<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجموعه نوشته‌های ع.ب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@2_kht_ketab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1680208/avatar/miyvdo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجموعه نوشته‌های ع.ب</title>
            <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرار!؟ برای من نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%87-w2i4kptxyipe</link>
                <description>سلام! چند وقتی بود سری به ما نزده بودی!سرم شلوغ بود. درگیر کار و مسائلی بودم که زندگی پیش پا می‌گذارد و نمی‌توانی از آن‌ها فرار کنی.حال چه شده که به سراغ ما آمده‌ای؟! تو که به تمام توان از ما در گریز بودی!پیش می‌آید. نشسته‌ای قهوه‌ات را می‌نوشی و به خودت که می‌آیی می‌بینی نشسته‌ای یاد از آن‌هایی کرده‌ای که مدت‌های زیادی را صرف تلاش برای فراموشی‌شان کرده‌ای.تو که خوب می‌دانستی فرار بهانه‌ای بیش نیست. فرار که راه نیست و می‌دانستی که در نهایت بازخواهی گشت.سرزنش را رها کن. حال من اینجا هستم. لخت و برهنه پیش چشمان تویی که همه چیز را می‌دانی. تویی که از خود به خود نزدیک‌تری. حال از من چه می‌خواهی؟ من اینجا هستم. پیش چشمان تو! لخت و عریان و بری از آنچه که می‌دانم و نمی‌دانم!احمق! ای احمق! مستی و نمی‌فهمی! مستی و در گوشت خوانده‌اند که مستی است و راستی! ای غافل بدبخت! دنیا را برده‌اند و تو در فکر اینی که من چه می‌گویم؟ نه اینکه گوش می‌دهی؟ نه اینکه نمی‌ترسی؟ بازیچه‌ای ابله! بازیچه! و این تعقل و این نقاب فلسفی تو برایت نمی‌کند جز آنچه نقاب می‌کند از برای گناهکاری که نمی‌خواهد دیگران بدانند و دیگرانی که می‌دانند و از برای سبک کردن گناه خویش است که کلام نمی‌کنند و تویی که سرمستی از اینکه دیگران نمی‌دانند. ای بدبخت!تو چه می‌فهمی! تو چه می‌دانی! تو هیچ نیستی جز آنچه دیگران فکر می‌کنند که می‌دانند و تو نیز بیش از آن نمی‌دانی!آفرین! آفرین بر تو و نقاب جدید تو! خوب است و خوب می‌دانی که با این چینش‌ها و کلمه چینی‌ها چیزی جز گول زدن خودت برای خودت نخواهی داشت. ای معتاد به این افیون! ببند در دفترت را! ببند و رها کن این کلمات پوچ را! غصه می‌خوری؟ نه؟ ای وای اگر خواننده‌ات فکر کند از میان تهی است و ای وای اگر تو خلا این میان تهی‌ها را پر نکنی! الا! غصه بخور! غصه که آنان که می‌خوانند نمی‌دانند و آنان که می‌دانند نمی‌خوانند. از ما گریزی نیست! خود این می‌دانی و در آغوش نمی‌کشی ما را! تا کی در پشت این نقاب پنهان خواهی ماند؟ تا کی؟ به آن فکر کن! زمان زیادی است که از دست رفته‌ای! سالی است چند که تو دیگر تو نیستی و به دنبال منی می‌گردی که دیگر من نیست! آخرین قطرات من را صرف دیگری کردی و حال در تلاشی تا منی بسازی از منی دیگر! موفق باشی! این را می‌گویم و می‌دانی که چه نیش خندت می‌کنم! این را می‌نویسی و می‌دانی که چه از ته دل به تو می‌خندم! این را می‌نویسی و می‌دانی که دیری نخواهد پایید که این برج و بارو فرو خواهد ریخت و همگان در خواهند یافت که این پادشاه، این یگانه فرمانروای کل بودن هیچ نیست به جز سلسه کلماتی که به باور تو بارور شده و دیگران به هزینه گزاف زمان خریده و باور کرده‌اند. ریشخند و تحقیر! ریشخند و تحقیر! حال تسلی بده خود را. تسلی بده آنکه می‌نویسند و باور می‌کند این معرکه بازار سبک و بی‌حاصل را! آخ که چه احمقی هستی! بسپار! به دیگری بسپار تعبیر را و خودت را راحت کن! به خودت بگو آنکه می‌خواند به چیزی پی خواهد برد و خواهد فهمید! و تو در نهایت از این تبعید و شکنجه رها خواهی شد! ریشخند و تحقیر! ریشخند و تحقیر! ای بی‌حاصل بی مایه! بسپار و فرار کن! تو خود می‌دانی! نفرین تو این است!هر کس در زندگی نفرینی دارد و نفرین تو این است که خود می‌دانی! سعی کن! تلاش کن! تمام تلاش و همت خود را به کار بگیر و خواهیم دید در نهایت چه کسی در وهم فرو خواهد رفت! در فراموشی! با این امید واهی که فرار خواهد کرد!از من فراری نیست! از من نجاتی نیست! حال بنویس و در این توهم زندگی کن که تو آنچه هستی که می‌خواهی! ای بدبخت بیچاره! در تمام زندگی‌ات به جز وهم و ناله هیچ نخواهی کرد و به جز دست و پا زدن‌های بی‌حاصل هیچ چیز مرهمت نخواهد شد! افیون این لحظات را با تمام وجود نفس بکش و خودت را خام کن! خواهم دید! من، این فراموش شده‌ترین حس این عالم، این نافهمیده شده‌ترین فمیده! روزی به سراغت خواهم آمد و آنگاه، انگاه که دیرتر از هر موعد و قراری است، به سراغت خواهم آمد و تو هیچ نداری از برای گفتن به جز ناله و فغانی که از ماورای وجودت سر بر خواهد آورد و تو هیچ نخواهی بود به جز مشتی خاک و این منم که خواهم بود! تا ماورا! تا انتها! تا آنجا که خواهم بود و تو نیستی!</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 12:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما رویا می‌فروختیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-j89l26xvmuk3</link>
                <description>ما رویا می‌فروختیم. دنیایی شیرین در میانۀ این حلبی‌آباد. خودمان هم مصرف می‌کردیم. خوش می‌گذشت. به قول خودمان حال می‌داد. نگاه به این چرک و کثافت دنیا نداشتیم. غرق بودیم. غرق رویا و وعده‌های خود به خود فروخته. کلاغی بودیم که سعی داشتیم خودمان را قناری کنیم و به پاچۀ زندگی فرو کنیم. آری. ما رویا می‌فروختیم. ما رویا می‌فروختیم که واقعیت سیلی محکمی در گوشمان خواباند و ما رویا می‌فروختیم که سرمان گیج رفت و زمین خوردیم. حالمان بد شد. دیگر رویایی نبود که بفروشیم. برای خودمان هم چیزی برای مصرف نمانده بود. افتادیم به دام مخدر. مخدر!؟ آری. مخدر. مخدرمان عشق بود. مصرفش که می‌کردیم مزۀ رویا را به یادمان می‌آورد. یادمان می‌رفت درد را، شک را، ترس را. به قول خودمان حال می‌داد. سرمان گیج می‌رفت، جهان دور سرمان می‌گشت، اما حال می‌داد.اما انگار تقدیر ما روبه‌رویی بود. نه رویا رهایمان بخشید و نه عشق شفایمان. انگار محکوم بودیم به آرمیدن در سیاه این دنیا. به دیدن و دیدن و دیدن. به کاری نکردن. به بغض کردن ولی گریه نکردن. به ترسیدن ولی هیچ نگفتن. به تلاش کردن و نرسیدن. ای بابا... این که همه ناله شد... آری. ناله شد. رویا که کسب و کارش نچرخید و عشق هم که نشئه‌اش نچربید. ما ماندیم و ناله. روزها، همان جا که رویا می‌فروختیم جمع می‌شدیم و ناله سر می‌دادیم. ناله‌ها جمع می‌شد، روی هم می‌شد و بعد یک راست به زباله‌دان می‌رفت. ناله که مثل رویا خریدار نداشت. بغض کمی اما حالش بهتر بود. در آن بین که ما ناله می‌کردیم تک و توکی بغض داشتند که انگار اندک خریداری داشت. شاعران می‌خریدند و شعرش می‌کردند. نویسندگان می‌گرفتند و داستانش می‌کردند. خلاصه بغض این بین بهتر از ناله بود.اما اشک... اشک خوب بود... اشک خریدار داشت. ارزش داشت. عزت داشت. اما چرخ روزگار به کام اشک نمی‌چرخید. آخر بدی اشک این بود که عمر نداشت. زود می‌خشکید و اشک نایاب بود. بازار خراب بود خلاصه. و ما مانده بودیم و همین ناله‌ها. یک روز با خودم گفتم یکی را بکارم. از رویا که هرچه رویید خشکید. عشق که... بگذریم. ناله را کاشتم. همینطور بر سر چاله نشستم و منتظر ماندم. باید چیزی می‌رویید. آخر ناله‌ام را... آخرین چیز باقی‌مانده را همانجا دفن کردم. اگر آن هم قرار بود بر ندهد همان ناله را هم دیگر نداشتم. اما نکند... اگر... اگر ناله در نیاید چه؟ آن از وضع رویاهای مخروبمان و عشق که... بگذریم. ناله‌ام اگر در نیاید پس من چه... همین یک ناله مانده بود برایم آن هم برود من چه می‌شود...ناله هم در نیامد. نشستیم و نشستیم و نشستیم. ناله در نیامد که نیامد. چه می‌شود کرد. کاری است که شده. زندگی همین است. راکد. بی‌رنگ. بی‌تفاوت. بی ناله.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 20:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چایش سرد شده بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%DA%86%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sgxcfyz4q3nn</link>
                <description>چایش سرد شده بود. این سومین چایی بود که خورده نشده دور ریخته می‌شد. هر بار چای دیگری برای خودش می‌ریخت، به بوم نقاشی خیره می‌شد و حواسش پرت نقاشی می‌شد و چای از دهن می‌افتاد. این نقاشی قرار بود شاهکاری هنری باشد. اثرگذارترین شاهکار قرن شاید. همین جزئیات کار را برایش مهم می‌کرد. جزئیات بزرگ‌ترین و مهم‌ترین بخش هر شاهکاری است؛ وگرنه از دور تمام بوم‌ها شبیه هم هستند. شاهکار بودن آن زمانی مشخص می‌شود که قدم به قدم به آن نزدیک شوی و با هر قدم دنیای جدیدی از نقاشی را جلوی خودت ببینی. چه جزئیاتی در کارش می‌دید. می‌توانست صدای پیشنهادات را که یکی پس از دیگری مبلغی بیشتر را برای خریدن این شاهکار پیشنهاد می‌کردند در اتاق کارش بشوند. بزرگ‌ترین اثر هنری عصر حاضر! اثر هنرمند بزرگ...- بیخیال این فکر و رویاپردازی‌ها. بزرگ‌ترین اثر دنیا کار می‌بره، باید روی جزئیاتش بیشتر فکر کنم.قلم مو را برداشت و جلوی بوم چرخاند. بخشی از جزئیات مدنظرش را متصور شد و تلاش کرد حرکات دست لازم را تمرین کند.- نه اینجوری نه. باید یکم ظریف‌تر باشه. نه نه اینجوری هم نه، اه کاش این هلال بهتر درمیومد.ساعت‌های بعدی را هم به تمرین گذراند و آخر سر تاریکی هوا و ساعت 1 بامداد نه، اما درد مچش مجابش کرد تا کمی استراحت کند. روی تنها کاناپه اتاق کارش که برای استراحت در این چنین مواقعی بود ولو شد. نفس عمیقی کشید و آرام هوای درون ریه‌هایش را خالی کرد. بوی رنگ، بویی طبیعی برای اتاق کارش، و تصور اینکه با نفس عمیق ایده‌ها را به درون خود می‌کشد. ایده‌هایی که هرکدام شاهکار بزرگ بعدی بودند. اما... این ایده را کی بو کشیده بود؟ کی ایدۀ این نقاشی به ذهنش رسیده بود؟ تلاش زیادی کرد اما چیزی به خاطر نیاورد. مگر اهمیت داشت؟ مهم این بود که ایده در او زنده بود. چه اهمیتی داشت که از کجا آمده؟اما اگر در روز نمایش از او می‌پرسیدند که ...- چه چیزی الهام بخش این اثر بزرگ بود استاد؟- خب... الهام بخش این اثر... این بود که...- به‌نظر میاد که مطمئن نیستید چه چیزی الهام بخش این اثر بوده. همینطوره؟- نه اینطور نیست. مشخصا الهام بخش این اثر این بوده که...- آیا ممکنه که هنرمند دیگه‌ای منبع الهام شما بوده باشه؟ از کار کسی...- دزدی؟! هرگز! کار من یک اثر خاصه. هیچ کس دیگه‌ای الهام‌بخش این کار نبوده. این کار...- اما از این واکنش شدید شما نسبت به...- شما رسانه‌ها باید یاد بگیرید که این شایعه‌ها رو ایجاد نکنید...- اما شما جوابی برای اینکه چه چیزی الهام بخش این اثر بوده ندارید، پس این نتیجه‌گیری می‌تونه منطقی باشه که...- نه!روی کاناپه خوابش برده بود. باید سریع‌تر نقاشی را کامل می‌کرد اما جدای از نقاشی باید به‌خاطر می‌آورد چه چیزی الهام‌بخشش بوده است. چطور می‌شود اثری که ریشه‌اش مشخص نیست را کامل کرد؟ اما این ایده کی به ذهنش رسیده بود؟ چرا یادش نمی‌آمد؟- می‌تونم اول روی جزئیاتش کار کنم. تکلیفشون رو مشخص کنم. بعد به اینکه از کجا اومده فکر کنم.- &quot;استاد میشه توضیح بدید که چرا انگار این اثر توسط دو شخص یا شاید دو زمان متفاوت نقاشی شده. چرا که از لحاظ هنری یک دست نیست. آیا کسی به شما کمک...&quot;- نه، نه اول باید بفهمم از کجا این ایده اومده. اصلا اینجوری بهتر هم هست. اینجوری کل اثر منسجم میشه. ولی جزئیاتش رو چیکار کنم... برای اون وقت میشه حالا... ولی جزئیات خیلی مهمن... باید براشون خیلی وقت گذاشت... لعنت بهش... چه وضعیه آخه... نه نه دست و پاتو جمع کن... این بزرگ‌ترین اثر تاریخه... اول اینکه از کجا اومده بعد جزئیاتش...لباسش را پوشید. تصمیم داشت کمی در طبیعت قدم بزند تا شاید جوابی برای سوالش پیدا کند. بوم سفید را در اتاق کار رها کرد و در حالی که به جزئیات اثر فکر می‌کرد به دنبال عامل الهام بخش اثر رفت.&quot;مرگ هنرمند جوان بر اثر سانحه رانندگی&quot;</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 12:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نقطه</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-zj7gyeg2mkty</link>
                <description>نقطه در کمین جمله نشسته. هنوز هم کمی که تن و بدن جمله می‌لرزد سر و کله‌اش از دالان‌های پیچ در پیچ و تاریک و نمور و پنهان ذهن پیدا می‌شود. عجیب است... یک نقطه و این همه حرف؟ اما خب کار نقطه همین است. قانع کردن یک جمله به پایان. خاتمه‌ی کلماتی که آمده‌اند و کلماتی که می‌خواهند بیایند. شاید برای همین پرحرفی می‌کند. قانع کردن جمله کار ساده‌ای نیست. نمی‌شود به‌راحتی توقع داشت که جمله بیخیال ساختار و واژگانش بشود؟نقطه اما از آن نقطه‌های سرسخت پررنگ است. از آن نقطه‌ها که حتی اگر هزار بار با پاک‌کن از رویش رد شوی باز هم جایش می‌ماند. لابد برای همین هم کوتاه نمی‌آید و همچنان در کمین است. بازی‌ای به راه انداخته که نه برده و نه باخته است. البته، هنوز نه. کسی نمی‌داند چه خواهد شد. نقطه ممارست خوبی دارد و جمله طول بخت فراوان. اینکه در نهایت پشتکار نقطه به بخت جمله بچربد یا نه بر کسی مشخص نیست. کاش این دو دوست می‌بودند. چه‌ها که نمی‌شد و چه‌ها که نمی‌کردند. وفاق ادامه و عنصر پایان بخش... چه قدرتی... هم توان ادامه بود و هم قدرت پایان و چه توانی خواهد بود این توان. افسوس... افسوس که این دو گزیده‌اند که روبه‌روی هم باشند و هر یک کمر به شکست دیگری بسته. جمله هی ادامه می‌دهد و ریشه و جوانه می‌زند و نقطه از هیچ فرصتی برای حرص دریغ نمی‌کند. واژه‌ها هی می‌آیند و می‌مانند و جمله به هر مشقتی ادامه می‌یابد و نقطه تمام توانش را به کار بسته تا مکث هر واژه‌ای را نقطه کند. جمله تلاش می‌کند، ادامه می‌دهد، به هر گوشه‌ای برای ادامه سرک می‌کشد، دست به دامن هر موضوع و حوزه‌ای می‌شود تا شاید تمام نشود این سرنوشتی که خود او از عاقبتش آگاه است. در نهایت جمله از آن نقطه خواهد شد اما هنوز نه... زود است... جمله جوان و خام است و مشتاق ادامه... اما اگر نویسنده جور دیگری بخواهد چه؟ اگر عاقبت قصه همین باشد چه؟ مگر همه‌ی قصه‌ها با یک نقطه تمام نمی‌شوند؟ مگر عاقبت همه همین نیست؟دوام بیاور جمله‌جان، دوام بیاور که شاید این یک قصه به نقطه نرسید...</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 19:14:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جهان احمق‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D9%87%D8%A7-cjo1ale3mghr</link>
                <description>در جهان احمق‌ها، طلسم آنکه کمی عمیق‌تر شنا می‌کند تنهایی در عمق اقیانوس‌های تاریک است. و برای آن‌ها که در سطح‌اند چه سلاحی بهتر از نشانه‌رفتن عیب‌های صخره‌های کف اقیانوس.شاید اگر روزی فردی پیدا شود که حاصل درآمیختن نیچه و شوپنهاور باشد جملۀ قبل تبدیل به رساله‌ای فلسفی در باب آدم‌های سطحی غرق در زندگی باشد. آدم‌هایی که قصد رهایی از گله را دارند و در این امر خود گله‌ای دیگر می‌شوند و باز دراین‌بین گوسفندان سیاه دیگری پیدا می‌شوند که سفیدی دیگر گوسفندان برایشان نقاب کریهی است بر واقعیت و باز تصمیم به جدایی از گله می‌گیرند و چوپان می‌ماند و جماعتی به کل سیاه‌وسفید.آخرین باری که به چشمان کسی نگاه کردم و در آن عمقی دیدم را به یاد ندارم. شاید این از کمال من باشد و شما حق دارید که از آن بر علیه من استفاده کنید؛ اما خودتان چه؟ آخرین باری که جرئت کردید از سطح زندگی خود فروتر رفته و در اعماق تاریک‌ترین و ترسناک‌ترین افکارتان شنا کنید کی بود؟ آن را به‌خاطر دارید؟ تابه‌حال به آن فکر کرده‌اید؟ اینکه چرا این روزها آدم‌ها تا به این حد سطحی شده‌اند و درگیر تکه جلبک‌های شناور روی آب؟پاسخ ساده‌تر از این حرف‌هاست و به نظرم اصلاً موضوعی فلسفی نیست. چطور؟ بگذارید سؤالی بپرسم. کدام یک را انتخاب می‌کنید؟ استامینوفن یا شکلات؟ امیدوارم متوجه حرفم شده باشید. مست دنیا بودن بسیار ساده‌تر از خفگی در بطن آن است. چرا باید زمانی که تمام دنیا محیا شده تا خود را در آن غرق کنیم و مثل کبک سر در برف کنیم، خود را تبدیل به خر کنیم. خری که باری سنگین به دوش دارد که نه می‌تواند آن را بکشد و نه آن را زمین بگذارد. به تعبیر دیگر: فیلسوفی که نیچه از آن یادکرد.چرا با سرنوشت، اختیار، حقیقت، دروغ، واقعیت، عدالت، انصاف کشتی بگیریم زمانی که می‌توانیم مست باشیم؟ سؤالاتی ساده با پاسخی ساده و تبعاتی سنگین. این‌طور نیست؟چرا به‌اصطلاح دارویی را که در اختیارمان گذاشتند را ببوییم؟ آن هم زمانی که می‌بینیم گویا همه خورده‌اند و مشکلی پیش نیامده است؟ مشکل همین‌جاست... گویا... انگار... ظاهر... سالم... زیبا اما از تو گندیده. نمی‌توان نادیده‌شان گرفت. تنها می‌توان خود را به حماقت زد. حماقت... بهترین نوشیدنی مست‌کننده.و به همین خاطر هر طرف را که نگاه می‌کنم عدۀ مستی را می‌بینم...</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 10:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمالِ گرایی و من</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-tvtlpemvc44p</link>
                <description>من و کمال دوستان خوبی بودیم. راستش را بخواهید گفتن این حرف در لحظه راحت است. شاید اگر به عقب برگردم دوست بودن با کمال را انتخاب نکنم. به هر حال، هرآنچه که امروز هستم و دارم را تا حد زیادی مدیون کمال هستم. در زمان‌های مختلفی این کمال بود که من را به سمت استفاده درست از زمانم و انجام دادن کارهایی که ارزشمند بودند سوق می‌داد. خیلی وقت‌ها که به قول خودمان حال نداشتم، به‌خاطر حرف‌ها و تذکرهای کمال خودم را جمع می‌کردم و سعی می‌کردم انسان بهتری باشم. این قسمت خوب ماجرا بود. من و کمال، رفیق شفیق دقیقه‌ها و ساعت‌های پیاپی، دوست گرمابه و گلستان بی‌خوابی‌های شبانه همیشه با هم بودیم. در هر جایی که فکرش را بکنید کمال بود. بله حتی آن‌جا (!). اما این رفیق همیشگی برای چند روز غیبش زد. چند روز که نه، دو هفته‌ای شد که دیگر خبری از کمال نداشتم. هر طرفی را که نگاه می‌کردم اثری از کمال نبود. شب‌ که می‌شد مطمئن می‌شدم که به زودی پیدایش خواهد شد اما خبری از کمال نمی‌شد و من هم که دوست همیشگیم نبود راحت می‌خوابیدم. اوضاع عجیبی بود. دو هفته اول نبود کمال بد نگذشت. راستش را بخواهید گاهی خوش هم گذشت. بیش از اندازه کار نمی‌کردم، شب‌ها را به‌جای درد و دل و گوش سپردن به حرف‌های کمال، می‌خوابیدم و صبح‌ها با انرژی از خواب بیدار می‌شدم. این دو سه هفته‌ی بی‌ کمال باعث شد به این فکر کنم که شاید کمال مشوق بوده اما این من بودم که همیشه تلاش و کوشش می‌کردم. اگر بخاطر تلاش و ممارست من نبود هرچقدر هم کمال اصرار می‌ورزید، من انکار می‌کردم. پس به این نتیجه رسیدم که من بدون کمال هم می‌توانم برای خودم کسی باشم.اما همه چیز به یکباره تغییر کرد. نویسنده‌ای از خدا بی‌خبر کتابی نوشته با عنوان «کمال‌گرای مضطرب». جایی در کتابش از رفتارها و ویژگی‌های کمال گفته بود و یکی از آن‌ها این بود که رفقای کمال (بله گویا من تنها دوست کمال نبودم) هیچ یک چیزی از خود ندارند. یعنی تمام اهداف، معناها، هویت‌ها و حتی معیارهای آن‌ها از آن خودشان نیست. حتی کار بیش از این هم بیخ پیدا می‌کند. آن‌جا که رفقای کمال می‌فهمند که حتی ارتباط‌هایشان تحت تاثیر کمال بوده و اگر خود واقعیشان به جای کمال تصمیم می‌گرفت معیارهای انتخابشان از این رو به آن رو می‌شود. مواجهه با این مطالب یک هفته‌ی بعد را زهر مارم کرد. دیگر رغبت و شور انجام هیچ کاری را نداشتم. به هر چیزی که فکر می‌کردم این شک در دلم می‌افتاد که از کجا معلوم که این من هستم، شاید این‌ها همه در امتداد شخصیت سلطه‌طلب کمال بود. شاید همه‌ی این‌ها عقده‌های کمال بود که می‌خواست از طریق من آن‌ها را زندگی کند. مثل پدر یا مادری که هدف‌های خودش را به کودکش تحمیل می‌کند و می‌خواهد از طریق او آن‌ها را زندگی کند.ای لعنت به تو کمال و لعنت به آن وجود بی‌وجودت. اما نیمه‌ی پر لیوان را ببینیم. فهمیدم که چیزی باید تغییر کند. داشتن اهداف و معنی‌های مختلف و تلاش کردن برای رسیدن بهشان خیلی هم خوب و مطلوب است. اما آنچه اهمیت دارد این است که فکر و خط مشی پشت همه‌ی این‌ها چه باشد. از یکسو این فکر هست که باید همه‌ی این‌ها و آن‌ها بشود تا این کمال جان عقده‌هایش ارضا شود، تا دیگران تمجیدتان کنند و سیل به‌به‌ها و چه‌چه‌ها را روانه‌ی شما کنند. از سوی دیگر فکر بهره‌وری سالم و پیشرفت هم هست. این که شما به دلیل احترامی که برای وجود خود قائل هستید، به دلیل ارزشی که برای توانایی‌هایتان قائل هستید دوست دارید که تلاش و کوشش کنید.راه‌حل کنار آمدن با کمال همین است. مثل موج دریا و موج سوار. باید به طریقی شما سوار کمال شوید، نه اینکه کمال سوار شما باشد. در ضمن موضوع دیگری هم هست. این کمال جان به‌نحوی خودش را نشان می‌دهد که انگار فرستاده و نوید دهنده‌ی همه‌ی چیزهای خوب است. نماینده «ترین‌ها». بهترین‌ها، گران‌ترین، برترین‌ها، موفق‌ترین‌ها، زیباترین‌ها. اما این زیبا«ترین» دروغ کمال است. کمال وجود مثبتی نیست. کمال به دنیا نیامده تا نشان‌دهنده‌ی رسیدن به حد اعلای همه چیز باشد. برعکس، کمال یعنی چیزی که قرار نیست هرگز به آن رسید. کمال یعنی رها کردن خوب و بسنده و راضی بودن. کمال یعنی بی‌خیال احساس پذیرش و ارزشمند بودن. کمال یعنی سرزنش و بی‌خوابی و استرس و اضطراب. کمال یعنی گور پدر خود حقیقی و زنده باد مجسمه سیمانی و زشت و دروغین. کمال یعنی همه چیز را رها کن تا دروغ بگویی. و برنده‌ی این بازی کسی است که زیبا‌«ترین» دروغ را بگوید. آری، بازی کمال همین است...</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 19:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی خوب و بسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-p5kfggo2fjld</link>
                <description>اثر آورام الپرتبهترین بودن. در مرکز همه‌ی توجهات و نقطه‌ی تلاقی همه نگاه‌ها بودن. موضوع صحبت هر جمعی بودن. آن نام که وقتی در مورد موضوعی خاص صحبت می‌شود همه به یادش می‌افتند. آن احساس رضایت ناشی از موفقیت ناب و غلیظ. اطمینان و طیب خاطر حاصل از حساب بانکی پر از پول. اقتدار و قدرت. بالا گرفتن سر با غروری طلایی که نورش همه جا را پر کند. چقدر رویایی است.اما هیچوقت فکر نمی‌کردم که زمانی برسد که از نداشتن این چنین اندیشه‌هایی خرسند باشم. مگر می‌شود؟ یعنی دیگر شهرت برایت ارزشی ندارد؟ ثروت چطور؟ آن موفقیتی که همه شعارش را می‌دهند چطور؟هنوز هم این‌ها مهم‌اند. اشتباه نشود. اما دیگر آن میل به برتری، آن احساس رقابت همیشگی که اجازه لذت بردن از زندگی را از آدمی سلب می‌کند در من نیست. آن آرمان‌های خیالی که لذت «کافی بودن» را، آرامش «بسندگی» را از آدمی سلب می‌کنند وجود ندارند. ساده‌تر بگویم... دیگری برتری، برتر بودن و امثال این‌ها اهمیتی ندارند. پی به این امر برده‌ام که آنچه زندگی را رضایت‌بخش می‌کند ریشه در درون دارد (از این کلیشه‌ای تر هم مگر می‌شود؟). بیایید کمی با این اندیشه کشتی بگیریم.در زندگی چه می‌خواهید؟ ساده شروع کنیم. پول. مگر می‌شود کسی از ثروت خوشش نیاید؟ آن هم در این زمانه و وضع اقتصادی نابسامان (!). اما سوال این است که چقدر پول؟ چه مقدار پول داشته باشید آنقدر راضی خواهید بود که دیگر پول بیشتری نخواهید؟رابطه‌ی خوب؟ خب تعریفتان از رابطه خوب چیست؟ چه شرایطی باید فراهم باشد؟ چه شخصی شما را راضی خواهد کرد تا اقناع شوید؟موفقیت؟ خب حدود این موفقیت کجاست؟ چه زمانی موفق خواهید بود؟خودرو چه؟ کدام خودرو را اگر داشته باشید می‌گویید «خب، آنچه می‌خواستم دارم و من دیگر راضی هستم».متوجه منظورم می‌شوید؟ این‌ نوع چیزهای بیرونی نه «آخر» دارند و نه «عاقبت». چه اهمیتی دارد؟ خب تو می‌مانی و زندگی که هیچوقت از آن راضی نیستی. مصخرف نیست؟خب چه می‌شود کرد؟اخیرا مشغول خواندن کتابی هستم به اسم «زندگی خوب و بسنده». حرف اصلی‌اش این است که بیایید این رقابت برتری را با اندیشه خوب و بسنده بودن جایگزین کنیم. با من مخالفت کنید. اما این اندیشه آرامش‌بخش‌تر است. به من بگویید نویسنده جوان رمانتیک اما این اندیشه واقعاً رضایت‌بخش است.به خطوط اول این متن نگاه کنید. دوباره بخوانیدشان. سعی کنید در آن‌ها غرق شوید. لذتشان را درست‌و‌حسابی مزه‌مزه کنید. چه انرژی‌ای دارد، مگر نه؟ حالا بیایید از این زاویه به آن‌ها نگاه کنیم. برای برتری‌ عده‌ای و رسیدنشان به راس هرم برتری، افراد زیادی له خواهند شد. خودتان هم خیلی جاها باید له شوید. تلاش برای برتری و رسیدن به آن قربانی می‌خواهد. به قربانی‌ها و قربانی‌کردن‌ها فکر کنید. به اضطراب خوب و کافی نبودن. به غم «آن» نبودن. تلخ شد...حال خوب و بسنده بودن یعنی چی؟ به‌جای کلاس فلسفه کمی می‌نویسم:لذت‌بردن از آنچه که هستی و دوست داشتنش. دوست داشتن شهر کوچک و به دور از حاشیه‌ات. لذت بردن از بوی خاک‌مانند قهوه‌ات در کافه‌ای ساده در نبش خیابانی معمولی. خندیدن در کنار خانواده‌ در روزهای آخر هفته. پیروزی دانستن شکست. آرامش لحظه‌های پیشرفت و افتخار به خود. تخت‌خوابی معمولی اما خواب پر از آرامش.مخالفت کنید. اما پیشنهاد می‌کنم در حین مخالفت سری به این کتاب بزنید.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 10:06:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتاری مختصر؛ بزرگ‌ترین ترس ۲۱ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-vj7iurgdnpfz</link>
                <description>هرچه سنم بیشتر می‌شود، شک هم در من بیشتر می‌شود. شک به امکان تغییر. گرچه ۲۱ سالگی سن خوبی برای رشد و تغییر است، اما سن خوبی برای حواس‌پرتی نیز هست. آدم‌های زیادی را دیده‌ام که گویا بعد از این (۲۰ سالگی) سنشان بیشتر می‌شود، اما بزرگ‌تر نمی‌شوند. مثل گیاهی که تا حدی رشد کرده باشد و زین پس فقط تعداد دفعاتی که به دور خورشید می‌گردد بیشتر می‌شود اما دیگر خبری از رشد نیست. اگر هم رشدی باشد از آن دست رشدهایی است که دست روزگار و بد حادثه بر آدمی تحمیل می‌کند و نه رشد و تغییری خود خواسته.درست است که هنوز هم گاهی کمال (همان کمالِ گرایی عزیز) هم صحبتم می‌شود اما نوعی میل به تغییر و بهبود در من وجود دارد که اجازه سکون در قالبی که اکنون در آن هستم را به من نمی‌دهد. یکی از دلایلش آگاهیم نسبت به کاستی‌هایم در جنبه‌های مختلف است و دلیل دیگرش آگاهی از توانایی‌هایم برای بهبود و تغییر. همین می‌شود که به قول معروف حیفم می‌آید کاری نکنم.به‌نظرم همه آدم‌ها این چنین ظرفیتی دارند اما چرا پویایی و بالندگی ندارند را نمی‌دانم. چرا غالبأ می‌بینم که همان که هستند را با دلایلی (توجیهاتی) رنگی می‌آرایند و به دنبال بهبود نیستند. حیفشان نمی‌آید؟شاید هم باز این کمال است که سخن می‌گوید. به هر حال از خودم مطمئنم. نیازی به سکون نمی‌بینم و آنچه زنده نگهم می‌دارد همین پویایی است.از این مقدمه چینی‌های جسته و گریخته بگذریم. بحث این جستار هویت است که از نظر من با اصالت وجود آدمی رابطه مستقیم دارد. به شخصه برای هر دوی این‌ها اهمیت زیادی قائلم. یکی از بخش‌های اصیل بودن هویت است. هویتی خود ساخته، مشخص، به دور از تقلید و تاثیر خارج بر داخل. انسان اصیل مدام دغدغه‌ی این را دارد که تا چه حد اصالت و خلوص دارد؛ در تفکراتش، شیوه زندگی‌اش، تصمیماتش، جهان بینی‌اش و حتی پیشه‌ای که بر می‌گزیند.چقدر در راستای این هویت کوشیده‌ایم؟ چند بار از خود سوال «من کیستم؟» را پرسیده‌ایم؟ چقدر داشتن هویتی اصیل و بکر را به بهای چیزهایی مثل پول، موقعیت و امثالهم فروخته‌ایم؟و انسان اصیل از این دست پرسش‌ها بسیار دارد.اما این بکر بودن هویت چه ارزشی دارد؟ دو کلمه؛ معنا و رضایت.انسانی که هویتی بکر و در خور وجود خودش خلق کرده باشد جهانش را به دست خودش می‌چرخاند. در راستای ظرفیت‌ها، استعدادها و علایقش کوشش می‌کند و از آن‌جایی که این‌ها همه متناسب وجودش هستند رضایتمند است. چنین انسانی می‌داند کیست، کجاست و می‌خواهد کجا باشد و به همین سبب زندگی معنادار و جهت‌مند دارد. مثل گیاهی که از خاک گلدان برمی‌خیزد و به هدف رسیدن به نقطه‌ای که بیشترین نور خورشید نصیبش شود حرکت می‌کند و می‌بالد. این چنین گیاهی موانع را دور می‌زند، به دورشان می‌پیچد و آن‌ها را پله‌ی عروج خود می‌کند نه همچون خار خشکیده‌ای که همه چیز را به دست باد و جهت وزش آن می‌کند.این هویت معیارهایی نیز با خود به همراه دارد. معیارهایی که هستند تا این هویت همان باشد که قرار بوده باشد. و این معیارها آدم را از دست یازیدن به هر عمل و کنشی که وزش باد در مسیرش قرار می‌دهد باز می‌دارد حال هر قدر که این کنش‌ها آورده مالی و موقعیتی به‌ظاهر شایان توجهی داشته باشند. هر قدر خوب، این چنین انسانی می‌داند کیست و کجاست و توهم واهه‌ای خوش آب و رنگ او را از مسیر بالندگی و «بودن»اش دور نمی‌کند.این‌ها همه برای من بزرگ‌ترین ترس و دغدغه در ۲۱ سالگی است. ترس آینده‌ای که در آن جوابی برای سوال‌های فوق وجود نداشته باشد. </description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 10:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملی در چند ایده؛ فناوری، خطری وجودی برای انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-qan0oarweqh3</link>
                <description>حتی همین عکس هم با هوش مصنوعی ایجاد شده استدر قرن 21 و در اوج ظهور فناوری‌هایی مثل هوش مصنوعی صحبت کردن از ترک این فضا شاید کمی عجیب به نظر برسد. اما اخیراً به این فکر می‌کردم که زندگی‌هایمان بدون این فناوری‌ها به چه شکلی خواهند بود؟ آیا واقعاً تا این حد محتاح این فناوری‌ها شده‌ایم که دیگر بدون آن‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم؟ کمی اغراق شده به نظر می‌رسد.زمانی که صحبت از ترک این فناوری‌ها به میان باشد اولین دلیلی که با آن مواجه می‌شویم این است که بدون این فناوری‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم. اگر نیاز به برقراری تماسی اضطراری باشد، بدون تلفن همراه خود چه کنیم؟ اگر فرزندمان کاری فوری با ما داشت، اگر تلفن همراهم در نزدیکی‌ام نباشد چه کنیم؟ اگر خبر مهمی در جایی از دنیا افتاد و از آن خبردار نشدیم چه؟ آیا واقعاً این‌ها دلایل و استدلال‌های منطقی هستند؟بد نیست نگاه به گذشته بیندازیم. لازم هم نیست به 1000 سال قبل یا 3000 سال قبل برگردیم. به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایتان فکر کنید! آن‌ها برای برقراری تماس چه می‌کردند؟ خبرهای اضطراری چطور به دستشان می‌رسید؟ آیا عقب ماندن از خبرهای روز دنیا آن‌ها را با خطر مرگ مواجه می‌کرد؟ یا زندگیشان را مختل می‌کرد؟ این‌ها را کنار بگذاریم. حفظ کردن شماره‌های تلفن تا این حد غیرممکن شده که برای انجام ساده‌ترین‌ کارها هم به فناوری پناه ببریم؟ این‌طور فکر نمی‌کنم.موضوع وابستگی و توهم نیاز است. شاید هم بتوان گفت مقدار بیشتری تنبلی. این همان چیزی است که مغزهای متفکر این فناوری‌ها می‌خواهند. «ببینید چقدر کارتان را راحت کرده‌ایم!»، «چطور می‌خواهید بدون ما زندگی کنید؟»، «دیگر لازم نیست سختی بکشید، ما همۀ کارهایتان را برایتان انجام می‌دهیم». این شالودۀ تفکر پشت این فناوری‌ها است. وقتی به این فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که حق با آن‌ها است. این فناوری‌ها و تکنولوژی‌ها زندگی ما را آسان‌تر کرده‌اند، اما نه آن‌قدر که بدون آن‌ها دوام نیاوریم.به‌عنوان‌مثال موضوع ارتباط. امری است بسیار مهم و حیاتی، مخصوصاً برای انسان. همان کلیشۀ انسان موجودی است نیازمند به ارتباط. این فناوری‌ها بسیار امر ارتباط را سهل کرده‌اند. در هر لحظه و تقریباً هر مکانی (اینجا ایران است) می‌توانید با افراد مدنظر در هر قالبی که دوست دارید ارتباط بگیرید. پیام‌های متنی، صوتی، تصویری و الی‌آخر. اما از سوی دیگر بیایید به دایرۀ آدم‌های اطرافمان که ارتباط با آن‌ها بیشترین ارزش را برایمان دارد در نظر بگیرم. پدر و مادر؟ هر روز آن‌ها را می‌بینم و سعی می‌کنم با وجود مشغله‌ها زمانی را به آن‌ها اختصاص داده و به معنای واقعی و حضوری کلمه هم‌صحبت شویم. صمیمی‌ترین دوستم؟ تلاش کرده‌ام تا برنامه‌هایی با هم داشته باشیم. با هم به پیاده‌روی می‌رویم، ورزشمان هم که با هم است، و اگر با هم تفریح نکنیم که دیگر دوست صمیمی نیستیم. خلاصۀ مطلب اینکه تمام ارتباطات ارزشمند در همین نزدیکی است و وقتی به این موضوع دقیق شویم می‌بینیم با اینکه این فناوری‌ها وعدۀ ارتباط سریع‌تر و نزدیک‌تر داده‌اند؛ اما در اصل کیفیت این ارتباطات را بیش از حد کاهش داده‌اند.به‌تازگی کتابی می‌خوانم با عنوان «مینیمالیسم دیجیتال». فحوای کتاب همین است. وعدۀ این فناوری‌ها چیزی است و برون آمد آن چیزی دیگر. اما جالب‌ترین نکته‌ای که تا این لحظه به آن برخورده‌ام موضوع تنهایی است. در این عصر تنهایی به معنای واقعی کلمه دشوار شده است. حتی زمانی که حضور فیزیکی کسی احساس نمی‌شود، افراد همیشه در اطراف ما حضور مجازی دارند. تعریف جالبی نیز از تنهایی مطرح شد که خواندنش خالی‌ازلطف نیست. تنهایی یعنی: «تنها بودن با خود، و افکار خود و بدون مزاحمت و درگیری با اذهان دیگر».در این عصر واقعاً دیگر کسی نه به اهمیت تنهایی فکر می‌کند و نه از آن آگاهی دارد. تنهایی مهد خلق ایده‌های خلاقانه، حل مشکلات، آرامش و چارچوب‌بندی مجدد زندگی است؛ اما این بزرگ‌ترین محرومیتی است که این فناوری‌ها برای ما ایجاد کرده‌اند. شاید بهتر باشد بیشتر به این موضوع فکر کنیم!آیا این تنها خطر این فناوری‌ها است؟ مسلماً خیر، اما خطر مهم دیگری هست که باید به آن اشاره کنم. چند روز پیش مقاله‌ای ترجمه کردم با عنوان «هوش مصنوعی، تهدیدی وجودی برای انسان». اولین چیزی که با دیدن کلمۀ تهدید به ذهنمان می‌رسد شاید تسخیر دنیا و انقراض نسل بشر به دست این هوش مصنوعی گرامی باشد. اما این‌طور نیست. این‌ها در حد افسانه‌های علمی تخیلی هستند که بیشتر بدرد همین فضای مجازی و کتاب‌ها می‌خورند. پس اگر این خطری نیست، دیگر چه می‌ماند؟ به عبارت خطر وجودی بیندیشید. خطر وجودی به چه معناست؟خطر وجودی زمانی به کار برده می‌شود که صرف وجود چیزی باعث ایجاد خطر شود. به عنوان مثال دسترسی گروهی تروریستی به سلاح هسته‌ای. اما این هوش مصنوعی با این همه امکانات و راحتی که برای ما داشته چطور خطری وجودی است. خب، موضوع بیشتر شناختی و فلسفی است تا تروریستی. برگردیم به اول همین نوشتار. امروزه حتی ساده‌ترین کارهایمان را هم به این فناوری‌ها سپرده‌ایم. دست این جناب چت‌جی‌پی‌تی هم که درد نکند. به قولی حتی مشق‌های شبمان را نیز می‌نویسد. خب پس این دیگر چه انسانی است؟ فکر را که هوش مصنوعی می‌کند. ایده‌پردازی هم که بر عهدۀ او است. خلاق هم که گویا هست. پس ما دیگر به چه درد می‌خوریم. از این منظر است که این فناوری‌ها خطر وجودی برای انسان بودن ما هستند؟ شما انسان را چطور تعریف می‌کنید؟شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از هوش مصنوعی خودمان انقلابی کنیم و افسار اوضاع را خود به دست بگیریم.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 10:06:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من علی هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-bnptqtgsnqvr</link>
                <description>گاهی به این فکر می‌کنم چطور بیست سال حرف نزده. اون هم بیست سال اول زندگیش. از پس کاراش چطور بر میاد؟بیست و دو سال.همون. بیست و دو سال. آخه چطور ممکنه؟خب، شاید بشه گفت هر کسی سرنوشت خودش رو داره. از پس کار‌و‌بارش هم بر میاد. مگه ندیدی؟ همیشه خودکار و دفترچه همراهشه. هر چیزی که بخواد بگه رو روی کاغذ می‌نویسه. برای من این عجیبه که می‌تونه بنویسه، یعنی عملاً می‌تونه حرف بزنه؛ فقط زبون نداره.مدرسه رو هم همینطوری گذرونده؟آره، با همون کاغذ و خودکار مدرسه رو هم طی کرده. از این نظر با بقیه بچه‌ها فرقی نداره.تو می‌دونی دقیقاً چه اتفاقی براش افتاد که اینجوری شد؟ من از یکی شنیدم انگار بیماری ژنتیکیه.نه، ژنتیکی نیست. قبلاً با مادرش صحبت کردم. انگار بچه که بوده شدیداً از یچیزی می‌ترسه. بعداً که بزرگ میشه و کم کم وقتش میشه که مثل بقیۀ بچه‌ها شروع کنه به حرف زدن می‌بینن حرف نمیزنه. اولش فکر‌ می‌کردن که دیرتر از بقیه به حرف میاد. آخه طبیعیه. بعضی از بچه‌‌ها دیرتر به حرف میان. دختر خودمم همین شد ولی الان مثل بلبل حرف میزنه. اما اون انگار دیگه نتونست حرف بزنه.دنبال دوا و درمون نرفتن؟چرا، رفتن. کلی دکتر مختلف رفتن و در نهایت گفتن احتمالاً بخاطر همون اتفاقیه که توی بچگیش افتاده.مگه چند سالش بود؟سه سال؟آخه بچه سه ساله مگه عقل داره که از چیزی بترسه؟آدم برای ترسیدن عقل نمی‌خواد.***در ایستگاه اتوبوس این بار فضا غمگین بود تا عاشقانه. کار همیشۀ‌شان این بود که بعد از گشت‌وگذار در شهر، در ایستگاه اتوبوس منتظر بنشینند و تا زمانی که اتوبوس شماره 7 برسد با هم صحبت کنند. آنگاه سارا با اتوبوس به سمت خانه می‌رفت و او باقی ماندۀ راهش را پیاده تا خانه گز می‌کرد. از هر دری حرف می‌زدند. انگار همیشه موضوعی بود که در موردش با هم حرف بزنند و غالباً همۀ این‌ها با عشق و علاقه‌ای که بینشان بود همراه می‌شد. آن شب اما سارا به کاغذی که در دست داشت زل زده بود و غصه می‌خورد. سارا دختر خوب و زیبایی بود و او از اینکه معشوقش بود خرسند بود. آرزوی پسرهای زیادی بود که با دختری مثل سارا آشنا شوند. او گاهی با خود به این فکر می‌کرد که از بین این همه آدم، سارا چطور از او خوشش آمده است.حال که هردویشان بیست و چند سالی داشتند به این فکر افتاده بود که او جلوی پیشرفت سارا را گرفته و به فکر قطع رابطه با او افتاده بود. آن شب در ایستگاه اتوبوس بر روی تکه کاغذی این و چندین خط و دلیل و منطق آورده بود که چرا باید این رابطه را تمام کنند. سارا از این موضوع خوشش نیامده بود، چون او را دوست می‌داشت. چند دقیقه‌ای که گذشت سارا شروع به حرف زدن کرد.می‌دونم چرا این تصمیم رو گرفتی؟ فکر می‌کنی چون نمی‌تونی حرف بزنی با بقیه فرق داری یا از اونا کمتری. ولی اینجوری نیست. اتفاقاً تو خیلی خوبی. کسی نمی‌تونه مثل تو بنویسه. مگه تا الان من اعتراضی کردم یا بهت حس کمبود دادم. نه! اجازه نمی‌دم این کار رو بکنی. تو حق نداری برای خودت ببری و بدوزی. منم این بین حق دارم و دارم بهت می‌گم که همینطور که هستی دوستت دارم و حق نداری همچین تصمیمی بگیری. مطمئنم خودتم از ته دلت این نمی‌خوای. مگه نه؟از این برخورد سارا دلگرم شده بود. اما خودش را آماده کرده بود. اگر اتفاق دیگری می‌افتاد و سارا مخالفتی نمی‌کرد هم از او ناراحت نمی‌شد. در جواب سارا تنها کاری که کرد زل زدن به چشمان او بود.اتوبوس شماره 7 به ایستگاه رسید.***به خانه که رسید طبق معمول لباس‌هایش را عوض کرد. به طوطی‌هایش غذا داد و آبی به دست و صورتش زد. مادر برای صرف شام صدایش کرد و او هم سر میز نشست و به پدر که تازه از سرکار برگشته بود با سر سلام داد. چند دقیقۀ اول به صحبت‌های همیشگی مادر و پدر در مورد مسائل محیط کار گذشت.او مشغول خوردن بود و طبق معمول فقط یک جفت گوش بود که خواسته و ناخواسته حرف‌های دیگران را می‌شنید. مشغول ور رفتن با غذای توی بشقابش بود که مادر دستش را روی دوست او گذاشت و این باعث شد تا سرش را بالا بگیرد. مادر لبخندی به او زد و گفت که پدرش برای او خبرهای خوبی دارد.امروز سر کار شنیدم که یه دکتر جدید داره برای مدت محدودی به اینجا میاد. شنیدم که کارش خیلی خوبه و خارج از کشور تحصیل کرده. با منشیش صحبت کردم و قرار شد یه قرار ملاقات برامون در نظر بگیرن.مادر با لبخند به صورت پدر نگاه می‌کرد و حرف‌های او که تمام شد به او چشم دوخت. انتظار داشت که او را هیجان زده ببیند اما او هیچ واکنشی نشان نداد. انگار که اصلا حرف‌های پدر را نشنیده بود. مادر کمی تو ذوقش خورده بود.چرا خوشحال نشدی؟ اگر این دکتر واقعا اونقدر کارش خوب باشه شاید بتونه همه چیز رو عوض کنه.عوض کردن همه چیز تنها یک معنی داشت. اینکه او بتواند باز حرف بزند. پیش‌تر که امیدی داشت از این موضوع خوشحال می‌شد اما پس از گذشت این همه سال به نوشتن حرف‌هایش بر روی کاغذ و نشان دادن آن به دیگران عادت کرده بود. یکجورهایی دوست نداشت این وضعیت تغییر کند. شاید هم دیگر امیدی به تغییر نداشت. تنها در جواب شوق مادر سری به نشانۀ مخالفت نشان داد اما مادر منظورش را نفهمید و گفت یعنی چه؟او هم برایشان بر روی تکه کاغذی نوشت که دیگر از این همه دکتر و دوا و درمان خسته شده و امیدی به تغییر ندارد و بهتر است پدر و مادر پولشان را خرج این همه چیزهای الکی نکنند. بعد بلند شد و به اتاقش رفت.سر میز شام پدر هم گویا از این واکنش ناراحت شده بود اما سرش را بالا گرفت.من دلم روشنه که این دکتر فرق می‌کنه. خیلی تعریفش رو شنیدم. مطمئنم می‌تونه یکاری بکنه.آره منم همینطور فکر می‌کنم. فکر می‌کنی اگه بتونه حرف بزنه اولین جمله‌ای که می‌گه چیه؟نمی‌دونم. میدونی به نظرم پسر خوبیه. شاید اول از همه بخاطر این همه زحمتی که توی این بیست سال براش کشیدیم ازمون تشکر کنه. شاید هم بگه دوستتون دارم.شاید. شایدم بگه عاشقتونم. تو اینطور فکر نمی‌کنی؟چرا. بنظرم همچین چیزی بگه. واقعاً چه چیز دیگه‌ای میخواد بگه؟***در حینی که پدر و مادر در آشپزخانه مشغول پیشبینی آیندۀ نیامده بودند او داشت به سارا پیام می‌داد. از این خوشحال بود که در قرن 21 زندگی می‌کند. تنها کاری که لازم بود انجام دهد این بود که تلفن همراهش را بردارد و به سارا پیام بدهد. برای سارا از این دکتر جدید گفته بود و ناامیدی‌اش از جواب گرفتن و سارا هم کلی به او امید داده بود و ابراز امیدواری کرده بود.او رفت که بخوابد. سارا در اتاقش به صفحۀ تلفن همراهش خیره شده بود. عکس خودش و او روی صفحه بود و هر دو داشتند از ته دل لبخند می‌زدند. دستش را به صورت او می‌کشید و با خودش فکر می‌کرد که اولین چیزی که او خواهد گفت چیست؟شاید به سارا می‌گفت که چقدر دوستش دارد و چقدر قدردان این است که سارا در هر شرایطی در کنارش بوده و هیچوقت به او احساس کمبود نداده. سارا مطمئن بود. باید همین می‌شد. باید به او می‌گفت دوستت دارم.***راستی در مورد این دکتر جدید شنیدی؟کدوم دکتر؟امروز رفته بودم مدرسۀ بچه‌ها و از یکی از معلما شنیدم که یه دکتر جدید اومده. همه کلی تعریفش رو می‌کردن. فکر می‌کنی اولین کسی که قراره بره پیشش کیه؟می‌تونم حدس بزنم. به نظرت امیدی هست؟نمی‌دونم. معلمشون که خیلی امیدوار بود. داشت با کلی افتخار تعریف می‌کرد که درس دادن به کسی که نمی‌تونه خیلی راحت حرف بزنه و همیشه کلی وقت کلاس رو می‌گرفته که چند کلمه روی کاغذ بنویسه چه کار سختی بوده و مطمئن بود که یکی از اولین جملاتی که میگه در مورد تشکر کردن از همچین معلم با پشت‌کاریه. با کلی غرور داشت می‌گفت که امکان نداره چیز دیگه‌ای بگه. مطمئناً اول از همه از معلمش تشکر می‌کنه.***دکتر برگه‌های آزمایش او را در دست داشت و با نگاهی متفکرانه به اعداد ارقام ضبط شده روی آن‌ها نگاه می‌کرد.خب گفتید بقیه دکترها بهتون چی گفتن؟مادر سریعاً در جواب دکتر گفت که از دست دیگر دکترها کاری برنیامده و همه گفته‌اند که احتمالاً دلیل این اتفاق ترسیدن او در بچگی بوده.دکتر هم دستی به ریشش کشید و گفت که همۀ آن‌ها در اشتباه هستند و در خارج متدهای درمانی بسیار به‌روزتری هست و نیاز به عکس برداری از سر او است.چند هفته بعد با عکس‌های مغز او نزد دکتر رفتند و او عکس‌ها را برانداز کرد. قسمتی از مغز او، البته عکس مغز او، را با خودکار سر جیبش نشان داد و گفت این بخش‌های مغز مسئول حرف زدن ما هستند و بنا به دلایلی این بخش‌های مغز او تنبل شده‌اند. البته اول این را نگفته بود. اول کلی اصطلاح تخصصی و پزشکی به کار برده بود تا کاربلد بودن خودش را نشان بدهد. او زمانی که دکتر داشت حرف می‌زد با خودش به این فکر می‌کرد که انگار دکتر می‌خواهد توانایی حرف زدن خودش را به رخ بکشد و کمی از این افکار مشوش و عصبی شده بود. دکتر هم که فهمیده بود چیزی از حرف‌هایش نمی‌فهمند به بیانی ساده‌تر همه چیز را توضیح داد.در اخر هم حرف از عمل جراحی‌ای زده بود که قرار بود این بخش‌های مغز او را باز به فعالیت وا دارد و او می‌تواند بالاخره حرف بزند.***عمل جراحی موفقیت‌آمیز بود و او در یکی از اتاق‌های بیمارستان بر روی تختی بیهوش بود. پدر و مادر بالای سر او نشسته بودند و منتظر بودند تا او به هوش بیاید.دکتر وارد اتاق شد تا سری به او بزند و یکسری از معاینات لازم را انجام دهد. با ورود دکتر پدر و مادر از جای خود بلند شدند و پدر به سمت دکتر رفت.کی به‌هوش میاد جناب دکتر؟تا چند ساعت دیگه به‌هوش میاد. نگران نباشید.کی می‌تونه حرف بزنه؟خب نمیشه قطعی گفت. اما خب به این سرعت هم نمی‌تونه حرف بزنه. باید چند هفته از عمل بگذره تا مشخص بشه.دکتر از اتاق خارج شد و به سمت ایستگاه پرستاری رفت تا پروندۀ بیماران را تحویل بدهد. یکی از پرستاران با لبخندی به او گفت که شنیده چه جراحی بی‌نظیری انجام داده و از دکتر پرسید که چه حسی دارد؟خب جراحی دشواری بود. تا به حال کسی رو ندیده بودم که بتونه عملی به این دشواری انجام بده؛ اما خب جای نگرانی نیست. به خوبی از پسش بر اومدم.تبریک می‌گم آقای دکتر. واقعاً کار بزرگی کردید. فکر می‌کنید اولین جمله‌ای که میگه چیه؟بعد از بیست و چند سال حرف نزدن و رفتن پیش چندین دکتر و خرج کردن کلی پول من کاری کردم که باز بتونه حرف بزنه. فکر می‌کنم اگر قرار باشه اولین جمله‌ای هم در کار باشه از من تشکر کنه. انگار بهش جون دوباره دادم. اگر قرار نباشه اولین جمله‌ش این باشه پس قراره چی بگه؟حق با شماست آقای دکتر. واقعاً زندگیش رو تغییر دادید. باید اولین جمله‌ش همین باشه.***چندین هفته پس از عمل در مطب دکتر نشسته بودند و دکتر در حال انجام دادن معاینات نهایی بود. انگار همه چیز خوب پیش رفته بود.خب پسر حالت چطوره؟بر روی کاغذ: «خوبم».این مدت تلاش کردی که صحبت کنی؟مادر به میان کلامشان پرید.آره آقای دکتر. کمی تلاش کرد ولی خب فقط کمی صداهای نامفهوم از خودش در آورد.خب طبیعیه. بیست سال پسر شما حرف نزده و قرار نیست به این راحتیا شروع کنه به حرف زدن. زمان می‌بره. ببین پسر جان عملت موفقیت آمیز بوده و این بار بر خلاف همیشه پول‌هایی که خانواده‌ت خرج کردن حروم نشده. حالا ازت می‌خوام که تلاش کنی و اولین جمله‌ت رو بگی.***شش جفت چشم به دهان او دوخته شده بود. انگار تمام عالم متوقف شده بود تا او اولین جمله‌اش را بعد از بیست و چند سال بگوید. پدر و مادر منتظر تشکر او بودند و دکتر خودش را آماده کرده بود تا پس از تشکر پسر نطق عالمانه و در عین حال فروتنانه‌ای بکند.سارا می‌دانست که اولین جملۀ او را از دست داده اما مطمئن بود یکی از اولین جملات او مال سارا است.او اما کمی ترسیده بود. آیا واقعاً می‌توانست چیزی بگوید. انرژی‌ای در گلویش حس می‌کرد. انگار کلمات بودند... آری... کلمات بودند. منتظر بیرون آمدن. ذوق زده شده بود. آماده بود تا اولین جمله‌اش را، اولین کلماتش را بگوید.از میان بی‌نهایت جمله‌ای که در جهان وجود داشت او تنها سه کلمه گفت.من علی هستم.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 19:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگان؛ ایزدانی که کارتن‌خواب شدند!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/they-are-no-god-kxwmsae4nnfz</link>
                <description>خدای‌ناکرده به مقام تو نویسندۀ گرامی برنخورد! ما خود سینه‌چاک توئیم. مبادا فکر کنی که جاه و جایگاهت نزد من یکی فراموش شده است. اما تو، ای خالق قلم‌به‌دست و تو ای دل به تُک قلم سپرده... خوب می‌دانیم... هم من... هم تو... که نویسندگان کارتن‌خواب شده‌اند. ایزدانی که روزی می‌آفریدند و من خواننده از شوق آفریده‌شان ترس به دلم می‌افتاد که ای‌وای این مخلوق ظریف را چطور مهمان زبان خود کنم. هان... کجایند؟ مگر کم داشتیم؟! حال کجایند هدایت‌ها... دولت آبادی‌ها... محمودها... آل‌احمدها؟ ما که حریر قلمِ خوش‌صحبت شیرین‌سخن کم نداشتیم... کو فروغ... کو شاملو... کجاست نیما؟آخ نبینم پیشت مانیتورها و کیبوردها و پیج‌هایتان به دنبالشان بگردی. نکند فکر کنی پشت میز و لای دود سیگار و کنج خلوتی نشسته‌اند. در ذهنت به دنبالشان بگرد. هستند؟ فکر نمی‌کنم... رد خاطری؟ تک‌بیتی، پاره‌خطی؟ نه؟ فکرش را می‌کردم. زخم همین است... درد همین است...خوب می‌رسد به گوشم که می‌گویی... زرشک! نفسش از جای گرم است و آرامشش برخاسته از ثروت اندوخته و بی‌زحمت که این‌چنین داد ادبیات سر داده و داعیه نویسندگان دارد... آخ که نمی‌دانی چیست لذت پناه‌بردن به قافیه‌های شاعر و خوابیدن لای خطوط نویسنده و نوشیدن و سیراب‌شدن از ذوق مترجم... آخ که نمی‌دانی و نفس نمی‌کشی ادبیات را... گم‌شدن در عمق گهوارۀ خیال را... محوشدن در عشق و عذاب شاعر را... نمی‌فهمی که این‌چنین می‌گویی... نمی‌فهمی که حال و احوال نویسندگان را نمی‌پرسی...سراسر درد است... مگر می‌شود دیگر با کسی از در ادبیات سخن گفت... مگر دیگر کسی درک می‌کند سبک را... شخص را؟ زاویۀ دید را؟ استعاره را؟ افهام را؟ انکار را؟ های همین امروز هم کم نداریم‌ها! یزدانی‌خرم‌ها... قلیچ‌خانی‌ها را امرایی‌ها... کم‌اند؟ گم‌اند؟ هی ای مخاطب؟ به چه دلخوشی؟! به چه امید داری؟ به مقامت بر نخورد؛ ولی تو خود کالبد دو هزار و پانصد سال فرهنگت باش... هستی؟ باور کن که نیستی... یا اگر هستی کم‌رنگی... کم‌کاری... بی‌جانی...صدا به سر بینداز... نعره کش... داد بزن این ادبیات را... زندگی کن فرهنگت را... کجای کار قافیه را باختی... کجای کار گم شدی؟! دریاب آنچ ه دریافتنی است... بشنو آن که حرف برای گفتن دارد... کجای کاری... نیستی... گمی... بی‌جانی!</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 18:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواهد دوباره زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-cmrw1vhl3nca</link>
                <description>دلم می‌خواهد دوباره زندگی کنم...همه چیز از همین جمله شروع شد. از لحظه‌ای که دیدم این جمله جلوی نشسته و پا روی پا انداخته. ابرویش را کمی بالا داده و زیر چشمی به من نگاه می‌کند. فکر می‌کنم درست برداشت کرده بودم... از من جواب می‌خواست. خب! چه کنیم؟کار دیگری از دستم ساخته نبود. جز اینکه خوب به او نگاه کنم. ببینم در صورتش، در شکل و ریختش ردپایی، سرنخی یا شاید راهنمایی پیدا می‌شود یا نه. در پی همین نگاه‌کردن‌ها و بالا و پایین کردن‌های زیاد کم‌کم مسائلی برایم روشن شد. مثلاً اینکه واقعاً حق با او است. دلم می‌خواهد دوباره زندگی کنم. و فهمیدم چه می‌شود که آدم این‌چنین چیزی دلش می‌خواهد... تو زمانی دلت می‌خواهد دوباره زندگی کنی که به خود می‌آیی و می‌بینی مدت زیادی است که از زندگی‌کردن فاصله گرفته‌ای. می‌پرسی چطور؟خب، به من به کودکی‌ام فکر کردم. همان کلیشه‌های دوران کودکی... بازی‌ها... برنامه کودک‌ها... اسباب‌بازی‌ها... اما جدای از این کلیشه‌ها چیزهای دیگر هم بود. مثلاً پدرم همیشه به من می‌گفت: «مثل بَند تنبان کوتاهی!». چون اگر چیزی را می‌خواستم تا به دستش نمی‌آوردم آرام و قرار نداشتم. یا آن‌قدر اصرار می‌ورزیدم تا به دستش آوردم یا آن‌قدر تلاش می‌کردم تا در آخر آنچه می‌خواهم را بگیرم. دیگری این که به آن چه داشتم راضی بودم – البته به‌غیراز آن‌وقت‌هایی که به قول پدرم مثل بند تنبان بودم – از تمام اسباب‌بازی‌های تمام‌وکمال استفاده می‌کردم، خراب که می‌شدند به‌جای دور انداختنشان و سبک‌وسنگین کردنشان و گفتن این که اسباب‌بازی جان من دیگر به درد تو نمی‌خورم و باید راهمان را از هم سوا کنیم و مرسی به‌خاطر تمام لحظاتی که با هم داشتیم، سعی می‌کردم راه دیگری پیدا کنم که با آن‌ها به ماجراجویی بروم.یا به آن دورانی نظر کردم که درگیر مادیات نبودم. البته که از بند مادیات نمی‌شود رها شد، باشد حق با شما زندگی هم خرج دارد، قبول اما این‌قدر غرق نبودم. تا حدی غرق که یادت برود کمی هم به سطح بیایی و از منظره لذت ببری. آخرسر هم کمی خوشحال بودی که «حداقل تلاشم را کرده‌ام» ولی لذت همین را هم از تو بگیرند. می‌پرسی چطور؟ این‌طور: «می‌خواستی نکنی».جالب است. از این‌ها بگذریم. واقعاً جان کلام این اباطیل همین است. می‌خواستم زندگی کنم. آن هم با فونت درشت و خطی در زیرش. خدا را شکر فعلاً هم خبری از کمال  نیست. راحتم چند صباحی از دستش. اما چطور؟ خب تا اینجای راه که به این طریق گذشت. باقی‌اش چطور بگذرد؟کمی بیشتر بنویسم. خودم را پیدا کنم. مدتی است از آموزش و یادگیری هم عقب افتاده‌ام؛ بروم چند تا چیز جدید یاد بگیرم. شاید وقت مردن کمی لاشه‌ام سنگین‌تر شد. طبیعت هم را از یاد برده بودم. جای بسیار خوبی است برای تجدید میثاق با زندگی. کمی تعادل می‌آورد. کمی حقارتِ خوب. حقارت خوب؟ آری، از آن دست حقارت‌ها که می‌گوید: «هوی! فکر کردی کی هستی؟ تو هم آدمیزادیا! بی‌خیال! وا بده دیگه! نکنه تو از اونایی که فکر می‌کنن این‌قدر خاصن که بدبختیایی که سرشون میاد فقط مال خودشونه؟ نه عمو جون. خواب دیدی خیر باشه! فکر نکن اینقد نظر کرده‌ای! امثال تو فراوونه! یه چرخی بزنی صد تا مثل خودت می‌بینی.». این حقارت بدی نیست. همین حقارت را که یادت برود، زندگی را هم از یاد می‌بری...پرت‌وپلا شد؛ ولی دوستش دارم. راستش را هم بگویم. این اولین گام بود. برای منی که دلم می‌خواهد دوباره زندگی کنم.الباقی بماند برای بعد...</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 18:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مصائب افسردگی چال شده</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%87-a3cxdmxkfvq3</link>
                <description>افسردگی چال شده... کلمه‌ای نه‌چندان خوش‌ساخت و زیبا. کلمه‌ای به‌جای عبارت «افسردگی نهفته». اولین‌بار که با این عبارت روبه‌رو شدم به قول امروزی‌ها «شوک» شدم. کم خودمان در لابه‌لای این روزمرگی‌ها بدبختی و هزار قصه خوشاب و رنگ داریم حال این بین کسی پیدا شده و مدعی است که در کنار این‌همه نوعی افسردگی هم هست که نشانه‌هایش با دیگر انواع افسردگی فرق می‌کنند و ممکن است حتی خودتان متوجهش نشود چه رسد به دیگران.به‌به! واقعاً عالی است. چه‌بهتر از این. نوعی افسردگی که هیچ‌کس متوجه آن نخواهد شد و این کتاب قصد دارد شما را آگاه کند. بو می‌دهد. البته به من می‌گویند شکاک پارانوئیدی اما بو می‌دهد. مخصوصاً آن جا که نویسندۀ محترم با لفظی حاکی از تواضع اعلام می‌دارد که این عبارت همان که من افسردگی چال شده نامیدمش و او افسردگی نهفته، عبارتی علمی نیست و در هیچ کتاب منبعی پیدا نمی‌شود و خلاصه مفهومی است ناب و داغ و تازه محصول همین خانم عزیز نویسنده.بگذارید سؤالی بپرسم. اگر من محصولی داشته باشم که بدانم کسی نمی‌خواهد آن را بخرد چه می‌کنم؟ اول کاری می‌کنم که «نمی» اول «خواهد» به «ب» تغییر وضعیت بدهد و بشود «بخواهد». سپس با آب‌وتاب و هزار سروصدا در بوق‌وکرنا می‌کنم که وای اگر این را ندانید، وای اگر آن کار را نکنید، وای اگر این کتاب را نخرید (نفس عمیق) و ادامه ماجرا...خلاصه که این‌ها تمام آنچه بود که اولین‌بار که کتاب را به دست گرفتم به ذهنم رسید. بیشتر دلخوش بودم به این. کمی دلم می‌خواهد سخت نقد کنم؛ اما خب کتاب نخوانده را نمی‌شود نقد کرد. همین شد که خواندم. کمی بیشتر خواندم. در وقت‌های فراغت خواندم. در دانشگاه و این‌طرف و آن طرف خواندم. در نهایت باز به حرف امروزی‌ها «شوک» شدم. مفهوم افسردگی چال شده یا همان افسردگی نهفته شاید تشخیصی علمی نباشد؛ اما حقیقتاً گفتار نویسنده منطقی بود.به این فکر کنید که عمری به درازی اتم هیدروژن دارید و تمام این عمر را صرف این کرده‌اید که دیگری را راضی کنید. فرض کنید تمام این مدت را صرف این کرده باشید که روزبه‌روز و ثانیه به ثانیه به قیمت نارضایتی خودتان دیگری را راضی کنید. آدم سختش می‌شود نه؟ کلاً بحث این کتاب هم همین است. بی‌آنکه بفهمیم درگیر این دیگری می‌شویم که همیشه خدا پرتوقع است و خواهان. و ما هم گویا عاشق این هستیم که دیگران از ما راضی باشند (البته این قاعده به‌استثنای افرادی است که از خودشان راضی هستند). و این مسیر راضی نگه‌داشتن دیگران گویا هزینه‌ای بس سنگین دارد و این همان مفهوم افسردگی نهفته است که نویسنده سخنش را در این کتاب رانده.پدر گفته همیشه باید نمره 20 بگیری. تو فهمیدی اگر 20 نگیرم پدر هیچگاه دوستم نخواهد داشت. و این شده که همیشه در تقلای 20 بوده‌ای. به هر قیمتی و در هر سنی و در هر موقعیتی و الی آخر.یا پدر یا مادر سخت‌گیر یا اجتماعی چلاق یا دوستی کج‌فهم به تو گفته‌اند که تو هیچ نخواهی شد و تو تا آخر عمرت در پی این هستی که یک چیزی بشوی. آقای دکتری، آقای مهندسی، به‌هرحال چیزی که از هیچ بهتر باشد. و در تمام این فرایندها و مسیرها تو در تلاشی تا به غیر تأثیری داشته باشی و حواست نیست که خود متأثر از چه خواهی شد. متأثر از نارضایتی از زندگی. از خودت. از خانواده و روابطت و در کل در تمام عمرت هم که تلاش کنی و مثل جانوری وفادار کار هم که بکنی و کرورکرور پول هم که داشته باشی و خلاصه اصلاً تو را طلا بگیرند و بگذارند سردر جهان باز تو از خودت ناراضی و همیشه انگار چیزی سر جایش نیست و تو نمی‌دانی که آن چیز که سر جایش نیست خود تو هستی.خلاصه این افسردگی نهفته همان کمال‌گرایی است. و این کمال را گویا هیچ‌کس هنوز نیافته و همین گم‌گشتگی او ما را هم بیچاره کرده. آخر که گفته بود شما به دنبال کمال بگردی. بی‌خیال شو جان من. مگر کوری یا نمی‌بینی؟ از خودت که رضایتی نداری. برای دیگران که زندگی می‌کنی. هیچ‌وقت آن چه واقعاً دلت می‌خواست نشدی. همیشه تحت‌فشار و عذاب و خودسرزنشگری و کوفت و زهرمار بوده‌ای. حالا هنوز به دنبال کمال می‌گردی؟ بی‌خیال! کمال را سگ خورد!اگر هنوز قانع نشدی پیشنهاد می‌کنم این کتاب «افسردگی نهفته» را بخوانی. شاید عقل به کله‌ات آمد.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 06:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این سایه‌های لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-epvvygxo3yqg</link>
                <description>از این سایه‌های لعنتی بدم میاد... می‌فهمی! بدم میاد. کل زندگیم شدن سایه‌ها. هر جا می‌رم فقط سایه می‌بینم. فرقی نمی‌کنه چه وقتی از روزه. مهم نیست ساعت چنده. مهم نیست کجام. سرکار. خونه. توی اتاقم. توی تخت خوابم. زیر بالشتم. حتی توی سرم. همه جا پر از سایه است. این لعنتیا همۀ زندگیمُ گرفتن. می‌فهمی این یعنی چی؟ این یعنی من خودم تبدیل به یه سایه شدم. وقتی به این لعنتیا اجازه بدی زندگیتُ بگیرن تا پشت مردمک چشمات میان بالا. کل هیکلتُ می‌گیرن. اون موقع... اون موقع خودت تبدیل به یک سایه میشی. اون موقع میشی سایۀ سایه‌ها. از خود اون لعنتی بی شکل‌تر میشی. از خود اون کوفتیا سبک‌تر میشی... باید...صدا: «خب، به‌نظرت باید...»نه! صبر کن. ازت نخواستم حرف بزنی. این اجازه رو بهت ندادم. این بار دیگه نه. شاید یک سایه شده باشم ولی دیگه نوبت تو نیست که صحبت کنی. الان نوبت منه. الان وقت اینه که همۀ این سایه‌ها رو پس بزنم. الان وقتشه که کل این آشغالُ بالا بیارم. گند کاری داره... خیلی هم گند کاری داره. باید به خیلی چیزا کثافت بزنم ولی کثافت خودمُ به کثافت این سایه‌های کوفتی ترجیح میدم. باید خفه‌شون کنم.صدا: «ولی تو نمی‌تونی این کار بکنی. سایه‌ها از خودت میان. برای خشک کردن میوه باید درختُ خشک کنی. برای خشک کردن درخت باید ریشه رو هدف بگیری. تو که نمی‌خوای ریشه رو هدف بگیری؟ می‌خوای؟»اما... اما... باید این کارُ بکنم. باید از شرشون خلاص شم. نمی‌تونم دیگه اینجوری ادامه بدم. نمی‌خوام دیگه سایۀ سایه‌ها باشم. می‌دونی این لعنتیا تا کجا اومدن؟ از ترس فرار کردم. جایی امن تر از تخت خواب به ذهنم نرسید. از ترس رفتم زیر پتو، پیچیدم به خودم. چشمامُ محکم بستم. اینقدر ترسیده بودم که اشکم در اومد. بعد فکر می‌کنی چی شد؟ اشکامُ پاک کردم. ولی دستام سیاه شده بود... سیاه مثل وقتی که دست می‌زنی به جایی که دوده گرفته باشه. دستم سیاهِ سیاه بود. این قدر سیاه که چشمُ می‌زد. ولی هیچ وزنی نداشت. خیلی سبک بود. می‌فهمی این لعنتیا تا کجا اومدن؟ آخه تو چه می‌فهمی...صدا: «باشه. شاید من نفهمم. شاید من نفهمم این خزعبلاتی که سر هم می‌کنی یعنی چی. ولی تو می‌فهمی. حداقل الان دیگه می‌دونی که نمی‌تونی از شر این میوه خلاص شی. مگر اینکه ریشه رو هدف بگیری! می‌خوای بگی که اونقدر جدی هستی که ریشه رو هدف بگیری؟».آخه اینج... اینجوری که نمیشه. بسه دیگه. باید یه فکری برای این لجنی که توش زندگی می‌کنم بردارم. باید بکشم خودمُ بیرون. باید از شر این لعنتیا خلاص شم. ریشه... ریشه... ولی... اگه باید ریشه رو هدف بگیرم. اگر اگر اگر باید ریشه رو خشک کنم... شاید باید این کارُ بکنم. باید بهشون نشون بدم من هنوز خودمم. باید نشون بدم که من به کل سایه نشدم. باید حداقل خودم ببینم که هنوز سایه نشدم. من نمی‌خوام سایه باشم. نمی‌خوام...صدا: «اینقدر مثل بچه‌ها نق نزن. همون اول بهت گفتم. البته نذاشتی بگم. ولی تنها راهت همینه. البته! چرا اینقدر با سایه بودن مشکل داری. شاید داری زیادی برای خودت بزرگش می‌کنی. یه نگاه به دور و برت بنداز. این همه سایه. هر کدوم کف یه کوچه یا پای یه تیر چراغ برق وایسادن. سایه بودن اونقدر هم بد نیست».بد نیست؟ یعنی خوبه؟ کجای این وضعیت خوبه؟ اصلا چیش خوبه؟ باز تو حرف زدی؟ اصلاً کی گفت تو حرف بزنی؟صدا: « خودت گفتی. وقتی داری باهام حرف می‌زنی یعنی دوست داری جوابم بشنوی».من بیخود کردم. شاید باید اول از شر تو خلاص شم.صدا: [نیش خند].ساکت باش. دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم. صدات در نیاد.ریشه ریشه ریشه. آخه چرا باید اینجوری می‌شد. چرا به خودشون اجازه دادن تا اینجا بیان.صدا: «باید ریشه رو هدف بگیری یا کلاً بیخیال این نق زدنای بچه‌گانه‌ت بشی. یکم شجاع باش. به بقیه نگاه کن. دارن زندگیشونُ می‌کنن. این همه هم داد و هوار راه ننداختن. دارن با سایه‌ها کنار میان وقتشونُ می‌گذرونن».همین که یه لحظه کوتاه بیای تا وسط روحت میان جلو. دیگه نمی‌تونی جلوشونُ بگیری. این بقیه کنار نیومدن. اونا تسلیم شدن. بهشون که نگاه می‌کنم دلم می‌خواد بالا بیارم. اینقدر بالا بیارم که از خودم خالی شم. تو خالی و سرد بودنشونُ نمی‌بینی. به مردمک چشماشون نگاه کردی؟ وقتی از کنارت رد میشن، اون باد سرد و بوی تعفنی که بلند شده رو نمی‌فهمی. نه... نه... نه... نباید.... نباید بزارم سایه‌ها بیان... دیگه نه... تو باز حرف زدی که! مگه نگفتم تا بهت اجازه ندادم حرف نزن! هان؟! ببر صدای کوفتی رو.صدا: «باشه. ولی باز باید ریشه رو هدف بگیری [نیشخند]».خفه شو. ببند درِ گاله رو. نمی‌خوام صداتُ بشنوم. نمی‌خوام.صدا: [خنده].مگه با تو نیستم؟ د میگم خفه شو. ریشه ریشه ریشه. می‌خوای اول ریشۀ تو رو خشک کنم.صدا: «چه فرقی میکنه؟»آره باید اول به حساب تو برسم.صدا: [قهقه].خفه شو! خفه شو!چاقوی سیاهی در دست او است. سبک اما به دلیل مشخص بُرنده. شاید به دلیل ذات چاقو بودنش. البته سبک است. بسیار سبک. صدای قهقه بیشتر و بیشتر می‌شود. هوا چند درجه سردتر می‌شود. نفس همه چیز حبس می‌شود. ما شاهد چه چیزی هستیم؟ نمی‌دانیم. اما با نگاه کردن به ساعت دیواری متوجه سکوت عقربۀ ثانیه‌شمار می‌شویم. صدای قهقهه بیشتر و بیشتر می‌شود. اما اتاق آرام است. چطور؟چاقو تصمیمش را می‌گیرد. شاید هم این تصمیم را برایش گرفته‌اند؟ضربه... ضربه... ضربه...اتاق با هر ضربه تاریک‌تر و تاریک‌تر می‌شود.صدای قهقهه قطع می‌شود.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 20:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-b6ycedeazbzb</link>
                <description>تهران شب‌های مخوفی دارد... دست کم مدتی این چنین بود. شب‌هایی گرم و ملتهب از تب و تاب تغییر. شب‌های سیاهی که مامن شعارهایی شده بود که هر یک سودای تغییر داشتند. توده‌هایی از ابرِ غلیظِ فکر که از وضع موجود ناراضی بودند و تندبادهایی که می‌وزیدند تا جلوی پخش شدن این تودۀ غلیظ را بگیرند. و تلاقی این دو... خون بود. خونی که بر روی آسفالت گرم کوچه و پس کوچه‌های تهران جاری می‌شد، به گوشۀ خیابان می‌خزید و آن قدر می‌رفت تا به قوطی‌های خالی اسپری رنگ برسد. کوچه‌های تهران با همین خون‌ها آبیاری شده‌اند... سیراب‌اند. برای همین هم خون سرخ، در خاک فرو نمی‌رود و آن قدر می‌رود تا بخشکد. و کوچه و پس کوچه‌های تهران پر بود از همین خون‌های خشکیده. و دیوارنویسی‌های سیاهی که برای هر خونی که به زمین ریخته می‌شد، به دیوار پاشیده می‌شدند.این خون‌ها و قوطی‌های رنگ... این شب‌ها و این تب و تاب، برای تهران خاطره‌هایی بودند که مدام و از نو مرور می‌شدند. خون‌هایی که ضدانقلابیون به زمین می‌ریختند و انقلابیون به یاد و خاطر‌شان خط و خطوط سیاهی بر دیوار کوچه‌های تهران می‌کشیدند. و تهران آرام به تماشای دوباره و دوبارۀ این خاطرات می‌نشست.و در این گیر و دار، شاعری که شعرش را گم کرده بود در این تهران به دنبال شعرش می‌گشت. و به جای شعر تنها لخته‌های خشک شدۀ خونِ چرک و دیوارنویسی‌های مشکی نصیبش می‌شد. بقایایی از شب‌های تهران. شاعر از کنار این‌ها می‌گذشت بی آنکه بداند یکی از این دیوارها متعلق به اوست. دیواری که با اسپری مشکی رویش می‌نویسند: «باز خواهیم گشت». شاید چون نمی‌دانست که دلچسب‌ترین خون برای انقلاب خون شاعران است. در انقلاب‌ها شاعران باید بنویسند. و اگر نوشتند باید منتظر حملات شبانه، ضربات چاقو در شکم، خفگی با کابل و مردن در شب‌هایی که بوی خون می‌دهند باشند. و با وجود همۀ این‌ها شاعری که شعرش را گم کرده بود در کوچه پس کوچه‌های تهران به دنبال شعرش می‌گشت. از کوچه‌ای به کوچۀ بعد می‌خزید و به دنبال نشانه‌ای از شعر گمشده‌اش می‌گشت. و فقط خون پیدا می‌کرد. خونی متعلق به شاعری سیاسی که شب پیش زمانی که در حال فرار از دست ضد انقلابیون بود ریخته شده بود. شاعر سیاسی که تنها کتاب شعرش را زیر بغل زده بود و در حال فرار بود. شاعری که آخرین نوشته‌اش را با خون خودش روی پیاده‌روی یکی از کوچه‌های شهر به جا گذاشته بود و صبح رفتگری خاکستر سیگارش را کنار آن ریخته بود و با جارویش صرفاً رد خون را پخش کرده بود. و چند قدم جلوتر شاعری که شعرش را گم کرده بود خط و خطوط سیاهی را روی دیوار دیده بود. خط و خطوطی که نوشته بود: «ما جوانه خواهیم زد» و حدس زده بود که این یادگار خون شاعری سیاسی است.در این گشت‌وگذارهای خون‌آلود، شاعر مرد سیگار فروش را دیده بود. سیگار فروشی که بعداً روحش بالای سر جنازۀ سوخته‌اش سیگار می‌کشید. مرد سیگارفروش از خانۀ سرهنگ گفته بود. جایی که شاید شاعر بتواند نشانی از شعر گمشده‌اش پیدا کند. آدرس خانۀ سرهنگ که روی پاره کاغذ جلد سیگار نوشته شده بود از دست مرد سیگار فروش به جیب شاعر رفته بود و در دماغ شاعر بوی خون پیچیده بود. خونی که قرار بود امشب ریخته شود. خون یکی از ضد انقلابیون که با چاقوی پنهان شده در کمربندش انتظار یکی از انقلابیون را می‌کشید اما توسط گروهی از آنها غافلگیر شده بود و خون خودش به زمین ریخته شده بود. خونی که قرار نبود برایش خط و خطوط مشکی‌ای بر دیوار جایی نقش ببندد.خانۀ سرهنگ... خانۀ متعلق به سرهنگی روس. مدفون شده در جایی از شب‌های ملتهب تهران.انقلاب خون می‌خواهد و سرهنگ خون‌بهای انقلابی دیگر بود. سرهنگ در روز عروسی‌اش، که خلوت و کم مهمان بود، می‌فهمد که انقلابیون خانه‌اش را پیدا کرده‌اند و دور تا دور آن در کمین‌اند. از مهمانان و نوعروسش اجازه می‌گیرد و مرخص می‌شود. از پله‌های اتاقش بالا می‌رود و نوعروس که متوجه چیزی شده به دنبال سرهنگ بالا می‌رود و بعد صدای شلیک و مغز سرهنگ که آخرین خاطراتش را روی دیوار پشت میزکارش می‌ریزد. سرهنگ گویا ترجیح داده جسمش را برای انقلابیون بگذارد و روحش را میان گلدان‌های شمعدانی دور حوض پنهان کند. و انقلابیون که به دنبال در بندکردن روحش بودند، ناامید می‌شوند و برای انتقام نوعروس سرهنگ را میبرند. بعدها نوعروس باز می‌گردد و قانع شده که باید به انقلاب کمک کرد. برای همین خانۀ سرهنگ می‌شود مکانی برای آنها که از دست ضد انقلابیون در فرارند.شاعری که شعرش را گم کرده در خانۀ سرهنگ احساس سرما می‌کند. و نوعروس سرهنگ با دامنی خونی به او خوش‌آمد می‌گوید و از او دعوت می‌کند که جایی بنشیند. خانۀ سرهنگ خاکستری است و بوی عجیبی می‌دهد. بوی آهن و خون خشکیده. و در گوشه‌ای، پشت میز کنار پنجره، دختر موخاکستری نشسته، دستش را زیر چانه زده و به نقطه‌ای از آسمان خیره شده است. شاعر به اطرافش نگاه می‌کند، به دنبال شعرش می‌گردد، آیا اینجا شعرش را پیدا خواهد کرد؟ و نوعروس که بالای سر شاعر ایستاده و از او می‌پرسد چیزی میل دارد و شاعر که از او یک لیوان آب می‌خواهد.شاعر کمی احساس راحتی می‌کند و به اعصابش اجازه می‌دهد کمی آرام بگیرد. بعد از اینکه سرهنگ خودش را خلاص کرده بود خدمتکار خانه هرچقدر تلاش کرده بود نتوانسته بود رد مغز پاشیده به دیوار سرهنگ را پاک کند. انگار خانه نمی‌خواست اجازۀ این کار را بدهد و با این کار قصد داشت خاطرۀ سرهنگ را حفظ کند. آیا به همین خاطر این خانه همیشه بوی خون می‌داد؟خانۀ سرهنگ با اینکه مرکزی برای انقلابیون پرشور بود اما فضایی افسرده داشت. با اثاثیه‌ای که خاک گرفته بودند. اما به شکل عجیبی تنها شمعدانی‌های دور حوض تازه بودند. انگار در تمام این خانۀ بی‌روح، تنها این شمعدانی‌ها بودند که روح داشتند.شاعر کمی جرئت پیدا می‌کند و از خدمتکار می‌پرسد که دخترک مو خاکستری چرا به نقطه‌ای از آسمان خیره شده و داستان او چیست. از خوبی‌های شاعر بودن همین است. می‌توانی بفهمی که در ورای بعضی چیزها داستانی وجود دارد. مثل داستان دختری که عاشق یکی از ضد انقلابیون می‌شود؛ عشقی پرشوروحال اما بی‌معنی. انقلاب خون می‌خواهد و نه عشق. اما با این حال دخترک دلباختۀ جوان ضدانقلابی می‌شود. جوانی خوش قدوبالا، با ریشهای بلند که او را شبیه جادوگرها می‌کرد. زمانی که دخترک در یک کوچۀ بن‌بست گیر می‌افتد و جوان ضدانقلابی به او می‌رسد. هفت‌تیرش را روی زمین می‌گیرد و تیری خالی می‌کند و داد می‌زند که یکی از انقلابیون را کشته و دختر که شوکه شده و نمی‌فهمد که پسر ضدانقلابی جانش را نجات داده. و بعدها باز هم یکدیگر را می‌بینند. بارهاوبارها. و در اتاقکی که زمانی محل آسایش کبوترها بود، بر روی پشتبام یک ساختمان هفت طبقه. دقیقاً روبه‌روی خانۀ سرهنگ. و ضد انقلابیونی که متوجه گناه نابخشودنی پسرک می‌شوند و منتظر می‌شوند که باز پسرک و دختر مو خاکستری یکدیگر را ببینند. و درست در زمان عشقبازی این دو سر می‌رسند و بی‌درنگ پسر را از طبقۀ هفتم به پایین پرت می‌کنند و دخترکی که فرار می‌کند و به خانۀ سرهنگ پناه می‌برد و هر روز ساعت‌ها به پشت‌بام آن آپارتمانی خیره می‌شود که کبوترهایی روی آن می‌نشینند و بلند می‌شوند.شاعر از خدمتکار تشکر می‌کند و خدمتکار در اتاق‌های خانۀ سرهنگ گم می‌شود. حال که شاعر کمی آرام گرفته تازه متوجه این می‌شود که نمی‌داند باید چه کاری انجام دهد. و کجا را باید بگردد و چرا مرد سیگارفروش به او گفته بود که شاید اینجا بتواند شعرش را پیدا کند. آن هم در بحبوحۀ این انقلاب و بگیروببند.شاعر به نشانه‌ها فکر کرد. به اولین نشانه‌های انقلاب... به خون... به خون جوان ضدانقلابی که در کوچه‌ای بن‌بست غافلگیر شده بود. و زمانی که دیده بود راهی جز مردن ندارد چشمانش پرازآب شده بود و شروع کرده بود به التماس و به خودش شاشیده بود و جوان چهارشانۀ انقلابی که چاقوی خودش را هفت بار در شکم او فروکرده بود و دست چپش را از آن به بعد نشسته بود تا به همه نشان دهد خون یک ضدانقلابی روی دست‌هایش نقش بسته. جوان چهارشانه‌ای که دوستش یک شاعر سیاسی بود و به احترام او بر روی چندین دیوار با اسپری مشکی شعارهایی نوشته بود و دست چپش را هم تمیز نکرده بود تا یاد دوستش را همیشه با خودش داشته باشد. شاعر به کبوترهایی فکر کرد که از روی طبقۀ هفتم آپارتمان مجاور خانۀ سرهنگ می‌پریدند و بر روی تیر برقی می‌نشستند که مرد سیگارفروش به ضد انقلابی‌ها اطلاعات رفت‌وآمد افراد خانۀ سرهنگ را می‌فروخت. خانه‌ای که قرار بود چند وقت بعد ضد انقلابیون جنازۀ گندیده‌اش را در یکی از اتاق‌های زیرزمین آن پیدا کنند و آن را به همراه خانه، همان جا بسوزانند.در هیچ یک از این‌ها اثری از شعر گم‌شدۀ شاعر نبود. انگار تمام این انقلاب برای خون بود. بدون هیچ شعری... شاعر از جای خود بلند شد و به حیاط رفت تا سیگاری روشن کند. خبری از خدمتکار و نوعروس نبود. لب حوض و در میان گلدان‌های شمعدانی نشست و سیگارش را روشن کرد. نسیم سردی به او خورد و حضور کسی را حس کرد. سرهنگ لبۀ بالکن اتاقش نشسته بود و شاعر را صدا کرد و شاعر که به پاهای آویزان سرهنگ و بعد سوراخ سمت راست سرش نگاه می‌کرد. سرهنگی روسی با سبیل‌هایی که به‌خوبی چرب شده بودند و نوکشان تیز شده بود. لباس سرهنگ پر بود از مدال و نشان‌های افتخار. سرهنگی که آن چنان در برابر شاعر استوار می‌ایستاد که شاعر بعید نمی‌دانست کشیده‌ای در گوشش بخواباند. صدای سرهنگ، مثل اثاثیۀ خانه‌اش انگار خاک گرفته باشد، اما با سلابت بود.سرهنگ با غرور از لبۀ بالکن پایین آمد. مستقیم به عمق چشم‌های شاعر خیره شد و از او پرسید که انقلابی است یا ضد انقلابی و شاعر که فقط به دنبال شعرش می‌گشت به داستان‌های حماسی سرهنگ و رشادت‌های بی‌بدیلش گوش کرده بود. از تاثیر او در تاریخ. و سرهنگ که ناگهان از شاعر نخی سیگار خواسته بود. سرهنگی که دیگر سیگاری را هم نمی‌توانست لای انگشت‌های دست چپش بگیرد. سرهنگ از شاعر دور شده بود و به سمت اتاقش رفته بود. شاعر به دنبال سرهنگ از پله‌های اتاق او بالا رفت و وارد اتاق او شد؛ اما خبری از سرهنگ نبود. دیوارهای اتاق سبز بود و تنها اثاث اتاق یک میزکار بود که کاغذهایی رنگ‌ورورفته روی آن بود. و اسلحه‌ای که در سمت راست قرار داشت و لکۀ قهوه‌ای بزرگی که روی دیوار پشت میزکار نقش بسته بود.هوا تاریک شده بود و شاعر تصمیم گرفت که خانۀ سرهنگ را ترک کند. با وجود اینکه شب‌های تهران مخوف‌اند و به همین دلیل هم معروف اما حسی به شاعر می‌گفت که باید در همین شب‌ها به دنبال شعر گمشده‌اش بگردد. از اتاق سرهنگ خارج شده بود و به سمت دری رفت که از آن وارد شده بود. و جوان چهارشانۀ انقلابی را دیده بود که از پله‌های زیر زمین بالا می‌آمد و رنگ قرمز تندی به دست چپش ریخته بود.شاعر سریعاً خانۀ سرهنگ را ترک کرد و پا به کوچه‌های تهران گذاشت. هوا پر از بوی خون و اسپری رنگ بود. صدای انقلاب در همه جای کوچه شنیده می‌شد. شهری که امشب پر از التهاب و ضربان شده بود. شاعری که شعرش را گم‌کرده بود در تاریکی کوچه شروع به حرکت کرد. در حال رسیدن به آخر کوچه از پشت سرش فریادی به او فرمان ایست داد... ضد انقلابیون... می‌دانست که ایستادن به معنای مردن و لختۀ خون خشک شده روی پیاده‌رو خواهد بود. برای همین شروع به دویدن کرد. اما فردا صبح زیر نور فلورسنت چراغ یک اتاق بیدار شد.از بین سوراخ‌های گونی فقط حضور نور زردرنگ یک لامپ قدیمی را فهمید. و بوی خون گونی که روی سرش کشیده بودند. و بعد دردی که از پشت گردنش تا وسط جمجمه‌اش پیچیده بود و بعد تاریکی...و بعد بوی نم و خاک و فشار طنابی که مچ دست‌هایش را به هم می‌فشرد. و تاری چشم‌هایش که هی کمتر و کمتر می‌شد و رفته‌رفته تصویر نوعروس با دامن خونی که واضح‌تر می‌شد. و بعد هیبت جوان انقلابی چهارشانه که از پشت سرش وارد تصویر می‌شد. جوان چهارشانه دست چپش را روی میز کوبید و رد قرمز و کثیفی روی آن به‌جای گذاشت. ردی که زمانی خون سیاه و تیرۀ سیگارفروش بود. جوان چهارشانه به سیگارفروش مشکوک می‌شود و او را به داخل خانۀ سرهنگ می‌کشد و او را در زیر زمین با یک ضربۀ چاقو در گردنش خلاص می‌کند. جوان چهارشانه به شاعر هم مشکوک شده بود و حالا او در زیر زمین در برابر او قرار گرفته بود.شاعر توضیح داده بود که تنها به دنبال شعر گمشده‌اش می‌گردد؛ اما انقلاب توضیح نمی‌خواهد... خون تنها چیز خواستنی در انقلاب‌ها است. خونی که از پس یک اعتراف می‌آید. شاعر باید اعتراف می‌کرد که جاسوس ضد انقلابیون است و با مرد سیگارفروش هم‌دست بوده. تنها در این شرایط می‌توانست آزاد شود و در کنار گلدان‌های شمعدانی به سرهنگ بپیوندد. جایی که سرهنگ و پسرک ضدانقلابی ریشو با هم در مورد مزایا و معایب انقلاب صحبت می‌کردند و پسرک برای سرهنگ تعریف می‌کرد که جوان چهارشانه جای او و معشوقش را به ضدانقلابی‌ها لو داده است و سرهنگ که می‌گوید دامن نوعروس به خون او آلوده است.اما شاعر سختی زیادی را پشت سر گذاشته بود و نمی‌توانست به همین راحتی قید شعرش را بزند. اما دریافتن این که این همه خون تنها به اسم پوشالی انقلاب به زمین ریخته مأیوسش کرد. تمام آن خط‌های سیاه درودیوار کوچه‌های تهران نه نماد یک انقلاب زنده بودند و نه یادبود هم‌رزمان ازدست‌رفته. تمام آن لخته‌های خون تنها نشان‌دهندة تلف‌شدن انسان‌هایی بودند که به هیچ دلیلی روزی مرده بودند. تمام خانۀ سرهنگ یک دروغ بزرگ بود. سرهنگ چپ‌دستی که اسلحه‌اش پس از مرگ او سمت راست میز کارش قرار گرفته و نو عروسی که از زیر دست ضدانقلابی‌ها جان سالم به در برده و قانع شده که باید به انقلاب کمک کرد و خانۀ سرهنگ را دایر می‌کند تا به انقلابیون پناه بدهد. و دخترک مو خاکستری که به کبوترهای طبقۀ هفتم نگاه می‌کند و فکر می‌کند یکی از آن کبوترها روح پسرک ضدانقلابی است. و در بین این گیرودار شاعری که شعرش را گم کرده بود، به خون فکر می‌کرد. شعری که در این انقلاب پیدا شود غیر از خون چیز دیگری نمی‌تواند باشد. خون شاعر شعر او بود. شعری که همیشه با او بود و او همه‌جا را به دنبال آن می‌گشت. شعری که به جوش آمده بود. شعری که برایش تلاش بسیار کرده بود هر بار فقط به خون رسیده بود. خونی که در لب‌هایش می‌جوشید... خونی که در گوش‌هایش دویده بود و سرخشان کرده بود. خونی که خون می‌خواست. خون جوان انقلابی. خونی که شاعر را به انقلاب ترغیب می‌کرد. انقلابی علیه نوعروس و جوان انقلابی. و تلاقی انقلاب‌ها همیشه با خون همراه است.صبح روز بعد در خانه‌ای سوخته در یکی از محله‌های تهران دو جنازه پیدا شد. یکی در زیر زمین و دیگری با دست‌های بسته در اتاقی دیگر در همان مکان.تنها چیزی که از خانه باقی‌مانده بود نوشته‌ای مدفون زیر سیاهی دودۀ آتش بود که نوشته بود «ما باز خواهیم گشت».</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 20:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%D9%86-p5tmvg9jcmai</link>
                <description>دانه که به دل زمین افتاد، همه چیز نور جدیدی داشت.خاک بوی خوش خانه می‌داد و آبی آسمان لطیف بود. پنبه ابرها آرام بودند و با آرام نسیم خرامان قدم می‌زدند. خوشه‌های ساق بلند و طلائی گندم‌ها در باد می‌رقصیدند و آفتابگردان‌ها به همنشینی خورشید نشسته بودند. رود می‌خواند؛ در همهمه بود و غلیان و به ریشه‌های نعنا آب می‌نوشاند. و سنجاقک به این صدا گوش می‌داد. و چمن‌ها که دامن در پهنۀ رود کشیده بودند.و شب‌هاکه آفتاب آرمیده بود و ماه کمی جهان را روشن کرده بود. به حدی که خواب بچه خرگوش‌ها را نرباید و قمری از سرمای ظلمات شب نلرزد.  و ستاره‌ها که به قصه‌های جغد پیر گوش سپرده بودند. و رود که آرام می‌رفت اما با صدای شرشر ملایمش و دستان لطیفش گیسوان لَخت شب به روی دشت را نوازش می‌کرد.و در این بین دانه بود. با تمنای گلبرگ نازکی مهر... چند قطره شبنم... و خاکی برای روییدن. و جوشش شوق زندگی در پیکرۀ سختش و میل شورانگیز شکفتن.صبح اما شاپرک مرده بود. سنجاقگ رفته بود. جوجه قمری‌ها تنها شده بودند و مار خانه از پَر می‌زدود. گندم‌ها به جبر داس آمده بودند و نعناها به دست دخترکان روستا. رود به پهنۀ دشت نمی‌خرامید و آواز نمی‌خواند. محصور جوب آبی شده بود، فارغ از دامن مخملین چمن و ریشه‌های نعنا. و خاک که بوی خون می‌داد و هوا که خشک بود.و دانه بود با میل غلیظ مردن، نبودن، حبس جوانۀ سبز زندگی در خشکی پوستۀ درد و سوگ.و روز بعد بود، اولین پرواز جوجه قمری‌هاو روز بعد بود، حرف‌های مادرانۀ خورشید با آفتابگردان‌هاو شب بود، درخشش اشک‌های درخشان ماه بر دامن سیاه آسمانو روز بعد بود، پایکوبی پروانه‌های نارنجی و نوازش گونه‌های آبی آسمان به دست‌های لطیف ابرو روز بعد بود، بی‌راهه رفتن رودخانۀ محصور، آواز آزادی و گریۀ خرابی محصولو در همان روز بود، سیراب شدن خاک از مهر مادری ابرها و اشک شوقو دانه بود، بر دامن خاک، نظاره‌گر شب‌ها و روزهاو روز بعد بود، شکفتن...</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 15:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبرتو بولانیو و شخصیت‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88-%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-rjugmk2c29gg</link>
                <description>الف بیست سال دارد. دانشجوی فلسفه در دانشگاهی دولتی. مثل تمام هم سن و سال‌هایش و متفاوت از آن‌ها. در دوره‌ای از زندگی که همۀ هم سن و سالانش خودشان را به دست جریان زندگی سپرده‌اند، تا دیروقت به گشت‌وگذار و کافه گردی می‌پردازند، مشروب می‌خورند، سیگار می‌کشند و دختربازی می‌کنند، الف قدم می‌زند، کتاب می‌خواند، به باخ و بتهوون گوش می‌دهد و البته در کنار همۀ این‌ها هرزمان که فرصتش پیش بیاید مشروب می‌خورد و سیگار می‌کشد. زمانی بود که با خودش عهد بسته بود سمت این‌جور چیزها نرود. حتی جزو آن دسته از بچه‌ها بود که اگر از جایی رد می‌شد و فردی در حال سیگارکشیدن بود نفسش را حبس می‌کرد تا باقی دود سیگار وارد ریه‌هایش نشود. اما این عهد خیلی وقت بود که شکسته شده بود. او مثل هم سن و سالانش سیگار می‌کشید و مشروب می‌خورد و از این نظر تفاوت با آن‌ها نداشت. اما نسبت به آن‌ها تفاوت‌هایی هم داشت. انگار بیشتر بارش بود. و این چیزی بود که دوستانش به او می‌گفتند. خودش اما این موضوع را حس نمی‌کرد. در حقیقت هر بار که به درون خودش نگاه می‌کرد چیزی نمی‌دید. سبک، تهی و توخالی.روزهایش را با خواندن کتاب و قدم زدن در خیابان‌ها و سیگار کشیدن می‌گذراند. اگر از آن روزهای خوبش می‌بود همراهی هم پیدا می‌کرد و بر حسب شخصیت و موضوعات مورد علاقۀ فرد همراهش شروع به گفت و گو می‌کرد. در روزهای بد فقط قدم می‌زد، چند نخ سیگار می‌کشید و به خانه برمی‌گشت. مثل روحی سرگردان. بی‌هدف و مقصد. البته گاهی روزهای طلایی نیز خودشان را نشان می‌دادند. این روزها تفاوت عمده‌ای با دیگر روزهایش نداشتند. در این روزها صرفاً می‌توانست کمی بخندد. بیشتر کتاب بخواند. کمی احساس بودن کند و حال حوصلۀ رفتن به کافه‌ای را داشته باشد. به جز این روزهای طلایی که بسیار نادر بودند باقی روزها خاکستری بودند.در تمامی این روزهای خاکستری صرفاً به یک موضوع فکر می‌کرد. بودن. پیش‌ازاین به موضوعات دیگری هم فکر می‌کرد. نه این که بخواهد؛ اما موضوعات دیگری گاه‌وبی‌گاه به ذهنش می‌رسید. اما از وقتی با روبرتو بولانیو ملاقات کرده بود تنها چیزی که در طول روز می‌توانست به آن فکر کند بحث بودن بود. روبرتو را در کتاب‌فروشی، تنها کتاب‌فروشی شهر که آن‌قدر کتاب داشت که کسی بتواند به طور تصادفی کتابی را انتخاب کند، و پشت جلد کتابش دیده بود. اولین باری بود که روبرتو رو می‌دید. به اندازۀ کافی کتاب داشت. اما همه‌شان کتاب‌های فلسفی بودند و روان‌شناسش توصیه کرده بود مدتی سمت فلسفه نرود. برای همین به هیچ هدفی به کتاب‌فروشی رفته بود تا رمانی بخرد. همین‌طور که نگاهش را روی عناوین کتاب‌ها می‌چرخاند چشمش به کتابی خورده بود. و بی‌هیچ دلیلی آن را از قفسه برداشته بود. آخرین غروب‌های زمین اثر روبرتو بولانیو. رمان خوبی به نظر می‌رسید، البته دلیلی برای آن نداشت. شاید فقط از عنوان آن و یا طرح روی جلدش خوشش آمده بود. حتی پیش از آن اسم روبرتو را هم نشنیده بود.بعدها وقتی کتاب روبرتو را برداشت تا آن را بخواند خنده‌اش گرفت. آخرین غروب‌های زمین حتی رمان نبود. مجموعه داستان‌های کوتاهی بود که روبرتو آن‌ها را نوشته بود. بااین‌وجود راضی بود. حال و حوصلۀ رمان‌های طویل و چند صدصفحه‌ای را نداشت و دلش می‌خواست فقط چیزی بخواند و آن را تمام کند. برای همین داستان کوتاه گزینۀ خوبی بود. حتی این که روبرتو را نمی‌شناخت در نظرش نکتۀ مثبتی بود. می‌توانست بدون هیچ شناخت از پیشی با روبرتو آشنا شود و ببیند او کیست و چه می‌کند.داستان‌های روبرتو در نظرش بسیار عجیب بودند. در داستان‌های روبرتو خبری از جنگ، خدایان، میمون‌های سخنگو، ملاقات با آفریدگار جهان و این دست موضوعات که غالباً شگفت‌آور تلقی می‌شوند نبود. برعکس، داستان‌های روبرتو بی‌نهایت ساده بودند. آن‌قدر ساده که پذیرفتنشان سخت بود. انگار عادت کرده‌ایم که واقعیت همیشه باید بسیار پیچیده و درهم‌تنیده و غیرقابل‌درک باشد. این جمله‌ای بود که بعداً که کتاب روبرتو را تمام کرد به ذهنش رسیده بود. اما اوایل آشنایشان داستان‌های روبرتو از عجیب‌ترین داستان‌هایی بود که خوانده بود. نمی‌توانست بفهمدشان. می‌خواند و تصورشان می‌کرد. به شخصیت‌ها و حرف‌هایشان بارهاوبارها فکر می‌کرد و هر داستان را بارها می‌خواند؛ اما باز هیچ‌چیزی درشان پیدا نمی‌کرد. این‌جور مواقع در ذهنش بد و بیراهی به روبرتو می‌گفت. چون نمی‌فهمید قصد و هدف او از نوشتن آن داستان‌ها چه بوده.اما یک چیزی نظرش را جلب کرد. از داستان‌ها و شخصیت‌های داستان‌های روبرتو احساس نبودن را دریافت می‌کرد. عادت داشت همیشه در کنار خودش تفسیر دیگران را نیز بخواند تا ببیند چه کسی تفسیر نزدیک‌تری دارد؛ اما انگار آدم‌های زیادی روبرتو و آخرین غروب‌های زمینش را نخوانده بودند. برای همین تنها خودش بود و تفسیر خودش. بعدها بسیار به این فکر کرد که شاید به‌خاطر حال و هوای روزهایش آن‌چنان حسی از داستان‌های روبرتو گرفته؛ اما هرقدر که داستان‌ها را نمی‌فهمید از اینکه داستان‌ها احساس نبودن را به او منتقل می‌کردند مطمئن بود.برای همین غالباً در حال فکرکردن به بودن یا نبودن بود. روبرتو خالی‌اش کرده بود. بعد از آشنایی با روبرتو و ملاقات‌کردن با شخصیت‌هایش که به‌نوعی حس می‌کرد واقعی بودند، احساس نسبی بودنش را به‌کلی از دست داد. ساعت‌ها می‌نشست و به بدن خودش دست می‌کشید، خودش را نیشگون می‌گرفت، به درختان و آدم‌ها و ماشین‌ها نگاه می‌کرد. و هیچ‌کدامشان برایش هیچ معنایی نداشتند. بودن هیچ‌کدامشان را احساس نمی‌کرد و از همه بدتر بودن خوش را.روزی در پارک، روی نیمکتی نشسته بود و به نبودن فکر می‌کرد. در میان درختان پسرک دست‌فروشی را دید که به او خیره شده. اول به او توجهی نکرد؛ اما به نحوی می‌توانست سنگینی نگاه پسرک را حس کند. سرش را به‌سوی پسرک گرداند و به او خیره شد. پسرک مستقیماً به او نگاه می‌کرد (یا حداقل او این‌طور فکر می‌کرد). به عمق چشم‌های پسرک خیره شد. می‌توانست از درون چشم‌های پسرک نوعی بودن را حس کند. اما چشم‌های پسرک خالی بود. آنجایی از چشم‌هایش که منعکس‌کنندة بودن شیء تحت نظاره بودند خالی بود. انگار که پسرک به فضای خالی‌ای خیره شده. سعی کرد کاری کند تا شاید بفهمد آیا واقعاً پسرک به او خیره شده یا این صرفاً فکر و خیال اوست. برای همین دستی برای پسرک تکان داد. هیچ. پسرک هیچ واکنشی نشان نداد. باز هم برای پسرک دستی تکان داد و این بار کمی محکم‌تر. و باز هم هیچ. باز هم پسرک تکان نخورد. انگار که واقعاً به فضای خالی‌ای خیره شده بود.به روبرتو و شخصیت‌هایش فکر کرد. به نبودن. و تمام وجودش را حس نبودن پر کرد. خودش را نیشگون گرفت. دردش گرفت. کمی آرام شد. کمی احساس بودن به وجودش برگشت.پسرک دست‌فروش به سمتش حرکت کرد. احساس بودن بیشتری وجودش را پر کرد. پسرک داشت مستقیم به سمت او می‌آمد. درست به سمت آن نیمکتی که روی آن نشسته بود. و با هر قدمی که پسرک به سمت او برمی‌داشت بودن بیشتر و بیشتر در او شدت می‌گرفت. پسر به او رسید درست روی نیمکت کنار او نشست. اما هیچ واکنشی از خود نشان نداد. انگار که با تمام بودن خودش می‌خواست حضور و بودن الف را انکار کند. الف دلش می‌خواست مشتی به‌صورت پسرک بکوبد. چرا هیچ توجهی به او نمی‌کرد. چرا در آن لحظه انگار بودن پسرک و نبودن الف در تضاد با یکدیگر قرار گرفته بودند. با خوش کلنجار رفت و آخرسر تصمیم گرفت چیزی بگوید. تا صرفاً توجه پسرک را جلب کند و بودن خودش را به همه اثبات کند.همین که خواست چیزی بگوید دوست‌های پسرک از آن‌سوی پارک صدایش کردند. فریاد کشیدند و برایش دست تکان دادند. پسرک هم که انگار منتظرشان بود سریع واکنش نشان داد. کمی خیال الف آسوده‌تر شد. پس پسرک می‌توانست ببیند و بشنود. خواست به پسرک چیز دیگری بگوید که باز دوستان پسرک فریاد کشیدند: «هووی! چرا تنها نشستی؟ پاشو بیا بریم دیگه!»الف به روبرتو و شخصیت‌هایش فکر کرد.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 15:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانه و دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-pczmxshxiuvt</link>
                <description>ساعت دو بعدازظهر. هوا به‌شدت گرم بود و آفتاب وسط آسمان بود. در خیابان قدم می‌زد و با خودش بلندبلند حرف می‌زد. حرف‌های عجیب‌وغریبی مثل «دو دوتا پنج تا، سه چارتا هشتا ...» و از همین حرف‌ها می‌شد فهمید او چطور آدمی است.چند ساعت قبل‌تر ننه با هزار بدبختی به زمین نشانده بودش تا بتواند ناخن‌هایش را بگیرد. همیشه قلقکش می‌آمد و بعد خنده و قهقهه‌اش به بی‌تابی و نق‌نق تبدیل می‌شد. ننه هم همیشه نصیحتش می‌کرد که:- تو دیگه بزرگ شدی ننه. بچه که نیستی. آروم بگیر ننه. عاقل باش.اما او گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود و مدام بی‌تابی می‌کرد. همین‌طور که دست‌وپا می‌زد و از ننه می‌خواست تا دست از سرش بردارد خودش را به سطل آشغال گوشۀ اتاق زد. هر چه در سطل بود پخش شد روی فرش. قبل‌ترها ننه کلی دعوایش می‌کرد اما دیگر خسته شده بود، برای همین وقتی دید حسن از ترس اینکه دعوایش کند آرام گرفته، از این فرصت استفاده کرد و آخرین ناخن پایش را هم گرفت. بعد هم که کارش تمام شد به حسن گفت تا دست گلش را جمع‌وجور کند.حسن ذره‌ذره آشغال‌ها را جمع کرد. اول درشت‌ترها را بعد نرمه آشغال‌ها. در میان آشغال‌ها کلی پوست تخمه بود. حسن با دست‌هایش آن‌ها را یکجا می‌کرد و بعد آن‌ها را درون سطل می‌ریخت. در میان‌پوست‌ها چیزی نظرش را جلب کرد. یک‌دانة عجیب‌وغریب. متفاوت از بقیه. معمولاً دانه‌های آفتاب‌گردان بلند و کشیده بودند با خطوط سیاه‌سفید؛ اما این یکی خطوط نامنظم و کج‌وکوله‌ای داشت. خود دانه هم شکل عجیب‌وغریبی داشت. نه کشیده بود نه کوتاه و تپل، بلکه شکلی عجیب‌وغریب داشت. کاملاً متفاوت از دیگر دانه‌ها.همۀ ریخت و پاشش را جمع‌وجور کرد و سطل را سر جایش گذاشت. اما دانه را کف دستش نگه داشت. به کناری خزید و به دانه خیره شد. کف دستش را بالا گرفته بود و خوب نگاهش می‌کرد و هی بالا و پایینش می‌کرد. ننه از آشپزخانه صدایش کرد تا بیاید و ناهارش را بخورد. سفره را پهن کردند و کنار آن نشستند. حسن همچنان دانه را کف دستش نگه داشته بود و همۀ کارهایش را با یک‌دست انجام می‌داد. همین باعث شده بود که از همیشه دست‌وپا چلفتی‌تر شود. ننه که دیده بود حسن دستش را آن‌طور بالا گرفته از او پرسید:- چی کف دستته حسن؟- دونه ننه، دونه.بعد دستش را جلوی ننه گرفته بود و دانه را نشانش داده بود. با ذوقی خاص. ننه هم به او گفت:- بندازش بیرون درست حسابی غذاتو بخور.- ولی این دونۀ منه.- اون که به درد نمی‌خوره. بندازش بیرون غذاتو بخور بعدش من یه مشت پر تخمه می‌دم بهت.- ولی این دونۀ منه.- ننه این دونۀ کج‌وکوله که به درد نمی‌خوره.- نه! این دونۀ خودمه.ننه که دید حرف به گوش حسن نمی‌رود زیاد پا پیچش نشد. حسن که حالا یک‌دستش مشغول نگه‌داشتن دانه‌اش شده بود داشت تلاش می‌کرد تا با یک‌دست از کاسۀ آب گوشتش لقمه بردارد. همین باعث شد تا همۀ آبگوشتش را روی سفره پهن کند. ننه عصبانی شد و دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. صدایش را بلند کرد و گفت:- بسه دیگه بچه. خستم کردی. بنداز بیرون اون نکبتو.- ولی این دونۀ منه ننه.- صدبار گفتم بندازش بیرون. به چه دردی می‌خوره این دونۀ کج‌وکوله.هر چه ننه می‌گفت حسن فقط از دانه‌اش دفاع می‌کرد. آخرسر ننه که عصبانی بود به حسن گفت:- پاشو برو نمی‌خوام ببینمت بچه.حسن هم که تمام فکر و ذکرش دانة کج و کوله‌اش بود رفته بود و گوشه باغچه، توی حیاط نشسته بود.صدای بچه‌ها از کوچه شنیده می‌شد. حسن با شنیدن صدای بچه‌ها به کوچه رفته بود و از دور آن‌ها را تماشا می‌کرد. بچه‌ها با دیدن حسن به سمت او دویده بودند و او را صدا می‌زدند:- حسن دیوونه! چطوری؟اوایل فقط حسن بود. کم‌کم شده بود حسن دیوونه. حالا هم اکثر اوقات فقط دیوونه صدایش می‌کردند. برای همین وقتی بچه‌ها به او گفته بودند «حسن دیوونه» کمی خوشحال شده بود. علی، یکی از بچه‌ها، میانۀ بهتری با حسن داشت. سنش از او خیلی کمتر بود گرچه کسی نمی‌دانست حسن چند سال دارد. قد و هیکلش بزرگ‌تر از بقیه بچه‌ها بود اما عقلش انگار به‌گونه‌ای متفاوت عمل می‌کرد. در کل شاید حسن فقط بچه بود. یک بچۀ بزرگ. خیلی از مادرها خوش نداشتند بچه‌هایشان دوروبر حسن بگردند. همیشه بچه‌هایشان را نهیب می‌زدند که «دوروبر این حسن دیوونه نپلکین. بلا سرتون میاره.» همین هم شده بود که بچه‌ها هم رفتار درستی با حسن نداشتند و همیشه او را از خود می‌راندند اما دراین‌بین علی بهتر از دیگران با حسن رفتار می‌کرد.بچه‌ها کمی سربه‌سر حسن گذاشتند و به او خندیدند و بعد به سراغ کارشان رفتند اما علی کمی بیشتر کنار حسن ماند. حسن کف دستش را بالا گرفت و دانه را به علی نشان داد. با صدایی که می‌شد ذوق و خوشحالی را از آن خواند به علی گفت:- دونه‌مو نگاه!بعد دستش را بالاتر برد و آن‌ را جلوی دماغ علی گرفت. انگار که علی نزدیک‌بین باشد و فقط می‌تواند نوک بینی‌اش را ببیند. علی کمی خودش را عقب‌تر کشید و گفت:- دونۀ چیه؟- دونۀ منه.- خب باشه مال خودت. حرفم اینه دونۀ چیه؟ آفتاب گردونه یا چی؟- نمی‌دونم ولی دونۀ منه!- دوستش داری؟- اره.- خب می‌تونی بکاریش.- بکارمش؟- اره خب. اگر انقد دوستش داری یه گلدون پیدا کن. بزارش توی خاک. یه ذره هم آب بده بهش تا رشد کنه.- بعدش چی؟ بعدش چی؟- خب بعدش یه چیزی ازش در میاد. بعد شاید باز دونه بده. اون موقع عوض یه دونه چند تا دونه داری.- گلدون داری؟- من که نه. باید بری بخری.علی از نگاه گیج و پر از سوال حسن فهمید که او هیچ نمی‌داند از کجا باید گلدان خرید برای همین با هزار دردسر آدرس یک گل‌فروشی را به او فهمانده بود.حسن تمام فکر و ذکرش پیش دانۀ عجیب و غریبش بود. برای همین همان لحظه راه افتاده بود تا گلدانی بخرد. همچنان دانه را کف دستش نگه داشته بود و دستش را همان‌طور بالا نگه داشته بود. شاید می‌خواست همه‌جا را به دانه‌اش نشان بدهد. سر کوچه مغازۀ کربلایی ابراهیم بود. اما حسن نام او را نمی‌دانست. فقط دیده بود همه او را کربلایی صدا می‌زنند و برای همین هم حسن او را به همین نام می‌شناخت. دکان کربلایی سر نبش کوچه بود. یک مغازۀ قدیمی و کهنه. مثل خود کربلایی. کربلایی آدم پول دوستی بود و تنها زندگی می‌کرد. برای همین همیشۀ خدا در مغازه‌اش بود. وقتی همسایگانش به او می‌گفتند که «این‌قدر به خودت سختی نده و کمی هم استراحت کن» او می‌گفت «ای‌بابا. من که تنهام و توی خونه کسی رو ندارم. حداقل میام مغازه شاید یکمی بیشتر کاسب شدیم.».وقتی حسن سر کوچه رسید کربلایی چند گونی را از وانت درب و داغانش پیاده می‌کرد و به در مغازه تکیه می‌داد. کربلایی که عرق از سرورویش جاری بود با دیدن حسن چشم‌هایش را باریک کرد و با نیشخندی گفت:- کجا این وقت روز حسن؟- میرم گلدون بخرم.- به به‌سلامتی. چی می‌خوای بکاری؟حسن هم دستش را بالا آورده بود و دانۀ عجیب‌وغریب را به کربلایی نشان داده بود. کربلایی خندۀ ریزی کرد و گفت:- این چیه دیگه؟- دونۀ منه!- برای همین می‌خوای گلدون بخری؟- اره. می‌خوام بکارمش. بزارمش توی خاک بعد یکمم بهش آب بدم. بعد این میشه چند تا دونه.کربلایی باز هم خنده‌ای کرد و گفت:- حقاً که راست می گن یه تختت کمه. از این که چیزی در نمیاد حسن.- ولی من می‌کارمش بعد چند تا دونه میشه.- اون چیزی ازش درنمیاد حسن. اینا رو نگاه.کربلایی یکی از گونی‌ها را باز کرد و دستش را درون آن برد و مشتی از آن بیرون آورد. یک‌مشت دانۀ آفتاب‌گردان سیاه و براق. همه‌شان قدبلند و کشیده. زیر آفتاب درخشان. بعد مشتش را سمت حسن گرفت و گفت:- اینا دونۀ خوبن. جنس اعلا. ببین چه برقی می‌زنن. اینا دونۀ خوبن نه اون دونۀ عجیب‌وغریب تو. بیا اینارو بگیر و بکار.- ولی من دونه دارم. همین می‌کارم.- از اون هیچی در نمیاد حسن. بیا اینارو بگیر اونم بنداز بیرون.- ولی من همین می‌کارم.کربلاییم مشتش را درون گونی خالی کرد و گفت:- برو بچه. واقعاً دیوانه‌ای. برو پی کارت بزار ما هم به کار خودمون برسیم.حسن هم که بی سلام آمده بود، بدون خداحافظی هم رفت رد کار خودش. در خیابان و زیر آفتاب داغ قدم می‌زد و زیر لب با خودش حرف می‌زد و حرف‌های عجیب‌وغریبی هم می‌زد.«دو دوتا پنج تا، سه چارتا هشتا ...».حسن مدرسه نمی‌رفت. برای همین چند باری ننه از علی خواسته بود تا به حسن چیزی بیاموزد. علی هم که ریاضی خوبی داشت با ریاضی و جدول ضرب شروع کرده بود. حسن حساب را دوست داشت و از شعری که علی برایش خوانده بود خوشش آمده بود. علی برایش خوانده بود «دو دوتا چارتا، دو سه تا شش تا ...». اما انگار حساب حسن از بقیۀ حساب‌ها جدا بود. حساب و کتابش فرق داشت برای همین به‌جای آن چه علی برایش خوانده بود همیشه چیز عجیب‌وغریبی سر هم می‌کرد و می‌گفت.به جایی که علی گفته بود رسید. از عکس گل‌وگیاه تابلوی مغازه فهمید که درست آمده. فقط کمی بد موقع بود. آن‌وقت روز فقط دکان کربلایی باز بود. همان جلوی در مغازه نشست و به در تکیه داد.دستش را بالا گرفت و دانه‌اش را بالا و پایین می‌کرد و براندازش کرد. دانه‌اش را دوست می‌داشت. شاید چون مثل خودش بود. جدای از بقیه. متفاوت از بقیه. با اینکه هوا گرم بود اما همان جا خوابش برد. نفهمید چقدر خوابیده. فقط با صدای مرد گل‌فروش بیدار شده بود. مرد که دیده بود پسری دم در مغازه‌اش خوابش برده آمده بود تا ببیند جریان از چه قرار است و همین شده بود که حسن را بیدار کرده بود. حسن که خواب‌آلود و گیج بود با نگاهی پر از سوال مرد را نگاه کرده بود. مرد به حسن گفت:- چی می‌خوای اینجا بچه جون؟- گلدون می‌خوام. داری؟مرد اول این را نفهمیده بود. اما شک کرده بود که نکند این بچه یک‌تخته‌اش کم باشد.- بیا بریم داخل مغازه. تازه می‌خوام مغازه رو باز کنم. بیا ببینم چی می‌خوای.حسن پشت سر مرد وارد مغازه شد. مرد پشت میزش نشست و چراغ‌های مغازه را روشن کرد. مغازه پر از گل و گیاه‌های مختلف بود. از همه نوع و همه رنگ. مرد مشغول کاغذهای روی میزش شد و رو به حسن گفت:- خب پسر جون. بگو ببینم چی می‌خوای؟- گلدون می‌خوام. می‌خوام اینو بکارم؟بعد دستش را بالا گرفته بود و دانه را نشان مرد داد. مرد نگاهی به دانه و بعد به حسن انداخته بود و فهمیده بود که انگار حسن واقعاً جدی است. شکش به‌یقین تبدیل شده بود. این بچه انگار واقعاً یک‌تخته‌اش کم بود. مرد به قفسۀ گلدان‌ها که آخر مغازه بود اشاره کرد و گفته بود:- گلدونا اونجان. برو نگاشون کن.و باز مشغول کاغذهای روی میزش شد و چیزهایی روی آن‌ها نوشت.حسن روبه‌روی قفسۀ گلدان‌ها ایستاد و مشغول نگاه‌کردن آن‌ها شد. مرد صدایش را بلند کرد و گفت:- اون گلدونای ردیف اول به دردت می‌خورن. گلدون بزرگ به کارت نمیاد.حسن هم از راست به چپ دانه به دانۀ گلدان‌ها را نگاه کرد. در میان گلدان‌های کوچک و بزرگ یک گلدان قرمز چشمش را گرفته بود. گلدان را برداشت و رفت روبه‌روی مرد ایستاد. به مرد گفت:- این گلدون رو می‌خوام.- این گلدون هشتاد تومنه. پول بده ببرش.- من که هشتاد تومن پول ندارم.- خب یه گلدون دیگه بردار. اون زرده رو می‌بینی (و به قفسه گلدان‌ها اشاره کرده بود) اون پنجاه تومنه اونو ببر.- من پنجاه تومن ندارم.- اصلاً پول داری بچه؟- من پول ندارم.- پس چی داری؟- من این دونه رو دارم.- این دونه به درد خودت می‌خوره بچه. گلدون می‌خوای برو پول بیار.- ولی من گلدون می‌خوام.- گفتم که پول بیار منم بهت گلدون میدم.- ولی من پول ندارم. گلدون میخوام.و باز مرد گفته بود تا پول ندهی خبری از گلدان نخواهد بود.حسن که این حرف‌ها به گوشش نمی‌رفت بنا بر دادوبیداد و بی‌تابی گذاشت. داد می‌زد که «من گلدون می‌خوام.». مرد گل‌فروش که همۀ فکر و ذکرش پیش کاغذهای روی میزش بود خودکارش را روی میز انداخت و با صدای تندی گفت:- آروم بگیر بچه. باشه بهت گلدون میدم. این‌همه دادوبیداد نکن.بعد بلند شده بود و بین قفسه‌های مغازه گم شده بود. بعد از چند لحظه برگشت و گلدان آبی رنگی در دستش بود. گلدان زیبایی بود اما گلدان سالمی نبود. لبۀ آن شکسته بود و همین باعث شده بود گلدان جدا از بقیۀ گلدان‌ها باشد. مرد گلدان را به حسن داد و بعد او را به بیرون از مغازه هدایت کرده بود. بعد هم به حسن گفته بود:- بیا بچه. اینم گلدون. حالا برو خدا روزی تو جای دیگه‌ای بده. برو بزار ما هم به کار زندگی‌مون برسیم.حسن خوشحال و شاد از همان راهی که آمده بود برگشت. با خوشحالی وارد خانه شد. داخل که شد ننه را دید که گوشۀ حیاط نشسته. ننه تا حسن را دید به سمتش رفت و با عصبانیت به او گفت:- معلوم هست کجا ول کردی رفتی بچه؟ دلم هزار را رفت.- رفتم گلدون بخرم.- گلدون می‌خوای ببری سر خاک من بچه؟- نه ننه. می‌خوام اینو بکارم.- بچه من از دست تو چیکار کنم. خستم کردی دیگه. چرا تو مثل بقیه بچه نیستی؟ آدم باش دیگه بچه.و این بین مدام ننه او را دعوا می‌کرد و به او تشر می‌زد. ننه دلش پر بود. کلی از این حرف‌ها به حسن زد و حسن هم مدام از دانه و گلدان و کاشتنش حرف می‌زد. آخرسر ننه از کوره در رفت. گلدان شکسته را از دست حسن کشید و آن را به سمت باغچه پرت کرد. گلدان به گوشۀ باغچه خورد و شکست. دیگر به درد نمی‌خورد. دیگر نمی‌شد دانۀ عجیب‌وغریب را در آن کاشت و چند تا شدنش را دید. حسش اشکش درآمد و باز بنا را بر بی‌قراری و ناله و زاری گذاشت. به میان باغچه دوید. شاید هنوز هم می‌شد از گلدان استفاده کرد. اما نه. گلدان به چندتکه تقسیم شده بود و دیگر نمی‌شد از آن استفاده کرد. باز هم صدای شکستن آمد. این بار چه بود؟حسن که اشک در چشم‌هایش جمع شده بود ناگهان به فکر دانه‌اش افتاد. دانه کف دستش نبود. لابد این بین آن را جایی انداخته بود. هر چه زمین را زیرورو کرد و خاک باغچه را گشت چیزی پیدا نکرد. آرام و خسته، با چشمان پر از اشک داخل خانه شد و گوشه‌ای نشست ...امروز که برای خرید خانه‌ای قدیمی به یکی از محله‌های شهر رفته بودم به‌محض ورود تنها یک چیز نظرم را جلب کرد. در میان آن خانۀ کاهگلی قدیمی. در میان ترک‌های دیوار و خار و خاشاک بیرون‌زده از میانشان. قد و بالای کشیده و رنگ زرد زیبای چند آفتاب‌گردان در میان باغچه نظرم را جلب کرد.علی باقری میمندی8/4/1401</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 11:17:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس خواستگاری یا اتاق مذاکرات!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@2_kht_ketab/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-jzlofxzlqgtj</link>
                <description>آیا تا به حال در اتاق مذاکره بوده‌اید؟ در اتاق جنگ چطور؟ اگر که تا به حال در یک مجلس خواستگاری بوده‌اید به شما تبریک می‌گویم. ما در این تجربه شریکیم. در اتاقم نشسته بودم و کتابم را می‌خواندم که مادرم با عجله درِ اتاقم را زد و قبل از اینکه بتوانم بگویم &quot;بله؟&quot; سرش را از لای در هل داد تو. قبل از اینکه بتوانم بگویم &quot;جانم مادر؟&quot; شروع کرد به گفتن اینکه امشب، برای دخترِ خان دایی خان خواستگار می‌آید و بعد از اعلام مشروح اخبار سیل سفارشات را به سمت من روانه کرد. شروع کرد به گفتن اینکه باید یک دست لباس شیک و خوشکل بپوشم و به سر و وضعم برسم و حمام را هم نباید فراموش کنم و غیره و غیره. در میان آن تیرباران سفارشات از مادرم پرسیدم &quot;مادر  خواستگاری یعنی چه؟&quot; و مادر هم مثل تیرباری که بعد از کلی شلیک حالا تیرهایش تمام شده ساکت بود و فقط دود از سرش بلند می‌شد. با همان سکوت نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت &quot; آقای خواستگار می‌خواهد دخترِ خان دایی خان را بگیرد&quot; من با خودم گفتم &quot; می‌خواهد بگیرد؟! این برای من بیشتر شبیه جنگ بود تا مراسمی که طی آن عشق رد و بدل شود.&quot;. مادرم که انگار حس عجیبی نسبت به سوال من داشت نگاه دیگری به من انداخت و از اتاق خارج شد. اما نمی‌توانست تیر خلاص را نزده برود. برای همین صدایش را بلند کرد و گفت &quot; یاد نره چی بهت گفتم. دست بکار شو. شب باید بریم خونه‌ی خان دایی خان.&quot;. برایم عجیب بود و مدام با خودم می‌گفتم &quot; به من چه آخه؟!&quot; اما دستور اکید مادر این بود و هیچ حق وِتو یا رفراندوم خاصی برای آن وجود نداشت. به ناچار حرکت کردم به سمت بخش تدارکات و به دنبال لباس رزم گشتم. یک دست کت و شلوار.تا شب، همه‌ی خانواده در خانه خان دایی خان حاضر شده بودند. خان دایی خان کاملا مجهز بود و تسبیح شاه مقصودش را یک دور به دور انگشتانش پیچیده بود. خان دایی خان در وسط جبهه دفاعی بود و بقیه بزرگترهای فامیل با آرایش کمانی از جناحین آماده رساندن پشتیبانی بودند. من و بقیه بچه ها نیز به عنوان اراضی بی‌طرف همان اطراف برای خود می‌پلکیدیم. همه آماده و منتظر بودند تا خواستگار به پشت خطوط در تیر رس برسد و همه چیز شروع شود.خواستگار بخت برگشته از راه رسید و همه چیز شروع شد. جبهه‌ی آن ها متشکل بود از شخص خواستگار، پدر و مادرش، مادربزرگش و عمه‌اش. ابتدا از جناح چپ، جایی که عمه جان آقای خواستگار مستقر شده بود، مورد حمله چایی قرار گرفتند. سپس از مرکز جبهه و در جایی که استحکامات مادر بزرگ واثع بود شیرینی پاشی کردند. در این بین تصمیم بر آن شد که دخترِ خان دایی خان و آقای خواستگار، به عنوان اراضی مشترک منافع بین دو جبهه قرار بگیرند. پس از به انجام رسیدن همه‌ی این فرایندها نوبت به مذاکره‌ی دو طرف منازعه رسید. ابتدا خان دایی خان گفت &quot; من برای این دختر هم مادر بودم، هم پدر. وقتی که یه طفل ریزه میزه بود ننش عمرشو داد به شما. من این دخترو با خون دل بزرگ کردم و زیر بار نمی‌رم دخترم و به هرکسی بدم.&quot; خان دایی خان در حال بیان شرایط آغازین مذاکره بود که عمه جان آقای خواستگار گفت &quot; یعنی ما هرکسی هستیم؟&quot; خان دایی خان هم گفت &quot; نفرمایید، من کلنی فرمودم.&quot; مادر آقای خواستگار این وسط از پنجره‌ی باز مذاکرات داخل پرید و گفت &quot; پسر من یه پارچه آقاست. هم کار داره، هم خونه داره، هم ماشین داره. تازه دفترچه بیمه هم داره.&quot; من که داشتم شیرینی ناپلئونی‌ام را با خیار و چایی می‌خوردم با خودم زیر لب گفتم &quot; چه جالب، ماشین ظرفشویی ما هم دفترچه گارانتی داره. دلیل نمیشه بره زن بگیره.&quot;. در حال مزه مزه کردن این تفکرات و خیار سبز بودم که از خودی پاتکی خوردم و مادرم آرام و محض تذکر با کف دستش پس کله‌ام را ماساژ داد.خلاصه که تمام طول مذاکرات، طرفین در مورد داشته‌ها و نداشته‌هاشان بحث کردند. این یکی خواستگار دکتر داشت و آن یکی سرمایه در بورس. این از هر انگشتش هنری می‌ریخت و آن یکی مرد کار بود. طرفین هی گفتند و گفتند و در نهایت بر سر شرایط و مفاد عهد نامه به توافق رسیدند. بعد پدر آقای خواستگار به کسب اجازه از خان دایی خان، از آن اراضی متشرک منافع خواست تا به اتاقی رفته و راجب بندهای قراردادشان مذاکره کنند.دختر خان دایی خان و آقای خواستگار رفتند توی اتاق. من را هم به عنوان شاهد و گواه با آن ها فرستادند. آن دو در دو طرف میز مذاکره نشستند و من هم که دیدم فرصت خوبیست ناپلئونی ها را از جیبم در آوردم و مشغول تماشا شدم. آقای خواستگار از دخترِ خان دایی خان پرسید &quot; شما به من علاقه دارید؟&quot; و دختر خان دایی خان در جواب او گفت &quot; نه راستش. به جبر خانواده اینجام.&quot; آقای خواستگار هم خیلی روشنفکرانه گفت &quot; درک می‌کنم. منم همینطور.&quot;. من که هنوز درگیر ناپلئونی‌ها بودم داشتم با خودم فکر می‌کردم که &quot; این دو را باش. چه روشنفکرانه با هم صحب می‌کنند. در حالی که آن بیرون شبیه اتاق طراحی عملیات و اتاق مذاکره 5+1 بود. حیف که دیروز در شبکه‌ی چهار منتقد می‌گفت (شعرای پست مدرن بسیار از کلمات کلیشه‌ای استفاده می‌کنند) و گرنه من هم می‌گفتم استفراغ تا خرخره‌ی همه‌ی تفکراتمان بالا آمده.&quot;. تعجب کردم. عجب حرف سنگینی. لابد از تاثیرات ناپلئونی و خیار است.آن دو تصمیم گرفتند تا در طی بیانیه‌ای عدم توافق خود را اعلام کنند و بر این قائله نقطه‌ی ختمی بگذراند. بعد از قرائت این بیانیه در جمع، طرفین مذاکره مجلس را ترک کرده بودند. شب که به خانه برگشتیم مادر که داشت مراتب تاسف خود را اعلام می‌کرد و ذکر می‌کرد که &quot; چقدر به هم می‌آمدند و چه پسر خوبی بود و مگر چه کم داشتند که به تفاهم نرسیدند؟&quot; من میان کلامش پریدم و گفتم &quot; عشق مادر. آن ها عشق نداشتند.&quot; باز هم از این حرف‌های سنگین زدم. لابد تاثیر ناپلئونی و خیار هنوز نپریده بود.</description>
                <category>مجموعه نوشته‌های ع.ب</category>
                <author>مجموعه نوشته‌های ع.ب</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 18:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>