<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید امین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@91mehran</link>
        <description>ویرگول نیمه پنهان &quot;من&quot; است که لاجرم باید پنهان بماند....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:10:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50551/avatar/hoKGc0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید امین</title>
            <link>https://virgool.io/@91mehran</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا دعا نمی کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bxmh6amd37b1</link>
                <description>وقتی کسی به من می گوید من دعا کردم ولی خدا اجابت نکرد خیلی ناراحت می شوم. برای خودش که چه حیف از دعا کردن لذت نمی برد.درباره دعا کردن فکر کنید. چیز عجیبی است. دعا خودش موضوعیت دارد. خواستن نه به معنای اراده کردن به معنای طلب کردن. طلب کردن فقیر از غنی، ناقص از کامل، بنده از مولا.چرا دعا کردن مهم تر است از آنچه برایش دعا می کنیم؟ انسان ها روز به روز بخواهند یا نخواهند درس هایی از روزگار می گیرند و با گذر زمان عاقل تر و پخته تر می شوند. آن وقت است که می فهمند خواسته ها یا دغدغه هایشان چندان هم اهمیتی نداشته ولی چیزی که برای آن ها باقی مانده همان «دعا کردن» است. تصور کنید که کسی از خدا می خواهد؛ ماشین بخرد، ازدواج کند، خانه بخرد و ... . مواردی که شمردم بسیار مهم است ولی وقتی به آن می رسد در نظر او معمولی و عادی می شود. آنچه همیشه در ذهن و دل ما ثبت می شود دعاهایی است که برای رسیدن به آن کردیم. خدا را صدا زدیم. ارتباط برقرار کردیم. دعا معنای زندگی است و هر چه بخاطر دعا کردن بدست می آوریم ظاهر است. دعا یعنی خدایا تو اگر بخواهی می شود، تو اگر نخواهی نمی شود. اصلا برای همین خدا هستی چون همه چیز دست توست.مگر توحید چیست؟ همین است. دعا خودش رسیدن است. خودش استجابت است. مابقی بازی های کودکانه ماست... .بگذریم از این که امیر مومنان فرمود: فَهَبْنِي يَا إِلهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلاَيَ وَرَبِّي، صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَبر فراقت چگونه صبر کنم.....</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 17:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلمه از خلوت یک درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-mxvmdytkexsc</link>
                <description>درون گراها انگیزه و نیروی کار خود را از خلوت درونی خود می گیرند و برون گراها از محیط بیرونِ خود. نمی دانم چرا این عکس را برای درون گرایی انتخاب کردم؟!بیشتر توضیح بدم: درون گرایی به معنای انزوا یا خجالتی بودن نیست به نقطه آغاز تصمیم یا اراده باز می گردد. یک درون گرا ابتدا تصمیم می گیرد سپس وارد چالش با محیط خود می شود تا میان تصمیمی که گرفته با محیط پیرامونش هماهنگی و سازش ایجاد کند ولی برون گرا ابتدا با اثر پذیری از میانگین یا معدل محیط بیرونی، تصمیم می گیرد سپس با خودش وارد چالش می شود که چه میزان می تواند درون خودش را با آن تصمیم همراه کند.با فرضی که گفتم درون گراها اهتمام بیشتری برای تغییر محیط بیرونی دارند ولی برون گراها بیشتر به فکر تغییر خودشان هستند. شاید بشه گفت برون گراها منعطف تر هستند چون خود را متناسب با محیط بیرون تغییر می دهند برخلاف درون گراها که تغییر را از بیرون شروع می کنند.نتیجه: از همین جا میشه فهمید چرا درون گراها از جامعه خسته می شوند؛ چون جامعه برای آن ها #چالش است و باید به زحمت آن را تغییر دهند در حالی که برون گراها از تنهایی خسته می شوند چون آن ها را با خود (بخوانید چالش اصلی یک برون گرا)  روبرو می کند.من از خلوتم انرژی می گیرم. در تنهایی هیجان زده می شوم، بی اختیار راه می روم، کتاب می خوانم، گریه می کنم، می خندم، حتی بهتر غذا می خورمولی در یک محیط اجتماعی فقط نگاه می کنم... .من در فضای مجازی صفحات زیادی دارم که فلسفه آن نگاه کردن یا تغییر وضع جامعه است ولی در ویرگول می خواهم از لحظه های خلوت یک درونگرا بنویسم جایی که تصمیم یا اراده در آن شکل می گیرد. در عمق تنهایی یک درونگرا...</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 13:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%DB%8C-tdw0dz7gjfrl</link>
                <description>جشنواره آش پزی در زنجان? سالهاست نوشته های زیادی درباره جامعه #غمگین ایرانی می نویسند و می خوانیم. ? آنچه در ذهنم با دیدن این عکس جان می گیرد، تصویر مادری شاد و سرزنده و امیدوار است. مادری که احتمالا پشت لنز دوربین، بهترین لحظات عمرش را ثبت کرده. مادری که در عکس ها نیست ولی همه عناصر حافظه جمعی ایرانیان، سلیقه اوست. مادری که هم هست و هم نیست. مادری که ترجیح می دهد مهرمادرانه یا سلیقه زندگی اش را به نمایش بگذارد تا این که از خودش عکس سلفی منتشر کند.?این همه رنگ از کجا آمده؟?پتو و زیرانداز، بالش و رومیزی و حتی لباس خوابی که این کودک به تن کرده با سلیقه چه کسی انتخاب شده؟?آیا این رنگ ها نماینده مادری است که از خانه داری و آش پزی افسردگی گرفته و خود را در زندان محدودیت ها محبوس می بیند؟?مادری که در این عکس حس می کنیم، از کجا روحیه و طراوت گرفته و امید زندگی اش به چیست؟?چرا فشارهای روانی زنان طبقه متوسط #کلان_شهرها در او کارساز نشده؟ چگونه استیلای مردانه را پذیرفته؟ آیا #زیبایی این تصویر ناشی از جهل و ظلم پذیری اوست؟ آیا اگر او هم سودای چهارشنبه های سفید را در سر می پرورانید، خانه و زندگی اش همین گونه رنگین بود؟?به قول یانیس ریتسوس: پنجه ی مریمرسته در شکاف صخره ایاین همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی؟قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گرد آورده اماز گلبرگ های سرخ دستمالی بافته امتا آفتاب هدیه کنم...</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 19:19:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی این صدای لعنتی هم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-dbroixzmcvb3</link>
                <description>-&quot;تابستان زمان کندتر می شود&quot; به محض این که به ذهنم خطور می کند مثل همیشه صدای آشنایی در گوشم می پیچد که: &quot;مشکل از تابستان نیست. تلاش بی فایده ای است اگر مقصر را زمان بدانی. &quot;همیشه حق با همین صدای لعنتی است. - &quot;زندگی احتیاج به روزمرگی دارد.&quot; احتیاج به رفتارهای دائمی و کلیشه های تکراری. مثلا جای این صندلی همیشه اینجاست. اگر آن را جای دیگری گذاشتیم اتاق بی نظم خواهد بود. من هیچ کلیشه ای ندارم تا آن را تکرار کنم و این من را ضعیف تر می کند تا به درونم سر و سامان بدهم. اگر ندانی هر شب کجا می خوابی قاعدتا نمی دانی چه ساعتی از خواب بیدار می شوی. اگر ندانی چه ساعتی از خواب بیدار می شوی نمی دانی روزت را با چه کاری آغاز کنی. به همین راحتی. تنها چیزی که قوت قلب من شده همین نمازهایی است که وقت مشخصی دارد و من هر روز می خوانم. نظم را از بیرون هم می توان به درون کشید. با همین کلیشه ها. دوباره صدای لعنتی می آید و می گوید: &quot;خودت می دانی که این نظم موقتی است. نظم حقیقی از درون می جوشد و بیرون را منظم می کند.&quot;با این که باز هم حق با همین صدای لعنتی است ولی این بار کمی هم به خودم حق می دهم. چون قبول کردم که ضعیف هستم و ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که حالت بهتری هم هست.امروز خیلی وحشتناک بود. شوکه شدم از دیدن چهره پیری ام. راستش نگران 20 یا 30 سال دیگر نیستم. من می دانم که این اپلیکیشن فیس اپ (face app) چگونه از خطوط ریز صورت، چروک های پیری را ترسیم می کند. هرچه در تصویر پیری ام بود یعنی امروز هم هست ولی به آن توجه نکرده ام.امروز این را فهمیدم که هرچه فردا می شوم حالتی تشدید شده از همین ویژگی هایی است که امروز دارم و چه خوب می شد اگر من این فردا را نمی دیدم. من که امروز از خودم متنفرم فردا چگونه با این تنفر کنار بیایم.دیگر صدای لعنتی سکوت کرده. نظر او هم همین است. در این نقطه تفاهم داریم.یاد توصیه های پدر تووی آهنگ father &amp; son کت استیونس افتادم: https://www.aparat.com/v/cypq9/Cat_Stevens_-_2015 توی کامنت اول متن شعر و ترجمه هست. ببینید خیلی زیباست. (کت استیونس آدم عجیبی است.)</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 03:31:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد که انسان خود را از نسل میمون دانست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-ay26xxlwpq84</link>
                <description>فساد و خونریزی همان غضب و شهوت مشترک میان انسان و حیوان
چه شد که انسان بعد از قرن ها به این فکر افتاد که از نسل «میمون» است؟#خدا وقتی بشارت خلقت انسان را اعلام می کند، #ملائکه گویی اعتراض می کنند: «آیا می خواهی موجودی خونخوار و فاسد را خلق کنی» (أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء)شاید این اولین اشاره به حیوانیت انسان بود. خدا اعتراض آن ها را نفی نمی کند بلکه نمایشی را آغاز می کند تا آن ها را به جنبه های دیگر مخلوق خود راهنمایی کند.«من چیزی می دانم که شما نمی دانید»(انی اعلم ما لاتعلمون)خدا #اسماء را به انسان می آموزد و از سوی دیگر به ملائکه نیز عرضه می کند. سپس از ملائکه سوال می کند ولی آن ها توان پاسخ ندارند و اظهار عجز می کند: «ما علمی نداریم مگر آنچه تو به ما آموختی» (قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَعِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا)حال نوبت به انسان می رسد.«ای آدم تو خبر بده از اسمائی که آموختی» (قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ)انسان به خوبی آموخته خود را در عالم منعکس می کند و خداوند به این توانایی او به خود می بالد و می گوید: «گفتم که من به غیب آسمان ها و زمین علم دارم» (أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ)همه ملائکه با دیدن اسماء به #سجده می افتند و مرز میان آدم و پروردگارشان را تشخیص نمی دهند.آدمی که تا دیروز شبیه میمون بود امروز مسجود ملائکه گردید و تنها کسی که خدا را در انسان ندید #شیطان بود. او آدم را چیزی بیشتر از خاک نمی دید پس سجده نکرد.شیطان اصرار دارد که انسان از نسل بوزینه هاست و توانست این را به انسان ها القا کند.#بقره_آیات_30_تا_38_را_بخوانیدتنها رازی که باقی می ماند این است که آن اسماء چیست؟</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 20:08:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همه می دانند&quot; بازگشت علائم حیاتی سینما در اصغر فرهادی</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-wbbkh0quh81f</link>
                <description>&quot;همه می دانند&quot; آخرین فیلم اصغر فرهادیبالاخره دیدماونم با اصرار یکی از دوستانم و البته خودم رو آماده کرده بودم برای دیدن یک فیلم بد.بعد از #درباره_الی دیگه فیلم خوبی از #اصغر_فرهادی ندیدم و بعد از گذشته کاملا ازش نا امید شدم حتی هنوز که هنوز است #فروشنده رو ندیدم.ولی #همه_می_دانند بنظرم بعد از درباره الی بیشترین تعلیق سینمایی رو داره و انگار فرهادی دوباره دغدغه سینما پیدا کرده و از شعار دادن فاصله گرفته.این بار تعلیق را با پنهان کاری در قصه ایجاد نمی کند و مشت خود را باز می کند. شعبده بازی که دست هایش را مشت کند هر کار عجیب و غریبی که انجام دهد بالاخره مشت های بسته می تواند توجیهی برای بیننده ها بسازد و شگفتی آن ها را از بین ببرد ولی وقتی مشت خودش را باز می کند و قصه را کامل تعریف کند حالا انگار که آرام آرام از صحنه خارج می شود تا مخاطب بدون دخالت او سرانجام انسان ها را تماشا کند.خطایی که در جدایی نادر از سیمین با حذف تصادف خدمتکار رخ داد و فیلم را نابود کرد.در یک کلام: این فیلم خطای کمتری دارد. فعلا نقد نمی کنم...</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 18:34:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ درونی مؤمن تازه شروع میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A4%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-n4ml3kx60sqe</link>
                <description>محبت به خانواده می تونه عبادت باشه به شرطی که ....یکی از مهمترین چیزهایی که در این چند سال طلبگی از اسلام یادگرفتم این بوده که خداوند ملاک عبادت بودن یا عبادت نبودن افعال ما رو به میزان تقرب و قصد ما می دونه. به عبارت ساده تر، وقتی داریم یک فعل رو انجام می دیم چه حالی داریم؟ آیا احساس بندگی و اطاعت از خدا می کنیم یا از خدا غافلیم و برای خودمون اون کار رو می کنیم؟حتما شنیدید که در اسلام و همه ادیان، یک سری عبادت ها وجود داره مثل نماز و روزه و اعتکاف و حج و ... . بقیه دستورات اسلام مثل حرمت ربا، محرم و نامحرم، قضاوت، معاملات و ... صرفا یک سری کارهاست که حتی بدون نیت هم میشه انجام داد و صحیح است. حالا خدا می خواد این ذهنیت رو از بین ببره. میگه کارهایی برای تو باقی می مونه که موقع انجامش حالت عبودیت داری چه این که اون کار از نظر عرفی عبادت محسوب بشه چه عبادت محسوب نشه. طبیعی است که کسی نمی تونه موقع خوردن مشروب یا هر گناه عمدی دیگه حالت عبودیت داشته باشه چون مخالفت آشکار با دستور خداست پس این حالت فقط مخصوص کارهایی است که خدا به اون سفارش کرده.این استدلال ساده مبنای فکری خیلی از آیات و روایات ماست. ما می تونیم با کارهای روزانه و معمولی که انجام میدیم از نظر معنوی رشد کنیم. کارهایی که خدا سفارش کرده فقط کافیه ما اون ها رو به نیت خودش انجام بدیم. حالا ببینید چقدر زیبا ائمه ما این کارهای به ظاهر معمولی را در زمره عبادات می شمارند و اون ها رو با ثواب عبادت ها مقایسه می کنند. به این چند روایت دقت کنید:1) پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند: جُلوسُ المَرءِ عندَ عِيالِهِ أحَبُّ إلى اللّه تعالى مِنِ اعتِكافٍ في مَسجِدِي هذا ؛نشستن مرد نزد زن و فرزندش ، نزد خداوند متعال محبوبتر است از اعتكاف در اين مسجد من.(مسجد النبی)2) امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: پیغمبر اکرم (ص) داخل خانه ما شد در حالی که فاطمه نزدیک من نشسته بود و من در دیگی عدس می ریختم. ایشان فرمود: ای علی مردی که همسر خود را در خانه یاری کند بهر موئی که در بدن اوست عبادت یک سال برای او می نویسند. یک سالی که روزهای آن در روزه بوده و شبهای آن را به عبادت می پرداخته. ای علی هر در خدمت خانواده باشد و آن را ننگ نداند خدا نام او را در زمره شهدا می نویسد و ثواب هزار شهید را در هر روز و شب برای او ثبت می کند. برای هر قدمش ثواب حج و عمره می دهد و به اندازه هر رگی که در بدن دارد شهری در بهشت برای او قرار می دهد. یک ساعت در خدمت خانه بهتر از عبادت هزار سال و هزار حج و عمره است....3) قالَ رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم): «اَکْثِرُوا مِنْ قُبْلَةِ اَولادِکُم فَاِنَّ لَکُمْ بِکُلِّ قُبْلَةٍ دَرَجَةً فی الجنة مسیرة خمسمائة عام» (روضة الواعظین، صفحه 369) «فرزندان خود را بسیار ببوسید؛ زیرا برای شما در هر بوسیدن، به میزان پانصد سال درجه در بهشت است.»حالا که کارهای معمولی ما به این شرط می تونه عبادت محسوب بشه تازه جنگ درونی مومن شروع میشه تا بتونه خودش رو خالص کنه از انگیزه های غیر الهی. به این جنگ درونی در اصطلاح دینی میگن &quot;جهاد با نفس&quot;روایت دوم ادامه  داره و خیلی طولانی است. می تونید کامل اون رو از این آدرس بخونید: (جامع الأخبار , جلد 1 , صفحه 102)</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2019 02:40:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتابخونم</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85-kxrikog6jmt4</link>
                <description>آبدارچی کتابخونه شبها تقریبا ساعت 11 برمیگرده و تا صبح اونجا می خوابه. نمی دونم احتمالا برای امنیت بیشتر. ساعت کار کتابخونه 8 تموم میشه ولی من اجازه دارم بیشتر بمونم. کتابخونه قبلی که میرفتم تعطیل شد تا بازسازیش کنن. اینجا رو یکی از دوستانم بهم معرفی کرد من اینقدر آمدم و رفتم که با مسئولینش رفیق شدم تا جایی که یک کلید هم به من دادند. من صبح ها خودم با کلید میام و شبها هم معمولا تا دیر وقت اینجا هستم. در طول روز هم اگر کاری داشته باشم از کتابخونه میرم و به کتابخونه هم بر میگردم. جای راحتی است برای من. همه کتابهایی که نیاز دارم اینجا هست. بعلاوه برق، کولر و اینترنت. همه چیزهایی که من نیاز دارم همین چند مورد است. مهمترین چیزی که اینجا رو برام خیلی مهم کرده چایی است. همیشه چایی هست.آبدارچی کتابخونه یک پیرمرد 80 ساله افغانی است که به نظر من یکی از بهترین انسان های اطراف منه. آدم خیلی خوبی است. ساده، با محبت، با نشاط و مومن. با من که بیش از 50 سال ازش کوچیکترم شوخی میکنه و می خنده. پارسال رفت دندونپزشکی و دندان هاش رو کشید و دندان مصنوعی گذاشت. امسال هم کمی زانو درد گرفته. زندگی سراسر سختی و رنج داشته. یکبار 2 ساعتی طول کشید که خلاصه ای از زندگیش رو گفت. مخم سوت کشید. بعضی وقت ها که دیر میاد خیلی نگران میشم. چندباری توی اتاقش روی تخت خوابیده بود و جوابم رو نمی داد که خیلی ترسیدم. گاهی فکر می کنم اگر روزی خدای ناکرده خبر فوتش رو بشنوم چی میشه؟ قطعا یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم خواهد بود. بگذریم ...تقریبا 10 سالی میشه که صبح و شب در کتابخونه هستم جایی که به شدت آرامش بخشه و از همه مهمتر سکوتش... .</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 00:20:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینستاگرام نصب کردم &quot;من هم مثل بقیه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B5%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-xplbvo08suvx</link>
                <description>من صفحه اینستاگرام نداشتم. یعنی داشتم ولی فقط برای دیدن بعضی از پست ها اونم با مرورگر ویندوز چون من کلاً گوشی هوشمند ندارم. همه کارهام رو با ویندوز انجام میدم. دیشب یکی از بچه ها بهم یه نرم افزار معرفی کردم که می تونستم تووی ویندوز هم اینستاگرام داشته باشم بدون نیاز به مرورگر. اینبار دیگه پست هم می تونم بذارم برخلاف مرورگرها که قابلیت پست گذاشتن نداره. بگذریم.قبلا که صفحه اینستاگرام داشتم و هر از گاهی هم سعی می کردم پست بذارم خیلی طول می کشید تا خودم رو قانع کنم که چیزی بنویسم برای آدم های آشنا و غریبه در دنیای مجازی. بعد از کلی وقت گذاشتن و دقت و بالا و پایین از خودم می پرسیدم: خب که چی؟! و از آنجا که هیچ جوابی برای این سوال ساده نداشتم منصرف می شدم. ولی تووی ویرگول ظاهراً قضیه فرق می کنه. شاید چون اینجا آشنایی ندارم که پست ها رو بخونه. پس راحت تر می نویسم. درباره همه چیز. دارم تلاش می کنم که در اینستاگرام هم پست بذارم و خیلی سخت نگیرم. دوستم که این برنامه رو بهم معرفی کرد اولین و تنها فالوور من بود و من هم همون لحظه اولین پستم را گذاشتم. مثل همیشه یه چیز بی مزه. بهش گفتم: «سید به جان خودم اگر لایک نکنی من می دونم و تو» اگر او پست هام رو لایک کنه یعنی همه فالور هام از این پست خوششون اومده! خب این موقعیتی نیست که هر کسی داشته باشه. دنیای مدرن به همه تریبون حرف زدن میده و انسان ها نمی دانند چرا باید حرف بزنند و چه باید بگویند. مردم ناخودآگاه چیزهایی را در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند که مخاطبشان آن ها را بپسندد. معمولا مسائل تلخ و نواقص خود را پنهان می گذارند. گویی همه &quot;وجه استاندارد&quot; خود را به نمایش می گذارند تا اعتماد به نفس پیدا کنند. من هم مثل بقیه به کنسرت میرم. من هم مثل بقیه گاهی رستوران میرم. من هم مثل بقیه لحظات خوشی دارم. من هم مثل بقیه شکست عشقی می خورم. من هم مثل بقیه دوستانی دارم. من هم مثل بقیه عاشق خانواده ام هستم. من هم مثل بقیه اهل مطالعه و کتاب خواندن هستم. من هم مثل بقیه بعضی فیلم ها و سریال ها رو دوست دارم. این استاندارد از کجا آمده؟انگار که پشت پرده همه پست های اینستاگرام این عبارت در تقدیر است: «من هم مثل بقیه....»</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 11:41:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواسمان نیست که در نقطه شروع رابطه ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-dfu74zc3wcwe</link>
                <description>دیروز یکی از دوستانم درباره رابطه عاطفی اش با یک دختر مفصل باهام صحبت کرد. آشنایی شون از اینستاگرام بود. دوستم آدم عجیبی است ولی همیشه برای من جذاب و جالب بود. به شدت اهل هنر و ادبیات است و برخلاف دیگران با هنر زندگی می کند. شعرهای زیبایی می گوید. نگاهش به ادبیات کلاسیک را بسیار دوست دارم. عاشق تولستوی است و مسأله های او را به خوبی درک می کند. از آن دسته آدم هایی است که تفسیر های شنیدنی از واقعیت های پیرامونشان دارند.درباره عشق کمی صحبت کردیم. گفت روانشناس ها عمدتاً عشق را بازتاب ضعف های انسان می دانند. گویی عشق پیدا کردن رویاها و فانتزی های خیالی انسان در تجسم یک شخص است. رسیدن به او یعنی رسیدن به همه رویاهایی که ما را از واقعیت خشک و روزمره اطراف رها می کند.از یک جامعه شناس شنیدم که هر ارتباطی بر سه پایه استوار است. پایه فیزیکی (جذابیت های جنسی) پایه عاطفی و پایه شناختی. پایه شناختی یعنی دو طرف هستی را مثل هم تفسیر کنند. منظورم از هستی می تواند یک تابلوی نقاشی یا یک اثر موسیقی یا واقعیت های مثل پدر و مادر و خانواده و انسان و ....  باشد. علت عشقی که به دختر داشت بیشتر مربوط به همین پایه شناختی است. دختر خوش فکر و خوش ذوقی بود ولی حتی توجهی به پیشنهاد ازدواج او نکرده بود. البته دوستم خودش می دانست که ازدواجشان خیلی دوامی نخواهد داشت ولی گفت باید می رفتم و شکست می خوردم.از من توقع داشت چیزی بگویم تا بتواند راحت تر با این قضیه کنار بیاید. من در این مواقع هیچ چیزی به فکرم نمی رسد چون این موقعیت را خودم تجربه نکردم. همیشه تنها نکته ای که می گویم این است که باید موضوع ارتباط را منتفی کنیم. هر ارتباطی یک نقطه شروع دارد، باید نقطه شروع را بشناسیم و به آن نزدیک نشویم. او گفت الآن دیگر نقطه شروع ها را می دانم. گاهی یک پیام در دایرکت و گاهی یک سلام و احوالپرسی و سوال و ... من با عاشق شدن مشکلی ندارم. اتفاقا تجربه بسیار خوبی است ولی عشق از نظر من نتیجه هیستوری مشترک است. یعنی خاطراتی که دو طرف رابطه با یکدیگر تجربه می کنند. ناراحتی ها، شادی ها، ترس ها و لذت ها. تجربه مشترک افراد را به یکدیگر نزدیک می کند. انگار عشق کشف کردنی نیست بلکه ساختنی است. من ترجیح می دهم وقتش که رسید این بنا را بسازم پس قبل از آن به دنبال هیستوری مشترک با افراد مختلف نمی روم. در نقطه شروع باید آگاهی داشته باشیم و همان لحظه انتخاب کنیم که می خواهیم شروع کنیم یا نه. از نقطه شروع رد شویم هر قدم قدرت انتخاب ما را کم می کند و هزینه تصمیم گیری را بالا می برد.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2019 18:28:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر سخته درباره خودم بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-i5bf5cjraesg</link>
                <description>نوشتن درباره زندگی شخصی برای من خیلی سخته. عادت ندارم. از بچگی عادت نکردم بنویسم. تا همین الآن هم هیچ وقت هیچ شبکه اجتماعی (مثل اینستاگرام و ...) نداشتم تا مثل خیلی ها از خودم بنویسم. حتی نگاهم نسبت به یک پدیده یا هرچی. صفحه اینستاگرام رو ساختم ولی فقط خواننده بودم. نمی دونستم چجوری باید پست بذارم اصلا چی باید بنویسم. با نوشتن مشکلی ندارم چون تقریبا 70 درصد از کار روزانه من نوشتن هست ولی همش درباره موضوعات خشک علمی است.وقتی می بینم خیلی ها راحت درباره مسائل معمولی خودشون می نویسند، حسرت می خورم. ویرگول تنها جایی بوده که یه مقدار راحت تر نوشتم. دوست دارم اینجا آرام آرام درباره خودم و تجربه های زندگی روزمره ام بنویسم. همیشه یکی از دغدغه هایم این بود که حوزه شخصی و خصوصی زندگیم رو حفظ کنم. در طول روز آدم های مختلفی را می بینم ولی هیچ کدام از آن ها چیز خاصی از زندگی من نمی دانند. حالا کم کم می خواهم خودم درباره خودم بنویسم. مثلاً هیچ کس نمی داند من کجا زندگی می کنم. یا بهتر بگم جایی که بقیه فکر می کنند من اونجا زندگی می کنم واقعاً اونجا زندگی نمی کنم. من چون ماشین ندارم اگر کسی بخواد باهام قرار بذاره مجبور میشه با ماشین بیاد دنبالم. همه قرارهام تووی خیابون نزدیک کتابخونه است. حتی موقع برگشت ساعت 12 شب من رو اونجا پیاده می کنند. بعضی از دوستانم با توجه به شناختی که از من دارن دیگه سوال هم نمی کنند که: &quot;آخه ساعت 12 شب من چرا باید اینجا پیاده ات کنم؟&quot; در ویرگول کم کم می نویسم جوری که اگر کسی همه نوشته ها و خاطراتم رو بخونه بتونه یه شمای کلی از شخصیتم رو بفهمه. البته نمی دونم این قضیه چقدر اهمیت داره ولی خب همین هم یک تجربه محسوب میشه و من در همین نوشته از همین تجربه ام نوشتم. این که به چه درد خواننده می خوره دیگه شما باید بگید نه من.برای گام اول خوب بود. </description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 21:18:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بچه ها زندگی کردن بیاموزیم</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%85-rqmyy6ortkqu</link>
                <description>زندگی با حیوانات یک تجربه به یادماندنیامروز جلسه ای داشتم با مدیر یکی از مجموعه های خصوصی که فعلاً نمی توانم نام آن را بگویم. از من خواستند روی طرحی کار کنم برای نوجوانان. یک چیزی شبیه موسسه آموزشی_تربیتی با رویکرد تقویت عمل گرایی در نوجوانان. طبیعتا از اصل پیشنهاد خوشحال شدم. با پیش زمینه هایی که داشتم یک ایده ای را همان لحظه در جلسه بیان کردم. قطعاً کار خیلی سخت و گسترده ای است ولی آن ها که با کار اجرائی آشنا هستند می دانند که باید یک نقطه آغاز تعریف کرد و وارد میدان شد.گفتم باید از مجموعه ای کوچک آغاز کنیم با این هدف که نقایص سیستم رایج آموزشی مدارس را جبران کنیم. مثلاً می توانیم 50 پروژه برای یک سال تعریف کنیم و هر هفته یکی از این پروژه ها را اجرا کنیم. در مدارس مباحث تئوری و نظری زیادی را به ذهن دانش آموزان تحمیل می کنند. مطالبی که ممکن است دانش آموزان تا آخر عمر یا حداقل تا 15 سال آینده -که وارد میدان جدی کار می شود- هیچ تجربه ای از آن نداشته باشند. باید بتوانیم در قالب یک نسخه آزمایشی و کنترل شده، آنچه دانش آموز می خواند را تبدیل به یک تجربه عینی کنیم.چیزهایی که در زندگی برای ما باقی می ماند، درس هایی است که از لحظه ها و تجربه های عینی فراگرفتیم. جملات کتاب های درسی دیر یا زود فراموش می شوند.مثلا فرض کنید نوجوان 15 ساله در موقعیتی قرار گیرد که مجبور شود با شخصی که هیچ آشنایی با زبان فارسی ندارد به انگلیسی صحبت کند و هر طور شده با لغات محدودی که آموخته، مقصود خود را به او بفهماند. در این صورت مجبور می شود همه لغاتی که در کتب انگلیسی در این چند سال آموخته مرور کند. می  توانیم این موقعیت را در یک اردو برای او ایجاد کنیم.یا فرض کنید بچه ها را سر ساختمان نیمه کاره ببریم و از معمار بخواهیم با نقشه توضیح دهد که کدام یک از حساب و کتاب های ریاضیات را در ساختن یک ساختمان استفاده کرده و خطای او در معادلات چه خسارتی می تواند وارد کند.یا فرض کنید بچه ها را به طبیعت ببریم و به صورت واقعی عکس های کتاب جغرافیا را به آن ها نشان دهیم.یا فرض کنید بچه ها را به تالار بورس ببریم و از نزدیک معاملاتی که انجام می شود را به آن ها نشان دهیم.یا فرض کنید بچه ها را سر صحنه فیلم برداری یک فیلم سینمایی ببریم تا از نزدیک ضبط یک پلان یا سکانس را تماشا کنند.خلق لحظه ها و تجربه ها به دانش آموزان قدرت انتخاب می دهد و این آموزش واقعی زندگی کردن است. بقیه بهانه است. اگر پیشنهادی در این زمینه داشتید حتی به صورت خلاصه بنویسید. شاید منشأ خیر و برکتی برای نسل تازه نفس کشورمان شد.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 14:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو سکانس از بستنی هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AF%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-umfpleoojq1b</link>
                <description>بستنی های 1000 تومانی میهنامروز رفتم از سوپر مارکت روبروی خوابگاه بستنی گرفتم. دوتا بستنی انتخاب کردم از بستنی عروسکی های میهن که با متن درشت روی آن 1000 تومان درج شده بود. همین تصویری که می بینید. سکانس اول: واقعاً هزاتومن؟!خوش و بشی با فروشنده کردم و او هم شروع کرد به گلایه کردن از بی حوصلگی و بی توجهی بعضی مردم. گفت: امروز یکی اومده بود بستنی بخره گفت آقا از اون بستنی هایی که رووش نوشته هزارتومن دارید؟ گفتم بله تووی یخچال هست. رفت یک بستنی برداشت و گذاشت روی میز و گفت: چقدر میشه؟ گفتم دیگه بزرگتر از این رووش بنویسه؟ آخه چرا می پرسی؟گفت: مشتری ها حوصله و دقت ندارن بعدشم میگن چه فروشنده بداخلاقی.من که می خندیدم گفتم: ظاهرا باور نمی کنن با هزارتومن هم میشه خرید کرد.سکانس دوم: چالش یا فرصتوارد اتاقم شدم و در را بستم. لباس هایم را عوض کردم و شروع کردم به خوردن یکی از بستنی ها. به ذهنم رسید که دوتا بستنی خریدم و من یک نفرم. ای کاش کسی بود که باهاش بستنی می خوردم. صدای مادرم در ذهنم پیچید که می گفت: حالا اگر ازدواج کرده بودی با خانومت بستنی می خوردی.بستنی را خوردم. تمام شد. چند ثانیه طول نکشید که فهمیدم به شدت احتیاج به بستنی دوم دارم. در همان لحظه گفتم خدا رو شکر اگر الآن ازدواج کرده بودم، حسرت بستنی دوم به دلم می ماند.کار خدا بی حکمت نیست.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 00:07:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اسم&quot; را بخوانید و ببینید</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-e1vt9xff6g8l</link>
                <description>از سایت فیدیبو pdf کتاب را دانلود کنیدنمایشنامه اسم یک نمایشنامه جمع و جور، ساده و روان است. همان چیزی که امروز به ندرت یافت می شود. خداروشکر معناگرا نیست ولی شخصیت می سازد و با ابتذالی که از آن ها نشان می دهد، مخاطب را به فکر فرو می برد. ابتذال یعنی با فاشیستی ترین رفتارها، به مخالفت با فاشیست برخیزیم. پنج شخصیت -دو زوج و یک مرد هنرمند- جامعه ای را می سازند که به ظاهر رنگ های مختلفی دارد ولی در پایان نه چیزی از رنگ ها باقی می ماند و نه چیزی از جامعه. وقتی این #نمایشنامه را خواندم و اجرای آن را به کارگردانی لیلی رشیدی دیدم،  آهی کشیدم و گفتم چه حیف که ما نمایشنامه ای به این تمیزی از طبقات و طیف های جامعه خودمون نمی تونیم بسازیم. شاید بشه جلوی فاصله ها رو گرفت و آدم های جامعه رو بهم نزدیک تر کرد.برای دیدن این تئاتر می تونید به این لینک مراجعه کنید و از تماشای آن لذت ببرید.بازی حسن معجونی مثل همیشه عالیست</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2019 06:28:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم کن، حرکت کن ولی نمیرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%86-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C-yfxhvglepibk</link>
                <description>تجربه گرسنگی بی نظیر است. ما انسان ها معمولاً به خواسته هایی که می اندیشیم می رسیم. ممکن است عده ای کمتر و عده ای بیشتر ولی در هر صورت نیازهای طبیعی ما به نوعی تأمین می شود. چیزی که از این ماه آموختم &quot;کنترل ذهن&quot; بود. انسان ها سودای چیزهایی را دارند که در ذهن آن ها را نقاشی کرده اند. چه بسا از واقعیت آن ها به این میزان لذت نبرند. انسان ها در حسرت تصورات ذهنی شان هستند. حتما برای شما هم پیش آمده که در آرزوی چیزی بودید و وقتی به آن رسیدید پس از مدتی برایتان عادی شده. چون واقعیت ها شگفتی خاصی ندارند آنچه شگفتی دارد خیالات ماست که آن ها را می سازیم و شبانه روز در یادمان نگه می داریم. انسان در خیالش نواقص را بازسازی نمی کند فقط زیبایی ها و لذت ها را می بیند ولی واقعیت مرکب از زیبایی و زشتی است. اگر بخواهیم عنان خواسته ها و حسرت هایمان را در اختیار خود قرار دهیم، باید تصویر سازی های ذهن را کنترل کنیم. مدرک دکتری، غذای خوشمزه، همسر زیبا، خانه ای مجهز، بچه داشتن، ثروت، شغل معتبر و ... همه در واقعیت به گونه ی دیگری تجربه می شود. پس زندگی در توهم را متوقف کنیم تا قدرت انتخاب و اختیار داشته باشیم.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 01:26:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه بی نیازی از دیگران و توجه به &quot;خود&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-e2ypg9ncn8vm</link>
                <description>چیزی رو حس می کنم که توضیح دادنش کمی مشکل است ولی می خواهم خیلی کوتاه درباره آن بنویسم چون مهم است. شاید شما هم آن را تجربه کرده اید.مدتی است که &quot;احساس نیاز&quot; به ارتباط با دیگران نمی کنم یا بهترست بگویم نیازم به حداقل رسیده. من البته بیش از ده سال است که زندگی اجتماعیِ چندانی ندارم ولی این اواخر احساس نیازم از بین رفته. می توانم بگویم خلوتم را با ارزش تر از هر چیز دیگر می بینم. قبلاً این طور نبودم. گاهی ترجیح می دادم کسی با من تماس بگیرد و با هم بیرون برویم. این روزها به قدری مشغول آموختن شده ام که احساس نیازم به دیگران کم تر شده. حتی در تفریحاتم ترجیح می دهم تنها باشم. لذت بی نیازی از دیگران قابل وصف نیست. الآن اگر دشمنی هم داشته باشم خودم هستم. خودم و ضعف هایم، خودم و تنبلی هایم، خودم و بی عقلی هام. من البته اعتقاد ندارم که انسان ها نیازی به زندگی اجتماعی &quot;عمیق&quot; ندارند این که خیالی بیش نیست ولی چیزی که من درباره اون صحبت می کنم احساسِ نیاز است. شما به نانوای محل هم نیاز دارید ولی هیچ وقت در اسارت آن قرار نمی گیرد. برخلاف دوستی ها یا روابط عمیقی که احساس نیاز به آن ها، انسان را به اسارت می کشاند.مثلاً واضح است که اگر بمیرم افراد زیادی ناراحت می شوند و حتی در مجلس ختم من شرکت می کنند ولی من الآن که زنده ام احساس نیاز به آن ها نمی کنم. از این که روابط پرحجمی با آن ها ندارم، آزار نمی بینم. این را بیش از هر چیز مدیون «فلسفه» هستم. فلسفه انسان را از قیل و قال ها دور می کند. اگر فلسفه را از روی دغدغه ها و پرسش های واقعی بخوانیم، از شلوغی اطرافمان کنده می شویم. فلسفه انسان را در نهایت به خودش باز می گرداند. البته کار علمی سنگین این ویژگی را همیشه با خود دارد ولی از میان علوم، علم فلسفه تأثیر عمیق تری می گذارد.امروز برای من هیچ فرقی ندارد که با سیب زمینی آب پز سیر شوم یا غذای گران قیمت. چیزی که باقی می ماند آمادگی جسم است برای ادامه یادگیری. صبح تا شب یا می نویسم یا نوار گوش می دهم و اگر فرصتی باشد با دوستانم درباره مباحث فلسفی مباحثه می کنم. انگار فلسفه کنترل ذهن انسان را در اختیار خودش قرار می دهد تا اسارت زرق و برق بیرون از خودش را کمتر کند.می دانم متن بی در و پیکری شد ولی گفتم که نوشتن درباره احساس بی نیازی خیلی سخت است.تنهایی مذموم نیست و من را به ناراحتی یا آه و ناله نرساند. ما انسان ها واقعا تنها هستیم چه بهتر که این تنهایی را در زندگی خود ببینیم و لذت آن را بچشیم.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 03:10:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هری پاتر&quot; جالبی که خوب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@91mehran/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-y0fhqcrzzegd</link>
                <description>هری، هرمیون و روندارم دوباره هری پاتر رو می بینم. دبیرستانی بودم که کتاب هاش رو می خوندم ولی هیچ وقت فیلم های هری پاتر رو ندیدم چون احساس می کردم دیگه جذابیتی برام نخواهد داشت. حدود دوسال پیش یک دور همه قسمت هاش رو دیدم و این روز ها هم دوباره دارم می بینم.هری پاتر مثل خیلی از قهرمان های معاصر غربی، یک قهرمان &quot;از پیش تعیین شده&quot; است برخلاف قهرمان های شرقی که اتفاقا از وضعیتی پایین تر از حالت عادی تلاش می کنند و خودشون رو اثبات می کنند. این قهرمان ها در دنیای واقعی، انسان را بی حال و خسته می کنند. البته از حق نگذریم لذتی که در تماشای این فیلم ها هست کم هم نیست ولی من هیچ وقت از فیلم های تخیلی لذت نبردم. هیچ وقتگاهی احساس می کنم فیلم های تخیلی به نوعی توهین به انسان محسوب میشه. بخصوص فیلم های کریستوفر نولان مثل اینسپشن و ... . (به غیر از بی خوابی)ولی هری پاتر آزارم نمی ده با این که نسبت به دیگر فیلم ها، فاصله بیشتری از واقعیت داره. شاید چون انتظاری ازش ندارم ناراحت نمیشم. مثل خرابکاری های یک بچه.از نظر من سینما خیلی خیلی جدی تر از این هاست.مردم وقتی فیلم ها رو تماشا می کنند از واژه های مختلفی برای توصیف اون ها استفاده می کنند. یکی از این واژه ها لفظ «جالب» است. جالب در سینما از نظر من فیلم بدی است که مخاطب نمی خواهد از آن بدگویی کند. احساس من نسبت به هری پاتر همین است. از این که دوباره هری پاتر می بینم ناراحتم ولی می بینم. حس دوگانه ی عجیبی است.</description>
                <category>سید امین</category>
                <author>سید امین</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 10:53:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>