<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سه مشروطه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@3mashroote</link>
        <description>دفترچه خاطرات یه دانشجو که بعد از سه بار مشروط شدن وارد یه دنیای جدید شده! این بیشتر یه داستانه تا کاسه چه کنم چه کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 03:16:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70937/avatar/BlmGS5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سه مشروطه</title>
            <link>https://virgool.io/@3mashroote</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت ششم | دنیای نو</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88-zhvjescth0yy</link>
                <description>دنیا قشنگ عوض شده بود. اندوه بود که از زمین و آسمان می‌بارید و پسر عشق زندگیم رو از دست دادم. چیزی بدتر از این می‌تونه باشه؟ بعد دو هفته پا شدم رفتم دانشگاه تا کارامو انجام بدم. تو این مدت فکرامو کرده بودم که آقا بیخیال نخواستیم. انصراف میدم و نواقص رو رفع می‌کنم و برمی‌گردم به دانشگاه.بعد از آموزش رفتم توی انجمن و یه گپی زدیم. توی راهروی دانشکده استاد آماری رو دیدم.- بَه! سلام! شما معلوم هست کجایید؟+ بله استاد! من دارم می‌رم. انصراف با مدرک معادلاستاد واقعاً ناراحت شد. گفت «من نمی‌تونم بهت بگم نرو چون خودم هم دارم انصراف می‌دم؛ ولی خیلی ناراحتم که استاد دانشکده‌ای هستم که کسی مثل تو مجبور به انصراف شده.» کمی حرف زدیم و از زندگی خودش گفت. چطور می‌شه توی نیم ساعت به اندازهٔ یه انقلاب به یکی امید داد؟ از زندگی شخصیش و این که خودش چه راهی رو پیموده گفت و بعد از خروج از اتاق، صادقانه خوشحال بودم. چون که امید برگشته بود.من اون روز به خاطر مهمونی که با خودم برده بودم، غذا رو با مهمونم و دوستام توی سلف اساتید خوردیم. همون‌جا یه استاد دیگه رو هم دیدم. استاد ما نبود البته، رشتش زیست‌شناسی بود و یه جورایی مثل آقای مجری بود. آدمی بسیار خوش‌برخورد و مهربون که از دیدنش چشمای همه قلب قلبی میشد. استادی بود که رفیق من بود واقعاً چون برنامه‌های انجمن ما رو دنبال می‌کرد و آدم علاقمندی بود. وقتی شنید دارم میرم اون هم ناراحت شد. گفت حتماً بیا دفتر من تا حرف بزنیم ولی من مهمون داشتم و نرفتم تا چند ماه گذشت.بدون امید زندگی ممکن نیست؛ ولی امید هم گاهی خانمان سوز میشه. یه جایی که به خودت میای و می‌بینی در حالی که امیدوار و دلشاد بودی، الان فقط وسط یه کویر ناامیدی هستی. این‌جا خودت رو به زمین و زمان می‌زنی تا نجات پیدا کنی. همین‌جا همه چیز عوض می‌شه و امید مؤثرتری جاش رو می‌گیره. برای من که این بود.پروندهٔ دانشگاه همین‌جا بسته شد و من وارد دوران جدیدی شدم. دوره‌ای که هنوز هم تمام نشده. دورهٔ گذار</description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 19:01:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم | تا آخر ترم از سه سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-frawwj1hiqcj</link>
                <description>من کلاً یادم رفته بود که چی به چیه. یهو دیدم من یه اکانت دیگه هم توی ویرگول دارم! چرا دیگه چیزی ننوشتم؟ اومدم نوشته‌های قبلی رو بعد سه سال آزگار خوندم و یاد گذشته افتادم. خیلی خوب بود و خیلی بد! توی این مدت چه‌ها که نگذشت. کلی ماجرا پیش اومد که هر کدوم چیزهایی بهم یاد داد.اون ترم، ترم خوبی بود. آخرین ترمم رو می‌گم. همون ترمی که با سه‌تا مشروطی دانشگاه رو دوباره شروع کردم. اوایل ترم واقعاً احساس بدی داشتم. تمام مدت تلاش کرده بودم ولی مشروط شدم. چراهای زیادی داره. در کل خیلی از اتفاقای زندگی تک‌علت نیستن و حاصل اگرنه ده‌ها، چندین علت متفاوتن. من خیلی دیر متوجه شدم که اختلال ADHD دارم که یه جور اختلال نقص توجه و بیش‌فعالیه. این فقط یه دلیلشه. دلایل دیگه‌ای هم مثل ابله بودن توی برداشتن درس‌ها (اگه بگم توی یه ترم مکانیک تحلیلی ۲، الکترومغناطیس ۱، کوانتوم ۱، ریاضی‌فیزیک ۱ و آز۲ رو برداشتم بچه‌های فیزیک می‌فهمن که چه الاغیم :) ) توجه زیادی به مسائل جانبی و عدم برنامه‌ریزی مناسب خیلی مؤثر بودن.اون سال خورشید گرفت. ما با رفقامون رفتیم بندرعباس تا خورشیدگرفتگی رو ببینیم. سفر متناقضی بود. توی هیچ سفری این‌قدر بهم خوش نگذشته بود و در عین حال توی هیچ سفری هم این‌قدر بهم بد نگذشته بود! اینا رو من دارم به تو می‌گم. به خاطر امتحان کوانتوم من، مجبور شدیم زودتر برگردیم تا من به امتحان برسم. صبح روز بعد، رفتم سر کلاس نشستم که استاد اومد و گفت بچه‌ها امتحان کنسله! :) بیخیال مرد!ترم جذابی بود. یادمه که گفتم سر کلاس آماری یه ارائهٔ نامعمول داشتم؟ ارائه در مورد فیزیک سطح بود و من بلندپروازی کردم و به زبان انگلیسی ارائه دادم. باز هم خودم ناراضی بودم ولی استادمون گویا خیلی کیفور شده بود و بهم نمرهٔ اضافه هم داد.سر کلاس اخترفیزیک هم یادمه که بدجور برو و بیا داشتم. قشنگ معلوم بود که عزیزکرده‌ی استادم :) آخر ترم هم دو تا کنفرانس دادم تا نمرهٔ بیست اخترفیزیکم گارانتی بشه. همه چیز عالی بود و توی دانشگاه، از اول ورودم به دانشگاه هیچ چیز این‌قدر خوب نبود.ترم هم به خوبی داشت تموم می‌شد. ترم بلندی بود؛ یعنی بعد از ترم خیلی بالاتر رفته بودم. آخرای ترم قرار شد که یه کارگاه تشکیل بشه و اساتید مدعو بیان و در نهایت یه مقاله هم بنویسیم. اون موقع من توی چه فازی بودم؟ خب من روی ابرا بودم. توی تیم بسکتبال دانشگاه، استارتر بودم. یکی از بازیکنای اصلی تیم بودم و قرار بود اول بشیم تا برای المپیاد دانشجویی بریم رشت!ترم که تمام شد، من به دو دلیل نمره‌هام رو چک نکردم. اول این که چون پردیس شده بودم می‌باس شهریه می‌دادم و خب پول نداشتم. گفتم بیخیال من ترم رو منفجر کردم؛ نمره‌هام بالاس و توپم تکونم نمی‌ده. دوم هم این که تمرکزم روی مسابقهٔ بسکتبال و کارگاه نجوم بود.کارگاه که تشکیل شد؛ یه روز استاد نجومم گفت برگتو تصحیح کردم، چرا این‌قدر خراب کرده بودی؟ گفتم که بابا من توی امتحان دادن کلاً عوضیم. ده دقیقه بعد استاد آماری بهم گفت «تو توی کلاس می‌فهمی، ولی چرا امتحانت رو خراب می‌کنی؟ خیلی بد امتحان میدی!» فهمیدم که بوی خوبی از ترمِ رویایی به مشام نمی‌رسه ولی باز هم خیالم تخت بود که حداقل مشروط نمی‌شم.کارگاه بین دو ترم بود و به خاطرش من تعطیلات نداشتم. بعد کارگاه نوبت رسید به مسابقات. من فقط یه سر به خونه زدم و سریع برگشتم تا با تیم باشم. مدت‌ها بود که تک و تنها توی اتاق زندگی می‌کردم. بازی اول رو بردیم و من درخشیدم. بازی دوم ولی بخت باهامون یار نبود و رسول انتر کلی توپ لو داد تا علیرغم درخشش مجدد من باختیم. بازی سوم هم مهم نبود ولی بردیم؛ اما چه فایده؟ رشت رفتنمون دود شد و رفت هوا (هر چند بندری‌ها هم به خاطر کرونا نتونستن برن و دلمون خنک شد.)برگشتم خونه و گفتم بذار یه چکی بکنم نمره‌ها رو که دیدم برای بار چهارم مشروط شدم!نگران نباشید، ادامه داره.</description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 13:09:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم | من یک خوشحالم!</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-s3vtdovdcasn</link>
                <description>هفته پیش یه هفته خیلی خوب بود. کلا بعضی هفته‌ها خوب شروع می‌شن و خوبم تموم می‌شن. هفته پیش هفته جهانی فضا بود. من قبلا عضو انجمن نجوم دانشگاه بودم ولی به خاطر درسم و یه سری مشکلات دیگه اومدم بیرون؛ اما هنوز گاهی فعالیتی داشتم. هفته پیش هم از من خواسته شده بود تا درباره شعار هفته جهانی فضا کنفرانس بدم. سمینار توی یکی از تالارهای دانشگاه و جمعیت ۵۰-۱۰۰ نفری.شنبهزمانی که رسیدم دبیر انجمن اومد دنبالم و در بدو ورود یه هدیه‌ای بهم داد که کلی خوشحال شدم. قرار مدارامون رو گذاشتیم و قرار شد درباره چیا حرف بزنیم توی سمینار و چجوری پیش بریم.با استاد تحلیلی قرار داشتم تا ازشون مشاوره بگیرم. رفتم و سفره دلم رو باز کردم و بازخورد مناسبی گرفتم که باعث شد یه انگیزه خاصی هم بگیرم. درباره مشکلات عدم تمرکز و نحوه درس خودندم گفت. گفت که ظاهرا جزو اون دسته نیستم که با نمره بالا می‌رن بالا و در نهایت هیچی از پازل فیزیک نمی‌فهمن! خوشحال نباشم؟بعد رفتم سر کلاس کوانتوم و استاد بعد از حل چندتا مثال درس رو خاتمه داد و گفت: از یه خانمی خواهش کردم براتون سمینار بذاره. سیمنار ایشون رو قبلا دیده بودم و خیلی خوشم اومد.سمینار درباره کار عمیق بود. خلاصه کتابی به همین اسم برای تقویت تمرکز و موفقیت و اینا بود که می‌تونید توی اپیزود Deep Work پادکست بی‌پلاس با صدای خوب علی بندری بشنوید (توصیه می‌کنم!). آخه واقعا استاد باید اینقدر نازنین باشه؟یکشنهسمینار رو هم دادم و اگر چه ازش راضی نبودم ولی همه می‌گفتن عالی بود. نمره‌ها هم همه بالای ۸ از ۱۰ بود. از جمعیت حاضر در سالن دوتا دوست دیدم که بیشتر شبیه فرشته بودن تا آدمیزاد. مگه می‌شه آدم اینقدر زیبا باشه :)رصد آسمان شب بعد از سمینار هم جالب بود. یکی از اون دو تا فرشته هم اومد پیشم و ازم یه سوالایی پرسید که نمی‌دونم چرا اینقدر بی‌ربط بودن! اگرچه مردم میومدن و ازم سوال می‌پرسیدن و باهام بحث می‌کردن و منو بالا و محترم گرفته بودن ولی آخرش بحث با یه نفری که دانشجوی دکترا بود تمام حال منو گرفت. یه طرفدار پر پروپاقرص تکنولوژی که به قول دکتر سروش علم‌زده بود. اصلا معتقد بود زمین با کارای ما خراب نمی‌شه و ما باید برسیم به تهش!دوشنبهامروز پنج وعده غذا خوردم! من کلا عاشق غذام و اگرچه لاغر مردنی به نظر می‌رسم اما پرخورم (خوشبختانه با پرخوری چاق نمی‌شم!) صبح ساعت ۵ بیدار شدم و یه صبحانه مبسوطی خوردم. چند ساعت به کارام رسیدم و بعد رفتم سر کلاس. کلاس بعدی که تشکیل نشد با دوستم رفتم دفتر استاد ترمودینامیک تا بقیه کارمون رو تموم کنیم. ما رو تو اتاقش تنها گذاشت و رفت سر آزمایشگاه و قبلش هم گفت بیسکویت روی میزه بفرمایید. دخل بیسکویتشو آوردم! وقتی کار تموم شد بهش گفتم استاد دخل بیسکوییتونو آوردم و اونم خندید و گفت به جای نهار خوردی؟ گفتم آره :) و رفتم سلفبعد سلف دوست قدیمیم زنگ زد گفت من اومدم دانشگاهتون که با اونم رفتم دو پرس خورشت سبزی مبسوط رستوران دانشگاه رو خوردم و رفتیم پیش بچه‌های انجمن که بهمون کلی چیپس و بستنی و شکلات دادن. بعدش می‌دونی چی شد؟ وقتی تعریف کردم که چقدر پرخوری کردم، فاطیما یه ظرف بهم داد گفت بیا این ماهی پلو رو هم درست کردم مال تو! فاطمیا یه دختر خیلی مهربونه و دستپخت فوق‌العاده‌ای هم داره. دردوبلاش تو سرم!شنیدم که بچه‌ها گفتن تنها کسی که تو انجمن زندگی می‌کنه منم چون خیلی قانونی و در مسیر موفقیتم! (با سه تا مشروطی)چهارشنبهروز آخر از هفته فضا هم جالب بود. کلاسم که تموم شد رفتم پیش استاد کوانتوم و ازش منبع خواستم برای ارائه ترمودینامیک (چون موضوع ارائه من درباره چیزی بود که ایشون توی دوره ارشد روش کار می‌کرد.) ارائه من برای اولین بار توی این چند سال به زبان انگلیسی خواهد بود. بعد چند دقیقه صحبت قرار شد که موضوع ارائه عوض بشه که استاد ترمودینامیک بعدش مخالفت کرد. نزدیک یه آبروریزی بزرگم!بعد سلف رفتم پیش بچه‌های انجمن که درحال تدارک مسابقه موشک کاغذی بودن. اونجا همینجوری یه موشک ساختم که ترکوند و قرار شد که توی مسابقه هم شرکت کنم (که از بخت بد موشکم اونجا خراب کرد!)قبل مسابقه یکی از بچه‌ها گفت یه دختر خوشگل بعد از سمینار آمارتو می‌خواست! (چقدر خواستنی و جذاب شدم یهو!) پنجشنبهیه دوستی دارم تو شهرمون که بهترین دوست همیم. هم کنارش خوشحالم و هم حس نمی‌کنم اتلاف وقته! شب با هم رفتیم کوه و داشتیم از سرما می‌مردیم. اوقات خوشی بود که فعلا تمام شد. این هفته چی در انتظارمه...قسمت پیش اhttps://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%88-%D8%A2%D9%87-gyilvyox7cwq </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2019 12:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم | بغض و آه</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%88-%D8%A2%D9%87-gyilvyox7cwq</link>
                <description>دوشنبه جذابی به نظر نمی‌رسید. به مکافات بیدار شدم و دیر به کلاس رسیدم. خوشحال بودم که الکترومغناطیسم رو با استاد دلخواهم، استاد تحلیلی نازنینم پاس می‌کنم. هنوز انتخاب واحد هم نکرده بودم ولی ته دلم یه دلخوشی داشتم.استاد ما همیشه ربع ساعت تا بیست دقیقه دیرتر میاد سر کلاس، یه جور نظم به‌خصوص داره. این دفعه که اومد در کمال تعجب نرفت پای تخته! اومد بین صندلی‌ها (ما معمولاً ردیف یکی به آخر می‌نشینیم) و گفت بیایید صحبت کنیم. اول گفت که دلیل به حد نصاب نرسیدن کلاس (۳ نفر) مجبوریم گروه رو حذف کنیم و است جلسه، جلسه خداحافظیه! این حرف مثل خبر مرگ تلخ بود. درباره سیستم آموزشی و دانشگاه ناجور خودمون صحبت کرد و درباره این که همه می‌خوان برن پزشکی و است خوب نیست. همون جلسه‌ای که خداحافظی و شکایت بود هم چیزایی رو به ما یاد داد. بعد کلاس بغض من داشت می‌شکست و هومن رفیقم بی‌اندازه عصبانی شده بود. فاجعه بود!هومن دوست خوب من ده سال از من بزرگ‌تره. توی این ده سالی که دانشگاه نیومد، مطالعه کرد، کوهنوردی کرد، برنامه‌نویسی کرد و بدشانسی هم آورد. آدم فوقالعاده‌ای هست و یه جورایی شبیه استاد تحلیلی و جادیه. لاغر و قد بلنده و موهاش هم بلنده. الان وقت دانشگاه رفتن من نبود،. هنوز می‌بایست با خودم کنار بیام. هنوز وقت می‌خواستم. تابستون تصمیم گرفتم که مرخصی بگیرم تا این که خبر اومد که درس نظریه الکترومغناطیس ١ با استاد تحلیلی  ارائه شده. همین خبر باعث شد که من مرخصی رو نگیرم و برم سراغ پلن بی. ولی حالا که این شانس ازم گرفته شده به خون می‌گم که مرخصی گرفتن هم چندان غیرمنطقی نیست. تا شب داشتم بهش فکر می‌کردم ولی قاطعیت نداشتم. می‌خواستم با استاد کوانتوم حرف بزنم ولی اون نبود. در دل غوغا داشتم. تا شنبه وقت داشتم که برم دنبالش. اگه استاد کوانتوم اوکی می‌داد می‌رفتم برای مرخصی.من درسا رو که بررسی کرده بودم چشمم به اخترفیزیک روشن شد ولی نمی‌تونستم بردارم چون واحدام زیاد می‌شد. حالا با حذف شدن الکترومغناطیس جا برای اخترفیزیک باز می‌شد که یه کورسوی امیدی بود. من از بچگی عاشق نجوم بودم و همین عشق به آسمون منو به فیزیک کشوند. استاد نجوم رو از بچگی می‌شناختم، زمانی که او دانشجویی دکترای اخترفیزیک بود و من یه بچه علاقمند. همیشه خوشتیپ بود. در طی این مدتی که دانشگاه بودم هم خودمو توی دلش جا کرده بودم. من یکی از دانشجوهای مورد علاقش بودم و زمانی که از انجمن نجوم انصراف دادم تا به درسم برسم دوست نداشت که برم. بابت چندتا سوال رفتم پیش استاد نجوم که بعد از همه گفت که مشکل درسی هم نداری؟ (لعنت به کمیسیون) گفتم:  «آره سه بار مشروط شدم.» و گفت: «پس بهتره تمرکزت روی درست باشه. اول درس!» خوشم نیومد. من بهشون نشون میدم که بهترینم!آخرین کلاس روز همون اخترفیزیک بود که همه غایب بودن ولی کلاس با سه نفر شروع شد.سه‌شنبه هم گذشت و چهارشنبه فرا رسید. چهارشنبه از این جهت مهمه که روز حذف و اضافه هست. دانشکده غوغا بود. این همه درس به حد نصاب نرسیده و استاد و دانشجو عصبانی. هومن با رئیس دانشکده بحث می‌کرد که به خاطر این وضعی که درست کردید من به سنوات می‌خورم و نظم و انضباطی نیست و... اونم می‌گفت تو ایده‌آل‌گرایی و رفتی سمت فلسفه و منطق! این حرف هومن رو بیش از پیش خشمگین کرد. وقتی شکایتش رو برد پیش استاد تحلیلی ایشون بهش جواب داد است که خوبه، ازتون تعریف هم کردن. چه ایرادی داره آدم ایده‌آل‌گرا باشه؟ ایده‌آل‌گرا بودن یعنی آدم یه هدفی داره. این که بد نیست. فلسفه و منطق که اتفاقاً خوبم هست.» این مرد نازنین بهمون یه مقدار آرامش داد. ازش اجازه گرفتیم که به صورت مستمع آزاد سر کلاس تاریخ علمشون بشینیم.تاریخ علم رو با فلسفه علم شروع کردن و بسیار زیبا بود؛ ولی چه فایده، من دارم می‌رم. قسمت قبل: https://virgool.io/@3mashroote/owdrialsuuoe قسمت بعد: http://vrgl.ir/9fojN </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 21:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم | اون‌قدرا هم بد نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-owdrialsuuoe</link>
                <description>صبح یه مقدار دیرتر بیدار شدم و در نهایت ١٠ دقیقه دیر کردم. عین بچه‌هایی که دوست ندارن برن مدرسه و مامانشونو می‌خوان، منم نمی‌خواستم برم. بلاخره رسیدم و رفتم سر اولین کلاس هم نشستم. اون جوری که فکر می‌کردم نبود. از کلاس که اومدیم بیرون چشممون به جمال دوستای فارغ‌التحصیلمون  افتاد، خیلی خوشحال شدم از دیدنشون. یکیشون شهید بهشتی قبول شده بود و براش خوشحال شدم. یه دوستی داشتم که هیچ علاقه‌ای بهش نداشتم. رفتارش به هیچ وجه برام قابل درک نبود. عجیب بود که تابستون دلم براش تنگ شده بود! وقتی دیدمش خوشحال شدم. با دوستام رفتیم پیش استاد ترمودینامیک تا یه گپی بزنیم. بعد یه مدت گپ و گفت دوستانه و حرف زدن درباره تابستون، استاد ما رو کرد به من و گفت مشکلت حل شد؟ منم حیرت‌زده گفتم: «مشکلات زیادن کدومشون رو می‌گید؟» ایشونم گفتن: «همین مشروطی سومت.» تعجب کردم. من که نگفته بودم پس از کجا فهمید که دسته گل به آب دادم؟ بعد فهمیدم که کمسیون رو خود استادا تشکیل می‌دن و این یعنی همه می‌دونن چه شاهکاری کردم! استاد ترمودینامیک ما، هوای ورودیای ٩۵ رو خیلی داره. رابطه ما با این استاد بسیار دوستانه و نزدیکه. ایشون یه خانم هستن که اولیتشون خانوادشون ولی کارشون رو به خوبی انجام می‌دن. دوتا پسر استاد هم خیلی وقت‌ها توی دفتر مادرشونن. بعد از یه دور چرخیدن تو دانشکده فهمیدیم که اوضاع دانشکده خیلی خرابه! معاون آموزشی دانشکده که کلی فداکاری کرده بودن و عمل ریه‌شونو به خاطر دانشکده چند ماه عقب انداخته بودن بلاخره عمل کردن. دردناک بود ولی موفقیت‌آمیز. علاوه بر اینا یه برگه آ۴ پشت و رو لیست دروسی بود که ممکن بود به خاطر نرسیدن به حد نصاب حذف بشن. به طرز عجیبی مردم ثبت‌نام نکرده بودن!امیدوارم مشکلی پیش نیاد و کلاسا تشکیل بشن. مثلاً این کلاس نظریه الکترومغناطیس ما با استاد تحلیلی عالی بود. چهار نفر درس رو برداشتن و درس در آستانه حذفه ولی استاد اومدن و بخش زیادی از کلاس رو درباره زبان‌شناسی حرف زدن. خیلی چیزا یاد گرفتم و اگه این کلاس حذف بشه من دانشکده رو آتش می‌زنم!قسمت قبل: https://virgool.io/@3mashroote/ot1av3lc66sm قسمت بعد: https://virgool.io/@3mashroote/gyilvyox7cwq </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 06:13:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و غیره۱: چالش صبح زود</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%87%DB%B1-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B2%D9%88%D8%AF-lzpcdhkwjpmj</link>
                <description>چند روزی هست که تصمیم گرفتم ساعت ده شب بخوابم و ۴:۳۰ صبح بیدار شم. تا الان که خوب پیش رفتم و  این تجربه من از روزهای اول سبک زندگی جدیدمه (تا کی ادامه پیدا کنه خدا می‌دونه!):روز اول: شب قبلش ساعت ۱۰:۰۰ رفتم تو تختم و به زور خوابم برد. فکر کنم حدوداً ۱۲ شب بود که خواب رفتم.به هیچ وجه قبل از خواب به صفحه نمایشگر نگاه نکنید. نور آبی جلوی ترشح هورمون ملاتونین رو می‌گیره که باعث بی‌خوابیتون می‌شه. نور صفحه نمایشگر هم حتماً آبی داره چون LED اینا کلاً نور آبی تولید می‌کنه و نور آبی رو تبدیل به سفید می‌کنن. تخصصی نشم خلاصه استفاده نکنید. اگه هم خیلی مجبورید از این اپ‌های اسکرین‌دایمر استفاده کنید. برای اندروید من از Red Moon و Twilight استفاده می‌کنم که اولی اپن‌سورسه.با زنگ آلارم گوشی که بیدار شدم خودمو به زور از تخت بیرون کردم و برای چند ساعت دیسانیا رو شکست دادم. صبحانه خوردم و بعد رفتم سراغ کامپیوتر و درس خوندم تا ۸ و نیم بعدش دیگه وسوسه شدم و رفتم چرتی بزنم که رفتم اون دنیا!روز دوم: شب قبلش اومدم به داداشم گفتم بیا فردا ساعت ۴ بریم بسکتبال، اونم حال کرد و گفت باشه. شب ساعت یازده رفتم تو تخت خوابم و به آلارمم گفتم فردا ساعت ۵ و نیم بیدارم کن (بدقول!) بیدار شدم و رفتیم با داداشی یه صبحانه و قهوه مفصلی نوش جان کردیم و چون پاش خراب بود از رفتن منصرف شدیم. نشستم خوندم و تا شب خودمو حفظ کردم. موفق شدم!روز سوم: شب راحت ساعت ده رفتم تو تخت و دیدم خوابم نمیاد! یه ساعتی گذشت و خواب رفتم. عالی بود. صبح هم بیدار شدم و قهوه رو خوردم و نشستم به کار و تلاش و فعالیت. باز وسوسه شدم و چرت زدم ولی یه ساعت بیشتر طول نکشید و روز پر انرژی دارم.روز چهارم: دیشب خوب نخوابیدم و خیلی دیر خوابیدم. امروزم ساعت ٧ صبح بیدار شدم و دیر کردم. لعنت بهشروز پنجم: در کمال تعجب هم‌اتاقیا ساعت دو نیم رفتم که بخوابم و ساعت پنج هم بیدارم. هنوز نظم دلخواه رو نداره ولی خیلی خوبه. وبلاگم رو نوشتم و به روز کردم و الان ساعت ۶:٢٣ دارم میرم دوش بگیرم. </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 13:12:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول| فردا تو جاده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-ot1av3lc66sm</link>
                <description>فردا صبح زود اتاق نازنینم رو به مقصد دانشگاه ترک می‌کنم. این اولین باریه که از ته دلم می‌خوام دانشگاه شروع نشه چون به فرصت بیشتری برای جمع و جور شدن نیاز دارم. از اول تابستون هم برنامم این بود که این ترم رو مرخصی بگیرم و یع سر و سامونی به خودم بدم که یه اتفاقی افتاد که باورم نمی‌شد. استاد تحلیلی همه برنامه‌هامو خراب کرد!اینجا کوتاه درباره اساتیدم بگم. چون فعلاً می‌خوام ناشناس باشم (نه به خاطر خجالت) اسم با این فرمت نام‌گذاری کردم: استادِ کوانتوم، استاد مکانیک تحلیلی یا استاد تحلیلی، استاد ترمودینامیک و...خبر دادن که این استاد تحلیلی درس الکترومغناطیس۱ رو برداشته که از قضا من ترم پیش افتادمش و مشروط شدم. استاد تحلیلی ما یه آقایی هست با سواد و معلومات بسیار بالا، مسلط به ۴ زبان، مطالعاتی درباره فلسفه، زبانشناسی، هنر و کلاً هر چی، دارای دانش عمیق در فیزیک، ریاضی و کامپیوتر. یه مرد پنجاه ساله فوق‌العاده بااخلاق و حکیم!با این اوصاف مگه می‌شه رهاش کرد؟ خدا می‌دونه چه چیزایی ازش یاد می‌گیرم. سه ترم قبلی باهاش درس داشتم و زندگی منو به معنای واقعی کلمه و بدون اغراق متحول کرد! نه من باید برم دانشگاه!برنامه مرخصی که خورد تو دیوار از یه طرف خوشحالم که می‌رم سر کلاس‌های فیزیک و از یه طرف هم ناراحتم چون هنوز به فرصت نیاز دارم. داشتم ورزش می‌کردم، برنامه‌نویسی و فارکس یاد می‌گرفتم و کلی کار جالب می‌کردم ولی حالا با یه برنامه سخت دارم می‌رم دانشگاه تا درس بخونم. قصد ندارم ساعات مطالعه‌م رو زیاد کنم همون ترم‌ها هم همش کتابخونه بودم ولی باید عمقش رو زیاد کنم و مثل بچه آدم واحد بردارم نه مثل یه نابغهٔ عجول!گفتم واحد بردارم؟روز قبل از انتخاب واحد دوستم رفته بود دانشگاه و برام ۵۰٪ تخفیف گرفته بود. منم به ضرب و زور یه پولی جور کردم و موقع انتخاب واحد پرداختمش که گلستان عجوزه گفت باید ۸۰۰ هزار تومن بدی وگرنه خبری از انتخاب واحد نیست! نتونستم بقیشو جور کنم و ناچار شدم که تا سی‌ام صبر کنم برای انتخاب واحد با تأخیر و ۷۰هزار تومن جریمه! ملالی نیست.یه فشار هم رومه که استاد کوانتومم بهم مأموریت داده که تابستون ریاضی‌فیزیک۱ (یه درس آسون که مفتضحانه افتادمش) و الکترومغناطیس۱ رو بخونم وگرنه نمره کوانتوم۲ رو کم می‌کنه! باید تا اول مهر جزوه‌ها چرک‌نویس‌هامو تحویلشون بدم. آدم نازنینیه ولی هنوز تقریباً سه فصل باید بخونم و فردا ساعت ۹ هم باید برم سر کلاس کوانتوم۲استاد کوانتوم ما یه استاد خوش‌لباس و جوان هست که تقریباً همه دانشجوها ازش می‌نالن و می‌گن آدم خوبی نیست و اذیت می‌کنه و بد درس می‌ده و هزارتا چیز دیگه. ترم قبل که کوانتوم۱ برداشتم و رفتم سر کلاس نظرمو عوض کرد. هم خوش‌اخلاق بود و هم تدریسشون عالی بود! رفتار خیلی دوستانه‌ای هم دارن و با دانشجو رفیق می‌شن و این شد که چندباری رفتم پیششون.چند روز هست که یه چالش برا خودم راه انداختم. ۴ صبح بیدار شو و شارژِ شارژ باش. فردا هم جمع می‌کنم تا برم به دانشگاه و کلی ماجرا که در انتظارمه (یا اگه همراهمی در انتظارمونه)جاده‌ای که فردا منو به دانشگاه و خوابگاه می‌رسونه خیلی شبیه به این عکسه. صبح زود و طلوع خورشید از روبه‌روقسمت بعد: https://virgool.io/@3mashroote/owdrialsuuoe قسمت قبل: http://vrgl.ir/22SV6 </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 12:29:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان: چی شد که این‌جوری شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@3mashroote/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-zb7fleqbunma</link>
                <description>اصلاً فکرشو هم نمی‌کردم که یکی مثل من سه بار مشروط بشه. خیر سرم ترم اول قرار بود هفت ترمه فیزیک رو تمام کنم اما الان باید تو فکر جور کردن شهریه پردیس باشم. آره، اخراج که نمی‌کنن فوقش راضی می‌شن تا با پول ادامه تحصیل بدی. البته فعلاً که پول ندادم و باید یه هفته همینجوری برم سر کلاس تا مهلت انتخاب واحد با تأخیر شروع بشه. اوضاع همچین بگی نگی ترسناک و غم‌انگیزه.حتی فکرشم نمی‌کردم که ممکنه مشروط بشم. ترم پیش یه عالمه درس سخت برداشتم و مجبور شدم درس عمومیم رو هم که یه سوپاپ اطمینان بود رو حذف کنم. حالا اهل توجیه نیستم که بگم آقا درسا سخت بود، واحد زیاد بود، استاد نمرمو نداد، دلم درد می‌کرد، شاگردم نبود و ازین حرفا. قصش درازه پس لابه‌لای پستای آیندم متوجه می‌شید که چی شد که به این‌جا رسیدم ولی اینو فعلاً داشته باشید که قبول می‌کنم که بلد نیستم درس بخونم. مثل یه شناگری که توی تست تیم بسکتبال قبول شده، منم دانشگاه قبول شدم (یه دانشگاه مثلاً خوب) ولی شناگره واقعاً بسکتبال رو دوست داره. (آره من بسکتبالم بازی می‌کنم.)حالا بازم فرصت دارم که خودمو بالا بکشم (مثل همه دفعات قبل!) و این ایده به ذهنم رسید که بیام کارامو توی یه وبلاگ بنویسم که هم دفتر خاطراتم بشه و هم شاید برای یه تعدادی جالب باشه. قرار نیست توی وبلاگم کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرم. فقط می‌نویسم و سعی می‌کنم روحیه خوبی داشته باشم. دارم سعی می‌کنم یه عادت مطالعه خوب رو پرورش بدم تا بتونم موفق بشم. حالا لابه‌لای نوشته‌هام اگه چیز جالبی درباره فیزیک، سبک زندگی و مطالعه و... یاد گرفتم این‌جا می‌ذارم.چی شد که این‌جوری شد؟ گفتم که طولانیه و باید همراهم باشید تا لابه‌لای خاطرات پیش رو بفهمید. Let&#x27;s go...قسمت بعد: https://virgool.io/@3mashroote/ot1av3lc66sm </description>
                <category>سه مشروطه</category>
                <author>سه مشروطه</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 19:49:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>