. باور کنی یا نه خودم خواندم که بابا برای متقاعد کردن حاجی بابا از همین کلمات استفاده کرده بود. پس انداز پولهای کلان!به نظرم حاج بابا باید از همین نامه همه چیز را می‌فهمید، می‌فهمید که بابا این کاره نیست. حتی نامه را درست و درمان نمی‌نویسد. چه برسد به اینکه بخواهد پولهای کلان پس انداز کند. شاید هم فهمیده بود و به ندیده گرفته بود. ندیدم هیچ وقت به بابا شکایت کند که قول و قرارت چه شد؟ هر وقت با بابا حرف می‌زد، حرفشان سیاسی بود. من هم تا نامه را خودم ندیده بودم نمی‌دانستم چنین نامه‌ای اصلا وجود دارد. بابا برای مامان هم نامه نوشته بود، همان روزها دست به نوشتنش خوب بوده. تند تند نامه می‌نوشته. از آن نامه‌های عاشقانه چیزی در دسترس نیست. مامان آنها را یا آتش می‌زده یا پاره می‌کرده. فکر می‌کرد که زشت است شوهر آینده آدم برایش نامه نوشته. البته که به گفته مامان در آن نامه‌ها هم بابا اهل قول و قرار بوده. قرار بوده که برای مامان یک مغازه طلافروشی بخرد. ازاین روحیه بی پروای بابا خوشم می‌آمد. در آرزو خودش را رها می‌کرد. پول حلقه مامان را از عمو قرض گرفته بود ولی در نامه برای مامان نوشته بود که برایش مغازه طلا فروشی خواهد خرید. رها بود و از نوشتن چیزی نمی‌دانست، اما می‌نوشت. ارث رسیده از پدرم برای من همین نوشتن است و البته آرزوهای طول و دراز. همین که تو را می‌خواهم و یک آرزوی بزرگ است. همین که دوست دارم دستت را بگیرم و برایت حرف بزنم، آرزوی بزرگ من است. بابا به اندازه من بلند پرواز نبود. من تورا می‌خواهم او پی مغازه طلافروشی رفته بود. ما که بلد نیستیم عاشقی کنیم ولی تو بدان از آن مغازه طلا فروشی هم برای من با ارزش‌تری.</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 17:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کرونا - (امیدوارم) قسمت پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-icx9nmg8iext</link>
                <description>زنده‌ام؟ بله و خدا را شکر. برعکس روز شنبه (یک هفته بعد از شروع علائم) که حالم بد شد و نفس تنگی گرفته بودم و آخر شب با حال خراب به خواب رفتم. صبح روز بعد حالم خیلی هم خوب شده بود. سرفه به شدت کم و نفس تنگه تقریباً رفع شده بود. در طول هفته دوم تقریباً بویایی‌ام برگشت و در خانه ماندم و اتفاق خاصی هم نیفتاد. برای همین این روزها را مثل چهار قسمت قبلی جدا جدا ننوشته‌ام. کلیتش این است که حالم رو به بهبود رفت. اما در این بیشتر از دو هفته‌ای که درگیر کرونا بودم، چیزهایی به چشمم آمد که شاید اینجا مطرح کردنش خوب باشد. نکاتی که شاید دیگرانی هم نظر باشند و شاید هم برعکس. از روز اولی که درگیر بیماری بودم، دوست نداشتم به دکتر مراجعه کنم. به چند دلیل این کار را کردم که در ادامه ذکر می‌کنم اما مقصود من از نوشتن این موضوع، تشویق خود درمانی نیست. به هزار دلیل خود درمانی می‌تواند مضراتی داشته باشد که گاهی غیرقابل جبران و غیر قابل برگشت است. پس اصلاً توصیه نمی‌کنم. در مورد کرونا و شرایط حساس کنونی، توجه شما را به این نکات جلب می‌کنم تا دلایل خودرمانی خودم را هم توضیح دهم.1- در بیشتر توصیه‌های پزشکی و در ایام کرونا، اولین نکته این است که در محل‌های شلوغ تجمع نکنیم. برای هر چیز کوچک به مراکز درمانی مراجعه نکنیم. اگر احساس سرماخوردگی داریم با فرض کرونا، خودمان و وسایلی که از آنها استفاده می‌کنیم را قرنطینه کنیم. (من اتاقتم را جدا کردم و سعی کردم از ظروف مختص خودم استفاده کنم) برای همین در قدم اول سعی کردم از مراجعه به پزشک خودداری کنم، چرا که تنها یک گلو درد ساده داشتم و اصلاً گمان نمی‌کردم کرونا باشد. 2- مراجعه به دکتر البته شرایطی هم دارد. وقتی مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم، متاسفانه دکتر برای بنده آنتی بیوتیک تجویز کرد. ما مرده شما زنده، در یک کشور درست و حسابی به این راحتی به آنتی‌بیوتیک پناه نمی‌برند. برای هر چیزی آنتی بیوتیک تجویز نمی‌شود. علاوه بر اینکه در قسمت دوم از پشیمانی مراجعه به دکتر هم گفتم. 3- دو بار به پزشک مراجعه کردم و هر دو بار دکتر گفت که به خانه بروم و مایعات زیاد مصرف کنم و اگر حالم بد شد، برگردم. همچین هم سر خود در خانه نماندم. این طور هم نیست که شما بروی دکتر و شرایط استانداردی وجود داشته باشد. بندگان خدا به زبان آمده‌اند که ایهاالناس رعایت کنید که تخت خالی نداریم. زیر ساخت قوی نداریم، پرسنل کافی نداریم و الی آخر. به من که رسماً گفت وقتی روی پای خودت بند هستی، عملاً حتی کیت آزمایش را برایت مصرف نمی‌کنیم. نداریم که مصرف کنیم. در مورد دلایلش می‌شود کلی شرح نوشت که از حوصله این بحث خارج است. 4- در مراجعه به پزشک (حداقل آنهایی که من ملاقات کردم) هیچ قطعیتی در گفتارشان وجود نداشت. صرف اینکه سرفه می‌کنم یعنی علائم دارم. علائم بیماری متنوع است و از این جهت عدم قطعیتی در گفتار اطبا وجود دارد که انگار کماکان بیماری برایشان ناشناخته است. به نظرم همین عدم قطعیت را هم باید به عنوان مراجعه کننده داشته باشیم. من اصلاً احتمال نمی‌دادم علائم من ناشی از کرونا باشد. چون سبک بود و اگر زور محل کار نبود، احتمالاً هیچ وقت هم به آزمایشگاه مراجعه نمی‌کردم و خودم شخصاً منشا برکات کرونایی می‌شدم. 5- در این مدت سعی کردم به اعضای خانواده نگویم که مبتلا به کرونا شده‌ام. دور هستیم و کاری هم از دستشان ساخته نیست جز غصه خوردن ولی همکاران و دوستانی که در جریان بودند. خیلی به من لطف داشتند. در طول مدت بیماری، همکاران و دوستانم با من تماس می‌گرفتند و حالم را می‌پرسیدند و چقدر از این موضوع خوشحال می‌شدم. برای من به شدت خوشحال کننده و روحیه دهنده بود. 6- مهمترین همراهی در این مدت، برای من واحد ایمنی شرکت بود. کسی که از ابتدای شروع علائم با او مشورت کردم و انصافاً راهنمایی کرد. اگر چنین مشورتی نبود، من حتماً سر کار می‌رفتم. واقعاً کسی من را می‌دید متوجه نمی‌شد که کرونا دارم، این موضوع نه تنها برای همکارانم خطرناک بود، چه بسا برای عزیزانم هم که با آنها ارتباط داشتم، خطر آفرین می‌شد. جای تشکر دارد. 7- در نهایت به نظر می‌رسد کرونا برای هر کسی شرایط و علائم متفاوتی را ایجاد می‌کند. شاید برای من زیاد خطرناک نبود، اما برای کسی که از من کرونا بگیرد، این بیماری کشنده باشد. حداقل کاری هم که می‌شود انجام داد، همین رعایت پروتکل‌های بهداشتی. حداقل در این کشور رعایت قرنطینه و گاهی پروتکل‌ها کار سختی است، اما بهتر است که تا جای ممکن (تا آنجایی که دستمان می‌رسد) حواسمان به همدیگر باشد. در نهایت برای شما آرزوی سلامتی می‌کنم. امیدوارم هیچ وقت مجبور به تحمل چنین بیماری نباشید و آرزو دارم زودتر این دوران تمام شود و روزهایی برسد که بتوانیم همدیگر را در آغوش کشیم. facebook.com/FreeHugsLincoln/روزهای دوست داشتنی. عکس از تا یادم نرفته بگویم که فردا دوباره باید تست کرونا بدهم تا مطمئن شویم که ویروس رهایمان کرده. امیدوارم این آخرین یادداشت من در مورد کرونا باشد و جواب تست فردا هم منفی باشد و مثل بچه آدم به زندگی عادی برگردم. قسمتهای منتشر شده:قسمت اول - شروع علائم و خود درمانیقسمت دوم - من تست نمی‌دهمقسمت سوم - نتیجه تست کرونا: مثبتقسمت چهارم - خوشحالی قبل از مرگ!قسمت پنجم - (امیدوارم) قسمت پایانی</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 19:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کرونا - 4 - خوشحالی قبل از مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-4-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-m30rtp4gm8op</link>
                <description>پنج‌شنبه یکم آبانامروز متوجه شدم که بویی حس نمی‌کنم. روزهای اولی که علائم داشتم، بویایی و چشایی به خاطر کیپ شدن بینی، کم شده بود، اما وجود داشت، گلی یک ظرف کوچک حاوی روغن نارگیل به دست من داد و پرسید که آیا متوجه بویی می‌شوم یا نه؟ هیچ بویی به مشامم نمی‌رسید. بعد با عطر و ادکلن امتحان کردم که همین طور بود. هر چند که متوجه مزه غذاها بودم. شاید هم خیال می‌کنم که متوجه مزه هستم، نمی‌دانم. اما به راحتی شیرینی و تلخی مواد غذایی را حس می‌کنم.جمعه دوم آبانامروز از صبح سر درد داشتم، سر درد داشتم تا بعد از ناهار که با رفتن به اتاق کناری و باز کردن در بالکن (چون هوا خوب بود) حالم بهتر شد. انگار مشکل همین هوا بود. امروز حالم عجیب خوب است. حال روحی را عرض می‌کنم. گلودردم تقریباً محو شده است. حس سبکی دارم. تنها مشکل امروز همان سر درد صبح بود که حالا نیست. خوشحالم انگار از این سلامتی به موقع. هر کدام از ما یک واحد از این اعداد هستیم. شنبه سوم آبانساعت 8دوباره گلو درد دارم. سرفه هم می‌کنم. کم است اما هست. ساعت 1515امروز به مامان گفتم که کرونا گرفتم. دلیلش هم این بود که برادرم هم علائم داشت. یعنی دیروز که رفته بودند خانه مادربزرگم و بعد از برگشت، برادر جان من، سردرد گرفته و من تصمیم گرفتم که مامان بگویم کرونا دارم و علائم کمی هم دارد. گفتم تا بیشتر مراقب باشد و تمام احتمالات را مدنظر قرار بدهد. زنگ زده بود خبر بدهد که همدان زلزله آمده است. خبر نداشت که خودمان ده دقیقه قبل به وضوح زلزله را حس کرده بودیم.ساعت 19امروز گلو دردم دوباره زیاد شد و سرفه می‌کردم. از ساعت هفت شب به بعد کمی احساس نفس تنگی داشتم.ساعت 23هنگامی که به رخت خواب رفتم تا بخوابم، به شدت نفس تنگه داشتم. چند باری سرفه‌های مسلسل‌وار امانم را برید. این بدترین حالات من از ابتدای شروع علائم است. حالم اصلاً خوب نیست، نفسم بالا نمی‌آید، سخت نفس می‌کشم. انگار کسی یک گلوله در گلویم گذاشته است و راه نفس کشیدنم را تنگ کرده، حسش می‌کنم. گلی گفت برویم دکتر، گفتم بذار بدتر بشه، بعد، الان وقت دکتر نیست! خاطرات اولین باری که دکتر رفتم هنوز جلوی چشمم است. هیچ تصویر روشنی از کرونا ندارند. بهتر است کمی به خودم زمان بدهم شاید بهتر شدم. موقع خواب به مرگ فکر می‌کنم. هر بار که درد شدید می‌شود این طور است. به اینکه زندگی تمام شود، برنامه‌های بلند مدت و کوتاه مدتم چه می‌شود؟ آرزوهایم؟ رویاهایم؟ کانسپتی به اسم خودم؟ چه می‌شود؟ به همین راحتی تمام شد؟ قسمتهای منتشر شده:قسمت اول - شروع علائم و خود درمانیقسمت دوم - من تست نمی‌دهمقسمت سوم - نتیجه تست کرونا: مثبتقسمت چهارم - خوشحالی قبل از مرگقسمت پنجم - (امیدوارم) قسمت پایانی</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 17:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کرونا - 3 - نتیجه تست کرونا: مثبت</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-3-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-sku8qupbsp2s</link>
                <description>دوشنبه 28 مهرماهساعت 11مسئول ایمنی شرکت آدرس آزمایشگاه را برایم فرستاد. گفت خارج از اینجا هزینه بیشتر است. رقمی گفت حدود هفتصد هشتصد هزار تومان. اما اینجا هزینه تست 250 هزار تومان خواهد شد. نتیجه تست هم 24 ساعت بعد دستمان است.ساعت 15ساعت 12 و نیم خودم را رساندم به آزمایشگاه. نگهبان گفتند که زود آمدم و ساعت 2 بعد از ظهر باید برگردم. چون یکی از دو نمونه‌گیرشان کلاً نیامده و دیگری هم ساعت دو خواهد آمد. دست از پا درازتر برگشتم سمت شرکت. توی نگهبانی گفتم که با مسئول اداری تماس بگیرند و بگویند که برگه استعلاجی (که دکتر نوشته بود) را آوردم. برگه را در نگهبانی گذاشتم و یک تماس هم با  ایمنی گرفتم. در واقع من به نگهبانی اطلاع دادم و نگهبانی هم به مسئول ایمنی خبر داد و او هم به من زنگ زد که شرایط و احوالاتم را دوباره جویا شود. تاکید کرد که اگر جواب تست منفی شد، حتماً روز چهارشنبه سر کار حاضر باشم که بیشتر از سه روز امکان استفاده از مرخصی استعلاجی وجود ندارد و بیشتر از آن، حساب و کتابم با کرام الکاتبینِ بیمه است و داستانهای پول گرفتن از بیمه زیاد خواهد بود.وقتی برگشتم آزمایشگاه، دقیقاً ساعت دو بعد از ظهر بود. نگهبانی در را برایم باز کرد و من را به ساختمانی راهنمایی کرد که بعد از در ورودی راهروی بلندی بود. ابتدای این راهرو کمی عریض بود و فضایی در حد ده دوازده متر را باز کرده بود. روی میز کیتهای آزمایش وجود داشت و قبل از من یک خانم و آقا (که به نظر زن و شوهر می‌آمدند) و یک آقای مسن حضور داشتند. اما خبری از پذیرش و  نوبت‌دهی و این حرفها نبود. فقط ما بودیم و میز و راهرو و کسی هم در راهرو نبود. کمی منتظر ماندم تا آقایی با لباس شخصی آمدم. مشخصات مرد مسن را گرفت و گفت که برای پاسخگویی باید عکسی از فیش پرداختی به همراه قبض آزمایش را به واتس آپی که شماره‌اش را ذیل نوشته است ارسال کند و امشب جواب برایش واتس‌آپ خواهد شد.همین طور که مرد داشت پیرمرد را توجیه می‌کرد و می‌گفت که اینجا آنتن خوب نداریم که شما نمی‌توانید واتس‌آپ مورد نظر را پیدا کنید. ناگهان پانزده شانزده نفر از شرکت تولید چوب (از روی لباس کارشان خواندم) وارد حیاط و سپس وارد همین راهرو شدند و خودشان به ترتیب در سطح راهرو پخش شدند تا مسئول اداری (یا رئیس)شان یکی یکی اسامی و مشخصاتشان را به پذیرش (همان آقای لباس شخصی) بدهد. همه هم علائم داشتند و همه هم با کسی که مبتلا به کرونا شده بود، در ارتباط بودند. این را از سوالهای پذیرش متوجه شدم که از همه می‌پرسید. سوالها این بود. چه علائمی دارید؟ آیا با کسی که مبتلا بوده است، برخورد داشتی؟ از چه شرکتی مراجعه می‌کنید؟واقعاً سوالهای که پرسیده می‌شد در برابر عدم رعایت استانداردهای ابتدایی پذیرش چندان محلی از اعراب نداشت. مثلاً با اینکه نزدیک 20 نفر در این راهرو حضور داشتند، اما صندلی جهت نشستن وجود نداشت. تا زمانی که حال یکی از مراجعه‌کنندگان شرکت چوب، خراب نشد، کسی بیرون نرفت. فجیع‌ترین بخش ماجرا هم آنجا بود که وقتی قرار شد تست گرفته شود. همه مراجعه‌کنندگان به داخل حیاط هدایت شدند (که کار خوبی بود اما) تست را در همان فضای باز ابتدای راهرو گرفتند. یک صندلی کنار میز بود که همان آقای مسن رویش نشسته بود. همان جا می‌نشستیم و خانم نمونه‌گیر، گوش پاک‌کنهای بلند را در حلق و بینی‌مان فرو می‌کرد. بماند که نوبت و حق تقدم و این حرفها هم کشک بود و خانم نمونه‌گیر به اولین کسی که پشت پنجره می‌دید اشاره می‌کرد که وارد شود و مورد تست قرار گیرد. کارمان که تمام شد، ویلان شدیم در حیاط تا دوباره آقای پذیرش سر رسید و به هر کدام از ما یک برگه قبض داد و به همراه یک دستگاه کارتخوان.وقتی هم از شرکت آزمایشگاه خارج شدم، به خاطر همین تست آبریزش بینی گرفته بودم. چقدر تست سختی بود. فکر نمی‌کردم اینقدر اذیت شوم. ساعت 18بالاخره آب ریزش بینی تمام شد اما هنوز سختی تست در جانم مانده. چه کاری بود این تست؟ خدا کند که آخرین باری باشد که تست می‌دهم.آمارهایی که هر روز رکورد می‌زند.سه شنبه 29 مهر ماهساعت 30 دقیقه بامدادخانمی که برایش قبض و رسید آزمایشگاه را واتس‌آپ کرده بودم، روی واتس‌آپ برایم پیغام گذاشت که: متاسفانه حسین قربانی مثبت. همین.ساعت 3وقتی متوجه شدم که نتیجه تست کرونا مثبت است، حالم گرفته شد. واقعاً فکر نمی‌کردم که کرونا بگیرم. مگر مرگ فقط برای همسایه نبود؟ یک جورهایی شوکه شده بودم. اگر حالم بد بود میتوانستم با خودم کنار بیایم، اما وقتی سر پا هستم و حالم در حد سرماخوردگی است، چطور مبتلا شده‌ام؟ من که با حداقل انسانهای اطراف مراوده دارم و سعی می‌کنم تنها در محل کار به خانه (و مکانهای ضروری) رفت و آمد کنم. من چرا باید کرونا گرفته باشم؟ من از چه کسی کرونا گرفته‌ام؟ کی کرونا گرفته‌ام؟ یک وقت نمیرم! همین فکرها باعث شد که اصلاً خوابم نبرد. وقتی همسرم من را دید که در پذیرایی این طرف و آن طرف می‌روم، در جوابش گفتم که جواب تست مثبت بوده و او هم شوکه شد. می‌دانم که اشتباه کردم و آن وقت شب نباید این خبر را به او می‌دادم. اما خودم هم شوکه بودم و نیازمند حمایت و صحبت با کسی. هر چند این گفتن باعث شد که همسرم هم تا صبح نخوابد و از آن به بعد وظیفه آرام کردن همسرم هم به دغدغه شبانه‌ام اضافه شد.ساعت 18تمام روز توی رختخواب بودم. با اینکه می‌توانستم از تخت خارج شوم و بیرون بروم (و رفتم) اما بیشتر وقتم را در رختخواب و استراحت گذشت.قسمتهای منتشر شده:قسمت اول - شروع علائم و خود درمانیقسمت دوم - من تست نمی‌دهمقسمت سوم - نتیجه تست کرونا: مثبتقسمت چهارم - خوشحالی قبل از مرگ!قسمت پنجم - (امیدوارم) قسمت پایانی</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Oct 2020 19:26:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کرونا - 2 - من تست نمی‌دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-2-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%85-oqum3gydswx3</link>
                <description>شنبه 26 مهر ماهساعت 12امروز به نسبت دیروز حالم بهتر است. سرفه‌هایم بیشتر شده اما در کل بدن درد ندارم. گلی هم کلاً خودش را فراموش کرده. امروز کمی پشت سیستم نشستم و به کارهایم رسیدم. هوا خوب است و حالم خیلی بهتر است. نان نداشتیم. باید می‌رفتم خرید نان. روبروی پارک سعدی با رعایت پروتکل بهداشتی جماعتی سینه‌زنان و نوحه‌خوان بودند. جای شکرش باقی است که پروتکلها را حداقل در ظاهر رعایت می‌کنند. اینکه می‌گویم در ظاهر به این خاطر است که وقتی همان مسیر را بر می‌گشتم، مردم پراکنده شده بودند و عده‌ای از برگزار کنندگان در غرفه‌هایشان جمع شده بودند و پروتکل‌ها به هیچ جایشان هم نبود.ساعت 15گلی گفت در کانال شهر پیامی آمده که کلینیک از ساعت 8 تا 17 آمده ارائه خدمات کرونایی به همشهریان است. دفعه قبل خودش آنجا تست کرونا داده بود و امیدوارم بود آنجا هم از من تست بگیرند. وقتی رسیدم دم در کلینک دیدم که بسته است. احتمالاً آن پیام عبارت «به جز روزهای تعطیل» را کم داشته. این طور که نمی‌شود. حالا که بیرون آمدم، بروم بیمارستان. ساعت سه بعد از ظهر روز تعطیل حتماً خلوت است.ساعت 17لنگان لنگان از اورژانس بیمارستان بیرون آمدم. وقتی پرستار گفت برو بخواب روی تخت، دلم نیامد خودم را به تخت و پتو بمالم. آمد دید روی تخت نخوابیدم. گفت: چه بهتر، بکش پایین سر پا برات می‌زنم. یکی چپ و یکی راست. با اینکه دکتر گفته بود علت گلو درد من ویروسی است، اما برایم آنتی بیوتیک نوشته بود. پرستار گفته بود که: اولین بارته اینجا تزریق انجام می‌دی؟ گفتم: نه. گفت: پس باید بدونی اینجا همین طوری می‌نویسن! به دکتر که موضوع را گفتم، سعی کرد علمی توضیح دهد که درست است گفته ویروس ریشه قرمزی ته گلوی من است، اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. همین که داشت موضوع را برایم توضیح می‌داد، آقایی آمد داخل اتاق. لازم به توضیح است که در اتاق از ابتدا باز بود. هیچ وقت بسته نشد و فکر نمی‌کنم حریم خصوصی بیمار در این شرایط برای بیمارستان چندان محلی از اعراب داشته باشد. بماند. آقایی آمد داخل و کیسه داروها را به سمت دکتر گرفت. هر چه برایم نوشته بود، برای همان آقا هم نوشته بود. قرص و شربت و آمپول و ویتامین سی. خبط کردم که آمدم دکتر و آنتی‌بیوتیک تزریق کردم. خبط کردم که خود درمانی نکردم. خبط کردم آقا.ساعت 18با ایمنی کارخانه تماس گرفتم. گفتم حالم بد است و از دکتر استعلاجی گرفتم و فردا هم می‌روم برای تست کرونا. مسئول ایمنی علائمم را پرسید، چند نکته در مورد شرایط قرنطینه گفت و کمی با من صحبت کرد تا دید مناسبی به کرونا داشته باشم. قرار شد فردا بعد از تست کرونا باز با او تماس بگیرم تا علائم را با هم چک کنیم و در مورد حضور سر کار و یا عدم حضور سر کار تصمیم بگیریم. به سرپرست بخش هم زنگ زدم و گفتم فردا نمی‌آیم. برایم آرزوی سلامتی کرد.ساعت 21تمام بدنم درد می‌کرد، جای آمپولها بیشتر. رفتم دوش آب گرم گرفتم. هم چسبید و هم بدن دردم را کم کرد. به جز جای آمپولها بقیه بدنم آرام شد. بیشتر از همیشه زیر دوش ماندم و بیشتر از همیشه آب را داغ کردم.کرونا در 14 روز گذشتهیکشنبه 27 مهرماهساعت 9دفعه قبل که با گلی برای تست کرونا آمده بودم. صبح زود آمدیم. ساعت هشت. خلوت بود و کارمان هم زود انجام شد. این بار هم خلوت بود اما کارم انجام نشد. دکتر گفت که شما جزو گروه‌های پر خطر نیستید. گروه‌های پر خطر شامل زنان باردار، افراد بالای 60 سال و یا کسانی که دارای بیماری زمینه‌ای هستند. من شامل هیچ یک از این گروه‌های پر خطر نبودم. بعد از شکایت به مدیریت مرکز به من توضیح دادند که به علت کمبود کیت آزمایش و همچنین کاهش زمان پاسخگویی تست کرونا، دیگر خدمات دولتی به امثال بنده داده نخواهد شد. اگر قصد دارم از وضعیت سلامتم مطمئن شوم، باید خودم تا کرج بروم. حداقل 70 کیلومتر رفت و 70 کیلومتر برگشتن. از اول به دکتر گفتم که این کار را نخواهم کرد و با این رفت و برگشت، دیگر قرنطینه چه معنی خواهد داشت؟ گفت: بخشنامه وزیره.ساعت 11مسئول ایمنی اول گفت که نگران نباشم و ادامه داد همین که سرفه می‌کنم و بدن درد دارم، یعنی بخشی از علائم را دارا هستم. پس حتماً برای حضور در محل کار، نیازمند تست کرونا هستم. اما لازم نیست برای تست کرونا تا کرج بروم. همینجا در شهرک صنعتی آزمایشگاهی هست که کارمان را راه خواهد انداخت. امروز را استراحت کنم تا فردا هماهنگی‌های لازم را انجام دهد.ساعت 15مدیر فنی و انرژی شرکت تماس گرفت. حالم را پرسید و قوت قلب داد که چیزی نیست. درست می‌شود و چند توصیه کرد که بهتر است رعایت کنم. گفت برای آزمایش چیزی کم و کسری ندارم؟ تشکر کردم و از این کارش حالم بهتر شد.قسمتهای منتشر شده:قسمت اول - شروع علائم و خود درمانیقسمت دوم - من تست نمی‌دهمقسمت سوم - نتیجه تست کرونا: مثبتقسمت چهارم - خوشحالی قبل از مرگ!قسمت پنجم - (امیدوارم) قسمت پایانی</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 17:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کرونا - 1 - شروع علائم و خود درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-1-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-gw1dhxlxzzkt</link>
                <description>نمی‌دانم این تجربیات دوران کرونا به درد کسی می‌خورد یا نه. اما تجربیاتم را نوشتم. سعی کردم راحت بنویسم و از قضاوت دیگران ترس نداشته باشم. شاید روزی به کار خودم بیاید و شاید هم برعکس، هر چه که هست امیدوارم مفید باشد. پنج‌شنبه 24 مهرماهساعت 18از شرکت بیرون زدیم. یک آژانس آمده بود دنبالمان. سه نفر بودیم. آژانسی هم همان پراید قراضه دیروز بود. راننده هم همان بود. به سنش نمی‌خورد اینقدر خوره‌ی اینستاگرام باشد، حتی موقع رانندگی دست از سر گوشی برنمی‌داشت. دیروز تمام دست‌اندازها را صاف کرده بود. ماشین سر هر دست‌انداز جیغش در می‌آمد که نامسلمان یواش‌تر. امروز اما خوب رانندگی کرد، شاید چون یکی از مسافران خانم بود. شاید چون قرار بود مسافت بیشتری را نسبت به دیروز طی کند. هر چه بود، مهم نبود، امروز بهتر رانندگی می‌کرد اما من حالم مثل دیروز بود. حالم خوب نبود. این بار نه به خاطر جیغ ماشین و دست‌اندازهای توی راه، ته گلویم کمی می‌سوخت. الان زمان مناسبی برای سرما خوردن نبود. سرما خورده‌ام حتماً. کل ساعت کاری در اتاق بودم. بیرون نیامدم مگر یک بار که خواستم با تلفن صحبت کنم. شاید عرق کرده بودم و وقتی آمدم بیرون، پشتم هوا خورده و کمی سرما خورده‌ باشم. چیزی نیست، حتماً تا آخر شب خوب می‌شوم.ساعت 22گلی سرما خورده است. سر درد دارد. گلو درد من هم زیاد شده است. قرار می‌شود امشب را در یک اتاق نخوابیم. گلی می‌گوید امروز هوا خیلی آلوده بوده، احتمالاً گلو درد من از آلودگی هواست. تک و توک سرفه هم می‌کنم. خاطرم هست که چند هفته پیش هم همین طور گلویم درد گرفته بود. یک روزه خوب شده بود. یادم نیست دلیل آن گلو درد چه بود. فقط همین را به خاطر دارم که یک روز بیشتر همراه من نبود. با آب جوش و عسل و آبلیمو درستش کرده بودم. الان هم باید همین کار را بکنم. از این ترکیب دارویی خوشم می‌آید.علائم من دقیقا از این روز شروع شد، اما آمار من در این روز محاسبه نمی‌شود. جمعه 25 مهرماهساعت 9گلو درد هنوز با من است. یکی از قرص‌های سرماخوردگی گلی را خوردم. کفاف من را نمی‌دهد. در واقع برای هر دوی ما یک ورق قرص سرماخوردگی کافی نیست. باید قرص بخرم. با گلی در مورد مراجعه به دکتر صحبت کردم. هر دو دوست نداشتیم که خودمان را در معرض کرونا قرار دهیم. برای همین گزینه خوددرمانی بیشتر به مذاقمان خوش آمده بود. قرار شد من علاوه بر قرص سرماخوردگی، مسکن و شربت گلودرد هم تهیه کنم.ساعت 12هوا سرد شده است و من هنوز بخاری را از انباری بیرون نیاوردم. بدنم کمی احساس کوفتگی دارد. با خودم گفتم اگر بخاری را امروز نصب نکنم، احتمالاً کس دیگری هم در این شرایط قدمی برای من برنخواهد داشت. در این شهر غریب و قبل از اینکه حالم بد شود، بهتر است بخاری را نصب کنم. اینکه فکر می‌کنم حالم ممکن است بد شود به حرف گلی برمی‌گردد. گفت: کرونا نگرفته باشی؟ گلو دردم که خوب نشده، بدن درد هم دارم. درست است که تب و لرز ندارم، اما به هر حال بخشی از علائم را دارم. کرونا باشد و من را از پا بیاندازد، در این سیاه زمستان چه کنیم؟ تخلیه انبار و بیرون کشیدن بخاری یک ساعتی وقتم را گرفت. چند روز پیش دیده بودم روی پشت بام یک کارتن یخچال فریز هست. گفتم مال یکی از همسایه‌هاست و به زودی برخواهد داشت. امروز که رفتم بخاری را از انباری خارج کنم دیدم، باران کارتن را خیس و متلاشی کرده و روی سقف پهن شده. نظافتچی هم قرار بود دیروز بیاید. حالا که نیامده، به مدیر ساختمان پیام داده که مادرش حال ندارد، رفته سر بزند و بعد از تعطیلات می‌آید پس آن را هم جمع کردم و بردم ریختم توی سطل آشغال.ساعت 14پشت پیشخوان داروخانه، وقتی گفتم یک شربت گلو درد، نظرم روی «دیفین هیدرامین» بود. اما مسئول داروخانه، یک شربت گیاهی برایم آورد. گفتم از شربت گیاهی حالم بهم می‌خورد. همیشه این طور به نظرم آمده که پسوند گیاهی برای سرکیسه کردن مردم است. یادم نمی‌آمد که اکسپکتورانت شیرین بود یا دیفین هیدرامین. به نظرم به داروخانه‌چی بر خورده بود که برای من شربت تلخ را آورد. یک ورق مسکن و یک ورق سرماخوردگی گرفتم و آمدم بیرون. گلی گفته بود خودت را با این داروها بساز که یکشنبه باید بروی سر کار. این دو روز تعطیلی وقت مناسبی است برای استراحت و ریکاوری.ساعت 21بعد از کارهای صبح و خرید امروز، خیلی خسته شده بودم. با اینکه با ماشین بیرون رفتم، اما باز خسته بودم. تمام بعد از ظهر را کنار بخاری خوابیدم. قرص و شربت را هر هشت ساعت استفاده می‌کنم. دو بعد از ظهر، ده شب و شش صبح. زمانهای منتخب هر هشت ساعت یکی هستند. با اینکه تمام بعد از ظهر را خوابیدم و وقت بیداری هم در رختخواب بودم، باز هم خوابم می‌آید. کارهای با تمرکز بالا را نمی‌توانم انجام بدهم. اصراری هم به انجامشان نیست. امروز در رختخواب بازی کردم و فیلم دیدم.این داستان ادامه دارد ...قسمتهای منتشر شده:قسمت اول - شروع علائم و خود درمانیقسمت دوم - من تست نمی‌دهمقسمت سوم - نتیجه تست کرونا: مثبتقسمت چهارم - خوشحالی قبل از مرگ!قسمت پنجم - (امیدوارم) قسمت پایانی</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 20:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسِ خر</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AE%D8%B1-dq8hwrfn90av</link>
                <description>آقای بازرس از من پرسید: پیامبران اولوالعزم رو نام ببر. لبخند پهنی روی لبش بود. عینکی بود انگار. الان که دارم به آن روزها نگاه می‌کنم، یادم هست که هیات همراهی هم داشت. آن موقع نه، ولی الان با خودم فکر می‌کنم، بازرس آموزش و پرورش که آمده بود از کلاس دوم ابتدایی یک روستا بازدید کند، این همه همراه برای چه می‌خواسته؟ بازرس بعد از شنیدن نام چهار پیامبر گفت: یکم فکر کن، یکی دیگه هم هست. دو جین چشم داشت دهان من را نگاه می‌کردند تا به عنوان پنجمین پیامبر اعظم خدا از حضرت علی یاد کنم و معادلات معلم و مدیر را به تنهایی بهم بریزم. برنامه بهم ریخته بود؟ چه شده بود که اینقدر عصبانی وسط کلاس داد و فریاد می‌کرد. فقط تصور کن که مردی سی چهل ساله، با سیبیل‌های از بنا گوش در رفته، که سابقه کتک کاری بچه‌ها را هم داشت و دهانش از عصبانیت کف کرده بود، من را به خاطر ترنسفر یک امام به جای پیامبر، فحش کش می‌کرد. از تمام فحش‌هایش فقط همین دو کلمه در خاطرم مانده: فارسِ خر. من تنها کسی بودم که با همه فارسی صحبت می‌کردم. پدرم و مادرم با من از ابتدا فارسی صحبت کرده بودند و من گاو پیشانی سفید آن کلاس و مدرسه بودم، فقط به خاطر همین. البته که تفاوتی حس نمی‌کردم، کم کم داشتم زبان بچه‌های دیگر را متوجه می‌شدم و احساس نمی‌کردم با آنها تفاوتی دارم، علاوه بر اینکه همه سر کلاس فارسی حرف می‌زدند، کتاب درس فارسی بود، هر روز معلم به فارسی درس می‌داد و آن فحش را هم به فارسی به من داد. چه شد یاد این خاطره افتادم؟ پادکست آجیل، قسمت 24 را گوش کردم، موضوع پادکست در مورد رنگ پوست و تبعیض‌های بعد از آن بود. موضوعی که من را اصلاً جذب نکرد، اما در پلی‌لیستم بود و گوش کردم. یاسی و شبنم از تجربیات خودشان و دیگران در این زمینه صحبت کردند. تجربه تبعیض به خاطر رنگ پوست اصل ماجرا بود ولی من یاد داستانهای خودم افتادم. اینکه اینجا در حال تعریف کردنش هستم به این خاطر است که شاید روند برعکس دیگر تبعیض‌ها را چشیده باشم و فقط خواستم به آنها اشاره کرده باشم، شاید بشود گفت: کلیشه برعکس، شاید. پ.ن: هنوز پادکست زیاد گوش می‌کنم، خودم دوست ندارم توی هر مطلبم ردی از پادکست باشه، ولی هست. هر پادکست دستم رو می‌گیره و من رو به یه دنیا، یا یه لحظه خاص می‌بره. این بار آجیل منو برد به سالها پیش که توی یه شهر بندری زندگی می‌کردیم و به خاطر اینکه بندری نبودم و سفیدتر از بقیه بودم، بهم چیزی می‌گفتند که دوست ندارم اینجا تکرارش کنم. هیچ وقت با همکلاسی سیاه پوستم (که فوتبال خوبی هم داشت) هم تیمی نشدم چون بندری نبودم. اما این تنها تبعیض نبود، یکی‌ش همینی بود که براتون تعریف کردم، بقیه‌اش هم برای خودم بمونه بهتره. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 21:55:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب این روزهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-tc5dykdkfyh2</link>
                <description>راستش را بخواهی، قبل و بعد از ویروس کرونا برای من زندگی فرق چندانی نکرده است. جز اینکه موهای سرم (همان گلگیرها) بلند شده و از سلمانی هم خبری نیست. به جز این تغییر کوچک، همیشه گوشه امن زندگی من پشت میز کارم در خانه بوده است. همین جایی که الان نشسته‌ام و دارم برای شما این یادداشت را می‌نویسم. کمی بیشتر از یک ماه پیش تصمیم گرفتم که مجموعه پادکستی خصوصی راه اندازی کنم، برای دوستانم. همکلاسی‌های قدیمی دانشگاه. پادکستی گفتگو محور که به بهانه‌اش از حال دوستانم با خبر شوم. برای همین موضوع را با آنها در میان گذاشتم و اولین مصاحبه 19 بهمن 98 شکل گرفت. یک ماه و یک روز قبل مثل ماراتن برای من بود و البته هنوز هم این مارتن تمام نشده، اما حال خوبش الان در اوج است. آخرین مصاحبه را انجام داده‌ام و قرار است بیفتم به ادیت و انتخاب موسیقی و کارهای انتشار آن. چیزی که این روزها حالم را خوب کرده بود، مرور خاطرات دوستان نبود. نه اینکه مرور خاطرات خوب نباشد، نه. اتفاقا از مرور خاطرات گذشته به شدت حالم خوب شده و کیف کردم. چیزی که بیشتر حالم را خوب کرد، همان گفتگوهای دوستانه بود. گفتگوهایی شکل گرفته که حال هر دو طرف گفتگو بعد از آن خوب بود. پادکست خصوصی هشتی برای دوستانم و حال خوبی که بهم منتقل کردیم، برای من یک خاطره ماندگار شدحالم از این امکان گفتگویی که تکنولوژی و زمانه در اختیارم گذاشته خوب است. این کار را هم ادامه خواهم داد. با خودم گفتم برای حال خوب این روزها بد نیست که پیشنهادش را اینجا هم بگذارم. شاید قرنطینه بهانه خوبی باشد برای انتشار یک حال خوب با گفتگو. گفتگوی رودررو و مصاحبه طور منظورم است. اگر این گفتگو را ضبط کنید تا بعداً برای خودتان خاطره شود که چه بهتر، شاید اصلاً دوست داشتید این گفتگو را به صورت عمومی هم منتشر کنید. خدا را چه دیدی، شاید از دل این قرنطینه پادکستی نو ظهور کرد. نه؟پ.ن: باید از دست انداز عزیز، بابت هشتک حال خوب تشکر کنم. هر بار که هر پستی از این مجموعه را می‌خوانم حالم خوب می‌شود. خدا عمرش بدهد و تنش سلامت و دلش شاد باشد. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 19:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترسید . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@2400/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-pwwxqcpbinro</link>
                <description>سالها پیش که عذاب روز و شبِ ما مدرسه رفتن و مشق نوشتن بود، روزهایی پیش می‌آمد که فضای مدرسه برای همه ما خواستنی و دوست داشتنی می‌شد. درس و مشق تعطیل بود و جشن و بازی و شادی در آغاز می‌شد. کلاس را ریسه می‌کشیدیم و برای جشن‌های فوق‌برنامه آماده می‌شدیم. خودمان تئاتر می‌نوشتیم و اجرا می‌کردیم، گاهی روزنامه دیواری تهیه می‌کردیم و هر روز از دهه فجر را در مسابقه و جُنگ شادی شرکت می‌کردیم. خوش می‌گذشت و ما هم حالمان خوب بود.اما این خوشی از کجا آمده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ ما بر دیو جهان‌خوار پیروز شده بودیم، این پیروزی را جشن می‌گرفتیم. دیو جهان خوار اسم داشت، آمریکا، شاه، اسرائیل و غیره. خدا می‌داند چقدر گلو پاره کردیم که آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو ... بهترین بخش این روزها نشستن پای صحبت­های بابا بود. یکی از خاطرات گُل درشتش برای من همانی بود که جلوی دانشگاه تهران کسی داد می‌زده: نترسید نترسید، اینا تیراشون مشقیه. و همان لحظه بغل دستیش تیر می‌خورد و می‌افتد. همیشه از تصور چهره آن مردکی که می‌گفت: نترسید و در کسری از ثانیه ضایع شده بود، خنده‌ام گرفته بود اما بابا  با خنده تعریف نمی‌کرد.ما همه با هم هستیماین جوری بود که انقلاب برای ما خاطره بازی و خنده‌دار بود اما برای نسلی از پدران ما دردناک بود. پُر بود از حرفهایی شبیه همان دیالوگ که نترسید، تیر مشقی است. و کسی به زمین افتاده بود. نترسید هیچ غلطی نمی‌کنند، نترسید تحریم کاغذ پاره است، نترسید آب برق مجانی است، نترسید، نترسید، نترسید . . . حالا بیشتر بابا را درک می‌کنم و آن خاطرات هم برایم خنده‌دار یا خوش نیست.</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 14:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکستهای فارسی (23 تا 29 آذر 98) - جستار پادکستی</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-23-%D8%AA%D8%A7-29-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-98-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C-gjjtep1cgaq5</link>
                <description>در آستانه شب یلدا هستیم، این بهانه شادی و دورهمی در دل زمستان را به شما تبریک عرض می‌کنم. این شب بهانه‌ای برای شنیدن پادکست هم هست، در این شب چند پادکست برنامه ویژه انتشار دارند. از جمله پادکست ترپند که به مثل‌های فارسی می‌پردازد و خب مناسب گوش دادن در این طولانی‌ترین شب سال هم هست. علاوه بر این گوش دادن به پادکستهای فردوسی‌خوانی و مولاناخوانی شاید متناسب‌ترین انتخاب‌ها برای چنین شبی باشند. پادکست الف هم اولین اپیزودش را امشب منتشر خواهد کرد. خلاصه که امشب بهانه‌ی خوبی است، هم برای شنیدن پادکست و هم برای انتشار آن. گرفتار جبری هستیم که امکان برنامه‌ریزی را از ما می‌گیرد. پادکست فارسی از ابتدای تولدش تا به الان اینقدر که این روزها بالا و پایین حس کرده، تجربه نکرده  بود. از قطع کلی اینترنت بگیر تا فیلتر هفته‌ی گذشته آنکر که باعث شد بخش بزرگی از پادکستهای فارسی که از این میزبان بهره می‌بردند، عملاً جز با استفاده از فیلترشکن در دسترس نباشند. پادکسترهای زیادی هم در شبکه‌های اجتماعی نسبت به این موضوع اطلاع رسانی کردند. تا کی قرار است این بالا و پایین را در پادکست فارسی تجربه کنیم؟ نمی‌دانم. توییت پادکست رواق در مورد یکی از مشکلات متداول پادکست فارسیگذشته از جبر جغرافیایی، هفته گذشته دو اجرای زنده هم داشتیم. اجرای زنده رادیو دال، دوشنبه 24 آذر در شهر کتاب فرشته و اجرای زنده فوتبال‌لب، چهارشنبه 27 آذر و همزمان با پخش زنده ال‌کلاسیکو در باغ کتاب تهران برگزار شد. اجرای زنده‌ی رادیو دال فضایی صمیمی داشت و بخت با من یار بود که در این اجرای زنده شرکت کردم. اما سومین اجرای زنده‌ی فوتبال‌لب را از دست دادم. بین دو اجرای زنده‌ی فوتبال‌لب حدود ده روز فاصله بود و این موضوع نشان دهنده ظرفیت فوتبال برای اجرای‌های گروهی با فاصله کم است.بعد از یک مرور کوتاه بر روی اخبار هفته گذشته، نوبت هفت سامورایی این هفته می‌رسد:اپیتومی‌بوکس - این هم مثالی دیگرنشر اطراف مجموعه کتابی منتشر کرده به اسم «جُستار روایی». این ژانر ادبی این روزها خیلی شنیده می‌شود و بد نیست که برای درک بهتر آن به این ویدئو از برنامه کتاب‌باز نگاهی بیاندازید. در این برنامه از کتاب «این هم مثالی دیگر» که موضوع این قسمت از اپیتومی‌بوکس هم هست، یاد می‌کند و اتفاقاً تاکید دارد که برای شروع بهترین کتاب مجموعه همین کتاب است. محتوای این قسمت از پادکست اپیتومی‌بوکس برای درک محتوای این ژانر به شدت مفید است و شنیدنی. در نهایت اگر از محتوای کتاب خوشتان آمد، می‌توانید با کد تخفیف epitomebooks کتاب را با سی درصد تخفیف از فیدیبو  تهیه کنید. اجنبی - perfection sucksراستش را بخواهید، خیلی خوشحالم که پادکست مورد علاقه‌ی من، یعنی اجنبی روی غلتک تولید افتاده و حدوداً هر دو هفته یک بار با موضوعی خاص منتشر می‌شود. این بار وحیده سراغ کمال‌گرایی و تجربه برخورد خودش با این موضوع را بیان کرده. اجازه بدهید تعریف کمال‌گرایی را از روی ویکی‌پدیا مرور کنیم: یک ویژگی شخصیتی است ..{همراه} با تلاش فرد برای بی‌عیب‌ و‌ نقص بودن و تنظیم استانداردهایی برای بالاترین سطح عملکرد... تجربه وحیده در مواجهه با این ویژگی شخصیتی را در این قسمت از اجنبی گوش کنید. گپ دایو - بررسی موسیقی متن فیلم هفتفیلم هفت از آن فیلم‌هایی بود که تا مدتها بعد از دیدنش، تجربه‌ی تماشایش را با خودم حمل می‌کردم. فیلمی که موضوع این قسمت از پادکست گپ دایو شده است و گپ دایو به بهانه بررسی موسیقی فیلم به اطلاعات و حواشی دنیای دیوید فینچر تا فیلم هفت پرداخته. حواشی مثل همسایه بودن فینچر و جورج لوکاس و کار در پروژه جنگ ستارگان تا ماجرهای فیلم هفت. این اپیزود از گپ دایو کوتاه است و البته شنیدنی. سعی کرده که زمانی را از دست ندهد و هر دقیقه از آن حاوی اطلاعات در مورد دنیای فینچر است. البته که تمام این بیست دقیقه با موسیقی متن فیلم هفت همراهی می‌شود.پرچم سفید - نبرد کورسک، نبرد ژنرال‌هاداستان جنگ جهانی دوم به نبرد کورسک رسیده است. در این قسمت از پادکست پرچم سفید، در مورد نسل جدید تانک‌های آلمانی یعنی تایگرها صحبت می‌کند و نقش آن در این نبرد را بررسی می‌کند. فضای پرچم سفید به سمتی رفته که بیشتر از هر چیزی کم کم دارم خودم را در فضای جنگ و مدیریت آن حس می‌کنم. نگاهی که در پرچم سفید هست نه آنقدر بالاست که تنها به دادن اطلاعات جنگی بسنده کند و نه آنقدر جزئی است که در میدان جنگ باشیم. این فضای بینابینی پادکست را دوست دارم. در این قسمت از پادکست، توجه من به تعداد نیروهای مستقر در مرز شوروی جلب شد و فی المثل در یک مورد 700 هزار نفر تنها در یک طرف مرز حضور داشتند. هیرولیک - watchmenپادکست هیرولیک داستان ابرقهرامان‌های دنیای کمیک از شکل‌گیری تا بالندگی این ابرقهرمان‌ها است. تا قبل از این قسمت در هیرولیک، موضوع پادکست، ابرقهرمان‌هایی بودند که می‌شناختنم، ابرقهرمان‌هایی مثل کاپیتان آمریکا و سوپر من. اما در این قسمت از پادکست هیرولیک، درگیر عجیب‌ترین و از دید من فلسفی‌ترین سوپرهیروهای دنیای دی‌سی شدم. تا پیش از این به ظرفیتهای دنیای کمیک (و کل تخیل آدمی) جور دیگری نگاه می‌کردم و آن را محدود به هیجانات آنی تماشا یا تخیل یک لحظه می‌دیدم. حتی تاریخ شکل‌گیری چنین ابرقهرمانانی برای من اینقدر جالب و حاوی پیام نبود. با اینکه در سال 2009 از روی این مجموعه کمیک فیلمی هم ساخته شده، اما چندان موفق نبوده است. امسال هم شبکه HBO سریال watchmen را پخش کرده  که در ادامه داستان این قسمت از پادکست هیرولیک است. قبل از شروع تماشای این سریال حتماً پادکست هیرولیک را گوش کنید.  در مورد این قسمت از هیرولیکنیمه شب - اسکورسیزی به توان رابرت دنیرونگاه نسبتا عمیق به سینما در پادکست نیمه شب، باعث شد از تماشای فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» لذت ببرم. برعکس دید خیلی از دوستانم که با آخرین ساخته برادر ارزشی تارانتینو ارتباط برقرار نکرده بودند، من با پیش زمینه‌ای که از پادکست نیمه شب گرفته بودم، از این فیلم و فضای روای آن لذت بردم. البته ارتباط فیلم به پادکست نیمه مربوط به سه گانه «پولانسکی» است. اما این قسمت در مورد چیست؟بعد از اینکه اینترنت تمام ایران وصل شد، پادکست نیمه شب قسمت دوم بررسی زندگی و کارنامه «مارتین اسکورسیزی» را منتشر کرد و در مورد فیلم‌های نیویورک نیویورک، گاو خشمگین و پادشاه کمدی مفصل صحبت کرد. این پادکست فیلم‌های متاخر اسکورسیزی را بررسی نمی‌کند و با فیلم«آخرین وسوسه مسیح» و حواشی آن پادکست به پایان می‌رسد. اما برای من همین دو قسمت مثل گنج است برای تماشای فیلم‌های اسکورسیزی. سکوت بره‌ها - مرگ بر مرگمرگ از آن رازهای عجیب و غریب زندگی است. از آن ابهام‌هایی که سرش توافق نداریم و نمی‌توانیم با قطعیت در موردش حرف بزنیم و اصلاً در موردش حرف نمی‌زنیم. صحبت از مرگ یک جورهایی تابو است. خاطرم هست در کتاب زهیر از پائولو کوئیلو، شخصیت اصلی داستان، دور یک میز با چند نفر از گردن کلفتهای اجتماع نشسته است و قصد دارند، بحثی داشته باشند در مورد تابوهای اجتماعی. موضوع یکی از این بحثها مرگ است. موضوعی که این قسمت از پادکست سکوت بره‌ها به آن پرداخته و شامل یک گفتگوی دو طرفه در مورد این تابوی اجتماعی است. چه برخوردی با مرگ خودمان خواهیم داشت؟ با مرگ عزیزانمان؟ اصلاً در موردش فکر می‌کنیم؟ </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 16:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکست های فارسی (16 تا 22 آذر 98) - کارمای خانه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-16-%D8%AA%D8%A7-22-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-98-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ydfmo5fuymvb</link>
                <description>هفته‌ای که با 16 آذر واجرای زنده پادکست فوتبال‌لب شروع بشه و در انتها به اجرای زنده‌ی رادیو بندر تهران ختم، یه هفته پادکستی فوق العاده‌اس. علاوه بر اینکه دوشنبه هم یک اجرای زنده دیگه در راهه و من هم دارم آماده می‌شم که در این اجرای زنده، حاضر باشم و با گوش کردن به یه پادکست باحال (رادیو دال) به صورت لایو حالشو ببرم. با همین مقدمه کوتاه بریم سراغ هفت سامورایی این هفته و ببنیم این هفت پادکست، در مورد چی برامون صحبت کردند. هفت سامورایی این هفتهتوضیح واضحات: این هفت پادکست از دید بنده حقیر ارزش گوش دادن دارند، پادکستهای بیشتری هم هستند که به نظرم ارزش گوش کردن دارند، منتها از حوصله این یادداشت خارجه و علاوه بر اون ما یه قول و قراری در مورد تعداد پادکستهای هفتگی با هم گذاشته بودیم دیگه. و اما بعد ...هلی‌تاک - چطور عادتهای جدید بسازیماولین سامورایی این هفته در مورد عادت صحبت کرده. بله دیگه، وقتی 40 درصد رفتار روزانه ما رو عادت‌ها به خودشون اختصاص بدن و در راه موفقیت و شکست، این عادتها باشند که نقش تعیین کننده دارند، اونوقت بررسی چنین چیزی حداقل دو جلسه احتیاج داره. همین دو قسمت آخر پادکست هلی‌تاک رو علی الحساب از دست ندید. قسمت 15 هلی‌تاک در مورد چرخه عادتها صحبت شده و در قسمت 16 ، در مورد کارهایی که یه رفتار رو به عادت تبدیل می‌کنه، صحبت کرده. هلی توی این قسمت جایزه و مسابقه و چالش هم داشته که جزئیاتش رو می‌تونید از صفحه اینستاگرام پادکست هلی‌تاک بخونید. (همی گفتم و گفته‌ام، بارها | که صفحات اجتماعی پادکستهایی که دوست دارید رو دنبال کنید)چسب زخم - اجباری در جنگچسب زخم توی این شماره پای دو نفر از دو نسل مختلف از سربازان ایرانی نشسته. این دو نفر به فاصله زمانی حدود بیست سال، رفتن سربازی و وجه مشترک این دوستان، علاوه بر اینکه مرد بودند و پارتی هم نداشتند، این بوده که هر دو در شرایط جنگی به مرز اعزام شدند و تجربیاتی داشتند که فکر کردن به هر کدوم مو به تن آدم سیخ می‌کنه. کلاً که شنیدن از سربازی برای من یک جورهایی تازه کردن داغ گذشته است، اما واقعیت اینه که سربازی دوران خاصی از زندگی پسرهای ایرانی رو به خودش اختصاص می‌ده و وقتی این دوران خاص در شرایط خاصی مثل جنگ هم اتفاق بیفته، دیگه داستان فرق می‌کنه و شرایط هیچ وقت عادی نیست. هر چند توی این قسمت از چسب زخم در مورد آمار شهدای سرباز در جنگ ایران و عراق حرفی به میون نیومد اما بد نیست بدونیم که از حدود 200 هزار شهید این جنگ، حدود 70 هزار نفرشون سرباز بودند. فایت کلاب - نمای نزدیک - اپیزود اولهفته قبل‌تر پادکستهای سینمایی به فیلم «روزی روزگاری در هالیود» پرداخته بودند و ترند هفته همون فیلم برادر ارزشی تارانتینو بود. اما این هفته به خاطر انتشار خارج از عرف فیلم «خانه پدری» به شخصه انتظار داشتم در مورد این شاهکار سینمای ایران هم صحبت کنند، اما فقط پادکست باشگاه مشت‌زنی بهش پرداخته بود و دیگر هیچ. پادکست ابدیت و یک روز در شماره 112 و در خلال گفتگو با «مهران رجبی» در مورد سینمای «کیانوش عیاری» و فیلم «خانه پدری» صحبت کرده، اما داغ داغ فعلاً فقط همین پادکست باشگاه مشت‌زنی در دسترس است که می‌تونید گوش بدید. البته این قسمت تحت زیر عنوان نمای نزدیک منتشر شده و قراره باز هم از این سری اپیزود توسط پادکست باشگاه مشت زنی منتشر بشه. علاوه بر فیلم خانه پدری به فیلمهای «مطرب»، «مسخره باز» و «سمفونی نهم» هم اشارتی شده که خالی از لطف نیست. پوستر فیلم خانه پدری از سایت سینما تیکتکارما - رویشمتفاوت‌ترین کارما، قسمت ششم این پادکسته که همین هفته منتشر شده. کارما در راستای انسانی بهتری شدن در مورد موضوعی صحبت کرده که به شدت قابل تامله. موضوعی با عنوان رویش. با اینکه شادی اول اپیزود می‌گه از خودش قراره برای ما تعریف کنه، اما موضوع مطرح شده، به شدت در راستای مباحث قبلی و احتمالاً بعدی کارماست. حرف حسابش هم اینه که این همه اتفاقات ناگوار و رنج آوری که این روزها در اطرافمون می‌بینیم، تمام حقیقت نیست. این اتفاقات از یه فیلتر عبور کرده و به ما رسیده و بذری در ذهن ما کاشته که ثمره این بذر، خشونت و ناراحتی و جنگه. برای همین دعوتمون کرده به یه کشاورزی بهتر و منطقی‌تر. گوش کنید تا بدونید از کجا باید یه بذر مناسب پیدا کرد و در ذهن کاشت.رادیو جولون - وین سمفونی دانوبخب رادیو جولون دوست داشتنی ما این هفته انتشار داشت و این بار از یک مکان صحبت کردند، از یک شهر به اسم وین. سفر به وین وقتی که پای جولون نشستی واقعاً برای آدم تبدیل به آرزو می‌شه. هر چند که راه‌های رسیدن به وین به عدد آدمهای روی زمینه، من تصمیم گرفتم توی مسابقه اسپانسر این قسمت جولون شرکت کنم و شانس خودم رو برای سفر به وین امتحان کنم. داستان این شانس رو می‌تونید توی توضیحات پادکست هم پیدا کنید.اما واقعیت اینه که اونقدر تصویر واضحی از این شهر ارائه می‌شه که من موقع گوش دادن به جولون از گوگل مپ داشتم مسیرهای معرفی شده رو دنبال می‌کردم و گاهی از نمای خیابون هم این شهر نگاه می‌کردم و همراه توضیحات و کمی تخیل، لذت می‌بردم. چنل بی - دانشمند و دریااپیزودهای کوتاه چنل‌بی اغلب جزو اپیزودهای دوست داشتنی من نیستند. اما این اپیزود به نظرم با اینکه نزدیک یک ساعت شده بود، اما داستان پرکششی داشت و سر و ته جمع و جور و مناسبی پیدا کرده بود. عنوان پادکست با عنوان گزارش کمی متفاوته و اشاره تلویحی به داستان «پیرمرد و دریا» داره و داستان هم به اون قصه تنه می‌زد. البته که سرنوشت دو پیرمرد کمی با هم متفاوت بود، اما ارتباطشون و پیدا کردن اشتراکات این دو داستان رو دوست داشتم. این قسمت از چنل‌بی دو تا پادکست هم معرفی شد که هر دو به داستان و اتفاقات جاری در این قسمت مرتبط هستند، پادکستهای ژرفا (که این هفته هم اپیزودی مربوط به یکی از قسمت های چنل‌بی منتشر کرده بود) و چکش. در پایان هم یادآوری کنم که این قسمت از چنل‌بی، شصتمین قسمت از این پادکست با سابقه و دوست‌داشتنی بود. کارنکن - گفتگو با متین لشگری، هم بنیان‌گذار تور غذای ایرانکار نکن که روایت آدم‌هاییه که با شغلشون زندگی می‌کنند، این بار رفته سراغ سرکار خانم متین لشگری که موسس اولین تور غذای ایرانیه. خانم لشگری با اینکه از آشپزی خوشش نمی‌اومده ولی الان داره یه کاری مرتبط با غذا انجام می‌ده و جالبه که از این کار لذت می‌بره، نه؟چیزی که توی این قسمت از رادیو کارنکن توجه‌ام رو جلب کرد، اشاره متین به زبان‌هایی هست که یاد گرفته. یاد اون سخنرانی معروف استیو جابزِ فقید افتادم که می‌گفت وقتی از دانشگاه اخراج شدم، رفتم و خطاطی یاد گرفتم. اون موقع به دردم نخورد اما وقتی قرار شد سیستم عامل مکینتاش رو طراحی کنم، از همون هنر استفاده کردم و کی فکرشو می‌کرد این هنر کجاها بدردم خورده. زبان یاد گرفتن تنها جنبه جالب داستان خانم لشگری نیست. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 22:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکست فارسی (هفته دوم آذر 98) - هفت سامورایی وارد می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-98-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-hqomiwal7smy</link>
                <description>دلم‌نمی‌خواست به موضوع یک هفته قطعی اینترنت در ایران دوباره و در این یادداشت اشاره کنم، اما چاره‌ای ندارم. چون هنوز تبعات اون اتفاق در پادکست فارسی دیده می‌شه. پادکستی مثل «تکل از پشت» در محتوا به این موضوع پرداخته و پادکستهایی مثل آمپاژ و میدنایت‌کست هم انتشار اپیزود جدید رو منوط کردن به اتصال تمام ایران به اینترنت.خبر خوب اینکه آخرین اینترنت ایران، یعنی اینترنت سیستان و بلوچستان هم بالاخره وصل شد و احتمالاً در هفته آینده، شاهد اضافه شدن یک جون به جون‌های پادکست فارسی باشیم و بیشتر از این حرفها از رسانه دوست‌داشتنی پادکست لذت ببریم.صدای زنده پادکستاین جون تازه همین الان هم به پادکست فارسی تزریق شده و در هفته پیش رو، اجراهای زنده‌ای از پادکستهای فوتبال لب و رادیو بندر تهران داریم که اولی امروز (شنبه شانزدهم آذر) و دومی جمعه 22 آذر برگزار می‌شه. اولی در مجموعه باغ کتاب تهران و دومی در شهر رشت. علاوه بر اینکه هفته بعد، دوشنبه 25 آذر هم شهر کتاب فرشته میزبان آرش از پادکست رادیو دال هست که به همراه شاهین از پادکست آمپاژ قراره یه اجرای زنده داشته باشند.سریال پادکستیاین جون تازه که در پادکست فارسی دمیده شده رو می‌شه در پادکستهای سریالی این هفته به وضوح دید. راوکست مینی سریالی سه قسمتی با عنوان «قمار با مرگ» منتشر کرده که داستان فرار یک جوان اهل کره شمالی از این زندان بزرگه. داستانی مشابه اونچه که در کتاب «افسوس نمی‌خوریم» و پادکست اپیتومی‌بوکس شنیده بودم. تفاوت ماجرای شین (همون جوان فراری) با ماجراهای کتاب «افسوس نمی‌خوریم» در شروع خشن داستان و پایان غافل‌گیرکننده‌شه. شروع مینی سریال راوکست با صحنه اعدام یه زندانیه و پایانش رو هم نگم که، اسپویل نکرده باشم.ابدیت و یک روز هم در 5 قسمت گفتگویی داشته با ایرج رامین‌فر در مورد سینمای «بهرام بیضایی» به مناسبت هشتاد سالگی ایشان. ایرج رامین‌فر در طول چهل سال فعالیت بیضایی به عنوان طراح صحنه و لباس باهاش همکاری داشته و توی هر قسمت به یک یا چند فیلم خاص از سینمای بیضایی می‌پردازه.درسته که شروع انتشار این پنج قسمت ابدیت و یک روز قبل از قطعی اینترنت بوده، اما جان تازه رو بعد از اون می‌شه دید، این پادکست سینمایی به فاصله کمی از این 5 قسمت، اپیزود جدیدش در مورد فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» با نظرات آقایان «حمیدرضا صدر» و «حسین معززی‌نیا» رو منتشر کرده.مطمئناً در این شوق انتشار پادکست، هیچ کس به گرد پای «رادیو نیست» نمی‌رسه که طی هشت روز گذشته چهار اپیزود منتشر کردند و خودشون هم از این حجم انتشار غافل‌گیر شدند.رادیو نیستی‌ها در تاریخ‌های 8 ، 10 ، 12 و 15 آذرماه انتشار اپیزود داشتند که دو تا از این چهار اپیزود، اجرای زنده در کستباکس بود. اولی گفتگو با «هادی نوری» از پادکست فوتبال‌لب، دومی نقد و بررسی فیلم جوکر و آیریش‌من و سایر رفقا بود و به صورت زنده اجرا شد. سومی با موضوع روشنفکری و ابتذال بود و چهارمی که داغ داغ همین دیروز اجرا و منتشر شده، با عنوان «آیلتس و زبان انگلیسی با آرش صوفیوند» از زبان انگلیسی شروع به بحث می‌کنند و تا املای درست نوشتن کلمات فارسی در توییتر هم موضوع رو ادامه می‌دن.عکس از اکانت توییتر «رادیو نیست»هفت سامورایی این هفتهاونقدر پادکست فارسی رشد کرده و اپیزودهای فوق‌العاده در این مدت منتشر شده، تصمیم گرفتم هر هفته، هفت تا پادکست رو پیشنهاد کنم برای گوش دادن و خیلی کوتاه هم در موردشون صحبت کنم. این هفت‌تا رو دوست داشتم و پیشنهاد می‌دم، مطمئناً جز این هفت‌تا، پادکستهای خوبی دیگه‌ای هم هست که می‌شه در موردشون صحبت کرد، اما به نظرم رسید این محدودیت هفت تایی تا حدی منطقیه، هم سر و شکل و قالب مناسبی به این بخش یادداشت می‌ده و هم اینکه با محدود بودن پیشنهادات از سردرگمی زیاد جلوگیری می‌کنه. در نهایت هم سعی کردم از پادکستی که یه بار در موردش صحبت کردم، دوباره در یادداشت یاد نکنم. یعنی همین بالا اسم چندتا پادکست آوردم و کمی در موردشون حرف زدیم، دوستشون داشتم که در موردشون صحبت کردم، پس این هفت تا، از موارد مطرح شده در بالا نیستند. رواقپادکست اگزیستانسیال فارسی بعد از یه استراحت کوتاه برگشته و این بار در مورد «اراده» صحبت کرده. پادکست رواق از همین هفته، انتشار اپیزود فرعی رو هم شروع کرده که به شدت پیشنهاد می‌کنم، رواق رو با نون اضافه میل کنید.کاتبکپادکست فوتبالی سایت سه سوت اسپورت رو از بین چند پادکست فوتبالی دیگه که در مورد فوتبال اروپا صحبت می‌کنند، پیشنهاد کردم، به خاطر گفتگو با «سامان زمان‌زاده» است که هم به عنوان کارشناس فوتبال و هم به عنوان طرفدار فوتبال، مصاحبه خوبی از آب دراومده و منم از گوش دادن بهش لذت بردم. آدم وقتی پای صحبتهای سامان می‌شینه، دلش می‌خواد طرفدار تیمی بشه که اون طرفدارشه. والا به خدا. پ.ن: پادکست رو گوش کنید ببینید سامان طرفدار کدوم تیم ایتالیاییه. والابی‌پلاساین قسمت از بی‌پلاس به یه کتاب اقتصادی با عنوان «بازآفرینی بازار» پرداخته و به ساز و کار بازار با حضور یه قدرتی مثل دولت می‌پردازه. این قسمت از بی‌پلاس یه دید کلی به موضوع بازار و نحوه کارکردنش داره که ممکنه توی جهانبینی اقتصادی خیلی از ما تاثیرگذار باشه.پاراگرافپادکست تاریخی پاراگراف در آخرین اپیزودهای فصل اولش به آسیای شرقی و کشور ژاپن رسیده و قراره توی دو یا سه قسمت در مورد سرزمین سامورایی‌ها صحبت کنه. سرزمینی که تاریخ مکتوبش دیر کارش رو شروع کرده و اطلاعات در دسترسمون ازش کمه. بله در مورد ژاپن صحبت می‌کنیم.رادیو مرزهر بار که رادیو مرز رو گوش می‌کنم، همیشه یه دیالوگ داره که مثل مشت بخوره توی صورتم و تا مدتها گیج و منگم کنه. این مشت همیشه شامل چیزهاییه که به صورت پیش فرض برای من بدیهی بودن و دقیقاً بعد از شنیدن دیالوگ مربوطه، دیگه بدیهی نیستند.عنوان این هفته‌ی رادیو مرز، «نابینایان»ه و در مورد مرز بین این افراد و جامعه صحبت می‌شه. علاوه بر این، رادیو مرز پرسشنامه‌ای منتشر کرده برای مخاطبان خودش که اگر اهل گوش دادن به این پادکست هستید، پُرش کنید و در راستای شناخت رادیو مرز از مخاطبانش گام بردارید.آی‌میوزیکآرش رسولیان این قسمت رو با صدای پرتاب یه موشک به فضا شروع کرده. پادکستی در مورد موسیقی غرب، اون هم بررسی زندگی «یوهان سباستین باخ» چرا باید با همچین چیزی شروع بشه؟ به این خاطر که وقتی وویجرها رو به فضا فرستادیم، همراهشون یه لوح طلایی ارسال کردیم که اگر یه روز یه آدم فضایی این سفینه‌ها رو پیدا کرد، بدونه که ما به عنوان ساکنان زمین، چه هنرهایی داریم و یکی از نمونه هنرهای ما موسیقی‌های ساخته باخه. به جز آدم فضایی‌ها موسیقی باخ برای ما زمینی‌ها هم آرامش بخشه، مخصوصاَ الان و در شرایط حساس کنونی.تاریکخانه تاریخبه نظرم این قسمت از تاریکخانه تاریخ که درمورد «فرخی یزدی» منتشر شده، بهترین اپیزود این پادکست تاریخیه. فرخی یزدی همیشه منتقد بوده، از مدیران مدرسه‌ای که درش درس می‌خونده تا حاکمیت کل کشور، عملکردشون باید نقد بشه و زیر ذره‌بین باشه، عنصری که همیشه لازم بوده و حاکم ظالم اون رو برنتابیده، برای همین زمانی لبهای فرخی دوخته شد. خدایش بیامرزد. پادکست خوب گوش کنید و اون رو به دیگران هم معرفی کنید. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 17:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکست فارسی (هفته اول آذر 98) - بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-98-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-uff1diklda6c</link>
                <description>لازم به گفتن نیست که هفته‌ی قبل به علت مشکلات پیش اومده در اینترنت کل کشور، عملاً جامعه پادکست فارسی، خروجی خاصی نداشت که بخوایم در موردش صحبت کنیم. اما به محض اتصال اینترنت، پادکست فارسی هم جانی دوباره گرفت و کم کم پادکستهای مختلف منتشر شدند. شخصاً خیلی خوشحالم که جامعه پادکست فارسی به جو منفی موجود فائق اومد و تونست دوباره راه بیفته. این هفته به پادکستهایی می‌پردازیم که  از تاریخ جمعه یکم آذر ماه تا جمعه بعد یعنی هشتم آذر ماه. تا یادم نرفته همین جا هم اعلام کنم که قابلیت «دیوار من» به «دیوار پادکست فارسی» اضافه شده که اگر با اکانت خودتون وارد دیوار پادکست فارسی بشید، می‌تونید پادکستهای مورد علاقه خودتون رو دنبال کنید.گازت - دور باطل27 اسفند 1236 اولین پیام تلگرامی در ایران از مدرسه دارلفنون به کاخ ییلاقی ناصر الدین شاه ارسال شد که مضمونش این بود: منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. این اولین قدم در راه ارتباطات نوین در ایران بود که برداشته شد و خطوط تلگراف در ایران رشد پیدا کرد تا زمان مشروطیت و شروع استبداد صغیر. محمدعلی شاه در تهران گرمش بوده و به همین بهانه به باغ شاه میره و از همون جا حکم می‌کنه که کل خطوط تلگراف کشور قطع بشه و این اولین گام در شروع سلسه اقداماتی بوده که به توپ بستن مجلس و شروع استبداد صغیر ختم می‌شه. این قسمت از گازت مطبوعات ایران رو در زمانی مرور می‌کنه، که به خطوط تلگراف پرداخته، از ایجادش تا همین قطع ناگهانی و همگیرش در شروع استبداد صغیر. کاور پادکست گازترادیو نیستهانمی‌دونم خبر دارید یا نه، ولی ما در پادکست فارسی دو تا پادکست به اسم «رادیو نیست» داریم. رادیو نیست اول زیرمجموعه پادکست سینمایی «پاپریکا» است و گفتگو محوره و در هر اپیزود با یک نفر در مورد موضوعات مختلف صحبت می‌کنند. رادیو نیست با اجرای امیرحسین و طه هر جمعه منتشر می‌شه و این هفته گفتگویی داشتند با «هادی نوری» تهیه کننده پادکستهای «فوتبال‌لب»  و «فیش اند چیپس» که در مورد موضوعات مختلف از جمله فوتبال و تعصب به اون تا موضوع مرگ و گیاه‌خواری درش صحبت می‌شه. همین دیروز (یعنی جمعه 8 آذر 98) هم اجرای زنده رادیو نیست رو گوش کردم که در مورد فیلم جوکر و آیریش‌من و داستانهای دیگه بود که انصافاً چسبید. مخصوصاً اینکه به تازگی فیلم «جوکر» رو تماشا کرده بودم و نیاز داشتم که در مورد این کمی مطالعه کنم یا بشنوم.اما «رادیو نیست» دوم با زیر عنوان «روایت مکانهای خاموش» تازه اپیزود دومش منتشر شده، این هفته در مورد سینما درایوین‌ها (از این سینماها که با ماشین می‌رفتن توش و فیلم تماشا می‌کردند) صحبت کرده. سینما درایوین تهران پارس و ونک که زمانی برای خودشون برو بیایی داشتند و الان دیگه از اون داستانها و اتفاقاتشون، خبری نیست. پیش از این قرار بود در مورد این دو «رادیو نیست» صحبت کنم که نشده بود. هر دو لوگوی نارنجی دارند و توی شبکه‌های اجتماعی با یک اسم اصلی فعالیت دارند. اما موضوعاتشون متفاوته. پس اگر به موضوع هر کدوم علاقه دارید، حواستون باشه که با هم قاطیشون نکنید. این دو پادکست اولین پادکستهایی نیستند که با اسم مشابه منتشر می‌شن و با همین فرمون، احتمالاً آخرین هم نخواهند بود. دو تا پادکست با یک اسم اتفاق خوبی برای پادکستر و شنونده نیست، امیدوارم بعداً بتونیم در این مورد بیشتر صحبت و بحث کنیم. علی الحساب حواستون به این دو تا باشه. اپیتومی بوکس - فرماندهی و نافرمانیکتاب فرماندهی و نافرمانی از کتابهایی بود که از اولین روزهای آشنایی با شخصیت تیمسار «شاپور آذربرزین» دوست داشتم مطالعه‌اش کنم. کتابی جزو برنامه تاریخ شفاهی ایران بود که به کوشش «حسین دهباشی» پیش رفته بود و شامل مجموعه گفتگوهایی با مسئولین رده بالای کشور در زمان پهلوی دومه. این که از بین چهار کتاب منتشر شده از این مجموعه به سمت این کتاب رفتم، به خاطر این بود که خودم از تاریخ نیروی هوایی در ایران خوش میاد و به موضوع علاقه دارم.اپیتومی بوکس این هفته خلاصه همین کتاب «فرماندهی و نافرمانی» منتشر کرده که در ابتدای اون، صدای آقای «حسین دهباشی» هم وجود داره که برای پادکست ارسال کردند. این صوت در واقع مقدمه کتاب صوتی همین کتاب هست که به زودی منتشر می‌شه و درباره شخصیت تیمسار آذربرزین صحبت می‌کنه که به شدت هم شنیدنیه. چون خودم در ساخت این قسمت از پادکست اپیتومی بوکس دست داشتم، نمی‌تونم از محتوا زیاد تعریف کنم و برای شما اینجا به به و چه چه کنم ولی اگر از موضوع خوشتون میاد، پیشنهاد می‌کنم، گوش کنید.تیمسار آذربرزین، نفر اول از سمت راستفوتبالی‌ها، بازگشت سریعتوی مجموعه پادکستهایی که دنبال می‌کنم، پادکستهای فوتبالی خوب تونستند خودشون رو جمع و جور کنند و سریع انتشار داشته باشن. اینکه از جمع و جوری پادکستهای فوتبالی صحبت می‌کنم به دو دلیله، یکی اینکه این پادکستها، محتوای به روزی دارند و این طوری نیست که محتواشون رو قبل از قطعی اینترنت تولید کنند و به محض وصل شدنش، دکمه انتشار رو بزنن. دوم اینکه اغلب این پادکستها، به صورت گروهی اجرا می‌شن و جمع کردن پادکسترها بعد از داستانهای هفته قبل به نظرم کار سختیه، که بچه‌های فوتبالی از عهده کار خوب براومدن. من این پادکستهای فوتبالی رو دنبال می‌کنم و هفته گذشته هم انتشار داشتند: رادیو آفساید، کاتبک و فوتبال لب. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 15:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکست فارسی (هفته سوم آبان 98) - توران خانم</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-98-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-dukwbchmkg4v</link>
                <description>این هفته پادکستهای خوب کم نداشتیم. این هفته یعنی از 18 آبان 98 تا همین دیروز جمعه، 24 آبان 98. از  بین پادکستهای منتشر شده، بدون کمی تامل می‌تونم به پادکستهای زیر اشاره کنم. ساگا، ناوکست، ده صبح، رادیو دال، اجنبی، گازت، رشدینو، چکش، بازی‌باز، سفر محتوا، ابدیت و یک روز، فوتبال‌لب، کاتبک، بارون، گپ دایو، سماک، گالینگور، ساعت صفر، فردوسی خوانی، رادیو نیست، جیب و سکوت بره‌ها اشاره کرد. تازه این لیست شامل پادکستهایی است که من گوش دادم و صدها دقیقه محتوای صوتی هم تولید شده که من نتونستم گوش کنم و چه حیف از این بابت. از بین پادکستهایی که هفته گذشته منتشر شدند، این بار قصد دارم در مورد یک پادکست حرف بزنم. پادکستی که دوستش دارم و با دو قسمت آخرش خیلی ارتباط برقرار کردم. شعار این پادکست اینه: «داستان‌هایی درباره زنان و برابری جنسیتی». بله، در مورد پادکست روزن در این یادداشت صحبت خواهم کرد. پادکستی که «هدیه میری‌مقدم» اون رو تهیه کرده و تا الان هشت قسمت از این پادکست منتشر شده. دو قسمت آخر پادکست روزن با عنوان فرعی «روزنان» منتشر شده و قصد داره به زندگی زنان موفق این سرزمین بپردازه و همین دو قسمت اول از این سری فوق العاده بودند. قسمت اول روزنان در مورد خانم «مه‌لقا ملاح» است، مادر محیط زیست ایران که الان سالهاست برای محیط زیست ایران زحمت کشیدند و تلاش کردند و برای آموزش مردم در این مورد عرق ریختند. خانم ملاح الان که صد و دو سال سن دارند و موسس سازمان مردم نهاد «جمعیت زنان مبارز با آلودگی محیط زیست» هستند که الان بیشتر از دو دهه در حال فعالیت در زمینه محیط زیست ایران هست. توران خانم در سکانسی که عکس فرهاد رو به دست گرفتن و در مورد غم بزرگ و کار بزرگ صحبت می‌کنندقسمت دوم روزنان هم در مورد توران خانم میرهادی مادر صلح و کودکی است. شخصیت توران خانم از اون دست شخصیتهایی بود که انگار برات آشناست. دوست داشتنی و البته رنج کشیده. توران خانم وقتی بعد از جنگ دوم بین الملل برای تحصیل به فرانسه می‌رن و اثرات جنگ رو می‌بینند، با خودشون می‌گن: چرا مردم آلمان چنین کاری کردند و به حرف هیتلر در نابودی کشور و دنیا گوش دادند. جواب این چرا برای ایشون در آموزش و پرورش صحیح خلاصه می‌شد و برای همین سعی کردند در این مورد کاری کنند. دیالوگ برجسته این قسمت از پادکست روزن، حرف مادر توران خانم بود به بچه‌هاش که می‌گفت: غم بزرگ رو تبدیل به کار بزرگ کنید. و توران خانم در طول زندگیشون، کم از این غم‌های بزرگ و کارهای بزرگ نداشتند. تاسیس مدرسه فرهاد یکی از اون غمهای بزرگ بود که به کار بزرگ تبدیل شد. فرهاد اسم برادر توران خانم بود که در جوانی و بر اثر تصادف، جونش رو از دست داد و این غم برای توران خانم موند. غمی که وقتی رخشان بنی اعتماد در فیلم توران خانم اون رو به تصویر کشید، هنوز در چهره توران خانم قابل مشاهده بود. مدرسه فرهاد از اون دست مدارسی بود که وقتی هدیه میری‌مقدم در موردش صحبت می‌کرد، من از پس بیش از نیم قرن که از تاسیس این مدرسه گذشته بود، به شیوه مدیریتیش فکر می‌کردم و متعجب بودم. سیستمی که توی اون تصمیم اصلی رو بچه‌ها می‌گرفتند و نه معلم‌ها و نه پدر و مادرها. هر دو قسمت روزنان برای من الهام بخش و انگیزاننده بود. از گوش دادن بهشون لذت بردم و حالم خوب شد. اینکه در مورد قسمت دوم روزنان بیشتر صحبت کردم به این خاطر بود که این قسمت همین هفته منتشر شده بود وگرنه هر دو قسمت از پادکست روزنان، جای ساعتها بحث و گفتگو و یادگرفتن داره. بخشی از موارد مهم که توی پادکست بهشون اشاره شد بود رو اینجا نگفتم که علاقمند شدید، پادکست رو گوش کنید و فیلم‌های خانم بنی‌اعتماد رو هم ببنید. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2019 06:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور هفتگی پادکست فارسی (هفته دوم آبان 98) - باز یافتن کامو</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-98-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-nrksdhb3kk3z</link>
                <description>نیمه اول آبان ماه، چند روزی پشت هم تعطیلی داشتیم. فرصت مناسبی برای سفر و استراحت بود. در مسیر سفر و در طول راه یکی از همراهان می‌تونه پادکست باشه. در این دو هفته تعطیلی هم پادکست‌های فوق العاده‌ای منتشر شدند که قصد دارم در این یادداشت به اونهایی که بین تاریخ 11 آبان تا دیروز 17 آبان منتشر شدند، یه نگاهی کلی بندازیم و ببینیم چه موضوعاتی طی این مدت از طریق رسانه پادکست در گوش‌رس مردم قرار گرفته. تمام این پادکستها رو می‌تونید از آپهای مخصوص پادکست و دیوار پادکست فارسی گوش کنید. فوتبال، حرف اول طی این مدت پادکستهای فوتبالی به شدت فعال بودند، بررسی‌های فوتبالی مخصوصاً در مورد بازی‌های باشگاه‌های اروپایی خیلی بیشتر از بقیه توی بورس هستند. همین الان چشم بسته می‌شه به پادکستهای رادیو آفساید، فوتبال‌لب، کاتبک، جوکاتوره و پاننکا اشاره کرد. پس اگر به فوتبال باشگاهی اروپا علاقه دارید، این پادکستها رو از دست ندید. البته یه توضیح کوتاه در مورد هر کدوم از این پادکستها لازمه، مثل اینکه کاتبک و رادیو آفساید (هر دو)، این هفته میهمانانی از طرفداران بارسلونا داشتند و در مورد این باشگاه و لیگ اسپانیا بیشتر از همیشه گفتگو کردند. جوکاتوره که مختص طرفداری از یونتوسه و در مورد سری آ صحبت می‌کنه و فوتبال لب هم همین امروز (یکشنبه 19 آبان 98) یه اجرای زنده داره همراه با تماشای بازی لیورپول و منچستر سیتی. اگه تهران بودم، حتماً توی این رویداد شرکت می‌کردم. تا یادم نرفته بگم پادکستهایی که اسم بردم، تنها پادکستهای ورزشی هفته گذشته نبودند، هفته پیش پادکست پودیوم هم منتشر شد و این هفته به اسطوره فوتبال جهان یعنی دیگو مارودونای افسانه‌ای پرداخته و بخش بزرگی از پادکست، در مورد روابط دیه‌گو با شهر ناپل و باشگاه ناپولی صحبت می‌کنه. اسکرینی از اینستاگرام پادکست اپیتومی‌بوکسسری‌های دوست‌داشتنی و مفیداپیتومی‌بوکسطی این مدت چند تا پادکست چند قسمتی مفید منتشر شدند، اولیش پادکست خلاصه کتابِ Epitomebooks که 14 ابان و توی دو قسمت منتشر شد. هر دو قسمت در مورد آلبر کامو نویسنده نوبل بُرده‌ی فرانسوی صحبت کرد. در مورد کتابها، نظرات و زندگی این نویسنده صحبت کرد. من قبل از این پادکست ارتباطی با آثار کامو برقرار نکرده بودم، اما این دو قسمت پادکست اپیتومی‌بوکس ( قسمت 25 و قسمت 26 که هر دو با هم منتشر شدند) در تغییر دیدم به موضوعاتی که توی کتابهای کامو مطرح میشه، تاثیر داشت. در کلمه کلمه این دو قسمت اشتیاق و تلاش سازنده به وضوح معلومه. تا یادم نرفته این دو اپیزود در واقع اپیزودهای ویژه این پادکست هستند.کارنکن پادکست کار نکن هفته پیش و هفته قبل‌ترش در دو قسمت با دکتر کلامی هریس گفتگو کرد که به شدت جذاب هستند. دکتر کلامی هم بنیانگذار فرادرس هستند و دیدگاه حرفه‌ای ایشون به آموزش فوق العاده است. این دو قسمت رادیو کارنکن رو از دست ندید و از دید من جزو بهترین قسمتهای این پادکست بودند. سمیکالنپادکست سمیکالن اپیزود سومش رو هم منتشر کرد. سمیکالن یه پادکست داستانی و سریالیه که برای بچه‌ها خوب نیست. اما کششی که توی داستانش داره خیلی فوق العاده‌اس. قسمت سوم این پادکست رو وقتی گوش می‌کردم، با شخصیت اصلی داستان همراه شده بودم، انگار خود من بودم که توی مترو داشتم راه می‌رفتم و داستان رو پیش می‌بردم. صدای گیرا و لحن درگیرکننده‌ی میثم دهقانی توی سمیکالن خیلی خوبه. هر روز بهتر از دیروز در توسعه فردیهلی تاکهمین اول کار عنوان کنم که پادکست هلی تاک داره برای مباحث توسعه فردی یه هفته‌نامه منتشر می‌کنه که تامین هزینه‌های این کار، یه پروژه مشارکتی بزرگه، اگر دوست دارید بخشی از این کار ارزشمند باشید فقط تا آخر آبان فرصت دارید که از این طرح حمایت کنید تا با انرژی بالا کار شروع بشه. و اما خود پادکست هلی تاک، در واقع قسمت 15 پادکست هلی تاک در مورد «عادت» بود. چیزی که شاید چندان بهش توجه نکنیم، اما بخش بزرگی از زندگی ما رو همین عادتها به خودشون اختصاص دادن و چی بهتر از داشتن یه عادت خوب برای تبدیل شدن به یه ورژن بهتر از خودمون؟ این قسمت پادکست هلی تاک رو از دست ندید. کارمایه زمانی این علامتهای روی شیشه‌ها و پلاستیک‌های مختلف خیلی برام سوال بود. هر چند بعدها باهاشون آشنا شدم ولی تا حالا نشده بود کسی این طور دقیق و خط به خط در مورد علامتها و نمره‌های بازیافت انواع پلاستیک‌های مختلف صحبت کنه. من نشنیده بودم و البته فقط همین نیست. توی این قسمت از پادکست کارما در مورد بازیافت، تعریف و تاریخچه‌اش و همین طور اقدامات دول مختلف در این مورد و جای ما در این موضوع صحبت کرده. میهمان این قسمت از پادکست کارما، خانم آیه حمدانی هستند که یک ساله پسماند تولید نکردند و راه حلهای جالبی برای این کار دارند. مینی بوس نامهاین هفته مینی بوس نامه با موضوع حیا و شرم و خجالت وارد گود شد. موضوعی که مثل خیلی از مفاهیم اجتماعی و جاری ما، تعریف مشخصی نداره و با تغییر زمان و مکان، تعریفش هم تغییر می‌کنه. ممکنه کسی در شهر الف با انجام یه حرکت ساده، برچسب بی‌حیا بهش بخوره و از جامعه ترد بشه ولی اگر در شهر ب بود این اتفاق براش نمی‌افتاد. تعریف حیا و تجربیاتی در این مورد رو می‌تونید توی قسمت 5 مینی بوس نامه بشنوید.در نهایت پیشنهاد می‌شودرادیو نیستاین قسمت از رادیو نیست، گفتگوی طاها و امیر حسین با وحیده از پادکست اجنبی و Cuz its me که معرف حضور هست رو می‌شنویم. در یک کلام جذابه. لوگوسدر مورد بازی تقلید و آزمایش تورین صحبت می‌کنه و آیا کامپیوترها قابل مقایسه انسانها هستند یا نه؟سینماتوگرافپادکستی در مورد هنر دوبله که توی قسمت اولش به تاریخ سینمای ایران پرداخته. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 01:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور پادکستهای فارسی (هفته چهارم مهر ماه) - انشقاق پادکستی</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%82-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C-u9gw4eixchf9</link>
                <description>بررسی این هفته از پادکستهای فارسی با اشاره به پادکستهایی است که از شنبه بیستم تا جمعه بیست و ششم مهر ماه سال 1398 منتشر شده‌اند. این هفته آمار مشخصی به دستم نرسیده و در مورد آمار پادکستهای فارسی این هفته حرفی نمی‌زنم اما در مورد دو سه پادکست فارسی که گوش کردم ازشون لذت بردم، کمی بیشتر صحبت می‌کنم. خیلی خوشحالم که این هفته با انتشار اپیزود جدید از پادکست مورد علاقه‌ام یعنی «رادیو فول‌استک» شروع شد. بهزاد مرادی عزیز این هفته به سراغ «سوده فرخی» رفته که خودش یه استارتاپ در کانادا لانچ کرده و در مورد مسیر رسیدن به جایی که هست صحبت می‌کنه. صحبتهای سوده نه تنها از دید فنی خیلی باحال بود، یه جاهایی هم درمورد زن بودن و تلاش بیشتر نسبت به مردان صحبت می‌کنه که خیلی مورد توجه من قرار گرفت. یه جای دیگه از پادکست هم در مورد زندگی به عنوان کارفرما صحبت می‌کنه که با تصویر پیش‌ساخته‌ی خیلی از ما در تناقضه. چند تا کتاب هم توی پادکست معرفی می‌شه که واقعاً دیگه چی از این بهتر؟ فوتبال لب و کاتبکتوی همون شنبه بیست مهر ماه انتشار اپیزود جدید پادکست لوگوس رو هم داشتیم، اگر فوتبال‌لب در روز شنبه منتشر نمی‌شد، حتماً در مورد لوگوس بیشتر صحبت می‌کردم. فوتبال‌لب این هفته یک اپیزود خیلی ویژه داشت، نه از لحاظ محتوا بلکه از لحاظ فرم. فوتبال‌لب پادکست ورزشی که به صورت تیمی اجرا می‌شد، این شماره به صورت انفرادی منتشر شد و هادی نوری اعلام کرد که از این به بعد احتمالاً با تیم جدید پادکست رو منتشر می‌کنه. واقعیت این بود که بعد از کنسل شدن پروژه «پرسپولیس لب» و «استقلال لب» به عنوان یه مخاطب، اصلاً دوست نداشتم فوتبال لب هم از دست بره. مخصوصاً با تیم خوبی که دور هم جمع شده بودند و هر روز بهتر از روز قبل پیش می‌رفتند. به مدت کوتاهی از انتشار فوتبال‌لب (در 22 مهر ماه)، پادکستی متولد شد به اسم «کاتبک» (cut-back) که به بررسی فوتبال باشگاهی اروپا می‌پرداخت و وقتی به این پادکست گوش دادم، متوجه شدم که بخش بزرگی از تیم فوتبال‌لب (طبق گفته‌ها 83 درصد) به این پادکست منتقل شده. به عنوان مخاطب خوشحالم که کماکان صداهای محبوبم رو در قالب جدید می‌شنوم و به این اتفاق خوش‌بینم. انشقاق در یه پادکست پُر طرفدار شاید در کوتاه مدت اتفاق ناخوش‌آیندی باشه، اما به نظرم در طولانی مدت، حتماً باعث رشد پادکست فارسیه. مخصوصاً اینکه تیم کاتبک رویه متفاوت از فوتبال‌لب رو به اجرا گذاشته و سعی کرده با استفاده از بخشهایی جدید، این تفاوت رو به رُخ بکشه. در هر صورت برای هر دو تیم فوتبال لب و کاتبک آرزوی موفقیت داریم و امیداریم این فصل جدید براشون پر از موفقیت باشه. پادکست چکش سه گانه گفتگو با «محسن نامجو» رو این هفته و در بیست و سوم مهر ماه تمام کرد. سه گانه‌ای که در اون محسن نامجو در مورد تقلید، الهام و مسائل مربوط به اونها در موسیقی صحبت می‌کنه. صحبتهای نامجو بیشتر جنبه اخلاقی و اخلاق حرفه‌ای داشت تا حقوقی برای همین گاهی خود «صنم حقیقی» به مسائل حقوقی در لابلای بحث اشاره می‌کرد. خوبی این بحث برای من این بود که نامجو خودش اهل موسیقیه و به این مسائل فکر کرده. مثالهایی که در این مورد توی پادکست گفته می‌شه، مثالهایی همه فهم و گاهی اوقات واقعیه. بدون شک، پادکست چکش جزو پادکستهای حرفه‌ای در موضوعی هست که بهش می‌پردازه و در این کار خیلی هم موفق بوده. این سه گانه چکش طی سه هفته و پشت هم منتشر شده، از دستش ندید. جا داشت که بیشتر از این به پادکستهای هفته گذشته پرداخته بشه، پادکستهایی مثل گازت، ده صبح، سکوت بره‌ها، بی‌پلاس، مترونوم، آن روی سکه، سماک، مولاناخوانی، تکل از پشت، کلاف، سینما سلف، پاننکا، بارو، رادیو نیست، سمیکالن و کلی پادکست خوب دیگه. اما اجازه بدید، مطلب این هفته در حد همین اشارات بمونه و فقط اشاره کنم که تمام پادکستهایی که اسم بردم رو دوست داشتم و پیشنهاد می‌کنم اگر به موضوع هر کدوم علاقه‌مند بودید حتماً بهشون گوش کنید. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 16:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجنبی در وطن</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D8%A7%D8%AC%D9%86%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B7%D9%86-gpjtxnyg46zg</link>
                <description>آخرین روزهای فصل تابستون و اوایل پاییز امسال، برای پادکستهای فارسی، روزهای پُر رویدادی بود. رویدادهایی مثل فریلند، دورهمی پادگپ، روز جهانی پادکست و اجراهای زنده چند پادکست، مثل اجنبی و AR podcast (به زبان انگلیسی ولی ایرانی)، چیروک و رادیو بندر تهران. تحلیل من اینه که پادکست فارسی داره خودش رو بیشتر از پیش می‌شناسه و در حال رشده. نتیجه این رشد هم الزاماً تعداد بیشتری پادکست نیست، هر چند در تعداد پادکستهای فارسی رشد قابل ملاحظه‌ای مخصوصاً در سال 98 داشتیم، اما مقصود من از رشد، جنبه کیفیت و پخته شدن این مدیومه. البته که الان قصد ندارم بیشتر از این در مورد تحلیل خودم با شما صحبت کنم و می‌دونم که پادکسترهای حرفه‌ای و خوبی در این روند پادکست فارسی بودند که بیشتر و بهتر از من می‌تونن در این موارد حرف بزنن. یکی از این پادکسترهای حرفه‌ای، وحیده طهماسبی از پادکست اجنبیه. در این پست تصمیم گرفتم به بهانه ایونتهای مختلفی که بهشون اشاره کردم، با وحیده در مورد رویدادها و روند پادکست فارسی صحبت کنم.وحیده از مهر ماه سال 97 پادکست اجنبی رو لانچ کرده و بعد از یک سال، به واسطه فعالیتهاش، در مدت کمی که ایران بود، در ایونتهای فریلند (پنل انقلاب پادکست فارسی)، دورهمی پادگپ (به عنوان سخنران)، اجرای زنده AR Podcast به عنوان میهمان حضور داشته و خودش هم در نشر هنوز برای پادکست اجنبی اجرای زنده برگزار کرد.با این مقدمه بریم به سراغ پرسش و پاسخ کوتاه من با وحیده.عکس از علی نصیری - فریلند - شهریور 1398س: سفر به ایران چطور بود؟ ج: سفر به ایران، خیلی خوب بود، از اون چیزی که انتظار داشتم خیلی بهتر بود. البته من قبل از ایران اومدن، یکم می‌ترسیدم، به خاطر اینکه این همه روی خودم کار کرده بودم و ممکن بود همه‌اش از بین بره. بیام ایران دوباره هوایی بشم بمونم و نرم، آدمهایی بودن که کامنت منفی داده بودند و ممکن بود بیان توی ایونتهایی که بودم و کارهایی بکنن ولی این اتفاقا نیفتاد و خیلی خوش گذشت و کلی دوست جدید پیدا کردم. رسماً اون دو هفته دوره فشرده دوستیابی و شبکه‌سازی برای من بود.س: چه رویدادهایی رو توی ایران شرکت کردی؟ج: فریلند (به مدت دو روز)، اجرای زنده اجنبی، دورهمی پادگپ و مصاحبه  با AR Podcast به صورت رویداد بحث آزاد بود.س: در مدتی که ایران بودی، چهار رویداد شرکت کردی، که یکی‌اش هم اجرای زنده پادکست خودت بود. به نظرت این رویدادها چقدر برای پادکست فارسی و رشدش مفیده؟ ج: به نظر من کلا این ایونتها یا حداقل این ایونتهایی که من شرکت کردم، خیلی کمک کننده بود و مثلاً توی همون دو روزی که فریلند بودیم، کلی توییت در مورد رویداد و پادکست بود که حتی صدای بقیه هم در اومده بود. حتی خیلی‌ها بودند که پادکست خود من رو از توی این ایونتها شناخته بودند.س: اجرای زنده اجنبی چطور بود؟ ج: رویداد خودم یکی از بزرگترین آرزوهام بود که به وقوع پیوست. توی نشر هنوز برگزار شد، نشر هنوز جایی که خیلی باهاش خاطره دارم و زمانی با دوستانم زیاد می‌رفتیم اونجا. استقبال خوبی شده بود و خیلی از کسانی که انتظار نداشتم اومده بودند، خیلی از پادکسترها حضور داشتند. خانواده‌ام اونجا بودند. خیلی از کسانی که طرفدارم بودند اومده بودند و همه شونو بغل کردم. من به خاطر این مخاطبها آدم خیلی خوش‌شاسی هستم. دقیقا یک ساعت قبل از اجرای زنده موضوع رو عوض کردم و متن جدید رو از نو نوشتم، دو سه دقیقه قبل از اجرا هم خیلی خیلی استرس داشتم که اگر الان نتونم چی می‌شه؟ دستام یخ زده بود و نگران بودم، نمی‌دونستم چرا ولی خب نگرانی هم داره دیگه، یه حرف اشتباه بزنم که ممکنه بعداً بزرگتر بشه و برگرده به خودم ولی همین که نشستم روی صندلی برای اجرا، همه‌ استرسم رفت و انگار یه وحیده دیگه اومده. خیلی خوب اجرا کردم، اونقدری که خودم افتخار می‌کنم. کل اجرا تعاملی بود. مسخره بازی درآوردیم، خندیدیم و گریه کردیم تا اجرا تموم بشه و بعدش بچه ها شروع کردند در مورد اجنبی داستان خودشون رو تعریف کردند، حالا یا داستانی که با اجنبی داشتند و یا اینکه اجنبی چطور بهشون توی یه موضوع کمک کرده. پدرم صحبت کرد، میثم (پادکست پادگپ) صحبت کرد، صدرا (هزارو) ، آرش (پادکست داستان شب)، شادی (پادکست کارما) و خیلی‌های دیگه صحبت کردند که گاهی همین حرفها هم احساسی بود و گریه کردیم. اینکه می‌تونستم تاثیر اجنبی رو روی مردم ببینم و داستانشون رو بشنوم و بهشون عکس العمل نشون بدم، خیلی حس خوبی بود. در نهایت هم شکوفه خواهرم، یه کیک تولد برای من گرفته بود با عکس اجنبی روی اون که همونجا یه جشن کوچکی هم گرفتیم.س: علاوه بر مخاطبین با پادکسترهای مختلفی هم برخورد داشتی، از این زاویه فضای پادکست فارسی رو چطور می‌بینی؟ج: برنامه من دیدن پادکسترها نبود، خیلی کم دیدمشون و اغلب هم توی کافه بود. اما وقتی رفتم فریلند، خیلی از پادکسترها رو دیدم. علیرضا از پادکست پاراگراف، بردیا از پادکست آلبوم، صدرا و علی از هزارو، میثم از پادکست پادگپ، سالار و کیمیا از پادکست جولون، روزبه از پادکست چیروک، لاله از رادیو لاله و مرسن پادکست آن رو دیدم و خیلی باحال بود. مثلا می‌تونم بردیا رو مثال بزنم، فکر نمی‌کردم آدم اجتماعی باشه، اولین نفری که دیدم بردیا بود و فوق العاده خوش برخورد، خیلی خاکی و باحال بود. همه‌ی پادکسترهایی که دیدم این طور بودند. همه فوق العاده بچه‌های باحالین. بعدش هم توی پادگپ یه سری دیگه از بچه‌های پادکستر رو دیدم که خیلی‌هاشون باحال بودند. حتی اونهایی که قبلا با هم برخوردهایی خیلی خوبی نداشتیم هم باحال بودند. یکی از کسایی که اونجا منو سوپرایز کرد، آرش رادیو دال بود که خیلی پسر باحالیه. کلا هم خوبن و من چیز بدی ازشون ندیدم. عکس از سجاد احمدی مجد - رویداد دورهمی پادگپ - مهر 1398 س: وقتی به مسیر پادکست اجنبی نگاه می‌کنی، این مسیر رو چطور می‌بینی؟ با تمام فراز و فرودهای اجنبی، قراره بعد از اجرای زنده، خداحافظی در اوج پادکستت باشه؟ج: اولا که من نگفتم در اوج خداحافظی می‌کنم، من گفتم دیگه قرار نیست اجنبی روی برنامه سابقش پخش بشه و قرار هم نیست کاملاً از بین بره، خیلی از چیزهایی که من الان دارم از اجنبی میاد. ولی به نظرم این مسیر بیشتر مسیر خودشناسی بود تا چیز دیگه‌ای، مخصوصا اجنبی. در طول مسیر، من به خودم یادآوری می‌کردم که هدفم چی بوده از اینکه پادکست رو شروع کردم،  یاد گرفتم چطوری با بقیه بخشهای پادکست برخورد کنم، چطور توی قسمت مارکتینگش کار کنم، فقط کافی نیست که ما بگیم، یه کار خوبه و خودش می‌گیره، یه سری داستانهای دیگه هم هست که چه بخوایم چه نخوایم همراهش میاد. باعث شد به خودم یادآوری کنم که چقدر مهمه که هوای همدیگرو داشته باشیم و تمام اینها. اجنبی برای من بیشتر از همه خودشناسی بود و یه وحیده‌ای رو به من معرفی کرد که بهش زیاد توجه نمی‌کردم و باعث شد با خودم راحتتر باشم، باعث شد اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم و دوستان فوق العاده‌ای پیدا کنم. و در نهایت اجنبی به خاطر مخاطبانشه که اینقدر معروف شده.  پس خداحافظی نمی‌کنم، اما پروژه جدیدی در راه دارم. س: و آخرین نکته؟ج: به نظرم توی تمام این رویدادها یه سری نکات منفی برجسته شده بود و توی شبکه‌های اجتماعی رد و بدل می‌شد. اون همه فاز منفی که با این رویدادها اومد، هیچ کدوم از اونها درست نبود و در انتها تمام کسانی که توی این رویدادها شرکت کردند، هیچ چیزی به جز انرژی مثبت و حال و محتوای خوب دریافت نکردند. زمان خوبی داشتند و به همه هم خوش گذشت و از شرکت کنندگان کسی رو ندیدم که بد بگه از ماجرا. کلا خیلی راحته که وقتی داخل برنامه نیستی، بشینی و دیگران رو قضاوت کنی. می‌تونیم یکم مهربون‌تر باشیم.عکس از علی وثاقتی - دورهمی پادگپ - مهر ماه 1398 - چند پادکست در تصویر می‌بینید؟پ.ن: وحیده به تازگی پادکست cus its me رو هم لانچ کرده و به زبان انگلیسیه. رویا پشت رویا که داره فتح می‌شه. تبریک به وحیده با آرزوی بهترینها. </description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 20:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور پادکستهای فارسی (هفته سوم مهر 98) - هاستالاویستا‌ بی‌بی</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1-98-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-psayw45ghasq</link>
                <description>از 13 تا 19 مهر 98، 51 اپیزود مختلف در دیوار پادکست فارسی منتشر شده است. پس اگر این روزها قصد داشته باشید، وقتتان را با پادکست فارسی پُر کنید، حداقل روزی 7 اپیزود با متوسط زمان 40 دقیقه، این زمان را برای شما پُر خواهند کرد. تنها باید انتخاب کنید. باید انتخاب کنید که چه بشنوید، وقتتان را به چه موضوعی اختصاص بدهید و یا وقت مُرده روزمره را با چه مفهومی پُر کنید. در هفته گذشته از پادکستهای ورزشی، مثل «پاننکا» یا «جوکاتوره»  تا پادکستهای گفتگو محور مثل «رادیو نیست» را داشتیم. پادکست آموزش زبان «فیش اند چیپس» بعد از مدتها منتشر شد و در واقع فصل جدیدش را کلید زد و پادکست «چسب زخم» با اپیزودی با موضوع «ترنس» کولاک کرد و «اپیتومی بوکس» با کتاب «جامعه شناسی» یک سالگی خود را جشن گرفت و محمدرضا عشوری عزیز در این یک سال 24 کتاب مختلف را در پادکستش خلاصه کرد. بر شمردن تک تک پادکستهایی که هر هفته گوش می‌کنم، واقعاً در یک یادداشت نمی‌گنجد اما دوست دارم به همه خوبهای پادکستهای فارسی که حالم با آنها خوب بوده حداقل اشاره‌ای بکنم و این‌هایی که نام می‌برم، بی تعارف مشت نمونه خروار هستند. رادیو دالپادکست رادیو دال که گفتگو محور است و با افرادی که از ایران مهاجرت کرده‌اند صحبت می‌کند، این هفته با محمد مدرس، مجسمه ساز دیجیتال از شرکت ILM گفتگو کرده است. شرکتی که محمد در آن مشغول به کار است، مسئول جلوه‌های ویژه‌ی فیلمهای مثل ددپول و ایریش من بوده است. عنوان این قسمت از رادیو دال «رویای تی هزار با محمد مدرس» است. تی هزار همان ربات جیوه‌ای فیلم ترمیناتور 2 است که حداقل هزار بار صحنه تغییر شکلش را در زندگی‌ام دیده‌ام و هر بار موقع شلیک تی 101 به او، همراه آرنولد زیر لب زمزمه کرده‌ام. هاستالاویستا بی‌بی. محمد مدرس کسی بود که با همین فیلم عاشق سینما و جلوه‌های ویژه آن شد، این عشق را در درون خودش پروارند و به رویایی رسید که شاید خیلی از ما، سالها پیش آن را رها کرده بودیم. رویای ساخت موجودی که از دیدنش روی پرده نقره‌ای لذت ببریم. محمد داستان مسیرش تا رسیدن به این جنبه از هالیود را در رادیو دال تعریف می‌کند و چقدر این داستان برای من لذت بخش بود. داستان تلاش و درسهای مختلف زندگی و در نهایت رسیدن به آن چیزی که حالت را خوب می‌کند. گیرم خیلی هم داستان هالیوودی باشد. خیلی خوب بود. تی هزارهلی تاک هلی تاک به قسمت دوم از فصل دوم خودش رسیده. در این دو قسمت آخر در مورد برنامه‌ریزی صحبت کرده و مشخصاً در این قسمت، به ده اشتباه رایج برنامه‌ریزی اشاره کرده است. این قسمت هلی‌تاک را به خاطر سادگی و سرراستی و کاربردی بودن، در راهکار ارائه داده دوست دارم. ده راهکار را نوشتم و سعی می‌کنم دچار آن اشتباهات نشوم. این روزها در حال مرور فصل اول پادکست هلی تاک هم هستم و چقدر در طول این مرور به خودم یادآوری کردم که به دوستانم بگویم، این پادکست برای یک بار گوش دادن نیست. پادکست هلی تاک را باید در برنامه مرور گذاشت. هم انگیزشی است و هم اینکه برای تبدیل شدن به یک ورژن بهتر از خودمان، ترفندهایی که فراموش کردیم را یادآوری می‌کند. بی گلوتنتکان دهنده ترین اتفاق پادکستی این اواخر برای من، آشنایی با بی‌گلوتن بود. پادکستی که سپهر نصیحت‌گر آن را تولید می‌کند و به مشکلات بیماران سلیاکی و رژیم سفت و سخت، بدون گلوتن این دوستان می‌پردازد. تکان دهنده از این لحاظ که وقتی متوجه موضوع شدم، متوجه عدم آگاهی و ظلمی که از این عدم آگاهی به دیگران روا می‌داریم هم شدم. کسی که بیماری سلیاک دارد، با روده‌ای مواجه است که توانایی هضم پروتینی به اسم گلوتن را ندارد. پروتینی که در گندم وجود دارد. یک بیمار سلیاکی نان نمی‌تواند بخورد. نه تنها نان، بلکه هر ماده غذایی که گلوتن دارد و یا حتی به صورت پنهان به آن آلوده است. این آلودگی پنهان اسمش گلوتن مخفی است که موضوع این هفته پادکست بی‌گلوتن است. این چه ظلمی است؟ ظلم ماجرا این است که موقع غذا پختن برای میهمان، برای یک جشن، برای یک رویداد چند نفری تا چند هزار نفری، برای زندانیان، برای سربازان و غیره. هیچ وقت این عزیزان را ندیده‌ایم. هیچ وقت برایمان مهم نبوده که ممکن است غذایی که تهیه کرده‌ایم و مثلاً سربازی قرار است از آن استفاده کند، ممکن است محدودیت غذایی داشته باشد. هیچ وقت نه به این محدودیت و نه به هیچ محدویت دیگری فکر نکرده‌ایم. شما فکر کرده بودید؟تیمچهپادکست اقتصادی تیمچه این بار سراغ موضوعی رفته که برای من مهم بود. هر چند که عنوان اصلی پادکست یعنی «نشت نفتی در خلیج مکزیک و تبعات اقتصادی آن» بود، اما به دو موضوع مشخص اشاره داشت. موضوع اول و مهم برای من، موضوع محیط زیست بود. موضوعی که این روزها دغدغه خیلی از مردم است ولی این قسمت از تیمچه به من یادآوری کرد که چنین موضوعی زوایای دیگری هم برای بررسی دارد. موضوع محیط زیست تنها کاهش گازهای گلخانه‌ای و تغییر ناگهانی مصرف انرژی از نفت به انرژی‌های پاک نیست. اصلا به این راحتی‌ها نیست. موضوع دوم، بحث اقتصادی بده بستان (trade off) است. ما در ازای قطع استفاده از نفت به عنوان حامل انرژی، چه جایگزینی داریم؟ چه چیزی را از دست می‌دهیم؟ چه صدماتی به ما و حتی محیط زیست ما وارد خواهد شد؟ این سوالات و سوالاتی مشابه، در زیر عنوان اقتصادی بده بستان، قابل بحث است. عنوانی که ما تقریباً هر روزه با آن درگیریم. در هر تصمیمی، از مسائل کلان گرفته تا مسائل خرد زندگی. به ازای به دست آوردن یک مزیت (در مثال قطع نفت، کاهش ناگهانی گازهای گلخانه‌ای) چه هزینه‌هایی باید متحمل شویم؟ جایی خوانده بودم که به ازای یک میلیون تن ظرفیت تولید صنایع پتروشیمی، 200 هزار شغل مستقیم و دو برابر این مقدار، شغل غیر مستقیم ایجاد می‌شود. با این حجم از تغییر شغل چه کار باید کرد؟ کدام سمت ماجرا برای ما مهم است؟ بالانس این دو شرایط بحرانی را چگونه حفظ کنیم تا به شرایط ایدآل برسیم؟ فکر کردن به این موضوعات که بده بستان است، چیزی بود که سینا موسوی در تیمچه برای من کلید زده است.صداهای عامه پسندپادکست محبوب «صداهای عامه‌پسند» بعد از یک وقفه نسبتاً طولانی با اپیزود جدید آمد. این پادکست که بیشتر به موسیقی زیرزمینی توجه دارد. در این قسمت علاوه بر بخش بررسی اتفاقات موسیقی زیرزمینی کشور از اپیزود قبلی تا این اپیزود، به آهنگ «همه من» از شایع پرداختند. آهنگی که امیرحسین و آریا با اختلاف نظر بهش نگاه می‌کنند. با اینکه انتخاب آهنگهایی که توی عامه پسند بهشون پرداخته می‌شه، چندان در سلیقه من نیست، اما به خاطر درگیری کوتاهی که با این نوع آهنگها در زمان خیلی دور داشتم و گاهی همین الان، بودن چنین تحلیلها و حرفهایی رو خالی می‌دیدم و می‌بینم. علاوه بر اینکه تحلیلها تا حد زیادی منطقی و حرفه‌ای هستند. این پادکست همیشه جزو پیشنهادهای موسیقی من بوده.</description>
                <category>حسین قربانی</category>
                <author>حسین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 23:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>