<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین صمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@A.h.samady</link>
        <description>زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-16 02:53:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36968/avatar/PyoloP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین صمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@A.h.samady</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات و مخاطرات آموزشی سربازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ouxsjcvcw1yy</link>
                <description>خوش آمدید به آخرین بخش از خاطرات سربازیدر مورد سربازی قبلا سه تا متن ادامه دار نوشتم اما حس کردم زیادی داشت کش پیدا میکرد!برای همین گفتم توی یه نوشته نسبتا طولانی بگم و تمومش کنم، برای همین پیشاپیش از طولانی بودن این متن عذر خواهی میکنم!اینجا نظم رو یاد میگیرید! https://www.aparat.com/v/z960550 تصویری که در بالا می بینید نماد نظم در سیستم های نظامیه! آنکادر تخت و کمدشیوه ای که باید هر روز و به صورت منظم تخت و کمد خودتون رو مرتب کنید (البته این فرایند ساعت 3 نصفه شب که بیداری میزنند انجام میشه)البته این فقط نماد نظم نیست!!!به نظر غیر از این مورد، رژه و صف صبحگاه و شامگاه هیچ چیز منظم دیگه ای قابل مشاهده نیست!اولین موردی که در بدو ورود من به پادگان آموزشی جلب توجه میکرد نبود نظم در برنامه ریزی ها بود...مثلا همه سربازها رو جمع میکردند میبردند برای گرفتن لباس، بعد که میرسیدیم انبار مشخص میشد لباس ها نرسیده! و در نتیجه بر میگشتیم آسایشگاه! و این فرایند به صورت مسخره ای پنج روز مداوم اجرا میشد...یک چرخه معیوب که هیچ کس اراده ای برای از بین بردنش نداشت!آموزش مهم ترین چیزه!سربازان درحال آموزش هستند!بیشترین جمله ای که بعد از سرباز باید نظم داشته باشه میشنوید جمله ی سرباز باید آموزش داشته باشه هست!این یعنی آموزش منسجمی وجود داره که ارتش قصد داره به سرباز یاد بده تا در موقع جنگ بتونه ازش استفاده کنه...یک کتابچه آموزشی خیلی تر و تمیز هم تدوین شده بود به همین منظور! اما دریغ از چیزی به عنوان آموزش...مثلا صبح برای کلاس آموزشی فرمانده ما رو میبرد به سمت میدون صبحگاه، داخل برنامه آموزشی نوشته بود آموزش سلاح ژ3 و من که منشی گروهان بودم باید متن آموزشی مربوط به موضوع رو همراه خودم میبردم! اما وقتی میرسیدیم به میدون صبحگاه فرمانده تصمیم میگرفت آموزش رزم شبانه توضیح بده...این وسط من بدبخت تنبیه میشدم که چرا متن آموزشی همراهم نیست!!همون رزم شبانه را هم درست درس نمیدادند! مثلا در رزم شبانه باید جهت یابی از روی ستارگان رو یاد میدادند اما خب صبح ها ستاره ای در آسمون حضور نداره و نمیشه توضیحی در این مورد داد در نتیجه فقط میگفتند رزم شبانه خیلی مهم است!تنها بخش آموزش که خیلی مهم بود باز و بسته کردن سلاح ژ 3 بود و تقریبا 40درصد کل زمان آموزشی به همین موضوع میگذشت! سلاح هایی هم که در اختیار سرباز قرار میدادند برای آموزش انقدر داغون بود که اصلا باز نمیشد!بقیه زمان آموزش هم بیشترش به رژه میگذشت! (دو تا کار تقریبا بی فایده!)سربازی یعنی آشخوری!ظاهر غذا ها تقریبا همینطور بودبرنامه غذایی پادگان خودمون رو خدمتتون عرض میکنم:شنبه: ناهار پلوعدس ، شام کتلت با سیب زمینی سرخ کرده یکشنبه: ناهار خورشت قورمه سبزی ، شام خوراک مرغدوشنبه: ناهار لوبیا پلو، شام پوره سیب زمینیسه شنبه: ناهار سبزی پلو با ماهی قزل، شام خوراک لوبیاچهارشنبه: ناهار خورشت قیمه، شام ماکارونیپنج شنبه: ناهار چلوکباب، شام خوراک شنیسل مرغجمعه:صبحانه آش رشته، ناهار چلو مرغ، شام تن ماهی همونطور که در برنامه بالا دیدین فقط روز های جمعه صبحانه آش میدن که اونهم چون صبح جمعه افسر ها خیلی کم داخل پادگان هستند کسی نیست بیدار باش بزنه و خیلی از سرباز ها برای خورد صبحانه به سلف نمیرند! من خودم یکی دو بار آش خوردم!!!کیفیت و کمیت کلی غذا ها خوب بود و من که 6 سال خوابگاهی بودم راضی بودم!اجرای عدالت یا ادعای عدالت؟!نظامی جماعت همواره معتقدند نظم سختگیرانه ای که در ارتش وجود داره خود به خود باعث ایجاد عدالت میشه! و بسیار هم بر این موضوع تاکید میکنند که اینجا به کسی ظلم نمیشه...اما کمی که وارد این فضا میشیم میبینیم هر کس بیشترین ادعا رو در زمینه عدالت داره، بیشترین پارتی بازی رو هم برای آشنا هاش انجام میده!به عنوان مثال در گردان ما یک مسئول اداری داشتیم که 26 سال سابقه خدمت در ارتش داشت! یک شب که افسر نگهبان بود خیلی بی دلیل تلفن خونه را بست! خب تا اینجای کار عادی بود و افسر نگهبان حق داشت تلفنخونه رو ببنده!سرباز بینوایی که برای زنگ زدن به خونشون باید یک ساعت توی صف بایسته!مشکل از اونجایی شروع شد که دیدیم یکی یکی رفقای این آقا دارند وارد تلفن خونه میشن و هر کدوم نیم ساعت تلفن میزنند، این در حالیه که سرباز 4 دقیقه بیشتر حق زنگ زدن به خونه رو نداشت. یکی  از سرباز هایی که چند روز بود نتونسته بود تلفن بزنه رفت دفتر فرماندهی و درخواست مجوز برای تلفن کرد و با پاسخ نه! مواجه شد، وقتی اعتراض کرد که چرا یه عده تلفن میزنند؟؟ داستان سرایی در مورد عدالت هم آغاز شد که آی سرباز تو چی میفهمی که اون سرباز رفیق ما چه مشکلاتی داره که بهش اجازه دادیم زنگ بزنه! اینجا من وارد بحث شدم و تا ساعت یک نصفه شب با اون افسر غیر محترم بحث کردم، آخرش هم متهم به توهین به مافوق شدم! البته چون کل لشکر از پارتی بازی های اون افسر مطلع بودند من تبرئه شدم...بعله اینجا هم مثل خیلی جا های دیگه کسی که خیلی ادعای عدالت میکرد خودش آخر پارتی بازی بود!رفاقت، رمز خوشبختی!توی تمام مراحل خدمت سربازی اتفاقات مختلفی میوفته که باعث میشه از نظر ذهنی و جسمی خسته بشی. اینجا فقط حضور یه رفیق واقعی باعث میشه این خستگی از وجودت در بره...این رفیق البته فقط نباید یک نفر باشه! هم تختی رفیقه، هم شهری رفیقه، نفرات کناریت توی رژه رفیق هستن، خیلی وقتا فرمانده رفیقه و ... این وسط خودتی که باید رفاقت رو بسازی...اگر بتونی رفاقت های خوبی بسازی کمتر سختی های سربازی رو حس میکنی چون معمولا موقع سخت ترین شرایط داری با رفیقات به زندگی میخندی!چند تا سرباز کچل مثل خودممن مهم ترین و بهترین خاطره هایی که از آموزشی خدمت دارم مال وقتاییه که ظهر بعد از 6 ساعت تمرین توی میدون صبحگاه میومدیم توی آسایشگاه و کف زمین پهن میشدیم! توی این شرایط داغون هر کسی یه چیزی میگفت و همه میخندیدیم! انقدر میخندیدیم که دلمون ضعف میرفت!!هر کسی میدید فکر میکرد دیوونه شدیم، اما این خنده های الکی واقعا لازم بود و اگه اون اکیپ دوستانه نبود این خنده ها هم وجود نداشت...و تامام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پ ن: شاید بعدا این متن را تکمیل تر کردمپ ن: از اینکه قبل از ورود به خدمت سربازی پیگیری کردم و امریه سربازی گرفتم عمیقا خوشحالم. چرا که بودن در سرباز خونه برای کسی مثل من که متاهل هست واقعا سخته...پ ن: سربازی رفتن در قالب امریه خوبه، باعث میشه تجربه کاری پیدا کنی و شانست برای جذب در سازمانی که خدمت میکنی بیشتر بشهپ ن: از سختی های آموزش عملی نگفتم، چون تقریبا آموزش عملی وجود نداشت که بخواد سخت باشه! فقط چندین ساعت سر پا ایستادن توی آفتاب و رژه زدن و صبح ساعت 3 بیدار شدن و از همه بدتر بلاتکلیف بودن بود که خیلی سخت بود...پ ن: به نظرم کل آموزشی سربازی رو میشد در 3 هفته جمع کرد! اما به لطف ارتش من 60 روز در پادگان بودم و فقط دو روز مرخصی بابت متاهل بودنم بهم دادند که اونم یک روزشو توی راه بودم!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 13:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازی3: من و درب کلاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C3-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-dnrjhoouroqn</link>
                <description>این قسمت اسم جالبی داره!شاید با خودتون بگید درب کلاه چیه دیگه؟ حالا توضیح میدمخب خب خباز روز اعزام رسیدیم به وقتی که اتوبوس ما رو میدون پلیس راه سیرجان پیاده کرد!توی قسمت قبل گفتم که ما 4 نفر بودیم و با یک اتوبوس اومدیم سیرجانوقتی پیاده شدیم راننده تاکسی های محترم و غیر محترم دورمون رو گرفتند هر کس یه قیمتی گفت!از نفری 200 تومن تا درب پادگان بود تا کمترین قیمت که نفری 100 بود! یعنی یک ماشین که چهار نفر بودیم میشد حداقل 400 تومن... (بعدا فهمیدیم کرایه اسنپ 50 تومن بوده یعنی نفری12 تومن)خلاصه ما هم نابلد، یه تیغ اساسی خوردیم و اومدیم در پادگان...قبل از اینکه بیام یه سرچی توی اینترنت زدم و  با عکس زیر مواجه شدم:درب کلاه؛ کلاه بره سبز و احتمالا آبی تیره!توی عکس یه درب ورودی وجود داشت که دو تا کلاه روی اون نصب بود! از همین کلاه کج هایی که تکاور ها روی سرشون میگذارند(در اصطلاح به این کلاه ها کلاه بره میگن). اما روزی که ما رفتیم به این لوکیشن کلا ورودی تغییر کرده بود! نه خبری از این کلاه ها بود و نه در های ورودی این شکلی بود!اولش فکر کردیم اشتباهی ما رو پیاده کرده، تا اینکه صدا اومد: آهای! آموزشی...سرمون رو آوردیم بالا و سرباز عزیز دژبان رو دیدیم که با انگشتش به ما اشاره میکنه! یعنی بیاید داخل.برخورد اول بسیار مناسب بود! نه خبری از شلوغی و  توی صف ایستادن بود(البته ما یک روز دیر تر از همه سرباز ها اومده بودیم و اول صبح هم بود) و نه کسی قصد اذیت کردن ما رو داشت. خیلی راحت کیف هامون رو گشتند، گوشی ها رو برامون پست کردند شهرمون! و به سمت بهداری راهنماییمون کردند.این اولین برخورد من با دژبان نیروی دریایی بود که برخورد بسیار خوبی هم بود! اما آخرین برخوردم با دژبان توی ستاد نیروی دریایی تهران خیلی جالب نبود که داستانش رو براتون خواهم نوشت...یک عدد دژبان عزیز ارتش در لباس تشریفات نیروی زمینیالبته قبل از رفتن به بهداری با جناب زمانی آشنا شدیم و یه سری وسایل ازش تحویل گرفتیم که شامل : لیوان، خودکار، اتیکت ساک و پوتین، دفترچه یادداشت، دفترچه آموزشی و یک برگه شارژ تلفن پادگان بود. 100 تومن ناقابل هم پولش رو ازمون دریافت کردند.(البته به اون سرباز هایی هم که مشکل مالی داشتند دادند این پک رو ) این جناب زمانی که میگم نقش بسیار پررنگی در روحیه سرباز ها داشت و یک قسمت کامل باید در موردش بنویسم.پک رو که گرفتیم ما رو فرستادند بهداری برای بازدید اولیه بهداشتی، اونهایی که خالکوبی، خودزنی یا مشکل جسمی خاص داشتند باید یک فرم اضافه پر می کردند و میرفتیم برای مرحله بعد.اینجا بود که اولین گروه کچل های مثل خودمون رو مشاهده کردیم! یک گروه که تقریبا همه از خوزستان اومده بودند و با هم عربی حرف میزدند زیر سایه پست درمانگاه منتظر نشسته بودند تا مربی بیاد و ببرتشون برای مرحله بعد. اتوبوس خوزستانی ها روز قبل رسیده بود و همه پذیرش شده بودند، اما این گروه اتوبوس گیرشون نیومده بود و تازه یک ساعت زود تر از ما رسیده بودند. یعنی حدود یک ساعت بود همونجا علاف و بیکار نشسته بودند. ما هم یک ساعت نشستیم کنارشون و شد دو ساعت!بالاخره مربی پیداش شد! فامیلش خالقی بود و خیلی بچه باحالی هم بود... یکی دو هفته مربی گروهان ما ایستاد و بعدش رفت گردان عمار...جناب خالقی ما رو توی مسیر نسبتا طولانی پیاده برد تا اسلحه خانه گردان حمزه! جایی که جناب صفی زاده منتظرمون بود...رفقا توی مسیر از بقیه پرسیده بودند که مدرکشون چیه و مشخص شده بود همه به غیر از ما چهار نفر دیپلم و زیر دیپلم اند! برای همین یه استرس الکی افتاده بود به جون یکی از همراهان ما(همون نفر چهارم!) که نکنه ما رو با زیر دیپلم ها یک جا بندازند!؟و استرس های الکی نفر چهارم شروع شد!(این قصه سر دراز دارد...)پایان قسمت سوم!پ ن: راننده تاکسی های میدون پلیس راه سیرجان معمولا میدونند که سرباز ها گوشی لمسی همراهشون نیست و نمیتونند اسنپ بگیرند، برای همین تا میتونند سرباز رو تیغ میزند. البته سیرجان مردم خوبی داره و نمیشه این تجربه رو به همه تسری داد.پ ن: درب کلاه بین مردم سیرجان جای شناخته شده ای هست و همه به این اسم میشناسند اما داخل پادگان به اینجادرب شهدا میگن! علتش هم اینه که کلاه های روی در از قبل انقلاب وجود داشته و به این اسم معروف شده وگرنه هیچ موقع اسمش درب کلاه نبوده...پ ن: افسر و سرباز دژبان از احترام و جایگاه خاصی در نیروی مسلح برخورداره. هر چی گفت باید بگید چشم! چون سرباز دژبان اختیارات بسیاری داره و اگر اذیتش کنید میتونه متقابلا اذیتتون کنه! همچنین یک سرباز صفر دژبان اجازه داره در صورت نیاز یک افسر رده بالای نظامی رو بازرسی کنه. در نتیجه با دژبان ها دوست باشید...پ ن: هزینه هایی مثل کارت تلفن و خودکار و ... همیشه با خود سرباز بوده. حالا اگر سربازی پول نداشته ازش نمی گرفتند. اما الان که سرباز حقوق میگیره میزنند به حسابش و بعدا میگیرند ازش. وسایلی که تحت عنوان استحقاق به سرباز داده میشه قبلا از حقوقش کم شده برای همین حقوق دوره آموزشی کمتر از یگان هست.پ ن: به سربازان و افسران نظامی تا درجه استوار یک، سرکار گفته میشه مثلا سرکار استوار یا سرکار گروهبان! تا درجه سرهنگ تمامی میگن جناب، مثل جناب استوار یا جناب سرهنگ! از این درجه بالا تر میگن امیر، مثلا امیر سرتیپ دوم یا امیر دریادار! توی سپاه و نیروی انتظامی به جای امیر میگن سردار. در نتیجه اول نگاه به درجه طرف مقابل میکنیم و بعد مورد خطاب قرارش میدیم.درجات نظامی افسران(نیروی زمینی ارتش)درجات نظامی درجه داران(نیروی زمینی ارتش)علت اینکه نوشتم نیروی زمینی ارتش با توجه به رنگ و شکل درجات هست که یکم توی افسری تفاوت میکنه وگرنه عنوان ها یکیه.پ ن: خاطرنشان کنم که درجه بندی ها در ارتش و سپاه و نیروی انتظامی یکسانه اما در نیروی دریایی ارتش به علت اینکه درجه ها بین المللیه شکل و عنوان درجه ها تفاوت میکنه.درجات نظامی افسران(نیروی دریایی ارتش)درجات نظامی درجه داران(نیروی دریایی ارتش)</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 11:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازی2: من و اعزام!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D9%85-skqm8mdzcawi</link>
                <description>توی قسمت قبل گفتم رفتم و برگه سبز گرفتم و بعد یکی دو ماه بهم برگه اعزام دادند برای دوم تیر ماه!خب چرا 2 تیر؟ چون یکم تیر جمعه بود!صبح شنبه راه افتادیم به سمت ورزشگاه نقش جهان اصفهان... با کلی وسیله و خوراکی و .... نا گفته نمونه همسرم شب قبلش کلی وقت گذاشته بود و کوله ی من رو به صورت مختصر و مفید آماده کرده بود(البته با ناراحتی و غصه بسیار)ساعت 7 رسیدیم به ورزشگاه! کلی پسر جوون اومده بودند برای اعزام... همه هم کچل!سربازان در حال اعزامند! لشکر کچل ها...این وسط من که خودم از قبل تقریبا کچل بودم خیلی ناراحت نبودم، اما خیلی ها معلوم بود تحت تاثیر فضا قرار گرفته بودند و بساط گریه زاری به راه بود...البته شاید گریه زاری ها به خاطر دور شدن از خانواده و فکر کردن به سختی های خدمت بود! با این حال من بازم ناراحت نبودم، شاید چون قبلا تجربه دور بودن و خوابگاهی بودن توی دوران دانشگاه رو داشتم!حالا بگذریم....وسط این گریه ها رفتم و برگه اعزامم رو به دژبانی که دم ورودی ایستاده بود نشون دادم و رفتم داخل.توی سالن سرپوشیده ورزشگاه تقریبا پر بود و گروه های مختلف زیر تابلو هایی که اسم پادگان های آموزشی روش نوشته شده بود نشسته بودند. از افسر نیرو انتظامی که دم در ایستاده بود پرسیدم: سرکار ببخشید، نیرو دریایی سیرجان کجا بریم؟یه نگاهی به بغل دستیش انداخت، یکم سرشو خاروند، گفت والا سیرجان نداریم!برگه اعزاممو نشونش دادم، تا دید نوشته امریه دار منو راهنمایی کرد آخر سالن.وقتی رفتم انتهای سالن دیدم دو نفر دیگه هم مثل من ایستادند.تا من رو دیدند با حالت سوالی پرسیدند: سیرجان؟ گفتم سیرجان!کلی خوشحال شدند، گفتند لیستمون باید چهار نفر باشه! الان با تو شدیم سه نفر و باید دنبال نفر آخر بگردیم.با تعجب پرسیدم کلا چهار نفریم؟ اونها هم که مثل من قبل از اینکه بیاند فکر میکردند باید 50 60 نفر باشیم گفتند: آره، فقط امریه دار ها میرند سیرجان و همین چهار نفریم که امریه داریم!خلاصه رفتیم به دنبال نفر چهارم و هر چه گشتیم پیدا نشد... دیدم وقت داره میگذره! رفتیم به افسری که لیست ها رو میداد گفتیم: آقا این نیست!! اونم گفت: یکی کمتر،بهتر... برگه رو داد و گفت برید ترمینال کاوه براتون یکشنبه شب بلیط گرفتیم!خوشحالی توی چهره دو نفر دیگه هم مشخص بود.رفتیم ترمینال بلیط گرفتیم و رفتیم خونه...یک روز با خوشحالی گذشت و اومدیم برای اعزام!نفر چهارم هم پیداش شد(که ای کاش پیدا نمیشد) اتوبوس بندر عباس اومد، سوار شدیم، گفتیم و خندیدیم تا مقصد، ساعت 6 صبح سیرجان پیاده شدیم و رفتیم برای پادگان!سیرجان؛ شهری که ندیدیم!و اما پادگان....پ ن: کاملا واضحه که من اصفهانی ام!پ ن: من کارشناسی ارشد پیوسته دانشگاه امام صادق (ع) تهران رشته حقوق عمومی خوندم و از سال 94 تا قبل از کرونا (چهار سال و نیم) ساکن خوابگاه دانشجویی بودم! برای همین خیلی دوری از خانواده برام سخت نبود.پ ن: همچنین به صورت ارثی مو های وسط سرم از سن 22 سالگی شروع به ریزش کرد و زمان اعزام به سربازی جزو دسته نسبتا کچل ها محسوب می شدم، برای همین از کچل کردن هم خیلی ناراحت نشدم! پ ن: در دو مورد بالا پدر و مادرم خیلی نگران و ناراحت نبودند، اما همسرم با اینکه بُروز نمی داد ناراحت بود! با این حال خیلی خوب این دوره را طی کرد.پ ن: سرباز امریه اینطوریه که با داشتن شرایطی مثل متاهل بودن، لیسانس و فوق لیسانس بودن و  شرایط دیگه میتونید به سازمان هایی که سرباز امریه پذیرش میکنند مراجعه کنید و درخواست بدید، این فرایند شامل گزینش و تست اعتیاد و ... هم میشه. در نتیجه زمان زیادی باید براش در نظر بگیرید!پ ن: سرباز های امریه عموما می افتند ارتش، غیر از سرباز معلم ها که نیرو انتظامی هستند.در پایان خوشحال میشم کامنت بگذارید و نظرتون رو بفرمایید.</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 12:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازی1: من و برگ سبز!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-wbk8pb7osnuq</link>
                <description>چقدر اسم غلط اندازی داره!برگ سبز!! انگار برگ اعزام به بهشته...برای دوستایی که نمیدونند بگم که ما دو تا برگ سبز معروف داریم، یکی برگ سبز ماشینه که به قولی سند ماشین هم حساب میشه و دیگری برگه آماده به خدمت سربازیه...این برگه را وقتی میگیریم که اولا درخواست اعزام به خدمت بدیم و ثانیا شرایطش رو داشته باشیم که الان میگم چیا هست:تعدادی سرباز نیروی دریایی برای نمونه!و داستان آغاز می شود:یه روز صبح بعد از اینکه بیدار شدم یهو تصمیم گرفتم برم و برگه آماده به خدمت پر کنم! همینطوری یهویی...البته قبلش چند تا کار کوچولو موچولو انجام داده بودم:یه لیسانس و فوق لیسانس گرفته بودم+ تسویه دانشگاه گرفته بودم+ کلی در مورد سربازی رفتن توی فلان گروه و بهمان کانال و بیسار سایت خونده بودم+ به این نتیجه رسیده بودم که بهتره برم امریه دولتی بگیرم+ چهار تا جای مختلف پیگیری کرده بودم برای امریه+ این پیگیری ها 6 ماه طول کشید!+ در نهایت یه جا قبولم کردند...و خلاصه وقتی مطمئن مطمئن شدم یه روز صبح رفتم و درخواست اعزام به خدمت دادم...اول صبح رفتم پلیس +10 و گفتم من اومدم برگه اعزام به خدمت بگیرم!درسِت تموم شده؟بعله!فارغ التحصیلی گرفتی؟بعله!غیبت که نداری؟نخیر!واکسن زدی؟نخیر!دکتر رفتی؟نخیر!خب بیا این برگه واکسن و دکتر، هر وقت تکمیل شد بیا! توضیحات کامل هم پشتش نوشتهنگاه کردم دیدم انگار واقعا توضیحات کامل رو نوشته!خلاصه بدون درد و خونریزی دو تا واکسن زدم و رفتم پیش دکتر، اونم یه نگاهی انداخت و پرسید سالمی؟گفتم بعله!  اونم یه مهر زد و برگه رو داد به دستم! (5 دقیقه طول کشید)به همین راحتی! الکی هم اصرار نکردم منو بفرسته کمیسیون تا بلکه معاف از رزم یا کلا معاف بشم،چون هم واقعا مشکلی نداشتم و هم پزشکای کمیسیون الکی کسی رو معاف نمی کنند...دیگه برگه رو گرفتم و رفتم پلیس + 10تا برگه رو تحویل دادم پرسید میخوای چه ماهی اعزام بشی؟ گفتم تیر...دو دقیقه بعد یه برگه که سربرگش سبز بود و آرم نیروی انتظامی داشت و داخل پرینتر گذاشت.وقتی برگه از پرینتر بیرون اومد مشخص شد که سایز صفحه رو اشتباه انتخاب کرده بوده و  خلاصه ذوق ما کور شد!البته بعد که دوباره پرینت گرفت یکم ذوق کردم از گرفتن برگه سبز اما خب مثل دفعه اول نبود...از لحظه ای که برگه رو گرفتن سنگینی نگاه های ترحم آمیز آدم های اطرافم رو حس میکردم!شاید توی دلشون میگفتند: آخییییی! حیوونکی داره میره سربازی...اما خب من 28سالم بود و دیگه حیوونکی نبودم!(هعی روزگار پیر شدیم رفت!)یک ماه بعد، روز 25 خرداد پیامک اومد که برگه معرفی به محل آموزش شما اومده...وقتی برگه رو گرفتم بالای برگه نوشته بود:نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران - مرکز آموزشی شهدای وظیفه نداجا سیرجان!با احترام، بدینوسیله مشمول، آقای امیرحسین صمدی ....این میشه لحظه آخر! روز تحلیف...(من در این عکس تشریف ندارم)پ ن1: این قسمت خیلی داستانی نشد! بیشتر دوست داشتم رفقایی که تازه اول راهند یکم اطلاعات کسب کنند.پ ن 2: اگر در مورد امریه سوالی داشتید بگید تا داخل یه پست جداگانه توضیح بدم.خوشحال میشم کامنت بنویسید و اگر نکته یا نظری دارید با من در میون بگذارید</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 11:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از اینکه خاطرات پاک بشن بنویسشون!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B4%D9%88%D9%86-fworaysiwchm</link>
                <description>این یک مطلب توصیه ای برای شما نیست! مخاطب این متن خودممچند سالی هست احساس میکنم ذهنم پویایی قبل رو نداره...انقدر هم تاریک نیست!  اما خب...یعنی اونقدری که قبلا خلاق بود نیست! اونقدری که قبلا دقیق بود نیست! اونقدری که قبلا حواس جمع بود نیست و خیلی موارد دیگه...و این اتفاق انگار از دوران کرونا و تعطیلی دانشگاه و کم شدن ارتباطم با رفقای خلاق و خوش ذوق دست به قلمم شروع شدالبته توی این مدت سواد بصریم خیلی تقویت شد که بماند(شدم آقای گرافیست!)حالا به هر صورت کاریه که شدهاما راهکار چیه؟ به نظر خودم نوشتن و خواندن بهترین راهکاره!(وی چشم بسته غیب میگوید)اولین موضوعی که به ذهنم میاد خاطرات سربازیه...البته من فقط آموزشی رفتم اما از همون هم میشه کلی مطلب بافت و نوشت!پس فعلا عنوان این باشه: خاطرات سربازی...</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 11:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه کودن ها: شاه آباد ۳۴</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DB%B3%DB%B4-wgs4eokxqeaz</link>
                <description>وسط خیابان جمهوری امروز یا همان شاه آباد قدیم، یک کوچه باریک بود که بین دو خوار و بار فروشی قرار داشت.آن زمان تازه داشتند خیابان را شیک و پیک می کردند! همان زمان بود که کیومرث تصمیم گرفت اینجا خانه بخردبا مریم، خواهرش آمده بودند تا خانه ها را ببینند. بنگاهی می گفت زمین های اینجا رشد خوبی خواهند داشت و بهتر است زمین بخرند. اما کیومرث حال و حوصله ی سر و کله زدن با اوستا و عمله را نداشت، برای همین دنبال یک خانه تازه ساخت می گشتند.خانه های خیابان عموما قدیمی بودند، کاه گلی و سقف تیر چوبی! چون اینجا قبلا بیشتر روستایی بود تا شهری، اما بعد تر ها ملک های تجاری زیادی اینجا ساخته شد.یک خانه ی تازه ساز چشمشان را گرفته بود، اما بنگاهی می گفت ورودی کوچه خیلی باریک است و ماشین داخل نمی رود، کیومرث هم موافق بود اما آن زمان هنوز ماشین نداشت، پس خانه را خریدند!البته عجله هم نکردند! کیومرث به بنگاهی گفته بود فکر هایشان را می کنند و بر می گردند اما خودش هم می دانست همین خانه را می خواهد.دو هفته بعد اسباب کشی کردند.خانه به سبک قدیمی ساخته شده بود، دو تا ورودی داشت یکی برای پارک ماشین و دیگری برای عبور و مروربعد از ورودی یک راهروی کوچک و راه پله ی اتاق بالایی قرار داشت و بعد از راهرو یک حیاط بزرگ با چهار اتاق دور تا دورش ساخته شده بود.مریم تازه به خاطر دانشگاه به تهران آمده بود، دامپزشکی قبول شده بود. کیومرث هم سال قبل از آبادی آمده بود تهران و در خوابگاه پادگان زندگی می کرد. اما الان که مریم هم آمده بود میخواست که یک خانه داشته باشد.مریم یکی از اتاق های پایینی را انتخاب کرد و کیومرث هم اتاق رو به رویی اش را، اتاق بالا را تبدیل به انباری کردند و وسایل اضافی را آنجا گذاشتند.صبح ها کیومرث با واحد می رفت پادگان و مریم هم با ماشین یکی از دوستانش می رفت دانشگاهدوستش یک پسر پولدار تهرانی بود که همان روز اول دانشگاه عاشق مریم شده بود. پدرش یکی از نمایندگی های ایران ناسیونال را داشتبه نظر نمی آمد کیومرث اهمیتی بدهد که مریم با چه کسی رفت و آمد می کنداما حداقل می دانست مریم می خواهد با پسرک تهرانی ازدواج کند، خودش گفته بودآن روزی که...ادامه دارد...پی نوشت: قبل تر ها وقتی می نوشتم از نوشته های خودم راضی نبودم! شاید ایده آل گرا بودم، اما یه جایی نوشته بود هر چی نوشتی نگه دار، پاکشون نکن... منم منتشرشون کردم تا شما کمک کنید و بهتر بنویسم</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 10:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه کودن ها: جوانان مدل ۵۰</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DB%B5%DB%B0-jhcqqrl5nt7a</link>
                <description>همه فکر می کنند کیومرث ماشین ندارد!چون هیچ وقت در پارکینگ این خونه باز نشده، یعنی تا حالا هیچ کس ندیده!این در خیلی وقته که بسته بوده و کیومرث از درب کوچک خانه رفت و آمد می کرده اما همیشه اینطور نبودهخیلی وقت پیش هر روز صبح ساعت ۵ یک پیکان جوانان مدل ۵۰ از در این خونه بیرون می آمده و بعد از یک ربع در جا کار کردن کیومرث سوار میشده و میرفته به سمت خیابون آزادی.خیلی ها به او گفته بودند که نیازی نیست ماشین را یک ربع الکی روشن نگه دارد! این ماشین ها نیازی به این کار ندارند، اما هیچ وقت به خرجش نرفته بود! چون خودش از یک تعمیرکار حرفه ای جنرال شنیده بود که هر ماشینی باید اول گرم بشود و بعد سوارش شد!- طرف آمریکایی بود! الکی که نمی گفت! خودش با اون لحجه ی غلیظ تگزاسیش این رو به من گفت، دقیقا گفت فیفتین مینِت...این ماشین را وقتی ۲۵ سالش بود خرید! نه به خاطر اینکه خیلی آدم های آن دوره عاشقش بودند، و نه به خاطر جوانان بودنش...نه...فقط به این خاطر که اولا: توی تبلیغات گفته بودند ماشین را از یک کارخانه ی انگلیسی به اسم تالبوت آورده اند  و ثانیا: کیومرث از ماشین های آمریکایی خوشش نمی آمد!البته بعد تر ها کیومرث از یکی از تعمیر کار های پادگان شنیده بود این ماشین ها را در ایران خوب درست نمی کنند و جنس بنجل روی ماشین سوار می کنند!از آن موقع کیومرث خیلی از ماشین خوشش نمی آمد و منتظر فرصت بود تا عوضش کند.شنیده بود تویوتا را چشم بادامی ها میسازند و پژو را فرانسوی ها!خب مسلما فرانسوی ها به چشم بادامی ها ترجیح داشتند، برای همین هم چند باری به نمایندگی پژو داخل خیابان نادری رفته بود تا مدل های مختلف پژو را ببیند.همان اول یک پژوی ۵۰۴ اتومات چشمش را گرفته بود و می خواست با حقوق ماه بعد یکی از اینها بخرد!پیکان ایرانی ها هم بماند برای خودشان! کودن ها! ماشین به این خوبی، چرا باید جنس بنجل روش سوار کنند! چرا این کودن ها فکر می کنند از انگلیسی ها بیشتر می فهمند؟؟ به درک! حقوق ماه بعد رو که گرفتم میفرستمت اون دنیا... اونجایی که طرفای  زور آباد ماشینا رو اوراق می کنند!اما خب هیچ وقت نشد کیومرث پیکان جوانان مدل ۵۰ خودش رو ببرد طرف زور آباد!حتی هیچ وقت هم نتونست، یا شایدم نخواست آن پژو ۵۰۴ اتومات را بخرد....اما اگر آن اتفاق لعنتی نمی افتاد....ادامه دارد....پی نوشت: زندگی کلی اتفاقای جالب داره، هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از این همه مدت دوباره بنشینم و بنویسم و از نوشتن لذت ببرم... اگر داستان رو خوندی و دوستش داشتی خوشحال میشم نظرت رو بگی!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 23:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه ی کودن ها! قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-uwh1m6zua0kv</link>
                <description>امروز صبح که از خواب بیدار شد مثل هر روز اول دندان هایش را یک دقیقه مسواک زد! هرچند دکتر گفته دندان مصنوعی این همه مسواک زدن نمیخواهد اما خب برایش مهم نیست! به نظرش فرقی بین دندان مصنوعی یا دندان های خود آدم نیست! حتی به نظرش دندان های شیری هم با دندان های اصلی فرقی ندارند. چه فرقی می کند، توی این دوره و زمانه کسی دیگه به فکر این چیزها نیست! بچه های بی ادبی که هر روز می آیند و جلوی خانه اش و سر و صدا می کنند هیچ کدامشان دندان های سالمی ندارند.- حتما اینا هم بچه ی همون همسایه های کودن اند. همون هایی که نمیدونن سر کوچه یه سطل آشغال بزرگ هست، همون هایی که آشغال های کثیفشون رو توی کوچه میگذارند و شیرابه ها کل کوچه رو به گند می کشه!عوضی ها!کیومرث وقتی جوان بود میرفت و آشغال های کودن ها را جلوی خانه های خودشان میگذاشت! قیافه کودن ها وقتی صبح با بوی آشغال از خواب بیدار می شدند دیدنی بود! باید می فهمیدند آشغال هایشان را توی سطل بزرگ اول کوچه بگذارند٬ نه وسط کوچه! اما هیچ وقت این را نفهمیدندبرای همین است که کیومرث کودن صدایشان می کند.تا همین چند سال پیش هم هر شب قبل از اینکه ماشین زباله بیاید کیومرث همین کار را تکرار میکرد. اما خب الان دیگر مدام از پله ها پایین و بالا رفتن و جا به جا کردن کیسه های آشغال کاری نیست که یک پیرمرد بتواند انجام بدهد!بله ... پیرمرد!خیلی وقت است که همه همینطوری صدایش می کنند- کودن ها! انگار خودشون تا ابد قراره بیست سالشون بمونه که اینطوری به من میگن پیرمرد!البته فقط همین نیست!دفعه ی آخری که کیومرث با یکی از آن کودن ها سر اینکه نباید ماشینش رو جلوی پارکینگش بگذارد دعوا کرده بود و کودن به کیومرث گفته بود: پیرمرد زپرتی تو که ماشین نداری!هرچند کیومرث توی این مبارزه شکست نخورده بود و کودن را مجبور کرده بود ماشینش را جا به جا کند، اما از اینکه کودن به او گفته بود زپرتی خیلی ناراحت شده بود!چون کیومرث مثل بقیه هم سن و سالای خودش زپرتی نبود! آن کودن هنوز نمی داند دست های یک مرد ۶۵ ساله چقدر میتواند قوی باشدادامه دارد....پی نوشت: بعد از حدود ۲ سال تصمیم گرفتم دوباره بنویسم، حتما قلمی که این همه مدت ننوشته باشه کلی ایراد هم داره... پس ممنون میشم نظراتتونو بگید!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 00:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک تجربه پروژه ای: قسمت دوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mti7t7szwkmr</link>
                <description>خب همونطور که می گفتم بسم الله رو گفتیم و رفتیم سراغ موضوع و بعدش کار رسید به برنامه ریزی!حقیقتش برنامه ریزی خیلی کار سختیه و خیلی هم مهمهیه چیزی بین نقاش ها شایعه به اسم فوبیای کاغذ سفید!(یا یه همچین چیزی) و این شکلیه که این افراد وقتی که می خواهند شروع به طراحی بکنند از شروع کردن می ترسند و نمیتونند قلم رو روی کاغذ بکشند و همین باعث میشه خیلی از نقاشی ها و ایده ها هیچ وقت کشیده نشن!خیلی جالبه نه؟؟ دقیقا همین موضوع رو وقتی قراره یه پروژه رو برنامه ریزی کنیم احساس می کنیم، اینکه نمیتونیم آینده رو تصور کنیم!خب وقتی که نمیتونیم چیزی رو تصور کنیم باید چطوری در موردش برنامه ریزی بکنیم؟ این که خیلی سخته...اما میدونید راه حل اون فوبیا برای هنرمند ها چیه؟راه حلش خیلی سادس! اونها فقط باید شروع به کشیدن بکنند! و اینطوری بقیه ی نقاشی خودش رو به اونها نشون میده.پس ما هم شروع کردیم به برنامه ریزی!همیشه برای نوشتن برنامه از دست های زیادی باید کمک بگیریم!اول از بسط دادن هدفمون شروع کردیم.خب ما می بایست اول دانشجو ها رو با ضرورت نوآوری و کارآفرینی آشنا می کردیم و بعدش در مورد زیست بوم باهاشون صحبت می کردیم و در نهایت هم چگونگی این کار رو براشون توضیح میدادیم.بلافاصله بعد از این ایده ها شروع به اومدن کردند!خب به فلانی میگیم بیاد در مورد ضرورت صحبت بکنه، تجربه ی خوبی هم داره و بین دانشجو ها شناخته شدست!برای آشنایی با زیست بوم هم باید اولا یک نفر بیاد و اجزای مختلف زیست بوم رو توضیح بده! یک نفر هم نیازه از تجربیات خودش بگه!و ....پس اینطوری شد که برنامه رو نوشتیمالبته  اصلا به این راحتی هم نبود و ما تا روز شروع هفته بار ها این برنامه رو تغییر دادیمبعضی رو وقتی شرایط واقعی تر شد دیدیم توانایی برگزاری نداریمبعضی هم وقتی که می خواستیم از سخنران ها دعوت کنیم دچار تغییر می شدندخلاصه اصلا راحت نبودیه مثال هم بزنم که روحتون شاد بشه!توی همین فرایند برنامه ریزی از مسوولین مرکز خواستم تا افرادی که میشناختند رو معرفی کنند.مدیر مرکز آقای فلانی رو معرفی کردند برای یکی از نشست ها!ما هم اسم ایشون رو توی گوگل زدیم و شماره دفترش رو پیدا کردیم و زنگ زدیم و خیلی سریع هماهنگ شد!بعدش دو روز مونده به شروع برنامه های هفته وقتی میخواستیم برای یاد آوری به همه مدعوین زنگ بزنیم دیدیم که انگار یه اشتباهی شده! ما به جای اینکه زنگ بزنیم به آقای فلانی به داداشش که اتفاقا اون هم توی این موضوع تخصص داشت زنگ زده بودیم!سریع به مدیر مرکز زنگ زدم و موضوع رو گفتم، ایشونم چند تا تماس گرفته بود و شماره ی نفر اصلی رو گیر آورده بود و داد که ما زنگ بزنیم!بعد از هزار بار که زنگ زدم بالاخره برداشت و گفتم سلام ، آقای دکتر فلانی؟گفت بلهگفتم ما میخواستیم شما رو برای یکی از نشست ها دعوت کنیمگفت از چه جهت؟گفتم خب بالاخره شما مسوول مجموعه ی فلان هستید و تخصص هم دارید در اون زمینه!گفت اولا من الان دو ساله دیگه توی اون مجموعه نیستم و ثانیا روزی که شما برنامه دارید هم توی وزارت ارتباطات با وزیر جلسه دارم (مرسی اَه...)و تامام!آخرش هم همون داداشش رو گفتیم بیاد! خیلی هم مشتی بود...خب حالا باید بریم سراغ اجرا که بماند برای قسمت های بعدی!پی نوشت یک: این مجموعه نوشته  حاصل تجربه ی شخصی من در مدت مدیریت پروژه هفته کارآفرین بوده که البته  شامل نظرات و نگاه های شخصی من به اتفاقات هم بوده پس قطعا قابل نقده و خوشحال میشم نقد بکنید.پی  نوشت دوم: واقعا خوشحالم که این پروژه رو قبول کردم و توی این استخرِ پر  از کوسه ماهی پریدم. هرچند آسیب هایی هم خودم و تیمم دیدیم اما یه تجربه ی  خیلی عالی برای من رقم زد.</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 21:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک تجربه پروژه ای: قسمت اول...</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-pkmyvp30usd4</link>
                <description>خب داستان از اون جایی شروع شد که من خیلی بچه بودم!بعد داستان خیلی سریع و مثل یه چشم به هم زدن رسید به همین تابستون سال ۹۸ یعنی اون وقتی که من وارد مرکز نوآوری دانشگاه شدم. حقیقتا روز های خیلی خوب و با حالی بود. اون موقع می خواستن یک مدرسه تابستانه برگزار کنند و به دنبال نیرو های اجرایی برای برگزاری برنامه می گشتند. من هم که اولا سرم برای این جور کارا درد می کرد و ثانیا می خواستم این مدرسه رو رایگان شرکت کنم رفتم و اعلام آمادگی کردم برای کمک به تیم مرکز.اون مدرسه کارآفرینی از یه برنامه ی یک هفته ای شلوغ در نهایت تبدیل شد به سه تا کارگاه خیلی خلوت و نسبتا ضعیف که هعیییی!این لوگو هم همون موقع ها تولید شد!خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه رسیدیم به آبان ماه و هفته جهانی کارآفرینی!ناگفته نمونه از قبل طی یک جلسه فشرده ۳ نفری که شامل من و مدیر و کارشناس مرکز می شد نشستیم و برای یک سال برنامه ریزی کردیم!!! برنامه ی این هفته هم از همون زمان چیده شده بود.نزدیکای هفته بود و مرکز که هنوز هیچ کار قابل ارائه ای انجام نداده بود به تلاطم افتاده بود که باید یه برنامه برگزار بشه و برند ما رو داخل دانشگاه مطرح کنه...اما هیچ کس نبود که این برنامه رو قبول بکنه چرا که اندازه برنامه خیلی بزرگ بود و معمولا کسایی که انقدر توانمند بودند خودشون مشغول کار بودند! پس این شد که قرعه ی کار افتاد به اسم من...این منم! وقتی داشتم پروژه رو قبول می کردم...حالا این که من تفهیم ماموریت شدم و یا جوگیر بودم که قبول کردم کار رو انجام بدم بماند!!!بالاخره کار شروع شد و رفتیم سراغ اولین قدم:هدفمون از برگزاری این برنامه چیه دقیقا؟خب جواب های زیادی به این سوال داده شد از جمله:خب همه برگزار می کنند ما هم باید برگزار کنیمباید برای تقویت برندمون یه کار توی چشم بکنیمو ....اما بعد از کلی بحث هدف از برگزاری مجموعه برنامه های هفته کارآفرینی آشنا شدن دانشجویان با ضرورت، زیست بوم و راه و روش نوآوری و کارآفرینی تعیین شد و بر مبنای همین موضوع هم رفتیم برای مرحله دوم یعنی برنامه ریزی که بماند برای نوشته بعدی!پی نوشت یک: این مجموعه نوشته حاصل تجربه ی شخصی من در مدت مدیریت پروژه هفته کارآفرین بوده که البته شامل نظرات و نگاه های شخصی من به اتفاقات هم بوده پس قطعا قابل نقده و خوشحال میشم نقد بکنید.پی نوشت دوم: واقعا خوشحالم که این پروژه رو قبول کردم و توی این استخرِ پر از کوسه ماهی پریدم. هرچند آسیب هایی هم خودم و تیمم دیدیم اما یه تجربه ی خیلی عالی برای من رقم زد.</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 01:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی خیال گذشته! بی خیال آینده! راهتو برو...</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88-xcemphmburwd</link>
                <description>دیدی با بعضی آدما که حرف میزنی  چقدر از گذشته حرف میزنن؟مدام میگه فلان اتفاق افتاد که اینطور شد!بَهمان اتفاق افتاد که اونطور شد!قالبا هم دارند نیمه ی تاریک زندگیشون رو تعریف می کنند و نیازی نیست بگم که هیچ وقت به جایی نمی رسند.....با بعضی ها هم که حرف میزنی مدام دارند در مورد آینده حرف میزنند!چار سال دیگه من فلان کارو می کنم!پنج سال بعدش بَهمان کارو می کنم!بر خلاف چیزی که به نظر میاد این آدما هم معمولا به جایی نمی رسندچون لذت حاصل از فکر های قشنگشون باعث میشه ذهنشون فکر کنه به اون هدف رسیده و در نتیجه برای رسیدن به اون هدف تلاش نمی کنه....اما این وسط یه سری آدما هم هستند که ترکیبی از این دو دسته نیستند!بلکه کلا از این تقسیم بندی خارج انداین آدما میدونند که موفقیت های بزرگ از خرده موفقیت هایی تشکیل شده که رسیدن بهشون اصلا سخت نیست! پس به راحتی برای خرده هدف ها تلاش می کنند....پی نوشت اول: خیلی از مدتی که شروع به خوندن کتابای توسعه فردی کردم نمیگذره، یادمه اولین کتابی که خوندم برتری خفیف بود. اون کتاب رو یه دوستی بهم معرفی کرد که چند روز بعد گفت از من خیلی بدش میاد!!پی نوشت دوم: رسیدن به موفقیت های کوچیک و دنبال کردن اونها تا رسیدن به یه موفقیت بزرگ انقدرا هم ساده نیست!! پس تا انرژی کافی داری دست به کار شو!! (جملات انگیزشی)</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 01:15:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالای قله ها نشستن کارِ پرنده های پیره، تو که پرنده نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-k2c56imsxyuc</link>
                <description>در ادامه ی متن قبلی یه مثال کوتاه تر به ذهنم رسید...خب اول بیا &quot;از شنبه شروع می کنم&quot; رو کنار بگذاریم و صبح جمعه با هم بریم کوه!صبحونه رو هم باید تو بیاری، الکی که نیست من دارم بهت مشاوره میدم... زندگی هم خرج دارهکفش های خوب که حتما نیازه بپوشیلباس مناسب هم با خودت بیار اما به نظرم نیاز نیست این موقعِ سال با خودت کاپش بیاری... باید صبح زود هم از خوب بلند بشی که بتونیم به موقع به قله ی آخر برسیم و برای برگشتن به شب نخوریم!خوراکی و آب هم به اندازه ی کافی با خودت بیار! میدونی که آبِ چشمه های کوهستان برای خوردن خوب نیستن (علتشو خودتون توی اینترنت سرچ کنید!!)خب بیا راه بیوفتیمفکر نکنم تو نیاز داشته باشی که برای بالا رفتن بهت انگیزه بدم...بیا رسیدیم...اینم قله ی اول که بهت گفته بودم!یکم منظره رو نگاه کن که باید بریم پایین...خب معلومه چرا باید بریم پایین دیگه! میخوایم بریم به سمت قله ی بعدی ... قرار نبوده که اینجا برسیم و بمونیم! پروانه هم نیستیم که بپریم و بشینیم روی مقصد!پس باید اول بریم پایین و از پایینِ قله ی بعدی شروع کنیم(البته قرار هم نیست دوباره از کف زمین شروع کنیم)..خب الان ببین روی کدوم یکی از قله های زندگیت هستیببین روی کدوم قله ها قسمت هایی از خودتو جا گذاشتیببین کدوم قله ها رو توی مسیرت فراموش کردیراستی حواست به کفشاتم باشه! تو قرار نیست از هر قله ای بالا بری، امکاناتش رو هم نداری.....پی نوشت یک: از داستان سرایی خوشم میاد و اصولا لذت می برم از اینکه دیگران منظورمو از وسط این داستانا بفهمند!پی نوشت دو: این قله ها میتونند جایگاه های شغلی، اجتماعی، علمی و ... یا حتی روابط عاطفیِ آدم ها باشند...</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 20:45:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آرزوهات نچسب! اونها قله هایی برای فتح شدن اند...</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF-iqj1xhww9uvf</link>
                <description>همین الان که میخواستم متنم رو شروع کنم یه چیزی به ذهنم رسید...تا حالا مراحل دگردیسی پروانه رو دیدید؟خب اولش تخمه! بعدش لارو میشه... بعدش کرم میشه... بعدشم پیله و در نهایت یه پروانه ی خوشکل (و یا حتی زشت)... بهدشم میره تخم میگذاره و بعدشم غذای لارو های خودش میشه... تامام!!!تا حالا مراحل رشد یه استارت آپ رو دیدی؟خب اولش یه ایدس! بعدش یه نفر میاد و سرمایه میگذاره و اون ایده میشه یه محصول... حالا نوبت توسعه میشه... خب اینجا یکم دقت کنید:میگیم محصول باید توسعه پیدا کنه و احتمالا در مراحل بعدی این محصول فعلی کلا حذف بشهیه عده میگن نه اصلا نمیشه! میدونید این محصولات چقدر برای ما سود آوردند؟ هنوز هم بیشترین سود ما از همین محصوله (ماجرای اپل 2 رو یادتونه؟)میگیم خب آقا اینطوری فرایند رشد رو طی نمیکنیم...یه دلیل دیگه میارنددلیلشونو جواب میدیم باز یه دلیل دیگه میارندتهش هم میگن : شما اصلا این کاره نیستی! هی میخوای بری دنیا رو کشف کنی به جای چسبیدن به کار!.به این میگن سندروم بنیانگذاران و یا چاله ی بنیان گذار!یعنی اون کسی که با یه چیزی موفق شده دیگه حاضر نیست اونو رها کنه و به دنبال موفقیت های بعدی بره...چون اصلا این آدم دنبال موفقیت نبوده... اومده بوده که فقط این قله رو فتح کنه و بعد بچسبه بهش.دوباره یه مثال از کنکور میزنم(دلا بسوزه! کنکور نزدیکه): دیدید یه عده ای سال کنکور فکر و ذکرشون میشه کنکور و حتی به خاطر موفقیت توی کنکور مریض میشن و ....یک کنکوری که از تکنیک مورچه استفاده می کند!بعد از کنکور این آدما از دو حالت خارج نیستند:یا کنکورو خراب کردند که در این صورت یا روحیشونو میبازند و به آخر خط میرسند، یا دوباره میرند تا شاخ کنکور رو بشکنند که در این صورت اگه دختر باشند تا ابد میتونند به این کار ادامه بدند...حالت دوم هم اینه که کنکورو خوب میدند.خب چقدرم خوب!بعد بهشون میگی اقا بیا بریم همایش انتخاب رشته که ببینی چی دوست داری بخونی برای دانشگاه!میگه: میدونی من رتبم چنده؟ میدونی من روزی چقدر درس میخوندم؟ میدونی....این یعنی موندن توی قله ی کنکور...این آدما خیلی وقتا حتی تا آخر عمرشون هم تنها دستاوردشون همین رتبه ی خوب کنکورشونه!..نشه یه وقت ما هم از همین آدما باشیم...ما اینجاییم تا هر لحظه بهتر از لحظه ی قبل باشیم و هر قله ای رو که فتح کردیم بریم سراغ قله ی بعدی....</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 04:01:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی سال اول دبستان برنده ی لاتاری شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-bhwwxlmthp0a</link>
                <description>یادمه روز اولی که رفتم مدرسه انتظار داشتم وقتی دست مادرمو وِل می کنم اشک توی چشمام جمع بشه و بپرم توی بغل مامانم و باهاش برگردم خونه!اما خب از همون اول خیلی آدم احساسی نبودم. هر چی هم زور زدم اشکم در نیومد...خب بگذریم!یادتون هست روز اولی که رفتیم مدرسه و پشت نیمکت ها نشستیم چه اتفاق مهمی افتاد؟ناچاراً کنار دو نفر نشستیم (نیمکت های زمان ما 3 نفری بود و چه بسا چهار نفری!!) دو نفری که اصلا نمیشناختیمشون. نه درس خون بودنشون برمون مهم بود، نه وضعیت مالیشون و نه حتی خوشکل بودن یا نبودنشون...فکر کنم زنگ اول (که حدود 40 دقیقه بود) هنوز تموم نشده بود و من دو تا دوستِ صمیمیِ جدید داشتم!برای همه همینطور بوده. هممون روز اولِ مدرسه کلی دوستِ صمیمیِ جدید پیدا کرده بودیم...یک برنده لاتاری!!خب یکم بیایم جلو تربیشتر از یکم...میرسیم دانشگاه و الان در به در دنبال یه نفر هستیم که فقط یکم باهاش راحت باشیم! و اکثر آدما هم توی این موضوع موفق نمیشن...چی شد پس؟ چرا اون موقع می شد دوست پیدا کرد و الان نمیشه؟یا اصلا یه سوال خیلی مهم تر، چرا دیگه خبری از اون دوستای صمیمیِ دوران دبستان نیست؟چرا وقتی رفتیم راهنمایی و دبیرستان دیگه اون آدمایِ قبلی فراموش شدند؟؟..تا حالا به این فکر کردی که چرا برنده های لاتاری (شرط بندی) معمولا بعد از چند وقت دوباره میشن همون آدمای فقیرِ قبلی؟جوابشو همه میدونیم: چون پولِ باد آورده رو باد می بره!یا به عبارت یکم دقیق تر: آدم ها ارزش منابع رو با زحمتی که برای به دست آوردن اون منبع کشیدند سنجش می کنند. بنابراین اگر یک منبع مفید و بسیار ارزشمند به صورت رایگان به دست بیاد احتمالا ارزشش دونسته نمیشه و به سرعت از بین میره.....پی نوشت1: حسِ برنده ی لاتاری رو دارم! اما الان از چیزایی که برنده شدم، دقیقا هیچی نمونده!پی نوشت2: این متن جدای از آسیب شناسی دوستی ها هدفش نشون دادن اهمیت شناخت و مدیریتِ صحیحِ منابع در زندگیه!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 11:02:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلابی ها رو می خورم، چون ازشون متنفرم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-l513ctttgkrv</link>
                <description>توی دانشگاه سر میز شام نشسته بودیمیکی از بچه ها داشت تعریف می کرد: یه فامیلی داریم که از گلابی اصلا خوشش نمیاد. اما هر جا گلابی باشه چند تا میخوره... وقتی بهش میگیم چرا، میگه گلابی ها رو می خورم تا نسلشون منقرض بشه!!جدای از خالی بندیِ دوست عزیزمون این داستانِ زندگی خیلی از ما هاستحتما با خودتون میگید ما رو چی فرض کردی؟؟ یعنی ما همچین کارای احمقانه ای می کنیم؟؟خب اینکه معلومه خوردن گلابی ها باعث نمیشه نسل گلابی از بین بره...یک گلابی برای نمونه! اما حالا بیاید یکم به زندگیمون نگاه کنیمدیروز همکار ما بدون هیچ دلیل خاصی (البته از نظر ما) ترفیع گرفته و الان باید از کسی که تا دیروز کنار دستمون می نشسته دستور بگیریم...از امروز سرِ ناهار میشینیم و با هم در موردش حرف می زنیمهر وقت که می بینیمش توی دلمون چند تا فحش آب دار میدیم و تا آخر روز اوقاتمون تلخههر وقت قراره دستوری که داده رو انجام بدیم با نهایت بی اهمیتی کارش رو انجام میدیمو هزار تا کار دیگه...خب چرا این کارا رو انجام میدیم؟ چون از طرف مقابل بدمون میاد...خب این کارای ما باعث میشه به اون طرف آسیبی برسه؟؟ مسلما نه...اما این همه ماجرا نیست!این کار هایی که ما انجام میدیم نه تنها به طرف مقابلمون آسیبی نمیزنه بلکه خطرات زیادی هم برای ما داره!فرض کن کاری رو همون آقا بهت سپرده تا انجام بدی! خب تو اون مار رو به بد ترین وجه انجام میدی (غیر از اینه؟؟)بعد گزارش کار تو رو می برند پیش رئیس بخش و اون می بینه چه گُلی کاشتی!به نظرت چی میشه؟؟ پی نوشت: فیلم های اغراق آمیز خیلی وقت ها باعث خندهِ ما میشن، اما چه بسا خودمون در دنیای واقعی بازیگر یکی از همین فیلم ها باشیم.</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2019 11:40:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا به اون فیل دست نزن!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D9%86-usau1du9clzc</link>
                <description>سلامفرض کن وارد یک فروشگاه بشی و بعد از کلی بررسی یه پودر کیک بخری بعد با کلی زحمت خمیر کیک رو آماده کنی و داخل فر بگذاری...تا اینجا همه چیز خوبه اما وقتی اولین تکه از کیک رو میخوری حس کنی اون چیزی که باید نیست! چون تو اصلا توت فرنگی دوست نداری....چیکار می کنی؟؟خیلی از ما به خودمون میگیم خب کیک رو نمی خوریم!! اما اتفاقی که در واقع میوفته اینه که اون کیک بد مزه رو تا آخر می خوریم و میگیم خیلی خوشمزه بود! خب امروز تولدته و جشن گرفتی اما این رو بدون که احتمالا باید دوباره یه کیک بد مزهِ توت فرنگی بخوری!!! چون از نظر تو خیلی خوشمزس...یه کیک توت فرنگی خوشمزه!!!خب حالا بیا یکم بزرگ تر فکر کنیمفرض کن الان روز انتخاب رشته کنکوره و تو رتبه خیلی خوبی داری و میتونی به راحتی برقِ شریف قبول بشی...خب قطعا برق رو میزنی و میری دانشگاه! (غیر از اینه؟؟؟)بعد از چهار سال از دانشگاه فارق التحصیل میشی و می بینی طی این چهار سال هیچ ارتباطی با رشته برقرار نکردی! اما به همه گفتی که عاشق این رشته ای و حالا باید کنکور ارشد شرکت کنی...  چهار سال وقت گذاشتی و این رشته رو خوندی+میدونی آدم اگر به کاری علاقه نداشته باشه هیچ وقت در اون کار موفق نمیشهچیکار می کنی؟؟؟می دونی، تو اولین نفری نیستی که دوست داری به اشتباهات قبلی ادامه بدی...خیلی وقت پیش هم پادشاهان فیل های سفیدی داشتند که خیلی خاص بودند! غذای خاصی می خوردند، هر روز باید حمام می شدند، هیچ چیزی نباید آرامششون رو به هم می زد و خیلی دردسر های دیگه که کلی هزینه برای پادشاه داشت و در مقابل هیچ فایده خاصی هم نداشتپس چرا پادشاه این فیل ها رو نگه می داشت؟روز های اول پادشاه این فیل ها رو به خاطر اینکه هدیه ای از طرف پادشاه کشور همسایه بود نگهداری می کرد و کلی هم خرجشون می کردروز ها و ماه های بعد اما پادشاه این فیل ها رو نگه می داشت چون خیلی براشون هزینه کرده بود و دوست نداشت این هزینه ها از بین بره...فیل های سفید واقعی هستند و سراسر زندگی ما رو پر کردند!!به همین سادگی! ما از ادامه دادن اشتباهاتمون دست بر نمی داریم، چون به خاطرش کلی هزینه دادیم...</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 17:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایتی در باب لقمه دورِ سر چرخاندن!</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-ytegpcy1ll89</link>
                <description>دوباره وقتی شروع کردم به نوشتن نمی دونستم باید چی بنویسم...برای همین ترجیح دادم از یک داستان قدیمی شروع کنم:داستان از اونجایی شروع شد که یک آدم پولدار دچار بیماری سختی شدبه صورتی که وقتی چشم هاشو باز می کرد درد شدیدی داخل سرش احساس می کرد و این باعث شده بود تا از لذت دیدن اطرافش محروم بشه...پزشک های مختلفی برای درمان این فرد از دور و نزدیک اومدند ولی هیچ درمانی نتیجه نداد تا اینکه یک روز پزشکی که برای درمان مرد پولدار اومده بود پارچه سبز رنگی جلو چشم های مرد گرفت و از اون خواست تا چشم هاشو باز کنه، در کمال تعجب مرد پولدار بعد از مدت ها در چشمانش احساس دردی نکرد...نظر پزشک این بود که برای درمان بیماری باید تا آخر عمر به هیچ رنگی غیر از سبز نگاه نکنه مرد پولدار با خوشحالی پاداش زیادی به پزشک داد و از فردا شروع کرد به ساختن یک زندگی سبز برای خودشخانه ای از مرمر سبز! پرده های مخمل سبز! و خادمانی با لباس سبز...و زندگی مرد پولدار به سادگی می گذشت اما با این مشکل که نمی توانست از خانه اش خارج شودکسانی را فرستاد تا پزشک را برای معالجه دوباره به خانه سبز دعوت کنندپزشک جعبه کوچکی به همراه یک نامه برای مرد پولدار فرستاد... در نامه نوشته شده بود همیشه راه حل ها نباید سخت و گران باشند وگرنه خودشان مشکلاتی می شوند که برای خلاصی از دستشان راه حل های دیگری نیاز است...درون جعبه یک عینک سبز بود! ساده ترین چیزی که برای دیدن تمام جهان به رنگ سبز نیاز بود...پی نوشت اول: استارت آپ ها شکل می گیرند تا مشکلات با راه حل های ساده تری حل بشند اما خیلی وقت ها وسواسِ بی مورد ما استارت آپی ها باعث میشه تا راه حل های ما فقط باعث سخت و پیچیده تر شدن مشکلات بشندپی نوشت دوم: من یک #استارت_آپی_نما بیشتر نیستم!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 08:03:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستانِ ساده برای پولدار شدن...</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-jompijpiuzf0</link>
                <description> آرنولد و اسلاک، کارگران قدیمی معدن بودند. آنها در استخراج برخی از بزرگ‌ترین معادن جواهر زمان خود، همکاری کرده‌ بودند. این کارگران فقیر و ساده، زمانی که در زمستان ۱۸۷۲ با خبر پیدا شدن یک معدن بزرگ الماس به شهر برگشتند، هیچ‌کس باور نمی‌کرد این خبر واقعیت داشته باشد.هارپندینگ، سرمایه‌دار معروف آمریکایی، بلافاصله از لندن به آمریکا بازگشت. او به سراغ چالرز تیفانی، مهم‌ترین جواهرشناس نیویورک رفت و با شنیدن نظر او مطمئن شد که الماس‌های پیدا شده، اصل و ارزشمند هستند. هارپندینگ، یکی از ثروتمندترین مردان آن زمان، آنقدر ساده لوح نبود که به سادگی فریب بخورد. او باید همه چیز را به خوبی آزمایش می‌کرد. به همین دلیل از لویی جانین خواست تا آن معدن را ارزیابی کند. آرنولد و اسلاک به راحتی حاضر نبودند برنامه بازدید را که قبلاً هم انجام شده بود، تکرار کنند. آنها فکر می‌کردند که هارپندینگ در پی پیدا کردن آدرس معدن و تصاحب آن است. هارپندینگ برای اثبات حسن نیت‌اش صدهزار دلار نزد آنها به امانت گذاشت.یک معدن الماسلویی جانین از دورترین و پیچیده‌ترین مسیر به معدن برده شد و هشت روز تمام در محل معدن اقامت کرد. فریادهای «این الماس‌ها واقعی هستند» بعد از این هشت روز بلند شد. لویی جانین به سرعت به نیویورک بازگشت و گفت: «اگر کارگر و ماشین‌آلات مناسب در اختیار داشته باشید این معدن ماهیانه یک میلیون‌دلار الماس خواهد داشت». هارپندینگ به سرعت چند تن از بزرگترین سرمایه‌داران وقت را خبر کرد. همگی در نیویورک جمع شدند و منتظر شدند تا با یابندگان معدن به مذاکره بنشینند.یابندگان که قبلاً به نیویورک نیامده بودند، با لباسهای کهنه و کت‌های تنگ (که شاید از مراسم عروسی به بعد، هیچوقت پوشیدنشان لازم نشده بود!) وارد شهر شدند. با اینکه از ساعت شروع جلسه گذشته بود، با هیجان مغازه‌های نیویورک را بازدید می‌کردند.اما این تأخیر فرصت خوبی بود تا سرمایه‌دارها، در مورد نحوه مذاکره با این کارگران خوش‌اقبال به توافق برسند. همه به نتیجه رسیدند که شریک کردن آنها در سود اشتباه است. بهتر است امتیاز معدن را از آنها بخرند.به محض شروع جلسه با هدف کسب امتیازات بیشتر، سعی کردند در کیفیت الماس‌ها شبهه ایجاد کنند. اما این کار اسلاک و آرنولد را عصبانی کرد و نزدیک بود که جلسه را به حالت قهر ترک کنند. به هر زحمتی بود، دوباره آنها را بر سر میز آوردند. پس از بحث‌های طولانی، توانستند آنها را قانع کنند که کل امتیاز معدن را به هفتصدهزار دلار از آنها بخرند. آن موقع هفتصدهزار دلار پول زیادی بود. آن دو کارگر ساده‌لوح، وقتی از جلسه بیرون آمدند از خوشحالی فریاد کشیدند.manhattan - new yorkپروژه استخراج معدن به سرعت کلید خورد. سرمایه‌گذاران مجهزترین و شیک‌ترین دفترها را در لس‌آنجلس و نیویورک تجهیز کردند. به سرعت بهترین ماشین‌آلات آن‌روز را خریدند و پروژه کلید خورد. اما، هیچ الماسی در معدن پیدا نشد. آخرین دانه‌های الماس، همان‌ها بود که در زمان ارزیابی پیدا کرده بودند.اسلاک و آرنولد پس از سالها کارگری در معدن، تفاوت معدن واقعی و مصنوعی را به خوبی می‌دانستند. به همین دلیل توانستند با دوازده‌هزار دلاری که حاصل یک عمر تلاششان بود چند قطعه الماس بخرند و درخاک به‌ گونه‌ای جاسازی کنند که یک معدن واقعی به نظر بیاید. دفعه دوم هم، اگر بیعانه یکصدهزار دلاری هارپندینگ نبود، نمی‌توانستند الماس بیشتری بخرند و آبرویشان را حفظ کنند.آنها وقتی به نیویورک می‌آمدند می‌دانستند که نباید زرنگ و باهوش جلوه کنند. این بود که لباس‌های کهنه پوشیدند، مثل انسانهای شهر ندیده، از دیدن هر صحنه‌ای تعجب‌زده شدند و وقتی روبروی گروه سرمایه‌دارها قرار گرفتند، این اطمینان را در آنها ایجاد کردند که با دو احمق روبرو هستند.حاصل این رفتار، موفقیت آنها در فریب دادن قانونی طرف مقابل بود. آنها طبق قرارداد هیچ جرمی مرتکب نشده بودند. معدنی پیدا شده بود، کارشناسان آن را ارزیابی کرده و امتیاز معدن به صورت کاملاً قانونی معامله شده بود!</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 02:15:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا حتما باید موفق باشم؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-gnnf9izykm4i</link>
                <description>گاهی وقت ها به جوابِ این سوال فکر می کنم... از جهت های مختلف!حرف آدم های مختلف رو در مورد موفقیت مرور می کنمطوری در مورد موفقیت حرف زدند که انگار هر کس فقط به دنبال زندگی کردن باشه اصلا آدم نیست...چه اشکالی داره از موقعیتی که دارم لذت ببرم و به فکر قدم هایی که میتونستم بردارم و بر نداشتم نباشم؟؟چرا باید این همه رنج برای رسیدن به زندگی بهتر رو تحمل کرد وقتی میشه از وضعیت موجود نهایت لذت رو برد؟؟تا حالا فکر کردی از همین زندگی که داری چقدر میتونی لذت ببری؟چرا وقتی میشه همیشه نیمه پُر لیوان رو دید، بریم دنبال پر کردن بقیه لیوان؟؟خیلی وقت ها این لیوان اصلا جایی برای پُر شدن نداره و رفتن به سمت موفقیت فقط لیوان رو سرریز می کنهجوابش اینه که  لیوان هیچ وقت پُر نمیشه! چون هرچقدر بیشتر آب داخلش بریزی بزرگ تر میشه...اصلا ما برای لذت بردن آفریده نشدیم...ما برای بزرگ شدن آفریده شدیم...بالا رفتن...بهتر شدن...موفقیت...پس نباید حتی لحظه ای هم بی خیالِ حرکت کردن بشیم! مَن استَوى يَوماهُ فَهُوَ مَغبونٌ و مَن كانَ آخِرُ يَومَيهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلعونٌ و مَن لَم يَعرِفِ الزِّيادَةَ في نَفسِهِ فَهُوَ في نُقصانٍ و مَن كانَ إلَى النُّقصانِ فَالمَوتُ خَيرٌ لَهُ مِنَ الحَياةِ؛ ‏  امام موسی كاظم عليه‌‏السلام فرمودند:كسى كه دو روزش با هم برابر باشد، زيان كار است. كسى كه امروزش بدتر از ديروزش باشد، از رحمت خدا به دور است. كسى كه رشد و بالندگى در خود نيابد، به سوى كاستى‏‌ها مى‏‌رود و آن كه در راه كاستى و نقصان گام بر مى‏‌دارد مرگ برايش بهتر از زندگى است. پی نوشت: گاهی لازمه اون سوالات بالا رو از خودمون بپرسیم! اگر جوابی براشون نداشتیم باید شک کنیم و بریم دنبال پیدا کردن جواب سوالاتمون....</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 08:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و ایده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@A.h.samady/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-wxb2as2t3hqx</link>
                <description>مدتی پیش تنها توی کتابخونه خوابگاه نشسته بودم و متن هایی در مورد استارت آپ سریع (lean startups) می خوندم. این متن ها معمولا طوری نوشته میشن که آدم دلش میخواد همین الان یه ایده پیدا کنه و بره دنبال استارت آپ (غافل از اینکه چه هفت خوانی در انتظارته)خب در اون موقعیت اولین کاری که کردم باز کردن گوگل بود:ایده استارت آپ!کلی هم ایده های مختلف پیدا کردم اما هیچکدوم بهم نچسبید! چرا؟ چون مال خودم نبودو احتمالا هم اگر هر کدوم رو شروع می کردم به شکست می رسید! چون مال خودم نبودپس ایده ها از کجا میان؟؟واقعیتش اینه که منم نمی دونم اما ایده هایی که به ذهن خودم رسید بیشتر اینطوری بود:برای انجام دادن کاری به مشکل برخورده بودم و شروع کردم به جستجوی راه حل! و بعد از کلی فکر کردن و خوندن و تجربه کردن ناگهان یه ایده خیلی خوب!وقتی متن های انگیزشی می خونم وقتی به صحبت های دیگران در مورد استارت آپ ها گوش میدموقتی داستان زندگی آدم های موفق رو میخونم (نه فقط زندگی کارآفرین ها!)ایده های شما از کجا میان؟پی نوشت 1 : البته شبِ امتحان و کل سال کنکور رو هم میشه به موارد بالا اضافه کرد...</description>
                <category>امیرحسین صمدی</category>
                <author>امیرحسین صمدی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 17:50:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>