<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@292arma</link>
        <description>کودک چند ساله</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:29:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/485/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرما</title>
            <link>https://virgool.io/@292arma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنکورنامه: روایتی از ۹ ماه تحصیل</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%B9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-wihzfu2e9ygr</link>
                <description>سلام. چند وقتی گذشته، ولی هنوز هم دیر نشده برای این که راجع به کنکور بنویسم.اول مهر، من پر از انرژی بودم. بعد از این که نتونسته بودم توی المپیاد به جایی برسم، می‌خواستم ببینم که این بهانه‌های «من وقت نذاشتم و...» چه‌قدر برای من واقعی‌اند و چه‌قدر من می‌تونم خودم رو بالا بکشم. توی المپیاد وضعیتم توی کلاس خوب نبود. تا آخرش هم خوب نشد. حالا می‌خواستم از وضعیت بد شروع کنم و به یه وضعیت خوب برسم. حالا می‌خواستم بفهمم چه‌قدر می‌تونم تحمل کنم که ضعیف باشم و خودم رو تقویت کنم. این رو داشته باشیم.من هیچ‌وقت آدم اجتماعی‌ای نبودم. حالا باید پیش آدم‌هایی می‌رفتم که دو سال نسبتا ازشون دور بودم، و در حالی که بقیه هم رو می‌شناختن و با هم دوست بودن، گاهی حتی چهره‌ها هم برای من جدید بود. چیزی که این چالش رو تشدید می‌کرد این بود که چهره‌ی من جدید نبود. من قرار بود اون آدم‌ها رو بشناسم و نمی‌شناختم.شروع سال چندان ساده نبود، ولی انگیزه داشتم. همچنان سعی می‌کردم وقتم رو با بچه‌های المپیادی‌ای که باهاشون دوست بودم و حالا هر کدومشون توی یه کلاس بودن بگذرونم، ولی خب بیشتر وقت مدرسه سر کلاس می‌گذشت و اون‌جا بیشتر وقت من صرف این می‌شد که در نگاه بقیه عجیب یا غیراجتماعی به نظر نیام.من کم‌کم داشتم به خودم امیدوار می‌شدم که می‌تونم خودم رو به بقیه برسونم و طی سال بیام بالا. اولین آزمون جامع دهه‌ی سوم مهر برگزار شد. رفتم خونه و دیدم رتبه‌م توی مدرسه شده ۴، انتظار رتبه‌ی خوب رو نداشتم. یعنی از اون‌جا من دیدم که «ای بابا، الان که می‌تونستم از پایین شروع کنم و بیام بالا و تجربه پیدا کنم باید تلاش کنم که وضعیتم حفظ بشه صرفا.» (البته بگم با تصحیح کلیدها رتبه‌م عوض شد و شد ۷.) من معمولا دوست دارم با آدم‌ها حرف بزنم، ولی به محض این که شروع می‌کنم به صحبت کردن با کسی تنها فکرم این میشه که چطور تموم می‌شه و چطور می‌تونم فرار کنم ازش. خبر رتبه‌ی من تا چند وقت سرتیتر اخبار مدرسه بود. برای من این موضوع اصلا جالب نبود. من دوست داشتم که بقیه با من صحبت کنن نه این که با خودشون راجع به من صحبت کنن.گذشت و امتحانات مختلف یکی پس از دیگری تموم می‌شه و تغییر وضعیت چندانی نداشتم. حوصله‌م سر رفته بود. می‌دونید؟ وقتی همه‌ی کارها تکراری شده‌ن و هیچی جدید نیست و هیچ انگیزه‌ای ندارید. سِر شده بودم یه جورهایی. بعد از ظهر می‌رسیدم خونه، شروع می‌کردم به درس خوندن که شب بشه و من ساعتی داشته باشم که به مشاورم نشون بدم و بگم که «نه، کم‌کاری نکرده‌م.» یه مقدار که از سال گذشت، وضعیت من نسبتا پایدار شد. زمانم به درس خوندن می‌گذشت، و یه کم هم با آدم‌ها حرف می‌زدم. طوری که کمک می‌کرد درد اوضاع کمتر بشه.مدرسه هیچ وقت جای مورد علاقه‌ی من نبوده، ولی می‌تونید تصور کنید اگه مدرسه هم نرید چی می‌شه؟ نه این که هرازچندگاهی برید بیرون و با بقیه حرف بزنید و از این حرف‌ها، نه. این که صبح زود بیدار شید تا دیروقت تو اتاقتون باشید و شب بخوابید. عید شروع این وضعیت بود و تا خرداد هم ادامه داشت. سختی‌های مدرسه رفتن رو نداشت (از مسیر چهل دقیقه‌ای مدرسه تا خونه وقتی تو سرویس کیفت رو بغل کرده‌ای که کسی رو اذیت نکنه، تا وقت‌هایی که توی مدرسه کاری نداشتم و منطقا باید با کسی صحبت می‌کردم ولی صحبتی نبود) ولی عوضش سختی‌های خونه موندن رو داشت. روزهایی که بدون کلمه‌ای غروب می‌شدن.شد و روز کنکور رسید، من راضی بودم از چیزهایی که یادگرفته بودم، ولی سوال اینه که سازمان سنجش هم راضی بود یا نه.شاید ۵۰تا سوال اول رو توی حال خودم نبودم، نه که خیلی استرس داشتم، صرفا حس متفاوتی داشتم. کنکور بدی رو احتمالا ندادم (معلوم شد که دادم)، ولی تا الان هر سوالی رو که کسی باهام چک کرده یا برعکس رو غلط جواب داده‌م. تا ببینیم در ادامه چطور می‌شه.می‌خوام یه مقدار راجع به حذف کنکور بگم. تا الان خیلی از این‌ور و اون‌ور شنیده‌م که خوبه کنکور حذف بشه و ما می‌خوایم کنکور حذف بشه، ولی تا الان نشده که از کسی بشنوم که ما می‌خوایم کنکور رو با X جایگزین کنیم، یا اگه از فلان روش استفاده کنیم معضل کنکور حل می‌شه. سوال من اینه که چطور وقتی کلاسی تو رتبه‌ی ۴۰ منطقه یک بسته می‌شه انتظار داریم کنکور نداشته باشیم یا کنکور استرس نداشته باشه؟ چطور با پر کردن ۸۵٪ ظرفیت دانشگاه‌ها بدون کنکور می‌خوایم از استرس کنکور کم کنیم؟ اگه جامعه‌ی آماری رو صد هزار نفر برای رشته‌ی ریاضی در نظر بگیریم ۱۵هزار نفر با کنکور قراره دانشگاه برن. به استناد تخمین رتبه‌ی کانون کسی که همه‌ی درس‌هاش رو ۲۵٪ بزنه، رتبه‌ی کشوریش ۱۵هزار می‌شه. وقتی می‌خواید همه‌ی درس‌ها رو ۲۵درصد بزنید، برای هر تست بیشتر از سه دقیقه وقت دارین و خب حالا یه مقدار هم از کتاب‌ها چیزی دیده باشید احتمالا می‌تونید بهش برسید. برای همین امیدی ندارم که چنین رویکردی مفید باشه.از طرفی این استرس چه مشکلی داره مگه؟ مگه نه این که تمام مراحل زندگی پر از استرس و انتخاب تلاش بی‌فایده و بافایده‌ست؟ چرا این‌قدر دنبال اینیم که کنکور استرس نداشته باشه؟و خلاصه این که بحث‌هایی که راجع به کنکور شنیده‌م معمولا خیلی راحت توشون حالت ایده‌آل انتخاب می‌کنن و دنبال اون می‌رن ولی برای من اون‌قدر راحت نیست تصمیم‌گیری که حتی حالت درست چیه.</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 02:53:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهرم هم عروسی را دوست نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/d2-ftmufl1l0u3v</link>
                <description> عروسی را دوست ندارم. حس می‌کنم به هیچ‌کس خوش نمی‌گذرد، حداقل به من خوش نمی‌گذرد. آن بار هم فرقی نداشت. خدایا! از هر چه عروسی‌ست متنفرم. خیلی قشنگ است، دو جوان (احتمالا) پس از مدت‌ها به هم می‌رسند و چه چیزی از این قشنگ‌تر؟ اما عروسی این نیست؛ عروسی برای من تشکیل شده از چند ساعت نشستن روی صندلی و خیره شدن به ساعت و یک شام که معمولا به خاطر جمع زیادی که آنجا هستند از آن لذت نمی‌برم.  ساعت ۱۰ بود. من کنار در خروجی ایستاده بودم. به این فکر می‌کردم که دیگر خسته شده‌ام و وقتش است که بروم. هوا تاریک بود. همیشه از تنهایی می‌ترسیدم؛ وقتی تاریکی هم به آن اضافه می‌شد یکی از ترسناک‌ترین فضاها برایم به وجود می‌آمد. از آن گذشته، دیرتر از آنی بود که بخواهم به مردم توی خیابان اعتماد کنم. برگشتم به سالن.عجیب این بود که صدای آهنگ آزاردهنده‌تر شده بود. اطرافیان از هم‌سن‌های من نبودند و من با هم‌سن‌های خودم هم آن‌چنان حرفی ندارم، پس طبیعی بود که به سکوت خودم ادامه بدهم و سعی کنم به گذر زمان فکر نکنم بلکه این مراسم لعنتی تمام شود. عروس و داماد وارد سالن شدن و میز به میز احوال‌پرسی می‌کردند. دوربین‌هایی که آن‌ها را تعقیب می‌کرد، شرایط را برای من هم سخت‌تر می‌کرد. نمی‌توانستم به هر جا که دلم می‌خواست نگاه کنم، نمی‌توانستم به گچ‌بری‌ها آزادانه نگاه کنم. جای تک‌تک ترک‌ها را می‌دانستم، در ذهنم کل ساختمان را با تمام جزییات می‌توانستم تجسم کنم، ولی باز هم اینکه نمی‌توانستم به سقف نگاه کنم اعصابم را خرد می‌کرد. بالاخره حضرات به میز ما رسیدند. لبخند زورکی‌ام را روی لب جا دادم و به آن دو نگاه کردم، نه که برایشان خوشحال نبودم،‌ نه، ولی چند ساعت بی‌کاری و نشستن امانم را بریده بود. از میز ما هم گذشتند. خواهرم را دیدم که از سالن خارج می‌شد.دیشب خواب دیده بودم که در مراسم ختم خواهرم هستم. خودکشی کرده بود. همیشه به این فکر می‌کردم که اگر یکی از عزیزانم بمیرند چه‌ واکنشی خواهم داشت؟ چه فکری خواهم کرد؟ در خواب چنین شرایطی مهیا شده بود، ولی من حس خاصی نداشتم؛ ناراحت بودم ولی واکنشی نداشتم، مثل یک مسئله‌ی روزمره با آن برخورد می‌کردم. صبح که بیدار شده بودم این مسأله برایم عجیب بود. از خودم انتظار واکنش شدید نداشتم، ولی واکنشی که داده بودم هم فکر نمی‌کنم منصفانه بود، به هر حال خواهرم بود.به دنبال خواهرم بیرون رفتم. عجیب بود: به خواب خودم اطمینان کرده بودم. البته نمی‌خواهم منکر شوم که میل باطنی خودم به خروج از مجلس بی‌تاثیر بوده، ولی بخش عمده‌ی علت حرکتم خوابی بود که دیده بودم. پرسیدم: «کجا می‌ری؟» نگاهی به من انداخت و گفت: «کجا رو دارم برم؟ خونه.» گفتم من هم همراهش می‌روم. از خواب دیشبم ترسیده بودم؛ یعنی آن هم یک خواب بود مثل بقیه‌ی خواب‌ها. چرا باید این‌قدر برایش ارزش قائل می‌شدم؟ خودم هم نمی‌دانم.به هر حال اندکی کنار هم راه رفتیم و بعد تاکسی گرفتیم. برای من همیشه سخت بوده که حرف بزنم. آن موقع علاوه بر این علت همیشگی ترسیده هم بودم. زیاد حرف نزدیم،‌ فقط کمی در مورد مسیر منتهی به خانه.به خانه که رسیدیم، در آغوشش گرفتم و گفتم همه چیز درست می‌شود و نیاز نیست که نگران چیزی باشد، همه چیز حل می‌شود. من آدم احساسی‌ای نبودم، شاید دومین باری بود که خواهرم را در آغوش می‌گرفتم، چرا این‌طور شده بودم؟ هنوز هم نمی‌دانم. سرش را تکان داد و رفت. من هم آرام به اتاق خودم رفتم تا لباسم را عوض کنم. لباسم را که عوض کردم، توجهم به یک تکه نان فرانسوی که روی میز بود جلب شد. برداشتم و شروع به خوردن کردم. از بچگی خیال‌باف بودم، شاید برای اینکه باید برای تنهایی‌های خودم سرگرمی پیدا می‌کردم. بچه که بودم تقریباً همیشه تنها بودم. به هر حال خیال‌بافی همیشه سرگرمی خوبی برایم بوده و هست. آن موقع هم دست از سرم بر نداشته بود. یادم نیست راجع به چه خیال‌بافی می‌کردم؛ هیچ وقت یادم نمی‌ماند.نمی‌دانم چه مدت خیال‌بافی کردم. نیم ساعت؟ یک ساعت؟ چه فرقی می‌کند؟ صدای پا شنیدم. صدای پای خواهرم نبود: هیچ‌وقت در خانه راه نمی‌رفت،‌ همیشه یک گوشه می‌نشست و چه می‌دانم، کتاب می‌خواند یا با موبایلش ور می‌رفت. مادرم بود. همیشه وقتی می‌خواست وارد خانه شود صاحبخانه را صدا می‌کرد تا بیاید و اتاق‌ها را نگاه کند که مبادا دزدی در خانه باشد. به اتاق من رسیدند، مطابق عادت همیشه پشت در قایم شدم و همزمان با باز شدن در جلو پریدم: «پخ» همیشه می‌ترسید. این بار هم فرقی نداشت، ترسید. شاید یک لیچار هم زیر لب بار من کرد: «پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟» جوابش را ندادم، هیچ وقت نمی‌دادم. مادرم سراغ خواهرم را گرفت،‌گفتم نمی‌دانم. می‌دانستم که احتمالاً توی اتاقش نشسته ولی نگفتم، معمولاً زیاد حرف نمی‌زنم، دقیقاً همان‌قدری که پرسیده شده را پاسخ می‌دهم، حتی اگر بدانم جواب بهتری دارم که حتماً اتفاق بهتری را رقم می‌زند. حس کردم مادرم از چیزی عصبانی‌ست. حدسم درست بود، با صدای بلند خواهرم را صدا زد. عصبانیت از چهره‌اش می‌بارید. هر وقت می‌بینم که کسی داد می‌زند یا چه می‌دانم، پرخاشگری می‌کند ناراحت می‌شوم، خیلی ناراحت. این بار هم فرقی نداشت، ناراحت شدم، من مخاطب عصبانیت مادرم نبودم ولی ناراحت شدم.خواهرم جوابی نداد. مادرم دوباره صدایش کرد. ترس برم داشته بود، نمی‌دانم به‌خاطر صدای بلند مادرم بود یا خوابی که دیده بودم، فقط می‌دانم ترسیده بودم. مادرم به سمت اتاقش حرکت کرد، به دنبالش راه افتادم. نمی‌دانستم چه کار می‌کنم. حس می‌کردم هیچ وقت دوباره لبخند خواهرم را نخواهم دید، به طور دقیق‌تر، می‌دانستم که دیگر او را زنده نخواهم دید. مادرم به دنبالش می‌گشت تا سرزنشش کند، اما من نه. می‌دانستم دیگر هیچ‌وقت جواب نخواهد داد. مادرم هنوز عصبانی بود و داد می‌زد. مادرم دنبال خواهرم می‌گشت. می‌گفت اگر پیدایش کند جگرش را کف دستش می‌گذارد. من دیگر انتظار زنده دیدنش را نداشتم،‌دنبال جسدش می‌گشتم.وارد اتاق خواب خواهرم شدیم. مادرم صدا زد و چند ثانیه نگاه کرد. وقتی مطمئن شد که خواهرم آنجا نیست رفت. پنجره‌ی اتاق باز بود. فکر کردم شاید پشت پنجره بتوانم خواهرم را ببینم. پرده را کنار زدم و سرم را از پنجره بیرون کردم. گفته بودم خانه‌مان طبقه اول بود؟ خانه‌مان طبقه اول بود. دختر کوچکی نشسته بود و به دیوار زیر پنجره تکیه داده بود. وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. از سر و وضعش مشخص بود فقیر است. چند ثانیه نگاهش کردم و بعد تکه نانی که دستم بود را دستش دادم. دوباره چند ثانیه همدیگر را نگاه کردیم، وقتی شروع کرد به خوردن نان، من هم مشغله‌ی خودم را بازیافتم و پنجره را بستم.سعی می‌کردم هیچ جای اتاق را نگشته باقی نگذارم، می‌دانستم جسم بی‌جان خواهرم جایی همین نزدیکی افتاده. جسمی که نمی‌دانم برای چه نعمت زندگی را از خودش گرفت. هنوز جسدش را ندیده بودم، واقعاً ممکن بود زنده باشد اما من به مرگش باور داشتم،‌ همان‌طور که پیامبران به خدایی که عرضه می‌کردند باور داشتند. همه جای اتاق را گشتم و بیرون رفتم.  همه‌ی اتاق‌ها را می‌گشتم، حتی یک بار دیگر به اتاق خودم سر زدم که مبادا آنجا بوده و من او را ندیده‌ام. مادرم هم پا به پای من می‌گشت. کسی چه می‌داند؟ شاید فکر می‌کرد من هم مثل او دنبال خواهرم می‌گردم تا سرزنشش کنم. همزمان با هم به حمام رسیدیم. من در را باز کردم و داخل شدم. پرده‌ی خیس وان کشیده شده بود. پاهایم سست شدند. مادرم هم وارد شده بود و همان چیزی را دیده بود که من دیده بودم. خواهرم را بالاخره پیدا کرده بود و غر زدنش شدت گرفته بود. در پاهایم جانی برای حرکت باقی نمانده بود. زبانم هم تعریفی نداشت و بند آمده بود. خشکم زده بود. دیگر شکی نداشتم. من هم تقصیرکار بودم؟ می‌توانستم جلوی این اتفاق را بگیرم و نگرفتم، یا سرنوشتی بود که به هر حال برای خواهرم رقم می‌خورد؟مادرم هنوز عصبانی بود، عصبانی بودنش مرا ناراحت می‌کرد، هنوز هم وقتی کسی را عصبانی می‌بینم ناراحت می‌شوم. بی‌اختیار به سمت وان حرکت کردم. مادرم به من توجهی نداشت و به غر زدنش ادامه می‌داد. من خیلی زود فهمیده بودم،‌ ولی آیا هنوز معلوم نبود چه اتفاقی افتاده؟ شاید مادرم هم فهمیده بود ولی نمی‌خواسته باور کند یا چه می‌دانم، می‌خواسته مرا دور کند یا شاید هم هنوز متوجه بلایی که نازل شده بود نبود. به پرده‌ی وان رسیدم. دستم کمی لرزید، ولی بعد پرده را با قدرت کشیدم، گمان کنم چند تا از گوشواره‌های پرده هم از نرده جدا شدند.وان از آب پر بود.  مقداری خون در میان آب شناور بود. انگار کسی با خون روی آب به لاتین عدد ۷۳ را نوشته بود، یا نمی‌دانم شاید هم عدد دیگری بود، آن‌قدر شوک‌زده بودم که یادم نماند. به هر حال معلوم بود خیلی از واقعه نمی‌گذرد، چند ثانیه بعد دیگر اثری از عدد باقی‌ نمانده بود. من محو تماشای خون روی آب و لغزش سحرکننده‌اش شده بودم، نمی‌دانم آن چند لحظه را چند ساعت داشتم نگاه می‌کردم. در حاشیه‌ی دیدم چیزی حرکت کرد. سرم را برگرداندم و خواهرم را دیدم، ولی فقط سرش را. سر خواهرم از بدنش جدا شده بود و حالا مثل یک توپ از ناکجاآباد غلت خورده بود. مادرم بعد از اینکه من پرده را کشیدم چند لحظه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده و دست از غر زدن بکشد.  از این‌جا به بعد تا مدتی چیزی از اتفاقاتی که می‌آفتاد یادم نمانده. یادم است که تصمیم گرفتیم آن خانه را برای همیشه ترک کنیم. نمی‌دانم چه‌طور شب را به صبح رساندم. صبح که بیدار شدم از مرگ خواهرم ناراحت نبودم، سعی می‌کردم ناراحت باشم ولی نمی‌توانستم نارحت باشم، نه اینکه خواهرم به من بدی کرده بود، ابدا، بیشتر شبیه به قوه‌ای بود در درون من، که مرا به خودخواهی وا می‌داشت. از خانه بیرون رفتم تا قدم بزنم. شاد نبودم اما روی پله‌ها می‌جهیدم. صدای همسایه‌مان را شنیدم، پیرمردی سیاه پوست بود که همیشه بلوز می‌خواند، آن روز هم فرقی نداشت. از صدایش خوشم می‌آمد. وقتی صدایش را شنیدم آن حس ناراحتی ذهنی هم در وجودم از بین رفت. به این فکر می‌کردم چقدر زیبا می‌خواند و چه زندگی زیبایی دارم.دم در که رسیدم، دو تا از دوستانم را دیدم. پای پله نشسته بودند و به چند تکیه کاغذ نگاه می‌کردند. فکر کردم با من کار دارند، ولی همسایه‌مان را صدا زدند، همان پیرمرد سیاهی که ذکرش را گفتم. قبلاً آن پیرمرد را نمی‌شناختند، همین کنجکاوی‌ام را برانگیخت تا بفهمم چرا آن‌جا آمده بودند. همان جا صبر کردم و برگه‌هایشان را نگاه کردم. برگه‌ها به خانه‌ی ما مربوط بودند. هیچ وقت حوصله‌ی دردسر را نداشتم، شاید برخی از به چالش کشیده شدنشان با دردسرها لذت ببرند، ولی من حتی شبیه آن آدم‌ها هم نیستم. آن لحظه خودم را در اعماق دردسری بزرگ حس کردم. پیرمرد هنوز نرسیده بود. در میان حرف‌های آن دو متوجه شدم که هدفشان بزخری خانه است. گفته بودم که تصمیم گرفته بودیم خانه را رها کنیم؟به خودم که آمدم متوجه شدم با آن دو گلاویز شده‌ام. وقتی پیرمرد رسیده بود آن دو روی جدول پیاده‌روی روبروی خانه نشسته بودند و من جلوشان رژه می‌رفتم. عصبانی بودم؛ هنوز هم که هنوز است آن‌قدر که آن روز بودم عصبانی نشده‌ام. یادم نیست چه می‌گفتم، بد و بیراه می‌گفتم، سرزنششان می‌کردم، نمی‌دانم، از این‌جور چیزها دیگر. مردم مگر چه می‌گویند؟ گفتم که، من توی خیابان راه می‌رفتم و حرف می‌زدم، مهلت جواب هم نمی‌دادم. فکر می‌کنم قرار بود سنگفرش پیاده‌رو را عوض کنند. چند تکه موزاییک سفالی مربع‌شکل کنار خیابان بودند. یکی از آن‌ها را برداشتم. مثل اینکه یک اتوبوس هم آن موقع داشت کنار خیابان  حرکت می‌کرد. وقتی خم شدم با صدای بوق اتوبوس متوجه حضورش شدم. حتی فرصت نکردم برگردم و نگاه کنم. باد ناشی از حرکت اتوبوس را روی بدنم حس کردم. تعادلم را برای چند لحظه از دست دادم. برگشتم و پشت سرم، اتوبوس را نگاه کردم. سنگ را نگاه کردم. می‌خواستم خودم را از دست سنگ و دوستم، با هم خلاص کنم. چند لحظه گذشت، ولی من این کار را نکرده بودم. نگاهی به سنگ انداختم، نمی‌دانم چرا، سنگ را به سمت جای قبلی‌اش پرت کردم، شکست. هیچ وقت ندیده بودم که بترسد، اما این بار ترس را در چشم‌هایش می‌دیدم. گفتم دیگر نمی‌خواهم سمت خانه‌مان ببینمش و اگر این اتفاق بیفتد ممکن است اتفاقات کمی متفاوت‌تر از این بار پیش برود. بعد از آن دیگر هیچ وقت آن دو را ندیدم، به جز یک بار که یکی از آن‌ها را بر حسب اتفاق در خیابان دیدم و بی‌تفاوت از کنار هم گذشتیم.بعد از آنکه این غائله به اتمام رسید، مادرم آمد و پرسید که به کلانتری می‌روم یا نه. قبول کردم. پلیس‌ها می‌گفتند احتمالاً قتل بوده، با اینکه خواب من حکایت از خودکشی می‌کرد ولی چیزی که دیده بودیم را نمی‌شد خودکشی به حساب آورد. خلاصه تا چند هفته ما به پلیس‌ها سر می‌زدیم و آن‌ها به ما، بعد از آن دیگر نه خبری از آن‌ها شد و نه خبری از ما. کسی چه می‌داند؟ شاید پرونده‌ی خواهرم همین الان روی یکی از میزهای آگاهی باز افتاده باشد و کنار آن افسری از فرط کار روی میز خوابش برده باشد.---------------سلام. امیدوارم از این‌که تا این‌جا خوندید راضی باشید و مثل همیشه از کوچکترین نظراتتون به شدت استقبال می‌کنم. اگه منبع خوبی برای تمرین داستان‌نویسی دارید خیلی خوشحال می‌شم که بهم معرفیش کنید.باز هم مرسی ازتون.</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Thu, 24 May 2018 20:57:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زیباست!</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/beautiful-life-omgpowyw2u2z</link>
                <description>سلام.یه جمله‌ای که احتمالا یه کمی کلیشه‌ای شده باشه و شاید زیاد استفاده میشه همین &quot;زندگی زیباست&quot; هستش. ولی جدا زندگی موجود قشنگیه؟! می‌خوام یه کم در مورد این سوال حرف بزنم و ببینم به کجا میشه رسید. یه سری چیز شاید بی‌ربط می‌گم و بعد سعی می‌کنم یه پل بینشون بسازم.اول این‌که دقیقا منظور از زندگی چیه؟ یکی از برداشت‌ها می‌تونه این باشه که کل دنیا و همه‌ی اتفاقایی که توش میفته. از یه احساس تو دل آدم تا برخورد یه شهاب سنگ با یه ستاره(!؟) تو جایی که چند میلیارد سال نوری با ما فاصله داره. چون احساس می‌کنم منظور اصلی جمله این نیست یه برداشت دیگه میگم. ممکنه منظور از زندگی دقیقا هر چیزی باشه که من نوعی تو عمر خودم احساس می‌کنم و این عبارت هم میشه یه پیش‌بینی که انگار برای همه درست از آب در اومده. اتفاق‌های خیلی بدی برای آدم‌های دنیا افتاده و داره میفته. زندگی برای یه سری آدم‌ها واقعا روی خوشی نداشته تا الان، و شاید تا آخر عمرشون هم نداشته باشه؛ منظورم رو می‌فهمین. تعداد چنین کودک‌هایی واقعا زیاده. خب یه عده هم هستن که سعی می‌کنن به یه همچین افرادی کمک کنن. ولی واقع‌بین باشیم، ۷ و خرده‌ای میلیارد آدم روی زمین هست و نمی‌دونم چند نفرشون هستن که به پیشنهاد کمک بقیه نیازی نداشته باشن و ازش استقبال نکنن ولی فکر نمی‌کنم این تعداد از انگشت‌های یه دست تجاوز کنه. ما همه آدم‌هایی هستیم که به کمک احتیاج داریم و این یعنی کمک کردن ما به بقیه مقدار خوبی ازخودگذشتگی توی خودش داره.زندگی زیباست! وقتی تو خیابون یه نفر رو می‌بینیم نمی‌تونیم فرض رو بر این بذاریم که اون آدم مخل امنیت ما نیست. زندگی زیباست! نزدیک‌ترین دوستاتون هر لحظه ممکنه کل گذشته‌ای که با شما داشتن رو از یاد ببرن و به قولی زیر آبتون رو بزنن. زندگی زیباست! میلیون‌ها کودک مثل همین کودک توی عکس از حداقل غذای مورد نیازشون برخوردار نیستن. زندگی زیباست! هر روز کلی آدم توی جنگ جونشون رو از دست می‌دند به‌خاطر جاه‌طلبی یه سری آدم دیگه. زندگی زیباست! اصلا بعید نیست کتابی که دیروز داشتید می‌خوندید برای آدمی باشه که امروز ساعت ۱۲ با این زندگی خداحافظی کرده. هر لحظه‌ی خوشی ما احتمالا با چند تا فکر نامناسب نه چندان دور از ذهن کاملا از بین میره (امیدوارم فرض درستی باشه اقلا،) مثلا خود من حس خوبی ندارم که وقتی این عکس تو زاویه دیدمه شاد باشم، پس در واقع این  که همیشه باشیم نیازمند یه تمرین فوق‌العاده قبلشه که بتونه ما رو از فکر‌های نامناسب (نامناسب اسم خوبیه؟) دور نگه داره. بیایید یه کم راجع به این صحبت کنیم که اصلا زیبایی چیه. خیلی‌ها این سوال براشون پیش اومده و تقریبا هیچ کس به جواب خوبی نرسیده یا حداقل من پیدا نکردم، پس شاید منطقی باشه که یه تعریف دست و پاشکسته‌ای که از این‌ور و اون‌ور جمع کردم رو استفاده کنم: «هر چیزی که عواطف خوب در انسان رو (مثل شادی) برانگیخته کنه زیباست و هر چیزی که عواطف بد (مثل ناراحتی) رو برانگیخته کنه زیبا نیست.» با این تعرف فکر نمی‌کنم زندگی هیچ‌کس زیبا به حساب بیاد،‌ ولی می‌تونیم راجع به هنری بودنش بحث کنیم؛ منظورم از هنری چیزیه که هر نوع احساسی اعم از خوبی و بدی رو زنده می‌کنه(واژه‌ی هنری لزوما انتخاب درستی نبوده.) در واقع زندگی همه‌مون هنرمندانه چیده شده و حتی شاید بشه گفت یه شاهکار هنری به حساب میاد، این خیلی خوبه که زندگی‌مون توسط یه هنرمند داره اداره می‌شه.خیلی بد شد به نظرم ولی به نظرم چیز دیگه‌ای نمونده که بگم، اگه بخوام خلاصه همین چیزهایی که گفتم رو بگم میشه: «زندگی زیبا نیست ولی زیبایی هم کم نداره.» یعنی برای بچه‌ی توی عکس هم شاید خیلی زیبایی‌ها مثل نگاه کردن به آسمون بودن، ولی به نسبت آدم معمولی دنیا زشتی‌های خیلی بیش‌تری دورش رو گرفتن. به هر حال چیزی که مسلمه اینه که زندگی ما به روش هنرمندانه‌ای چیده شده، پس بهترین کاری که به ذهنم می‌رسه اینه که از هنرش نهایت لذت رو ببریم.احتمالا اختصاص دادن یه متن جدا خیلی ایده‌ی خوبی نباشه برای همین این‌جا یه مطلب بی‌ربط و کوتاه می‌گم:خیلی ارزشمنده برام که کسایی هستن که نوشته‌هام رو می‌خونن، بهشون فکر می‌کنن، و نظر می‌دن راجع بهشون،‌ واقعا نمی‌تونم بیان کنم چه‌قدر. احتمالا خود من این‌قدر وقت صرف دیگران نمی‌کنم، به هر حال خیلی ممنونم ازتون که هستید و می‌خونید. امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشید.</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Wed, 16 May 2018 21:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیل۱</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/kheil1-wdabjezvbzxk</link>
                <description>اولین بار بود که می‌رفتم توی یه ساختمان اداری به اون بزرگی. هر کسی سعی داشت خودشو مشغول نشون بده و من اصلا نمی‌فهمیدم چه خبره. بابام منو برد توی یه دفتر تقریبا ۴۰ متری که برای یه نفر بود. رفتیم پیش اون آقاهه و بابام شروع کرد به صحبت کردن که اگه بشه پیش‌دبستانی نرم و مستقیم برم کلاس اول. بابام گفته بود که من بلدم بخونم و اون آقا هم می‌خواست مطمئن شه که بلدم. شروع کرد به گشتن ولی چیزی پیدا نمی‌کرد. یه نامه روی میزش بود که یادم نیست واسه چی بود. برداشتم، پرسیدم که می‌شه اینو بخونم و شروع کردم به خوندن. نامه‌ش تا جایی‌که یادمه زیاد سخت نبود ولی خیلی به وجد اومد و دست و جیغ و هورا ولی پیش‌دبستانی رو باید بری. خیلی هم فرق نداشت. یه سال بود همه‌ش. رفتم پیش‌دبستانی.داشتم تو راهرو راه می‌رفتم. ساختمون قدیمی بود. نور زیادی نداشت و همه‌چیز ترسناک به نظر  میومد. تجربه‌ی مشابهی رو سال قبلش داشتم که میشه گفت تا همون موقع بخاطرش سرکوفت می‌شنیدم. اشک تو چشم‌هام حلقه زده بود و کافی بود بخوام کوچیک‌ترین حرفی بزنم که تا دو ساعت بعدش فقط صدای شیونم رو بشنوم. نمی‌خواستم بازم مثل پارسال بشه، وقتی راهرو تموم شد دست بابام رو ول کردم و خودم ادامه دادم. دوست داشتم گریه کنم ولی نباید این‌کارو می‌کردم. من دیگه بزرگ شده بودم، می‌رفتم پیش‌دبستانی! به هر زحمتی که بود اون چند متر باقی‌مونده رو خودم تموم کردم و به کلاس رسیدم. بیشتر شبیه غذاخوری بود تا کلاس(البته اون موقع با مفهوم غذاخوری آشنا نبودم و زیاد به این موضوع فکر نکردم. بغضم بیش‌تر شده بود، یه‌دفعه به خودم اومدم و دیدم حتی خداحافظی هم نکردم. به آخر کلاس رسیدم. یه صندلی رو درآوردم و روش نشستم. روی صندلی روبه‌روم یه پسر نشسته بود. اسمش علی بود، با چشم‌های آبی و صورت قشنگ. مثل من نبود؛ بغض نداشت، خیلی راحت حرف میزد. بهم گفت بیا بازی کنیم. نگاش کردم، نمی‌تونستم حرف بزنم. یادم نیست چه بازی‌ای ولی یادمه دستاشو به نشونه‌ی تانک مشت مشت کرد و روی میز گذاشت. به من هم گفت همین کارو بکن. دستامو روی میز گذاشتم ولی بازی نمی‌کردم، نمی‌خواستم بازی کنم، می‌خواستم گریه کنم. موضوع این نبود که از دور بودن والدینم می‌ترسیدم، قبل‌تر، پیش اومده بود که از ۹ صبح تا ۶ غروب تنها باشم ولی این‌جا فرق داشت. همه رو به چشم هیولا می‌دیدم. معلم‌ها اومدن سر کلاس.از این‌ها گذشتم و می‌تونستم بیام و برم. روز تولدم شده بود. به مامان و بابام گفتم که تولدم رو همون‌جا بگیرن. خیلیا این کارو کرده بودن، یه جورایی مد بود. دوستای زیادی نداشتم، درواقع دوستی نداشتم. برای تولد، همون معلما(آزاده‌جون و فاطمه‌جون) یه لیست بلندبالا دادن، کلاه تولدم سردیس(!؟) یه خروس بود که از فوم درست شده بود. تولد رو گرفتیم(یا بهتر بگم، گرفتن!) تقریبا همه نادیده گرفته بودن و اینا، معلما هم به جای این که از وسایل توی اون لیست یه استفاده‌ای بکنن، سعی می‌کردن احتکارشون کنن و خب این کار هم کردن. من داشتم چی کار می‌کردم!؟ من بغض کرده بودم(لعنت به این بغض) و پشت کیک نشسته بودم. خلاصه که از اون کارم پشیمون شدم.دیگه اون‌قدرا مثل قبل نبود. مدیر خوبی داشتیم و هر روز با بچه‌ها حرف میزد. بلد بودم بخونم و بنویسم و این رو تا ته می‌کردم توی چشم بقیه. معلممون از آزاده‌جون به خانم حاجی‌باشی تغییر پیدا کرده بود. من تو ‌ر گفتن مشکل داشتم ولی با این حال که نمی‌تونستم جدول الفبا(یا هر چیزی که اسمش بود) رو درست بخونم، بچه‌ی خودشیرین کلاس بودم و... . طبیعتا دوستی هم نداشتم و فلان و بهمان.به همین منوال وضع می‌گذشت. کلاس سوم بودم فکر کنم که مدیر مدرسه عوض شد. از این نیمه سیاهی‌لشکرها تو فیلما بود، مثلا ۳ دقیقه تو فیلم. به هر حال من یه دوست پیدا کردم (منظورم مدیرمون نیست.) خیلی اتفاق خوبی بود. من هنوز همون‌قدر یا حتی بیش‌تر خودشیرین بودم و تو کاری که مقصر بودم هم مقصر شناخته نمی‌شدم و به عنوان شاهد دیده می‌شدم. کلاس چهارم یه دوست دیگه هم پیدا کردم و وضع خیلی خوب بود.کلاس پنجم با هیچ‌کدوم از اون دو تا دوستی که پیدا کرده بودم، هم‌کلاسی نبودم و به صفر رسید دوستیم تقریبا. اون یه مقدار دوستی‌ای که باقی مونده بود هم با معلمم بود و لاغیر. یکی از مهم‌ترین عوامل دوستی به نظرم ورزشه، تقریبا هیچ راه دیگه‌ای برای دوست شدن با یه آدم دیگه تو دوره دبستان جز ورزش و بازی نیست و خب من هم چیزی بدتر از افتضاح تو این زمینه‌ها ظاهر میشم.اگه خیلی بد نبود منتظر قسمت بعد هم باشید،‌ احتمالا می‌نویسمش.</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Wed, 14 Mar 2018 21:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضجه‌های مادرت</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/zajje-shcudbqjaitw</link>
                <description>مردی با روپوش سفید وارد اتاق می‌شود؛ می‌شناسی‌اش.پدرت بلند می‌شود و یک پاکت به دکتر تحویل می‌دهد. مادرت هراسان است؛ پدرت هم، ولی پدرت خودش را مسلط نشان می‌دهد؛ مرد است به هر حال. چهره‌ی تو اما، خود خدا هم نمی‌تواند بگوید چه حالی دارد، خودت هم نمی‌دانی. مرددی. نمی‌دانی به چه باید فکر کنی، نگاهت را به پاکت دوخته‌ای.دکتر روی صندلی‌اش می‌نشیند و پاکت را باز می‌کند. حالا هر سه‌تان به چشمانش چشم دوخته‌اید. سعی می‌کنید از روی نگاهش چیزی بفهمید. نه، به این سادگی‌ها نیست. بالاخره دهان باز می‌کند. حرف‌هایش چنگی به دل نمی‌زنند. یاوه می‌بافد. مادرت طاقت نمی‌آورد. می‌گوید: «آخرش چه؟ درمان می‌شود؟» اتاق در سکوت هولناکی خفه می‌شود. صدای چند نفر از بیرون اتاق می‌آید. صدایی از حنجره‌ی دکتر بیرون نمی‌آید. عینکش را از روی چشمانش برمی‌دارد. نتیجه را می‌دانی. گوش‌هایت را برای شنیدن ضجه‌ی مادرت آماده می‌کنی. چیز دیگری برایت مهم نیست. فقط می‌خواهی رفتار منطقی‌ای از خودت نشان بدهی. خودت هم نمی‌دانی چرا. حنجره‌ی خاموش بالاخره روشن می‌شود و می‌گوید: «می‌توانیم روند بیماری را کند کنیم اما...» انگار دکتر هم منتظر ضجه‌های مادرت است. صدایی نمی‌آید. باز هم همان سکوت. ولی  حالا همه چیز عوض شده. حالا تو هم شده‌ای از آن آدم‌هایی که تک‌تک لحظات زندگی‌شان را برای هدف والایی مصرف می‌کنند. این سکوت یک فرق دیگر هم می‌کند. انتظار قبلی را داشتی، اما این یکی را... چشمان دکتر دنبال یک راه فرار می‌گردند. فرار از چشمان مادرت، فرار از صورت زرد پدرت. فرار از سرنوشت تو. تا الان به چند نفر این حرف را زده؟ حرفی که از تنها «دوستت دارم»ی که تا الان گفتی هم مهم‌تر است. تو مادرت را نمی‌بینی؛ پدرت را هم. فقط دکتر، که آن را هم چشمانت نمی‌خواهند ببینند.پدرت از جایش بلند می‌شود و تشکر خشک و خالی‌ای از دکتر می‌کند. خطاب به تو و مادرت می‌گوید برویم. بلند می‌شوی. وقتی برگردی چهره‌ی مادرت را می‌بینی. چیزی که نمی‌دانی الان چگونه باید با آن کنار بیایی. بالاخره برمی‌گردی. چشمان مادرت فرق کرده‌اند. دیگر آن چشمان هراسان نیستند؛ چهره‌اش اما این‌طور نیست. متوجه جنگی که مادرت در برابر خودش آن را شروع کرده هستی. از اتاق بیرون می‌روی.تا خانه هیچ‌کس حرف نمی‌زند. پدرت حتی برنگشت کسی را که در میانه راه بخاطر رانندگی‌ پدرت دشنام می‌داد را ببیند. شاید حتی نفهمید که چنین کسی وجود دارد. تمام طول راه را در برابر گذشته‌ات قرار گرفتی. در برابر «دوستت دارم»ی که گفتی، ذوق و شوقی که به پدرت گفتی چرخ‌های کمکی دوچرخه را بردارد، ترسی که بعد از سوار شدن داشتی، مادرت که چطور بعد از سه شبانه‌روز نخوابیدن به‌خاطر تب‌ولرزت کارش به بیمارستان کشید. خاطره‌هایی را به ذهن آوردی که شاید اصلا وجود نداشتند.با خودت فکر می‌کنی که کاش می‌دانستم به چه فکر می‌کنند. پدر و مادرت را می‌گویم. همچنان هم بر قرار ناگفته‌ای که در مطب دکتر گذاشته شد پایبند مانده‌اند و کلمه‌ای بر لب نمی‌آورند. دلت چندان رضا نیست، می‌دانی که اگر بمانی پدر و مادرت آرام‌تر می‌شوند، اما به اتاقت می‌روی.روی میزت عکس جوانی هم‌سن‌وسال خودت می‌بینی. چه آینده‌ها که برای خودتان نساخته بودید. آینده‌ای که دیگر چیزی از آن باقی نمانده. لحظه‌ای به این فکر می‌کنی که چه‌قدر به تو فکر می‌کند، چه‌قدر فکر خواهد کرد. از این فکر منصرف می‌شوی. پنجره‌ی اتاق را باز می‌کنی. بلند، تنها کلمه‌ای که به ذهنت می‌رسد. صدای پارس یک سگ و خنده‌ی چند کودک وارد اتاق می‌شود. اتاق زنده می‌شود، اما تو... در اتاقت باز می‌شود. پدرت در چارچوب در ایستاده و به تو نگاه می‌کند. انگار حرفی دارد. چند بار خودش را آماده می‌کند تا چیزی بگوید. ولی قراری که در مطب دکتر گذاشته شد جلویش را می‌گیرد. آرام به سمتش حرکت می‌کنی. خودت را در آغوشش رها می‌کنی. پدرت گریه می‌کند. اولین بار است که گریه کردنش را می‌بینی. نه، چند سال پیش هم بخاطر سنگ کلیه‌اش اشک می‌ریخت. برایت فرقی نمی‌کند. شانه‌های پدرت خیس می‌شوند. صدای هق‌هق‌ات بلند می‌شود.صدای زنگ تلفن را می‌شنوی. تلفنت را جواب می‌دهی. هیچ‌کس سلام نمی‌کند. جوان پشت تلفن با همان هراسی که چند ساعت پیش در چشمان مادرت بود می‌پرسد: «دکتر چه گفت؟» هیچ‌کس جواب نمی‌دهد. «خوب می‌شی دیگه. نه؟»چند ثانیه سکوت.«اذیتم نکن، جدی حالم داره بد می‌شه.»باز هم اشک از چشمانت سرازیر می‌شود.«مگه با تو نیستم؟ چرا جوابم رو نمی‌دی؟»دیگر نمی‌خواهی بشنوی. تلفن را قطع می‌کنی و روی تختت دراز می‌کشی.زنگ خانه به صدا در می‌آید. دوباره همان صدا. به پذیرایی می‌روی تا این صدا را خفه کنی. جوانی از در وارد می‌شود. انگار کسی به او گفته که چه قراری در مطب گذاشته‌اید. به اتاقت می‌روی. چند ثانیه بعد او هم آرام آرام به سمت اتاقت می‌آید. روی صندلی نشسته‌ای و گریه می‌کنی. آن‌قدر از چارچوب در داخل نمی‌آید و از همان‌جا نگاهت می‌کند. سرت را از روی دست‌هایت برمی‌داری. مثل این که میان گریه خوابت برده. جوان هنوز همان‌جا ایستاده. لحظه‌ای نگاهش می‌کنی. به چه فکر می‌کند؟ توجه چندانی به او نمی‌کنی و از اتاق خارج می‌شوی. مادر و پدرت تلویزیون نگاه می‌کنند. شاید به دنبال ذره‌ای امید در آن تلویزیون خاموش می‌گردند. چه‌قدر خوشحال بودی وقتی آن تلویزیون را خریده بودند. لیوان آبت را پر می‌کنی. همان‌جا روی میز می‌گذاری و به اتاق برمی‌گردی. روی صندلی‌ات می‌نشینی. جوان هنوز همان‌جا مات و مبهوت ایستاده. بلند می‌شوی. در آغوشش می‌گیری و گریه می‌کنی. خالی نمی‌شوی. اگر باقیمانده‌ی عمرت را هم به گریه بگذرانی خالی نمی‌شوی.از خواب می‌پری. صدای پارس همان سگ است. پنجره را باز می‌کنی، بلند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی با باقیمانده‌ی عمرت چه کار کنی، کوتاه. در تضاد بین این دو می‌مانی. صندلی‌ات را کنار پنجره می‌آوری، می‌نشینی و آسمان را نگاه می‌کنی. ماهی نیست، ستاره‌ای هم نیست. چرا، یکی از آن کم‌رنگ‌ها چشمک می‌زند. شاید دارد دعوتت می‌کند.روی صندلی می‌ایستی، بلند. سرت گیج می‌رود. در اتاق باز می‌شود، مادرت. به هم نگاه می‌کنید. انگار اتفاقات اخیر زیادی برایش بزرگ بوده، دیگر مثل قبل با هر چیز کوچکی گریه نمی‌کند. ضجه نمی‌زند. به هم نگاه می‌کنید. نگاهت را بر می‌گردانی، بلند. باز هم مادرت را نگاه می‌کنی. آخرش که چه؟ مگر خودکشی نکنی چند وقت دیگر قرار است در مراسم خاکسپاری‌ات ضجه بزند.  تصمیمت را می‌گیری.هوا خنک‌تر از چیزی است که تصور می‌کردی. صدای پارس سگ را می‌شنوی. سه طبقه؟ نه پنج طبقه گذشته است. باقی عمرت را به چه فروختی؟ وقتی به زمین برسی، دیگر کسی نمی‌تواند صورتت را تشخیص بدهد. این‌طوری کسی صورت زشت بعد درمانت را نخواهد دید. کسی بدعنقی‌های تو بعد از درمان را نخواهد دید. صدای ضجه‌ی مادرت را می‌شنوی. حیاط زیر پنجره‌ات در اختیار سرایداری بود. احتمالا دیگر هیچ‌وقت از آن‌جا استفاده نخواهند کرد.پدرت با صدای ضجه‌های مادرت از خواب بیدار شده. حالا چراغ‌ اتاقت روشن است. بقیه درباره‌ی تو چه فکری خوهند کرد؟ که ضعیف بودی؟ ضعیف بودی که نخواستی از باقیمانده‌ی عمرت استفاده کنی؟ خودت چه؟ خودت چه فکر می‌کنی؟-----------------------------------------------------------------------نوشتن دوم شخص رو اولین و آخرین بار توی کتاب Edouard Leve دیدم. کتاب Suicide. پاراگراف‌های آخر متن شاید فقط کپی ناشیانه‌ای از این کتاب باشند. اصل کتاب رو می‌تونید از این طریق دانلود کنید. صاحب اثر فکر می‌کنم قبل از این‌ که کتاب چاپ شده‌ش رو ببینه به علت خودکشی از دنیا می‌ره.امیدوارم که متن براتون جالب بوده باشه و سعی کنید حتی اگه نظری بعد از خوندن نداشتید فکر کنید و بهم نظر بدید. راجع‌به سبک نگارش، غلط‌های املایی و نگارشی، مفهوم و هر چیز دیگه‌ای که به ذهنتون می‌رسه.ممنونم ازتون که متن رو خوندید. آرمان بابایی، بامداد ۲۵م دی‌ماه ۱۳۹۶</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2018 02:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح - تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-vjaai4vl5pxu</link>
                <description>{از اونجایی که هدف این متن برای خودم هم مشخص نیست، خوندنش به هیچ عنوان توصیه نمیشه ولی با این حال اجازه میدم آخرش دست به ناسزا بشید.}{این متن توسط یک نوجوان دبیرستانی نگاشته شده و از ارزش‌های یک متن ساقط است.}سلام.می‌خواستم راجع به یکی از [نمی‌دونم، شاید] ترس‌های خودم حرف بزنم. ترس از دست دادن یه رابطه. قضیه چیه؟! قضیه اینه که برای خودم حرف زدن راجع به مشکلاتم، موفقیت‌هام، یا خیلی چیزای دیگه با کسایی بهم نزدیکن سخته. فقط وقتی این کار رو می‌کنم که مجبور باشم. وقتی طرف مقابل منو مجبور به انجام این کار کنه. چرا؟! چون می‌ترسم. می‌ترسم از این که رابطه‌م با اون آدم کمرنگ‌تر بشه. می‌ترسم از چشم اون آدم بیفتم. شاید آخر متن راجع به درستی/... این بند یه چیزهایی گفتم ولی الان می‌خوام راجع به یه چیز دیگه صحبت کنم.یه سایتایی هستن مثل ۷کاپز که یکی از دلایل درست کردنشون حرف زدن با کسیه که قرار نیست هیچ‌وقت کامل بشناسیش و قرار نیست راجع بهت فکری بکنه. برای من این خیلی ارزشمنده. به اندازه‌ی حرف‌هایی که به هیچ‌کس نزدم.عید امسال بود فکر می‌کنم، یه مقدار خیلی زیادی ناراحت و... بودم. شروع کردم به نوشتن تو صفحات آخر دفترچه‌ای که به عنوان چک‌نویس همراهم بود. نوشتم. خیلی نوشتم. راجع به هر چیزی که فکر کنید نوشتم. از حرف‌هایی که در لحظه می‌خواستم بزنم و خوردمشون تا حرف‌هایی که از خیلی وقت پیش رو دلم بودن. تا چند روز وضع به همین منوال ادامه داشت. من هر جایی که می‌رسیدم شروع می‌کردم به نوشتن و خالی می‌شدم. افکاری که می‌تونستن اشکم رو در بیارن، رام من شده بودن و خیلی آروم روی کاغذ می‌نشستن. ولی این وضع خیلی ادامه نداشت. بعد از چند روز، نوشتن شده بود وبال گردنم و احساس می‌کردم من رو ضعیف جلوه میده. نیاز به کسی داشتم که برای چیزایی که می‌نوشتم جواب بده، ولی کسی نبود. کسی نمی‌دونست که چی می‌نویسم. بودن کسایی که بخوان بدونن چی می‌نویسم. که بخوان کمک کنن. ولی نمی‌تونستم بهشون اعتماد کنم. هنوز هم نمی‌تونم.بعد از این‌ که چند تا از راه‌های مشابه رو امتحان کردید، احتمالا به این نتیجه می‌رسید که خیر، راهش این نیست و سعی می‌کنید خودتون رو مجاب کنید که با دوستان و نزدیکانتون صحبت کنید. منطقی به نظر می‌رسه. شما دارید خودتون رو از نزدیک‌ترین افراد مخفی می‌کنید، این کار باعث میشه اون‌قدری که باید و شاید در کنار اون افراد حس راحتی نکنید و یا لذتی که از بودن با اون افراد می‌برید محدود به اوایل رابطه‌تون باشه (آدما براتون یه بار مصرف میشن). همون‌طور که خیلی کم‌رنگ اشاره کردم، شما خودتون هم از این اتفاق راضی نیستید و سعی می‌کنید باهاش مقابله کنید.عزم‌تون رو جزم می‌کنید و یه مقدار راجع به خودتون می‌نویسید، بعد متن رو آمده فرستادن به یه شخصی می‌کنید. چشم‌هاتون رو می‌بندید و «اینتر» رو فشار میدید و بعد در حالی که قلبتون تندتند میزنه، پیام‌رسان رو می‌بندید و سعی می‌کنید ذهن‌تون رو منحرف کنید. چند ساعت می‌گذره. دوباره پیام‌رسان رو باز می‌کنید. طرف مقابلتون براتون یه پیام فرستاده. &quot;چرا اینارو واسه من می‌فرستی؟&quot; لبخند از روی چهره‌تون محو میشه و سعی می‌کنید به ناشیانه‌ترین روش ممکن این مشکل رو از سر خودتون باز کنید &quot;ای بابا، ببخشید اشتباه فرستادم...&quot; انگار اون هم منظورتون رو می‌فهمه. از اولش هم فهمیده بود &quot;واسه کی می‌خواستی بفرستی کلک!؟&quot; یه کم همین‌جوری صحبت رو ادامه می‌دید و خداروشکر! تموم شد...کل روزتون از بین رفته. همه‌ش به این فکر می‌کنید که چرا این‌جوری شد و چرا این حرفو زدید و دوباره برمی‌گردید به روند قبلی‌تون و نوشتن و حرف زدن با کسایی که تو زندگی‌تون تاثیری ندارن و...{فکر کنم این‌جا جای مناسبی باشه که برگردم به اول متن، به ترسی که ازش گفتم.}دروغ نگفتم، اتفاق ترسناکیه واقعا. شاید اگه اون پیام رو به شخص بهتری فرستاده بودم این‌جوری نمیشد، ولی چه تاثیری داره!؟ ترسش که از بین نمیره! چی کار میشه کرد؟! انگار یا باید خودت رو تیکه‌تیکه کنی و له شی تا آخرش یه نفر پیدا کنی که بیش‌تر لهت نکنه یا این که همین سبک نوشتن و... رو ادامه بدی. کدومش درسته؟! ریسکه صرفا و بستگی به ریسک‌پذیریتون داره. طبیعتا حالت ایده‌آل اینه که بتونی کلی آدم مناسب پیدا کنی، ولی خب، ریسکه دیگه...آره دیگه، فکر نکنم چیز دیگه‌ای مونده باشه که بخوام بگم. امیدوارم همه موفق باشیم و خواسته‌هامون برآورده شه.Mail: 292.arma@gmail.com</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2017 13:13:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>when should i commit suicide</title>
                <link>https://virgool.io/@292arma/when-should-i-commit-suicide-erzmkjk83jus</link>
                <description>سلام. یه چند وقتی بود ذهنم درگیر این بود که آدما یا کلا هر موجودی کی باید خودشو بکشه یا حداقل معمولا کی این کارو می‌کنه.احتمالا تا آخر این نوشته یه چند تا مثال از موجودات مختلف  می‌زنم و به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسم. صرفن این چیزا رو می‌نویسم که یه کم ذهن  مرتب‌تری داشته باشم تو این قضیه. البته دقت کنید که این نوشته ساخته یه  دانش‌آموز دبیرستانیه که طبیعتن ذهن بالغی نداره و فلان و فلان. ارزش  چندانی برای این که وقت بذارید و بخونیدش فکر نمی‌کنم داشته باشه. اینم بگم  که منظورم از خودکشی صرفن حذف فیزیکی نیست و موارد معنوی‌تری هم شامل  منظورم میشه. (مثلن انزواطلبی‌های شدید و…)اولین چیزی که راجع به این موضوع به ذهنم رسید گیاها بودن. یه  سری گیاها هستن که موقع جابجا کردنشون اگه حواستون نباشه به اصطلاح قهر  می‌کنن و یا کلن از بین میرن یا برای یه مدتی رشد و ایناشون متوقف می‌شه.  لزومن اسمش خودکشی نیست ولی شباهت زیادی داره به نظرم. انگار داره نسبت به  کاری که مخالفشه اعتراض می‌کنه، و چون ابزاری نداره مجبوره از خودش برای  این کار استفاده کنه. به هر حال حس می‌کنم نزدیکه.مورد بعدی طوطی‌ها بودن. شنیدم که وقتی به طوطی‌ها بی‌محلی  می‌کنین یا هرچی ناراحت می‌شن و کم‌تر(یا اصلا) حرف نمی‌زنن و شروع می‌کنن  پرهای خودشون رو می‌کنن. این‌جا موضوع اینه که اون طوطی بدون توجه نمی‌تونه  زندگی کنه و وقتی این توجه رو جایی پیدا نمی‌کنه زندگیش هم مختل می‌شه و  از سمت دیگه چیزی رو پیدا نمی‌کنه که جایگزین اون توجه کنه؛ در نتیجه سعی  می‌کنه خودش رو به سمت نابودی بکشونه [تا کمتر راجع به توجه گم شده‌ش فکر  کنه.].{اگه تا این‌جای متن رو خوندید، جا داره که بابت غلط‌ها و  لغزش‌های املایی و نگارشی عذرخواهی کنم و این نوید رو بهتون میدم که زیاد  تو نوشتن متن‌های طولانی وارد نیستم و احتمالا دیگه چیزی نمونده تا تموم  شه. وقتی تموم کردین اگر حرفی چیزی راجع بهش داشتید، لطفا باهام به اشتراک  بذارید.}همین مورد طوطی‌ها رو که بهش اشاره کردم فکر می‌کنم راجع به  سگ‌ها هم شنیده بودم که وقتی احساس کم‌توجهی می‌کنن انزواطلب میشن و دیگه  اون شور و نشاط قبلی رو ندارن.این‌جا باز هم مشکل عدم توانایی در مثابله با  کمبود توجه هستش.مورد بعدی نهنگ‌ها هستن. راجع به این مورد هیچ اطلاع علمی و  دقیقی(حتی در حد این که حرفی شنیده باشم) ندارم، ولی خب شاید بد نباشه که  این موضوع رو هم بیان کنم. چند سال پیش بود که یه یه خبر با عنوان “خودکشی  دسته‌جمعی نهنگ‌ها” وارد اخبار شد. چرا خودکشی کردن؟ اصلن واقعا خودکشی  کردن یا صرفن یه تصادف یا… بوده؟ حقیقت اینه که جواب این سوال‌ها رو ندارم،  ولی شاید مشکل از جایی غیر غریزه باشه(موردهای قبلی که اشاره کردم بهشون  هم احتمالن از روی غریزه بودن ولی خیلی دوست ندارم از این لفظ برای چنین  چیزهایی استفاده کنم)یه مورد دیگه هم که شاید خیلی جاش این‌جا نباشه، پرنده‌هایی  هستن که یه بار جفت‌گیری می‌کنن و بعد از مرگ جفتشون تنها میشن. اسم این  حرکتشون وفاداریه احتمالن و دلیل دیگه‌ای نداره ولی هر چیزی که هست، باعث  شده که یه موجود خودش رو از بخش مهمی از زندگیش بندازه و یکی از غرایز قویش  رو از بین ببره. این‌جا چیزی که باعث شده این اتفاق بیفته شاید کمبود  توجه‌ای باشه که از یه موجود خاص دریافت می‌کرد و وقتی که اون توجه دیگه  وجود نداره، می‌خوام من هم وجود نداشته باشم!تا الان ۶۰ درصد چیزهایی که اشاره کردم ناشی از کمبود توجه  بوده. الان می‌خوام یه مقدار هم راجع به انسان حرف بزنم و یه سری فرضیه  مطرح کنم راجع به این‌ که چی میشه یه انسان به سطحی می‌رسه که خودش رو از  جامعه و زندگیش جدا می‌کنه و این که چه‌طور این کار رو انجام میده.اول یه تجربه از چند ماه پیش خودم بیان می‌کنم. شاید یه شوخی  مزخرف باشه شاید هم یه داستان واقعی، به هر حال به نظرم خوبه که این‌جا  به‌ش اشاره کنم.با یه نفر داشتم صحبت می‌کردم و می‌گفت که قرص خورده و البته  قبلا هم سابقه اقدام به خودکشی داشته. تغییر جنسیت داده بود و می‌گفت هنوز  شبیه دخترهاست و… . می‌گفت مادرش الکلیه و پدرش از دست مادرش دق کرد و مرد.  می‌گفت پدرش تنها حامیش در مقابل مادرش بوده و الان کاملا تنهاست. می‌گفت  دوستی نداره و کسی رو نداره که حرفاش رو باهاش بزنه.{نتونستم کمک خاصی به این شخص بکنم ولی همون موقع قانع کردمش که با اورژانس تماس بگیره و آمبولانس رسید و بعد هم بهم پیام داد.}چرا این آدم اقدام به خودکشی کرده بود؟ یکی از دلایل مهمی که  من به ذهن من می‌رسه نبود کسیه که بتونه بهش تکیه کنه. نمی‌دونم، کسی که  بتونه باهاش راحت باشه؛ کسی که بتونه بهش اعتماد کنه؛ کسی که پشتشو خالی  نذاره. به نظر من که تا حد زیادی با همون طوطی و سگ مشابه هستش.یه نتیجه‌گیری‌ای که به نظرم خیلی بیراه نیستش، اینه که یکی از  دلایل مهم این اتفاق، کمبود توجه هستش(از کرامات شیخ ما اینست، شیره را  خورد و گفت شیرین است) ولی این مشکلیه که خیلی‌ها رو دیدم که باهاش دست و  پنجه نرم می‌کنن و تسلیم نشدن. آدما کجا با هم فرق می‌کنن؟! کدومشون مسیر  درست رو انتخاب می‌کنن؟!یه معلم دینی داشتیم، راجع به جهنم و بهشت این‌طوری تعریف  می‌کرد که آدما می‌رن جهنم که حالشون دوباره خوب بشه. که بتونن از بهشت  نهایت لذت رو ببرن. که حالشون خوب بشه… یعنی وقتی من خودکشی می‌کنم،‌ درسته  که یه گناه کبیره مرتکب شدم و به‌خاطرش مجازات می‌شم؛ ولی اون مجازات  نامتناهی نیست و می‌دونم که تموم می‌شه. از طرفی می‌دونم که حالم رو به  بهبوده و بدتر نمی‌شم. خب بهتر نیست که از دنیایی که توش حالم خودم رو بدتر  کردم، با یه کار بد، بزنم و حالم شروع به خوب شدن کنه؟! نظری راجع به جواب  این سوال ندارم ولی فکر می‌کنم که باید راجع بهش بحث کنم با همون معلم  دینی یا هر کس دیگه‌ای.{از این‌جا به بعد احتمالا متن کم‌کم رو به زوال میره و جذابیتش حتی از قبل هم کم‌تر میشه}کتاب سیزده دلیل برای اینکه (۱۳ reasons why) از جی اشر رو  خوندم، یکی از مشکلاتی که هانا بیکر، شخصیت اصلی داستان، یه‌خاطرش خودکشی  کرد، این بود که کسی کمکش نکرد. یکی دیگه از مشکلات باری بود که از سمت  شایعات و حرف بقیه روش وارد می‌شد و یه دلیل دیگه شکست‌هایی که از اعتماد  به بقیه خورده بود. الان دلیل دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه که بخوام اضافه کنم.  ولی این‌جا یه دلیل کلی دیگه اضافه میشه. حرف مردم! تاثیرگذاره!؟ برای من،  خیلی!از این بحث‌ها که بگذریم بر می‌گردیم به موضوعی که قبلا بهش  اشاره کردم. این که این دلایل کی آدم رو وادار به بریدن می‌کنن. آدمایی  هستن که با وجود این حرف‌ها به زندگیشون ادامه می‌دن و آدم‌هایی هم هستن که  با کم‌تر از این‌ها از زندگی دست می‌کشن. سوالی که خیلی جوابش برام مهمه  همینه. کی وقتشه!؟ شاید آدما فقط منتظرن که جرئتش رو پیدا کنن. شاید هم  قوی‌ترن و می‌تونن جلوش مقاومت کنن. به‌هر‌حال به نظرم خیلی پرسش حیاتی‌ای  میاد. اگه جوابی براش داشتید خیلی دوست دارم که بشنومش. این رو هم بگم که  چیزهایی که گفتم اکثرن مطابق با ذهن یه نوجوان دبیرستانین و زیاد امیدوار  نیستم که خیلی باهاشون ارتباط برقرار کنین.ممنون از این‌که این‌قدر صبر داشتید که تا آخرش بخونید، خوشحال  میشم که نظرتون راجع به متن رو(حتی غلط املایی یا هرچی) بهم اطلاع بدید.mail : 292.arma@gmail.com</description>
                <category>آرما</category>
                <author>آرما</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2017 16:33:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>