<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝐑𝐚𝐡𝐚</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@424008_ra</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 03:24:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4889214/avatar/HFi6Fp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝐑𝐚𝐡𝐚</title>
            <link>https://virgool.io/@424008_ra</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریچه ای برای تماشای زیبایی ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-aeygrx7d7mjm</link>
                <description>شاعران از موهای صاف و لَخت کمتَر گُفته اند؛بس که مَضنون در دِلِ موی مُجَعد ریخته.زمزمه های دل انگیزش هنوز هم در گوش هایم پرسه میزند .با شعر های کوتاهش نیز آشنایی دارم ، کامل که نه ... اما خوب میدانم با چه لحنی باید گفته شوند و برای چه کسی باید خوانده شوند .داستان هایش را هنوز به یاد دارم ... حفظ که نیستم ، اما ذوقی که لحظه ی شنیدنشان داشتم را خوب به یاد دارم .چشمانش با دیدن و نوازش موهایم برق میزد ، طوری که انگار  یک جفت چشم سیاه میتوانست جایگزین ماه آسمان های تیره شود ... طوری برق میزد که میتوانستم با نگاه کردن به چشمانش تمام سیاهی هارا غرق از رنگ و روشنایی کنم ، چشمانی داشت که آسمان ها را روشن میکرد .چشمانش زیبا بود ، به گفته ی خودش &quot;مثل موهای من&quot; .هنگامی که چشمانش را مینگریدم ، تمام سیاهی ها و تاریکی ها از بین میرفتند .خطای من این بود که دیر فهمیدم چشمان او نیز جزوی از آن سیاهی ها بود .بعد از او نتوانستم موهایم را مانند قبل دوست داشته باشم ، انگار تمام زیبایی خود را در سیاهی چشمانش به جای گذاشته بود .گویی موهایم زمانی زیبا بودند که فرفری آن ها را در چشمانش میدیدم .چشمانش برایم مانند دریچه ای برای تماشای زیبایی های جهان بودند . انگار وقتی به چشمانش نگاه میکردم میتوانستم تمام زیبایی های خلقت را تماشا کنم ، تمام زیبایی هایی که نمی توانستم با چشمان خود آن ها را ببینم .زمان گذشت ... تاریکی تمام وجودم را فرا گرفته است ، حالا نه من آن چشمان را برای دیدن زیایی ها دارم ، نه تو موهای فرفری ام را برای نوازش کردن و شعر گفتن .گویی جهان میتواند جان تمام زیبایی ها را در لحظه بگیرد ، طوری که قادر است تمام آن ها را در لحظه به وجود آورد .بیخیال چشمانت ... دلم برای فرفری موهام نیز تنگ شده است .</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 00:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی برای جهنم دل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-wpbxhakvjjiz</link>
                <description>گاهی اوقات به راه هایی کشیده میشوم که میدانم هیچ سودی برایم ندارند .از سودش بگذریم ، میدانم که به شدت برایم زیان آور هستند .دوباره به دنبال مسیر هایی میروم که کثیفی ها و گرد و غبارش هنوز هم بر روی تنم ، بر روی قلبم باقیست .گاهی اوقات دقیقا در نقطه ای قرار میگیرم که تنها احساساتم با تمام وجودشان شروع به سخن گفتن میکنند ، جایی که منطق دیگر حکم فرما نیست .من اسم این راه را تقدیر نامیده ام ، شاید این راه ها بخشی از سرنوشت من باشد ؛ شاید هم من با این خیال به دنبال تقدیر خود هستم ، چیزی که واقعا برایم نوشته شده است .حالا درست وسط آن راه ایستاده ام و میدانم که از عشق تو تنها زخم ها ، حسرت ها ، نابودی ها و تنهایی ها نصیب من میشوند ، اما با این حال هنوز هم در راهت ایستادم و خواهم ایستاد .گاهی اوقات درد این دوری و حسرت را به ترس از دست دادنت ترجیح میدهم درست ، اما نمیتوانم با دوری ات مقابله کنم ، درد دوری ات تمام من را که هیچ ، گویی تمام جهانم را فرا گرفته است .هنوز هم با در نظر گرفتن تمام زجر هایی که سر تو کشیده ام میتوانم به چشمانت خیره شوم و بگویم که دوستت دارم ، با این تفاوت که این بار دیگر هیچ صدایی ندارم.به ملاقات دوباره با چشمانت.(:</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 11:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قدم&quot;بر حسب کیلومتر &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-txlqmy4lfy9q</link>
                <description>دوری ها انسان هارا از یکدیگر جدا می کند ، برای یک زمان معین ، شاید موقتی ، شاید دائمی ، شاید هم تا به جهان موازی.اما فاصله و دوری ها تنها چیز هایی نیستند که انسان هارا از یکدیگر جدا می سازند ...!انسان ها میتوانند با کیلومتر ها فاصله هم عاشق یکدیگر بمانند ، با فرسنگ ها فاصله ... اما تنها در حالتی که انسان ها خود بخواهند که بمانند ، حتی با در نظر گرفتن فاصله ها ، دوری ها ، شکست ها و انسان های دیگر.اگر بخواهم رو راست باشم ، هیچ فاصله ای بین من و تو وجود ندارد . فاصله ی من و تو فاصله بین احساس و منطق است .فاصله ای که سرشار از منطقی سرد و خشک است .  از جانب من که نه ، از جانب تو .!گاهی اوقات دوری ها انسان را وادار به گذشت از غرورشان میکند نه تنها گذشت از غرور ، بلکه گذشت از خود ، گذشت از زندگی ، گذشت از منطق و واقعیت . این فاصله من دیگری از من ساخت ، منی که تنها به فکر او باشد ، منی که بتواند بخاطر او از غرورش ، خودش ، جانش و زندگی اش بگذرد.مغرورترین انسان ها هم در زندگی بخاطر یک نفر از همه چیز خود میگذرند ، این انسان ها تنها یک بار عاشق میشوند اما عاشق انسانی اشتباه ...دلم برایت تنگ شده است ، این بار فاصله ها و دوری ها هم نمیتوانند مانع احساساتم به تو شوند ... یک بار دیگر به خودم فرصت میدهم ، برای عاشق شدن دوباره به تو ، عاشق تر شدن به تو ... یک بار دیگر به خودم اجازه ی گذشت از غرورم را میدهم ، حتی به بهای نابودی .دلم برایت تنگ شده است و نه تنها برای تو ، دلم برای خودم هم تنگ شده است.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 14:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد مغز و قلب.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8-o72hg05ezthl</link>
                <description>دستانش از شدت خستگی و ناتوانی شروع به لرزیدن کرده بود ، پاهایش سست شده بود و دیگر توانی نداشت تا روی پاهایش بایستد ، چشمانش از ترس گود رفته بود اما نفرتش چشمانش را پر از خون کرده بود ، تمام تنش زخمی بود ، نفس هایش تند تند و عمیق بود .با وجودی ناتمام ، در مقابل بزرگترین نبرد زندگی اش ایستاده بود .آیا میتوانست موفق شود؟خودش هم شک دارد که بتواند از دست این نبرد ظالمانه خلاص شود یا که نه.در آن لحظه ، قلبش مخالف دستورات مغزش ، میتپید.یک کشمکش درونی او را آرام آرام از درون داشت زخمی میکرد.دلش میخواست در میان آن همه خون و خون ریزی ، دقیقا در نقطه ای که دیگر هیچ دردی را احساس نمیکند ، جان دهد.از طرفی هم دلش میخواست او پیروز این نبرد باشد.اما از نظر من هیچکدام شدنی نبود.او مدت ها بود که دیگر فقط نفس میکشید ، زنده نبود، زندگی نمیکرد ، فقط وجود داشت... با این وضع پیروزی در این نبرد ناممکن بود .اما خودش هم این را میدانست که اگر به میدان پیروزی دست یابد ، میتواند دوباره زندگی کند ، با شادی .کشمکش های درونی اش مانند مرز بین دو کشور بود ، هر دو یک قانونی داشتند ، قانون هایی که آن هارا از یکدیگر جدا کرده بود . نمیدانست باید قدم نهاند یا که فقط منتظر بماند . من هم اگر جای او بودم نمیتوانستم ادامه بدهم .نفس هایش کوتاه تر شده بود و میترسید ، از مرگ که نه ، از نرسیدن به او میترسید . حالا هر دویمان بهتر میدانیم که این نبرد ، نبردی پیروزی ناپذیر است . این نبرد ، نبرد عشقی ناشایست است که این عشق او را تا ابد در میان این کشمکش آزار دهنده باقی میگذارد ، به تنهایی.من از او خیلی فاصله دارم ، اما حالا که خود روایتش را میخوانم ، میتوانم درکش کنم ، حس تنهایی اش را ، بیتابی اش را ، دلتنگی اش را ، خشم و نفرتش را .من از او خیلی دور هستم ، من دقیقا در آن طرف میدان نبرد قرار گرفته ام ، من خود کسی هستم که او میخواهد با من بجنگد اما توانش را ندارد .این من ، با منی میجنگد که سرشار از نفرت است و گره این نفرت تنها با دستانی باز میشوند که دانه های این نفرت را در دلم کاشته است.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 09:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نشانه (شاید هم فقط آرزو)</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-x1fvlwq9yyxh</link>
                <description>شاید این یک نشانه باشد ، برای شکوفایی امید ، برای ادامه به زندگی ، برای رسیدن به تو . شاید هم یکی از آرزو های در حال برآورده شدن است ، برایم فرقی ندارد ، هر کدام از این ها که باشد ، احتمال دیدن دوباره ی تو زیباست.بعد از مدت ها انتظار ، شکوفایی امید در عمق ناامیدی انسان را شاداب میکند . شاید فردا روزی باشد که قرار است همه ی این رنج ها و دوری ها به پایان رسد ، شاید هم روزی است که درد های دیگری بر همه ی این ها افزون میشود.نمیدانم ... نمیدانم قرار است ببینمت یا نه ، صدایت را دوباره بشنوم یا نه ... نمیدانم ، اما امید دارم.نمیدانم با دیدنت قرار است چه حالی شوم ، با دیدن و رفتن به آخرین جایی که با تو به آن جا قدم نهادم ، دیدن محیطی که ابتدا و انتهای همه چیز بود ؛ گویی مرگ و زندگیم‌را میتوانم در یک لحظه ی معین در آن جا تماشا کنم .شمردن قدم هایی که در نهایت به تو میرسند ، آسان نیست .فاصله کم است ، اما وقتی هم برای رسیدن نداریم .گویی زمان در یک نخ سیگار روشن ، حبس شده است .یک کام دود ، یک قدم فاصله ، چندین متر ارتفاع و یک جفت چشمان سیاه .مثل اینکه تقدیر با دستان خودش این هارا برای من چیده است . اعتراضی ندارم ، من در این جهان فقط آرزو دارم .در نبودت با خودم عهد هایی بسته بودم ، اما حالا که به احتمال دیدنت فکر میکنم ، عهد هایی که بستم همه پوچ میشوند . فکر میکردم تغییر کرده ام ، اما هنوز هم با یک احتمال از تاریکی شب تا روشنایی سحر را با بیداری طی میکنم . هنوز هم با فکر کردن به تو قلبم طوری تند میزد که نفس هایم که هیچ ، خودم هم در مقابلش کم میارم ، طوری رفتار میکنم گه انگار هیچ اتفاقی بین من و تو رخ نداده است ، انگار نه انگار که تو مرا در اوج باور و اعتماد در آغوش بی کسی رها کرده ای.هنوز هم تو تنها کسی هستی که میتوانی بعد از مدت ها ، شوق خفته در چشمانم را نمایان کنی .امیدوارم فردا روزی باشد که همه چیز دوباره آغاز میشود ، امیدوارم فردا بتوانم دوباره چشمات را بنگرم ، شاید بعد ها با خیالشان شب های طولانی و تمام نشدنی را آسان تر طی کنم.به امید دیدار .(:Ar...(:04.04</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 00:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای هر کسی یک نام.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85-wxxnl4s76exa</link>
                <description>از این بالا که به دنیا نگاه میکنم همه چیز متفاوت و دروغِ.آدم ها ، اشیاء ها ، وفاداری ها ، دوست داشتن ها ، حتی شادی ها.آدم ها خیلی کوچیک دیده میشن ، انگار دیگه همون هایی نیستن که از ضربه زدنشون میترسی ، ترس که نه ... یک جور اجتناب از شکت و ناراحتی دوباره.عشق ها خیلی متفاوت ترن ... از دور شکل نفرت به خودشون گرفتن .شادی هاهم که سرشار از غم هستن.دوستی ها متشکل از دشمنی و دشمنی ها سرشار از دوست داشتن های الکی ...وقتی شکل واقعی زندگی رو میبینم ، دلم میخواد هیچی رو نفهمم ، درک نکنم ، از همون نزدیک ببینم و به دروغ ها باور کنم ، به آدم ها ، به دوست داشتن ها ...اما یک چیزی هست که از این دور هم برای من همونه و هیچ فرقی نکرده ... دلتنگی .دلتنگی تنها چیزیه که واقعا دارم از این بالا هم حسش میکنم ، شاید بیشتر از حالت عادی . این بلندی و این وسعت دید برای هرکسی یک نامی داره ، شاید یک مکان ، یک حس ، یک نام یا یک شخص ... متفاوته!&quot;پرتگاه طبقه ی 12 &quot;... اسمش برای من اینه.اما پرتگاه واقعی زندگیم اینجا نیست ، پرتگاه من احساساتمه ، ذوق پنهانیِ که در عمق چشم هام با دیدنت نمایان میشه.بعضی از درد ها ، با مرور زمان بهتر یا فراموش نمیشن.همیشه میتونی حسشون کنی ... تو تنهایی و غربت ، تو شادی ها ، خوشگذرانی ها ، حتی تو خواب . با هزاران رنج و زحمت در نهایت میپذیری ، میگذری و ادامه میدی ، ولی هیچوقت فراموش نمیکنی .پرتگاه من احساساتی هستن که از روزی که چشم هات رو دیدم ، گرفتارشونم . هیچ راه فراری هم ندارم ... فهمیدم که این پرتگاه سرنوشت منه . کم کم دارم به این پرتگاه و بلندی عادت میکنم.میدونم قراره روزی پرت بشم ، مشکلی هم  باهاش ندارم ، ولی امیدوارم قبل از مرگم ، بتونم برای آخرین بار فقط چندین ثانیه بودنت رو کنارم حس کنم ، گرمی تنت رو ، بوی عطرت رو و در نهایت آغوش گرمت رو .زمان زیادی گذشته ، ولی بدون من همچنان پیش مرگتم بهترین من.(:</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 23:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-owsbcyynav2r</link>
                <description>بلاخره آرزو ی او تحقق یافته بود ، آرزوی دیرینه اش.دلش میخواست روزی آلزایمر بگیرد تا که بتواند حتی شده چند ساعت فراموشش کند.نمیدانم ، آرزویش فقط آلزایمر گرفتن بود یا که واقعا دلش میخواست برای مدتی او را فراموش کند ، از کجا معلوم ، شاید هم میخواست برای همیشه  فراموشش کند.حالا دعایش مستجاب شده بود ، سال ها گذشته بود و او دچار آلزایمر شده بود.هیچ چیزی را به یاد نمی آورد ، هیچکس را نمیشناخت ، حتی اسم خودش را هم فراموش کرده بود .شاید برایش سخت باشد ، اما من خیالم راحت شده بود ، چرا که هنگامی که آن را به یاد می آورد بیشتر از حال ، دچار ناراحتی میشد ، با توجه به شناختم از او ، خودش هم درد فراموشی خاطرات و به یاد نیاوردن شیرینی های اندک را به درد نبود او ترجیح میداد.مدتی گذشت ... یک روز پاییزی بود که به طور اتفاقی باهم روبه رو شدند .مطمئن بودم که به یاد نمی آورد ، خیالم راحت شده بود که دیگر هیچ نگرانی راجب او ، وجود ندارد .اما متوجه عمق عشقی که هنوز هم در چشمانش بود ، نشده بودم .عشقی که در چشمانش با دیدن او دیدم ، برایم عجیب بود .عشق او ، دقیقا مانند عشق مادر به فرزند و عشق فرزند به مادر ، مقدس بود.مانند عشق بنده ای به خدایش و بلعکس.عشقی مقدس بود ... چند ثانیه مکث کرد و فقط از دور به او نگاه کرد ، میدانستم به یاد نمی آورد ، اما برایم عجیب بود ، از نظر آن ، او هم مثل همه یک غریبه بود ، اما چرا هنوز هم طوری نگاهش میکرد که انگار برایش آشناست.؟!آهسته به سوی آن قدم برداشت ، اما قدم هایش طوری بودند که انگار پاهایش بی اراده به سمت او در حال حرکت بودند .نزدیکش شد و به چشمانش نگاه کرد ... مکثی کوتاه .  نگاهی عمیق و پر معنی .در کمال تعجب اسمش را به زبان آورد ... بیشتر از او ، من در تعجب بودم که این چگونه ممکن است.؟!انگار نه انگار که او دچار آلزایمر شده بود ، طوری واضح اسمش را به زبان اورد که انگار هیچ فراموشی در کار نبود ، طوری عمیق و با احساس و عشق به چشمانش مینگرید که انگار هیچ فاصله ای بین آن ها نبوده است.دلتنگی ، از نگاهش جاری میشد . در تعجب بودم ، آن زمان نفهمیده بودم که او واقعا میخواست آلزامیر بگیرد یا همه ی این خواسته ها بخاطر فراموش کردنش بود .!اما حالا بهتر از همیشه میتوانم دلیل این خواسته اش را درک کنم ، او هیچوقت نخواسته بود که او را فرامدش کند ، بلکه آرزوی او به یاد آوردن لحظه های بودن با او ، لبخند هایش و صدایش بود.به یاد آوردن آغوش گرم او ، آرزویش بود .اما او میخواست خودش را فراموش کند ، او میخواست خودش را فراموش کند تا بتواند کسی که او دوستش داشته باشد را از خود بسازد.اما این شدنی نبود ، مشکل خود او نبود ، مشکل کسی بود که  دوستش میداشت ، چرا که او هیچوقت مطعلق به او نبود ، هیچوقت .!نه مطعلق به او و نه مطعلق به عشقی که در چشمانش بود .هر دوی آن ها به نوعی گرفتار بودند .«یکی از آن ها گرفتار فراموشی ، و دیگری گرفتار بی وفایی»و این تنها واقعیتی بود که میتوانستم از آن نگاه های پر‌معنی ، در یابم.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 00:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی امن.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-a0vid5t8g9dt</link>
                <description>یک گودال عمیق پر از سیاهی ، جایی که دیگر هیچ صدایی به گوش نمیرسد ، جایی که دیگم چشم ها قادر به دیدن هیچ چیزی نیستند ، جایی که دیگر آسمان هیچ رنگی ندارد ؛ گرما بدون تاثیر و سرما. ، تمام وجود را فرا گرفته است.نه نفسی کشیده میشود ، نه قلبی تپیده میشود ، نه ذهنی گرفتار است و نه قلبی عاشق.جایی که عاقبتی سرد و خشت از انسان پذیرایی میکند ، عاقبتی با بی کسی و تنهایی...جایی که وقتی کارَت به آن جا کِشَد هر کسی که در جهان ذره ای به فکرت نبوده ، در آن جا بخاطرت اشک میریزد ، دلتنگت میشود ، حسرت یک پایان بهتر را میخورد اما دیگر دیر شده است.این جا برای من خانه ای امن است ، خانه ای دور از حسرت ها خانه ای دور از دروغ و سرشار از حقیقت .این جا ، جایی است که دیگر انسان برای همیشه راهی دیار غربت شده است.جایی که بعضی ها آرزوی رفتن دارند و عده ای هراس از رفتن به آن دیار.اما من ، هنگامی که برای همیشه راهی این دیار میشوم ، بخش عظیمی از وجودم همواره در این جهان سرگردان خواهد ماند.بخش عظیمی از حسرت ها ، بغض ها و دلتنگی هایم در این جهان سرگردان خواهد ماند.چرا که من هیچوقت آن ها را با خود نمیبرم ، تاکه در نبودم روحی سرگردان همواره در عشقت بسوزد.زیرا من ، با خود عهد کرده ام که هرگز یادت را فراموش نکنم.مدت زیادی برایم باقی نمانده است ، نه برای من ، نه برای این جسم بی روح و نه برای آن روح سرگردان و نه برای آرزوهایم.بعد از خویشتن ، آرزوهایم را به خودت میسپارم.هم اکنون من راهی دیار غربت میشوم...!«این تو و این تمام آرزوهایی که تو ، مبنی بر برآورده شدن همه آن ها بودی.»</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 13:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت من.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-mjqpg1prcdji</link>
                <description>بخشی از دلنوشته هایم بعد از تو.(:شاید سرنوشت من هم همین بود‌..دفتری با هزاران برگ سفید که هرگز آن طور که میخواهم پر نخواهد شد.دفتری که سرشار از سیاهی است و باد تمام سفیدی های آن را همراه با خود برده است.به دور دست ها...و دیگر شادی های باقی مانده از آن رنگ ها و سفیدی ها،یک آرزو شده اند .آرزوهایی دست نیافتنی،آرزوهایی دور از زندگی ،آرزوهایی نزدیک به مرگ.آرزوهایی که در سکوت، بخش عظیمی از صدایم را اشغال کرده اند و من را به منی ساکت ، تبدیل کرده اند.سرنوشت،منی از من ساخت که هرگز به دنبال شادی نرود،منی که دیگر از فردای نامعلوم نهراسد،قدم هایش را در راه عشقی نشدنی نگذارد و فقط در سکوت خود ، با سایه ی خود صحبت کند،طوریکه غیر از خویشتن کسی صدایش را نشنود،غیر از تنهایی و غم کسی سراغش را نگیرد ‌.این سرنوشت ، روح من را از من ربوده است و فقط وجودی بی روح ، وجودی بی احساس در دل تاریکی و تنهایی به جای گذاشته است.شاید هم همین برایم بهتر است،چراکه میدانم اگر دوستت داشته باشم آن گاه روح من گرفتار سرنوشت نه ، گرفتار تو خواهد شد...بخاطر همین است که من برخلاف آدم های اطرافت،به تو میگویم که به سمت من نیایی،چراکه نمیتوانم از نزدیک دیگر دوستت داشته باشم.اما این را هم به یاد داشته باش که من همواره تو را از دور دوست میدارم ، این دوست داشتن من را که هیچ،تورا از بدی ها دور نگه میدارد...از ضربه ها،خشم،نفرت و کینه ، دور نگه میدارد،و خوشحالی تو ملاک دوست داشتن من است.هم اکنون نیز گلایه ای ندارم ، نه از تو که رفتی و نه از سرنوشتی که من را از من گرفت.در این هنگام ، تنها از خود گلایه میکنم ، بخاطر دوست داشتن هایم ، بخشندگی هایم ، سادگی هایم و دلگرمی هایم.این بار اگر برگردی من میروم،اما به تنهایی نه،همراه با تاریکی و کوله باری از خاطرات ، راهی دیاری میشوم که پایان مااست.پایان همه ما .توراهم میبخشم ، هم تو و هم سرنوشتی ‌که مارا از یکدیگر جدا کرد. درست در روزی که همه این تاریکی ها آغاز شد . و خود را نیز میبخشم ، زمانیکه آخرین قدم هایم را در این جهان میگذارم.زمانی که آخرین نفسم را با عذاب این تقدیر کشیده و راهی دیار نابودی میشم،همه ی این درد هارا بخشیده و با خیال راحت از این جهان میروم.راستی،روزمان مبارک.03.28</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتی بی وجدان.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-hjahhfgssu93</link>
                <description>آره ، دوباره میدونم نمیخونی و مینویسم،این بار نه تنها برای تو ، برای تموم دنیا..برای تموم دنیا و آدم هاش،برای تموم دنیا و اتفاق هاش.حتی شاید هم برای خودم.بعضی وقت ها دنیا به طریقی بهم طوری ضربه میزنه که با خودم میگم:&quot;اینبار دیگه تمومه&quot;.نه این که نخوام ادامه بدم ، دوباره جون بگیرم ، بلند بشم ، سرپا وایستم و محکم بایستم...میخوام،ولی نمیشه.تا میخوام از اول شروع کنم یادم میاد چقدر برای همین اولی که سرانجامش دوباره به یک اول دوباره ختم شد ، تلاش کردم.یادم میاد چقدر برای رسیدن به هدف هایی که الان همشون پوچ شدن تلاش کردم،برای رسیدن به آدم هایی که رفته رفته از من دور و دورتر شدن ، یادم می افته با چه زور و تلاشی دوباره سر پار ایستادم ولی هنوزم هم همون جایی هستم که بودم .سخته...قبول کردن همه ی این باخت ها و شروع کردن های مجدد،سخته پذیرفتن بازی های تکراری با بازیکن های متفاوت...اما خب واقعیت همینه ، زندگی از اولش هم همین بوده . و از روز تولد تا روز مرگ هم همینه ، برای همه،نه تنها من‌.میدونم باید از اول شروع کنم ، ولی این بار  ، تویی رو روبه روی خودم میبینم که برای شروع دوباره و قوی بودن ، باید ازش بگذرم...این رو هم میدونم که شدنی نیستی ، مثل بقیه ی روایت هایی که شدنی نبودند.ولی نمیتونم ازت دست بردارم ، از تو ، شاید هم از آرزوهایی که با بودنت به واقعیت تبدیل میشدند،از کارهایی که بخاطر تو انجام دادم . دیگه نمیخوام شروع کنم ، نمیخوام ادامه بگم ...دوست دارم یک گوشه بشینم و تا به دل صبح موسیقی گوش بدم ، تو حال خودم باشم ، کسی هم کاری به کارم نداشته باشه .میخوام ساعت ها بشینم و به احساساتی که دفن شدند،فکر کنم...ولی فکر ، فکر ، فکر تا کجا.؟!تا کِی؟!باید تمومش کنم ، باید ادامه بدم ، به زندگی ، به زندگی ای که زیاد باهام مهربون نبوده.اما چیزی رو که ازش مطمئنم،این اولین بار نیست ، اولین بار نیست که زمین میخورم ، اولین باری نیست که نمیخوام ادامه بدم،تنها باشم ،این ناامیدی تکراریست.عادت کردم بهش،به دوست داشتن های ظاهری آدم ها ، ظاهر شیرین و باطن داغون آدم ها،به روایت های بی پایان عادت کردم و میدونم که در دل هر ناامیدی امیدی هست که من هنوز بهش پی نبردم ، در دل تاریکی نوری خفته است که فقط چند قدم با من فاصله دارد ، میدانم هر طوفانی انتهای شیرنی دارد و هر پایانی آغازی.آدم  هایی هستند که دم به دقیقه به روم میارند که چقدر گوشه گیر شدم ، از همه دور شدم ، مثل معتاد ها ساعت ها به یک گوشه زل میزنم ، ساکت ساکت.میخوام وایستم مقابلشون و بلند فریاد بزنم،این افسردگی بی دلیل نیست ، این گوشه گیری،ترجیح تنهایی،دوری از اجتماع بی دلیل نیست ، همه ی این ها ریشه ی بی عدالتی دارند.بی عدالتی دنیا،این که من چیزهایی رو تجربه میکنم که هنوز درکشون هم برای من مشکله ، آدم هایی رو از دست میدم که شب و روز آیندم رو باهاشون تصور میکردم ، این که تمام آدم هایی که بخاطرشون حتی از خودم هم گذشتم به سادگی از من میگذرن،این که بخاطر ادامه دادند باید حتما به چیزی پایان بدم که نمیخوام.این ها عادی نیستن ، برای هیچکس ، همه ی این ها بی عدالتین .تضاد های جهان ، بی عدالتیه .فقر و ثروت،عشق و نفرت ، شب و روز ، خوب و بد ، ذهن و قلب ، منطق و احساس ، کوچک و بزرگ ، زشت و زیبا .همه ی این ها بی عدالیتند ، بی عدالتی هایی که برای تشکیل همین جهان ضروری هستند .بی عدالتی هایی که وجود انسان را سرشار کرده اند.وجود همه مایی که پر از خلق و خوی بی عدالتی است.من از همین جهان و انسان هایش اعتراض دارم ،من از خودم اعتراض دارم . اما بزرگرترین اعتراض من از خود من این است که نمیتوانم همین اعتراضم را بیان کنم .به هیچکس ...</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 00:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگین کمان چشمانش.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-zjo3gpe8m4y2</link>
                <description>رنگین کمان چشمانش،عمیق ترین ، زیباترین و پر معنا ترین و سرشار ترین رنگین کمانی بود که در طول عمرم دیده ام.با رنگ هایی فراتر از رنگ های رنگین کمان،گاهی رنگ برگ های تابستان،گاهی رنگ سیاهِ آسمان شب، گاهی رنگ اقیانوس پهناور ، گاهی رنگ خورشید درخشان ، گاهی رنگ قهوه ای تلخ همراه با شکلات شیری.عجیب بود ،اما همان قدر هم زیبا بود ، شاید هم بیشتر ...رنگ چشمانش هیچوقت ثابت نبود،شاید فقط از نظر من این گونه بود .چشمانش سراغ از رنگ هایی میگرفتند که برایم ناآشنا بودند ، چشمان او سراغ از دَرس هایی را میگرفتند که در زندگی ام تجربه نکرده بودم.چشمانش رنگ و بوی زندگی بر خود گرفته بودند.سیاهی چشمانش من را یاد روزهای قبل از او ، چشم های قهوه ای اش من را یاد تلخی سرنوشت ، رنگ سبز چشمانش من را یاد اولین بهار ، رنگ آبی چشمانش ، من را یاد موج های خروشان دریا و برق چشمانش من را یاد شادی های زندگی می انداخت.انگار که کاغذ های سفید و خالی زندگی ام با چشمان او رنگی بر خود گرفته بودند ، رنگ های گوناگون ، رنگ های رنگین کمان.بسیار زیبا بود ، اما ترسناک هم بود.با هر بار نگاه کردن به چشمانش ، میدانشتم که اگر روزی برود،زندگی ام سیاه تر از آنچه میشود که میتوانم تصور کنم.اما‌ هنوز متوجه رنگ چشماش نشده ام ، زمان کافی را  نداشته ام ...و حالا تمام زندگی برایم تیره و تاریک شده است.چشمانش زیبا بود ، اما متفاوت ، ترسناک ، عجیب و سرشار از دروغ.راستی ...برایم سوال است:چشم هایش واقعا چه رنگی بود.؟(:</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص باد در سکوت.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-cmz6quctcxx0</link>
                <description>نشسته ام مقابل پنجره ی کوچک اتاق ام ، بیرون را مینگرم .همه چیز میگذرد،پایان می یابد و از نخست آغاز میشود.برگ ها میریزند و مجددا میرویند،خورشید غروب میکند و دوباره طلوع میکند،برف ها میبارند و آب میشوند،انسان ها میمیرند و انسان های دیگری متولد میشوند،احساسات میمیرند و مجددا زنده میشوند.انسان ها میروند،ولی در نهایت به آرامی باز میگردند.اما اگر هیچ کدام از رفت ها ، برگشتی نداشته باشند،چه باید کرد.؟!برگ ها بریزند و دیگر نرویند،خورشید غروب کند اما هیچوقت طلوع نکند و تاریکی همه جا را فرا گیرد.مردم بروند ولی بدون هیچ برگشتی...آنگاه تکلیف معشوق چیست.؟با فکر کردن به تاریکی مطلق که هنوز با رفتن نور خورشید به سراغم نیامده است،به آمدنت امیدوارم.به طلوع خورشید امیدوارم ، به رقص نور در سایه ها ، به بهاری سبز،به زمستانی سرد امیدوارم.به آمدن تو نیز امید دارم.اما اگر انتظار این برگشت،جان من را از من بگیرد؛چه باید بکنم.؟!اگر روز هایم برای این برگشت کافی نباشند ، چه باید بکنم.؟!ساده بگویم:جانم به قربان قدم هایی که در راهَم بگذاری؛اما آن گه که عمرم به سَر رسد و زمانم به پایان ، دویدن پاهایت نیز تاثیری بر مرگ من نخواهد گذاشت.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی امروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-lhga0kgdqupy</link>
                <description>معمولا اهل آرزوی خوشبختی کردن ، برای کسی که آرزو میکردم باهاش خوشبخت باشم ، نیستم.ولی با این حال آرزو میکنم همیشه بخندی...آخه لبخندت واقعا شیرین بود.مدت زیادی گذشت ، گذشت ، گذشت ...اما من هنوزم فراموشت نکردم.صدات رو ، لبخندت رو ، حرف هات رو ، چشمات رو ، دستات رو...میدونم نیستی ،میدونم نمیخونی،نمیبینی،حتی اگه ببینی هم برات مهم نیست،مثل یک غریبه،بی تفاوت فقط مثل یک داستان میخونی و میگذری.کاش منم مثل تو بودم...راحت میگذشتم،از همه چی.از تو ، از لبخندت ، از چشم هات ، از حرف هات ، از خودم ، از زندگی،از همه.درسته خیلی کم بودی ، ولی توی همون مدت کم،شیرین ترین روزهای من رو ساختی ، حتی شاید تو بعضی هاشون رو نفهمی،بعضی از ساده ترین اولین ها رو ، شاید هم فقط برای من ، اولین بود.مثل دونه های درشت برف تو زمستان که هنگامی کنارمت بودم،به چشمم نمیومد...یا مثل سردترین زمستان و برف ها که با یک تبسم خورشیدی ساده ی تو تبدیل به گرم ترین زمستان میشد.یا حسی که با نگاه کردن به سیاهی چشم هات پیدا میکردم.حسی که با شنیدن صدای قدم هات بهم دست میداد،حس آرام و قرار گرفتن و صامت شدن تمام جهان وقت هایی که دست هات رو میگیرفتم.....امروز هم مثل بقیه ی روزها دلتنگت بودم ، گفتم بنویسم برات.راه دیگه ای جزء این ندارم.از نظر من اون لبخند های شیرین ، لااقل لیاقت یک خدافظی رو دارن.خداحافظ.(:</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 01:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمگاه دل ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%A2%D8%B1%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-mclfsvg0lz2i</link>
                <description>در این آرامگاهِ سرد و سوزناک، روح‌های بی‌قرار به دنبال معشوقانی گم‌شده‌اند .بعضی ها به دنبال معشوقه هایی که نامشان هرگز بر لب‌هایشان نیامده است.آنجا که دل‌ها با دیدن معشوق در آغوشِ دیگری شکستند و تن‌هایی که قلب هایشان روزی می‌تپیدند، اکنون در آغازِ بی‌پایانِ غیاب، خاکستر شده‌اند.من مدتی است که در این ویرانه‌ی دل‌ها، تمام احساساتم را دفن کرده‌ام؛ تمام شادی هایم را ، غم هایم را ،روحی که از آسمان‌ها فرود آمده، اما اکنون در چند متریِ شادی ، با جسدی بی‌جان و بی‌روح، در قفسی از تنهایی می‌لرزد.این جسم، تنها با یادِ آخرین لمسِ تو، نفس می‌کشد، در حالی که روحش در میانِ خاکسترِ عشق‌های ناکام، سرگردان و بی‌پناه، به دنبالِ معنایِ بودن می‌گردد.هرچند تو خود باعث دفن شدن این روح پر اشتیاق شده ای،اما هنوزم  تن بی جان من ، بودنت را حتی به بهای مرگ،میپذیرد.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 00:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو ، شاید روزی &quot;ما&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7-qwurehccpyyp</link>
                <description>در این خلوتِ سنگینِ زمان، که تنها «من» بر جای مانده است، پرسشِ جانکاهِ من این است: آیا روزی خواهد رسید که این «من» و آن «تو»، به هم گره بخورند و «ما»یی بسازند؟ یا شاید «ما»یی که از دلِ «ما»یِ من و تو متولد می‌شود؟ در مسیری که تاکنون پیموده‌ایم، تنها «من» باقی مانده و دلم می‌خواهد روزی این مسیر، جاده‌ی مشترکِ «ما» باشد؛ مسیری که دو پا با یک ریتم و دو دل با یک تپش بر آن گام بردارند. اگر این رویا محقق شود، «ما» چگونه شکل خواهد گرفت؟ شاید تنها در فاصله‌ی میانِ دو سرِ یک پل، جایی که من در یک سو و تو در سوی دیگر ایستاده‌ایم، «ما» متولد می‌شود. شاید روزی «ما»یی پدید آید که هرگز نتوانند در آغوش هم بنشینند، دست در دست هم بگیرند، اما با نخی نامرئی، نخی از جنسِ خون و تقدیر، تا ابد به هم پیوسته باشند؛ نخی که چون رگ‌های زندگی، تا مرگ و فراتر از آن، دو جان را به هم گره می‌زند. این پیوند، مانند ماهِ تیره و خورشیدِ درخشان است که سیاهیِ ماه در دلِ روشناییِ خورشید حل می‌شود و تاریکی را با نور می‌پوشاند؛ یا مانند کودکی که بذرِ وجودش در آغوشِ مادر نهفته است. شاید من و تو، مانند دو آینه‌ی روبرو باشیم که از انعکاسِ نورِ یکدیگر، وجودی واحد می‌سازیم. این «ما»، این «ما»یی که تنها در عمقِ دل شکل گرفته است، این «ما»یی که به حسرتی شیرین تبدیل شده، این «ما»یی که تنها من برایش می‌کوشم، حتی اگر تنها شاملِ من باشد. و من و تو هر دو می‌دانیم که هیچ «ما»یی، بدونِ یک «من» و یک «تو» متولد نمی‌شود. و من پس از تو، دیگر هیچ «ما»یی را بدونِ تو نمی‌شناسم. اکنون من ، در انتظارِ طولانی‌ترینِ زمان‌ها برای یک «ما»یِ غریب و دورمانده، نشسته‌ام؛ مایی که تنها در دلِ هم معنا می‌یابیم.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 22:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازی گُمشده.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%AF%D9%8F%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-slkpc7fwlazi</link>
                <description>داستانی بی پایان و گم شده در میان نفرت مردم.در این گستره‌ی پهناورِ هستی، داستان‌ها می‌آیند و می‌روند، نوشته می‌شوند و خوانده می‌شوند تا سرانجامی برایشان رقم بخورد و پرده‌ای بر آن‌ها کشیده شود، اما برخی از این روایت‌های ناب، سرنوشتی متفاوت دارند؛ آن‌ها آغاز می‌شوند، بر کاغذ جاری می‌گردند، اما هرگز بر زبان نمی‌آیند و هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسند. این‌گونه داستان‌ها، همچون حفره‌ای عمیق و تهی در دلِ زمانه، در آغوشِ بی‌کرانِ لحظه‌ها رها می‌مانند تا برای همیشه در سایه‌یِ فراموشی باقی بمانند.آن‌ها تنها در تخیلات خوانده می‌شوند، در سکوتِ غیبِ دل‌ها گفته می‌شوند و در دفترِ نامرئیِ تقدیر نوشته می‌شوند، اما هیچ‌گاه به کلمه‌یِ پایان نمی‌رسند و گویی جاده‌ای بی‌پایان در تاریکیِ مطلق هستند که نه نوری در راه دارد و نه همسفری تا به مقصد برسد و تنها در تنهاییِ مطلق به سوی تاریکیِ ابدی رانده می‌شوند.اما عده‌ای از داستان‌ها نیز وجود دارند که هرگز آغاز نمی‌شوند، نه بر زبان می‌آیند، نه بر کاغذ نوشته می‌شوند و نه هرگز خوانده می‌شوند، اما در این جهانِ پیچیده و تلخ، همان داستان‌هایی که هرگز آغاز نشده‌اند، بهتر از آن‌هایی هستند که ناتمام مانده‌اند و هیچ‌گاه پایانی برای روایت کردن ندارند؛ چرا که داستان‌های بی‌پایان، همواره بخش عظیمی از وجودِ انسان را به دره‌یِ تاریکی و ناامیدی می‌کشانند و او را به آغوشِ سردِ بی‌کسی و تنهاییِ مطلق می‌سپارند تا در این فضایِ خالی، روحِ او هرگز آرام نگیرد و همواره در جستجویِ داستانِ پایان نگرفته، در این وادیِ تاریک بگردد.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 00:46:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-kndqnjgxph8h</link>
                <description>A.rمدت‌هاست که نیستی و تو ، با رفتنت بخش عظیمی از وجودم را برده ای،بخش باقیمانده ی آن نیز تنها برای نفس کشیدن کافیست، اما نه برای زندگی کردن؛ زیرا زندگی، همان نفسی است که در حضورِ تو جریان می‌یافت و اکنون تنها یک تپشِ بی‌معنا در سینه‌ام باقی مانده است.هر شب، به حرف‌هایت فکر می‌کنم، به ندایی که فراموش شده و به زلفی که از یاد رفته و به تویی که فقط غمِ نبودنت برای من باقی مانده است و واژه‌ها، دیگر نمی‌توانند این کوه از احساسات را بیان کنند و حتی خودم هم نمی‌توانم با خودم یا اطرافیانم یا تو که در خیالم تنها هم‌صحبت من هستی، راز و نیاز کنم ،به همه چیز عادت کرده‌ام، به تنهایی، به ناامیدی، به ناتوانی، اما به نبودت عادت نکرده‌ام و نمی‌خواهم عادت کنم.از وجود من، منی باقی مانده که همواره فریاد می‌زند: برگرد، تا تمامِ این خوشی‌ها لااقل با یک خداحافظی تموم شوند و امیدوارم روزی برگردی، بخوانی و متوجه شوی که بخاطر تو می‌نویسم و تنها دلیلِ زنده بودنم تویی و مهم نیست چه کاری کردی، چطور ضربه زدی یا که چطور با دست‌های خودت می‌خواستی به زندگی‌ام پایان دهی، زیرا من روزی که بودن با تو را پذیرفتم، مرگ را در دستان خودت نیز جزئی از سرنوشت خودم دانستم و در این مسیر، تنها امیدم، بازگشتِ توست تا این داستانِ عاشقانه، سرانجامی شیرین پیدا کند.برای تو ای شیرین ترین درد من‌ در تمام زندگی.800424</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامی که تو بر من نهادی.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nzfzg3nohsyb</link>
                <description>در آن لحظه‌ی سحر که نامم را «رها» نهادی، گویی قفسی از بندِ تنگِ بی‌حسی گشوده شد و من، کودکِ گم‌گشته‌ی وجود، در آغوشِ گرمِ تو جانِ دوباره گرفتم.تو آن فروغِ سحرگاهی بودی که با نوری از جنسِ عشق، چراغِ خاموشِ روحم را روشن کردی و من، در برابرِ این همه مهر، نامی بر تو نهادم: «زندگی».اکنون که در اوجِ تاریکیِ فراموشی ایستاده‌ام،نام تو همچنان در گوشِ زمانه می‌پیچد و من می‌دانم که حتی در نبودت، تمامِ داراییِ من، همان حسِ عمیقِ بودن و دوست داشتنِ توست.هم اکنون نیز برای تو مینویسم ...!800424(:</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دیدار‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-uatqlmnaxbdr</link>
                <description>بلاخره روز دیدار ما فرا رسیده است،‌روزی که در انتظارش شب های تاریکی رو سپری کرده بودم ، بلاخره فرا رسیده است .                                   ‌          .......به سمت من میایی.قدم هایت ، آرام و شمرده است.نمیتوانم به سمتت قدم بردارم،انگار زمین با دستان نامرئی اش پاهایم را گرفته و مانع حرکت من میشود.دستانت را دور کمرم قفل کرده و به چشمانم زل میزنی،بدون تفکر به آن همه دوری و کارهای ناشایست،بدون فکر کردن به حرف های گفته نشده ی بین من و تو ، فقط نگاهم میکنی.!زبانم بند آمده است ، نمیتوانم چیزی بگویم،نه میتوانم از تو دور شوم ، نه میتوانم مثل قبل خودم را به دست هایت بسپارم،فقط نگاهت میکنم.بعد از چند دقیقه ، راهی مکانی نامعلوم میشویم ، شاید برای صحبت کردن ، شاید برای گفتن حرف های ناگفته،فقط برای یک دیدار یا شاید هم برای یک خدافظی ساده.همه چیز آرام است ، سعی میکنم گذشته را فراموش کنم و خودم را به آغوش حال بسپارم ، اما نمیتوانم ، این جاده ، این نگاه ، نسیم خنک و آغوشی گرم ، به طور عجیبی برایم آشنایی دارد .زمانی گذشته بود اما من مانند گذشته همه ی جوانب زمان حال را از بر بودم.پیچ و خم آن جاده ، دانه های برف ها،ریتم این آهنگ و گرمی دستانت،همه برایم آشنا هستند.شاید ام دچار دژاوو شده ام،زل میزنم به چشمانت،باخودم میگویم(شروعی دوباره ممکن است.؟!)پاسخی نمیابم‌، اما این را هم میدانم با یک آغوش گرم،دوباره غرق خیالات میشوم.این بار پایان این داستان را میدانم ، در واقع این داستان را من مینویسم ، با چیزی مقابله میکنم که در توانم نیست .رها کردنت،بزرگترین سختی زندگی ام.اما اینبار من رهایت میکنم ، در میان تاریکی جاده،موج های دریا،خیالات شیرین و هزاران &quot;چرا&quot; در درون ذهنت.اینبار من میروم،چرا که میدانم ماندنم ، مارا بدون خداحافظی از یکدیگر میرباید.میروم ، اما این بار به آغوش مرگ کشیده میشوم ، با دستان خودم ، با پاهای خودم ،بدون اندیشه ....فقط میروم.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی بی پایان.!</title>
                <link>https://virgool.io/@424008_ra/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-m0kzfgp12wok</link>
                <description>به قدری ویران هستم که گاهی اوقات حتی از تنها چیزی که آرامم میکند هم اجتناب میکنم ، از نوشتن....چرا که میترسم دوباره غرق خیالت بشوم و بی اختیار بنویسم،بدون آنکه بفهمم حتی چه چیزی مینویسم.!از حس دلتنگیم بنویسم،از حس تنهایی،یا از خود تو .اما نوشتن راجب تو ، آنقدر ها هم آسان نیست .اولین باری که تو را دیدم ، حسی را تجربه کردم که حتی درکش نیز برایم سخت بود ، حسی فراتر از دوست داشتن ، حسی که برای اولین بار بسیار اضافی بود.نمیدانم ، شاید حس دوست داشتن،شاید یک شور و اشتیاق ، شایدم هم انبوهی از توهمات.من تورا در زمان مناسبی ندیدم و بخاطر همین نیز هیچوقت انتظار یک روز بسیار زیبا را با تو نداشتم ، شاید پذیرش واقعیت برایم بسیار سخت،اما ممکن بود ، ولی نمیتوانستم از رویاهایی که با تو در سرم پنداشتم ، به همین سادگی بگذرم.15:34_28بعد از مدت کمی ، دیگر طاقت این را نداشتم که فقط از دور تو را عاشقانه بنگرم،سخت بود،شاید به عنوان یک دختر نباید هیچوقت پیشقدم میشدم،اما از دیدگاه من ، ترد شدن بهتر از حسرت خوردن بود...شاید دیدگاهی اشتباه.!به طریقی آن روز ، همه چیز شروع شد .از اولش هر دوی ما میدانستیم اشتباه است ، تو بهتر از من میدانستی ، اما به هر حال هر دوی مان دچار اشتباهی برگشت ناپذیر شدیم.زمانی گذشته است ، اما خوب به یاد دارم ، آنقدر دچار احساسات عمیقی شده بودم ، که پی در پی دچار اشتباهاتی میشدم که زندگیم را تباه میکردند‌،شب و روزم را تباه میکردند.9:12_19من و تو ...یک خطای بزرگ در آغوش زمان یا شاید هم تقدیر .آخرین روزی بود که میدیدمت ، صدایت را میشنیدم ، بودنت را از ته قلبم ، حس میکردم .آخرین روزی بود که با دروغ هایت ، تمام زندگیم را هیچ کردی ، طوری که با دستان خودت ، تا پای مرگ کشاندی.شاید تقدیر همین بود،شاید هدف سرنوشت، همین بود،شاید هم این همه دردخواسته ی خود من بود.بعد از تو من ماندم و هزاران رویا که فقط با بودنت تکامل می یافت.شب و روزهایی را با تو تصور کرده بودم ، در سختی ، در شادی ،در خلوت و در شلوغی .در تاریکی شب ، در فروغ روز،در پاییز ، در زمستان ، در فراز و نشیب کوچه ها و جاده ها...آغوشت را تصور کرده بودم ،آغوشی که بعد ها فهمیدم سرشار از دروغ بود.پذیرش نبود کسی که شب و روز ادعای عاشقی میکرد ، خیلی سخت تر از پذیرش یک حسرت بود.پذیرش نبود کسی که با وعده های دروغ وجودت را پر از آرامش میکرد ، خیلی سخت تر از یک حسرت بود.اما حالا که نباید دوستت داشته باشم ، بیشتر از قبل ها دوستت میدارم،اما این بار با پذیرش اینکه تو ، فقط در رویا با من خواهی بود.هنوزم وقت هایی که میخواهم بخشی از وجود تو را توصیف کنم،انگشتانم بی اختیار و در نهایت در میان کلمات زیبا و عاشقانه گم‌ میگردم.چشمانت ، نگاهت ، صدایت ، لبخندت...فرا تر از چیزی هستند که کلمات قابلیت توصیفش را دارند.تو ، فراتر از یک رویا هستی ، فراتر از یک حس ، فراتر از یک لمس و فراتر از یک مرگ.بعد از آغوش تو ، تنها آغوش بی کسی بود ، که برایم قابل لمس بود .و در نهایت در حسرت یک لحظه آغوش تو ، در خلوت خود جان میدهم.</description>
                <category>𝐑𝐚𝐡𝐚</category>
                <author>𝐑𝐚𝐡𝐚</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 18:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>