<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های morteza dehghan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@4444</link>
        <description>...نَکنَد فِکر کنی در دلِ منْ دریاٰیت نیستْ  _  جِنسْ دریاٰیت با اَشکانَم یکیست!...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:47:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1893487/avatar/BgiwRa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>morteza dehghan</title>
            <link>https://virgool.io/@4444</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لباس رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-urer9adw9dnm</link>
                <description>یه جای میخوندم که میگفت :))من میگم• تا یه لباس رنگی نپوشی ❤️نمیفهمی که مشکی زیادم بهت نمیاد!تا اون یه نفرو فراموش نکنیمتوجه نمیشی که آدمای خوب زیادیحواسشون به تو هست و کنارتن.تا کارما زنگ خونتو نزنه به خودت نمیایتا قلبت نشکنه مغزت کار نمیکنه!تا عاشق شکلات نباشی نمیفهمی که رژیم سخته?• تا از دستت نره ارزشش رو نمیفهمیتا دوستاتو نشناسی دو دستی به خانوادت نمیچسبی. ما آدمای نرسیدن یا نفهمیدن و درک نکردن نیستیم فقط مشکل اینه که دیر به خودمون میایم.مهم نیست چند سالته،اگه اینارو درک کردی تو این زندگیو بردی. ...?️?(من)زندگی پر از چیز میزایی هست که فرای نیازمون‌ان و جون میدن واس زندگی کردن! فقط موضوع اینکه... ما دو چشای خوشگلمون رو بستیم ...?️زیبایی چه بودُ چه دیدیم ...!</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 11:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت ( نهر و خاک )</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%86%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-gnrcib7yxwpy</link>
                <description>تو یه کتاب میخوندم که زائری ( بچه یا جوان بود ) بر سر سفره رنگین یکی از اهالی کربلا نشسته بود ناگهان در خانه به صدا درامد ! صاحبخانه برخاست و در را باز نمود  شخصی که بر پشت در بود را تعارف نمود وی روحانی بود از اون روحانیون شیعه . بر خلاف بسیاری از عرب ها صورتی روشن و سفید داشت ریش هایی نرم، مانند دست‌ها و نحوه کلام گفتنش .این بچه زائر هم که از طرف طالبان فرستاده شده بود برای ماموریت مخفی و انتحاری ، خیس عرق شده بود وقتی که برایش جا باز کرد تا در کنارش بنشیند ....از زبان یوسف ،زائر، ؛) هنگامی که کنارم نشست ، صورتش را اورد جلو و درخواست کرد که ایا میتواند پیشانی‌ام را بوس کند ؟ پیشانی ام را بردم جلو و او چند بار بوسید.سپس بهم گفت :« چقدر مهربان نگاهم میکنی . دلت مانند خودت زلال و ساده است . ای کاش مثل تو بودم! شما زائران مانند نهر روان و زلال‌اید بدون غَل‌وغشّی‌اید که امده‌اید برسید به دریا.اما من در کنار دریا هستم و بوی خاک میدم نه خاکی از راه مشایه و خدمت به زائران حسین ﴿ع﴾. خاکی از بی حاصلی و بد عملی! » و ادامه کتاب .....اما هنگامی که من به این قسمت کتاب رسیدم حقیقتی برام تداعی شد  میدونید درسته همه عظمت دریا رو تحسین میکنن و باهاش سلفی میندازن خب اما چیزی که بهش توجه ندارن اینه که این دریا این اقیانوس بووووووو بزرگ بر بالین خاک ارام گرفته . چه زیباست نه؟ این بزرگی بر روی خاک نهاده شده ، چقدر جذابه !?درسته شخصیت های کتاب فانتری تشریف دارن و غیره... اما میدونم اگر وقتی که زائر شدم و شخصی اینو به من گفت چه جواب شایسته‌ای برگردونم ...معرفی کتابع « داعشی و عاشقی » از برادر بزرگترم «مجید ملامحمدی» ? / ? / ?موفق ?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 19:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف حساب</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-y6s7qyfkdyda</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس...به نام خدا سخته ، نه؟اینکه همیشه از اون اعماق ، از اون پایین پائینا احساس کنی کلی استعداد داری اما همیشه از یافتن شخصی که همراهت باشه و بهت کمک کنه تا بتونی اون حس کوچیک و محو رو بزرگ و بزرگتر کنی ناامید بشی!بزا خیالت رو راحت کنم :)))....،پیدا نمیشه، ? مگر اینکه همین الان بری جلوی ایینه روی گردی صورت خودتون کاه کنی و با استینت یه دستی به سر و روش بکشی ؛ دیدیش ؟ همون اقاعه که زل زده به چشماتون . خوب نگاهش کن چون اون دختر که به گونه هاتون نگاه میکنه و میگه چرا سرخ شدن،همونیی که به دنبالشید تا روزی بیاد « اون خیلی وقته که اومدهاون مدت زمان زیادی رو در کنار شما سپری کرده فقط شما چشمانتان قادر به دیدنش نبوده»..._...همیشه به این فکر میکردم که چطور به ادبیات  علاقه پیدا کردم  درحالی که فارسی تنها کتابی ست که ازش متنفرم؛ اما هرگاه که نوشته هایش رو میخوانم ارامش تمام حس های منفی درونم را مانند جزر و مد دریایی زیبا، اثر قدم های زوجین تازه بهم  رسیده رو پاک میکند .یا اینکه چطور به این مرتضی رسیدم ؟ واقعاً اون نقاطی که باعث شد اون حرکات به نظر معقول یا خیلی خیلی نامعقول و ناچیز رو توی شطرنج زندگیم انجام بدم چی بوده؟..._... احتمالاً همتون اینو میدونید که وقتی ادم به یک شخص علاقه پیدا میکنه یه ماده‌ای در بدن‌ لاور داستانمون پخش میشه که ادم اون احساسات رو داره و بدن ایشون به هر  دری میزنه که اون مادهٔ بازم ترشح بشه یعنی معتاد اون مواد شده ! خب من فکر میکنم شعر سرایی که از عشاق میبینید  به خاطره همینه ، یعنی انقدر جنس مواد خوبه که ادم رو یه شبه شاعر میکنه ! ( خدا بیامرزه پدر و مادرِ ساقی عاشقا رو ) البته بازم دلیل هست. در کل باید طول کنم که همه شاعران عاشق نیستند و همه عاشقان شعر نمیگن دلبند ( یعنی اونا ساقی ندارررن؟!؟ )....به هر حال همه این تیکه حرف هارو نوشتم برای اینکه اعلام کنم زندم هنوز( الکی خوشحال نشید ? ) و معذرت فراوان که یه مدت کلا خاموش بودم .۱۰/شهری/۰۲تلوزیونی که رنگ  برمیگردونه  ( خدا شفا بده )موفق ?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 18:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبزکی زین قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-mn4ngio1kge8</link>
                <description>به نام خدااِممم .. نمدْ چی‌بگم ! تبریک روز قلم . همین فکر میکنم کفایت بکنه.خیلی وقته میخواستم تیکه شعر های رها شده‌ام رو برای‌تون سِندْ کنم ، خب تا امروز که به قول سید خیلیییی یهویی چشمم به مناسبت روز بیافتاد و منم که داشتم به رخت خواب اجازه میدام که هرکاری که دلش میخواهد با منِ امیخته به خواب و هَپَروت بکند که معمولاً دلش میخواد مرا در اغوش خودش به خواب ببره، که اون یهویی اتفاق افتاد و هنوز دارم به رختخواب سرد و حزن انگیزم می‌نگرم و مینویسم ! ۱) هنگامی که من قلم را گلاویز دستانم میکنم و ورقه رو جلوی خودم قرار میدم ؛ قلمم در وصف ان لحظه ، ان قسمت از عُمرم نطق میکند :))قلم در دست کاغذ افتاده از نفس بر وجودم جوهر روان و ناب دارمای کشاورز زاده، بنویس که دگر تاب ندارم ( « کشاورزاده » منم هااا، میبینی چقدر کلاس داره!) از اینجا به بعد فقط اِسکی رفتم:)).فروغ فرحزاد گفت؛  باز لبهای عطش کردهُ منْ لب سوزان تُرا می‌جوید ۲) حالا من چی گفتم؟باز شد سرخوشی لبانم خراب هنگامی که شد پروانه‌ام سراب  .مولانا میگه ؛ نکند فکر کنی در دل من یاد طُ نیست گوش کن نبض دلم زمزمه‌اش با طُ یکیست ۳) من میگم ؛ نکند فکر کنی در دل من دریایت نیست جِنسِ دریایت با اَشکانم یکیست..«داود شمسی»یه‌بار حوصلش سر رفته بود و گفت ؛تشویش غزل گون تو را تاب ندارم هوشیارم و سرمستی مهتاب ندارم  ۴) حالا من نشستم فکر کردم تا با تقلید و هزار مرض دیگه بگم ؛ عشق من...عشق من هجرانت را تاب ندارمگذشته‌ام را بی طُ باک ندارم. رسول ادهمی درحالی که خستگی توانش را بریده بود میگفت ؛ بچسب به من مثل چای بعد از کار بعد من درحال درست کردن کاردستی  گفتم ؛ ۵) بچسب به من مثل چسب یک دو سه بعد کار????درکل امیدوارم این نوشته رو نخونی چون خودم میکشمت اگه تو کامنتا استیکر خنده ببینم ...?و اینکه اینم بدونید که نوشته های بالا کوچکترین توهینی به شاعران والا مقام و جاودانِ مون محسوب نمیشود بلکه فقط دارم سعی میکنم الگو بگیرم. روز قلم رو به تمام خوش‌خط ها ، نویسنده ها، خرده نویس‌ها که همون نویسنده‌ها میشه ولی شما گیر نده دیگه... تبریک میگم . مبارکا باشه...?  راننده تاکسی درحال خوندن کتاب، هوش غیرطبیعی راستش هنوزم نمیدونم چی باید بگم !!! ۱۴/تیرِ دیگه، اره؟/۱۴۰۲ ?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 23:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایف با طُ</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D9%8F-fwuhi9yauqsc</link>
                <description>امیدوارم رخسار این گُلعِذارِ دیوونهٔ کتاب رو وقتی که زیر سایه بید مجنون اغواگر ، بر روی چمن شبنم زده از نم نم بارون شب قبل ، پیدا کردم ، تفحص و کندو کاوی که یک عمر برای او کردم ارزش چیدن لبخند از سیمای عسلگونش را داشته باشد، وگرنه خیلی دلخور میشم.میخوام وقتی که همراهم شد ، به هنگامی که گفتم « دوستم داری ؟» بهم بگه « احمق من دیوونه‌تَم » وقتی که همراه حقیقیم شد بهش بگم « پایَمی؟ » لب شیرن-طَعمش را تر کند و بگوید : اوسکلی؟ اگه پایَت نبودم که امروز صبح با یه دونه چتر بغله تو از فاصله پونزدهزار پایی که نمی‌پریدم تو مزرعه یه غریبهٔ بدعُنوق که فکر کرد داریم ماری‌جوانا‌ هاش رو به تاراج میبریم ، عشقم! » وقتی بهش گفتم:« یه فیلم باهم ببینیم؟ »بگه ؛« چه فیلمی ببینیم امروز که قشنگ باشه؟ » بگم « درکنار تو ، کدوم فیلمی هست که زیبا نباشه؟باب اسفنجی یا تصویر بی صدا و سیمای تلویزیون؟»تبسم را همراه با یه کیسه خوردنی و نوشیدنی که بوسه هایش مستثنی از امعأ و احشأِ درون کیسه نیستند رو کادو پیچ کند و فیلمی که نمیدانم چندبار دیدیمش را اغوش به اغوش ببینیم»... لحظه‌ای که بهش گفتم «چطور و چرا عاشقم شدی؟»؛)) «هر فحشی که توی دنیا وجود داره رو نثارم کُنِه »دلم میخواد روزی دوبار قهر کنه ، تا بتونم دوبار بیشتر به اغوش کِشمَشوسط زمستون پس از اینکه با ادم برفی دست سازمون سلفی انداختیم و زیر عکس نوشتیم ( همسر دوست داشتنی ) و با نظر طُ عوضش کردیم ، تو با کله ادم برفی بزنی تو سر من و من خالی از لُطفَت نگذارم پایین ترین قسمت ان را تو سر جذاب و دیدنی تو ! و در اخر من تَب کنم و تو بشی پرستارِ جانم ....( همسر دیوونه ) واقعا نوشتن متن زیر عکس اختیاریه؟نمی دونم چی بنویسم والا!:)) این عکسا از کجا میان به خدا؟؟؟?پ.ن؛ نمیدونم شاید نوشته رو پاک کردم ، هرچقدر دلت میخواد بخون...بدون تاریخ معینی از شب ۱۱ هم  تیرماه بانو.?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 02:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم بدانم عشق چیست</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oiuenzk78coq</link>
                <description>نمی دانم ، اطلاعی ندارم که دارم دیوانه میشم! دیوانه چشم هایت که موج تناسخ با نسیم آز داردبیا مرا به سوی خودت جذب کن بیا مرا به میان ۲ دستانت آمیخته کنمغلوب و مخروب و بی‌تاب خطْ به خطْ و آهستگی و تندیِ دریای نگارِ عسلگون رخسارتممرا دعوت کن به سفره لبانت مرا بخوان به مَنصه نگاهتنظرت چیست من فکر بهشت برهوت دستانت را رها کنم سپس تو برای تصاحب لحظه‌ای درکنارم ، مجیز من گویی؟ خواهی؟نمی دانم ، اطلاعی ندارم که دارم دیوانه میشم! دیوانه چشم هایت که موج تناسخ با نسیم آز دارد نظرت چیست این کهنه داستان تعقیب گریز رابا بوسه‌ای، عٰاشقانه کنیم؟ سپس؛هر زمستان به عرشه آغوش آغشته به عشقت بجَهم؟مست نگاه شیرینت  ،،،  حالت دیوانه وار اغوایت  ،،،  فقط خدا بداند  که به چه مقدار زیبایی.... .( برای ط&#x60;) اینو از اینجا بدون اجازه برداشتمشبی رویای که 6 روز از تیرماه بانو گذشته و خودش رو به ساعت  10p.m رسونده.?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 22:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه تیکه از رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-fwwupa5vsm2a</link>
                <description>خیلی‌نزدیکم- حس‌میکنم- نمیتوانم  لطفاً!! اهسته اهسته بخونید:)خیلی نزدیکمنزدیکتر از انکه تصورش سخت و تجربه اش ... !انقدر نزدیکم که برای بیان جملات درونم کافیست زمزمه کنم.... تا او بشنود!انقدر نزدیک است که میتوانم نفس هایش را بر روی صورتم حس کنم.حس میکنم دستانش را بر سینه‌ام و دستانم را بر صورتش حس میکنم!قدرت نگاهش بر نگاهم را...سکوت بینمان را صورت مجهول‌ش ، دستان نرمش ، زیبایی رخسار دیده نشده‌اش ، صدایی که نمیشناسم و نمیشنوم را حس میکنم.ارتباط این دو چشمان را حس میکنم.   سکوت اطراف توانم را بریده ! انقدر که میتوانم تپش دو قلب را با هم بشنوم! تشخیص اینکه کدام برای اوست و کدام ازان من ، تقریباً غیر ممکن!من کجام و او کیست؟ چرا انقدر نزدیکم؟ هیچ گاه بدین گاه نزدیک نبودم ! نمیتوانم فاصله بگیرم ، به جای دیگری بنگرم ، صحبت کنم ، راه یا بدوم ! تنها کارم زل زدن به چشمانی شیفته است که نه می توانم بشناسم نه ببینم !فقط حس میکنم که میتوانم ببینم ! ارتباط این دو چشمان را حس میکنم چطور میشود صورتی که وجود ندارد را حس کرد؟ علاقه را حس کرد؟ همبستگی را حس کرد؟   حال میتوانم تپش قلبم را حس کنم ؛ برای او در برابر من، خیلی اهسته تر‌ست....دارم جدا میشم ، اما نه از او و بالین او ؛ بلکه از دنیای او! دوباره با این خواب شیرینِ بی حرکت ، جذاب سخت ، ملموس و ناشناخته به زندگی همیشگی برگشتم ، همون جایی که نزدیکی اخرین چیزیست که به ذهنم میرسد. اُه! فکر کنم قناری های همسایه دوباره فرار کردن! اخه این همه صوت زیبا و دلنشین اونم پنج صُبِ سَگگگی از گنجشگ ها بعیده .....ای نزدیک نزدیک غریبانْنگاه بی نگاهتْ را سیاحت میکنم صورت زیباٰی مجهولت را صیانت میکنمدریغا که نتوانْ بینم وجه زیبایت را دگرگاه آغشته میکردم لبانم، وجه زیبایت را ندیدم به سان این سکوت و خاٰموشیبرای منْ صورتت هست، کاوشیتا دریابم این گُلبن زیبا کیستآن زمزمه بر لبان خنداٰنت چیستای رویای شیرین هر شب هستی‌اَم رویی بنما تا کِشمت بر دفتر هستی‌اَم.(: مرتضی د :)..پ.ن: در شعر، هستی دوم، یک اسم است ، نام یکی از دفترهایم!  https://vrgl.ir/aZDjb  https://vrgl.ir/Xja4J  https://vrgl.ir/pbpmc  https://vrgl.ir/W6DHR </description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 17:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت و خفقانِ نگاه مردم</title>
                <link>https://virgool.io/morteza-4444/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-gicurwrtfkhb</link>
                <description>هرگز همراهی را ندیده ام که بتواند به اندازه تنهایی همراه انسان شود ! ( کتابِ «کتابخانه نیمه شب» )به راستی چرا؟ چرا نگاهانشان سنگین است؟گویی مرتکب کار سهوی شده‌ام!میتوانم حس کنم ، به هنگامی که غرق کارم شده‌ام، نگاه های پر معنایی که بر من دارند  را حس میکنم؛چون سلامشان نمی کنم،با این نگاه ، نگاهم میکنند؟ یا شاید هم به خاطر اینه که با آنها گرم نمیگیرم ؟!نمی‌دانم،              و از ندانست            لذّت نمی برم . ... بالاخره به خانه رسیدم ،سردرگم به دنبال بزرگترین آینه‌ای که در خانهِ نقلیِ‌مان وجود دارد می‌پویم، همان آینه ای که مادرم هر روز با دستمال نو و نظیف ، از آلودگی های محیط پاکش میکند. پس از جست و جویی عمیق در خانه ، پیدایش کردم ، آن آینه دقیقا جلوی در ورودی که همان اول ازش وارد شدم بود !  مگر چقدر نظر مردم برایم اهمیت دارد؟ مگر چقدر مردم میتوانند باعث ایجاد سردرگمی بشوند؟ اون به اندازه ای بزرگ بود که بتواند تمام بدنم را بهم نشون دهد . اول از همه به مو هایم نگاهی انداختم ، کاملاً تمیز بودند، کوتاه و مرتب . صورتم را هم کاملا برسی کردم و سپس باقیمانده پیکرِ نگشته‌ام را گشتم . نبود !  حتی یک    نقصِ    کوچک هم وجود نداشت! به راستی چرا بدین‌گونه مرا می‌نگریستند؟ شاید به خاطرِ انتظاراتشان است ؛ انتظاراتی که از من دارند ، در توان من نیست ! حتی کوچک ترین گرایشی نسبت به خواسته هایشان هم ندارم . آنها خواهان صحبت کردن من هستند ، اما من برادرم نیستم که سریع با افراد مَچ بشم یا با آنها به خوبی ارتباط برقرار کنم .من حتی نمی‌توانم به خوبی جوابِ سلام هایشان را بدهم.  آنها فکر میکنند همه چیز را درمورد من میدانند اما در حقیقت هیچ چیزی نمی دانند ! آنها چیزی را می‌دانند که من اجازه دانستنش را به آنها داده‌ام ، نه بیشتر ! اجازه این را نمی‌دهم که از تمام استعداد ها و راز های من خبردار شوند!آره ، من یک  دیوونهِ مغرور و گستاخی هستم که خودش رو زیادی میگیره و دعوی بهترین بودن رو داره!  اما این مَنی که فکر میکنید ساخته ذهن شماست ، من که می‌دانم چه هستم! من به خوبی میدانم کِ هستم. اما آیا اونا هم میدانند ؟ میدانند که به من بدهکارند؟ بدهکار یه نگاه محبت آمیز و زیبا و بدون هیچ قصد و کنایه ای!      میدانند؟ ... از فکر و خیال به بیرون میام ، بعد از در آوردن لباس هایم .... فنجان قهوه‌ام را کنار کتاب تازه ام، بر‌ روی میز،  در دل طبیعتِ حیاطی که برایش زحمت فراوانی کشیدم ، می‌گذارم و پس‌از تمیز کردنِ صندلی چوبی که از نجاری سر کوچه گرفتم ، بر رویش می‌نشینم و به خوبی با تک تک صداهای اطرافم وفق میخورم و زیر لب نجوا میکنم ؛    گورِ باباش... .. .  هنوز صبحِ و سیرم ۱۴۰۲/۱/۷?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 10:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین و داستان عاشقانه منو دی</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AF%DB%8C-euwiqzt1bkrn</link>
                <description>سمبل فروردین ماه! ? چالش هفته...     گوش کنید! میشنوید؟ صدای پاهایش را گویم؛ زیبا ندای هر سی و یک پایش را به راحتی میتوانم بشنوم! اسفند بیست و نُه پا دارد یعنی احتمالا نسبت به خواهر بزرگترش که تعداد پاهای بیشتری دارد غبطه می‌خوره. حدس میزنید الان در‌حال سپری کردن چندمین پا از خواهر کوچیکه هستم؟!   میخوام یه رازی رو با شما در میون بزارم ، فقط باید قول بدید که به اسفند خانم نگید! ببینید، من تا یکی دو روز دیگه قرار عذر صاحب خانه‌ام، اسفند خانم، رو بخوام و به هتل سی و یک طبقه‌ی فروردین نقل مکان کنم. چون شنیدم اتاق های فروردین نسبت به اسفند خیلی راحت‌تر و گرم‌تر هست و البته چیزی که منو بیشتر ترغیب به اجاره کردن یه اتاق نُقلی و دِنج توی هتل بانو فروردین پور کرد این بود که اونجا همه چیز سبزه ، درختا ، چمن ها . حتی یه افسانه وجود داره که میگه هر سیصد سال یک بار ، بازتاب نورخورشید از جنگل های عظیم به آسمان منعکس میشه و آسمان را اندکی از آبی اقیانوسی به سبز جنگلی تغییر میده. گویی پرتو هایی که حاصل منعکس شدن نور آفتاب از سوی جنگل اند نسبت به پرتوهای دریایی انقلاب کرده اند!     امروز بعد از تایم کاری قراره که برم مغازه پایین هتل تا چندتا کارتون برای اثاثیه خانه بگیرم . قصدم اینه قبل از اینکه به اسفند بگم که می‌میخوام برم ، تمام وسایل خونه‌ام رو آماده جابه‌جایی کنم تا فرایند نقل مکانم با سرعت بیشتری تمام بشه که مبادا با اسفند خانم بیشتر از اینا چشم تو چشم بشم! روز موعود رسید ، امروز که در آخرین پای اسفند قرار دارم ، میتونم به آسانی در کنار شنیدن صدای اولین پای فروردین ، ببینمش. حتی میتوانم رایحه نابِ درختان نو و چمن های تازه را حس کنم. خُب وقتشه ، الان که جلوی دفتر اسفند خانم ایستاده‌ام دارم به تک تک کلماتی را که آماده کرده بودم فکر میکنم، همچنین توی ذهنم در خانه یه دوری میزنم که چیزی را جا نزارم! .... « تق تق تق... –بفرمایید ، +سلام خوب هستید اسفند خانم، صبح تون بخیر ? –سلام آقای دهقان ، ممنونم .. صبح شما هم بخیر . با کمی دستپاچگی ای که آشکارا در طرز صحبتم پیدا بود گفتم:« +ببخشید اسفند جان ، باید یه موضوعی رو بهتون بگم ، اونم اینه که...» حرفم رو قطع کرد و گفت :« می‌دونم باید بری! و اینم می‌دونم که چرا ؟» در ادامه صحبت هایش لحنش موافق با چهره‌اش بسیار لطیف بود؛ « امیدوارم تا ده ماه دیگر بتونی آنقدر پس‌انداز کنی که بتونی یه خونه دِنج و البته دائمی برای خودتون و خواهرم فراهم کنی. باید بهتون بگم که توی انتخاب کردن بی‌نظیرید! خواهرم دی ، کدبانویی فرهیخته و با کرامت هستنْ و من برای هردوی شما بهترین ها رو آرزومندم. مات و مبهوت به او خیرهٔ شدم ... به آن چشمان سفید برفی اش می‌نگریستم ، چشمانی که کمی از چشمان دو خواهر قبلی‌اش « دی ، بهمن » نداشتند! به بهترین شکلی که می‌توانستم از وی تشکر و قدر دانی کردمو همین که برگشتم تا زحمت رو کم کنم بازتابِ نور مجسمه ای که کاملاً معلوم بود از جلا خوردنش یک ساعت بیشتر نمی گذرد ، به چشمم تلنگری ریزه میزه  وارد کرد . بدون اینکه برگردم و در همان فرم خیرهٔ به تندیسِ ماهی گفتم :« قشنگ بود ، قشنگ تر شد!» پس از وداع آخر ، سوار آسانسوری شدم که پر از آینه بود و همچنین یه آهنگ خیلی ملایم داشت از بلندگوی بالای سقف پخش میشد. پس از خروج از بالا و پایین بر، از لابی پر زرق و برق رد شدم و سوار اسنپی شدم که از یک ربع پیش دم هتل منتظر بوده! سوار مَرکبی شدم که فارس‌تبار ها می‌نامند،پژو، رنگش هم خیلی جلب توجه میکرد و بصورت خیلی عینی شاد بود! اما برخلاف همه اینا راننده از ونزدی آدامز هم جدی و قاطع تر بود! اولش در این فکر بودم که ؛ نکند مرا به کیسه بزند و ببرد به یک مکان دور و ترسناک و خلوت و کَلَکم را بکند! «از حق نگذریم قیافش به این کارِها میخورد!» اما فکر اینکه چرا هیچ کدام از سخنانی که از قبل آماده کرده بودم تا برای اسفند خانم نطق کنم ، هیچ فایده‌ای نداشت ، ذهنم رو به رَه دیگری کشید.     رسیدم جلوی هتل فروردین خانم . پس از اینکه کاملاً جلوی هتل قرار گرفتیم پیاده شدم و از اینکه راننده حتی به خودش زحمت این را نداد که بیاید پایین تا چمدون هایم رو از صندوق عقب به پایین بیاورد ناراحت شدم، اما همین که زنده‌ام خودش غنیمتی است! ....   وارد دفتر فروردین خانم شدم تا حضورم رو عرض کنم.-هر چند که خودش کاملاً خبر داشت!- ... او زیبا ترین لباسی را که تا به حال به عمرم دیده‌ام را پوشیده بود؛ لباسش ترکیبی از سبزه‌های کم‌رنگ و پر‌رنگ و گل های نرگس بود همچنین دامن رنگارنگش در زیبا کردن وی بی‌گناه نبود ! او موهای بلندش را با انواع گل های بهاری آمیخته بود و حسابی به حال احوال خودش رسیده بود ، گویی منتظر کسی بوده. بین تمام وسایل دفترش آن قوچ جلا زده شده نظرم را جلب کرد ، خُب معلومه چرا ، چونکه دقیقا جلوی درِ ورودی قرار داشت!... سلام و استقبال گرم و محبت آمیزی داشت و همینطور برای خداحافظی ، بدرقه‌ای توصیف نکردنی برایم تدارک دید . « کم کم داشتم به این فکر میکردم که....» «خودت بهتر از من میدونی که قضیه از چه قراره!»     بالاخره اتاق ۱۱۰ رو پیدا کردم ؛ روی عدد زیبای ۱۰ قفل کردم! به یاد او افتادم ، به یاد قولی که به او دادم ، به یاد دلربایی هایش! دلربایی هایی که فروردین حتی به خواب شب هم نمی توانست بُکند! او نمیداند که من عاشق ماه شدم و به چشمک ریز ستاره ها دل نمیدم!( بر گرفته از یک آهنگ ) ... در را باز کردم و پس از ورود از پشت سرم بستمَش. سکوتی را که انتظارش را داشتم را دارا نبود ! سر و صدای دعوای هم‌اتاقی سمت راست عیناً به گوش میرسید و صدای موزیک راکِ هم‌اتاقیِ سمت چپی را که نگویم! اما این انتخاب خودم بود ، دلیلش هم اینه که اتاق شماره ۱۰ پُر بود و هیچ جوره کوتاه نمی اومد که به من بدَتِش! و منم با آگاهی از وجود دو تا همسایه دیوانه ، قاطعانه انتخابم همین بود. اما بخوام نیمه پر لیوان رو ببنیم، باید بگم که اتاق بسیار زیبایی هست ، گفتم زیبایی! دلیلش رو نمی دونم چرا همه چیز و همه جا منو به یاد او میندازه! امروز ، روز سختی بود و منم که از سر‌پا بودن خسته بودم نشستم روی صندلی مورد علاقه‌ام ؛ همین که داشتم نم نم با شرایط و چیز های جدید گرم میگرفتم صدای در رو شنیدم ، صدای در زدن کمی برام آشنا بود اما اهمیتی ندادم و ضرب الاجل از راه‌روی کوتاه عبور کردم و در را باز کردم تا دَر زَنْ « کسی که در میزند »  را ببینم ؛ پشت در، کسی را دیدم که همه جا میدیدم ، کسی را که آرزوی دِگر بار دیدنش را میکردم ، شخصی که غزل خوانش شده بودم( اشاره به قسمتی از آهنگ) اُو، اُو بود! خوشحالم که توانستم برای یک بار دیگر هم که شده لبخند زیبایش را  روی چهرهٔ  شیرین و سوگولی‌اش ببینم ؛ متوجه نشدم کی به آغوشم کشید ! اما او، بوی عطر او را میداد ، او، خودش بود .... دی...؛پ.ن: سلام ، ازت ممنونم که خوندی ، از شما ممنونم! فقط اگر که کاملاً خوندی میشه نظرت رو نسبت به متن داستان برام بفرستی؟ چون این داستان برام خیلی ارزشمنده?پ.ن۲: عید نوروز رو به همتون تبریک میگم ?انشاالله تک تک روز های سالِ پیش رو براتون جذاب و پر از برکت باشه ? پ.ن۳: چرا نشَستی!؟ بلند شو یه قری بده ! ناسلامتی عیده هاااا????  </description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 10:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرایه تاکسی ( طنز)۲</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2%DB%B2-i0ljg8mp9eqg</link>
                <description>?سلا به همه ، من دوباره معذرت میخوام که یه داستان ۶ صفحه ای رو توی دوتا پست گذاشتم .          خودتون میدونید دیگه؛ ویرگول در کامپیوتر و لپ‌تاپ خیلی باگ داره . منم که دارم با گوشی براتون مینویسم ?? دو کلام حرف دل ?‍?• یه گله و یک پیشنهاد دارم: قبل از پیشنهاد باید بگم چندین بار پیش نویس ام پاک شدند!? موقع نوشتن ، نوشته می پره!? عکس میزاری باگ میخوره ! پست های قبلی ام رو زیر پست های جدید سین میکنم نمی ایند !?‍? بعضی از دوستان هم میگویند لایک که میکنی ، میپره!?? و....یه پیشنهاد و بریم سر داستان : اگر که نوشته هاتون می پره ؛ اونا رو کپی کنید . مثلاً: من پس از نوشتن هر صفحه یک کپی از اول تا اخر متن داخل کیبوردم میکنم ، اینطوری دیگه نمی خواد هم مایوس بشی و هم لازم نیست از نو بنویسی?  ادامه داستان:پس از آنکه مادرش ، شست حیدر را از وقایع اخیر اگاه ساخت ؛ من کلمه ، اوه مای گاد، را بر زبان آورده و پویه نموده و مگس کش را بر دستان کوه پیکرش مقدم تر و والا تر دانستم.« - خاک تو سرت ! انقدر بی عرضه هستی که نمی تونی حقت رو از یک مادر پسر بگیری ، برات متاسفم!? + بازم تو ! مگه نگفتم نیا وسط داستان ! ? برو پی کارت !                                                                         - ببین من میرم خاب ، ولی بعد از داستان جوری بزنمت که بی عرضه بودن، از سرت بپره!? ... « شوخی کردم ؛ همچین اتفاقی نیفتاد ، البته اینکه یک سطل اب بر روی کفـــش هایم خرج شد حقیقت داشت ، اما با یک معذرت خواهی یقه اش را رها نموده و بر زمینش نهادم . بازم شوخی» بدون معطلی به حرکت ادامه دادم  تا به ایستگاه برسم ، پس از اینکه رسیدم ، اتوبوس نیمه پُرِ سبز فام مانند بادی از فاصله ۲۰ متری‌ام عبور کرد و به دلهره تبدیل شد زیرا با نبودن هیچ واحدی تا فردا صبح، ساعت ۷:۳۵ مجبور به سوار شدن بر تاکسی ای که من اولین مسافر آن بودم، شدم.  ممکن پیش خود تعقل و تفکر ? کنید که مشکل تاکسی چیِ که دلهره داری؟! نه آقا یا خانم ، مشکل مَرکب نیست ، مشکل کرایه تاکسی  هست ، کرایه ! من فقط یـــک کارت اتوبوس و یـــک کارت بانک ملت همراهمه که اونم ماه به ماه وقتی رایانه « اشتباه شد یارانه » را می‌ریزند ، ازش استفاده میکنم???         « بخندید ضایع نشم!? » هیچی دیگه باید برم سراغ نقشه پشتــــــــــــــــیبان !:«  ...۰۹۹ ، بـــــــیب بــــــیـب. الو سلام بِرار ! چه خبرا داداشی ?  – بگو چی میخوای؟! « قربـــونش برم خودش میدونه چه میخوام!? »        + داری یه ده تومان بریزی گیرم !؟ – نـَــــه! « این نه ، یعنی خیلی خُب باشه! » +دمت و زیرت و همه جات گرم و نرم !? خداحافظ ? – بای هانی! راننده بیرون بود و داشت با همکارانش درمورد بیتکوین حرف میزد؛ منم روی صندلی شاگرد نشسته بودم . کیفی که به نظر برزنتی و آبی می امد را روی  صندلی نهادم و به پُست بانک نَبش همان حوالی ، قدم رنجه فرمودم ...  پس از اینکه در حال برگشتن و چپاناندن ده تومان پول به میان جیب بودم ، نگریستم که راننده تاکسی درحال جستجوی بنده است و ظُن بر آن داشته که بنده فرار نموده ام !? و تا اینکه حقیبة مرا مناظره کرد، نظرش تغییر نمود و با دیدن من اطمینان کامل حاصل کرد . نشیمنگاه خویشتن را بر روی صندلی شاگرد مَرکب نهادم ؛ خاک خوردن باسنم همانا ، پیدا شدن سه مسافر دیگر هم همانا ! به آن مسافران نگاه دقیق و عمیق و سنگین و اصولی و مستقیم ننداختم اما بعد از آنکه چیزشان را بر مرکب قرار دادند ؛ گویی مرکب شکست عشقی خورده و از ما تحت ناله برهم آورده و تضرع میکند ! ( همان بهتر که ویزیتشان نکردم!?) .... ،   ...، خُب پس از گذراندن مدت نه چندان طولانی اما پر از استرس « استرس از چَپ کردن یا پنچر کردن  ماشین، به دلیل سنگینی بیش از حد و غیر قانونی»  تقریباً نزدیک مقصد بودم که پول را در آوردم و به ان نگاه کردم !،.... برگانم از پاچه شلوار کرمی ام ریخت به روی کفپوش ماشین ! پول پاره بود ! دیگه به بانک هم اعتمادی نیست . بهم پول پاره انداخته بود??        هیچی دیگه من مانی را یه چهار با تا کردم تا پارگی ان نمایش داده نشود ! مقصد را که سیاحت کردم ؛ مانی را به راننده دادم و گفتم :« همین بغل پاره میشم!».    میدونید بهم چی گفت؟ گفت که :« برو داش عیبی نداره . با یه تیکه چسب هم درست  میشه !؟ » منم که از خجالت داشتم اب میشدمُ میرفتم داخل جوب کنار پیاده رو ! ....، پیاده شدم و با شرمندگی روانه خانه ? شدم ! حقیبة: کیف?پ.ن:+ خُب ، کف‌زنْ بیا تا درستت کنم !  - ببین من روزی ده‌تا خرس جنگلی رو برای پیش غذا می‌خورم بعد تو میخوای منو درست کنی !+ برو بابا ، تو نه سر پیازی نه ته پیاز ! ....،شب ? ۱۴۰۱٫۱۲٫۱۵ موفق ?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 18:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرایه تاکسی «طنز»+</title>
                <link>https://virgool.io/@4444/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-czba4iy7pgcg</link>
                <description> Taxi ?                    بسم الله الرحمن الرحیم   شب و سرد? ، بادی و خلوت تر نسبت به دیگر شب ها! « گفتم یکم خلاصه تر بگویم!»داستان رو گم نکنیم.! از کلاس زبان ? فارغ شده بودم و درحال آمدن به جایگاه اتوبوس بودم ، که ایضاً، حواسم به شیرینی فروشی دست راست پیاده رو سقوط کرد! منم که اونقدر شِکمو که دل و جیگرم  میخواستند شیرینی ها  که هیچی خود مغازه دار هم بخورند ! « جهت اطلاع شما کاربر عزیز  : مغازه دار یک مرد بالغ بود که بنظر من اصلاً اهل شوخی نبود! از اون ادمایی  که شبیه گنگستر هستن!» کجا بودیم ؟ اهاا!  پس از غافل شدن از خویشتن و بیرون اوردن سر از کُپه برف ، خانمی زیبارو و با حجاب و با حیا از خانه ? درامده و سطلی اب بر روی پیاده‌رو پاش داد. هیچی دیگه منم تا به خودم امدم و خواستم اَدای جکی چان رو در بیارم و جای خالی دهم ، کار از کار گذشته بود و من ماندم و کفش های خیس و نه چندان قشنگ اما جدید !? « مطمئنم اگر مامانی جونم متوجه بشه سر کفشام چی بلایی امده، حتماً مگس کش را .......، به طوری که هیچ گونه پرتویی از جانب خورشید بهش نخورد!»J ? +« اقای دهقان ، چه خبره این همه حاشیه میری ، دِ بجنب دیگه ! مخاطب حوصله ش سر رفت ?» _« باز تو امدی - کفْ‌زَن-! اقا به توچه هی میای وسط صحبت من با خواننده عزیز می‌پری!» ? +« آلو ، به من میگی به تو‌چه ،من تو رو سر جات می شونم ، فقط صبر کن داستان تموم بشه!»??     شما خواننده گرامی ، به بزرگی خودتون ببخشید ، این صدای داخل سرم که اسمش- کف‌زن - هست بعضی مواقع شیطنت میکنه دیگه!? بعد از اینکه ریخت ، یعنی اب ریخت روی کفش های نازنینم ، به ان خانم هر چه بد و بی راه در استین داشتم کردم و گفتم: « خانم محترم و گرامی ، با کمال احترام ، چه خبرتانه!؟ شما نمی خواهید به چپ و راست نگاه کنید کسی هست یا نه که اب بریزید؛ آخه توی این هوا، سگ را هم به آرپیچی ببندید، از کُنّامَش نخواهد بیرون اید، بعد شما جلوی در خانه تان را میشوید! - عجیب است - مگر نمی دانید ستاد مقابله با مواد مخدر به کمتر استفاده کردن از آب، تمکین کرده تا از جرم و جنایت ها در امریکا کم شود!? در اخر گفتم شما باید یک جفت کفش نو، دقیقا مشابه همین شکل برایم بخرید! پس از اینکه این را گفتم، او رو به در خانه کرد و با صدای بلند نام ،حیدر، را صدا کرد. اولش فکر کردم می خواهد غرامت کفش هایم را بپردازد اما پس از اینکه حیدر اقا امد بالا، خودم را تا انجا که توانستم نگه داشتم تا نه عر بزنم و نه جیش کنم!?? « فکر کردم همسرش بود ! چون از یک زن زیبا و ملیح و دوست داشتنی ، همچین موجودی غول آسا ، جدی و زشت بعیده!? همانطور که داشتم خودم را کنترل می کردم ؛ گفت: مشکلی پیش آمده ، مامان!...، .سلام ، قربان همتون که میخونید ? چون وقت نمی کنم ، داستان رو توی دوقسمت میزارم. تا بعدی ، موفق باشید ? دم غروب: ۱۴۰۱/۱۲/۱۰ ?</description>
                <category>morteza dehghan</category>
                <author>morteza dehghan</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 18:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>