<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خنیاگر خیس..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@24HamimN</link>
        <description>آوازه خوانی که در زیر باران خیس شد.. عاشقی که می سراید، برای آنان که تفکر میکنند در آنها، دارای انبوهی از ذوق ادبی و دانشی اندک در زمینه ادبیات کلاسیک :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:06:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1947809/avatar/BZlCFZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خنیاگر خیس..</title>
            <link>https://virgool.io/@24HamimN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%AA%D9%88-g3ndupe8fpx8</link>
                <description>بنام او...و چه بیتابانه میزند این پرستوی خسته جان، در سینه امباز به پرواز میخواندش آسمانبا بال هایی باز رها از بند ها و از زنجیر هااز قفس ها و هم از اسارت هاو چه بیتابانه میخواند از آزادی ها...گویی که هرجا میرود عطر تو آگین است آنجاکه از خود بی خودش گرداند و آنجا نشانندشکز مشامش بوی آزادی نشانم منبوی تو، آن آزادانه آزاد را...و چه بی باکانه پر هایش میگشایدآنچه در سینه اش میدواند آسمانآن است آن است آن استرهایی ها میشود، از اینجا تا به آنسوی آن دیوار هاره بسی دشوار استتوهم نزدیکی همین جا ها یا که آنجا هابه دنبال تو می آیدم هردم که آن دم از دمش آسمان ها گرداندآری که گرداگردش از گردش به گردش آمدند آنهااز اینجا ها تا به آنجا هابسی سروسبزان به زانو هابسی آگین عطرین ها به دامن هابسی رفتن ها و پس از آن ها نرفتن هاتو آنجایی یا که اینجایی؟از کدامین سوست این تشویش طرب انگیز آزادیاین به یکباره ز حرص از این و آن تا که ناگه در زمین و از آسمانپرواز پرستو ها به انظار و از نظر ها آرمیدن هاآری، که هستی اینجا و هم آنجاییکه هرجا هست بوی آزادیبر یقین خوانم که هستی آنجاکه گر از این جهان آزاد و بی باکیتو خود تمثیل بی تحریر آزادی..خنیاگرخیس مهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 00:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و او</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%88-nkldaefwuddf</link>
                <description>بنام او..هر آن‌که بر درِ دل ایستد، نهان‌خانه‌ی جان را بیند و بداند که پرده‌ی هستی، جز آینه‌ی حضور نیست.چون آفتاب بر کوه‌ساران دل بتابد، سایه‌ی منیّت از میان برخیزد و راهرو را نه من ماند و نه راه.آنگه بداند که قطره، دریای ازل است و رهرو خود همان مقصد بی‌پایان.آری که شبانه روز دعا داری به پندار او، و او خود توست و تو از آن غافلی..چون رهرو کوی حقیقت قدم در وادی سکوت نهاد، نخست خویش را در آینه‌ی دل دید؛ آینه‌ای که زنگار کبر و حرص و هوس بر آن نشسته بود. و هرچه بیشتر بر خویش نگریست، زنگاره بیش‌تر نمودار شد.آنگه آهی از دل برکشید و گفت: ای جان جانان، مرا از من برون آر تا به تو رسم.سال‌ها در بیابان طلب گام زد و هر سنگی که زیر پایش آمد، گویی ندای بیداری بود که از خوابش می‌جهاند. گاه در سایه‌ی درختی نشست و از نسیم شب، سرود وحدت شنید. گاه بر لب چشمه‌ای خم شد و آب چون آینه رخ نمود و گفت: بنگر که تویی و منی و ما همه همیم.روزی به خانقاه پیر رسید؛ پیر خندید و گفت: آنچه می‌جویی در توست، چرا در بیرون می‌طلبی؟رهرو به سجده افتاد و قطره‌ای اشک بر خاک ریخت. خاک جان گرفت و سبزه برآورد و بوی بهشت در هوا پیچید.و چون برخاست، نه راه می‌دید و نه رهرو، که هر دو یکی شده بودند.آنگاه دانست که آنچه در پی‌اش دویده بود، در جانش خفته بود.جهان را به چشم دیگر دید: کوه، کوه نبود، بلکه مناره‌ی ذکر بود؛ درخت، درخت نبود، که دست دعای خاک بود به سوی آسمان؛و حتی سایه‌اش بر خاک، نشانی شد از ناپایداری خویش.چون شب آمد، بر بام آسمان ستاره‌ها چون مشعل‌های راه می‌درخشیدند.با خود گفت: ای نورهای دور، مرا چه باک از راهی که پر از ظلمت است، که درونم مشعل افروخته‌است.و بدین سان از خود رهید و در خود رسید. دیگر او نه بود، که همه بود که همه در تن ها جدا و در جان همه همیم، آری که ما همیم، گر بدی بد کرد از من و توست، گر کسی نیک بود از سجایای ماست، از سجایای من است که من تو و او من و ما همیم...خنیاگر خیس، مهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 19:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-ztxifpjk2job</link>
                <description>بنام اوبنام تو..آشفته ام، درمانده ام، اندکی نادم و، گاهی هم‌ لبخند میزنم؛ شادی هایم لحظه ایست، غصه هایم عمیق، خنده هایم کم است، اشک هایم از آن کمتر؛ اشک ها افشره ی اندوه ماست، من به خامی میبلعمش، اشک نمیریزم و تنها سوگی پس از سوگ فرو میدهم، من اشک نمیریزم و اما، محزونم‌.تا تحمل در من کم است، زنگار مرا پیله کرده، خواصم سوخته، امید، محو است.و از تو بگویم، از تو که هیچ ندانی ز احوالم، شاید میپرسی اما، هیچ ندارم که برایت رسوا کنم، من امانت دارم، راز های غم آلود وجودم را به امانت می دارم، من، امانت دارم. بار ها پرسیده ام که بودن یا نبودن، حال فهمیده ام که تنها ترین مسئله ی تاریخِ من تویی، تو آنی که نبودنت به معنی هیچ است، بودنت به معنای درد، بی تو میمیرم و با تو رنج میکشم و جز این هیچ نیست در طبیعتم.ما از دو جهانیم، دو جهان با فرسنگ ها فاصله، دو جهانِ دور از هم و باهم آمیخته، نه تو آنی که مرا تو کنی و نه من که تورا من، ما ز هم دوریم، به بلندای قاف...از قاف نزول کن، از آن صعود میکنم، در میانه ی راه شاید، شاید نوریست، شاید ماهیست، شاید، شاید که چیزی هست در بین راه، در آن میان که سقوط میکنی در آغوشم، در آن هنگام که آمیختن دو کیهان را به تصویر میکشد، باشکوه است، زیباست... عظمت آمیختن را، عجیب حیرتیست در آن، هر دو به تمامی میشکنند و در آتش میسوزند، انفجاری عظیم، که انوارش، قندیل گیتی میشود، ظلمتِ تمامِ کیهان را می بلعد..این درمان ماست، درمان من است، شکستن، آری شکستن مرهمی جاودانیست، آب خضر است بر خس خس کنانِ شعله ی عشق ما، پس با من بیا تا بشکنیم درهم، همراه شو که تا توحید را رقم‌ زنیم، تو من میشوی، من تو، با من بیا از برای یگانگی..-خنیاگر خیس خردادماه ۱۴۰۴</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 15:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیدار شوید! هم شوید :)</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-cvax80mv0frh</link>
                <description>بنام او-تاریک است، مارا نمیبینند، در ظلمات گام هایی آهسته میداریم و میرویم، میخوانیم و بیدارشان میکنیم.+به نوری محتاج نیستند، نمیفهمی؟ تنها نور این حوالی ماییم، من و تو، مایی که جدای آنهاییم، تفاوت را بو می کشند، در خفا خفه اش میکنند، مبادا که باقی بیدار شوند.-اما نمیشود اینجا بمانیم، بی حرکت تنها بایستیم و گذر ایام را با دو چشمی که سدشان خالی شدست و دیگر تنها خون میگریند نظاره کنیم، نمیتوانیم بمانیم، میخواهی مثل آنها شویم؟+تا باقی خوابند همین است و تنها همین، میخواهی برو، تو تنهایی، اینطور شاید کمتر هم ببینند ات، تو تنهایی، این دیوانگیست..یک به یک از هم گسستیم، چون مهره های زنجیر، یک به یک از هم گسستندمان و پاشیدندمان، گاهی محزونم میکند انعکاس بوی هم قطاران بر پیرهن های خونینشان، آنهایی که توانستم را با خود برداشته ام، هنوز خونین اند، دیگر خیس نیستند اما خونین اند، گذاشتم که بعد از طلوعی که بتوان آن را دید در جایی در کنار هم مدفونشان کنم، ادغام پیراهن هایشان هنوز هم میتواند شعله ای از عشق برپا کند من به آن، همچنان امیدوارم.طلوعی که بتوان دید، آخر میدانید؟ گویی که طلسمیست بر سر تا سر این وادی، طلوع را دود مسموم میپوشاند و غروب را خون آنها که هنوز نخوابیدند.نا نجیبان خون میریزند، جان میگیرند، اگر آن هنگام که میخواهند نخوابی و آن هنگام که میخواهند بر نخیزی و جز از خواستشان باشی و جز از سمت انگشت اشاره شان گام نهی، نا نجیبان خون میریزند.ما هم  میگفتیم که نوری نیست، نور بود ما چشم هایمان را از ترس بسته بودیم، ترس، امان از ترس که چه کار ها که نمیکند، اما روزی آنان آمدند، در میان خودمان بودند، از میان خودمان برخواستند و تکانمان دادند و آنقدر دادند و دادند و دادند که بیدار شدیم، از آن روز به مضاح میگفتیم که شما طلوع اید، شما نور اید و الباقی خوابیم، نور شماست که ما را بر میخیزاند، جدای شمسی که در آسمان میسوزد.حال مضاحمان را خودشان هم بدست گرفته اند و به یکدیگر نور میگویند، به مانند همین آخرین مکالمه شان، میگفتند &quot;تنها نور این حوالی ماییم&quot; آری بودند، از ما میپرسید؟ خب ما میشنیدیم، میگفتند که اینها همه خوابند، اما خودشان هم میدانستند که میشنویم، میدانستند که ما نخفته ایم، خود را به خوابی بسته و از آنها جدا بافته ایم، آری، بیدار شدیم و به آنها پشت کردیم، بیدار شدیم و چشم نگشودیم، بیدار شدیم و...خب حق داشتیم نه؟ میترسیدیم.. دلمان میسوخت ها، اما هراسمان از انسی که در وجودمان بود قوی تر بود، گویی آن زمان بشر نبودیم، تنها بودیم، تنها پاره ای از ترس بودیم.این آخرین مکالمشان بود، از هم‌جدا شدند به گمانم، یکیشان باز هم گام برداشت و شروع به خواندن باقیمان کرد، صدا بر سر انداخته بود که بیدار شوید! همراه شوید! همگام شوید! هم شوید.. هم شوید...آن یکی به گمانم، آخر چشمانم بسته بود، نمیدیدم او را، به گمانم تنها ایستاده بود و تماشا میکرد، میخواست کمک کند، اما تنها ایستاده بود و تماشا میکرد، ما هم میخواستیم کمک کنیم و بیدار شویم، اما خواب ماندیم، میخواستیم، اما نشدیم.صدایش را شنیدند و آمدند، باز هم میخواند و فریاد میداد که بیدار شوید، لطفا، بیدار شوید...بر سرش ریخته بودند گویی، تکه تکه اش میکردند و فریاد میداد که بیدار شوید، گلویش را میدریدند و باز هم خس خس کنان میگفت که بیدار شوید، نفسش رفت و...هم قطار دیگرش آنجا بود، به گمانم اشک‌میریخت، قطره ای بر صورتم افشاند آخر، بعد از آن سقوط زانویش را در کنارم میشنیدم گویی، زانو زد در کنار من و اوهم خوابید، اوهم خوابید.آن یکی اما، اندکی آن سو تر، آخر نتوانست زیاد دور شود، اندکی آنسوتر افتاده بود، نفسش هم بند آمد، فرجامش همین بود، فرجامشان این بود، از آنها شاید قصیده گفتند و شاید هم نگفتند، اگر گفتند که ماهم زمزمه خواهیم کرد، نه بر لب ها! بر لب میشنوند.. در دل هامان، در دل تکرارش میکنیم.. آن یکی آنسو تر افتاده بود، نفسش بند آمد، اما، هنوز هم در سیاهی طنینی دارد نوایش، هنوز هم در باد کسی میگوید که بیدار شوید، همراه شوید، همگام شوید، هم شوید و هم شوید و هم شوید.-خنیاگر خیس اردیبهشت ماه ۱۴۰۴</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 20:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیات یک خنیاگر..</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-bjkmvb1qbxzm</link>
                <description>بنام او..چون آب روان، چون غم نهان، چون عشق سوزناک و چون شکست دردناک..برگ ها میریزند و درخت پیر، سراپاست، آسمان تیره میشود و قطرات زلال، زاییده میشوند، دل، شکسته میشود و دهان پر سخن، مهر و موم..از نخستین آغاز آغاز ها، در جریان بوده است، چیز هایی که میخواستیم و نشدند، چیز هایی که نمیخواستیم و شدند.. در کنار هر گور از گورستان های انتظار، حسرتی جوانه زدست..یادداشت هایی که خاک خوردند، نبشته هایی که پاره شدند، و کاغذ هایی که خیس شدند؛ هر کدام سرشار از حرف، مفاهیمی گنگ، از زبانی فرای زبان امروز آدمیان، از زبان من...بارانی که در هوای مسموم میبارد، زهرآگین است، زلالیت را فساد تیره میکند.. فساد را حسرت پدید می آورد.. و دل تیره، آنچنان نحس است که در خود به انزوا تن میدهد..گاه کلامی برون می آید، گاه کلامی به درون.. کلمات در دریایی از حرف ها رها میشوند، خروشان که میشویم، سیلاب ها را سر میدهند..گاه باران می آید و خیس میشویم، گاه آوازی میخوانیم و صدایی سر نمیدهیم، گاه با دهانمان فریادی میکشیم، گاه با سکوتمان داد میزنیم..او که در تاریکی روشن است روزی خاموش میشود، آنکه در روشنی تاریک است، گسترده میشود.. این ضعف نور بر تاریکی نیست؟! شاید که ضعف جبر بر اراده است..چون سنگ سخت، چون مسرت بی دوام، چون غرور لذتبخش و چون قدرت، مفسد..در هرچه میگردد، مرکز ثابت است، او که در مرکز است، عامل گردش میشود، و باقی تنها گرداگردش در گردش اند..نور چشمان بینا را می آزارد و تاریکی، دل نابینا را، او که میبیند درد میکشد و او که نمیبیند گاه محزون میشود..و او که هست، همواره در تغییر است، و هرچه هست، همواره در تغییر است.. آب باد میشود، باد آب میشود و آب چون سنگ سخت میشود، روشنایی به یکباره تاریکی و تاریکی به یکباره روشن میشود، اراده حسرت میشود، عشق نفرت..در بن تغییرات، پیامبرانی ظهور میکنند و تغییر دوران را نجوا میدهند، در بن تغییرات انسان کامل خلق میشود و انسان های ناقص به قتلش میرسانند.. در بن تغییرات، آدمی ساخته میشود و از بین میرود..خنیاگر خیس بهمن ماه ۱۴۰۳برای آنان که تفکر میکنند در آنها :)</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 15:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار میانه ۲، خط ۳، ساعت ۱۶:۳۵..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B2-%D8%AE%D8%B7-%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B1%DB%B6%DB%B3%DB%B5-c3ccp8zdzxae</link>
                <description>بنام او...صبح دم بود، گرگ و میش نیلوفریه آسمان را، هور تابان می بافت، حریره ای از جنس نور از لا به لای ابر ها می رقصید، در دلم شوری بیتابانه به پا بود..هنوز چند ساعتی به قرارمان مانده، به قراری که ای کاش و کاش که هرگز آن را نمی پیمودم.. قراری سخت و سنگین، بر شانه های طفل خردسالی چون من.. هنوز چند ساعتی به قرارمان مانده..سوز سرمای باد صورتم را نوازش می داد، وای بر من اگر با باد هم تعهدم را بشکنم.. لبخندی خشک صورتک بی روحم را کمی رنگ میبخشد.. این روز ها زیاد نمیخندم، در پس این دیوار ها، منی زندانیست..تیک تاک ساعتی که خودت با مهری بلند بمن بخشیدی، چه بی رحمانه ما را بسوی جدایی می کشاند، میدانم که شلوغش میکنم هربار.. پاسخ تو به تمامیه بی تابی های من، زود باز می آیم است.. اما افسوس، که دل رمیده ی من، نمیفهمد جدایی از تورا، حتی به چند لحظه..حواسم که از صدایش گذشت، به دستانش جلب شد..کی به زمان موعود رسید؟! چقدر غرق افکارت بودم که قطرات ثانیه ها را بر دریای متلاطم زمان به هیچ انگاشتم..کمی هم درگیر این می شوم که به چه چیز فکر میکردم، و باز، تمامیه افکارم را از پس چشمانم میگذرانم.. به یاد اولین دوستت دارمی هستم که نثار تو کردم و اجابتی که با سخاوت بمن کردی.. به یاد اولین دیدارمان، یادت هست؟ چهار ساعتی بود حدودا، چهار ساعت که نمیتوانستم به تو نزدیک تر شوم، از فاصله ی پنج متری، چون لولیه دیوانه ای تو را در بازار های تجریش به تعقیب مشغول بودم..به یاد تمام گذشته ای که در چشم بهم زدنی گذشت..خودم را دوان دوان به ایستگاه مقرر رساندم، تو آنجا بودی.. نگاهی سخت با شکوه، نجابتی بسی نایاب، صورتکی به مانند هوریان آغازین بهشت، و وقاری بی همتا.. آری، تو آنجا بودی و من مثل همان دیدار اول، هزاران بار در خاطرم به خاک نشستم و برخاستم و بر سر کوفتم و باز بر خاک افتادم..مرا دیدی، لبخندی که به پاسخ دادم به هیچ بود در مقابل کیهانی که در چشمانت، گسترده می گردید.. گویی لحظات متوقف شدند و در ثانیه ای خودم را به آغوش گرمت رسانیدم، اینان کیستند که در اطرافمان پرسه میزنند؟! به هیچ می بینمشان.. نوع بشر را در مقابل شکوه تو به هیچ می آورم آخر.. تا تو هستی، کسی را جز تو نمیتوانم ببینم.. اعتراضت به گذر زمان مرا به خود آورد، دیر میشد آخر، اگرنه خودم را در آغوشت ساعت ها رها می کردم چرا که این روح زخم خورده ام، محتاج تیمار است.. ساکت را از زمین و کوله ات را از شانه ات برداشتم، بی اختیار بغضی فرو دادم و مثل هربار در پشت نگاه هایم پنهان کردم، میفهمیدی هربار، اما به رویم نمی آوردی..چابک به سمت پله برقی رفتم، دستت را به دستانم گره زدم و، آماده ی حرکت بودیم، تو به سفرت و من... به بدرقه ی تن پاره ام..قطار میانه ۲، خط ۳، ساعت ۱۶:۳۵... منتظر همین بودیم، یک قطار به دور دست.. ۱۲ ایستگاه تا راه آهن.. فاصله ی هر ایستگاه ۲ دقیقه و توقف در هر ایستگاه حدودا ۱ دقیقه، در مجموع زمان هر ایستگاه به ۳ دقیقه می کشید، ۳۶ دقیقه.. به این اکتفا نکردم و یک ربع هم به اعتلاف حساب کردم، ۵۱ دقیقه.. سهم امروز من از تو ۵۱ دقیقه بود.. ۵۱ دقیقه که لحظه لحظه اش را باید می زیستم.. چراکه امروز تنها ۵۱ دقیقه فرصت زندگی داشتم..پلکی زدم، راه آهن بودیم... گذشت.. ۵۱ دقیقه سهم من از زندگی، با یک پلک بر هم زدنی گذشت... چند سال باقی مانده اش هم بر همین حال میگذرد.. غرق در فسلفه ی افکارم بودم که باز به خودم آمدم، باید پیاده می شدیم.. قدم هایم تلخ تر شده بود... سنگین تر بودم... غمگین تر بودم و قلبم، که از هرگاه دیگرش بی تابانه تر می کوفت، به دنبال رهایی از قفس می بود.. افسوس که از قفس تو هیچ رهایی ای نیست برای چون منی..مثل هر بار دیگرت، باز هم میفهمیدی مرا.. همیشه میفهمی.. گره دستانت را محکم تر کردی، لبخندی که به صورتم زدی، اسب های وحشی جنگل های لرستان را به زانو می آورد.. من هم در خیالم جلویت زانو زدم.. خرده هایم را جمع کردم و باز هم ادامه دادن را از نو شروع کردم..از ایستگاه که خارج می شدیم، سوز باد چشمانم را میسوزاند، با نگاهی تابلوی راه آهن را دیدم، بی اختیار قدم هایمان یکی شد و به سویش رفتیم..از بازرسی که رد شدیم، تابلویی بسی دهشتناک در مقابلم بود، تابلویی که زمان حرکت را نشان میداد.. با همان نگاه اول یافتمش.. زنی با دلی از سنگ میخواند: قطار میانه ۲، ساعت ۱۶:۳۵ به خط ۳... میدانم که نفس های توهم مثل من تند تر می شد.. خوان آخر بود... تحویل بلیط و رد شدن از گیت شماره ی ۳... صدای قلبم را میشنیدی انگار.. وقتی که داشتم از پا می افتادم، در آغوشم‌ کشیدی، بوسه هایی روانه ام کردی که هر یک بر زخمی نشست و هر زخمی مداوا شد..بوسه ی آخرت پیشانی ام را به هدف گرفته بود... بعد از آن.. سکوت... سکوت.. و سکوت... آرام شدم... آرام..بغض گلویم را گرفته بود اما صدایم نمیلرزید، تا مدارک را آماده میکردی، اشک هایم را فرو خوردم، بار آخر نگاهم کردی، &quot;زود باز می آیم&quot;... لبخند تلخی به جوابت دادم.. و حرفت را با خودم باز گفتم..از گیت که رد میشدی، با چشمانم قدم هایت را میشمردم.. قدم هایت با شکوه بود.. متانت ات بی مثال، چهره ات زیبا و اعمالت، با وقار.. با اشکهایم روانه شدی.. با بغضی که در گلویم باد کرده بود، با دلی که پله برقی ها ریش ریشش می کردند، و منی که باز هم میشکستم.. با تابلویی که قطار میانه ۲، خط ۳، ساعت ۱۶:۳۵ را خط میزد..خنیاگرخیس بهمن ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 23:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخی بی برگ..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-tvrmrtau3vnf</link>
                <description>بنام او...بر سوز سرمای برف، پاهایی برهنه قدم می نهند، پر شدست سرتاسر دیار، از شاخه های بی برگ و بار گیلاس ها، شکوفه ها نیستند و ما، در قلب بهارانیم...اندکی آنسو تر میرویم، به ژرفای ژرف، قلب سوزان زمین فسرده است، یا اینکه این حفاظ جهل ماست، که سطوح را از زبانه کش شعله های آن به امان می دارد؟..شاخه ها بی برگ اند و ما در قلب بهارانیم، برف در بهاران نشانه ایست، باد در زمستان بهانه ایست.. دستانش، چو سیمین پولاد ها، به جنگی تن به تن می خوانند هرکس را، لاک قرمزش، چون خون لکه های خِیل فداییانش است، بر تیغه ی بران آن شمشیر پولادین..چشمانش، طوفان را می توان دید از اعماق نگاهش، کمی تلخ است، آن لبخند معصومانه اش.. کیهان به یکباره، به یک آنه، خروشید، آنگاهان که پلک هایش ورق می خورد..موهایش، سپاه فرعونیان را در هم میشکست، آن امواج دور از ساحل ها..اشتراک هر تهی با هرچیز، باز هم تهیست، کیستی تو؟ اجتماع تو به هر مرجع تهیست.. پس تهی نیستی تو ولی، هرچه با تو، می فهمد تهیست.. آنقدر گفتیم و گشتیم، که جا ماندیم از جای پاهایش، در میان برف ها، شعله ها می افروخت، جای جای رد سیمین‌پای او...شاخی بی برگ آنجا بود زمانی، پیش از آنکه که از بر آن بگذرد، حالیا، شکوفیدست غنچه های گیلاس ها..-خنیاگرخیس دی ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 09:43:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارسیس یک فرشته بود..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bk9h7cb0ocgt</link>
                <description>بنام او...از سری نوشته های &quot;در وصف او&quot;نارسیس، برم بنشین بیا، بیا تا که بازگویمت، تلاشی عاجزانه بر وصف تو دارم چرا که در وصوف نمیگنجی، ای نارسیس، ای نوتولد غنچه های زرین در دامان سپید گلبرگ ها، ای مظهر عشق، نُماینده ی زادن های در خلال زایش ها، بنشین کمی در کنار من...از &quot;او&quot;ی من میپرسید و در وهمتان الاهه ایست، آری است، نارسیس &quot;او&quot;ی من است، نارسیس یک فرشته بود، نارسیس زایش عشق بود در ظلمات تنهایی من، نارسیس را پرستش کردم، اجابتم کرد و بر زمین آمد از آن روز باز هم فرشته بود اما تنها برای من، ز درگاه الاهگان راندندش شاید، نارسیس هیچگاه هیچ نگفت بمن، نارسیس هیچگاه نسرود از سرگذشت ستون های اُلَمپ یا که از تالار های سپرسقف نورثمن ها، از دروازه های هکسوس ها و حتی، از آتشدان های همیشه فروزان زردشت.. نارسیس هیچگاه نگفت که از کدامین الاهگان است، شاید که مجموع آنها بود، شاید که قطره ای به ژرفای اقیانوس بود.. نارسیس آوایش را، خوانشش را، خواندنش را، بمن بخشید و خموشید، نارسیس هیچگاه هیچ نگفت، نارسیس مرا آفرید تا برایش بسرایم، نارسیس خنیاگری آفرید، خنیاگری را خالقید، خنیاگر خالق وصوف نارسیس شد، خیس شد از اشک آسمان و چشمان خیسش به زیر آسمان ها مستتر شد آنگاه که رسالتش در وصف او ناکام مانده بود...خنیاگر خلق کرد از وصف او، خنیاگر ناتوان بود در برابرش، پس او هم خموشید چون الاهه اش..نارسیس، ای شکوهِ واژه ی عشق، ای بلندای الف در واژه ی &quot;زیبا&quot;، ای عمیقِ ژرف، دور ترین وهم نوعی از نوع بشر دستان گوارایت را، شیرینی کلامت را، سرخی لب هایت را، گلگونیه گونه هایت را، کیهان چشمانت را، بلندای نگاهت را و دریای چوبینه ی موهایت را، همه را، همه ات را بمن بِسِپار، نارسیس من، ای الاهه ی آیین گم گشته ی عشق، نارسیس را بمن بسپار...سوگند به تمامی الاهگان، به فراسوی عشق، به تمامی من و به تمام مقدس تو، که تا آخرین هست پیش از نیستی برای منی، عزیزکم، نارسیس من، تمام من، تو از آن منی، تو، تمام منی..-خنیاگر خیس دی ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 18:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب درد عاشقان..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-snelk4b4ulzw</link>
                <description>بنام او..گویند که چون باران می آمد، دیوانه ای در خیابان ها حضور می یافت، گویند دلش پر خون بود، دو مروارید گریان در چشمانش حاضر.. گام هایش استوار بود و لبخند بر لبش مانا.. آوازی در سکوت میخواند و در پس کوچه های شهر قدم میزد، خنیاگری بدون لب گشودن را خوب میدانست، تنش از سیل اشک فلک می آراست.. او خنیاگری خیس بود در زیر باران.. آن روز هم باران زده بود، اولین قطرات، پیغامبران پاییز بودند که برای بنی آدم پیغام عشق را می آوردند، مردمان باز هم می گریختند، همانطور که در جاده ی ابریشمی تاریخ همواره از پیغام های آسمانی گریخته اند، و اما دیوانگان همواره در زیر باران حاضر بوده اند..شهر عاری از دیوانه بود، خنیاگر، تنها پرسه زن هق هق شب های محزون آسمان بود، هرکجا که باران می بارد وطن عاشقان است و حال این چه زمانیست که عاشقان همگی وطن فروشی می کنند، در پس کوچه ها می دوند! می دوند و می گریزند از مبشران عشق... شهر عاری از دیوانه بود..خنیاگر باز هم تنها مانده بود، سیلی از اشک داشت که باید به تنهایی بر پشت می کشید، حریفان هر یک به سویی گریخته بودند و تازیانه های عشق را به تنهایی متحمل بود..در این گردش بارانی به باب درد پرداخته بود، به باب درد عاشقان، به راستی که مضافُ‌الیه عشق برازنده ی مضاف درد است و اما چرا؟ لزوم تازیانه زنی عشق چیست که عاشقان را چون بردگان بی دفاع در زیر خشم خود به زانو می آورد؟باران شدید تر شده بود، گویی که با باران می اندیشید که حال که باران شدت میگرفت در اوج تامل بود، دیگر قدم هایش را نمی شمرد، در بحر طوفانی افکارش به دنبال دانه الماسی بود، امواج یکی بلندش میکرد و دیگری بر دیگری می کوفتش، گاهی تعمق و تفکر، بسیار رنجنده تر از بار بری های بی حساب است..و در نهایت، سکون...آسمان آرام گرفت، گویی که برای اشک هایش تنها همدمی می خواست، آنکه در برش بنشیند و با قدم هایش نوازشش کند و هرگاه که بارید باشد و آواز عشق سر دهد... به دنبال خنیاگری خیس می گشت..و اما در نهایت، به پاسخی در ژرف دریا رسیده بود، پاسخ درد عاشقان چرایی جز شکست ندارد، گر عاشق عاشق است، رام معشوق بودن را دانستنش الزامیست..باید بشکند تا که قداست معشوق خود را بیاموزد، باید که سختی رجعت را بداند، چرا که در جهانی ترد شده تا که در  نهایت معشوقی بیابد و آنگاه که در آغوش اوست آرام گیرد..چرا که عاشق بندگی باید بیاموزد... بندگی معشوق خود..-خنیاگر خیس آبان ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 16:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوزخی از آن تو..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88-yktsk3oisew6</link>
                <description>بنام او...گاه توانی برای عرضه داشت چیزی نیست، رمق و قوتی برای خلق، نایی برای گذاری از عالم ادبی..ولیک، دل پُرسخن است، می شورد و می سوزد و فریاد ها سر می دهد.. گویی که سال هاست اسیر است.. گویی که سال هاست تنهاست..&quot;دل را به مهری وعده بود، وعده از راه رسید، دل شاداب بود بسی اما، سرکشی میکرد همی، دل رنجاند و او رنجید، او رفت، دل خروشید، آسمان بر زمین آمیخت و زمین لرزید..&quot;گاه سخن گفتن سخت است بسی، برای آنان که عاشق اند، اندکی سخت تر؛ برای عاشقان بی کس اما، اندکی سختر از سخت تر...ابهام آرایه ایست، برای عاشقان در بی کسی، سخن در قالبی سخت می نشیند، و هیچ یک هیچ نمیدانند از احوال مدعی...عاشق بی کس، حالش می سراید، نه بر مستمع، بلکه بر آتشی در سینه اش، سراییدن، جان پناهی آخرین است بر عاشقان، ساعتی چند، نشستن در کنار آتش جان هم عبادت است..سجده بر معشوقِ تیغ در دست، نه جهل است که ایمان است، گر او جهل باشد که در عالم، جز از کافر عاقلی نیست...و اما من، موئمن درگاه تویم، به دروازه های دوزخ ات آویز مرا، که دوزخ هم چون گلستان است، گر از آن تو باشد..سوختن از آتش تو، به از هفت بهشتیست که در آنها تو نباشی، میسوزم و در آخرین خِس خِس نفس هایم، می نازم و باز هم شکر می گویم تو را، چرا که دور از تو، هیچ نیست جز بطلان همه چیز...&quot; آتشی در سینه دارم، آتشی سخت و وزین، مرهمش نیست اینجا، مرهمش دور است، دور تر از دوری تو، نه آب است و نه خاک، نه گلستان خلیل است نه فرجام سیاوُش، مرهمش آغوش توست، ولیکن تو، خرامان از کنارم می روی، خاموش میسوزم، خاموش تر از آن پری هایی که آن شمع قسی کشت، و من در اوج عزلت، تبسم میکنم با صد نفیر و صد غریو و صد ندا، و چه حیف، که گوش های نگاهت، ناله ی لبخند را نمیداند همی...&quot;-خنیاگر خیس آبان ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 17:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غین میم..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%BA%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85-la7dwjlyiq8q</link>
                <description>بنام او..غمگینم.. غین میم.. واژه ای از ترکیب دو حرف، واژه ای به قدمت نسل بشر..غمگینم.. مانند یکایک اجداد سپید و سیاه دامن خویش.. یکایک سوگلی های خانه پدری، یکایک دوشیزگان سپیدپوش دربار ها و کوشک های زرین والیان پیشین..غمگینم، میل به حرافی نیست، میل به صفات و ضمایر و کلمات دلنشینم نیست.. گوش فرا ده، چشم بگشا.. در پیش و پس ژولیدگی کلماتم، فریاد های خموشی در جریان اند.. این روز ها سراسر درد است و فریاد.. سراسر غم و ترس و آشوب.. سراسر تلخی سراسر بی همسری و بی همدلی.. سراسر سرد است و پیشا پس غم.. غم.. غم.. میل به سخن گفتن نیست میل به نقالی نیست میل به راه رفتن، خمیده راه رفتن.. دستکوبی و پایکوبی و سر اندازی.. میل به نفس های عمیق، بوی چمن، بوی خاک خیس.. میل به هیچ یک و هیچ..آری غمگینم، احساس عمیق کمبود، احساس خفقان، احساس رها شدن در هوس امواج سیاه موهایت، احساس تلخ بی تو بودن..هستی، اما بودنت غریق نبودن هاست، هستی اما در نبودنت مهم ترم می داشتی.. هستی.. اما نیستی..در میان نبودنِ بودن های تو، گم گشته بودم، وقتی آمدی، در میان بودنِ نبودن هایت غرق شدم..اینجا سرد است، میلرزد سراسر تنم، می لرزم.. می ترسم.. هستی اما دستان گرمت را به هوای دستان سرد من نمی آوری.. هستی اما از من می گریزی، هستی اما بودن من را پس میزنی..در کاهدان دوستت دارم های بی دریغ ات، گاهی به فراموشی می رفت بی ارزشی ام.. دوستت دارم گفتن هایت، تنفس احساس ارزشمندی من بود.. حالیا، دوستت دارم هایت را هم کتمان میکنی، بدون زبان شیرین تو به اصل بی ارزشی خویش رجعت می یابم..غمگینم.. غین میم گاف ی نون میم...خنیاگر خیس آبان ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 20:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آغاز کودکیست..</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vf7xzbk0gi2z</link>
                <description>بنام او..هق هق دختربچه ای با دامنی قرمز، در سینه ای سرد و خاک خورده، خش خش برگ های آبان ماهی، صدای سرد و خشک شکستن کاغذ ها و سرفه های پی در پی..همگی لحظه شمارند، مانند من که ساعتی چند است که در سودای فرجامم؛ عودی نیم سوز در آتش است، ذهنی ژرف در معناست..می اندیشم، به سرآمد های قصه های کودکی، &quot;و تا ابد شاد و خوشحال در کنار هم&quot;، لبخندی تلخ، قلب سرد خون آلودم را میفشارد..کودک نمیفهمد معنای انتها را، پس تا آخرین نفس های کودکی اش جریان می یابد، کودک، غریب است با واژه ی هرگز و بعید است از معنای بی کسی، کودک، شاد است..نیمی از نیمه ی دیگر عود هم سوخت، سرفه ها اندکی بیشتر میشوند، برگ ها همچنان میریزند و هق هق ها که خاموش تر میشوند..&quot;شاد و خوشحال در کنار هم&quot;؛ آزگاریست گذر میکنم از شب ها و روز ها و شب ها، دیریست که با مضمونی ژرف بنام عشق زیسته ام، عمری بزرگ‌ بودم، کودکی را کودک بودن نیاموختم..حالیا تو هستی، در کنار منی و کودکی ام را آغاز میکنی، عشق، آغاز کودکی بزرگ تر هاست، عشق شادی ای ژرف است در هیاهوی غم، زندگی ایست عاری از انتها و بی کسی..اما عاشقان چون عود ها میسوزند، چون عود ها میرقصند و پرواز میکنند، اما، چون عود ها میسوزند، چرا که کودک محتاج تیمار است و محکوم است به ضعف، در بی کسی ها چون کسی باشد با منیّت می رود، عاشقان میسوزند چون در بی کسی هاشان کسی نیست، کسی هست آنکه هستش شرط است، نیست...و اما تو، دایه کودکی سالخورده ای، دایه ای بی طاقت، پرستار کودکی طاقت زُدا، کودک غمگین است، تو غمگینی، خاطی نه بی طاقتی توست و نه طاقت زدایی کودک، خاطی عشق است که عاشق را کودک میکند، معشوق را دایه...هق هق آرام گرفت، پاییز گذشت، برگ ها ریختند، کاغذ ها جمع شدند، سرفه ها اندکی کمتر شدند و تو، آمدی..کودک کج خلقی می کند، اما شاد است، کودک، هموراه شاد است و تا تو هستی کودک، کودک است پس تا تو هستی شاد است..نیمه ی دیگر عود هم سوخت..و تا ابد، شاد و خوشحال در کنار هم میگذرد..-خنیاگر خیس آبان ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 12:06:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسیار آدم تنها..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-rj7yqc4la1zv</link>
                <description>بنام او...صبح الطلوع نزدیک بود، تشعشع شعله های هور که در برخورد با شیشه های چند رنگ عماره میشکست، گرتی زرین به ترکیبی از رنگ ها را در جو می افشاند.. خنیاگر، مدهوش و آرام، بر زمین لمیده بود، گرت زرین بر صورتش نشست، دو آتشدان خاموش در آستانه گشودن بود... خانه لبریز سکوت، خانه در عمق طلوعی خفه بود.. دیری بود که دیگر رمق غریوش از میان رفته بود، توان بنانش، استحکام قدم هایش.. گویی هرچه بود در هستیه او را، &quot;او&quot; چون مهره های تسبیح بهم بافته بود، ریسمان از هم گسست، مهره ها در جای جایی پراکنده شدند، در جای جایِ پوچیِ بی انتهای او.. شعله ی چشمانش، پایداری آوازش، وثاقت گام هایش، و قوت دستانش را، همه را در لحظه های پوچ بی &quot;او&quot; بودن، از کف داده بود.. انسان در جستجوی او.. :)به یاد می آورد جملات مرشدی را، که مریدی او افتخاری بود بس بلند، پیری که با هیچ نگفتن هم به او می آموخت..در شلوغی سرسام آور مکتب روزی سخن از تنهایی به میان آمده بود.. هنگامی که او چیزی میگفت شلوغی مکتب به یکباره از نظرش میرفت، غرق حرف های او بود..مرشد اینبار سخنی سخت عجیب میزد.. سخنانش بس دلنشین، تعمق برانگیز و اندیشه ستیز مینمود و چه سخنی فراتر از تنهایی.. مفهومی عمیق، معنایی گنگ و عمقی به طول تاریخ بشر.. &quot;انسان همواره تنها بوده است، انسان همواره تنهاست، انسان با تنهایی درآمیخته شدست..آری، ما بسیاری آدمانیم، بسیاری آدم تنها&quot; و اما چقدر سخت سخنش راستین بود.. ما تنهاییم و همواره به دنبال رفع خلا هایمانیم.. آری، ما تنهاییم از پیش از گریستن برای معشوق، از پیش از عبادت برای &quot;او&quot; ای که نمیشناسیمش، از پیش از همه چیز.. از آغاز.. ما تنهاییم.. و حال با وجود آگاهی از تنهایی، باز هم احساس خلا میکنیم، از دوری معشوق، نامش را صنم بگذار، اله بگذار، &quot;او&quot; بگذار.. هرچه خواهی، باز هم تنهایی.. حال ای خنیاگر خیس، در عمق تنهایی ات، در انتظار طوفان ها، همراه نوح تنها، قدم بزن.. طوفان ها نزدیک اند.. -خنیاگر خیس مهرماه ۱۴۰۳ -پ‌ن: با سپاس از استادی که در زمانی اندک، به میزان هزاران سال، احساس مریدی اش را داشتم..به افتخار استاد عزیزم، جناب دکتر سعید گنج بخش زمانی :)</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 19:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد قدم هایت در وجود من..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-xs7h5p03sqrq</link>
                <description>بنام او...سکوت... سکوتی دمادم و غماغم لبریز از تهی، سکوتی سکوتناک، سکوتی غمناک؛ این، تشبیهی بی شبهت است از من، بدون تو...وجودی دلگیر و روحی هراسان، جسمی سرد و نگاهی خشک، زمستان است گویی...قابی از آبی و سفید محزون و ترکیب پر رنگی از سبز هایی اسیر، سبزی کاج ها که تسلیم شکوه پوچ زمستان شده اند، و در این حال، تو وارد قاب میشوی...قدم به قدم، گرمی آتش افروز نفس هایت، سردی دیو مانند زمستان را پس میزند، از میان مذاب برف، در جای پاهات، زندگی آغاز میکند...غنچه ها که حال با نام تو سر کوچک خود را از لا به لای برف بر میکشند، خلق رنگهایی از جنس لطافت تو در پس این قاب می کنند، رنگهایی به سرخی لبهات و گلگونی گونه هایت...بهشت است تصویری که در ژرف زمستان می آرایی...و اما کمی آنسو تر، در بر جاده ای، به میان دو عمود تیر چراغ، تو در آغوش منی، خبری از منِ من نیست، از زمستان از برف، از آبی و سفید محزون و کاج هایی اسیر، گویی بهار است همه چیز، گویی تمام آن خاطر فسردگی ها را، در گذشته ای گنگ به میان اهل نا مفهوم زمین به رهایی بسپردم و کنون، تو در آغوش منی...-خنیاگر خیس مهر ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 13:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلام تلخ :)</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%AE-onlobaoseue8</link>
                <description>در زندگیه هر انسان لحظاتی هست، که در اوج اعتماد به خودش، از خودش میپرسه، آیا این مسیر درسته؟..فکر میکردم که اون لحظه رو گذروندم و برای من تموم شده و تا همیشه قراره که به خودم بگم، آره، این مسیر درسته..ولی این لحظات خیلی زیادن.. هرچی بیشتر به سمت هدف والای خودت قدم بر میداری، این لحظات بیشتر میشن..توی اوج امید همیشه یک تلنگر وجود داره، که بیاد بهت بگه هی پسر، مراقب جلوی پات باش..ولی همچنان اون اعتماد توی وجودمه، تو اونو کاشتی، قرار نیست اون سَروی که نهالش منو مجنون کرد رو خشک کنم... و حالا هم تو هستی، پس تا تو هستی مسیری هست، که باید تا نهایتش رو برم، با پای خودم، با پای پیاده، ولی میرم، تا آخرش :)پ ن: میدونم که میخونیش یه روزی، پس بدون که من هیچوقت جا نمیزنم.. هیچوقت :)</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 14:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرکه برای خود میگوید..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D9%87%D8%B1%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-e9pocrmurim6</link>
                <description>بنام او...هرکه برای خود میگوید، من هم میگویم، برای خودم، برای شما..هق هقی به سرمای دردناک برگ خزان، برگ هایی در بحر نسیم ها رقصان، آدمیان در پرستش کده‌ی &quot;او&quot; ها سجده کنان.. و آسمان دگر بار شاعرانه می غُرد...بنام آنکه فصول را، خزان را، گرته ی عشق ریخت، بنام آنکه من را ز من ربود و به یک انگشت سبابه در عشق خود تطهیر کرد، فرویم برد، برون آورد، فرو برد و باز برکشید و در نهایت در خود آمیخت..و آسمان دگرباره می غرد، سیل اشک را با غرش شکوهمندی می آراید، بسان آن محارب خسته جان که تا نیم تنه، بر برگستوان بادپای خسته جان خویش از شدت عجز خم شده، در انتظار امواج پولاد حریفان است که از پیش و پس می آیند تا بربایندش و آنگاه که در برگی گمنام از تاریخ در هم بکوبندش...و اما ارابه‌‌ای زرین، بُراقی فروزان دَم، میکشندش، ارابه‌ی عصور که در جاده ای بنام زمان جولان میدهد، جاده ای منظره دار، با درختانی بلند، شاخ و برگی پیچ در پیچ که درهم تنیدگی ای در ژرفای تاریخ کهن را گوشزد میکنند..محارب آنجاست، غرق خون، لبخندی سرشار از مهر اجدادش و به پاکی خاندانش، او آنجاست.. قطره اشکی در چشم و بغضی که با دو دست گلویش را در هم میفشارد.. او آنجاست، تنها تر از هرگاه، برخی به دیناری دادندش، برخی ز هراس از بَرش گریختند و گروهی دیگر چون برگ خزان در برابر چشمانش فرو ریختند.. او آنجاست.. او تنهاست..و اما زمان که بی انصاف است، سرد و خشک گویی که محارب را به هیچ می انگارد، میگذرد، محارب در جایی از تاریخ مفقود شد..حال دیری در این دشت جهان گذشتست و هیچ یک هیچ، نمیداند از آن دوار، از آنان که در پی هوایی رفتند و در پای عقیده ای، به اوج عزلت در نهایت پوچی رسیدند..تنها یادی ماند از آنها، یادی که یاری در تکه برگی، بر طاقچه ای خاک گرفته، حکاکی کردست و حال &quot;هرکه برای خود میگوید&quot; از آنها..شخصی که بزرگ میپندارتشان ز خصومتی سخت با حال دوران، خسی به استهزا گرفتدشان و دیگری که عقیده ای از آنها را به تزویر کشیدست و در گوش دگران میخواند...آری، برگ برگ تاریخ، ملعبه ی فاتحان و سُتوران و بدکاران است و آنان که می دانند چون همیشه، خموش اند..- خنیاگر خیس مهرماه ۱۴۰۳________________هرکه هرچه را از پی مقاصدی میگوید.. و مبادا که سخن در باب آنان باشد که حقیقتشان در جایی از تاریخ به فراموشی رفته است.. :)</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 09:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعاتی بدون تو..</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-bjbopdxvo7i6</link>
                <description>بنام او..درد، از پیش و پس، درد و درد و درد؛ درد که از پیش و پس اش درد است و درد...غیاب تو، یا حضوری کم رنگ، حضور کمرنگ تو، بیانیست از کاغذی سفید، تهی از مفهوم، گنگ در معنا..(:غرق در اصواتی محبوس، در پشت دیوار قطور خفقان.. دیواری عبث، قاطع مکالمات دل خسته ای، با دیوار های خشک خانه...در نبود نگاه گرم تو، نگاهی فسرد، نگاه فسرده میخکوب برگ برگی شد از خاطرات...در خانه خزان شد، برگ ها ریخت، رفتگر خردسال سال خورده، خواست که بروبد برگ ها را، گلدان افتاد، گلدان شکست، ساق بی جانش نقش دیگری افزود در میان خاک ها و برگ ها..باز برخاست، باز نشست، باز برخاست، باز...نوح است گویی، چشم به راه تن پاره اش، سیل نزدیک است، ساعتی سرخ و بیتاب، بیتاب تر از هرگاه، میشمارد لحظه های بی تو را...غریو اسرافیل برخاست، با اشتیاقی تلخ به سوی صدا دوید، تویی آیا؟.. این بار هم صدایی نا آشنا از آنسو می آمد، چرا که جز تو همه کس نا آشنایانند...پاسخ داد، کمی سرد، کمی خشک...و خانه دگر بار غرق سکوت است..درد، کاغذ سفید، نگاه فسرده، برگ های ریخته، گلدان شکسته، ساق افتاده در خاک، نوح، سیلاب و اسرافیل که دگر بار در سکوت است..و در نهایت تو، که هنوز نیامدی-خنیاگر خیس شهریور ماه ۱۴۰۳</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 13:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-zloeyc5rwl8b</link>
                <description>بنام او..بازگشتم، با نگاهی خشک تر، دلی افگار تر، پشتی خمیده تر، و اما احساسی عمیق تر..بازگشتم، با بازگشت دوشیزه‌ی فصول، با خزان برگ هایی که سبز بودند روزی..ماه هایی گذشتند، که جوانی ام را با خود ربودند، این سرو مجنون، همچنان خنیاگر است، همچنان میخواند، گرچه که اندی شکسته تر..می سراید همچنان آوازه هایش را، برای آنان که با اندیشه ای میخوانندشان، آنان که هیزم آتشی هستند که او را چندی پیش سوزانده است...اینبار با تعهدی ژرف تر در کتابت جرقه های خلقت ذهنی ام، تعهدی ژرف تر به آنان که میخوانند و آنان که می اندیشند..متعهد میشوم که تا دم و بازدمی در من هست، بخوانم برایتان، و متعهد شوید که گر نمی اندیشید نخوانید آنها را، مینویسم، اما برای آنان که می اندیشند..دوست دار شما، اما نه عاشق شما، همراه شما، اما نه همسفر شما.. :)در پناه &quot;او&quot;ی خودتان.. :)</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 17:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@24HamimN/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-g9hu2v0ccfgf</link>
                <description>دشت.. تشعشع دریای زرین، خوش خوش گندم زرد در نیلوفریه آسمان برین، خیره نگاهی عمیق، به عمق نارنجیه غروب، و باز هم چشمانی خیس به خاطراتی که گذشت.. روزی بود که باهم همی گذشتیم از این قاب، که اکنون که گذری نیست، نیست روحی و آنجا ماییم که بودیم آن زمان :)دوان دوان در دشتِ بی تو به شوق حضورت در زمین حتی به دور از من.. میبینی مرا؟ در کران دشتیم که تو در آغوش منی :)اشکی که چکید بر زردیه دشت، بغضی که شکست در عمق وجود، زبانی که خفت، در دوستت دارم های بی قرار.. حالیا باد وزید، حالیا گندم رقصید، حالیا رفتی، حالیا دشت خشکید..حالیا غمگینم، حالیا نیستی باز.. بازآی به دشت، بازآی به من، در وصف تو باز میگذرد :)در تمنای تو باز باران میزند..باران میزند بر زردیه دشت..دشت، غمگینست بسان آوازه‌خوانی دل برده و سوخته دل.. بسان آوازه خوانی خیس تر از خیسیه گندم های دشت، به تندیه باران سرد و خاک باران خورده.. -خنیاگر خیس     آذرماه ۱۴۰۲</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 23:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خون دل نوشتم..</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-b2mba66iauv2</link>
                <description>سلانه قدم هایم در جاده ای خلوت، نگاه خیره ام، به کوره راهی بر پرچین ها، پیرهن خیسم به جبر باران، و باز هم نامه ای که نمیخوانیش..نازنینم سلام..باز با شوری عاشقانه، از خون دل مینویسم برایت، از نوایی صامت از دلی برده‌ و از روحی بی قرار..به یاد داری مرا؟ منم.. آن که دلش را کاشته ای در سینه ی خود، آن دیوانه ی مست، آن بی خود از خود شده‌ی مجنون تو، آن خنیاگر خیس.. :)نامه ایست دیگر برای تو، برای گرم نگاه داشتن شومنه ای، که شعله های دل مرا میسوزاند.. شومینه ای که نور رنجورش در شب های سرد، روایت گر احساسیت عمیق از دل من، بر دل تو..میبخشم شومینه را گر گرم کند دستان خنکت را.. میبخشمش بابت سوختن دسترنجی که از دل جوشیده بود.. تنها اگر گرمت کند.. :)پرسیدم از طبیبان و گفتند &quot;در دوریت جز عذاب و در نزدیکی ات جز رفاهی نیست مرا...&quot; پرسیدم از صوفیان و گفتند &quot;در دوری او جز قیامتی نیست تو را...&quot; دیریست که جبر است هرچه در جهان.. هرچیز جبر دیگری، عذاب، جبر دوری و رفاه، جبر نزدیکی ات، قیامت جبر نبودت و وجودم جبر وجودیت ات..حالیا سخت است هرچه از دوریت و حالیا، آسان است هر سختی از بودنت.. :) دوستت دارم به میزان سختی هایی که در سایه‌ی نبودنت سکنا گزید..-خنیاگر خیس     آبان ماه ۱۴۰۲</description>
                <category>خنیاگر خیس..</category>
                <author>خنیاگر خیس..</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 00:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>