<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@98899889msear</link>
        <description>گلب ایشکیلیه من:)دکمه ی خاموشت کجاس؟:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:56:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/201086/avatar/5v60Zf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</title>
            <link>https://virgool.io/@98899889msear</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرسشنامه مترسک؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-bqowzdcx27em</link>
                <description>سلاملکم بروبچ ویرگولی?امیدوارم حال دلتون خوب باشه:)خب خب من این پرسشنامه ها  رو دیدم گفدم خب تو چرا یکیشو نمینویسی؟واینگونه شد ڪمیخوام براتون ی پرسشنامه بنویسم اگ قابل دونسینو عخشتون کشید بجوابینم خوشال میشیم .:)خب خب بریم سر اصل مطلب:۱-فک میکنی مث کدوم شخصیت کارتونی هسی؟الفو?۲-اولین شغلی ک دوست داشتی داشته باشی برای اولین بار وقتی ازت سوال کردن چی بود؟فضانوردی۳-اگه قرار باشه بری ی جای خیییلی دور مثلا ی سیاره دیگه بگن ک فقط دوتا چیز میتونی با خودت بری اونا چیان؟ی دفتر بزرگگگ و              ی مداد:)۴-از چ میوه ای بیشتر خوشت میاد؟توت فرنگی۵-اگه قرار بود بین قدرتای ماورایی یکیو داشته باشی کدومو انتخاب میکردی؟پرواز تا بی انتها:)..۶-وقتی بعد از ظهرا از خواب پا میشی(البت اگ بعد از ظهرا میخوابی)چ سوالی اول میاد تو ذهنت؟اینجا کجاس؟?۷-ب نظرت امروز چ مزه ایه؟کاهویی:/?۸-چطور ی بچه ی نفهمو قانع میکنین?؟هنوز موفق نشدم??اگ راه حلی درین ممنون میشم:)۹-بچه ی دهه ی چندی?:)؟با اجازتون هشتاد:)۱۰-وقتی ی سوسک میبینین چ حسی بهتون دست میده؟?ی چی بین ترسو خنده۱۱-دوس داری اگه رفتی ب گذشته چیو تغییر بدی؟آممممم ی سری از تغییراتی ک بعضی چیزارو واسم نابود کردن۱۲-باحال ترین آدمی ک میشناسی؟هومن ایرانمنش? ۱۳-از چ تیپی خوشت میاد؟خفن و کلاسیک?۱۴-بدترین باری ک ضایع شدی؟?دعوا بامامانم و کلی کل کل کردن بعدشم حق با مامانم بودو من الکی داشتم س ساعت زرزر میکردم???????۱۵-واسه کی دلت بیشتر میسوزه؟در اینجا یادی بکنیم از عمه ها ک هر چی بدو بیراهه مال اوناس????الهی (باباگناه دارن نکنین ب مولا?)۱۶-مهم ترین درسی ک تاحالا از زندگی گرفتین؟اعتماد ممنوع:)۱۷-آرامش بخش ترین لحظه؟وقتی ک بارون میزنه:)خب امیدوارم ک خوشتون بیادو انجامش بدین ک ماهم ببینیم:)(هن؟:/چیشود؟نم اگ فعمیدین ب مام بگین)خدافظ، من(ب قول آجی کوکچولوم:)                                                      </description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 19:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B9-fv4mpfb0v4jv</link>
                <description>نیما ی حوله برداشتو رفت ب طرف استخر.امیر از آب بیرون اومدو حوله رو پیچید دورش.ـامیر؟ـهوم؟ــپریشب چت بود داداش؟سرما ک داد زدی،مهمونیو هم ک پیچوندی!ـهیچ،ولش حوصله ندارم توضیح بدم:/  ـبگووو باابااا ینی ارزش یحرفم نداریم؟:/ـوانیو میشناسی؟ـآره بابا همونی ک تو مهمونی نیلو باهاش آشنا شدی دیگه آره؟تازه سرشم با حامد بحثت شد:/ـاوم ،آرهــخب چی شده؟ـآرشم تو مهمونی بود؟ـآره بابا همچینم شنگول میزد لامصب!ـمیخوام سر ب تنش نباشه!ـعه این چ حرفیه بابا،رفیق شیش دنگته،جای داشته.ـبابا این پسره رفته مخ وانی منو زده!ـمگه وانی مخ داره؟?ـببند:/نذار فشت بدمـبرووبابااا ی شوخیم نمیشه با تو کرد:/ـ:/ـعه عه میگم چقدشنگول بود.نچ نچ عجب مارمولکیه این پسره!ولی خدایی بهم میاناا?ـنیما خفه ششو!خط خطیم یا میزنم تورو میکشم یا خودمو خفههه شششو!ـباشه،باشه?حالاک چیزی نشده.ی عالمه از این دافا ریخته تو کوچه!میخوای الان زنگ میزنم یکی دوتاشون بپرن اینجا!باباا قحطی  ک نیومده!ـنیما گمشو بیرون فقط!?ـغلط کردم:/ـامیر یهو زد زیر گریه.گریه گریه گریه.چشماش شده بود کاسه ی خون.یهوآروم شد.بلند شدو سریع ی لباس پوشید.ی چاقو از کلکسیون چاقو هاش برداشت.کلید ماشینو برداشتو رفت سمت در.ـچیکارمیکنی دیوونه!هی وایسا با تواما!میری ی بلاملایی سر کسی یا خودت میاری بدبختمون میکنیاا!ما شانس نداریماا!ـولم کن باباامن یا باید اون پسره روازسر راه بردارم یا وانیو!فعمیدی؟!ـبیا بشین حالا براش ی فکری میکنیم!خب اگه اونقدر میخوایش بایددلشو بدست بیاری،اینجوری ک نمیشه ب زور ب یکی بگی عاشقت بشه بابا:/مگه بچه بازیه؟امیر برگشت.ـراس میگی اینجوری آدم بده میشیم!نیما،نیماچجوری؟؟تو میتونی کمکم کنی؟ـآرهههه بابا کارمه!سه سوته برات حلش میکنم?ـچجوری لعنتی چجوری؟؟ـداداش با حرف میشه ی سنگو طلا کرد و برعکس.براش پاپوش میسازیم،بدش میکنیم،چمیدونممم باوا ی کاریش میکنیم دیگه!ـلعنتی اون خامش شده.یکی از همین روزاس ک کارت دعوت برسونن دستم!ـاوه ن بابا اقد جدیه؟ـنیما شد ی بار من ی چی ازت بخوام تو درست کمکم کنی؟:/یهو نیما ی بشکن زد.ـآهافهمیدم چجوری دخلشو بیارم!ـچجوری؟ </description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 22:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B8-l4cmsfmhuhqn</link>
                <description>نشسته بودم تو ماشینو از اون آهنگ های بیس دار خفن گوش میدادم.صداشو زیاد کرده بودمو رفته بودم تو فکر.زل زده بودم ب ضبط وهمینجوری فکر میکردم.سیگارم توی دستم بود.گاه گاهی همینجوری ک فکر میکردم،پکی هم ب سیگارمیزدم.زنگ موبایلم از این حالم درم آورد.نیما بود.با بی میلی سیگارمو از شیشه پرت کردم بیرونو صدای آهنگو کم کردم و گوشی رو برداشتم و جواب دادم.ـبله؟ـامیر بپر بیاــکجا؟ـبیا دنبالم بریم پیش بروبچـنیما حال ندارم،خودت بروـعه اذیت نکن.بپرپسرـاه ولم میکنی یا نه؟!ـبے اعصابـ...گوشیو قطع کردمو انداختم روصندلی.فندکو برداشتمو یه سیگاردیگه ازداشبورد برداشتمو روشنش کردم.شیشه های دودی ۸۰% ماشینو بالا کشیدمو دوباره آهنگو زیاد کردم تا کسے صدامو نشنوه.با هرچی تو توانم بود بلند فریاد زدم.فریادی ک ب گریه کشید.بلند بلند وسط آهنگ گریه میکردم.موهامو بهم میریختم.محکم بادست زدم رو فرمون.ماشینو روشن کردم.سیگارو گذاشتم لای دوتا انگشتام و فرمونو گرفتم. پاگذاشتم روی پدال گازو حرکت کردم.انقدر رفتم تا ب ی جای بلند رسیدم ک از اونجا کل شهر معلوم بود.ماشینو خاموش کردمو پیاده شدم.ازاون بالا ی نگاه سرسری ب کل شهر انداختم.سیگارم تو دستم میسوخت.ینی اون الان کجای این شهره؟.با پام سنگاروشوت کردم و با هرپرتاب ی لعنت.همش ی خواب و خیال بود.انگار یکی  قلبشو دزدیده بود.دیگه ندیدمش.هیچ خبری ازش نشد تا اینکه ی روز دست تو دست آرش ،بهترین دوستم،تو خیابون دیدمش.این فکرا هیچ وقت تمومی نداشت.ازاونوقت پاتوقم شده بود ماشین و سیگارو آهنگ.حوصله ی هیچ کسو نداشتم. ی فکر ب سرم زده بود،انتقام.از کسی ک ی عمر برام نقش داداشو بازی میکرد.ازکسی ک حالا دست تو دستش ب فکر خوش گذرونیش بود.اما من دوسش دارم.کسی نمیتونه اونو ازم بگیره.اگه آرش دیگه نباشه من راحت میتونم قلبشو ب دست میارم!</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 16:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسک!؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9!%D8%9B%29-erlxwcg8fvyy</link>
                <description>میدونی خسته ینی چی؟میدونی ی آدم خسته چ شکلیه؟میدونی چقدر درد داره؟میدونی چقد نفس کشیدن براش سخته؟میدونی چقد دلش شکسته؟خسته:)خسته:)خسته:)ی مترسک دل سنگ،ی دیوونه ی ب تمام عیار،ی روانی خسته!:)خسته از زندگی خسته از مردم خسته از خودش!شاکی از دنیا از آدماشـ.فقط آرامش میخواد!ی آرامش محض!هیچ کس صدا نده هیچ کس...خسته:)خسته:)خسته:)ی آدم خسته فقط دنیای خودشو میخواس!:)ی آدم خسته فقط آدمای دنیای خودشو میخواس:)مترسک خیلی دلش گرفته بود.آروم چشاشو بست و..مترسکم ی روزی آدم بود.ی آدم با ی دل بزرگ:)امای روز همون آدما قلبشو درآوردنو ب جاش توسینشو پر از کاه کردن:)ی کلاه حصیری سرش گذاشتن وتو ناکجا آباد رهاش کردن!:)مترسکم آرزو داشت!؛)امادیگه دل نداشت؛)دیگه امید نداشت؛)فقط خسته بود.فقط دلش آرامش میخواس:)جایی ک ی روزی قلبش بود؛از شدت درد میسوخت!؛)ی دردی ک هیج کس جز خودش نمیفهمید!؛)میدونی!مترسک فقط میخواس یکم دردش آروم شه!؛)یکی از طناباشو باز کرد؛)گذاشتش تو دست ی درخت؛)دور گردنش حلقش کرد؛)میدونی بعدش چی شد؟؛)مترسک مرد؟؛)نه! مترسک دیگه جون نداشت؛)تازه فهمید ک خیلی وقته مرده!؛)چی دردش از این بیشتر بود؟؛)مترسک خیلی وقت بود ک از درخت آویزون بود!؛)مترسک منتظر موند؛)منتظرموند؛)منتظر ی آدم ک بیادو اون حلقه رواز دور گردنش باز کنه؛)منتظر ی آدم ک بیادوآروم اونو تو قبرش بذاره و آروم،خییییلی آروم روش خاک بریزه!؛)بگه بخواب مترسک!؛)بخواب ک این دنیا ارزششو نداره!؛)اما؛)اون آدم هیچ وقت نیومد!؛)فقط!هراز گاهی،چند تا آدم،میومدنو بهش شلیک میکردن؛)دیگه چیزی از مترسک نمونده بود؛)اون فقط پراز خالی بود؛)بعدش...بعدش میدونی چی شد؟؛)هیچ!؛)فقط ی آتیش اونو محکم بغل کرد؛)چند روز بعد؛)جز ی مشت خاکستر؛)دیگه چیزی از مترسک نمونده بود؛)خاکسترایی ک؛)باد اونارو باخودش رو سر همون آدما میپاشید...؛)بازم ی لبخندقلابی:)</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 15:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرتای ی نویسنده خل و چل</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%84-fhgzt3jd7rag</link>
                <description>هعی:)همیشه از قرص بدم میومداما الان قرصای خواب شده نوش دارومـ:)خیلی خستمحتی بعضی موقعا دیگه قرصای خوابم تاثیر گذار نیس..این روزا ی دیوونه ی ب تمام معنا شدم:)خودخوری هم باحاله ها ؛)حرف حرف حرف،اشک اشک اشک،مشت مشت مشت،دیوار دیوار دیوار،طناب طناب طناب،گره گره گره،،،،،،:)ی روز واسه آخرین بار ی قرص خواب میخورموی روز ی طنابو حلقه میڪنموی روز،ی روز ی قاب عکس عکس عڪس:)خفه شو خفه شو خفه شو:)هیسسسسسسسسسسس:)هیچی نگو:)بازم ی لبخند قلابی:)</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 12:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم من:)</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%D9%86-ignnui436jw6</link>
                <description>ی آدم مگه چی میخواد؟مگه ی خواسته چقدر زجر آوره؟مرگ؛)جالبه نه؟خالیه از آدما؛)خالیه از چرت و پرتخالیه از...خستمخستـــــــمخستــــــــــــــــــم؛)بازم ی آدم خسته و چرت؛)بازم نوشته های چرت و پرت و خسته کنندش؛)بازم حال خرابش؛)بازم...بازم من؛)                    </description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 11:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-i0l27pe9kj6k</link>
                <description>من ی مترسکمـی مترسک زاده ی ذهن آدمای مترسک تنهااز پاره پوره های ی آدمـ..آدمیـ ک ی روز زنده بود...زندگی میکردـ..اما حالافقطی مترسکهی مترسک خسته و بی جوندم کلاغ سیاهه گرمـهمدممو میگمـکلاغم مث خودمهزخم خوردس...ن شکل جالبی..ن صداے زیبایی..ولی من دوسش دارمـــــــــمغرورصبورهعی...مترسک بیچاره..ی مترسک ک ن دلی داره....ن حال نابی داره...فقط ی لبخند دوخته شده رو صورتش داره..دلخوشیش دل نداشتشه..اووم بدم نیسدل ک نداشته باشی...بهترهب این آدما دل نمیبندی..ب این آدماییی ک ااز خیانت پر شدن..آدمایی ک از عشق هیچ بویی نبردن..آدمایی ک..بازم ی مترسک با ی لبخند گنده ی قلابی:)             </description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 11:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرتای ی نویسنده خل و چل</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%84-lpynmnz9zgdd</link>
                <description>این روزا حال و روزم خرابهحوصله هیچیو ندارمدلم میخواد کلا قید همه چیو بزنم برم ی جای دور دوووووور ی جایی ک هیشکی منو نشناسهی جای دووور ک چشم ب هیچی نخوره...خستمخستمخستمهع کیه ک این حال مارو بفهمه؟این روزا دلم میخوادبمیرم... زندگی چرت شده،کم کم همه ی دورو وریام دارن نیست میشنمن یکی ک برام فرقی نداره....چه چهل سال دیگه چه دوروز دیگه..هییی امید واهیم فایده ندارههمه چی چرته...خستمخستمخستم......</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 11:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B7-zeqwbipzscl8</link>
                <description>جاده ای ک ب کافه شیک میرسید،انگار کش اومده بود.مغازه های کنار پیاده روانگار جا باز کرده بودندو خیابون همینجوری کش میومد.باهرقدم ک برمیداشت،حس های مختلف بهش هجوم میاورد:ترس،هیجان،عصبانیت،غمـ و...بعد از پیمودن راهی ک انگارفرسنگ ها کش امده بود،بالاخره جلوی تابلوی کافه شیک ایستاد.ب داخل نگاهی انداخت.کافه ی لوکسی بود.دکور قهوه ای رنگی داشت و چند تا میزو صندلی چوبی و دکوراسیون داخلی شیک و ادمایی ک شادو غمگین دررفت و امد بودند...درشیشه ای روباز کردو داخل رفت.همینجوری اطرافشو نگاه میکرد.ب اینحاش فکر نکرده بود.اخه اون قیافه ی ارشو ندیده بود ک بخواد تو اون شلوغی پیداش کنه..:/    همینجوری داشت تو افکار خودش دست و پا میزد تا اینکه،پسری ک روی میز اخر سالن  نشسته بود،براش دست تکون دادو اشاره کرد ک &quot;بیا&quot;همینجوری ک ب سمت اون قدم برمیداشت،بهش خیره شده بود.موهای مشکی مدل بکسری،چشمای کویری درشت..(چشماشو شناخت،درست مثل اون موقعی بود ک روبانشو بهش داد)با ته ریش.ی تیشرت زرشکی پوشیده بودوبازو های ورزشکاریش خودنمایی میکرد.اون رو با شلوارو کفش مشکی ست کرده بود.ی استایل شیک.خیلی تغییر کرده بود.وانیا کنار میز ایستادو گفت:ارش؟/آرش بلند شد.قدش خیلی بلند بود.اگه کنار وانیا می ایستاد ی سر     و گردن باهم تفاوت داشتن(کفشای پاشنه بلند وانیا رو ک فراموش نکردین؟:/).چشماش از هیجان برق میزد.همینجوری خیر بود ب وانیا و گفت:اره خودمم.:)وانیا ی لبخند زدو نگاهشو ب کفشاش دوخت.ارش صندلی رو برای وانیا عقب کشیدو گفت:بفرمایین خانوم:)و خودش  رفت نشست رو صندلی روب رو.وانیا روی صندلی نشست.نمیدونست حالا باید چی بگه.همینجوری نگاهشو دوخته بود ب گلدون بینشونـ و فکر میکرد.ارشم چیزی نمیگفت.فقط همینجوری نگاهشودوخته بود ب وانیا.تصورش براش هیلی سخت بود.اون لحظه براش مثل ی رویا بود. چقدر دلش لک زده بود برای نشستن و ی دل سیر نگاهش کردن.وانیا از نگاه کردن گلدون دست برداشت و ب چشمای ارش نگاه کرد.       ناخوداگاه ی لبخند روصورتش حک شد.شروع کرد ب حرف زدن.-سلام-سلام-راستش فکر نمیکردم ک دوباره ببینمت-ولی من مطمئن بودم ک دوباره میبینمت-چ جالب..خبـ..اوممـ..میخوام منم برات داستانمو بگم. -خیلی مشتاقم.اون روز وقتی رفتم خونه دیدم مامانو بابام دارن وسایل خونه روجمع میکنن.اونا هیچی بهمـ نگفته بودن چون میدونستن ک دل کندن از تو و اینجا برام خیلی سخته.سریع دویدمورفتم دامن مامانمو گرفتم و گفتم مامان چرا داری وسایلوجمع میکنی؟&quot;گفت:عزیزم بالاخره بابات ی خونه ی قشنگ و بزرگ پیدا کرده. میخوایم بریم اونجا زندگی کنیم.&quot;گفتم:مامان پس اینجا چی؟!:(گفت:عزیزم ی خونواده دیگه میخوان اینجا زندگی کنن&quot;دیگه طاقت نیاوردم  وبا گریه دویدم و اومدم پیش تو.گفتم:دیگه نمیتونیم بازی کنیم.بازم طاقت دیدن گریه ی تورو نداشتم.دویدم تو خونه و رفتم تو زیر زمین.ی گوشه نشستمو زانو هامو بغل کردم و انقدر گریه کردم تا خوابم برد.شب بود ک  مامانم کارش تموم شده بودو تازه متوجه نبود من شده بود.اون،همه جاروگشته بودتا اینکه منو تو زیر زمین پیدا کرده بودـ.اون منو صدا زدو گفت:عزیزم بیا بریم سوار ماشین شیم.دیگه بایدبریم.&quot;منم ناراحت و غمگین نگاهی ب سر تا سر خونه انداختمو اومدم بیرون.همون لحظه تصمیم گرفتم ک ی یادگاری ب تو بدم.روبان توی موهام تنها چیزی بود ک ازش دوتا داشتم.سوار ماشین ک شدم،تورو دیدم.سریع پیاده شدم و اومدم سمتت.خیلی ناراحت بودی.راستش قطره های اشکو توچشمات دیدم.خیلی سعی میکردی ک گریه نکنی.منم همینطور.موهامو ک بازکردم توهمینطوری بهم زل زده بودی وحرفی نمیزدی.روبانمو بهت دادمو اون یکی روبانو ب موهام بستم.دیگه اشکممج داشتن راهشونو باز میکردن ک من رومو برگردوندمورفتمــ.وقتی داشتم برات دست تکون میدادم،دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم.اوناگوله گوله از چشمام سرازیر میشدن.تورو از اینه بغل نگاه میکردم.تو همینجوری زل زده بودی ب ماشین و تکون نمیخوردیـ.اون شبوهمینجوری گریه کردم.اون دختر خوش خنده و شاد تبدیل شده بود ب ی دخترساکت و غمگین و گوشه گیر.همینجوری غمگین بودم تا اینکه سما رو پیدا کردم.ما باهم دوست شدیمو من دیگه کم کم فکرتو از سرم بیرون کردم ولی ب یادت بودمـ.نمیدونم ک چی شدو پس از سال هادیگه کلا فراموشت کردم.درگیرزندگی خودم شده بودموزندگی قبلیموکم کم فراموش کردم تا اینکه            امروز همه اونا رو ب یاد اوردمـ. تورو ب یاد اوردم.تویی ک من وابستت بودم.تویی ک فکرمو درگیر خودت کرده بودی و ی جورایی بودن باتو برام ی عادت شده بود.دیگه فکر نمیکردم بتونیم همدیگه رو ببینیم.دیگه دوران باتو بودن تموم شده بود.دیگه من بی تو بودن رو قبول کرده بودم...-وانیا...اگه من ب تو بگم بامن بمون ،باهام میمونی؟-چی؟-میشه  بامن بمونی؟من... خیلی وقته دنبال تو میگردم.من دوست ندارم دوباره از دستت بدم.خواهش میکنم!من دوست دارم..میشه...میشه قلبمو نشکونی؟-من...من نمیدونم!وانیا بلند شد و از کافه رفت بیرون.ارشم دنبالش اومد بیرون.-وانیا....وانیا..وانیا..حداقل ب حرفام فکر کن.خواهش میکنم درکم کن!اه وانیا وایسا دیگه&quot;وانیاایستادو نگاهی ب پشت سرش انداخت.جنگل چشمانش بارانی شده بودوکویر چشمان او.همین نگاه کافی بود تا ارش حال اورا دریابد.وانیا دوباره حرکت کرد.را ه بازهم کش                     می امد...</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 17:50:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B6-mp1b0wl0ztmv</link>
                <description>وانیا با ناباوری گوشی رو قطع کردوگذاشت رو تخت.بلند شد وروب روی آیینه ایستادو ب خودش زل زد.ی ناباوری و ی لبخند بزرگ مسخره.سریع ب سمت کمد لباس هایش رفت و لباس هایش را زیرورو کرد.نمیدونست چرا ولی خیلی رو لباسش حساس شده  بود.شاید ب خاطر این بود ک میخواست با اون روب رو شه.انقدر لباسارو پوشیدو در آورد ک دست آخر،ی مانتوی آبی جلو بازآستین مدل لاله،ی تاپ بلند مشکی تا سر زانو ،ی شلوار مشکیو ی شال مشکی پوشیدو اونا رو با ی کفش پاشنه بلند آبی ست کرد.(تصورش کنید دیگع:/)یکم موهاشو شونه کردو ی ور زد.ی رژ صورتی کم رنگ و یکم خط چشم.حالا شده بود ی دختر شیک و خوشکل.همین ک خواست از خونه بره بیرون،ی استرس شدید اومد سراغش.آیا اون آمادگی داشت ک باهمبازی بچگیاش روب رو شه؟آخه خیلی از اون سال ها گذشته بودواون دیگه نمیتونست راحت باهاش صحبت کنه و هر حرفی بزنه.مونده بود چکارکنه،قلبش برای رفتن لحظه شماری میکردوخودشو ب قفسه سینه اش میکوبید،اما مغزش فرمان عقب نشینی میداد.اما اون ی قرارداشت اگه نمیرفت شاید هرگز دیگه اونو نمیدید.ب هر حال اون مشتاق بود قیافه ی ده سال بعد همیازیشو ببینه(درکش کنید دیگه:/)ی جورایی قلبش،مغزشو شکست داده بود.سریع در خونه رو باز کردورفت بیرون.                                *  * *</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 18:21:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B5-p2lboo3di1hf</link>
                <description>حسی مرا ب سمت تو میکشیدو حسی مرااز تو دور میکرد.اما میدونی عشق چیز عجیبیه.ی قدرتی هست ک هیچ قدرتی حتی قدرت عقل هم مانعش نمیشه.ی عاشق برای بدست آوردن معشوقش هرکاری میکنه.خب من عاشق بودم.تا صبح همونجا منتظر موندم تا تورو ببینم.از هیجان و فکر و خیال،تا صبح خواب ب چشمانم نیامد.صورت زیباییت را تجسم میکردم و حدس میزدم ک تو چ شڪلی شده ای.هر لحظه یک حس:هیجان،ترس،عصبانیت،عشق،..تا اینکه صبح،حول و حوش ساعت۷از خانه بیرون آمدی.هنوز هم همانقدرزیبا و وقار.قلبم ب شدت میکوبید.چشمانم از پشت شیشه ماشین تورا دنبال میکرد.درون ذهنم زمان ایستاده بود.همه چیز داشت ب۱۰سال پیش برمیگشت.ب روزی ک سوگل خانم یک روسری گل گلی قرمز سرت کردو تو نگاهم کردی و گفتی:آرش قشنگه نه؟/گفتم:آره خیلی بهت میاد./اما دلم برای موهایت تنگ میشد.راستش را بخواهی در آن لحظه دلم برای موهایت تنگ شده بود.آن روز وقتی تو را دیدم،اشک های سمج بی اختیار از دروازه چشمانم راه باز میکردند.تو مرا ندیدی ،حواست نبود.دست دوستت را گرفتی و بایکدیگر تا سرویس رفتیدـ.تو را تا داتشگاهت تعقیب کردم.ب دانشگاه ک رسیدم،ماشینم را پارک کردم وداخل شدم.دیگر وقتش بود ک کاری کنم.از هم دانشگاهیت شماره ات راخواستم.از دانشگاه ک خارج شدم سوار ماشین شدم وب خانه رفتمـ.آنروز انگارهمه چیز را ب من داده بودند.ب خاته ک رسیدم از خوشحالی رفتم و دست پدرم را بوسیدم.پدرم ک تعجب کرده بودپرسید:پسرم!اتفاقی افتاده؟/از خوشحالی فقط گفتم:پدر !روبان قرمز!/ب اتاقم رفتم،روبان را از صندوقچه ام بیرون آوردم و ب آن خیره شدم.موبایلم را برداشتم وشماره ات راواردکردم.با شنیدن هر بوق ،قلبم تندتر میکوبید.تا اینکه جواب دادی.درکت میکردم.نمیدانستی با چ کسی صحبت میکنی.از آن لحظه هرروز مزاحمت شدم و تو دیگر از من برگشتی.اینبار دلم را ب دریا زدم و همه را گفتم.برای معشوقم.حالا مرا میشناسی؟من آرشم.آرش کودکیهای تو....-میشه...بیایـ...کافه شیک؟</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 13:11:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B4-gkxyndyt92f4</link>
                <description>اذان صبح را ک شنیدم،اشک هایم را پاک کردم و بلند شدم.به خانه رفتم.کنارحوض نشستم و پاهایم را توی آب فروبردم.به ماهی هایی ک دور پاهایم میچرخیدند خیره شده بودم.مشتم را باز کردم و روبان را دوردستم پیچیدم.باورم نمیشد ک تو دیگر نباشی و فقط روبانت برایم باقی مانده باشد.چشم از ماهی های حوض گرفته بودم و ب روبان خیره شده بودم.تمام خاطراتمان را مرور میکردم.دوباره روحم ب پرواز درآمده بود..پدرم ک دست روی شانه ام گذاشت،ب خودم آمدم.گفت:پسر!این موقع اینجا چ میکنی!؟/نمیتوانستم چیزی بگویم انگار زبانم را قفل کرده بودند.-پسرم حتما تقدیرت این را خواسته. شاید اگر میماند دیگر قدرش را نمیدانستی/پدرم راست می گفت،وقتی ک رفت تازه بودنش را حس کردم.تازه فهمیدم ک چقدر برایم ارزش داشت.پدرم روی شانه ام زد:بلند شو و ضویی بگیر تا باهم نماز صبح را بخوانیم./روبان را بادقت تا کردم و توی جیب لباسم گذاشتم.وضویی گرفتم سجاده را پهن کردمـ. مادرم داشت نماز میخواند..نماز را ک خواندم سجاده را ک جمع کردم،دوباره روبان رااز جیبم دراوردم.همینطور ب آن خیره شده بودم و ب دیوار تکیه داده بودم.دیگر ب امید چ کسی باید کنار درخت توت میرفتم؟میدانی...تو تمام دنیایم بودی!بچه بودیم،اما من عاشقت بودم.تورا نمیدانم.هر روز کنار درخت توت مینشستم وبه روبان قرمز رنگ توی دستانم نگاه میکردم.هرروز تو را ب یاد می آوردم.حالا از آن موقع ۱۰سال گذشته است!از آن موقعی ک تو ۹ساله بودی و من۱۲ساله.در طول این ۱۰سال من هرروز منتظرت بودم.منتظرت بودم ک بیایی و بازهم باهم زیر درخت توت بازی کنیم.اما تو نیامدیـ.از دوسال پیش آدرس های مختلف خانه هایتان را جست و جو میکردمـ.تا اینکه پیدایت کردم.وقتی روب روی خانه تان ایستادم؛حس خوشایندی ک مرا فرا گرفته بود،ب یک حس ترس و ناامیدی تبدیل شد.نمیدانستم ک تو اگردوباره مرا ببینی ،مراب یاد می آوری یا نه ک تو اگرمراببینی بامن می آیی یانه.تمام ترس هایم ب نامیدی تبدیل شد.دوباره روبان موهایت را ب دست گرفتم و ب آن خیره شدمـ؛ب روبانی ک تو ب موهای خرمایی رنگ پریشانت میبستی.ب یاد جنگل چشمانت افتادم.ب جنگلی ک برای دیدار آخربارانی بود.شاید پدرم راست میگفت.شاید برایت بهتر بود ک مرا نبینی.......</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 12:19:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B3-wjege8fwc1ug</link>
                <description>_ببین اون کوچه رو یادته؟جوی ابی ک از کنارش عبور میکرد؟وقتی باهم بازی میکردیم همیشه خدا خیس بودیم..واز همه مهم تر مغازه عمو رسول؟ازاون آبنباتای خروس قندی؟باباعلی رو یادته؟همون پیر مرد مهربون ک ی مغازه فرش فروشی داشت وهرروز برامون قصه میگفت؟سوگول خانومو یادته؟همون پیرزن مهربون ک ما هرروز میرفتیم خونشون چون تنهابود؟_نه..نه باور نمیکنم.تو..تو.._آره وانیا خودمم!اون سالی ک از محله رفتیدرو هیچ وقت فراموش نمیکنم.اون روز ک تو زیر درخت توت کنار جوی آب بهم گفتی دیگه نمیتونیم با هم بازی کنیم وگریه کردی وصورت قشنگت پر از گلوله های اشک شد.اون روزو وقتی تورفتی، زیر همون درخت توت تاشب گریه کردم.وقتی شب با چشمای پف کرده ب خونه رسیدم،مامانو بابام همه جارو دنبالم گشته بودن.با دیدن من،کلی سرزنشم کردن.اما من هیچ عکس العملی نشان نمیدادم.دراین دنیا نبودم،ذهن و جسمم دردونیای متفاوت سیر میکرد.ذهنم باتوزیر درخت توت نشسته بودو جسمم کز کرده گوشه اتاق.یک بغض سنگین بودویک سکوت سهمگین.آن شب بدترین شب زندگی ام بود.اصلا وقتی تورفتی،بدترین روز هایی بود ک داشتم.وقتی ک آن شب پس از سال ها سحرشد،صدای غرش ماشینی شنیدم.ب کوچه دویدم تا یک لحظه حتی یک لحظه تو را ببینم.تمام اساسی خانه تان  بارشده بودو تو روی اولین پله ماشین بودی.پدرت میخواست تورا بالا بگذارد.وقتی سوار شدی، مرا دیدی و من تورا.خیره ب هم.تو از ماشین پیاده شدی و ب طرفم آمدی.جنگل چشمان زیبایت بارانی بودو کویر چشمان من.یادم است همیشه پریشان خرمایی رنگت را باروبان قرمز رنگی جمع میکردی.روبان قرمز رنگت راباز کردی.موهایت افشان شد و من محو تو.توروبانی دیگر مثل آن را دردست گرفته بودی روبان موهایت را ک باز کردی،درون دستان من گذاشتی وروبان توی دستت را ب موهایت بستی .گفتی هرگز فراموشت نمیکنم گفتی دلتنگت میشوم.دلم میخواست زمان می ایستادو تو همینطور برایم صحبت میکردی.دلم نمیخواست هرگز دور شدنت راببینم.دلم میخواست یک بار دیگردستانت راتوی دستان من بگذاری و باهم تا درخت توت،کنار جوی بدویم.آن روز وقتی دوباره سوار شدی،دستانت را روی چشمانت میکشیدی.برایت دست تکان دادم.دستانت رااز روی چشمانت برداشتی و نگاهم کردی.دستت را برایم تکان دادی.یا دم است ک همراه لبخندت اشک میریختی.وقتی تو دور شدی بغضم شکست.وسط کوچه نشسته بودمو گریه میکردم.....ادامه در قسمت بعد?</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 14:12:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B2-qmstrkkiqn3q</link>
                <description>ب دانشگاه ک میرسن.زنگ کلاس میخوره و اونا وارد کلاس میشن.بعد از ساعتی کلاس تموم میشه._بدو بگو دیگه دارم از فوضولی میترکم?_باشه باشه بابا.خب ی پسره هس هی ب گوشی من زنگ میزنه و منم نمیدونم کیه?_اوا خب بپرس ازش دیگه?_خب پرسیدم گفت ک اسمش آرشه و دیگه نگفت.اوم..ینی من قطعش کردم?_ای بابا توهم همه رو اسیر میکنی!اگه ی بار دیگه زنگ زد بده من بش بگم?_نمیدونم میخوام خطمو عوض کنم.مزاحم مزاحمه دیگه?_وایسا این مزاحمه بامن.تو لازم نکرده خط عوض کنی. _باشه شاید توبتونی متقاعدش کنی ک مزاحم نشه.چون تو خیلی تجربه داری بالاخره?_مسخره برو اونور فک کردی من کیم؟!???_خب...بزار فک کنم..تو..اوم..ی جادوگر بدجنسی!!یوهاها??_ببین برو خونتون تا افسونت نکردم????بدو_وایی فرار??_خب بیا تو.رسیدیم خونه.ازبس حرف زدیم نفهمیدیم.خب بیاتو گلی.??_مرسی عزیزم برو خداحافظ.?وانیاباکلید درخانه را باز میکند.این موقع روز کسی خانه نیست.مادرمعلم است وپدرمدت زیادیست ک فوت شده.خواهرش پرستار است وتادیر وقت دربیمارستان کار میکند.خب حالا اوبودویک خانه خالی.کوله پشتی اش رازمین گذاشت و ب اتاق رفت تالباس هایش راعوض کند.یک تیشرت ویک شلوار راانتخاب میکندوروب روی آینه می ایستد.بایک رژلب صورتی لب هایش را نقاشی میکندو موهایش راروی شانه هایش میریزد.کمی روب روی آینه می ایستدو ب خود خیره میشود.تا ب حال انقدرب خودش توجه نکرده بود.تاب حال ب زیبایی خودش توجه نکرده بود یک زیبایی خاص..روی تخت مینشیند و موبایلش را چک میکند.خبری نیست.آه بازهم تنهایی و سکوت.دوباره موبایلش زنگ میخورد.گوشی را برمیدارد.یک شماره ناشناس.دست روی نشانه سبز میگذاردو جواب میدهد:_الو؟بفرمایین._سلام خوبی؟_ای بابا بازم شما؟_آره باز منم?_میشه دست از سرم برداری؟_نه دیگه?_ای بابا پس خداحافظ?_نه نه وایسا.خواهش میکنم ب حرف من گوش کن?_خداکنه ارزش شنیدن داشته باشه?اگه بخوای مزاحم بشی بد میبینی?_چقد خشن!باشه ببین چی میگم وانیا!_تو..تو اسم منو ازکجا میدونی؟؟!_خب دیگه..حالا میفهمی?_عه انقد معمایی صحبت نکن??...منتظر بقیش باشین?</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 13:24:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمزـ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%80%DB%B1-r5qju7couwhn</link>
                <description>اینبار میخوام ی داستان دنباله دار بنویسم واستون امید وارم خوشتون بیاد و هر چی برای بهتر شدنش ب ذهنتون میرسه لطفا کمکم کنید تا بتونم داستان بهتری براتون ارائه بدم?                          روبان قرمز_الو؟  _سلام خوبی؟_شما؟!_میشناسیم آشنام.._ولی من اینجوری فکر نمیکنم_جدی؟ولی باید بگم ک خیلی هم آشنام_عه اذیت نکن آقای محترم?یا بگو کی هستی یا خدافظ_نه نه وایسا کارت دارم.._آقای محترم دیگه مزاحم نشید.خدانگه دار_عه الو..ای بابا این سومین بار توهفتس ک زنگ میزنه.نمیدونم چشه .آخه کیه.اینم نمیگه.دیگه انقد زنگ زده ک سیوش کردم* مزاحم*.حتما دیوونه ای چیزیه.بایدبرم خطمو عوض کنم.این دست از سر من بر نمیداره.موبایلش دوباره زنگ میخوره..اه بازم ک اینه .لزار حالیش کنم باکی طرفه;_بله؟   _سلام مجدد.چرا قطع میکنی عزیزم؟_پووف.عزیزت؟_آره گفتم میشناسیم._ببین آقای محترم,یه بار دیگه فقط ی بار دیگه مزاحم بشی شمارتو تحویل پلیس میدم._عه چقد  زود جوش میاری تو!خب دلم برات تنگ میشه دیگه هی زنگ میزنم._نه مث اینکه شما متوجه نمیشی.باید شماره هرو بدم دس پلیس._ای بابا گوش کن ی لحظه.ــ...منو یادت نمیاد؟آرشم._آرش؟کس ب این اسم نمیشناسم._عه چطور ممکنه فراموشم کرده باشی..!_آقا ایسگا کردی مارو؟_نه عزیزم واست مهم بودم نمیشناسیم واقعا؟_دیگه ب من نگو عزیزم?و دیگه هم دوس ندارمبهم زنگ بزنی  آقای آرش.خدانگه دار._عه وایسا خب...آرش؟خیلی آشنا میزنه اما یادم نمیاد?آخه این پسره کیه؟چرا ب من زنگ میزنه؟؟چرا میگه آشنام؟!اصن شماره منو از کجا اورده؟!_وانیا!دوستت دم در منتظرته!نمیخوای بری؟ای بابا پاک یادم رفته بود.سیما ربع ساعته ک منتظر منه تا باهم بریم دانشگاه._مامان بش بگو اومدم!_باشه بدو دختر مردم منتظره تو کوچه زشته._رفتم.رفتم.خدافظ مامانی?_خدافظ برو دیگهبند کفشش رو محکم میکنه و کوله رو روی شونش یکم جا ب جا میکنه.ب آیینه ای ک تو راهروهه نگاهی میکنه وظاهرش رو مرتب میکنه.در خونه رو باز میکنه:_سلام سیماجون!ببخشین ک دیر کردم._کجایی تو دختر !ربع ساعته اینجا واسادم._بعدا واست تعریف میکنم.زود باش بریم ک استاد ایندفعه از کلاس اخراجمون میکنه.!_باشه ولی یادت باشه بایدبهم بگیاا!_عه فوضول!باشه غصه نخور ندونیم چیزیو از دست نمیدی?_عه بگو دیگه?_باشه باشه تسلیم.بقیش برا بعد??</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 15:04:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک دست خودت باش</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-vuuuprxzmevq</link>
                <description>دختر،عروسک دست خودت باش نه بازیچه دست همه:/میدونسی ارزشت انقد زیاده ک بقیه برا بدست آوردنت پرپر میزنن؟!میدونی آبجی خیلیا حتی ارزش نگاکردنم ندارن چ برسه ب صحبت.بعضی وقتا لازمه بدون هیچ حرفی بقیه رو ب حال خودشون رها کنی اصن فک کن وجود ندارن حتما ک نباید با بعضیا دهن ب دهن شد.باید اونا رو تو پوچی و بیفکری خودشون رها کرد:/و اینو بدون آدما رو سه دسته کن:خودی،نخودی،بی خودی!(#</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 10:15:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اون من نبودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ty6gs0iwixqk</link>
                <description>بچه بودم هیچی معنی خاصی نداش واسم.گذشت; بزرگ شدم یهو همه چی معنی خاصی گرفت;دنیا ,ادما ,حرفاشون  یهو همه غریبه شدن یهو دنیا لج کرد یهو رفقام گذاشتن رفتن ..همه چی یهویی شد...بزرگ ک شدم فهمیدم دنیا همش گلو بلبل نیست..فهمیدم ادم باید قید خیلی چیزارو بزنه.فهمیدم نباید همه رو ی جور ببینم..خیلی چیزا عوض شد ;من,یکی&#x27;دنیامن دیگه اون من نبودم منی ک عاشق همه چی بود از همه چی زده شد.منی ک باهمه بود حالا گوشه گیر شده بود.منی ک.....اون من مرده بود......بعد از ماه ها و سال ها  معلقی بین هیچو پوچ بین مرگو زندگی;ی من دیگه از عمق وجودم ریشه زد منی ک نه من دیروز بود نه من پریروز من امروز بود.منی ک شاید ادما دوباره زنده ب گورش کنن یا اینکه اونو ب عرش برسونن...</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 15:08:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا شده ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-rfhqxgueg7et</link>
                <description>وقتی باید تو ی موقعیت بین بدو بدترو انتخاب کنی کدومو انتخاب میکنی؟حتما میگی بدو.ولی من بدترو. میدونی چرا؟چون وقتی بابدتر روبه رو شی دیگه بد واست چیزی نیس و میتونی اونو راحت رد کنی...انسان با سختی ب دنیا میادو با سختی میمیره هیچ وقت نمیشه ک ی انسانی وجود داشته باشه ک سختی نکشیده باشه.پس چی بهتر از اینکه مقابله با اونارو یاد بگیری؟!البته نمیشه ک بگی ادم همش باید براسختیا اماده شه نه.من نظرم اینه ک ادم در کنار بیخیالیو لذت بردن از دنیاش باید یکمم جنگیدنو یاد بگیره?</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 12:03:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده شی یا کرم ابریشم..</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-bhrlhzcio7h4</link>
                <description>وقتی فک میکنی هیچ کیو نداری ‌دقیقا منظورت اینه ک اون کسیو ک میخوای نداری?ادما شخصیت عجیبی دارن گاهی وقتا ی کرم ابریشم میشن و تو پیله ی خودشون فرو میرن و گاهی وقتا ی پرنده میشنو پرواز میکنن..اما بعدش وقتی ک میبینن دیگه ی سنگ جلو پاشونه و راهشونو بسته میگن نه این زندگی نیست.خسته شدم.ولی رفیق این راهش نیست.وقتی ی سنگی جلو پات میوفته چ میخواد ی شن ریزه باشه چ میخواد ی کوه باشه  بستگی ب تو داره ک چجوری بش نگاه کنی ورش داری یا از سر راهش بکشی کنار... پرنده شی یا کرم ابریشم ...</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 16:57:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت با خودت....</title>
                <link>https://virgool.io/@98899889msear/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-pqrr79dv2cfa</link>
                <description>وقتی ی دنیا رو واسه خودت بخوای بقیه رو رها میکنی وقتیم ک بقیه رو رها کنیو تو دنیای خودت زندگی کنی میگن(ادم عجیبو گوشه گیری هستی...) اما با خودت زندگی کردن هم دنیایی داره ک هر کسی درکش نمیکنه ...ی آرامش مطلق و عمیق☀?⭐?مث ی رویای ناتموم چون تو دنیای خودت میتونی هر کسیو داشته باشی...</description>
                <category>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</category>
                <author>~ℳﾑｲﾑЯsﾑk~</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 14:39:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>