<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@4njmax</link>
        <description>ا0https://naslemusic.com/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B2-%D9%BE%D8%B3-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C.html</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 00:59:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1645694/avatar/fF50wM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</title>
            <link>https://virgool.io/@4njmax</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختری نا شناخته در ناکجا</title>
                <link>https://virgool.io/@4njmax/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-eilqsgkjhjrj</link>
                <description>فک دختر اولین چیزی بود که حرکت کرد و مثل الاکلنگ بالا و پاین رفت.دندان هایش بر یک دیگر سابیده شد، شن از بین دندان هایش برون ریخت.(( آآآآآی!)) لب های دختر تکان خورد. کوشید چشمانش را باز کند ،اما نور به چشمانش سیلی زد پس دوباره ان ها را بست.احساس سرما میکرد پشتش خیس بود. انگشتانش را جمع کرد و از این که دید هنوز هم از خواسته او پیروی می کنند غافلگیر شد. پنجه ی پایش را حرکت داد ان ها هم حرکت کردند دستش را بلند کرد و روی بدنش کشید دو پا قفسه ی سینه، سر و بینی.همه شان همان جای بودن که باید بودن به ارنجش تکیه داد و نیم خیز شد احساس کرد دلش به هم می خورد به جلو خم شد عق زد اما بالا نیاورد./حالم خوب نیست/ این فکر از زهن مبهم و مه الودش گذشت .دختر دستش را روی زمین گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. اما دردی در بازویش دوید ((اخ)) دستش را پس کشید و از لای چشم نیمه بازش به ان نگاه کرد . نشانه از جراحت نبود .نه بردیگی نه کبودی و نه خراش. دوباره دستش را روی زمین فشار داد ، اما دَندانِ های درد باز هم در ماهیچه دستش فرو رفت، انگار گازش می گرفت.سر درد هم داشت درد شدیدی یک طرف مغزش را نیش می زد انگشتانش دنبال دلیل درد گشتند اما جز حلقه های مو چیز پیدا نکردند. همین. طور که به زحمت روی دو زانو هایش می نشست. با احتیاط چشم هایش را باز کرد او در ساحلی بود با شن های طلایی ساحل امتداد یافته بر کرانه ی اقیانوسی ابی و بی پایان. امواج کنجکاو خود را تا پیش پای او می کشاندند، و سپس عقب می نشستند .ساحل در سمت راست دختر به درختان بزرگی می رسید که بر فراز اب چتر گشوده بودند. پشت سرش درخت و بوته های بزرگی بودن که انگار. دیوار سبز و ستبری که نمی شد ان طرفش را دید دور ساحل شنی را گرفت بود دیواری که در متداد اقیانوس تا جای در سمت چپ دختر ادامه می یافت .من کجا هستم؟این پرسش در زهن پژواک یافته و پرسش دیگر به  افزود شد. چه طور به این جا رسیده ام؟کف پایش را در شن ها. فرو برد. زانو هایش را خم کرد. تا تکیه گاهش باشد ان وقت. همه توانش را جمع کرد. و از عمق و جود فریاد کشید ((اهااااى!)) انگار در اعماق درخت چیزی منفجر شد. هزاران پرنده با جیغ های گوش خراش ،خشمگین از بر هم خوردن ارمششان بر فراز این صدا سوار شده بودن. انقدر زیاد بودن. که رنگ اسمان تغیر کرددور سر دختر چرخیدند و با صدای هراسان و خشمگین بر سرش جیغ کشیدن دختر دوید. اما جای برای پنهان شدن نبود . دختر به سمت دیوار سبز دوید. وقتی نزدیک شد شاخه ها در مقابلش غژغژ کنان پیچ خوردن. و جمع شدند. جوری که جای عبور نبود برایش. برگشت و به سمت اقیانوس رفت. اب قبلا ارام به نظر میرسید. اما حالا امواج حریص به هر زحمتی خود را به مچ پایش می ساندند.دختر به وسط ساحل گرخت جای که متولد شده بود تا جای که می توانست خودش را جمع کرد. و چشم هایش را محکم بست . کمی که گذشت تپش قلب ارام شد گرفت و هیاهوی طرافش ساکت شد دختر لای یکی. از چشم هایش را باز کرد.....</description>
                <category>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</category>
                <author>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 16:53:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم بد رفتی از خانه مان</title>
                <link>https://virgool.io/@4njmax/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-hhzejwz7eylk</link>
                <description>درست نمیدانم چند دقیق از ساعت شش صبح روز بیست وسوم اردیبهشت گذشته است که مامان برخلاف همیشه بدون اینکه در بزن وارد اتاقم می شود.پرده حریر بنفش را کنار می زن می رود داخل بالکن. و خودش را پرت می کند پاین .کاری که شک ندارم نه تنها بین اهالی ساختمان، که در تمام فامیل هیچ کس انتظارش را ندارد.مغزم و دهانم از کار افتاد ، وگرنه باید فریاد بزنم و بدوم به طرف بالکن اما نمیدانم چرا به طرف اتاق مامان می دوم.شاید دلم می خواهد همه چیز فقط یک خواب باشد و مامان توی اتاقش باشد اما نیست اتاقش مرتب است طوری که انگار کسی شب گذشت روی ان نخوابید. به سمت اشپزخانه می دوم سماور روشن و قوری گل سرخ روی ان است . دلم گرم میشود. ظرف کره پنیر کاسهی مربا البالو کنار بقچه ی نان روی میز چیده شوده است .میروم توی اتاق کار بابا . همین که در را باز میکنم بابا سرش را از زیر ملافحه بیرون می اورد.چی شده خروس خون صبح؟     مامان؟غلتی می زند و با انگشت اتاق خواب اشاره میکنده ملافحه را از رویش بر میدارم ((بابا بلند شو فکر کنم مامان خودش رو از بالکن انداخت پاین )) با چنان سرعت از جا بلند می شود که می ترسم و عقب می روم. و شانه ام به در کوبیده می شود .هر دو از پله ها بلا می رویم صدای پا با ضربان قلبم مخلوط میشود.نرسیده به در بالکن می استیم. میترسم شجاعت دیدین مامان را در حالتی غیر از انچه همیشه بود ببینم. نمیتوانم موهای مشکی براق و پوست مرمرین را غرق خون ببینم . بابا به سمت بالکن میدوم و طوری روی نرده ی حفاظ خم می شود که مطمئن می شوم چند ثانیه دیگر یتیم خواهم شد یتیم! چند بار این واژه را تکرار میکنم و به این فکر می‌کنم بعد خنوادم چه جوری زندگی میکنم.بابا سرش را بر می گرداند  چشم های بستهش را باز میکند اشک بر روی گونه اش می ریزد.به سمت بالکن میدوم و پاین را نگاه میکنم ...</description>
                <category>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</category>
                <author>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 18:40:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز لرزید تمام جانم</title>
                <link>https://virgool.io/@4njmax/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-vqxkcvaeqpwz</link>
                <description>باز لرزید… تمام جانم ، با او لرزید… با او که کودکش رازیر آوار جستجو می کردبا او که صدای نفس‌های مادرش راهنوز می‌شنیدبا او کهپدر را میان سنگ‌هاجستجو می‌کردتمام روحم؛ جسمم،جانم، لرزید… دوباره آهدوباره درد…دوباره بی‌کسی…دوباره عکس و قاب…دوباره رنج و درد…دوباره زلزله…دوباره لرز مرگ… دوباره نام او… و اوصدای یاخداخدای کشورمآه که چه قدر سخت است… تسلیت?تسلیت ایرانم / تسلیت آبادانمنویسند : مهدی رحیمی</description>
                <category>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</category>
                <author>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 02:04:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده ای زیر باران</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-q146q6gt0va9</link>
                <description>باران دوباره ساز خود کوک کرده استبا قطره های ریز ودرشتآهنگ بی نوایی من دیوانه می زندساعت نواخت آهنگ نیمه شباین قطره های ریز قلب مرا خیس می کنندقلبی که سالهاست در سیاه چال زندگیپنهان نموده جسم نحیف عشق راتا باور کند خواب رفته استبازم صدای شر شر ناودان خانمانخواب از سرم ربوده مرا خرد می کندآهنگ یک نواخت بارانمیکاود روح خسته ام رابا ناخنی که چنگ بر چنگ می کشدمانند مردگان قبرستان متروک شهرمانروح مرا دو باره به مسلخ می کشدباران دو باره ساز خود کوک کرده استشایدبیرون کشد عشق مرا از سیاه چال دلاز دیر باز زندگیتنها مرا نهاد و خود زود رفته استباران دو باره نوای عشق رابا دستهای ناودان می نوازدوقدم های مردن آهسته می آیندفردا همه کنار خیابان شهر عشقجسم نحیف مرده ز باران عشق راتشیع می کنند(نظر یادتون نره</description>
                <category>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</category>
                <author>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 17:10:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@4njmax/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-xenai4mfl9er</link>
                <description>راه ها بسته شدهجاده ها دیگر سرانجامی نداردخنده ها هم آخرشرو به تلخی می زندقلب من اینجا دگر جایی نداردنارفیق ازپشت خنجر می زندقلب من را می دردعاشقی ام نقطه ی آغاز وپایانی نداردچشم هایم ازچرانی خسته شددستهایم سرد شددوستانم رفته اندباد دیگر حرف پایانی نداردقلب من می سوزدخنجر آن نارفیقکارش ساختآدمی مغرور وجدانی ندارد</description>
                <category>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</category>
                <author>Ⓡⓞⓢⓔ ⓑⓛⓐⓒⓚ</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 21:24:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>