<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MohammadHosein Jafari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@26jafari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:45:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/119924/avatar/nJqmmN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MohammadHosein Jafari</title>
            <link>https://virgool.io/@26jafari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ژیل دلوز: The Couple Overfloweth</title>
                <link>https://virgool.io/@26jafari/%DA%98%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2-the-couple-overfloweth-smvq2dvntsfy</link>
                <description>[عنوان ارجاعی دارد به به مزمور 23:5:“Thou preparest a table before me in the presence of my enemies; thou anointest my head with oil, my cup overflows.”«سفره‌ای برای من در برابر دیدگان دشمنانم می‌گسترانی! سَرَم را به روغن تدهین می‌کنی و پیاله‌ام را لبریز می‌سازی.»]گاهی چنان وانمود می‌کنیم که انگار مردم از ابراز [Express] خود عاجزند. [اتفاقاً] همواره مشغول برون‌ریزی خودشانند. معذب‌ترین زوج‌ها آنهایی هستند که طرفین بی‌آنکه از هم بپرسند «چت شده؟ چیزی بگو»، نمی‌توانند سرگرم [Preoccupied] چیزی باشند یا خسته شوند. رادیو و تلویزیون این روحیه را در همه جا نشر داده و ما [اکنون] درگیر مکالمات بی‌جهت [Pointless] ، انبوه دیوانه‌وار واژگان و ایماژها هستیم. حماقت هرگز کور یا لال نیست. بنابراین مسئله نه وا داشتن مردم به ابراز خود، بلکه ایجاد شکاف‌هایی کوچک از انزوا و سکوت است که در نهایت ممکن می‌سازد، چیزی برای بیان پیدا کنند. چنین نیست که نیروهای سرکوبگر مردم را از ابراز باز دارند، بلکه بلعکس آنها را وادار به ابراز [بلاوقفه] خود می‌کنند. چه آسایشی است لحظه‌ای که چیزی برای گفتن نباشد، حقِ چیزی نگفتن، چراکه تنها در این صورت است که فرصتی برای قاب‌بندی [Framing] چیزهای نادر و همواره نادرتر وجود خواهد داشت که شاید ارزش گفتن را داشته باشند. طاعونی که این روزها گرفتارش هستیم، انسداد ارتباط نیست، بلکه اظهارات بیهوده است. اما آنچه ما معنای یک گزاره می نامیم، قصد [Point] آن است. این تنها تعریف معناست، و دقیقاً همان چیزی است که تازگی یک بیانیه دارد. شما می‌توانید ساعت‌ها به مکالمات مردم گوش دهید، اما چه فایده‌ای دارد؟ به همین دلیل است که بحث‌ها طاقت‌فرسا هستند، چرا هرگز در بحث کردن فایده‌ای [Point] نیست؟ شما به کسی نمی‌گویید که آنچه ادعا می‌کند فقط عبث [Pointless] است. پس در عوض می‌گویید اشتباه است. اما چیزی که کسی می‌گوید هرگز اشتباه نیست، مشکل اصلاً اشتباه بودن بعضی از چیز‌ها نیست، بلکه این است که آنها احمقانه یا بی‌ربط هستند. که آنها پیش‌تر هزاران بار بیان شده‌اند. مفهوم ربط، ضرورت، نکته و مقصود [Point]، هزار بار مهمتر از مفهوم حقیقت هستند. نه به عنوان جایگزینی برای حقیقت، بلکه به عنوان معیاری برای سنجش صداقت آنچه که می‌گویم. در ریاضیات هم همین‌طور است: پوانکاره [Henri Poincare] نمی‌گفت که بسیاری از نظریه‌های ریاضی اشتباهند، این چندان بد نیست. بلکه می‌گفت ‌طوری کاملا بی‌ربط، عبث [Pointless] هستند.-گفتگوها، ۱۹۷۲-۱۹۹۰، صفحات ۱۲۹-۱۳۰ برگردان: محمد‌حسین جعفریThe Couple Overfloweth Gilles DeleuzeWe sometimes go on as though people can&#x27;t express themselves. In fact they&#x27;re always expressing themselves. The sorriest couples are those where the woman can&#x27;t be preoccupied or tired without the man saying &quot;What&#x27;s wrong? Say something...&quot; or the man, without the woman saying…, and so on. Radio and television have spread this spirit everywhere, and we&#x27;re riddled with pointless talk, insane quantities of words and images. Stupidity&#x27;s never blind or mute. So it&#x27;s not a problem of getting people to express themselves but of providing little gaps of solitude and silence in which they might eventually find something to say. Repressive forces don&#x27;t stop people expressing themselves but rather force them to express themselves. What a relief to have nothing to say, the right to say nothing, because only then is there a chance of framing the rare, and ever rarer, thing that might be worth saying. What we&#x27;re plagued by these days isn&#x27;t any blocking of communication, but pointless statements. But what we call the meaning of a statement is it&#x27;s point. That&#x27;s the only definition of meaning, and it comes to the same thing as a statement&#x27;s novelty. You can listen to people for hours, but what&#x27;s the point? ... That&#x27;s why arguments are such a strain, why there&#x27;s never any point arguing. You can&#x27;t just tell someone what they&#x27;re saying is pointless. So you tell them it&#x27;s wrong. But what someone says is never wrong, the problem isn&#x27;t that some things are wrong, but that they&#x27;re stupid or irrelevant. That they&#x27;ve already been said a thousand times. The notions of relevance, necessity, the point of something, are a thousand times more significant than the notion of truth. Not as substitutes for truth, but as the measure of the truth of what I&#x27;m saying. It&#x27;s the same in mathematics: Poincare used to say that many mathematical theories are completely irrelevant, pointless. He didn&#x27;t say they were wrong-that wouldn&#x27;t have been so bad.-Negotiations, 1972-1990, Page 129-130</description>
                <category>MohammadHosein Jafari</category>
                <author>MohammadHosein Jafari</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 19:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباب غیبت (تکنیک) در آثار هنری</title>
                <link>https://virgool.io/@26jafari/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-gyh669ksuvfc</link>
                <description>&quot;0,10 Exhibition&quot; By Dobychina Art Bureau, 1915, Petrograd  والتر بنیامین با الهام از بندیتو کروچه در خاستگاه نمایش سوگناک آلمانی[1] می‌نویسد یک اثر هنری کامل، یعنی اثری که در آنِ واحد یک ژانر را خلق و در همانجا به ته می‌رساند یا به عبارتی هنرمند موفق هنرمندیست که خود، ژانری را خلق و با آخرین اثرش آن ژانر را به اتمام برساند. بدین معنا، ما اصلا چیزی به نام «ژانر» نداریم و هر اثر/هنرمند یک ژانر است. ژانر از نظر کروچه چیزی نیست جز طرحی مصنوعی از طبقه‌بندی زیبایی‌شناختی.[2]مثال بدیع این نقطه نظر در ادبیات می‌تواند کافکا باشد. در فرهنگ انگلیسی آکسفورد واژه‌ای وجود دارد تحت لفظ Kafkaesque به معنای «کافکایی» و برای مثال بصورت ترکیباتی چون Kafkaesque situation/relation به‌کار می‌رود[3]. به یک معنا بیش از اینکه تلاش شود کافکا در ژانر‌های ادبیات مدرن، گروتسک، تخیلی یا… توصیف شود، نام کافکا طی یک دَوران، خود بدل به ژانری می‌شود برای توصیف روابط، شرایط و سرگشتگی روزمره.نقد کروچه به مفهوم ژانر و بطورکلی طرح ژانرزدگی را می‌توان به شکلی دیگر در توصیف مراد فرهادپور و مازیار اسلامی از تکنیک‌زدگی دید و بسط داد.حذف تکنیک، خود، مستلزم حد بالایی از استادی است [همانطور که خلق یک ژانر]. هنرمندی که بنده تکنیک نباشد و بتواند هنر خودش را با استفاده حداقلی از تکنیک تحقق بخشد، باید استاد و مسلط بر تکنیک باشد. مثال ساده‌تر و عامیانه‌ترِ این امر، همان واکنش اولیه مردم به نقاشی‌های پیکاسو [یا سوپره‌ماتیسم اولیه و آثار کازمیر مالویچ[4]] است، این انتقاد که هر کسی می تواند چنین تصاویری بکشد. پیکاسو در ۱۴ سالگی می‌توانست کپی‌هایی از کارهای رامبراند یا داوینچی ترسیم کند که کمتر کسی قادر بود تقاوت آنها با اصل را تشخیص دهد. [چهارسال طول کشید تا بتوانم مانند رافائل تصویرگری کنم، حالا عمریست مانند کودکان نقاشی می‌کشم. -پابلو پیکاسو][5] سادگی هنری حقیقی مستلزم مهارت و آشنایی کامل با تکنیک است که رهایی از تکنیک‌زدگی را ممکن می‌سازد و آسان به دست نمی‌آید.[6]همچنین بین دو فرایند «حذف تکنیک» و «فقدان تکنیک» تفاوت دیالکتیکی بیرونی و درونی مشخصی وجود دارد. مسئله حذف یا کسر تکنیک زمانی رخ می‌دهد که شما از طریق تکنیک پیچیده‌تری خود تکنیک را کنار می‌گذارید. این کار دشواری است که مثلاً فیلم‌سازی مثل روبر برسون به آن نایل می‌شود.[7] این حذف آگاهانه و تأملی (Reflective) رخ می‌دهد. یعنی تکنیکی که به شکل یک سنت پشت سر شماست (در خصوص برسون سینمایی قدیمی فرانسه) و خود شما هم پیشتر آن را درونی کرده‌اید (باز در خصوص خود برسون، فیلم‌های اولیه او)، از طریق تکنیک حذف یا کسر کردن کنار گذاشته می‌شود، یعنی از تکنیک مرسوم فراتر می‌روید و آن را پشت سر می‌گذارید.اما گاهی نه به شکل بیرونی و نه درونی، اصلا تکنیکی تحقق نیافته که حالا فیلمساز قصد کنار گذاشتنش را داشته باشد. یعنی ما نه سنتِ سینماییِ مبتنی بر تکنیک ناب و استاندارد را [از پیش] داریم و نه خودِ فیلم‌های پیش‌تر فیلم‌ساز تکنیکی را ورز داده‌اند که حالا قصد حذفش را داشته باشند. خوب اینجا پی‌میبریم که در واقع ما با فقدان تکنیک مواجه‌ایم، با فقر آن.[8]ارجاع و منابع:[1] The Origin of German Tragic Drama: Epistemo-critical prologue[2] Axel Körner: The Experience of Time as Crisis. On Croce’s and Benjamin’s Concept of History[3] https://www.merriam-webster.com/dictionary/Kafkaesque: of, relating to, or suggestive of Franz Kafka or his writings .especially: having a nightmarishly complex, bizarre, or illogical quality[4] بنگرید به بازخوانی یک اثر با صالح نجفی و باربد گلشیری -مربع سیاه- اثر کازیمیر مالویچ[5] &quot;It took me four years to paint like Raphael, but a lifetime to paint like a child.&quot; -Pablo Picasso[6] مازیار اسلامی، مرادفرهادپور: پاریس-تهران: نقدی بر سینمای کیارستمی، ۱۳۸۷، فرهنگ صبا، تخلیه «معنا» در چاه فقدان تکنیک، صفحه ۱۲۲[7] بنگرید به سوزان سانتاگ: سبک معنوی در فیلم‌های روبر برسون[8] مازیار اسلامی، مرادفرهادپور: پاریس-تهران: نقدی بر سینمای کیارستمی، ۱۳۸۷، فرهنگ صبا، تخلیه «معنا» در چاه فقدان تکنیک، صفحه ۱۱۹ </description>
                <category>MohammadHosein Jafari</category>
                <author>MohammadHosein Jafari</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 11:50:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیت: پوزیتیویسم و رئالیسم انتقادی</title>
                <link>https://virgool.io/@26jafari/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-yjtghmht9bll</link>
                <description>Roy Bhaskar 1944-2014دیوید هیوم فهم رابطه عِلّی را برای عقل بشری غیرممکن و علیت را غیرقابل اثبات و ابطال می‌دانست. درک ما از علیت (این‌ که چه چیز «فشردن کلید برق» را به «روشن شدن لامپ» مربوط و منجر می‌کند) تنها محدود است به «خوی و عادت» (عادت به مشاهده ظهور B پس از A، یعنی ممکن است روزی آفتاب طلوع کند بی آنکه زمین روشن شود). از طرفی گمان می‌کرد «علیت نمی‌تواند ناشی از کیفیات خاصی در ابژه‌ها باشد، چراکه هریک از کیفیات ابژه‌ها را که برگیریم، باز هم ابژه‌ای را می‌یابیم که دارای آن کیفیت خاص نیست ولیکن همچنان تحت سیطره‌ی رابطه‌ی علت و معلولی قرار می گیرد» [د.هیوم: کاوشی در باب عقل بشری، صفحه ۷۵] ... «هرگاه به کیفیات شناخته‌شده‌ی ابژه‌ها می‌نگرم بی‌درنگ در‌میابم که رابطه علت و معلول ابداً ربطی به آن‌ها ندارد» [همان: صفحه ۷۷]پس علیت در پوزیتیویسم منطقی (که برپایه تجربه‌گرایی هیوم است) قابل اثبات یا ابطال تجربی نبوده و «مفروضاتی» متافیزیکی‌ و فراتجربی‌ند. نمی‌توان درباره صدق یا کذبشان شواهدی تجربی داشت، تنها مفروضاتی مفید و کارآمد برای علمند که فعلا باید نگه داشته شوند. ارسطو، علیت را اصل تاثیرگذار بر موجودیت یک چیز توسط چیزی دیگر می‌دانست. رئالیسم انتقادی نیز این تعریف را قبول دارد. شاید بهتر باشد به جای «علت و معلول»، از «اثرگذار و اثرپذیر» صحبت کنیم؛ با این‌حال در اینجا نیز بنابر عرف رایج از همان علت و معلول استفاده می‌شود. [م.گرامی: خلاصه‌ای درباره رئالیسم انتقادی، علیت: صفحه ۱۳]هر نظریه‌ای درباره علیت می‌کوشد توصیفی جزئی‌تر از فاصله علت تا معلول ارائه کند.  تصادف و تسلسل وقایع رایج اما غیرضروری (هیوم)، اراده خدا (پلانتینگا) و غیره. رئالیسم انتقادی علیت را نه یک «رابطه» انتزاعی بین دو رویداد، بلکه خودِ «ماهیت، ذات و ضرورت طبیعی اشیا» می‌داند. علت عبارت است «تمامی مکانیسم های درگیر» و معلول نیز «رویداد» حاصل از آن‌ها. وجود رویداد، وابسته به مکانیسم‌ها و اشیاء است. به‌ همین دلیل، علت و معلول دارای عدم تقارن زمانی‌اند (یکی همواره زودتر است و نه برعکس). ساختار است که نیروی علیتی خاصی دارد. همزمان با نیروهای علیتی یک چیز، پی به ساختارش هم می‌بریم. (برای مثال: لامپ به مثابه معلول روشن می‌شود چون الکتریسیته به تنگستن موجود در لامپ منتقل شده و ضرورت طبیعی و خاص فلز تنگستن این است که در جریان الکتریکی مقاومت زیادی ایجاد کند و داغ و نورانی شود. چرا الکتریسیته به تنگستن منتقل شده؟ چون اقتضای مادی عنصر مس در سیم برق این است که الکترون‌ها را میان اتم‌هایش حرکت دهد. چرا الکتریسیته به مس وارد شده؟ چون... و این سیر می‌تواند تا واکنش‌های الکترو-شیمیایی مغز فردی که کلید برق را فشرده و حتی پیش از آن عقب رود. کشف و توصیف ظرفیت‌های اتمی، خواص‌ شیمیایی چرایی و چگونگی اقتضای هر یک از عناصر به علومی مثل فیزیک و شیمی واگذار می‌شود و می‌توانند تا حدی که سطح دانش معاصر کفاف می‌دهد مکانیسم‌های درگیر را دقیق‌ و جزئی‌تر توصیف کنند.)پس این بیان غلطی‌ست که «اگر رویداد A باشد، رویداد B نیز رخ می دهد» بلکه به جای آن، باید گفت که «A یک نیرو و مکانیسم علیتی‌ست که می‌تواند در رخ دادن رویداد B موثر باشد، هرچند الزاماً موجب تحقق آن نمی‌شود (عدم تحقق کامل اثر نیرو، به معنای عدم وجود نیرو نیست) و ممکن است مکانیسم(ناشناخته)ی دیگر، جلوی اثرگذاری آن را بگیرد. عملکرد نهایی آن، وابسته به برهمکنشش با سایر نیرو‌هاست».برای مثال: رویداد «زدن کلید» (علت) و «روشن شدن لامپ» (معلول)، متشکلند از ذوات و ساختارهای علی مغز انسان، بدن انسان، انگشت انسان، کلید، سیم‌کشی، الکترون‌ها، لامپ و... . این علاوه‌ بر بهترین راه برای توضیح ضرورت علّی، نتیجه‌ایست منطقی و اجتناب ناپذیر. (چرا که هرچیزی قطعا ذات و ماهیتی دارد، وگرنه «چیز» نبود. و هر ذاتی، طبیعتا محدودیت و تعریفی دارد که ویژگی‌ها و رفتارهایش را مشخص و محدود می‌کند). اینجا می‌توانیم فهمی بهتر از اصل سنخیت نیز داشته باشیم: معمولا این اصل را بصورت «مُعطی الشئِ، لایکون فاقدَ شئِ» تعریف می شود؛ یعنی وقتی چیزی داده می‌شود، دهنده‌ی یک کمال، خودش باید آن را در مرتبه‌ای بالا‌تر داشته باشد. در واقع کارکرد این قاعده، این است که اجازه ندهد هر معلولی از هر چیزی سر بزند. براین اساس نتیجه‌گیری می‌شود که چون در جهان نظم و آگاهی وجود دارد، پس «علت» آن نیز باید خالقی ناظم و آگاه باشد، که همان خداست. اما این یک بیان فعلیت‌گرایانه است که حتی می‌توان ایرادات مختلفی به آن گرفت (از جمله تعریف واژه «کمال»). ولی در بیان رئالیسم انتقادی، این اصل اینگونه تفسیر می شود که علت، باید «قابلیت» برای ایجاد معلول را داشته باشد، نه اینکه آن ویژگی را بطور بالفعل هم داشته باشد. سدیم شور نیست، ولی قابلیت ترکیب با کلر و تشکیل نمک شور مزه را دارد، که بخاطر ساختارش است. [همانجا: ۱۴] در فیزیک چیزهای فراوانی داریم که «فاقد شی»‌ند اما «معطی» هستند، برای مثال رنگها همه زاییده حرکت الکترونهایند در حالی که اساساً الکترونها رنگ ندارند. پس نمی‌توان از وجود آگاهی در جهان، وجود خالق آگاه را نتیجه‌گیری کرد.</description>
                <category>MohammadHosein Jafari</category>
                <author>MohammadHosein Jafari</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 12:54:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفر و مسیحیت</title>
                <link>https://virgool.io/@26jafari/%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%AA-dn9almwq5p34</link>
                <description>محمد بن موسی خوارزمیدانلود PDF«در بیرون جامعه‌ی ریاضی، اغلب این تصور جزمی وجود دارد که فرایند اثبات در ریاضیات مفهومی مطلق و پایدار و مستقل از مقتضیات زمان و مکان، سلایق شخصی و گروهی و تحولات دانش بشر در طول اعصار است. هرچند در ریاضیات (به نسبت دیگر شاخه‌های دانش بشری) اجماع نظر بیشتری درباره‌ی اعتبار احکام وجود دارد، مفهوم اثبات دستخوش تحولات تاریخی و درگیر ملاحظات جدی فلسفی، آموزشی و جامعه‌شناختی بوده و هست.» -مقدم‌حیدری: جامعه‌شناسی اثبات ریاضییادداشت پیش‌رو، ترجمه‌ و مونتاژی از دو پست Zero and Christianity و Zero Goes West وب‌سایت آموزشگاه Cambria math tutors و سایر منابعِ الحاق شده است.بیم کلیسا از ریاضیاتمطالعه ریاضی تهدیدی جدی برای مسیحیان اولیه بود. از نظر آنها [پرداختن به ریاضیات] مساوی با کنکاش در ذهن خدا بود و بدین ترتیب نوعی بدعت تلقی می‌شد. به گفته مسیحیان امکان نداشت که یک ریاضیدان بتواند مسیحی باشد. این دو متقابلاً با یکدیگر سرِ ستیز داشتند. این بینش حاصل پذیرش کلی دیدگاه کیهانی ارسطویی توسط کلیسا بود.در واقع مسیحیان به دلیل دو مفهوم مهم ریاضی، «صفر و بی‌نهایت»، با ریاضیات مخالف بودند. درحالی که هم آیین هندی و هم بودیسم با آغوش باز مفهوم صفر را پذیرفتند، مسیحیت از بکارگیری مفهوم و نماد صفر پرهیز می‌کرد. فلسفه مسیحی متقدم نمی‌توانست پوچی یا نیستی را بپذیرد، درحالی که این خلأ برای دیگر ادیان شرقی کهن امری اساسی تلقی می‌شد.مسیحیان متقدم چنان از صفر می‌ترسیدند که سِنت بید[1]، راهبی که تقویم مسیحی را تهیه و تنظیم می‌کرد، در حدود سال 731، سال صفر را کنار گذاشت. همانطور که در جدول زمانی مسیحی زیر نشان داده شده است، سال صفری در کار نیست و این با خط اعداد [و زمان] ریاضی امروزی ما کاملاً متفاوت است. امروزه هر کودکی که پا به مدرسه گذاشته باشد با خط عددی صفر که اعداد صحیح مثبت را از اعداد صحیح منفی جدا می‌کند آشنا است.اگر کودکی را در نظر بگیریم که در سال ۲ پس از میلاد چهارساله بوده ، بر اساس خط زمانی مسیحی او متولد سال ۳ پیش از میلاد است. درحالی‌که با استفاده از خط اعداد امروزی، همان کودک در سال ۲ قبل از میلاد به دنیا آمده. کدامشان صحیح است؟دیدگاه مسیحیان از اساس با دیدگاه یونانیان باستان که به شدت به ریاضیات و علوم علاقه‌مند بودند متفاوت بود. به گفته مسیحیان، خدا خود را از طریق کتاب مقدس و کلیسا آشکار ساخت. همانطور که ترتولیان[2](در قرن سوم) توضیح داد، همین که انجیل عیسی مسیح در دسترس [انسان‌ها] قرار گرفت، تحقیقات علمی نالازم و بیهوده شد:«ما بعد از عیسی مسیح نه نیازی به کنجکاوی داریم و نه به تحقیق بعد از انجیل. وقتی ایمان داریم، می‌خواهیم هیچ چیز دیگر را باور نکنیم. زیرا ما معتقدیم که چیز دیگری وجود ندارد که لازم باشد آن را باور کنیم.»[3]در حالی که مسیحیت از [مواجهه با] مفهوم خلأ (همانطور که از پرداختن به طاعون) اجتناب می‌کرد، اسلام به راحتی آن را پذیرفت. مفهوم خلا در حدود قرن هشتم از هند مهاجرت کرد و در اسلام با مستقر شد. «فعالیت‌های اسلامی در علوم دقیقه، که با ترجمه ابراهیم الفزاری از « سدهانت[4]» آغاز شد، با محمد بن موسی الخوارزمی، از بومیان شهر خیوه که در حدود سال ۸۲۵ سر زبان‌ها افتاد، به نخستین جهشش رسید.»[5]پس از خوارزمی، جهان اسلام از اعداد هندی-عربی و صفر بهره‌مند بود. درحالی‌که جهان مسیحی حدود هزار سال طول کشید تا با این سیستم جدید و الهام‌بخش کنار بیاید.در حدود قرن دهم پس از میلاد، یک راهب فرانسوی، گربرت اوریلاک[6]، برای مطالعه ریاضیات و علوم تجربی، علیرغم این واقعیت که سران مذهبی اروپا در این دوره از کار‌گیری صفر حمایت نمی‌کردند، به اسپانیا سفر کرد. برای آنها صفر چنان توصیف و تضمین شده بود که درصورت کارگیری آن به داغترین طبقه جهنم تنزل داده شده‌اند. اما صفر در واقع جزء لاینفک ریاضیات جدیدی بود که او به آن علاقه داشت.در آن زمان اسپانیا توسط موروها[7] کنترل می‌شد و بهشتی برای یادگیری و آموزش بود. گربرت در آنجا در عرصه‌های ریاضیات، نجوم و فلسفه به یک دانشمند بدل شد. او به خانه بازگشت و دیری نگذشت که توسط امپراتور روم مقدس، اتو کبیر[8]، به عنوان معلم خصوصی پسرش اتو دوم[9] استخدام شد و سال‌ها در دربار اتو ماند. نفوذ دربار به گربرت کمک کرد تا کمی بعدتر بدل به پاپ سیلوستر دوم شود. اما حتی با این اقتدار او نتوانست جهان مسیحیت را به پذیرش ریاضیات خود وادار کند. چنین گفته می‌شد که ریاضیاتی که او بدان می‌پرداخت ابزار شیطان بود و خود شیطان نیز تا مقام پاپ[10] او را تعقیب کرده بود.فیبوناچی به اروپا نور می‌بخشد.در سال 1202، یعنی حدود دویست سال پس از پاپ سیلوستر دوم، صفر توسط یک ریاضیدان ایتالیایی به نام لئوناردو دی پیزا (فیبوناچی)[11] که شیفته اعداد هندی-عربی از جمله صفر شده بود به غرب برده [\کشیده] شد. او در طول سفرهای گسترده‌اش با بسیاری از نظام اعداد دیگر مواجه شد و توانست اعداد دست و پاگیر رومی را که در اروپا اجباری بود با سیستم هندی-عربی (که در سفر به شمال آفریقا با آن آشنا شد.) که به نظرش کاملاً مطلوب می‌رسید، مقایسه کند. او بعداً در کتابLiber Abaci [12]، دانش جدید خود را به اروپا برد.در غرب به کتاب او به شکلی افسونگر نگاه می‌شد. بسیاری از تجار و بازرگانان استفاده از اعداد هندی-عربی را آسان‌تر از اعداد رومی قدیمی می‌دانستند. حتی با وجود کتاب فیبوناچی که به طور گسترده تحسین شده بود، مقاومت  در برابر استفاده از سیستم هندی-عربی بسیار بود. کلیسا از پذیرش «نماد پاگانیستی» که همان صفر نفرین شده بود، خودداری می‌کرد. این تنها نشان از چیزی بود که آموزه کلیسا از آن تنفر داشت: خلأ. زیرا به گفته ارسطو، «هیچ خلأیی نمی‌تواند وجود داشته باشد.»[13] آموزه کلیسا، آموزه ارسطویی بود. در سال 1259 فرمانی از فلورانس صادر شد که بانکداران را از استفاده از اعداد جدید منع می‌کرد. این بیزاری جدی نسبت به صفر ادامه پیدا کرد و حتی تا حدود صد سال بعد، قیمت کتاب‌ها همچنان به اعداد رومی درج می‌شد. اروپا با تبعیت کورکورانه‌اش از ارسطو رشد ریاضیات را متوقف کرده بود. تا قرن 15 طول کشید تا صفر واقعاً در اروپا قابل قبول شود و بذر ریاضیات غربی کاشته شد.نسیم جدیدی در حال وزیدن بود. در سال 1543 نیکلاس کوپرنیک[14]، یک راهب لهستانی، اثر بزرگ خود [درباره گردش افلاک آسمانی][15]را منتشر کرد که در تضاد با آموزه ارسطویی بود و در نتیجه پایه‌های کلیسا را متزلزل کرد. کلیسا از این موضوع بسیار ناراضی بود و در حالی که کوپرنیک محرک [آن نارضایتی] بود، جووردانو برونو[16] بهای نهاییش را پرداخت.شاید کوپرنیک تنها به این دلیل که بلافاصله پس از انتشار اثرش درگذشت، توانست از خشم کلیسا مصون بماند. با این حال، جووردانو برونو[17] که در آتش سوزانده شد و گالیله[18] که از هرگونه انتشار بیشتر آثارش منع شده‌ بود چندان خوش شانس نبودند.با وجود نارضایتی کلیسا از شکاف‌های ظاهری در اصولش، مخالفت‌ها ادامه یافت و روز به روز دین‌داران بیشتری شروع به پذیرش نظریه‌های مدرن کردند و دکترین ارسطویی کلیسا را کنار گذاشتند. افراد زیادی هم در جامعه مسیحی بودند که بین آموزه قدیمی و جدید سرگردان بودند.رنه دکارت [19]شرفیاب می‌شود.کلیسای کاتولیک کمی بعد کنترل رمه‌اش را از کف داد. در قرون ۱۶ و ۱۷ فیلسوفان و متکلمان به تدریج فلسفه‌ جدید را پذیرفتند. یکی از این افراد، ریاضیدان و فیلسوف، رنه دکارت بود. «او به عنوان یک یسوعی آموزش دیده بود و او نیز بین کهنه و جدید دو شقه شده بود. رنه دکارت خلأ را رد کرد، اما آن را در مرکز دنیای خود [دستگاه مقتصات] قرار داد.»[20]او نماد صفر را تشخیص داد و گرچه به عنوان یک کاتولیک متعصب از آن در چیزی که اکنون تحت عنوان دستگاه مختصات دکارتی[21]شناخته می‌شود، استفاده کرد، اما اعتراف به وجود خلا برای او دشوار بود. او بین دو وفاداری [به ریاضیات و مسیحیت] سرگردان بود. اما وفاداری به ایمانش پیروز شد. با این حال صفر در توسعه ریاضیات اروپایی اهمیت بیشتری پیدا کرد، بخشی اساسی از سیستم مختصات دکارتی بود که توسط رنه دکارت توسعه یافت. علاوه بر این، نیوتن و لایب‌نیتس به شدت به صفر برای توسعه حساب وابسته بودند.دیدگاه امروزغلبه ایده‌های جدید بر کلیسا اجتناب ناپذیر بود، هر چند که کلیسا با اکراه، مجبور به ترک ارسطو و پذیرش فلسفه جدید شد. «با اکراه» از این رو که حتی در قرن هجدهم ریاضیدانان هنوز توسط کلیسایان برجسته مورد تمسخر قرار می‌گرفتند. اسحاق نیوتن توسط اسقف برکلی[22] به شدت مورد انتقاد قرار می‌گرفت و می‌گفت که نظریه نوسانات نیوتن[23] با مسیحیت ناسازگار است. تعداد کمی از کلیسایان برجسته هنوز تا آن زمان چنین احساسی داشتند.امروزه اکثر ما متفاوت می‌اندیشیم. اکنون صفر ستون فقرات نظام اعداد باینری است که سیستم های کامپیوتری به آن وابسته‌اند. حتی کلیسا نیز دیدگاه خود را تغییر داده است. به گزارش نیویورک تایمز، پاپ بندیکت شانزدهم[24]در ژوئن 2007 گفت: «تحقیقات علمی باید تشویق و ترویج شود، تا زمانی که به سایر انسان‌ها آسیب نرساند، که حیثیت آنها از همان مراحل اولیه وجودشان خدشه‌ناپذیر است.»[25]کلیسا به تدریج دیدگاه خود را در مورد ریاضیات و علوم تغییر داده است. دیگر ریاضیدانان و دانشمندان را جادوگر و سوداگران جادوی سیاه نمی‌دانند. مطمئناً جوردانو برونو و گالیله هم ترجیح می‌دادند در این دوران رها از تاریکی زندگی کنند.[1] Saint Bede the Venerable[2] Tertullian[3] درباب بدعت‌گذاران، فصل هفتم THE PRESCRIPTION AGAINST HERETICS.[4] Siddhanta[5] دیرک جی استرویک:تاریخ مختصر ریاضیات Dirk A Struik, A concise history of mathematics[6] Gerbert of Aurillac[7] مورها یا موروها به مسلمانان اسپانیا گفته می‌شد که نژادی عربی-اسپانیایی-بربری داشتند و امروزه عمدتاً در شمال غرب آفریقا زندگی می‌کنند.[8] Otto I, Holy Roman Emperor[9] Otto II, Holy Roman Emperor[10] Papacy[11] Leonardo Bonacci, Leonardo of Pisa[12] The book of calculation[13] فیزیک، کتاب چهارم [برای مطالعه بیشتر][14] Mikołaj Kopernik[15] De revolutionibus orbium coelestium[16] Giordano Bruno[17] Giordano Bruno[18] Galileo Galilei[19] René Descartes[20] چارلز سیف: صفر، زندگی‌نامه یک ایده خطرناک Charles Seife: Zero: The Biography of a Dangerous Idea[21] Cartesian plane[22] George Berkeley[23] Theory of Fluxions[24] Pope Benedict XVI[25] Science and the Catholic Church: A Turbulent History</description>
                <category>MohammadHosein Jafari</category>
                <author>MohammadHosein Jafari</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 02:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارزه برای پیروزی، نه بهتر شکست خوردن -مارک فیشر</title>
                <link>https://virgool.io/@26jafari/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%84%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-i-a143ihdtoou8</link>
                <description>ساموئل بکت: «دوباره تلاش کن، دوباره شکست بخور، این‌بار اما بهتر»مارک فیشر: رئالیسم سرمایه‌داری، به طور خلاصه، می‌تواند هم به عنوان یک باور و هم یک نگرش[1] دیده شود. باور بر این که سرمایه‌داری تنها نظام سیاسی/اقتصادی کاراست، و بازگویی ساده [همان] قول معروف ‌تاچری‌ست: «آلترناتیوی وجود ندارد».افرادی مانند پل میسون[2] گفته‌اند از سال 2011 جهشی در منازعات جهانی، مثل خیزش‌ها رقم خورده و این حکایت از پایان رئالیسم سرمایه‌داری دارد. اما واضحاً این‌طور نیست. بله، درست است که بحران بزرگ سرمایه‌ از سال 2008 منجر به وضعیتی شد که سرمایه‌داری از نظر ایدئولوژیک بیش از هر زمان دیگری در طول عمرم، ضعیف‌تر شده و در نتیجه نارضایتی گسترده‌ای حاکم است، اما سؤال اینجاست: چرا با این وجود رئالیسم سرمایه‌داری هنوز وجود دارد؟به دید من بحث الزاما در این باره نبوده که سرمایه‌داری یک سیستم خوب است: بلکه بحث بیشتر درباره متقاعد کردن مردم بود که آیا سرمایه‌داری تنها سیستم کارا است و خلق جایگزین دیگری ممکن نیست؟  این نارضایتی عملاً جهانی واقعیت را تغییر نمی‌دهد که به نظر می‌رسد جایگزیني شدنی برای سرمایه‌داری وجود ندارد. این باور را تغییر نمی‌دهد که سرمایه‌داری هنوز برگ برنده را در اختیار دارد و در برابر آن نمی‌توانیم کاری انجام دهیم _اینکه تو گویی سرمایه‌داری نیرویی است از طبیعت، که حتی نمی‌توان در برابرش مقاومت کرد. لذا شاهدیم که از سال 2008 اتفاقی نیفتاده که کاری برای تغییر آن انجام شده باشد و به همین دلیل است که رئالیسم سرمایه‌داری همچنان پابرجاست.بنابراین رئالیسم سرمایه‌داری یک باور است، اما نگرشی هم است مرتبط با آن باور  _نگرش تن دادن، شکست‌گرایی و افسردگی. در واقع، اگر راستِ نئولیبرال باشد که رئالیسم سرمایه‌داری را با موفقیت نشر می‌دهد، این پاتولوژئ چپ یا عناصر به اصطلاح چپ است که در برابر آن زانو می‌زند. این نگرشی بود که توسط [حزب] کارگر جدید[3] ترویج داده می‌شد - اگر کاری که کارگر جدید می‌کرد معرفی ارزش های رئالیسم سرمایه‌داری نبود پس چه بود؟ به عبارت دیگر، ما به این واقعیت تسلیم می‌شویم که نمی‌توان سرمایه را دور زد: سرمایه در نهایت کارها را اداره می‌کند، و تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که شاید [بتوانیم] به مثابه ژست‌هایی برای عدالت اجتماعی، چند بند [قاعده و قانون] وصله‌ی آن کنیم. اما اساساً ایدئولوژی تمام شده و سیاست به پایان رسیده است: ما در عصر به اصطلاح پسا‌ایدئولوژی زندگی می‌کنیم، عصر پسا‌سیاست، که در آن سرمایه پیروز شده است. این ارائه به‌اصطلاح «پسا‌سیاسی» توسط کارگر جدید یکی از راه‌هایی بود که رئالیسم سرمایه‌داری توسط آن خود را در چهارچوب بریتانیا تحمیل کرد.با این‌ حال، در پنداشتنِ رئالیسم سرمایه تنها به عنوان باور و نگرش هم مسئله‌ای است، چراکه هر دو بر روانشناسیِ فردگرا بنا شده‌اند. آن چه که ما بدان نیاز داریم گفتمانی است که علل شکل‌گیری آن باور و نگرش‌ها را به پرسش بکشد، چون آنچه که ما در واقع با آن سر و کار داریم، واپاشی اجتماعی‌[4] است که آن باور و نگرش را تقویت می‌کند. نیاز به روایتیست که به [پروژه] زوالِ امنیت و زوال همبستگی بپردازد. -پروژهٔ نئولیبرالیستی‌ای که به هدفش در تضعیف آن‌ها دست‌یافت. پس رئالیسم سرمایه‌داری همچنین بازتابی از همجوشی قوای مختلف در جامعه است. تنها در این‌باره نیست که مردم به باورهای خاصی ترغیب یا متقاعد شوند، بلکه باورهای مردم خود انعکاسِ چگونگی آرایش نیروهای موجود در سرمایه‌داری معاصر است.مدرنیزاسیون:به زوال رفتن اتحادیه‌ها احتمالاً بزرگ‌ترین عامل ظهور رئالیسم سرمایه‌داری برای عام مردم باشد. ما اکنون در وضعیتی هستیم که همه از بانکداران و سرمایه‌داری مالی و سطح کنترلی که همچنان این افراد بر زندگی ما دارند، بیزاریم. همه از غارت، فرار از مالیات و غیره وحشت دارند، اما در عین حال این احساس وجود دارد که نمی‌توانیم کاری در موردش انجام دهیم. چرا این احساس تا این حد قدرتمند شده است؟ به این دلیل که واقعاً عامل (نهاد)ی وجود ندارد تا احساسات مردم را به هم پیوند بزند و سازماندهی‌شان کند. حاصلْ این که نارضایتی می‌تواند گسترده باشد، اما بدون چنینی عاملی ناخرسندی [صرفا] در سطح فردی باقی خواهد ماند.این به راحتی به افسردگی تبدیل می‌شود که یکی از روایاتی‌ست که سعی می‌کنم در رئالیسم سرمایه‌داری، توصیف کنم. من با ارتباطِ بین پسا‌سیاست، پسا‌ایدئولوژی، ظهور نئولیبرالیسم و ظهور هم‌هنگام افسردگی، به ویژه در میان جوانان سروکار دارم. این فرآیند را «خصوصی‌سازی استرس» می‌نامم.من نمی‌خواهم همه چیز را به گردن زوال اتحادیه‌های کارگری بیاندازم (را متوجه کنم) _اتحادیه‌ها تنها نمونه‌ای از چیزی‌ هستند که در سی یا چهل سال گذشته از زیرساخت روانی و سیاسی زندگی مردم حذف شده. هرچند که قبلاً اگر عایدی‌تان کمتر یا شرایط کاریتان بدتر می‌شد، ممکن بود به اتحادیه‌ها رجوع و سازماندهی کنید، در حالی که اکنون اگر که مثلاً فشار در محل کار زیاد شد، تشویق می‌شویم به آن به چشم مشکلی شخصی نگاه و با آن مقابله کنیم، تنها به عنوان یک فرد.[امروزه] باید از طریق خوددرمانی، داروهای ضدافسردگی، که به طور فزاینده‌ای تجویز می‌شوند، یا اگر خوش‌شانس باشیم، با تراپی با این مشکلات مقابله کنیم. اما این ناخرسندی‌ها _که اکنون به مثابه پاتولوژیٔ روانئ فردی شناخته شده_ واقعاً ربطی به شیمی ‌مغز ندارند: آنها در حوزه اجتماعی گسترده‌تری قرار می‌گیرند. اما، از آنجایی که دیگر برای طبقه‌ای که به طور جمعی عمل می‌کند عامل واسطه‌ای وجود ندارد، راهی هم برای مقابله با آن حوزه اجتماعی گسترده‌تر وجود نخواهد داشت.راهی دیگر برای رسیدن به این ماجرا، تجدید ساختار سرمایه در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد و فرارسیدن پست‌فوردیسم است. این یعنی استفاده روزافزون از شرایط بی‌ثبات در کار، تولید به‌موقع[5] و واژه ترسناک «انعطاف‌پذیری»: ما ملزم به کمر خم کردن سوی سرمایه هستیم و بی‌آنکه مهم باشد چه می‌خواهد، به سویش خم خواهیم شد. در دهه هشتاد علاوه بر چماق[6]، دست‌کم پنداری از هویج نیز وجود داشت: نئولیبرالیسم فقط کارگران را دست به چکش نمی‌کرد. بلکه مردم را تشویق هم می‌کرد که دیگر خود را به عنوان کارگر معرفی نکنند. موفقیت آن این بود که توانست مردم را به بیرون از آن هویت و آگاهی طبقاتی اغوا کند.ذکاوت تاچریسم را می‌توان در فروختن خانه‌های شورایی یافت، زیرا در کنار انگیزهٔ مالکیت خانهٔ شخصی، روایتی درباره تاریخ و زمان هم بود که به موجب آن تاچر و افرادی مانند او می‌خواستند زندگی شما را «آزادتر» بسازند. آنها با بوروکرات‌های متحجری که می‌خواستند به جای شما زندگیتان را کنترل کنند مخالف بودند. این ارضای موفقیت‌آمیز خواسته‌هایی بود که به طور ویژه از دهه شصت شکل گرفته بود.بخشی از مشکل در اینجا فقدان پاسخ چپ به پسا‌فوردیسم بود _می‌توان گفت در عوض [حتی] میلی به خلاص شدن از خصومت‌های[7] قدیمی هم وجود داشت. ما این مسئله را درونی کرده بودیم که یک نهضت کارگری قوی وجود دارد که به وحدت [اعضایش] وابسته است. [این نهضت] در چه شرایطی به سر می‌برد؟ کار فوردیستی، تمرکز کارگران در فضاهای محدود، تسلط کارگران مرد بر نیروی کار صنعتی و غیره. فروپاشی آن شرایط، شکست جنبش کارگری را هم تهدید می‌کرد. ظهور [هم‌هنگام] بسیاری از کش‌مکش های دیگر منجر به تضعیف هدف مشترکی شد که زمانی جنبش کارگری بر آن مصِر بود. اما این شکل از نوستالژی برای فوردیسم در واقع خطرناک بود - شکست این نبود که فوردیسم به پایان رسید، بلکه این بود که ما هیچ دیدگاه آلترناتیوی از مدرنیته برای رقابت با روایت نئولیبرال نداشتیم.در واقع، اکنون نئولیبرالیسم صاحب کلمه «مدرنیزاسیون» است. اگر این کلمه را در برنامه‌های خبری می‌شنوید، مترادف با نئولیبرالیزاسیون بدانید. هر زمان که نزاع و جدالی وجود دارد - مثلاً در رویال‌مِیل[8]- جمله‌بندی‌های به‌کاررفته چیزی شبیه به این است: «رویال مِیل می‌کوشد مدرن شود، اما برنامه‌های آن با مخالفت کارگران روبرو می‌شود». درحالیکه وقتی از «مدرنیزاسیون» حرف می‌زنند ، واقعاً منظورشان «خصوصی‌سازی» و «نئولیبرال‌سازی» است. ما این را در بلریسم[9]دیدیم: کسانی که قصد بر «مدرنیزاسیون» داشتند و واقعاً هم می‌خواستند حزب کارگر را نئولیبرالیزه کنند. البته [شرایط چنین است] که اگر مخالف مدرنیزاسیون هستید، باید از واقعیت به‌دور باشید و ناگهان خود را از قافله عقب ببینید.به نظر می‌رسید که چپ تقریباً آن [جداناپذیری] را باور می‌کرد، و تنها راه برای «مدرن‌سازی» ایجاد نوعی سازش با سرمایه بود. اما اشتباه متقابل نیز این بود که گمان می‌کردیم همه چیز می‌تواند مانند قبل بماند -و این هم سیری مهلک سوی زوال بود. چالش این بود که با یک چپ‌گرایی پسا‌فوردیستی پیش برویم -پروژه‌ای که در دهه هشتاد رقم خورد. اما به سرعت از مسیر منحرف شد، بدین شکل که هر تلاشی گرایش به بلریسم تلقی می‌شد، حتی اگر چنین نبود.آموزش:بیش از یک حوزهٔ مشخص وجود دارد که در آن رئالیسم سرمایه‌داری اعمال ‌شود و بیشتر روایات و مفاهیم کلیدی که در کتاب آمده حاصل تجربیات شخصیم در تدریس به نوجوانان شانزده تا نوزده‌ ساله است. بنابراین اکنون اجازه دهید به پرسش کلیدی رئالیسم سرمایه‌داری در آموزش بپردازیم.یکی از کلیدی‌ترین خصیصه‌ های این حوزه «هستی‌شناسی بیزنس» است، همانطور که من آن را نامیده‌ام، ایده‌‌ایست چنان ساده که [در آن] تنها معیارهایی به شمار می‌آیند و تنها چیزهایی‌ واقعاً مهم هستند، که به کسب‌ سود مربوط می‌شوند. در آموزش و پرورش شاهد گسترش خزنده‌وار شیوه‌ها، ادبیات و لفاظی کسب سود بوده‌ایم. و این به شکلی از خود‌پلیسی و خود‌نظارتی که معلمان اکنون ملزم به انجام آن هستند به ساحت تدریس هم گسترش یافته است.از نکاتی که می‌خواهم در رئالیسم سرمایه‌داری بدان اشاره کنم، این ناهنجاری عجیب است: یکی از چیزهایی که در مورد نئولیبرالیسم به ما غالب شد، این بود که ما را از [شر] بوروکراسی خلاص کرد، این بود که فقط استالینیست‌های عتیقه و سوسیال دموکرات‌های سرسختند که شیفته بوروکراسی هستند. قرار بر این بود که نئولیبرالیسم، نوار قرمز[10] را از بین ببرد. پس چرا [امروزه] معلمان ملزم به انجام وظایف بوروکراتیک بیشتری نسبت به دوران اوج سوسیال دموکراسی هستند؟تنها به این دلیل که نئولیبرالیسم هیچ ربطی به آزادسازی بازارها ندارد و همه چیز به قدرت طبقاتی وابسته است. این در معرفی متدها و استراتژی‌های معین و روش‌های ارزیابی معلمان و مدارس منعکس می‌شود و چنین دلیل‌تراشی می‌شود که تو گویی کارایی را افزایش می‌دهند. خوب، هرکسی که با این نوع، به عبارت دیگر، استالینیسمِ بازاری دست و پنجه نرم کرده باشد، می‌داند که آنچه امروزه اهمیت دارد این است که چه چیزی [تنها] در فرم‌ها نمایان می‌شود، صرف نظر از هرگونه مطابقت با واقعیت.این کارگر جدید بود که با معرفی آماج‌ها به پیشرفت [بروکراسی] در آموزش و پرورش سرعت بخشید -جالب نیست که کارگر جدید[ابتدا] خود را به عنوان آنتی‌تز افراطی استالینیسم معرفی کرد، اما در نهایت جنبه‌های ناثوابش را در سطح رسمی ‌بازسازی کرد؟ (نه اینکه جنبه‌های خیر بسیاری‌هم داشته باشد!) زبان اهداف برنامه‌ریزی‌شده بازگشته است، درست همانند بازگشت امر سرکوب شده.[11]با توجه به اینکه این امر به وضوح کارایی را افزایش نمی‌دهد، ما باید آن را به عنوان یک مکانیسم انضباطی، یک سیستم ایدئولوژیک و منسک ببینیم. اگر معلمی ‌هستید که در خانه نشسته‌اید و انبوه فرم های پر از شعارهای شبه تجاری را پر می‌کنید، قرار نیست روز بعد درس بهتری بدهید. درواقع اگر پا روی پا بیاندازید و تلویزیون تماشا کنید، احتمالاً در کلاس قبراق‌تر حاضر شوید. اما مقامات احمق نیستند: آنها این را می‌دانند. به خوبی می‌دانند که [این کار‌ها] واقعاً کارایی و عملکرد شما را افزایش نمی‌دهند.پس کارکرد این روش ها چیست؟ واضح است که یکی از آن ها انتظام و کنترل است: کنترل از طریق اضطراب و بی‌ثبات کردن اعتماد به نفس حرفه‌ای. این چیزها به عنوان «توسعه حرفه‌ای مستمر»در نظر گرفته می‌شوند، مطلوب هم به نظر می‌رسند، شما همیشه می‌خواهید بیشتر و بیشتر یاد بگیرید، مگر نه؟ و اکنون همواره به آموزش دسترسی دارید. اما معنای واقعی آن این است که وضعیت شما هرگز بدرستی تأیید نمی‌شود -شما دائماً در معرض بازبینی و بررسی هستید. و این مروری عجیب و غریب از نوع کافکایی است، زیرا همه معیارهای ارزیابی با یک ابهام استراتژیک مشخص می‌شوند که ممکن است تحقق بخشیدن آنها مقدور به نظر برسد، اما در واقعیت می‌توان این تحقق را مدام به تعویق انداخت. حاصل این است که معلمان در حالت اضطراب دائمی ‌هستند - و اضطراب هم از دید کسانی که می‌خواهند ما را کنترل کنند بسیار کاربردی جلوه می‌کند.در سطح دوم، این صرفاً یک منسک ایدئولوژیک است، چنان که آلتوسر توصیف می‌کند، بخش بزرگی از ایدئولوژی از تشریفات[12] تشکیل شده است. شما تنها عبارات را [اداء و] تکرار می‌کنید و یا به بیان پاسکال، «زانو بزن و ایمان خواهی آورد»[13].این یک گزارهٔ دوپهلو است: یعنی «زانو بزن تا بعد ایمان بیاوری»؟ یا اینکه ایمان، همان [نفسِ] عملِ زانو زدن است؟ من فکر می‌کنم هر دو، اما [این ابهام] این گمان را تقویت می‌کند که باور در سرمایه‌داری واقعاً حیاتی است. و یکی از سرچشمه های این باور، آلوده شدن زندگی عمومی ‌و خدمات عمومی‌ به این نوع افسون و زبان بیزنس است. بسیاری از مردم کاری را که باید در محل کار انجام دهند عبث و مضحک می‌دانند و می‌پرسند که چرا باید این کار را انجام دهند. [درست همین لحظه است که] با رئالیسم سرمایه‌داری مواجه می‌شوند، و پاسخ باز می گردد: «خب! می‌دانی، الان دیگر همین‌طور است. البته که ما واقعاً به این چیزها اعتقاد نداریم، اما صرفا باید با موج همراه شویم.»این تنها چیزیست که ایدئولوژی واقعاً بدان نیاز دارد. نیازی نیست قلباً به آن معتقد باشید: تنها کاری که باید انجام دهید این است که طوری رفتار کنید که انگار به آن اعتقاد دارید. در آموزش، این [تظاهر] به عنوان بخشی از روشی که ما به مثابه هدفِ آن می‌نگریم، بسیار لازم بوده است. امروزه آموزش باید بر اساس نیازهای کسب سود تعیین شود. البته همیشه چنین گرایشی وجود داشته اما تقریباً دیگر قابل اعتراض و مخالفت نیست.بدهی:ابعاد متنوعی از رئالیسم سرمایه‌داری در آموزش وجود دارد، اما یکی دیگر از این ابعاد مهم، بدهی است. جالب اینجاست که بعد از صلح ساختگی (گمانم بشود چنین خطابش کنید)، پس از سال 2008، برهه‌ای که اکت پررنگی ‌از منظر برون‌ریزی خشم عمومی اتفاق نیفتاد، اولین ابراز واقعی نارضایتی، جنبش دانشجویی سال 2010 بود.درست قبل از شروع [جنبش]، به یکی از دوستانم گفتم که قرار است به دلیل قطع بودجه تحصیلات عالی، خشم عمومی شدت بگیرد، او پاسخ داد که چنین نخواهد شد و این فقط یکجور «نوستالژی انقلابی» از سوی من است. من این داستان را نه برای ادعای بینش نبوی او، بلکه برای نشان دادن این واقعیت که دیدگاهش واقع بینانه بنظر می‌رسید میگویم -واقعاً هیچ نشانه ای از فوران چنین خشمی وجود نداشت.اما در پایان سال 2010 خشم عمومی فوران کرد. چرا چنین شد؟ چه بحثی در مورد هزینه‌ها صورت می‌گرفت؟ واضح است که لفاظی در مورد پرداخت بدهی مضحک است، تا آنجا که هرکس می‌تواند از روابط مالی طالع‌وارِ[14] دانشگاه چیزی سر در آورد. به نظر می‌رسد تحمیل این سیستم جدید برای دولت هزینه بیشتری دارد، بنابراین کسرئ بودجه را افزایش داده است. آنها در واقع با این افزایش گسترده شهریه ها در تلاش بودند به چه چیزی برسند؟ برای من بدیهی‌ست که این نیز شکل دیگری از تولید نوعی اضطراب است -جمعیت دانشجویی هم باید به جمع بدهکاران اضافه می‌شد.یادداشتی ممتاز از مارک بولتون در [وبسایت] پروژه چپ نو استدلال می‌کرد که بدهی اکنون مقولهٔ اجتماعیِ کلیدی‌ در سرمایه‌داری است: سرمایه لازم نیست مانند گذشته عمل کند، در عوض به ما نیاز دارد تا همواره بدهکار باشیم -[بدهکار بودن به مثابه] یک آبشخور حیاتی از سوبژکتیویته ما[ii]. [مگر] بدهی چیست؟ شکلی از تسخیر زمان و آینده. بنابراین رویارویی با دانشجویان دانشگاه در بریتانیا نمونه‌ای دراماتیک از نوعی استحاله[15]است که ما شاهد آن بوده‌ایم _تنازع بر سر استفاده از زمان.تجربه من از دانشگاه چگونه بود؟ اولاً، یک پنی هم هزینه‌ای پرداخت نکردم، دوماً، کمک هزینه معیشتی[16] هم دریافت می‌کردم، که اگر واقعاً صرفه‌جو بودید، می‌توانستید با آن مقدار گذران زندگی کنید. به عبارت دیگر، این بازه تأمین مالی چیزی سوا از فعالیت دیوانه‌وار کار بود و این را می‌گویم زیرا اکنون کار صرفاً بدل به چیزی برای پرداخت بدهی شده است.یادداشت بولتون علیه کتابی مضحک، با گرایش راستِ محافظه‌کار -بریتانیای آزاد گشته، بحث می‌کرد که مدعی بود بریتانیا تاکنون در زنجیر بوده، اما حالا این زنجیره‌ها گسسته شده‌اند.[iii] اما چگونه؟ با امکان سخت‌تر و طولانی‌تر کار کردن _حتی سخت‌تر از چینی‌ها، چرا که نیازمندیم کاری بسیار بهتر نسبت به آنچه تاکنون انجام داده‌ایم انجام دهیم. اما واقعیتِ «کار» این است که به اندازه کافی پول نمی‌سازد و به همین دلیل ما [همواره] بدهکار هستیم.این دولت تلاش کرده است بدهی‌ها را اخلاقی کند. این مشابه ادعای مضحکی است که مدام مطرح می‌شود بحران ناشی از بریز و بپاش بیش از حد کارگر جدید است. (توگویی دولت به نوعی به روش عصبی-زبانی عمل می‌کند، بدین شکل که اگر چیزی را مداوم و به دفعات مکرر بیان کنید، آن وقت به حقیقت بدل می‌شود.[17])  _درست مانند فردی که به سقف کارت‌های اعتباری خود رسیده. البته، وقتی مردم تا این حد به کارت‌های اعتباری خود متکی بودند، دیگر یک شکست اخلاقی محسوب نمی‌شد، بلکه اجتناب‌‌ناپذیر بود. از همه مهم‌تر، کل اقتصاد اکنون به مردم نیاز دارد که بدهکار باشند _آنها وظیفه خود را در قبال سرمایه انجام می دهند! این وظیفه در قبال سرمایه در گذشته، حالا به عنوان دلیلی برای بهره‌برداری بیشتر از مردم، کاهش خدمات عمومی و استانداردهای زندگی استفاده می شود! می‌شد به این خندید، اگر اینقدر غم‌انگیز نبود. اما این شخصی‌سازی مضحک بدهی، که گویی یک شکست اخلاقی است، آب و نان رئالیسم سرمایه‌داری است.نکته دیگر در ارتباط با این موضوع [افزایش زمان کار]، کاهش مقدار زمانی است که می‌توان برای اهدافی خارج از دنیای اضطراب‌آور کار صرف کرد. آن کتاب [بریتانیای آزاد گشته] نوعی تلاشی برای تحمیل چنین اضطرابی است _که در نهایت ما به اندازه کافی سخت کار نمی‌کنیم. آنچه در دولت ائتلافی [کامرون-کلگ] دیده‌ایم، تعطیلی سیستماتیک فضایی است که می‌شد از آن زمان به شکلی متفاوت استفاده کرد. این [فراغت] تأثیر زیادی بر فرهنگ داشت، چراکه در آن فضاها بود که می‌شد فرهنگ آلترناتیو را خلق کرد. بسیاری از تحولات کلیدی در فرهنگ عامه از دهه 1960 محصول فضای فراهم شده توسط دولت رفاه، مسکن اجتماعی و غیره بود. آنها به نوعی بودجهٔ غیرمستقیم برای فراورده‌های فرهنگی بودند و با بسته شدن آن فضاها، اکثریت فرهنگ بریتانیای سرمایه‌داری متاخر رو به زوال، استیصال، همانندی و تکرر قرار گرفته.از دیگرپارادوکس‌های رئالیسم سرمایه‌داری، فراقانون‌گذاری [18] بر یادگیری در کلاس است، طوری که هرگونه انحراف از [بخشنامه ها و] برنامه های رسمی لغو و مهار می‌شود. امروز اگر از پارامترهای محدود به تمرینِ امتحان خارج شوید، خودِ دانش آموزان شکایت خواهند کرد و خواهند پرسید: «آیا این در امتحان خواهد بود؟» پافشاری و تمرکز بر غایت‌شناسیٔ کوته‌فکرانه، چیزیست که در کنار ابزارسازی آموزش[19] القا می‌شود.البته یکی از کارهایی که مدیریت ارشد با تنظیم شهریه‌ها سعی در انجام آن دارد ایجاد شکافی بین دانشجویان و اساتید است. از آنجایی که دانشجویان هزینه‌های بیشتری را پرداخت می کنند، انتظار می‌رود که مطالبات بیشتری از اساتید داشته باشند. مدیریت [به شکلی] نسبتاً کلبی‌مسلکانه در تلاش است تا دانشجویان را به عنوان «مشتریان آزرده خاطر» که باید برای پول خود مطالبه بیشتری داشته باشند، ترغیب کند، اما مشکل اینجاست که هیچ یک از این پول های اضافی نصیب اساتید نمی‌شود. من از ارتباطی با یک مدیر ارشد در یک مؤسسه آموزش عالی اطلاع دارم که می گوید، در پی افزایش هزینه ها، «بهتر است خودمان را برای دانشجویانی که مطالبات بیشتری دارند آماده کنیم». این بدان معناست که استادان باید در ازای همان پول، کار بیشتری ارائه دهند.همه با هم هستیم؟ [20]چگونه تا این حد تحمیل و فشار ممکن است؟ تنها به لطف اتمسفر ایدئولوژیک رئالیسم سرمایه‌داری. همانطور که با پل میسون موافق نیستم، [بر این باورم که] رئالیسم سرمایه‌داری قطعاً شکل خود را نسبت به پیش از سال 2008 تغییر داده است و پس از آن وجهی قلدرانه پیدا کرد که می‌گفت: «یا با ما کنار می‌آیی یا اگر خوش‌شانس باشی، مفلوکی هستی که الکل[21]به دست در جوب جان خواهد داد.» [پس شرایط] از سال 2008 وجهی ناامیدکننده‌تر یافته، این همان چیزی است که در پس شعار ظاهراً فراگیر «ما همه با هم هستیم» نهفته است. به عبارت دیگر، اگر دست به دست هم ندهیم، همه با هم سقوط می‌کنیم - کاملاً متفاوت از مفهوم قبلی که «هرکس سوار نشود، زیر چرخ سرمایه له می‌شود.»[22]بنابراین لحن رئالیسم سرمایه‌داری تغییر کرده است، اما به دلیل فقدان آلترناتیو به سرعت اقدامات خشن و سخت‌گیرانه اعمال شده است. در واقع حتی بدتر از این است، زیرا [حتی] شکل پیشین سیستمی ‌که به ما در آن القا می‌شد «جایگزینی وجود ندارد» اکنون غیر‌قابل دست‌یابی‌ست، بازگشتی به نظام سرمایهٔ قبل از سال 2008 وجود ندارد. دیگر سرمایه [هم] راه حلی برای بحران های منتهی به سال 2008 ندارد. تضمینی هم در کار نیست که بتوان به بحران کنونی پایان داد، زیرا ابزار سرمایه برای پایین نگه داشتن دستمزدها و افزایش تقاضا بدهی بود. حال اگر تامین بدهی را سخت‌تر کنید، پس چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ پاسخی برای آن وجود ندارد و آشکارا مدافعان سرمایه تنها در مورد آن ناراضی هستند.تنها پاسخ آنها استراتژی ریاضت اقتصادی بوده که تا حد زیادی معلول فقدان حافظه تاریخی است، که خاطر ندارند [اصلاً] چرا دولت رفاه وجود داشته است، دولت رفاه نه از روی مهربانی و کرامت سرمایه‌داران، بلکه به مثابه «بیمهٔ انقلاب» ارائه شد تا نارضایتی گسترده به انقلاب سرایت نکند. آنها این را فراموش کرده‌اند و فکر می‌کنند می‌توانند بدون هیچ پیشامدی به حذف شبکه‌های ایمنیِ اقتصادی-اجتماعی[23] ادامه دهند. شورش‌های سال گذشته به ما نگاهی اجمالی به برخی از پیامدهای احتمالی [این حذف ها] می‌دهد.پس چه کنیم؟ ابتدا لازم است که آنارشیست‌ها را شکست دهیم _البته با ضریبی از شوخی می‌گویم! ضروری است که بپرسیم چرا ایده‌های نئوآنارشیستی در بین جوانان و به‌ویژه دانشجویان کارشناسی تا این حد غالب است. پاسخ صریح این است که اگرچه تاکتیک‌های آنارشیستی بی‌اثرترینِ تاکتیک‌ها در تلاش برای شکست سرمایه هستند، اما سرمایه تمام تاکتیک‌هایی را که مؤثر بوده‌اند، از بین برده است و در عوض این پسمانده را رها کرده تا خود را درون جنبش نشر دهد. یک هم‌افزایی ناخوشایند بین لفاظی های «جامعه بزرگ[24]» و بسیاری از ایده‌ها و مفاهیم نئوآنارشیستی وجود دارد. مثلا در حال حاضر جدایی آنها از جریان اصلی یکی از چیزهاییست که میان ایده‌های غالب در آنارشیسم، مضر است.به عنوان مثال، این ایده وجود دارد که رسانه‌های جریان اصلی ذاتا یکپارچه فاسد هستند. درست است که کاملاً فاسدند اما نکته اینجاست که یکپارچه نیستند. این قلمرو‌یست که در حال حاضر به‌طرز تأثیرگذاری توسط نئولیبرال‌ها کنترل می‌شود، [چون] مبارزه بر سر رسانه‌های جریان اصلی را بسیار جدی گرفتند و در نتیجه‌اش پیروز هم شدند.از چیزهایی که من برای آن مصر هستم، ارتقا آگاهی رسانه‌ای[25] با گروهی از جوانان است _برای مثال، کانال 4 برنامه‌های ساعتی داشت که مناظره بین سه فیلسوف بود. اکنون برادر بزرگ[26] این اسلات را در اختیار گرفته است. این اسلات را زمانی سینمای هنرهای اروپایی اشغال می‌کرد، امروز برنامه‌ی Location, Location, Location آن را صاحب شده است. اگر بخواهید به تغییرات جامعه بریتانیا از نظر سیاسی و فرهنگی در سی سال گذشته نگاه کنید، هیچ نمونه‌ای بهتر از کانال 4 وجود ندارد.چرا چنین است؟ زیرا کانال 4 در نتیجهٔ انواع تنازع در رسانه‌ها برای کنترل چیزهایی مانند فیلم ظاهر شد و مردم این موضوع را بسیار جدی گرفتند. در دهه هشتاد علاوه بر مبارزات کارگری، مبارزات فرهنگی نیز وجود داشت. هر دو با شکست مواجه شدند، اما در آن زمان به هیچ وجه مشخص نبود که شکست خواهند خورد. اگر به خاطر داشته باشید، دهه هشتاد برهه‌ای بود که انزجار عمومی[27] درباره شوراهای «Loony left»[28] بالا گرفته بود، و همچنین بیمی بر سر شبکه 4 با فعالان چپ‌گرای درست‌کار‌ش وجود داشت که گمان می‌شد می‌خواستند تلویزیون را صاحب شوند.این بخشی از منظور من در باب آلترناتیو مدرنیته است - آلترناتیوی برای «مدرنیته» نئولیبرالی، که در واقع از بسیاری جهات تنها بازگشتی به قرن نوزدهم است. اما این ایده که فرهنگِ جریان اصلی چیزی ذاتاً مورد استفاده شده است و کناره‌گیری تنها کاری‌ است که ما می‌توانیم انجام دهیم، عمیقاً معیوب است.در مورد سیاست پارلمانی هم چنین است. شما نباید تمام امید خود را به سیاست پارلمانی بسپارید، این کار نابسنده و عبث خواهد بود، اما در عین حال، اگر عبث می‌بود، باید بپرسید که چرا طبقه سرمایه‌دار تا این حد منابع را صرف تسلیم کردن پارلمان به مصالح خود می‌کند؟دوم، این ایده نئوآنارشیستی که دولت به پایان رسیده است و ما اصلاً نیازی به مشارکت در آن نداریم، عمیقاً مخرب است. این طور نیست که سیاست پارلمانی به تنهایی دستاوردهای پررنگی را ارمغان آورد _اگر این‌چنین درباره‌ی کارگر جدید باور داشته باشید، درسی عینی از آنچه درحال رخ دادن است خواهد بود. قدرت بدون هژمونی  _همان چیزی که کارگر جدید بود. اما این [ایده] عقیم است. شما نمی‌توانید امیدوار باشید که تنها از طریق یک سازوکار انتخاباتی به نتیجه‌ای برسید. اما به ندرت می‌توان دید که مبارزات بتوانند بدون عضویت در یک اجتماع [بزرگتر] موفق شوند. ما باید این ایده را احیا کنیم، که مبارزه هژمونیک در جامعه، در جبهه‌های مختلف به طور همزمان به پیروزی می‌رسد.از آنجایی که جنبش‌های ضد سرمایه‌داری‌ که از دهه نود به وجود آمده‌اند، در نهایت هیچ کاری انجام نداده‌ و حتی باعث نگرانی سرمایه هم نشده‌اند _دور زدن آنها هم بسیار آسان بوده است. یکی از دلایل آن این واقعیت است که آنها [تنها] در خیابان رقم می‌خورند و سیاست‌های محل کار و امور روزمره را نادیده می‌گیرند. و این برای کارگران عادی دور از ذهن است، زیرا دست‌کم اتحادیه‌ها، با وجود تمام معایبشان، ارتباط مستقیمی‌بین زندگی روزمره و سیاست ایجاد می‌کردند. این ارتباط اکنون مفقود شده و جنبش های ضدسرمایه‌داری آن را فراهم [یا احیا] نکرده‌اند.وفاق:[29]به نظر من اکنون مسئله اساسی هماهنگی و وفاق است و بسیاری از بحث‌های پیرامون تمرکززایی[30] علیه تمرکززدایی، سیر عمودی علیه افقی[31]، مسئله‌ی اصلی و واقعی را مغشوش می‌کنند، که آن «مؤثرترین شکل هماهنگی علیه سرمایه» است. هماهنگی نیازی به تمرکز ندارد: نیازی نیست برای اینکه چیزها هدفی مشترک داشته باشند، متمرکز باشند. ما باید در برابر اپوزیسیون‌های دروغینی که با روایت ایده‌های نئوآنارشیستی شیوع پیدا می‌کنند، مقاومت کنیم.بدیهی است که جنبش‌های ضد سرمایه‌داری، درست تا زمان اشغال [وال استریت]، توانسته‌اند نارضایتی را یکپارچه کنند، اما نتوانسته‌اند آن را به گونه‌ای هماهنگ کنند که سرمایه را حتی اندکی دچار اختلالات بلندمدت سازد. چه چیزی می‌تواند نارضایتی را هماهنگ کند؟ و چه چیزی می‌تواند نارضایتی آنی و موقت را به خصمی ‌پایدار بدل کند؟ عدم پایداری این تضادها بخشی از چالش آن‌هاست. از دیگر مشکلات آنها که رفیق من، جرمی‌گیلبرت[32]، مطرح کرده، نداشتن حافظه سازمانی است. اگر چیزی شبیه به ساختار حزبی ندارید، پس حافظه سازمانی هم ندارید و اشتباهات مشابه را بارها و بارها تکرار می‌کنید.مدارا با شکست از سوی ما بسیار است. هربار که این جمله بکت[33] را می‌شنوم، از کوره در می‌روم: « تلاش کن، [دوباره] شکست بخور، این‌بار اما بهتر». چرا ما حتی به چنین عباراتی فکر می‌کنیم؟ فخری در شکست وجود ندارد، ولو اگر برای موفقیت تلاش کرده باشید شرمی ‌هم ندارد. به جای [قبیل] شعار[های] احمقانه، باید از خطا‌های خود درس بگیریم تا دفعه بعد موفق شویم. ممکن است احتمالات به گونه‌ای رقم بخورند که ما باز هم شکست بخوریم، نکته اما این است که هوش جمعیمان را افزایش دهیم. [پیروزی] اگر به یک ساختار حزبی از نوع قدیمی نیاز نداشته باشد، دست‌کم به گونه‌ای نظام وفاق و حداقلی از حافظه [34] نیاز دارد. سرمایه از این هماهنگی برخوردار است و ما نیز به آن نیاز داریم تا با آن مقابله کنیم.پانویس مترجم:[1] Attitude: شیوه مواجهه با چیزی[2] Paul Mason: ژورنالیست و محقق بریتانیایی[3] New Labour[4] Social decomposition[5] Just-in-timeآکسفورد: سیستم تولیدی که در آن مواد یا اجزاء بلافاصله پیش از نیاز تحویل داده می‌شود تا هزینه‌های ذخیره‌سازی به حداقل برسد.[6] «چماق و هویج» به سیاست ارائه تشویق و تنبیه برای گرفتن رفتار مطلوب از طرف مقابل اشاره دارد. یا به عبارتی به معنی سیاست تهدید و تحبیب به کار می‌رود.[7] Antagonism[8] پست سلطنتی بریتانیا که در سال ۱۵۱۶ تاسیس شد.[9] دورهٔ ده سالهٔ رهبری Tony Blair بر حزب کارگر بریتانیا.[10] رویه ها و قوانین تحمیل شده بر سازمان های بخش دولتی و خصوصی که منجر به کند شدن خدمات‌رسانی می‌شود.[11] The return of the repressed:بازگشت امر سرکوب شده فرآیندی است که در آن عناصر سرکوب‌شده، که در ناخودآگاه محفوظ مانده‌اند، تمایل دارند دوباره در خودآگاه یا در رفتار به شکل «مشتقات ناخودآگاه» ثانویه و کم‌وبیش غیرقابل تشخیص ظاهر شوند.[12] داشتن جنبه‌ای پیچیده و کابوس‌وار، عجیب یا غیرمنطقی.[13] rituals[14] Kneel and you will believe:بلز پاسکال (۱۶۲۳-۱۶۶۲) در صفحه ۲۵۰ رسالهٔ اندیشه ها می‌نویسد: «برای طلب هر چیز از خدا، باید ظاهر را به باطن ملحق کرد، یعنی باید زانو زد، با لب دعا کرد ... تا آن انسان مغرور که خود را تسلیم خدا نمی‌کرد، اکنون مشمول او شود...» بنظر نمی‌رسد عین این گزاره توسط پاسکال بیان شده باشد، آلتوسر در ایدئولوژی و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت پیش از پرداختن به این گزاره ذکر می‌کند: «پاسکال کم و بیش چنین می‌گوید...»[15] Necromantic[16]switch-around[17] maintenance grant[18] Hyper-regulation[19]super-instrumentalisation of education[20] In It Together?عنوان بخشی از گزاره We&#x27;re All In This Together به معنای «همه با هم در این (مخمصه) هستیم» است، لفظی فراگیر شده برای تحکیم هم‌بستگی.[21] Meths[22] “Who does not come on board will just be crushed beneath the juggernaut of capital.”بنگرید به  Juggernaut[23] Social safety net[24] ‌Big Society[25] Media consciousness-raising[26]  شخصیت رمان ۱۹۸۴ جورج اورول، استعاره از نظام انتظامی-کنترلی حاکم بر زندگی مردم.[27] Moral Panic[28] Loony leftبه معنای تحت الفظیٔ «چپ احمق»، اصطلاحی تحقیرآمیز در بریتانیا برای توصیف کسانی که از نظر سیاسی چپ افراطی هستند.[29]Coordination[30]Centralisation[31] Top-down versus horizontal[32] Jeremy Gilbert[33] Samuel Becketپیوست‌ها:[i] Weekly Worker, (1 November 2012)http://weeklyworker.co.uk/worker/936/mark-fisher-not-failing-better-but-fighting-to-win/[ii]  Mark Bolton, “Work isn’t working”, New Left Project, (31 August 2012), http://www.newleftproject.org/index.php/site/article_comments/work_isn[وبسایت New left project در سال ۲۰۱۵ پایان فعالیت خود را اعلام کرد:https://www.opendemocracy.net/en/opendemocracyuk/sad-farewell-new-left-project-closes/][iii] Kwasi Kwarteng, Priti Patel, Dominic Raab, Chris Skidmore and Elizabeth Truss, Britannia Unchained: Global Lessons for Growth and Prosperity, (Palgrave Macmillan, 2012)</description>
                <category>MohammadHosein Jafari</category>
                <author>MohammadHosein Jafari</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 16:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>