<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های glasses/عینک?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AASM1388</link>
        <description>وقتشه دیدمون رو چندگانه کنیم ، یه عینک رو کنار بزارید و عینک های دیگه رو امتحان کنید ، من اینجام تا بهتون کمک کنم جهان رو از دید های دیگری ببینید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:55:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2909445/avatar/ONhYzo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>glasses/عینک?</title>
            <link>https://virgool.io/@AASM1388</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات فانوس ، اپیزود 2 ( آخرین فانوس )</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-ywfx56i45yj3</link>
                <description>به پایانش رسید این شعله جانان ، بماند یادگار از آخرین باران گذشت ... از داستان اپیزود 1 ، یک سال گذشت ... یا شاید یازده ماه و یک هفته ... سال نهم ، سالی پر دغدغه بود ... خصوصا دغدغه های ذهنی ... خب از نظر درسی که تو ترم یک ، افتزاح عمل کردم ... ولی از نظر پژوهشی ، میشه گفت بد نبود ... خب نه که بی مشکل باشه ، مشکلات روانی و کاری خودشو داشت . تحقیقات و انتخابات مختلف پیش رومون بود ... موقعیت ها ، انتخاب ها ، سو تفاهم ها ... به همین خاطر هست که زیاد دوست ندارم گروهی کار کنم ، ولی اینام تجربن ، نه ؟ خب دوباره پروژم رو با لجن برداشتم 😅 حرکت عجیبی بود ... ولی اینبار میخواستم قابلیت تصفیه رو تقویت کنم ... و تونستم ، یا بهتره بگیم تونستیم ! باتشکر از مجتبی مظلومی ، علی‌اکبر عطایی و کیاوش کریم نژاد ... و دبیرانی که کمک کردن ( البته خب ، در ازای کمکشون ، منم آزمایشگاه براشون مرتب کردم 😅)بگذریم ، سال جالبی بود ، نه خارق العاده ، نه افتزاح ... من بهش میگم سال رشد ، سال یادگیری ... سالی که بالاخره برای دقایقی تونستم وقت بزارم و انباری های دلم رو مرتب کنم ... ( ولی یه متن دارم در مورد مدرسه و امسال مینویسم ، پس منتظرش باشید ! ) و دوباره اینبار هم دوران جذابی رو تو فانوس گذرونیدم ... تو عکس همگانی دیوار اینطرف مشخصه دوباره نقاشی کشیدم ! هرچند اینبار زیاد درگیر نقاشی نبودم ، ولی خب ...ایندفعه ، تصمیم داشتم تو کار های دیگه هم کمک کنم ... مقاله دو تا گروه رو خوندم و سعی کردم کمک کنم که ، فکر نکنم زیاد مفید واقع شدم ...روند نمایشگاه تغییر کرده بود و باید با چند تا پروژه هماهنگ میشدم ( یه سری برنامه ها هم داشتم که به لطف مدرسه ، نشد که بشه 😑)حالا اینکه برنامه های من چیز بود و اینها رو بگذریم ... من درست مثل پارسال پروژم رو ( اینبار گروه بودیم پس بهتره بگم پروژمون رو ) باز هم بر پایه لجن برداشتم 😅اتفاقا اینبار خیلی خوب لجن تخمیر شد ... ولی امسال دو تا رویداد داشتم ، یه رویداد هم (البته به طول یه نیم روز) برگزار شد که برخی از پروژه های پارسالمون رو بردیم ، اتفاقا اونجا هم اوضاع خوب پیشرفت برا پروژم و تونستم مقالم رو بفروشم (البته خب ، نه خیلی با قیمت بالا 😅) ولی تایمی که داشتم دوباره پروژم رو میساختم و بی خوابی ها و درگیری ها ، خاطرات خوبی رو یادم انداخت ...پروژم رو این میز نیست 😅اگر بخوام از این یه آموخته مهم بگم ، به این قضیه اشاره میکنم که : زندگی چیزی نیست که همیشه بد باشه و بخوای با یه نمایش کودکانه خوب نشونش بدی ، بعضی مواقع بده و تو هم نمیتونی نمایش بازی کنی و بعضی مواقع خوبه و تو داری نقش مقابل رو بازی میکنی ... خب ، همه چیز همیشه اونشکلی که برنامه ریزی میکنی پیش نمیره ، نه ؟ میگفتم ... چند شب قبل از فانوس امسال ، همه درگیر بودن . توی آخرین شب مانی بود که به یه مشکلی برخوردم ، توی آزمایشگاه نشسته بودم و داشتم مقاله یکی از گروه ها رو میخوندم و براشون دنبال مطلب میگشتم . خب ، یه چیزی دیدم که خرد شدم ، کسی رو دیدم که زیاد حالش خوب نیست ، از لحاظ روحی و روانی البته ... میدونید ، اگر توی بازیگری یه چیزی رو نشه حذف کرد ، پشت صحنس ، آینه گریم ... وقتی میبینی روی صحنه یکی از افراد از ریتم خارج شده ، تو هم از ریتم خارج میشی و بندت رو گم میکنی و متنت رو تغییر میدی ... ولی وقتی یکی از بازیگر ها کنار میکشه ، خصوصا اونی که متنت رو باهاش هماهنگ کردی و داری سعی میکنی کمکش کنی ، همه چیز نابود میشه ... متن پاک میشه ، به هم میریزه و تو هم کنار میکشی ... خلاصه آره ، موقعی که تو آزمایشگاه بودم ، وقتی مطمئن شدم کسی نمیاد ، یکم ماسکم رو برداشتم ، نمایشنامم رو کنار گذاشتم و خودم رو تو آینه گریم دیدم ، گریم های سنگین لبخند رو پاک کردم ، عینکم رو در آوردم و تا اشک تو چشمم بود ، گریه کردم ... بعد از یه هفته ، دوباره گریه کردم ... یه ده دقیقه ای طول کشید ، به خودم غره شده بودم که حالا که دوباره نمایشنامه دستمه و رو صحنم و گریم و ماسکم رو دارم ، میتونم به بقیه هم کمک کنم پس اون شب تا توان داشتم کار کردم ... و بعدش فهمیدم نمیتونم به این سرعت ماسک رو برگردونم سر جاش ، پس راهی نداشتم جز نقاشی کردن ... ظهر با یکی از اساتید رفتیم رنگ سفید خریدیم و یه ساعت بعدش رنگ های خودم رسید...لپ تاپم رو بستم ، لباسام رو عوض کردم و یه کاردک و یه کاتر برداشتم و افتادم به جون دیوار سفیدی که بیش از حد اوضاعش بد بود ... هر چی گچ اضافه بود کندم و دیوار رو صاف و صیقلی ( حداقل بهتر ) کردم ، این کار تا ساعت 11 شب طول کشید ... وقتی که مطمئن شدم هیچ کس بیدار نیست ، آهنگ گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به نقاشی کشیدن تا ساعت 3:30 ... و بله ، تو تایمی که نقاشی میکردم باز هم گریه کردم و دوباره یکی از چشمام داشت میسوخت  ،چشمی که یه بار خونریزی کرده سر گریه کردن ... پس همون موقع که دیدم دیگه چشمم توان نداره ، آهنگ رو قطع کردم و تو سکوت در تاریکی نقاشی رو ادامه دادم و وقتی به حد مناسبی رسید ، وسایل رو جمع کردم و از خستگی روی سرامیک های سالن اجتماعات بیهوش شدم ( قرار بود ساعت 10 بیدار شم ولی استاد حسن زاده آقای ابراهیمی رو نخوندن و به حرف بقیه معلم ها هم اهمیت ندادن و به زور صبح زود کله سحر بیدارمون کردن ( همه رو باهم ) و از همه بد تر اینکه مجبور شدیم فرش های سالن اجتماعات رو هم جمع کنیم ) صبحشم با بدبختی و دزدکی از ترس اقای حسن زاده نقاشی رو تموم کردم ! و رسیدیم به سه روز زیبای فانوس ... روز اول که به خوبی گذشت و خداروشکر اوضاع خوب بود و یک پژوهشکده هم از کارمون خوشش اومد و مسئولش شماره هامون رو گرفت و شمارش رو بهمون داد تا برای سال آینده باهاشون هماهنگ بشیم روز دوم ، من رو گذاشتن تو بخش اصلی کار و تجربه ( جایی که علوم تجربی و علوم آزمایشگاهی قاطی بودن ) که اونجا به مردم خوشامد بگم و راهنماییشون کنم ... تقریبا کمتر از یک ساعت تونستم برم سرپروژه خودم :/و روز سوم که جمعه بود با بنیامین رفتیم حلی 1 دوره دوم که خیر سرمون سر کلاس های المپیاد حاضر بشیم و درس بخونیم ، اساتید درس ندادن و الکی الکی و بی دلیل هم از عکس همگانی فانوس جا موندیم ، هم از روز آخر ... ولی خب ، بازم همون دو روز بهم خیلی خوش گذشت ، تازه روز آخر هم موقعی که همه چیز تموم شد رسیدیم و کمک کردیم وسایل رو جمع کنن (😐😅) این بود فانوس هایی که ما داشتیم ، دوره بیست و هشت ... امیدوارم لذت برده باشید پیشنهاد میکنم سال آینده به بازدید از رویداد فانوس برید ، شاید ما دوره بیست و هشتیا هم اومدیم (شاید ؟قطعا ! ) خاطرن دیگه ، حداقل یکم تو جمع باشیم و خوش بگذرونیم جا تو کاغذ و دفتر بودن و درس خوندن ... ساعت الان 5:58 دقیقه صبحه ... شب و روزتون خارق العاده و رویایی با تشکر از اینکه مطالعه کردید ( ممنون از اینکه وقت گذاشتید ) ابوالفضل صادقی مزیدی </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 06:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات فانوس ، اپیزود 1 ( سالی که گذشت ! )</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ighxv8qcgrkh</link>
                <description>24 امین نمایشگاه دستاورد های دانش‌آموزی علامه حلی 2 (فانوس )خب ، اینو خیلی وقت پیش باید میزاشتم ، دو یا سه هفته قبل ... من ، سه ساله که توی مدرسه &quot; علامه حلی 2 &quot; درس میخونم و هر سه سال میشه گفت توی این رویداد حاضر بودم ، رویدادی خارج از توصیف ... بعضیا امثال من رو ، به نام بچه های پاستوریزه میشناسن . بچه هایی که از اولش زیاد از خونه دور نشدن ، مدرسه رو صرفا به عنوان مکانی برای درس میشناسند و نه اهل ریسک و نه اهل خوشگذرونی هستن ... میشه گفت ، من تا سه سال قبل ، مثل یه پلیت آگار خالی بودم که چهار بار تا به حال رفته توی اتوکلاو ! چیزی فرای پاستوریزه !! ولی ، جو این مدرسه ، سحرآمیز بود ... درست یادمه ، وقتی که تابستون سال هفتم ، تیرماه ، اومدم مدرسه تا وسایل پارک شیمی رو آماده کنم ، دیدم که چجوری همه درگیرن و دارن تلاش میکنن ، جنب جوشی با چنان حرارتی که از سر انگشتام ، تا نوک تار موهام رو به لرزه انداخت . قدرت دویست تا دانش آموز دبیرستانی ، وقتی دارن کنار هم کار میکنن برای برگزاری این برنامه ... شاید اون موقع ، صرفا یه اثر خفیف روم داشت . باعث شد با خودم رویا پردازی کنم که ، اگر منم بتونم مثل اونها ، با بقیه همراه بشم و از لاکم بیرون بیام ، چجوری میشه ؟  و کلاس هشتم ، شاهد یه قدرت دیگه هم بودم ! کل سال هفتم آنلاین بودیم و چیزی ز تلاش های طول سال ندیدم ، تا اینکه خودم تو محورش قرار گرفتم  ... کل سال ، اکیدا کل سال هر هفته ، دو زنگ کلاسی کامل و حتی برخی بیشتر ، تلاش میکنن و به تحقیقات علمی و فرهنگی و پژوهشی میپردازن تا برای نمایشگاه آماده باشن . عصبانیت ها ، خستگی ها ، رنج ها ، اشک ها ، شادی ها ، هیجان ها و... . همه و همه با هم به غلیان در میان ! شعله ای بزرگ ، متشکل از تمام عناصر و احساسات ! و من از کجای این داستان از اتوکلاوم در اومدم ؟ جز مببحث تحقیقات ، تقریبا یک هفته مونده به نمایشگاه بود که شنیدمم میخوان یه طرحی رو بندازن رو چوب و نیاز دارن شابلون بسازن ، ترسم رو از اینکه خراب کاری کنم قورت دادم و رفتم جلو و گفتم : این سوسول بازیا چیه ؟ عکس طرح رو بدید خودم براتون میکشم ! ( خب ، بالقوه استاد خندید و گفت اوکی ، بیا ببینیم این که سیس گرفته چجوری گند میزنه ) خب ، از اینجا بود که به داستان اضافه شدم ، حدس بزنید اون طرحه چی شد ؟ عالی شد : لوگوی فانوس رو ، رو چوب در آوردیم . طرح و رنگش از من ، برشش از استاد ها ...  هعی ، یادش به خیر ، یک سال و یک ماه ازش میگذره تقریبا ... مثلا قرار بود دو نفر بهم کمک بدن ... فرستادمشون دنبال نخود سیاه ، خودم رنگ آمیزی رو تموم کردم 😅کلا با کار هنری گروهی مشکل دارم ... دو روز بعد که دغدغه آماده سازی محیط فانوس بیشتر شد ، همون استادی که یه بار فکر کرده بود نمیتونم کاری بکنم ، بهم گفت اگر میتونی مدرسه بمون ! رفتم رنگ ها و قلم موهام رو آوردم از خونه و دو روز مدرسه موندم ! و تو اون دو روز ، بیشتر از هر زمانی تو زندگیم طرح زدم ، کمک کردم ، زور زدم و خوش گذروندم ! بیشتر از هر زمان تو زندگیم ... حتی بهم اجازه دادن رو یه دیوار مدرسه طرح بزنم و اون طرح هنوز پا بر جاست ! یک شب تا ساعت 4 و صبح از 6 تا ساعت 8 درگیر کشیدنش بودم ! اونم با یه قلم موی کوچولو ! ولی نتیجه : دارم خطوطی که کج شدن رو تصحیح میکنم 😅 (با میز بنده خدا مشکل داشتم 😅) سر ترکیب رنگ این طرح ، خلاقیت نبود که به خرج ندم ! و خلاصه اون سال از همه نظر بهم خوشگذشت ! و اینکه تونستم تو شرط با استادام سر پروژم ببرم و یه بستنی پریما مجانی بگیرم ، خودش خیلی بود ( اتفاقا امسال هم بردم ، ولی قرار بود پیتزا بدن ، که پیچونده شد 😐 )اتفاقا پروژم هم اوضاعش خیلی خوب بود ، باتری زنده ! تولید برق از باکتری و لجن ( البته تولید غلطه ، به وجود آوردن انرژی پتانسیل الکتریکی ، درستشه ) و البته خوب هم پیش رفت ... میشه گفت ( خب ، زیاد به پروژه ها اهمیت داده نمیشه کلا ، مهم همین محیط دوستانه و باحالشه ! ) شاید الان دیگه همشون گذشته ، ولی بعضی مواقع با خودم میگم اگر بر میگشتم عقب ، خیلی کار ها بود که میتونستم بکنم ، مثلا میتونستم کلاس هفتم بیام و اینکار ها رو بکنم و از لاکم بیا بیرون و یکم خوش بگذرونم ... خب ... میخواستم خاطرات امسال رو بگم ، دیدم متن زیاد شد ، کردمش دو اپیزود ! ممنون که وقت گذاشتید شب و روزتون رویایی جیباتون پر از پول ذهنتون پر از علم کتابخونتون پر از کتاب فعلا ! </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 06:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیتم عالیه ، از نوع دروغینش 🙂</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86%D8%B4-i8lyewfwmnih</link>
                <description>بخند ، خنده همونیه که دروغ هات رو برای بقیه قابل باور میکنه ... 
بخند !حالم خوبه ، متن طولانیه ، اگر برا وقتتون ارزش قائلید ، نخونید ! الان ساعت 2:10 نصفه شبه ، یا شایدم صبح ... همین الان معرفی کتاب بازی های میراث رو تموم کردم ، البته ، شاید بشه گفت سر و تهش رو هم آوردم ... به شدت خسته هستم ... از همه چی ... از همه کس ... دیگه به درد دوستام نمیخورم ، اونها بدون منم خوشن ... قول دادم به فکر خودم باشم ، ولی به جاش ، فقط دارم گند میزنم ... ای کاش در مورد درس بود ، ولی نه ، اوضاعم بهتره ... ولی چه فایده ؟ وقتی حالم بده ... چرا نمیرم بخوابم ؟ چون با مامانم قهر کردم ( درست مثل یه بچه سه ساله ) ... فکرش رو بکن ، کل زندگیت برای رضایت یه نفر تلاش کنی ، آخرش به این وضعیت بیوفتی ... کلاس ششم که بودم ، التماس کردم که یه حیوون خونگی بیاریم از تنهایی در بیام ... نتیجش این شد که مامانم الان عروس هلندی ها رو بیشتر از من میپسنده ... پدرم ، رفته شیراز و چند وقتی نیست ، این برام سخته ... دیگه کسی نیست که باهاش صحبت کنم و بهم نگه جای ان فکرا برو پای درست ... حداقل از هیچی بهتره برام ... تو زندگیم ، هیچوقت هیچکس برام اهمیت قائل نبوده ، برای خودم ، طرز فکرم ، شخصیتم ، کودکیم و... شاید به همین خاطره که هیچ وقت طعم کودکی رو نچشیدم ، هیچ وقت فوتبال بازی نکردم ، هیچ وقت مثل هم سن و سالام از زندگیم لذت نبردم ، چون همیشه بهم میگفتن درس بخون ... شاید به خاطر همینه که عادت کردم به دروغ گفتن ، چون کسی برای حقایقم ارزش قائل نیست ... شاید به خاطر همین همه احساساتم رو مخفی میکنم و به جاش سعی میکنم دلقک خوبی باشم ، چون کسی براش مهم نیست ...هر چقدرم که بازیگر خوبی باشی ، نقاب های سفالی زیاد دووم نمیارن ، بعضی مواقع ترک میخورن ... بعضی مواقع ترک میخورم ... از خوابیدن دیگه بدم میاد ، چون وقتی بیدار میشم و میبینم هنوز تو همون جهانیم که باید بدون اون خوشی ها سر کنم ، ترک میخورم ... از رویا دیدن خسته شدم ، چون وقتی میبینم هیچ وقت حقیقی نمیشن ، ترک میخورم ...و از امید بدم میاد ، چون وقتی بهش فکر میکنم و هیچ چیز پیدا  نمیکنم ، ترک میخورم ... مگه یه آدم چقدر میتونه ترک بخوره ؟؟؟؟ وقتی سعی میکنی دوباره رو روال بیای و خودت رو به حد قبلیت برسونی ، یکی میاد و میگه از همه چیزت بدش میاد ( و اون یکی دقیقا همونیه که سعی میکردی خودت رو بهش ثابت کنی ) ترک نمیخوری ؟ یا وقتی که نمیبینه چجوری تلاش میکنی و تقلا میکنی و آخرش با نظرش ، همه چیز رو از بین میبره و به خستگیت اضافه میکنه ، ترک نمیخوری ؟ یا وقتی فکر میکنی اوضاع خوبه و خیلی رک و پوست کنده بهت میگه که ای کاش صدات رو نمیشنیدم و کاش یکم از عروس هلندی ها یاد میگرفتی ، ترک نمیخوری ؟ خب ، دارم خواسته اون یه نفر رو برآورده میکنم ، دیگه قرار نیست صدام رو بشنوه ، حداقل تو یه مکالمه با خودش ... خودش هم از این قضیه خوشحاله ، چون حالا شدم نمونه ای که دنبالش بود ، یه سنگ ساکت که میتونه هرجور دلش خواست بتراشدم ...مثل پوریا عطایی شریف ( کسی که مادرم همیشه میکوبتش تو سرم ) مثل محمد شایان ( یکی دیگه مثل قبلی )  خب ، اگر من تو چندین چیز ازشون سر باشم ، میگه خودت رو باهاشون مقایسه نکن ...و اگر ازشون کم باشم ، میگه ازشون یاد بگیر و  خودت رو با اونها بسنج ... اگر هم در سطحشون باشم ، میگه اونها ازت برترن ، الان هم نشون نمیدن که تو دلت خوش باشه ... نمیفهمم ، این تا کی ادامه پیدا خواهد کرد ... نمیدونم ، خودشم نمیدونه ، آخرین باری که در این مورد بحث کردیم ، گفت اونها حتی بعد از مرگ هم ازت سر ترن ... پس شاید این یعنی ، من تا ابد باید سعی کنم ... درسته ؟ خوابم میاد ، اما جایی برای خواب ندارم ... دلم میخواد صحبت کنم اما کسی ندارم ... دلم میخواد کمک کنم ، اما به درد نمیخورم ... دلم میخواد بهتر باشم ، اما اجازه ندارم ... دلم میخواد استراحت کنم ، اما حق و لیاقتش رو ندارم ... دلم میخواد شاد باشم ، اما میگن الان وقتش نیست ، بعد از مرگت ، کلی وقت برا شاد بودن داری ... همیشه از امید دم زدم ، الان حتی یادم نیست قبلا امیدم چی بوده ، چه برسه به الان ... دنبال دلیل برا ادامه هستم ، در حالی که نمیدونم میخواد ادامه بدم یا نه ... از بحث و دعوا و پذیرفته نشدن خستم ، اما باید تحملشون کنم ... خدایا ، چرا ؟ چرا هر وقت میام یکم شاد باشم ، همه چیز نابود میشه ؟ تازه داشت وضعیتم با مادرم خوب میشد ، چرا باید سر اینکه یه شب تصمیم گرفتم با دوستام بازی کنم ، باید همه چیز خراب بشه ؟؟؟ چرا همیشه بعد از خوشحالیام باید همه چیز به فنا بره ؟ چرا هر وقت میام بچه خوبی باشم ، به نظرش میاد که بدم ؟ چرا هر وقت تلاش نمیکنم ، یا میکنم و نتیجه نداره مقایسه میشم ؟ چرا وقتی نتیجه داره ، جای مقایسه سر کوفت میخورم که باید قوی تر عمل کنم ؟ چرا هیچ وقت احساساتم رو نمیپذیرن ؟ خوشحالیام ، شادیام ، حرفام ، منطقم ، خودم ...و از همه اینها بد تر ، که اینروز ها باید دزدکی استراحت کنم ، پدر اعتقاد داره باید مثل یه ماشین عمل کنم ، مادر معتقده نباید زندگی کنم ... و خودم هیچ اعتقادی ندارم ، فقط میخوام بتونم مثل بقیه باشم ، خوشحال ، موفق ، پر تلاش و همیشه مست و شادمان از خانه ... یه بار نشد وقتی میام خونه خوشحال باشم ... چی میشد تو رویا ها و خواب هام میموندم ؟ ...نه ! همه اینها ، صرفا احساستیه که از یه ترک کوچولو داره بیرون میاد ، این ترک هم درمان میشه ، قرار نیست ماسک رو بردارم ... به قولم عمل میکنم و تا زمانی که بمیرم ، اگر خود مادر نخواد باهاش صحبت نمیکنم ... به قولم عمل میکنم و به خودم اهمیت میدم  ( نمیتونم ، ولی تلاش کردن هم یه جور عمل کردنه ، نه ؟ ) به قولم عمل میکنم و احساساتم رو هرگز بروز نمیدم ... به قولم عمل میکنم و گریه ها و احساساتم رو از دوستام دور میکنم و فقط سعی میکنم بهشون کمک کنم ، اونها اجازه کمک کردن به من رو ندارن ... به قولم عمل میکنم و مثل یه ماشین درس میخونم ...به قولم عمل میکنم و سعی میکنم دوستام رو از دچار شدن مشکلات دور میکنم ... و به قولم عمل میکنم و امید های دروغینی که هیچ وقت به حقیقت نمیپیوندند رو نگه میدارم و نمیمیرم ، تا زمانی که به قول هام عمل نکردم ... کلی از احساسات مونده ، ولی دستم روی ترکه و باید برم تو یه سررسید بنویسم ، چون اگر اینجا بنویسم  ،به قول هام عمل نکردم ( هر چند هر از گاهی باز هم ترک هایی میخورم )  پس من حالم خوبه ، حداقل تا وقتی بتونم نقشش رو بازی کنم ... متشکرم که تا اینجا خوندیدبه نظرم نیاز نبود بخونید ...امیدوارم رویاهاتون براتون خاطره بشن ... امیدوارم مادر و پدرتون دوستتون داشته باشن ( و شما هم یادتون باشه که همیشه دوستشون داشته باشید ! ) امیدوارم همصحبت داشته باشید و به خودتون اهمیت بدید ... امیدوارم تنها نباشید و اگر هستید ، از تنهایی در بیاید ... شب و روزتون خارق العاده ... دلنوشتی طولانی به تاریخ 2 خرداد 1403 ... از ابوالفضل(عادل)صادقی مزیدی 🙂</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 02:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ( بازی های میراث . The Inheritance Games)</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-the-inheritance-games-trip7ybs3kvx</link>
                <description>قفلی زدم رو انتشارات نون 😅خب خب خب ... سلام ، سلامی که ... ( حقیقتا اینبار ایده ای ندارم که چجوری سلام بکنم ، پس صرفا سلام ، امیدوارم سالم باشید ) نوبتی هم باشه ، میرسیم به کتاب های روانشناختی و آروم ، کتابی که یکم از استرستون بکاهه ، یکم بهتون آرامش بده و یکم هم ذهنتون رو درگیر کنه ( آخرشم همینجوری ولتون کنه 😅) بازی های میراث یکی از پرفروش های نیویورک تایمز است ، به قلم خانم جنیفر لین بارنز ، فارغ‌التحصیل روان شناسی و روان پزشکی و علوم شناختی ، از دانشگاه ییل ، با مدرک عالی فول برایت . ایشان در حال حاضر استاد روانشناسی در دانشگاه اوکلاهماست ( شهر ادموند در آمریکا ) . بارنز از استاید معما سازی است و در بیست کتاب برتر خودش این قدرتش را به نمایش گذاشته است . بازی های میراث که یکی از این شاهکار های معماییست ، از کتاب هاییست که اگر به دنبال پایان های خاص و نیمه باز ، داستان پیچیده و خواهان تکاپو و در عین حال آرامش بخش باشید ، مثل بهشت میماند . این کتاب به خوبی قدرت تغییرات ناگهانی را به رخ میکشد ، به خوبی خو گرفتن با محیط های مختلف را برایتان توضیح میدهد و به خارق العاده ترین شکل ممکن ، شما را آنقدر در بین هزار تو هایش میگذارد تا در آخر ، شوکه شوید . همچنین مفهوم این جمله را نیز به خوبی میتوان از کتاب دریافت : &quot;باد آورده را باد میبرد &quot;هرچند که این مفهوم ، چیزیست که اگر در اواسط کتاب ذهنتان به تکاپو بیوفتد ، متوجهش میشوید ، مننطقا آنقدری واضح نیست که بتوان به سادگی متوجهش شد . در کل این کتاب ، شما را به دنیای خودش میکشاند ، شما را مجبور به تجربه لحظات میکند ، شما را به یکی مشکوک میکند ، به دیگری دلگرم ، از یکی دلسرد و با یکی شاد ، پیش یکی صادق و پیش دیگری سیاس و... پس اگر میخواهید آن را شروع کنید  ، بهتر است برای یک روز با زندگی عادی خداحافظی کنید و آماده تعویض همه چیزتان ، با دخترک قصه ما شوید ( البته زندگی دخترک ، بیشتر مردانه است تا زنانه ، اما برای هر دو جنسیت احساس همدردی را بر می‌انگیزد ، چرا اینقدر مطمئنم ؟ بهتر است بخوانید و بفهمید ) خب مقدمه بسه ، خیلی وقت پیش کتاب رو خوندم ، ولی یه کلیتی یادمه ، همونو براتون مینویسم :(نکته : متن با روش خودم نوشته شده ، همراه با بیان های مختلف و شاید کمی گمراه کننده ، احتمالا باید برای خواندنش ، درست و حسابی وقت و تفکر بگذارید ، البته شاید ... ) من یکی از فیزیک زیاد خوشم نمیاد ، نه که بدم بیاد ولی اینجوری نیستم که معتقد باشم فیزیک بهترین علمه ... ولی این در مورد ایوری صدق نمیکنه ...ایوری گرمبز ، دختری که سال آخر دبیرستانش را میگذراند و میخواهد با عالی بودن در همه دروسش ، از دبیرستان جان سالم به در ببرد و بورسیه بگیرد و برود ! او خواهری نا تنی دارد ، مادرش سال هاست فوت شده و پدرش هم معتاد و فراریست ... ، همچنین در حال حاضر شاید بتوانیم او را بی خانمان به حساب بیاوریم ، چون از وقتی خواهرش دوست پسرش را به خانه می‌آورد ، ایوری در ماشین میخوابد ( خب ، پسره واقعا آدم عوضییه ) داستان از یک روز عادی تو دبیرستان ایوری شروع میشه ، زمانی که ایوری داره با خیال راحت روزش رو ، یه کنجی میگذرونه . چند روزی از یه امتحان خیلی سخت فیزیک میگذره ، همه مطمئنن گند زدن ، ولی ایوری ... خیالش راحته ! از دفتر ایوری رو فرا میخونن ، خانم مدیر ( یا آقا ، یادم نیست ) معتقده که ایوری تقلب کرده ، اونم نه از کسی دیگه ، معتقدن ایوری جواب های امتحان رو داشته : _شما فکر میکنید من تقلب کردم ؟ +تنها راهش همینه ، ایوری تو اون امتحان رو کامل شدی ، در حالی که صد شدن توی اون امتحان غیرممکن بوده ، معلمتون طوری طراحیش کرده که یه دانش آموز کامل نشه ! _ولی من کامل شدم ، باور ندارید ؟ بزارید یه بار دیگه امتحان بدم ... و بله ... ایوری دوباره در دفتر مدیر با نظارت دبیر فیزیک امتحان داد و قرار است به زودی نمره اش را به او بگویند . میگذرد ... در این گذشت ، کمی دیگر با ایوری آشنا میشویم ... و باز هم میگذرد ... یک روز عادی در دبیرستان است و ایوری ، دارد با خیال راحت ، زندگیش را میکند و کمی در انتظار است تا ببیند نمیره امتحان فیزیکش چطور شده . تا اینکه بالاخره او را صدا میزنند ... از آن ساعت ، به بعد ، ایوری وارد دوره جدیدی از زندگیش میشود ! نه به خاطر نمره فیزیک ، بلکه به خاطر مولتی میلیاردر شدن !! او هیچ وقت نمره فیزیکش را نمیفهمد !!! در دفتر مدیر ، هیچ وقت دبیر فیزیک را نمیبیند !!!! بلکه او ، نوه هاثورن را میبیند ، نوه مولتی میلیاردر خیری که ثروتش ، آنقدر زیاد است که نمیتوانم به درستی آن را برای شما تبدیل واحد کنم !!!!! هاثورن 46.2 میلیارد دلار ثروت داشته !!!!!!و به گفته نوه اش ، هاثورن در وصیت نامه اش ، او را نیز فراخوانده !!!!!!!(این در حالیست که ایوری ، هاثورن را نمیشناسد و مطمئن است که تا به امروز با او ملاقاتی نداشته ) و بله ... باز هم میگذرد ، ایوری و خواهرش به تگزاس میروند ، برای قرائت وصیت نامه ... میگذرد ... مشخص میشود که سهم ایوری از تمام اعضای خانواده ، بسیار بیشتر است ... ایوری با چهار نوه هاثورن آشنا میشود و دو دختر هاثورن ، البته که گویی او یک پسر هم داشته که گم شده ، شاید مرده ، یا شاید نه ... وضعیت عجیب است ، ایوری گیج این است که چرا ؟ چرا باید ناگهانی صاحب این اموال شود ؟ مدرسه اش تغییر میکند ، وکلای هاثورن او را راهنمایی میکنند و به روال زندگی مولتی میلیاردری در می‌آورند ...خب ، هاثورن مغز بزرگی داشته ، اینطور که مشخص است او علاقه مند به طراحی بازی ها و معما های بسیار پیچیده است ... البته ، هاثورن علاقه مند به جمع کردن اسلحه هم بوده ...خب ، کمی از این سرعت پخش خارج شویم ! ایوری همراه با یکی مانده به آخرین نوه دومین دختر هاثورن ، سرگرم حل این معمای پیچیده است ... جیمسون هاثورن ، پسری پر رمز و راز ، تقریبا همسن ایوری ، بسیار باهوش و شاید کمی ... جذاب ؟ حداقل از نقطه نظری در اعماق افکار ایوری ... خب ، حداقل شاید بتوانیم به آنها ، همیار های تونل ها بگوییم ، یا همراه های سرعت ، یاران ریسک ، عاشقان عشاق معما ، یا همکار های این بازی ...  اما در هر صورت ، یک چیز این وسط آشکار است ، جیمسون این احساسات را ندارد ، اما بازیگر خوبی است ! ایوری و جیمسون ، طی گذشت زمان به ترتیب ، نکات مهمی که باید بدانند را متوجه میشوند ، همچنین آنها ، طی روالی عجیب و خاص که گویی از پیش تعیین شده ، سرنخ های پدربزرگ را پیدا میکنند و جلو میروند ... اما بشنویم از خبری ناگهانی در سر ایوری ... او در مدرسه با دختر آشنا میشود با ارتباطی تقریبا دور با هاثورن ها ، دختر برادر شوهر دختر اول هاثورن ! ( چقدر طولانی ) و با دختری دیگر نیز ملاقات دارد ، دختری زیبا به نام ربکا ، خواهر معشوقه دو تا از نوه های هاثورن ، و البته معشوقه همان دختری که ایوری ، کمی قبل با او آشنا شده بود ... و این خواهر زیبا رویی که با ربکا بزرگ شده ، دقیقا چه ارتباطی با هاثورن ها دارد ؟ ربکا و خواهرش نوه های سرایدار خانه هاثورن هستند . اوضاع از بعد از این حقایقی که مشخص نیست چرا اما به ناگاه و به سرعت وارد ذهن ایوری میشوند ، بسیار تغییر میکند ... او حالا بهتر جیمسون را میشناسد ، حالا حقایق کامل تری در مورد گریسون میداند ، حالا بهتر میتواند ربکا را بشناسد ...و خاویر ( زاویر فکر کنم تلفظ میشه ولی فارسیش همینه ... ) نوه آخر هاثورن ، پسری که کل جواب ها در چنگش است ... و در آخر به نظرتان این معما ها ، این بازی ها به جواب میرسد ؟ بله میرسد اما من جواب را به شما نمیگوییم ! خب ، حق بدید ، نمیخوام بیشتر از این از کتاب برای کسایی که میخوان بخوننش خراب بشه ... اما برای غافل گیری ، بدونید داستان در آخر ، به اولین و آخرین پسر هاثورن ختم میشود ... با تشکر از وقتی که گذاشتید ، کتابخونتون پر از کتاب ، ذهنتون آروم ، لبتون خندون ... مخلص شما ، ابوالفضل صادقی مزیدی 🙂شب و روزتون علمی_تخیلی ! </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 02:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب زنده داری ... (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%B4%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-3-re9f9pt3f1nj</link>
                <description>سلام ماه من ، بهترین شنونده ، بهترین بیننده و برترین معشوقه عشاق ، چه خبر؟ چندین و چند ماه از آخرین شب زنده داری میگذره چندین و چند شخصیت ، از آخرین شب زنده داری ، تغییر کردن میلیون ها نفس ، از آخرین شب زنده داری ، کشیده شدن فکر نکنم هیچکدام ، برای زندگی دیگران مخاطره ای ایجاد کرده باشد ، پس زیاد راجعبشون صحبت نمیکنم ... هعی ... خیلی خیلی خستم تمام هفته ، درگیر رویداد فانوس بودیم ، همه دانش آموزای حلی 2 ، با هم هر سال تلاش میکنن تا این برنامه برگزار شود ، و از همه مهم تر که امسال آخرین فانوس من بود ، پس از جونم مایه گذاشتم ... هر چند هر ساله بهم خوش میگذره ، ولی ... امسال همه چیز یه حال دیگه ای داشت ، دیگه همه چیز قشنگ نبود ، دیگه همه نمیخندیدن ف دیگه نمیتونستم با نقاشی کردن ، جلوی گریم رو بگیرم ، دیگه نمیتونستم تلاش کنم تا بتونم بخندم ، دیگه نمیتونستم خودمو ببینم ... دیگه چیزی برام به نام ابوالفضل وجود نداشت ... وجود نداره ...وجود نخواهد داشت ؟ همه چیز شده یه جدول سه در سه ... معلما و همکلاسیام، دوستام ، خانواده ردیف ها رو ساختن و المپیاد ، درس مدرسه و استراحت ، ستون ها رو ...و ستون استراحت روز به روز داره کوچیک تر میشه ... تحملش برام ... اگر چیزی با ضمیر اول شخص وجود داشت ، قطعا سخت بود ... امید های کاذب ... تخیلات غیر عادی ... رویا های دست نیافتنی ... تصورات و تحلیل های جزئی و کلی ... چیز هایی که ثانیه های خالیم رو پر میکنن ، در همین چهار ترکیب خلاصه میشن ... ولی جدی ، من کیم ؟ کسی چیزی از ابوالفضل تو ذهنش داره ؟ میتونم قرضش بگیرم ؟ اصلا نیازی به بودنش هست ؟ یا شاید ، وجوه زنده همون ابوالفضله که داره بهم زندگی میده ، فقط نمیخواد من بفهمم ... شاید ...مهم نیست ، اگر قرار بود با سردرگمی اتفاقی بیوفته ، میوفتاد . اگر قرار بود با اهمیت ندادن به خودم ، چیزیم بشه ، میشد ... شاید هم شده ، ولی مهم نیست ...من قرار نیست اولویت خودم باشم ... و قطعا هم قرار نیست روزی تصمیم بگیرم این تصور اشتباهه ... پس مهم نیست ... از صبح دارم بیوشیمی میخونم ، بالاخره دارم دوباره به عادل برمیگردم ، شخصیت مورد علاقم ، همونی که کلی براش زحمت کشیدم ... بالاخره دارم دوستامو میشناسم ، کسایی که برام دوست واقعین ... هر چی نباشه هنوز یه &quot;بچه &quot; هستم ، راه زیاد دارم تا بزرگ شدن ... البته اگر بشه بزرگ شدن رو تعریف کرد ... به قول یکی از شخصیتای تخیلی ذهنم : چیزی به نام بزرگ شدن یا بزرگ بودن ، همون چیزیه که بهش میگیم مرگ ، پس تا وقتی که زنده ایم ، داریم سعی میکنیم بزرگ بشیم  ،چون همیشه یه چیز هست که باعث رشدمون بشه ، فقط باید بخوایمش ... شروع کردم به وحشیانه درس خوندن ، و وحشیانه چسبیدن به زندگی ... 15 سال از زندگیم رفته و هنوز نمیدونم قراره زندگی کنم ، یا قراره تبدیل بشم به یه کرم کتاب که زندگیش تو همین صفحات ارزشمند کتاب میگذره و تا به حال به عمرش ، زندگی رو از نزدیک حس نکرده ... منطقا اولی به نظرم قشنگه ولی غیرممکن ، دومی به نظرم مادرم قشنگه، البته ممکن هم هست و خودم سومی رو ترجیح میدم ! نمیدونم دارم چیکار میکنم میخوام مدال المپیاد بیارم تا به بقیه کمک کنم میخوام بیشتر بدونم تا به بقیه یاد بدم میخوام بیشتر تلاش کنم تا مادرم خوشحال باشه میخوام بهترین باشم تا تلاش های پدر و مادرم بی ثمر نباشه میخوام برا کسایی که همکلاسیشون ، هم مدرسه ایشون ، یا حتی دانش آموزشونم ، بهترین باشم تا خوشحال باشن ، میخوام به همشون کمک کنم ، اگر تو این راه تموم بشم ، شاید خودش باعث بشه چند نفر خوشحال بشن ، شاید هم باعث بشه چند نفر ناامید بشن ، پس نباید بزارم حالت دوم رخ بده ... زندگی من همینه ، البته اگر من وجود داشت این جمله درست بود ، شاید باید بگم : زندگی همینه ، این چیزیه که اعماق وجودم بهم پیشنهاد میده ... ولی یه چیز هست که همیشه قلقلکم میده ، اینکه نکنه باید برای خوشحال کردن بقیه ، به این حرف که : باید اولویتت خودت باشی ، گوش بدم ، وگرنه باعث میشه بقیه ناراحت باشن؟ یا اینکه باید بکشم کنار تا بقیه ازم بهتر باشن و اینجوری خوشحال بشن ... یا اینکه... هیچی وللش دارم وقت همه رو میگیرم ... ببخشید ، امیدوارم از وقتتون نکاهیده باشم ... شب و روزتون خارق العاده و پر از ضمیر اول شخص ! اولویتتون خودتون باشید ، برای خودتون وقت بزارید ، به خودتون اهمیت بدید و مثل من که لالایی بلدم و خوابم نمیبره نباشید، بزارید ما کمکتون کنیم و شما هم به خودتون کمک کنید ، اینجوری هم ما خوشحالیم ، هم شما ... شب خوش ...   </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 00:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ( هر دو در نهایت میمیرند . they both die at the end  )</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-they-both-die-at-the-end-kiqxfnynf7lj</link>
                <description>و باز هم قابلیت خرید نسخه اینترنتی هست ، ولی کاغدیش یه چیز دیگس کتاب شاهکار &quot; هر دو در نهایت میمیرند &quot; ( they both die at the end ) نوشته آدام سیلورا ، نویسنده جوان و با استعداد آمریکایی که قبل از نویسندگی ، کتاب فروش بوده و کمی بعد ، به نقد کتاب پرداخت ، چندین سال است که از پرفروش ترین های نیویورک تایمز است ! این کتاب داستانی الهام بخش ، بسیار متفاوت ، خاص و خارق العاده است ، داستانی پر از شجاعت ها ، امید ها و ناامیدی ها ، شادی ها ، ناراحتی ها ، تجربه های خاص ، هیجان ها و... به طور کلی مفهوم اصلی که ابن کتاب به آن اشاره دارد این است که ، بهتر است لحظمان را دریابیم و از هر روزمان بهترین استفاده را ببریم ، به طوری که اگر امروز به ما بگویند میمیری ، چیزی در دلمان نباشد که انجام نداده باشیم و حسرتش را بخوریم و ثد البته از همان روز نیز نهایت استفاده را ببریم ... حرفی نمیمونه ، بریم سراغ خلاصه ..._____________________________________________________________________________________________5 سپتامبر ساعت 12 نصفه شب ، صدای زنگ ترسناک و متاسفانه آشنایی در هزاران جای جهان شنیده میشود و داستان ما در مورد دو تا از این زنگ هاست . سازمانی به نام قاصد مرگ ، چند سال است به راه افتاده که به طرز جادویی ، زمان مرگ افراد را میداند و درست حدس میزند ، این سازمان ، روزانه به تمام افرادی که قرار است در آن روز بمیرند ، راس ساعت 12 شب ، زنگ میزند و به آنها میگوید که از روزتان لذت ببرید و از اینجور حرف ها ، به طور کلی ، دیگر انسان ها توسط فرشتته مرگ ، سوپرایز نمیشوند ! متیو ، پسری هجده ساله ، بشدت هنرمند و خلاق ، اما در عین حال ، بشدت ترسو و ریسک نپذیر است ، او به تازگی در دانشگاه قبول شده و پدرش نیز ، چند ماه قبل ، در کما رفته و در بیمارستان است ، از ساعت 12 است که موبایلش زنگ میخورد ، اما میداند این تماس با بقیه فرق دارد ، همه این صدای زنگ را میشناسند ، اولین تماس آخرین روز زندگی هر کسی که در این سیاره لعنت شده میمیرد ، همین است .  در آن طرف ، پسری هفده ساله دارد روزگار دوست پسر جدید دوست دختر سابقش را کتک میزند . روفوس به همراه دوستانش ، از یتیم خانه ای به نام پلوتون ، که چند سال قبل خواهر و مادر و پدرش را در تصادفی از دست داده و حالا ، دارد سعی میکند با کتک زدن کسی ، از خشم خودش بکاهد و ناگهان متوجه صدای زنگ میشود ! کسی که کتک میخورد زنده میماند و کسی که میزند ، میمیرد ! کمی میگذرد ، متیو تصمیم دارد تا از بهترین دوستش خداحافظی کند و به دیدن پدرش هم برود ، اما میترسد ، پس فقط به گشت و گذار در سایت &quot; روز آخری ها &quot; میپردازد ، از طرفی روفوس به دوست دختر سابقش زنگ زده و او را به پلوتون دعوت کرده تا با بقیه دوستانش ، مراسم خطمی داشته باشند ، خطمی که مرده در آن زنده حضور دارد ! اما کتک خورده داستان نیز می‌آید و از قضا به پلیس نیز زنگ زده . روفوس مراسم خطمش را نیمه رها میکند و با دوچرخه اش به سرعت فرار میکند ، ساعت 1 نصفه شب بود ، که روفوس نیز تصمیم میگیرد به سایت کزایی سری بزند ، آنجا اولین ملاقات متیو و روفوس رخ میدهد ، تصور کنید ساعت 1 نصفه شب دو نفر که دارند میمیرند ، در یک خانه ... متیو آماده میشود و همراه با روفوس بیرون میزنند ، همه چیز میگذرد ، به سرعت ! ساعت ها میگذرند ، به سرعت ! متیو برای اولین بار در زندگیش ، شروع به ریسک کردن میکنند ، هردویشان از تخفیفات و رفاهی که برای افراد روز آخری به وجود آمده استفاده میکنند . به مکان هایی میروند که مخصوص خودشان است ، به جا ها یمورد علاقه یکدیگر میروند ، به کتابخانه میروند و... تا اینکه تصمیم میگیرند به قبرستانی بروند که مادر متیو در آنجاست ، در این راه خطرات زیادی را میگذارنند ، خطوطی رو این صفحه هستند که یکی پس از دیگری به یکدیگر ملحق میشوند ، این است قدرت سرنوشت است ، وقتی یک خط نوشته میشود ، خطوط دیگر همه با هم برای تحققش ، یکی میشوند ، رویداد ها ، تصادفات ، تصمیمات و... ، همه یکصدا مرگ این دو را فرا میخوانند ، صدایش را میشنوید ؟ وقتی به قبرستان میرسند ، اتفاق ناراحت کننده ای می‌افتد . قبر متیو کنار مادرش کنده شده ، سنگ قبری با نام متیو و تاریخ تولد و مرگش ... متیو و روفوس به درون قبر میروند ، با یکدیگر صحبت میکنند ، در مورد چیز هایی که به آنها نرسیدند ، در مورد خانه هایی که متیو میخواست ، با معمار شدنش ، بسازد . در مورد همه چیز ... ، ای کاش حتی یک ساعت بیشتر زمان بود برای اینکه نفس بکشند . ای کاش ، ای کاش ، ای کاش ... بالاخره متیو تصمیم میگیرد دوست خودش را از این مرگش با خبر کند ، دوستی که به تازگی نامزدش را از دست داده و حالا با یک دختر بچه بسیار شیطون و مادر پیرش زندگی میکند و سختی های زیادی را میگذراند ، حالا قرار است پدرخوانده دخترش ، بهترین دوستش و تنها عزیز باقی مانده اش را از دست دهد . وقتی متوجه میشود ، اولین کاری که میکند رساندن خودش به متیو است ، متیو ، روفوس و لیدیا ( بهترین دوست ) حالا با هم به گشتن ادامه میدهند ، آنها به شرکتی میروند که مسافرت ها را شبیه سازی میکند ، سفری سه نفره به دور دنیا ، در این راه نیز چندین ریسک بزرگ دارند ، چیزهایی که متیو به خواب هم نمیدید . و دوباره و دوباره ... زندگی در مرگ جریان دارد ، زندگی جایی شکوفا میشود که زندگی وجود ندارد ... از این تناقض و پارادوکس متنفرم ... چرا همیشه هست ؟ چرا همیشه درست است ؟ چرا در کمال احمقانه بودن منطقیست ؟ روفوس و لیدیا و متیو با هم به کلابی میروند که عموما روز آخری ها به آنجا میروند ، میخوانند ، میرقصند و شادانه مرگ خود را با دیگر مردگان تقسیم میکنند . جایی که مردگان میمیرند و زندگی را جشن میگیرند ! ساعت به 9 شب میرسد ... سه ساعت ، فقط سه ساعت زمان دارند .پس چرا کمی نخوابند ؟ لیدیا بالاخره از دوست خود جدا میشود ، روفوس و متیو با هم به خانه متیو میروند و آنجا کمی استراحت میکنند ، ناحیه امن آنها اتاق بود ، قرار نبود کسی از آن خارج شود ... پس چرا وقتی بیدار شدند متیو یادش رفته بود ؟ چرا متیو یادش نبود که گاز نشتی دارد و تعمیرش نکرده ؟ چرا متیو تصمیم گرفت صبحانه را خودش درست کند ؟ چرا روفوس برای خروج از بیمارستان عجله کرد ؟ سرنوشت ... تا کی قرار است همه برنامه ریزی های انسان را خراب کنی ؟ ____________________________________________________________________________________________________متشکرم از مطالعه شما ... مخلص همه شما ابوالفضل صادقی مزیدی  </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 00:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز سال 1403 بر همه مبارک !!</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1403-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-i8tro2lxatnh</link>
                <description>سال هموتون ، به زیبایی چشمای آهو ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادتوان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادتدر شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراقبرگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادتبرسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآیکه دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادتشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستجای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادتشکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافتبوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادتچشمِ بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآوردطالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادتحافظ از دست مده دولت این کشتی نوحور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادتخب این غزل ، همچین بهاریه نیست ، ولی به نظرم دم عید خوندنش ضرری نداره . سلام ، سلام به همه کسایی که الان بیدارن ، حدودا 1 شب و 5 ساعت مونده به سال تحویل ! نیومدم مغزتون رو بجوم 😁 صرفا اومدم بگم که :عیدتون خیلی خیلی مبارک باشه ، مرسی که متنامو خوندید و تو این خط تغییرات زندگی ، حداقل شاهد من بودید ، حس خوبیه که آدم حرف دلش رو بنویسه و بزارشون تو یه محیطی که میدونه یه سری های دیگه هم میخوننشون ! امیدوارم سال خیلی زیبا و خارق العاده و غیرقابل توصیفی رو همراه با خانواده و عزیزانتون آغاز کنید 🙂خواننده متناتون ، شنونده شادیاتون ، سنگ صبور غم هاتونم خدانگهدار </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 01:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ( نجواگر . the whisper man )</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B1-the-whisper-man-budztfpxuhen</link>
                <description>قابل دانلود ( البته خب همونطور که عموما میدونیم و هم نظریم ، کتاب فیزیکیش یه چیز دیگس )بعد از قرن ها دوباره اومدم با یه کتاب جدید ، اما اینبار چه کتابی ! الکس نورث ، نویسنده مرموزی که کسی نام حقیقیش را نمیداند و با نام مستعارش او را در جهان کتاب ها معرفی میکنند ! و اما این کتاب که حدودا 400 صفحه هست و رنگ کاعذش هم کاهی هست و یه چشم آسیب نمیرسونه و در طولانی مدت چشم رو خسته نمیکنه . ژانر  اصلی این کتاب معمایی و جنایی است و به شما قول میدهم که تا ده صفحه آخر حدس های مختلف در داستان به ذهنتان خواهد رسید و این درحالیست که جزئیات شما را به حاشیه برده اند . اگر شما نیز تنها همدمتان کتاب است ، یکی از بهترین گزینه ها نجواگر است ، شاید با نجواهایش غم دلتان را تسکین دهد ... در کل کتاب بر پایه یک داستان مشخص پیش میرود و دید اول شخص دارد ، البته خب بعضی مواقع هم یهو سوم شخص میشه ! نمیشه اینجوری در موردش صحبت کرد ، بیشتر باید اینشکلی گفت که هر بار شما داستان رو از دید یکی از شخصیت ها مشاهده میکنی ، باید نقاط اشتراک دید ها و رفتار های مختلف را در نظر بگیری ، آنها با کمک یکدیگر داستانی برای شما به تصویر میکشند که درست مثل کتاب های &quot;هری پاتر &quot; صحنه ها و پلان های مختلفی دارد و شما را درون یک فیلم جنایی غرق میکند که هر بار به جای یکی از شخصیت ها هستید ، این به وضوح احساس همدردی و درک متقابل را از هر شخص به شما میدهد و این را به شما خواهد آموخت که هر فردی در هر موقعیتی ، قادر به انجام چه کار هایی هست ، به چه کار هایی فکر میکند و چه چیز هایی را انجام میدهد ! ____________________________________________________________________________________________و اما خلاصه کتاب : همه چیز از ربوده شدن کودکی 7 ساله در محله ای قدیمی و تقریبا بیرون شهر آغاز میشود ، زمانی که ناگهانی پرونده ای که 20 سال پیش فعال بوده و در آخر هم با یک جنازه مفقود تمام میشود ، با اینکه مجرم اصلی در زندان است ، زنده میشود ... پرونده نجواگر ! مردی که به پیش کودکان 6 تا 8 ساله میرود و با آنها صحبت میکند ، در آخر هم آنها را میدزدد و بعد از مدتی جنازه آنها در حالی که پیراهنشان روی چهره برگردانده شده پیدا میشود ... رئیس پلیسی که سال های قبل نجواگر حقیقی را دستگیر کرده ، دست بر قضا پایش به این پرونده هم باز میشود ، او بعد از ترک همسر و فرزندش به شدت درگیر خمریات شده و افسردگی نیز گرفته ، این درحالیست که با 50 سال سن ، زور بازو و استواری یک جوان نیرومند را دارد . از مشکلات او این است که نجواگر واقعی ، فقط درخواست ملاقات او را میپزیرد و برای حل این پرونده نیاز هست تا از اطلاعات او استفاده کنند . نجواگر ححقا که یک مهندس کلمات است ، زور بازو و تنومندیش هزاران بار از یک انسان عادی بیشتر است و همیشه رئیس پلیس را با حرف هایش گیج میکند . ( کتاب از زبان افراد مختلف که در داستان حضور دارند نوشته شده ، هر بار از زبان و دید یک شخص !)در کنار همه اینها ، نویسنده ای که به تازگی همسرش را از دست داده ، به همراه کودکش ، به مشکلاتی برخورد میکنند و مجبور میشوند به محله ای جدید سفر کنند . پسر او عاشق نقاشی هست ، همچنین با یک دختر بچه خیالی دوست است که فقط با او صحبت میکند ، البته که از اول هم رابطه زیاد خوبی با پدرش ندارد ، او 7 ساله است و در محله جدیدش ، قرار است به مدرسه همان کودک ربوده شده برود . همه چیز زمانی در هم گره میخورد که خانه ای که آنها اجاره کرده اند ، تبدیل به هدف یک کلکسیونر میشود ، ان هم نه هر کلکسیونری ، بلکه کسی که مطالب و چیز های مربوط به قتل های دیوانه وار را جمع میکند ! کلکسیونر میخواهد که به پارکینگ نگاهی بیندازد و بعد از مخالفت صاحب خانه ، کاملا نا امید میشود . اما این قضیه شک او را بر میگزیند و تصمیم میگیرد به پارکینگ برود ، آنجا با چند چیز عجیب مواجه میشود ، وسایل کهنه و قدیمی ، پروانه هایی بسیار زیبا و زرد رنگ ، بوی بد گوشت مانده و فاسد ! پروانه ها اول از همه او را ترساندند ، چون در نقاشی های پسرش نیز آنها را دیده ، این درحالیست که اطمینان دارد کودکش هرگز جایی نبوده که آنها را ببیند ! بعد از آن اتفاقات مشکوکی میبیند ، مردی که از پشت در با پسرش حرف میزند و نجوا میکند ، چیزی نمانده تا کودک راضی به باز کردن در بر روی این غریبه شود ، هر چقدر تلاش کرد نتوانست آن مرد را بیابد ! شعری که کودکش میخواند او را میترساند ، شعری در مورد پنجره باز ، نجوا های نجواگر و... همه چیز همینطور در بل‌بشو پیش میرود تا اینکه مشخص میشود که رئیس پلیس و نویسنده در واقع پدر و پسرند ! بعد از آن شبی که نویسنده پسرش را از دست آن مرد وحشت ناک نجات میدهد ، به طور رسمی پای این خانواده کوچک به این پرونده باز شده ... نویسنده در همین حین عاشق زن خبرنگاری میشود که مادر یکی از همکلاسی های پسرش است ! رابطه اش با پسر خودش خوب شده ، با پدرش نیز همینطور ! به همین خاطر یک شب پسرش را به پدرش میسپارد و با آن زن به کافه میرود ... دقیقا همین شب بود که همه چیز به مشکل خورد ، چند ساعت بعد از رفتن نویسنده ، مردی به خانه حمله میکند ، آن مرد رئیس پلیس را به حد مرگ میزند و سپس پسرک را میدزدد ، حالا به جای یک قتل ، با دو قتل و یک آدم ربایی مواجهیم !قبل از اینکه رئیس پلیس آسیب ببیند ، حدس هایی زده بود ، از حرف های نجواگر واقعی حدس میزدند که آدم ربای داستان پسر خود نجواگر است ! که با هویت جعلی ، به دیدن همکاران پدرش می آمده و از آنها نشانی آخرین جنازه مفقود را میگگیرد ، کجا ؟ پارکینگ خانه نویسنده ... قبل از ربایش پسرک ، نویسنده متوجه جنازه تجزیه شده در یک کارتن پست ، زیر پارکینگش شده بود ، به همین دلیل هم چند روزی از خانه دور بودند و در آخر بالاخره نویسنده ما ، فکر هایی به سرش میزند ! پسرک کیفی داشت که تمام وسایلی که برایش مهم بوده را در آن نگاه میداشت ، بهترین کار این بود که به کیف نگاهی بیندازد ، به کیف نگاه کردن همانا و فهمیدن چندین حقیقت همان : 1. پسرک از وجود مرده با خبر بوده ! 2.دوست خیالی پسرک ، درواقع مادرش است !!3.فردی قبلا ظاهر آن پروانه ها را برای پسرش کشیده بوده ، بسیار حرفه ای تر از یک کودک !!!4.رباینده از مدرسه جدید کودکش است !!!!بدون درنگ به سراغ مدرسه میرود و همراه با آن زنی که دوستش داشت به سراغ آن مردک عوضی میروند ، او کیست ؟ کسی نیست جز همیار معلم کلاس اولی ها ! با هزاران سختی خانه آن را پیدا میکنند و به سراغش میروند ، او یک مرد سادیسمی است که علاقه دارد از کودکان مراقبت کند ، این درحالیست که از کشتنشان بیشتر لذت میبرد !!! و چیزی نمانده بود که پسر نویسنده هم کشته شود ، که البته نویسنده از راه رسید و پس از کمی درگیری ، بالاخره توانست به پسرش برسد ! ( به شدت خلاصه شده !!!) با تشکر از وقتی که گذاشتید ، کتاب خوان های عزیز !</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 20:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-bvu7wiceaxvg</link>
                <description>خب ، حرف خاصی ندارم ...نیومدم حرف بزنم ، اومدم یه چیزی نوشته باشم یکم دلم سبک بشه ... حدود 6 تا پیش نویس آمادن که کامل بشن ، ولی هنوز ننشستم پاشون ، یه عالمه معرفی کتاب و... ولی اول از همه سلام ، سلام به همه اونهایی که دارن تو احساساتشون غرق میشن و دیوونه میشن ... یادتونه میگفتم یه بازیگر خیلی خفنم ؟ خب ، وقتی زیاد آدم احساساتش رو سرکوب میکنه ، اونها یهو مثل اسید میپاشن بیرون و همه چیز رو از بین میبرن ! حلت میکنن ! ذوبت میکنن ! از همه بد تر اینکه منطقم داره تضعیف میشه ، از همه بد تر اینه که دارم عقلم رو از دست میدم ، از همه بد تر اینکه جایگاهم رو از دست دادم و از همه بدتر اینه که نقشم عملی شد و شدم منفور ترین پایه ...خب خودم خواستم ... پس نمیتونم حرفی بزنم یا اعتراضی کنم ...اینکه دیگه تو دروس نمره برتر نیستم برام مهم نیست ، خوشحالم که دوستام تو این موقعیت قرار گرفتن ، از خوشحالیشون خوشحالم ، شاید نشون نمیدم ، ولی هنوز همه همکلاسی هام رو از ته دل دوست دارم ، هنوز دوست دارم بهشون کمک کنم و...الان هم به شدت مریضم ، ریه هام دارن مچاله میشن ... بدن درد ، تب بالا  و... یکی از دلایلی که وقت گذاشتم بنویسم همینه ! عید همتون پیشاپیش مبارک ، نماز و روزه هاتون قبول و تنتون همیشه سالم </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 19:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ای که گذشت ...(3)</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-3-zyx6oessuc7m</link>
                <description>عادل ...سلام ( توجه : این &quot; هفته ای که گذشت &quot; فقط یکی دو تا رویداد از هفته های گذشته را شرح داده ،نه کل هفته را )خیلی وقت بود دل و دماغ نوشتن نداشتم ، از بعد از اردوی بهشهر تا الان ، خاطراتش شاید بیاد ، شاید نیاد !؟تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده ، تقریبا که نه ، کاملا همه چیز تغییر کرده ...یادتون میاد میگفتم عادل صدام کنید ؟ خب عادل دیگه مرده ! بله مرده ... پس دیگه الکی اسمش رو به زبون نیارید عادل ساخته ذهنم بود ، کسی بود که آرزو داشتم بهش تبدیل بشم . عادل آدمی بود که عزت نفس داشت ، عادل آدمی بود که دوست و رفیق داشت ، شادی داشت ، خوشی داشت ، مهربانی داشت ، مهربان بود ، شاد بود و شاد میکرد ، هیچ وقت نیازی به گریه نداشت ، هیچ وقت هیچ چیزی رو تو خودش نمیریخت ، هیچ وقت احساس تنهایی نمیکرد ، همه چیز براش مهم بود ، همه کس براش مهم بود ، از بخشیدن دریغ نمیکرد ، از حرف زدن و مشاوره دادن دریغ نمیکرد ، کسی رو داشت که باهاش صحبت کنه ، کسی رو داشت که باهاش درد و دل کنه ، کسی رو داشت که رفیق صداش کنه اونم بدون هیچ ترسی ، کسی رو داشت که همیشه بهش اعتماد کنه و ...خب عادل چیزی نبود جز شخصیتی که فکر میکردم هستم ، عادل کسی نبود جز یه دروغ محض ، یه دروغ به خودم ، باری اینکه حس نکنم بی اهمیتم ، برای اینکه حس نکنم یه دلقکم که ماسک میزنه به صورتش اشکاش معلوم نباشه ، برای اینکه احساس کنم تنها نیستم ، برای اینکه فرار کنم از حقیقتی که زیر این آسمون بزرگ خدایی که نمیبینتم ، حداقل یه نفر هست که بتونم باهاش صحبت کنم . عادل ، چهار حرفی بود که به خودم نسبت میدادم برای اینکه حفره ای که توی دلم بود ، نبلعتم . عادل ... اما عادل تموم شد ، ماسکم از چهرم داره می افته ، تازه خودم رو شناختم ، همونی هستم که همیشه بودم ، همونی که کور بودم ، نمیدیدمش . همونی که با حماقت خودم ، بهش پر و بال داده بودم و فکر میکردم کسی شدم و دیگه نمیترسیدم رسوا شه ؛ اما رسوا شد ، توسط افرادی که حتی فکرش رو نمیکردم ، توسط افرادی که تازه داشتم حس میکردم برادرامن ، برادر های نداشتم . مهم نیست ، هیچ کس رو مقصر نمیدونم ، این چیزی هم که دارم مینویسم مهم نیست ، برای هیچکس مهم نیست ، بازم از اون حماقت هایی که هنوز از بعد از مرگ عادل تو سرم مونده ... خب توی این چند هفته اتفاق زیاد افتاده ، امتحان های زیادی داشتم ، امتحان اولیه ورودی المپیاد رو هم دادم بالاخره . یکی از دلایلی که چیزی نمینوشتم همین بود . اتفاقا شنبه 2 دی ماه هم امتحان شفاهی قرآن دارم و تقریبا هیچ آمادگی براش ندارم ، اما خوشحالم که اکثر امتحان های قبلیم رو خوب دادم . تو شب نوشت قبلی گفته بودم یه دلقک کهنه پوش داره از زندگی بقیه میره . تو این هفته چند هفته به این پی بردم که ، برای هیچ کس مهم نیست ، متنت قبلیم صرفا یه حدس بود ، یه فرضیه آزمایش نشده ، شایدم یه مشاهده از طرف یه آدم کور ... ولی هر چی بود حقیقت رو فهمیدم ، بهتره بگم حقیقت با مشت کوبید تو فرق سرم ... البته یادم نره که دم امتحان که میشد این دلقک کهنه پوش میشد یه جاذبه توریستی ،  ممنونم از تمام توریست های محترم ... فقط پول بلیط رو حیف که فراموش کردین اکثرا همین ، کل اتفاقاتی که حس میکردم ممکنه برای یه نفر از 1000 نفر مهم باشه ، همین بود و اینکه ابوالفضلی که داره بیرون میاد یکم ، یکم که نه ، بیشتر از یکم مغرور ، کم سر و صدا و دو رو هست . امیدوارم اذیت نشید ... </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 00:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب زنده داری ...(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%B4%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-2-ug7o2xr6i2qd</link>
                <description>درخشش نعمت های الهی ، برخی روز ها چشمانم را عذاب میدهد و دلم را میلرزاند ...آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیش ! ببخشید سلام یادم رفت ? سلام به همه عزیزان خسته و عزیزانی که هروقت ذهنشون پر میشه یه سر به ویرگول میزنن ، مینویسن و میخونن تا آروم بشن ...بعد از کلی مدت با یه دل پر اومدم ... دلی که دیگه کم مونده بترکه بعد از اردوی بهشهر ( که خاطراتش به زودی میاد ) بد جوری مریض شدم و دوباره نتونستم یه یکشنبه مدرسه برم ، و البته اینبار کلاس ویولنم رو هم نتونستم برم ، اصلا حس میکنم عقب افتادم ، از همه چیز و همه کس ...دیگه بهترین جزوه نویس نیستم ، دیگه درس خون ترین نیستم ، دیگه نور چشمی معلم ادبیات نیستم ( خب از اول سال نبودم ) و کلی دیگه و ولی و اما که هر روز بهشون فکر میکنم از طرفی برای مسابقات شنا مدرسه اسم دادم ولی میترسم ، خب از بعد از کرونا کلا ورزش رو کنار گزاشتم و بعدشم از همه دوستام همیشه شنیدم که : تو ،  تو ورزش کلا فلجی ... و مطمئنم همشون هم میدونن که گند خواهم زد ، مخصوصا وقتی یکی از روستام که کلا  سمبل هر چیزی که من آرزوش رو دارم ( مجتبی رو میگم ( آخه اسمش رو قبلا هم آوردم ) ) گفت که کشش این مسابقه رو ندارم با خودم گفتم ، مجتبی میگه کشش نداره پس من چیم این وسط ، من رو چه حسابی اسم دادم ؟ اوکی کلی مدت کلاس شنا رفتم و تا سطح حرفه ای هم رفتم ولی میدونم به گرد پای مجتبی هم نمیرسم تو ورزش ، بعد من دارم میخوام کاری رو انجام بدم که مجتبی میگه کشش رو ندارم? به احتمال زیاد برم اسمم رو خط بزنم ، اصلا کلا ورزش رو آکبند ول کنم ، ورزش به من نیومده ... از طرف دیگه حس میکنم تو درس ها عقبم ، ولی هر چی نگاه میکنم دلیل این حفره ای که تو ذهنم ایجاد شده رو نمیفهمم ، ریاضی که از استاد جلوم ، زیست هم که زیست دوازدهم رو هم خوندم ، زبان هم جلوم از استاد و در تلاش برای تغییر سطح ، تاریخ و اجتماعی هم همگام معلمم ، عربی ... اون که اصلا مهم نیست ، دم امتحان صرفا برا نمره کامل میخونم تموم میشه میره ... ، شاید به خاطر جزوه هامه که نرسیدم پاکنویس کنم ... نمیدونم چی به چیه ؟ در ضمن حس میکنم از چشم همه دوستام افتادم ، صمیمیت دوستام رو از دست دادم... و این خیلی خیلی حس بدیه ، حس میکنم دیگه نمیتونم خودم باشم ، زیاد میخندم ، سر کلاس خیلی چرت و پرت میگم ، بلند بلند میخندم ، به تیکه های مختلف اهمیت نمیدم ( البته این خوبه به نظرم ) و از همه مهم تر ، حس میکنم هنوز بچم ... الان 15 سالمه و دیگه بالغم ، اما حس میکنم هنوز که هنوزه یه آدم عاقل نیستم ، دوستام میگن مغرورم ، اینو کم نشنیدم ، از یه نفر نشنیدم ، حس میکنم به جای اینکه توی تبدیل به اونی که دوست دارم بشم پیشرفت کنم ، پس رفت کردم . تبدیل شدم به کسی که نقشش رو بازی میکردم ، یه ماسک دلقک پوشیدم که کهنه شده و دیگه هیچ کس ازش خوشش نمیاد ، حتی خانوادش هم دارن طردش میکنن ...مادرم اعتمادش رو نسبت بهم از دست داده اونم چون بهش قول داده بودم امسال کل وقتم رو میزارم برا المپیاد ولی نتونستم ...پدرم هم که همیشه پشت منه یواش یواش رفتارش داره مثل مادرم میشه ...24 آذر ماه یه امتحان خیلی مهم دارم که حتما باید توش نمره مطلوب بیارم وگرنه المپیاد میره رو هوا ...جدیدا بیشتر گریه میکنم ، حتی جلوی بعضی از عزیزانم ، جدیدا باعث گریه خیلی ها میشم ، جدیدا ... خیلی از سمبل های امیدم رو نا امید دیدم .میترسم ، خیلی هم میترسم .ولی چیزی که نمیزاره تمرکز کنم ، احساسات طبیعی هستند که از بدو ورودشون ، زمانی که باید میبودند ؛ اما سرکوب شدند و در جعبه های کوچکی به اعماق ذهنم ارسال شده اند ، حمله کرده اند ، بد جور هم حمله کرده اند ، میدانم اینی که نقشش را بازی میکنم نیستم ، اما دیگر نمیتوانم این چهره مسخره رو که مضحکه ای بیش نیست از صورتم بر کنم ، احساساتم فرا تر از چیزی هستند که انتظارش را داشتم ، احساساتی نظیر :عشق ، غم ، ترس ، خشم و از همه پر درسر تر ، نیاز ...احساس میکنم نمیتوانم بدون برخی از دوستانم زندگی کنم ، احساس نیاز میکنم ، نیاز به یک تکیه گاه و این حسی نیست که یک مرد باید داشته باشد ، پس سعی کردم نیازم را با ظاهر غرور و تشدید حس خودبینی در خودم از بین ببرم که این کار درست مثل یک خنجر دو تیغه عمل کرد ، تیغی در پای نیاز و تیغی در قلب رفاقت... وقتی احساساتم را روی دفتر سر رسیدم خالی میکردم و گزاره های درون ذهنم را یکی پس از دیگری مینوشتم  ، خودم ار خودم ترسیدم ، خودم فهمیدم که چقدر نزدیک به لبه پرتگاه ، به لی لی بازی پرداخته ام ... و البته که نگرانم که این احساسات را نتوانم کنترل کنم ...الان درحال انجام تکلیف فیزیک هستم ،صدالبته که فیزیک امسال واقعا از مبحث نور که پارسال بهش پرداختیم جذاب تر شده ولی واقعا چند روزه حال انجام هیچ کاری رو ندارم ، تمرین ویولن ، نقاشی کشیدن ، نوشتن ، پاکنویس کردن و حتی نوشتن تکالیف زبان ...احساس میکنم طرد شدم ، عقب ماندم ، گم شدم و احساساتم را به اشتباه رها نمودم ...از زمانی که اولین رفاقتم در اواخر سال هفتم ، خیلی عجیب بهم ریخت و خراب شد ، تا نابود شدن رفاقت قدرتمندم با کسی که از اردوی پدر پسری خانواده هایمان با هم دوست شدند ، اون هم فقط به خاطر رفتار مسخره من ... و حتی بهم ریختن رفاقتم با بنیامین و سرد شدن رفاقت همیشه گرممون ...خیلی ممنونم که تا اینجا خواندید و وقت با ارزشتون رو گذاشتید تا چرندیات توی دل من رو بخونید ?و خطاب به همکلاسی هایم :خیلی ببخشید که من اینشکلی هستم و خیلی ببخشید که مجبورید من رو تحمل کنید... به زودی رد پای یک بازیگر کهنه پوش از زندگیتان محو میشود ، حداقل امیدوارم ( گریم گرفته ...)?خدا یار و نگهدارتون باشه ...</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 21:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب زنده داری ...</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%B4%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lhtdkjgajnot</link>
                <description>شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان استسلام سلامی به سردی شب های زمستان ، گرمی رنگ درختان پاییزی ، شیرینی میوه های تابستان و حال خوش بهارساعت 2 صبح به وقت تهران است و دلم شور شوق دارد ...میپرسید شور و شوق چی ؟ احتمالا این هفته این تنها وبلاگه چرا که از دوشنبه تا جمعه به هیچ وجه نمیتوانم چیزی بنویسم ، حداقل در ویرگول ، چون مدرسه بعد از مدت ها تصمیم گرفته که پایه نهم رو ببره یه مسافرت بیرون از شهر ، کجا ؟ بهشهر واقعا باید بهشهر رو قاب گرفت ...اما الان یکم  استرس هم دارم چون هیچ چیزی برای این مسافرت چند روزه آماده نکردم ، از اون بد تر ، میترسم دوباره مثل روز اول اردو یزد ، همه چیز بهم کوفت بشه اونم به خاطر مریضی های مختلفم (??) چون پارسال از بدو ورود به یزد ، مشکلات معدم بهم حمله کردن و اینجوری شد که اصلا نفهمیدم روز اول چجوری گذشت ...ولی از یه چیز خیلی خوشحالم ، اینکه دوستانم هستن ... البته که توی اردو یزد جز چند نفری از دوستام ، کسی اهمیت نمیداد که عادل داره پس میوفته ? خب حقم داشتن ، چرا باید خوشی هاشونو به خاطر یه آدم همیشه مریض کنار میزاشتن ؟؟ ( ولی خب یکم بهم بر خورد ، چون خودم سر کوچک ترین مشکلات کلی نگران میشم و از دوستام همایت میکنم ، یکم توقع داشتم ...) ولی بازم حضور دوستان عزیزم همیشه برام آرامش بخش بوده ، وقتی میبینمشون ، از ته دلم آروم میشم ، حس میکنم خیلی لازم نیست جلوشون نقش بازی کنم ، مخصوصا چند نفری مثل بنیامین ، رهام ، مجتبی و... خیلی خوشحالم که همه هستن ، اتفاقا این بار پوریا عطایی ، تنها هم صحبتم سر مسائل علمی ، هم داره میاد و اتفاقا(2) با هم توی یه کوپه هستیم . الان که دارم به دوشنبه فکر میکنم میبینم خیلی هم روز شلوغی نیست ، مخصوصا این بار که به خاطر اردو هیچ تکلیفی ندادن ...خلاصه که این شب زنده داری هم  به فکر کردن به مسائل اردو گذشت ، تا هفته بعد ...خدا یار و نگه دارتون باشه </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 01:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ای که گذشت ...(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-2-zna2whsrpssj</link>
                <description>میتونم اسم این هفته نوشت رو رسما بزارم عینک شکسته ...کلا هفته خوبی نبود ، اتفاقات جذابی نیوفتاد ، کلی اعصاب خردی داشتم تا الان و الان هم دارم با سردرد شدید این وبلاگ رو مینویسم ...قبل از شروع وبلاگ یه درخواستی داشتم ازتون ، همونطور که خیلی هاتون اطلاع دارید سمپادی ها وقتی که در آزمون ششم به هفتم قبول میشدن ، یکراست بعد از نهم به دهم میرفتن و نیاز به آزمون مجدد نبوده ، اما حالا به دلایلی میخوان این قانون رو بردارن ، من و همه سمپادی ها از شما درخواست میکنیم که به لینک زیر بروید از ما حمایت کنید :https://www.farsnews.ir/my/c/221313خیلی ازتون ممنونم شنبه 29 مهرماه 1402 : پدر و مادرم هر دو از جمعه رفته بودن بیرون از شهر و من بودم و خودم ، اما واسه اینکه خیلی تنها نباشم ( تو یخچال هیچی نبود ) رفتم خونه عموم ، و اونجا در کمل سر و صدای دختر عموی کوچیکم ، جزوات ناقصم رو کامل کردم و برای امتحان پیام های آسمانم خوندم ، آقای احمدی زاده هم مبحث تاریخچه زبان رو تقریبا تموم کرد و رفت سراغ تاریخچه خط ، هر هفته مباحث دارن جذاب تر میشن ، حداقل برای من ...اما مشاوره کل روز رو به گند کشید تقریبا ، آقای رضایی مشاور جدیدمون اومده بود تا در مورد سفری که به زودی قراره از طرف مدرسه به مقصد تهران بریم صحبت کنه و از اول تا آخر حرفاش این بود که :اونجا کلی تدارک دیدیم ...لزومی نمیبینم به شما در مورد موارد مالی توضیح بدم ...دارید به من توهین میکنید با پرسیدن سوال در مورد امور مالی اردو ...واز اینجور صحبت ها آخه سه میلیون برای یه اردوی سه روزه ؟بعد بدون اتوبوس از مدرسه تا راه آهن جالب اینه که بحث با امور مالی شروع شد و بچه ها صرفا میخواستن بدونن این سه میلیون خرج چی میشه ؟ و این تدارکات که میگن ، چین دقیقا ؟ اما گویی آقای رضایی تصمیم نداشت بهمون چیزی بگه خلاصه که 55 دقیقه به بحث شدید گذشت و آخرش هم تنها نتیجه این شد که همه از آقای رضایی مشاور مدرسه متنفر شدن ورزش هم خداروشکر هیچ منفی نگرفته بودم و روز به روز علاقم نسبت به فوتبال داره بیشتر میشه تازه توی مسابقات دارت هم هنوز نفر اولم ?( البته به نظرم شانسی ، آخه واقعا نمیدونم چجوری اونقدر خوب زدم و بعدا که دوباره امتحان کردم نتونستم دوباره با همون امتیاز بزنم... )آزمون پیام های آسمان هم که خیلی خیلی ساده بود و دوباره یه سوالش مشکل داشت ...یکشنبه 30 مهرماه 1402: به نظرم سر کاس ادبیات بیشتر از کلاس تاریخ ، تاریخ میخونیم ... معلم تاریخمون خیلی خیلی کند و آروم آروم درس میده ، الان هنوز سر اینکه چرا اصفهان پایتخت شد بحث کردیم ، پادشاه های صفویه رو مرور کردیم و ... تقریبا میتونم بگم مبحث صفویه رو به صورت کلی تموم کردیم و مونده جزئیات و البته آروم آروم قراره یه سری هم به دریا نوردی ها بزنیم ...مدنی یا همون اجتماعی هم هنوز سر مبحث فرهنگ هستیم اینبار در مورد نحوه تغییر فرهنگ و علل اون صحبت کردیم ریاضی هم سلاحش رو رو کرده ، تقریبا 90 سوال ریاضی در مورد مبحث مجموعه ها ?که سوال ها تقسیم بندی شدن و یکی از اون یکی پیچیده تره زبان اینگلیسی این هفته خوش گذشت ، خیلی هم خوش گذشت ، استاد صبحانی راد نیومده نیومده بودن ، به جای برگزاری کلاس رفتیم سالن اجتماعات ، مکان مورد علاقه من که هم حال میده برای خوابیدن و هم حال میده واسه کتاب خوندن ، البته این دفعه برامون فیلم گذاشتن ، فیلم (Maze Runner) که به زبان اصلی بود و خودمون باید برای خودمون ترجمش میکردیم و من عاشق اینم که تمام ذهنم رو درگیر کنم و خودم رو پا به پای فیلم برسونم ، همیشه هم همین کار رو میکردم ...و پویش ( خب همونطور که گفتم امسال گویی از مشاورر شانس نیاوردیم ) آقای سادات منصوری ، مسخره ترین و از نظر من کودک ترین آدمیه که تو عمرم دیدم ، حقیقتش فکر میکنه ما بچه ایم و البته فکر میکنه ما احمقیم ...سر کلاس دوباره در مورد خودشناسی حرف زدیم ، یه تکلیف بهمون داد و تکالیف قبلیمون رو تحویل گرفت ، یه فیلم نشون داد ( البته فکر کنم ... حقیقتا یادم نیست این هفته بود یا هفته قبلش) و در آخرم یه برگه داد که مثل یه آزمون خودشناسی بود ( تست خودشناسی )کل یکشنبه همین بود ، سر کلاس وسولن به خاطر اینکه نتونسته بودم خیلی روی ملودیم تمرین کنم ، یکم خراب کردم و از ریتم در رفتم ، حالا باید برای جلسه بعد دوباره تمرین کنم ...دوشنبه 1 آبان ماه 1402: از صبحش هیجان داشتم چون قرار بود دوباره یه رشته رزمی جدید رو شروع کنم ، اونم نه هر رشته ای ، رشته نینجوتسو یا همو نینجا ... قبلا تکواندو رو تا حد حرفه ای ( تقریبا ) یاد گرفته بودم اما به خاطر فاصله 8 ساله بینش ، کلا اون رشته رو ول کردم ، آمادگی جسمانیم هم از بین رفته بود . کلاس کامپیوتر اینبار یه برگه بهمون داد که گویی باید یه صفحه درست مثل همون بسازیم  ، کل کلاس به همین قضیه اختصاص داده شده بود و همه داشتیم تلاش میکردیم یه بخش از این تکلیف رو انجام بدیم ...کلاس فیزیک این هفته یه امتحان یهویی گرفت که البته خیلی ساده بود اما چون از ریاضی پارسالمون نکته داشت ، خیلی ها یادشون نبود ، خیلی ها هم کلا منظور سوال رو نگرفته بودن ... اما به نظرم امتحان سختی نبود . بعد از امتحان هم شروع به حل مثال کرد و کلا درس خاصی نداد باورم نمیشه اما کل کلاس زیست شناسی به سفری که قرار بود بریم اختصاص یافته شد ، کلا گند خورده به این مبحث امسال ، آخر کلاس هم که استاد تصمیم گرفت درس بده ، وقت تموم شد ...نگارش ، بالاخره این هفته گذاشت من و آرتین بخونیم متن هامون رو ، من چهار صفحه متن نوشته بودم ، متنی که روز قبلش سر نوشتنش گریم گرفته بود ، موضوع متن خاطره تلخ بود ، منم تلخ ترین خاطرم رو نوشتم ، مرگ ناگهانی تک دایی عزیزم ، آرتین هم در مورد یکی از خواب های ترسناکش نوشته بود ... بردیا و کلی از بچه ها چیز هایی نوشته بودن که واقعا برام عجیب بود ( اما چون اکثرا راضی نیستن اینجا نمیگم چی گفتن ) ورزش هم ... بالاخره برنده ها مشخص شدن و منم خیلی الکی و شانسکی اول شدم ??بعد از مدرسه وقتی رسیدم خونه یکم استراحت کردم و با همون لباس های ورزشیم رفتم آموزشگاه نینجوتسو که رفیقم بنیامین هم همونجاست ( البته اون خیلی قبل تر از من میرفته نینجوتسو و به عبارتی الان سنپای یا سال بالایی من محسوب میشه? ) همراه با بچه ها یکم گرم کردم و استاد شروع کرد به معرفی و آموزش ، همزمان هم به بقیه آموزش میداد هم به من ، دو تا حرکت به نام های زنپوکایتن و اوشیروکایتن یاد گرفتم که همون غلت زدن به جلو و عقب هستن ... از همون شب تمام ماهیچه های شکمم درد میکرد چون درست گرم نکرده بودم بعدش هم سریع اومدم خونه و معلم زبانم از کل مباحثی که تو این یه سال کلاس های خصوصی بهم درس داده بود امتحان گرفت ، البته خداروشکر شفاهی ، اما قرار شد جلسه بعدی کتبی بگیره ، اما اینقدر سر حال بودم که عین قناری همه سوال ها رو جواب دادم و خداروشکر (2) همه رو درست جواب دادمسه شنبه 2 آبان ماه 1402: خستگی ...جغرافی قرار بود امتحان بگیره ( از مباحثیی که کلاس چهارم دبستان خونده بودیم ...) و نگرفت و صرفا درس رو جلو برد  ??ریاضی هم همون پلی کپی و 90 و خورده ای سوال که ذکر کردم ، اون هم سه زنگ ... و باز هم ازشون تکلیف داد کارگاه تئوری ، ارائه گروه قاضی دیزجی ، کیاوش کریم نژاد و آرشام نورزاد بود از مبحث موتور ( که هر سه تاشون از غول های مکاترونیک هستن ) و من هم چون حال نداشتم از ارائشون کامل جزوه بردارم ، صرفا سرفصل هاش رو برداشتم به امبد اینکه بعدا خودم تحقیق کنم ( و به امید اینکه بعدا فیلشون رو بفرستن برامون )سر کلاس آمادگی ، استاد تکالیفمون رو گرفتن و ( تکلیفمون این بود که بگیم چرا رسانه تبدیل به ابزار شده ) بعد هم یه چالش مسخره گذاشت ، سکوت مطلق در نیم ساعت و چهل دقیقه باقی مانده ، برای من و بهتره بگم نصف کلاس کار سختی نبود ولی یه سری ها هم وقتی این تایم تموم شد از ته دل نعره زدن ...بعدشم پیاده اومدم و خونه و مثل یه جنازه افتادم رو تخت و خوابیدم چهارشنبه 3 آبان ماه 1402: جلسه دوم نینجوتسو تو راه بود ( کلا شنبه ها ، دوشنبه ها و چهرشنبه هاست ) و طبق گفته های بنیامین قرار بود بیچاره شم ...قرآن عربی استاد شعبان جولا نیومده بودن و به جاشون یه استاد نچسب و بی حال و کلا به درد نخور اومده بود ( توهین نمیکنم ، به دل هیچکس ننشست ) باهامون کتاب عربی رو کار کرد و زنگ بعدیشم شروع کرد به تحلیل یه سوره دیگه از قرآن ، بعد که دید همه بی حالن گفت استادتون نگفته بود اینجوری هستید و بحث در گرفت و آخرش هم معلوم شد و قانع شد که مشکل از درس دادن خودشه و بعدم قهر کرد رفت ...شیمی یکم باهامون موازنه کار کرد و آخرشم رفتیم تو حیاط و واکنش پذیری بعضی از فلزات رو با آب آزمایش کردیم و در کل خوش گذشت فرهنگ و هنر هم گروه بندی شدیم و یه اثر هنری خفن رو از نظر معماری بررسی کردیم ( یه اثر هنری که چه عرض کنم ، یه سازه هنری ) پژوهشی هم یکم خجالت زده شدم ، چون یادم رفته بود گزارش رو تحویل بدم ، پس کل دو زنگمون رفت برای تحقیق کردن و یکم حرف زدن با استاد و نوشتن گزارش ، البته فهمیدم استاد هم المپیادی بوده و میتونه تو ژنتیک که خیلی مشکل دارم بهم کمک کنه ?بعد از مدرسه پیاده رفتم تا خونه و سریع لباس عوض کردم ، یکم استراحت کردم و یه چیزی خوردم و رفتم آموزشگاه نینجوتسو ، مثل اینکه جلسات سه قسمتند ، استفاده از سلاح ( شنبه ها ) ، آکروبات ( دوشنبه ها ) و بدنسازی ( چهارشنبه ها ) ، بله ، بدنسازی ، که پدرم رسما در اومد سرش ، تمرینات مختلف بدون وقفه ...ولی باز هم بهم کیف داد امتحان کتبی زبانم رو هم گل کاشتم ، همه چیز تا شب خوب پیش رفت ...پنجشنبه 4 آبان ماه 1402 : علت اینکه گفتم عینک شکسته این بود ،  تمام برنامه هام به فنا رفت ، حس میکردم همه چیز داره خراب میشه ، چون امتحان مجدد ما سمپادی ها تصویب شده بود ... المپیاد ، تهران ، دوستای واقعیم و....همه چیز داشت خراب میشد ، چون اگر مجبور باشیم امتحان بدیم ، مجبورم دور المپیاد رو خط بکشم ، احتمال خیلی زیاد از تهران بریم و به شیراز برگردیم ، و از همه بد تر مجبور بودم از دوست های واقعی که بعد از این همه سال پیدا کرده بودم جدا بشم ، دوست هایی که تنها دلیل آرامشم بودن وقتی گروه های بله رو چک میکرم دیدم خیلی ها امیدشونرو از دست دادن ، دوست هاییم که همیشه و هر جا سر زنده بودن حلا دیگه امید نداشتن ، از تمام مغزم و عقلم و توانم برای نوشتن مایه گذاشتم ، تمام تلاشم رو کردم که دوباره بهشون امید بدم ، حق ندارشتن نا امید بشن ، امید تنها دلیل زندگی انسان هاست ...همه یه برنامه داشتیم ، شنبه به مدرسه نریم و همه بریم در دیوان عدالت کشور و اونجا اعتراض کنیم به این قانون تمام تلاشم رو میکردم که تمرکز کنم ، اما نمیتونستم ...ویولنم رو برداشتم و برای آروم شدن خودم هم که شده نواختم ، از ته دلم فل بداهه نواختم آخرشم به خواب روی آوردم ، تنها راه آرامشم ، و البته تنها چیزی که اون موقع محکم توی ذهنم تکرار میشد این بود ، من امید دارم ، کسی حق این رو نداره که آیندم رو تغییر بده ، من آیندم رو میسازم ...جمعه 5 آبان ماه 1402 : امروز اتحاد پایه رو به چشم دیدم ، الان که دارم این وبلاگ رو مینویسم ،  حدود 50 نفر از همکلاسی هام همه یکصدا و مستحکم کنار هم ایستادیم و قراره فردا ، شنبه 6 آبان ماه 1402 به جای مدرسه رفتن ، جلوی دیوان اعتراض کنیم و آیندمون رو پس بگیریم  ...از شما هم خواهش میکنم که ازمون حمایت کنید :https://www.farsnews.ir/my/c/221313متشکرم که تا اینجای این هفته نوشت رو خوندید ، امیدوارم که هفته هاتون شاد و سر زنده باشن و هر روز هفتتون از قبلی قشنگ تر باشه ...?خدا یار و نگهدارتون ?</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 01:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عینک هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1-rdcxc9xfuey0</link>
                <description>به نام خداوند لوح و قلم        ***            حقیقت نگار وجود و عدم خدایی که داننده راز هاست             ***               نخستین سر آغاز آغازهاست سلام ، سلامی به زیبایی بوم نقاشی که با هر سبکی هم به آن روح بدهی باز هم زیباست و چشم نواز اولین عینکمون قراره عینک هنر باشه قرارهه دنیا رو با چشم هنر ببینیم و تحلیل کنیم ، من بهتون یه چند تا قاعده یاد میدم و یه تصویر از طبیعت رو با هم تحلیل خواهیم کرد ...من تقریبا توی همه هنر ها یه سر رشته کمی دارم اما به طور تخصصی بازیگری و نویسندگس و نقاشی رو کار کردم ، پس بهترین تحلیل هام تحلیل هایی هست سر رشته گرفته از نقاشی . هر کسی توی این جهان گرد قطعا یه هنری داره : از خط و صدای زیبا گرفته تا هنر های چند بعدی و معماری و کلی رشته های خفن فقط باید بفهمید عینک هنریتون چه هنری رو شفاف تر و بهتر بهتون نشون میده  ،  بهتره بگیم باید اول شماره چشمتون رو پیدا کنید ، یا میتونید از چند تا عینک استفاده کنید که من اینو بیشتر پیشنهاد میکنم. دیدن با عینک ها کار سختی نیست کافیه بهش فکر کنید و عینک هنر از نظر من شاداب ترین عینک دنیاست کافیه به این فکر کنید که ، یه چیز چقدر زیباست ؟یه چیز برای خلق شدن چه هنری میخواد ؟یه چیز چه جزئیاتی داره ؟ این جزئیات چه اثری روش گذاشتن ؟چرا از نظرتون زیباست ؟چقدر با هنری که دوستش دارید تفاهم داره ؟ چه قدر تفاوت داره ؟ به چه چیز هایی نیاز داره که بیشتر بدرخشه و در ذهنتان حک شود ؟ کانسپتش چیه ؟ چه مفهومی داره ؟چه سبکی داره ؟اصلا چه نوع هنریه ؟و...بهترین راه توضیح با یه تصویره :چه هنری برتر از هنر خلقت که تنها هنرمندش خداست ؟
به تصویر بالا دقت کنید ، سعی کنید آن را با عینک هنر ببینید ?به ابر ها و نظم عجیب و تکرارشان تا آخرین نقطه ای که قابل دیدن است دقت کنید ، این ابر هایی که با تابش نور خورشید به رنگ استخوانی در آمده اند و جایی که به آن نوری نمیتابد انگار یک هنرمند با دقت تمام سایه اندازی کرده ، ابر ها همچون دیوار هایی جلوی نور خورشید باعث به وجود آمدن باریکه هایی نوری شده اند که به وضوح قابل دیدن است و اعمالش روی بوم نقاشی کار هر کسی نیست ... اینجا بهشت عکاس هاست زاویه عالی ، نور مناسب ، پرسپکتیو چشم نواز و...اگر یک نقاش را با خود به اینجا ببرید قطعا دیوانه میشود و حاضر است پیاده برود و بومی برای خود پیدا کند تا این منظره را به نصویر بکشد اگر یک خواننده را به اینجا ببرید شروع به هم صدا شدن با صدای حشرات در جنگل میکند و آهنگی پخش میکند و شروع به خواندن آوازی آرامش بخش میکند اگر یک شاعر را به اینجا ببرید میتواند هزاران بیت شعر در وصف این منظره بنویسد اگر یک نویسنده را به اینجا ببرید برای تک تک برگ های درختان و تک تک سنگ های کوهستان داستان میسازد و...به تنه درختی که در سمت چپ واقع شده دقت کنید ، تنه ای که قطع شده اما هنوز بوی زندگی از آن تراوش میکند و هنوز سرشار از سر سبزیست ...به دریاچه نگاه کنید که به چه رنگی در آمده ...به وسط تصویر نگاه کنید ، در وصفش چه میتوانم بگویم ؟سطحی مسطح در تمام آن بی نظمی های زیبا و چشم نواز همچون یک زمرد سبز به چشم می آید ... به دوردست های خاکستری بنگرید ، هزاران هزار دنیای نهفته و هزاران هزار هنر گرد هم آمده اند تا این منظره را بسازند مفهوم زندگی و امید از این منظره سرشار است به مکان هایی که پرتو های خورشید تابیده اند دقت کنید ، درختان روشن تر دیده میشوند درخت هایی که روی سطح صاف واقع شده اند ، انگار نظم زمرد را به هم میزنند و این از نظر یک نقاش واقعا زیباست ...برای من که این منظره کامل است و نیازی به افزودنی برای درخشش ندارد ...فکر کنم تا الان فهمیدید که عینک هنر صرفا از دل نشئات میگیره ، از اعماق وجودتون وقتی برای دیدن یه چیز از اعماق وجودتون بپرسید و نظر بخواهید ، عینک هنر خواه و ناخواه روی چشمانتان است ممنونم که تا اینجا خوندید ، شب و روزتون رنگارنگ و شاداب  خدانگهدار </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 00:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ای که گذشت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-mtazk2erqjno</link>
                <description>این دسته از وبلاگ ، صرفا جهت درد و دل با شما عزیزان است ...سلام ، سلامی به گرمی بخاری به همه شما عینکی ها و همه شما ویرگولیا ?طبق معرفی که از قبل کرده بودم ، ابوالفضلم ? عاشق اسمم هستم ولی اکثرا عادل صدام میکنن بی هیچ حرفی میرم سراغ اصل مطلب ، از این به بعد اینجا راجع به هر هفته تو مدرسه توضیح میدم ، حالا یا چهاشنبه ، یا پنجشنبه ، یا ته تهش جمعه ها هر هفته یکی از این وبلاگ ها داریم ...خب اکثرا خیلی هامون توی مدرسه یه خرخون داشتیم ، یه خنگ ، یه معمولی و یه محبوب و صد البته یه منفور ، برای هر کسی هم ممکنه متفاوت باشه این تعاریف ، شاید برای من یکی خرخون باشه برای شما یکی دیگه ... اما بعضی ها هستن که توی یه درس یا درس های خاصی اونقدر میخونن که میشن خرخون اون درس ، ببخشید از لغت خرخون استفاده میکنم ، آخه یه تعریف عمومیه ، درسته ؟خب توی سال هفتم من کلا تصمیم داشتم استراحت کنم ، ولی خب این استراحت زیاد به نفعم نبود ! چرا ؟ من توی دروس علوم تجربی و کمی هم علوم اجتماعی کلا همینجوری یه سر رشته هایی دارم اما ریاضی ...خب توی سمپاد ریاضی به هندسه و حسابان تقسیم شده بود و اون جو خیلی برام یهویی بود و یکم ترسیده بودم اوایل ، همون اوایلم چند تا دوست پیدا کرده بودم ، کسایی که سر یه جای نشستن باهم دوست شدیم ، یا کسایی که صرفا از اول تو یه گروه بودیم و از روز اولی که قدم به حلی دو نهادیم اسمامون رو نزدیک به هم خوندن ، اما دوستای زیادی هم از دبستان داشتم که باهم اومده بودیم حلی دو . میگفتم ، حسابان از مباحثیه که با اینکه خیلی دوستش دارم ، بی دقتی هام داخلش کم نیست و سال هفتم حتی دو خط هم از این درس جزوه نداشتم . مادرم دکترای ریاضی محض داره و خیلی خیلی ( خیلی خیلی ) روی مبحث ریاضیم حساسه ، تک تک نمرات ریاضیم زیر دستشه ... همیشه خیلی بهم کمک میکرده ولی خب اینجا یکم سخت گیریش زیاد شده بود . همه چیز دست به دست هم داد و من اون سال ریاضیم رو 19.80 گرفتم ، آره نمره بدی نیست ولی برای مادرم زیاد مطلوب نبود . سال هشتم توی همه چیز خودم رو بالا کشیدم ، عربیم رو تقویت کردم ، ریاضی حسابان و هندسم رو گل کاشتم ، زیست شناسیم رو تا حد خیلی خیلی زیادی تقویت کردم ، شروع کردم به مطالعه کتاب های اقتصاد ، کلی کتاب فیزیک خوندم و... توی همه درس ها از معلم سه قدم جلو افتادم و معدلم 20 شد ??و حالا نهمم ، از تابستون علوم تجربی و ریاضی رو پیشخوانی کردم ، کلی کتاب کمکی گرفتم ( صرفا برای تقویت ) و همه چیز رو آماده کردم برای یک سال تحصیلی خفن ??الان هفته چهارم مهر ماه هستیم ، سه شنبه 25 مهر ماه تموم شده و الان پنج دقیقس که چهارشنبه 26 مهر آغاز شده . روز شنبه 22 مهر ماه 1402 : شنبه جناب آقای احمدی زاده معلم ادبیات فارسیمون که المپیاد شیمی نقره دارن و زبان شناسی خوندن (!) بالاخره جزوه 130 صفحه ای که قولش رو داده بودند بهمون دادن و طرح درسمون رسما مشخص شد ، من عاشق ادبیات فارسی ئ غیر فارسی هستم ، زبان های کهن و اتفاقا امسال قراره همه اینها رو بخونیم ، زبان اوستایی ، سیر تغییرات زبان فارسی و کلی چیز خفن دیگه ، کلاس قرآن هم که ... نگم ازش بهتره ، من کلا قرآن خوندنم به صورت عربی خیلی خفن نیست ، یه روان خوانی داشتم با کلی غلط ... اونم با کلی تمرین و تلاش ?? پیام های آسمان کلا درسیه که من سرش میخوابم مگر اینکه مباحثه خفنی داشته باشیم پس تنها خاطرم به طور فعلی از پیام ها خوابه و نقاشی های توی سر رسیدم ( من وقتی یه درسی داریم که خیلی مهم نیست یا اومدن دارن سخن رانی هایی میکنن که میدونم مو به موش رو ، میشینم نقاشی میکشم )و ورزش هم معلم از بین ده ها نفر که نشسته بودن ( بعد از بازی فوتبال ) به من و به طور رفیق صمیمیم بنیامین گیر داد و حدس میزنیم یه نمره منفی هم بهمون داد ( که امیدوارم تجدید نظر کنه ...)روز یکشنبه 23 مهر ماه 1402 : وقتی رسیدم یکم مونده بود تا در رو ببندن ، ترتیب زنگ هامون بهم ریخته بود و کلا همه چی قاطی شده بود ...ریاضی به سمت مبحث احتمال رفت و یک قدم به پایان فصل اول نزدیکتر شد ... استاد شیخ عطار فردی عجیب و غیر قابل پیشبینی با یک سوی تاریک و یک سوی تاریک تر (!؟) معلمی که در کمال شوخی کردن یهو عصبانی میشه چند نفر رو بیرون میکنه ، به جزوه حساسه ، عجیب درس میده ، یکم بی ادبه ، خیلی سر کلاس تیکه میندازه و کلی خصوصیت عجیب غریب دیگه داره ولی خب بد درس نمیده مدنی و تاریخ هم کلی حرف زدن ، مدنی مبحث فرهنگ رو کمی بیشتر تشریح کرد ، و تاریخ هم معلم خودمون نیومده بودند و معلم خفن تاریخ مدرسه به جاش اومده بود و در مورد پایتخت های صفویه و معماری های اصفهان و ... حرف زدن ، استاد ایلا سلیمانی ، کمی فربه ، بامزه ، شوخ طبع ، یکم هم &quot;ر&quot;  هاشون رو نرم تلفظ میکنن شبیه &quot;ل&quot; میشه ...کلاس زبان مدارس سمپاد اکثرا کتاب آموزش و پرورش رو درس نمیدن ، مثلا به ما کتاب top notch رو درس میدن ، سال اول که به این مدرسه اومدم ، تقریبا هیچ چیز جز حروف الفبا از زبان اینگلیسی بلد نبودم ، اما امسال سطح یکی مونده به اول مدرسه هستم ( سال های هفتم و هشتم در پایین ترین سطح بودم ) و اساتید هر سالمان یکی از یکی شوخ طبعتر شدند تا رسیدیم به استاد صبحانی راد که به شدت شوخ طبع و سر زنده هستند ، واقعا از آموزش زبان های دیگر لذت میبرم ، چرا ؟ شاید به این خاطر است که از دوست داران خیلی خیلی خیلی درجه یک ادبیات هستم ، هر ادبیاتی  ،به همین خاطر هم در کنار زبان اینگلیسی ( که در بیرون از مدرسه با استاد خارق العاده ای می آموزم ) زبان فرانسوی را نیز ( با همان استاد خارق العاده ، بانو &quot;افشار&quot; ) می آموزم . بعد از مدرسه که ساعت 3 زنگ های پایانی به صدا در می آیند و سیصد نفر به دروازه های مدرسه یورش میبرند ، ساعت 4:30 کلاس ویولن داشتم و بشدت خوشحال بودم چرا که این هفته یک ملودی جدید رو برای نواختن خواهم داشت ، پس سریع به کمک اسنپ به خانه رفتم و ...اتاقی که همین دیروز مرتب کرده بودم منفجر کردم اون هم فقط برای خالی کردن وسایل کوله پشتی خودم و چیدن وسایل ویولنم در کیس ، تاکید کنم اینقدر عجله داشتم که دستم به سه پایه نت خورد و محکم خورد زمین ، یه لحظه به خودم اومدم و خدا خدا کردم یه وقت نشکسته باشه ، قانون آموزشگاه اینه که باید یه ربع قبل از آغاز کلاس ، حضور به آموزشگاه رسانیم ، پس خودمو کشتم تا رسیدم ، و دوباره مقصدم رو به جای سر کوچه زدم ته کوچه ! مجبور شدم کل کوچه بلند بالا را با کیس به دوش بدوم ( کیس همون کیف ویولن هست ) و بعد از تموم شدن نیم ساعت کلاس ویولنم اینترنت تموم کردم و مجبور شدم به پدرم زنگ بزنم و ایشون هم تا بیان دنبالم ، یه چهل پنجاه دقیقه ای سر کوچه منتظر بودم ، صد البته که ارزشش رو داشت و یه ملودی خفن یاد گرفتم به تنظیم باخ ??روز دوشنبه 24 مهر 1402: دوشنبه ، فقط میتونم از خستگیش بگم ...دوشنبه روزیه که در کل پر از خستگیه و یه دنیا تکالیف ریز و درشت ، فیزیک ، کامپیوتر ، نگارش و زیست شناسی که گویی قراره هر هفته از همشون تکلیف داشته باشیم . کامپیوتر این هفته نیز ادامه html رو کار کردن و این دفعه یاد گرفتیم ظاهر متن ها رو عوض کنیم و رنگ تغییر بدیم و ... ، که البته هفته قبلش هم توی کوئرا تکلیفی داشتیم که ادامه تکلیف هفته قبلش بود ، معرفی خودمون ... ( کلا تو کامپیوتر خیلی خفن نیستم ولی از html خوشم میادو البته نحوه تدریس استاد دانشور که معلم کلاس هفتممون هم بودن  )فیزیک یه تکلیف به نسبت ساده داشتیم و همه انجامش داده بودیم چون استاد ورشابی ( به اضافه وزن دارن و چشماشون یکم نامتقارنه اما خوب درس میدن ، نحوه درس دادنشون گیراست و ازمون کار های عملی میخوان )اما این هفته نبودن و استاد ملکی مسئول آزماایشگاه ها اومدن و کلی درمورد زمان و فضا و انبساط کیهان و اینجور چیزا بحث کردیم و به نظرم خوش گذشت سر کلاس زیست شناسی هم دوباره آقای ابراهیمی شروع کردن به مشاوره و حتی ذره ای هم زیست درس ندادن و خورد تو ذوقم ... ولی زنگ بعد دوباره آقای ملکی اومدن و کلی در مورد فیزیولوژی مغز و حافظه حرف زدیم ... (یه سوال پرسیدن گفتن یکیتون هم جواب بده میریم مافیا بازی میکنیم ، یکسری دوستان منو تهدید کردن که باید جواب بدی ... ، کلا سعی کنید نشون ندید تو یه درسی قوی هستین ، ممکنه اینشکلی بشه ?)و نگارش بازم نزاشت من یا آرتین اشافی بخونیم متن های خفنی رو که برای تکلیف نوشته بودیم ، من و آرتین نویسنده های خفنی هستیم و جمله بندی و ادبیاتمون قویه ولی گویی استاد نمیخواد اجازه بده ما چیزی بخونیم و دوباره شروع کردن توضیح دادن اما قبلش متنی که قرار بود خودشون هم بنویسن خوندن ، موضوع تکلیفمون جستاری بود یا خاطره و موضوعی مربوط به خودمون که میتونیم با یه چیز عمومی ارتباطش بدیم ... خودشون در مورد این که میگفتن نرید توی ارتفاع و پشت بام و بالکن ، شیطون ممکنه هلتون بده نوشته بودن .ورزش هم از اونجایی که مسئول برگزاری مسابقات دارت هستم ، اکثر بچه هایی که داوطلب شده بودن جمع کردم و رکورد گرفتم و چون خودم هم داوطلب بودم زیر نظر استاد رکورد گرفتم که به طور فعلی بیشترین رکورد دست خودمه ? و بالاخره بعد از یه روز خسته کننده دوشنبه تقریبا تموم شد و مونده بود تکالیف زبانم رو انجام بدم چون 7:30 کلاس داشتم ، خلاصه با سرعت تکالیفم رو انجام دادم و خودم رو به کلاس رسوندم (خداروشکر کلاس هام آنلاینن  وگرنه ...)روز سه شنبه 25 مهر ماه 1402: از سه شنبه ها خوشم میاد چون نه کلاس زبان دارم نه تکلیف زیاد داریم ، جغرافیا رو زیر نظر استادی میگزرونیم که چهره بامزه ای داره ، خیلی تپله ( بزنم به تخته !) و در کل آدم باحالیه و نحوه تدریس جالبی هم داره و البته طبعش به محیط کلاس بستگس داره ، اگر کلاس شلوغ بشه ، خشمگین هست و اگر همه آروم باشیم ، استاد تبدیل میشن به رفیق فابریک کلاس (!)ریاضی بالاخره مبحث مجموعه ها رو به اتمام رسوندیم و گویی قراره پدرمون در بیاد ، حالا این سلاح مخفی استاد چیه گویی تست و سوال و تکالیف هزار رنگیه که قراره هر هفته داشته باشیم (?)کارگاه کلا توی مدرسه ما با این روال پیش میره که یه هفته با یه معلمیم یه هته با یه معلم دیگه یا به عبارتی یه هفته کلاس تئوریه و یه هفته عملیه ، تیو بخش تئوری (که من غایب بودم ) به هر گروه  دو نفره یه ارائه تحقیقاتی داده بودن و این هفته بازم عملی داشتیم که ادامه مطلب موتور احتراق ( حقیقتا از دیکته و نحوه نوشتنش مطمئن نیستم ?)ماشین رو توضیح دادن برامون که خب برخی از دوستان خواب بودن یا به مطالب علاقه ای نداشتن و نمیفهمیدن ... البته من به نظرم بخش کارگاه کلا جذابه ( فکر کنم تا الان متوجه شدید که من به تمام دورس علاقه مندم و به نظرم جذابن ??) و آمادگی هم کلا نفهمیدم چی میگه ، با اینکه به نظرم معلمش آدم باحالیه اما حرف ها و نحوه تدریسش کمی کسل کنندس ...ولی وسط کلاس آمادگی دو تا از مشاورینمون جناب آقای سادات منصوری و اقای رضایی اومدن و در مورد اردویی صحبت کردن که قراره برامون بزارن به مقصد شمال ، و این نکته هست که به نظر منن معلم های سه دسته هستن ، افراد کور ( نه به اون معنای کور ) افراد خشک و افراد سرحال افراد کور کسایی هستن که روی یکی سویچ میکنن و اون بیچاره از جاش جم بخوره بهش گیر میدن ولی برای بقیه کلاس تقریبا کورن و نمیبینن ، از این دسته افراد اصلا خوشم نمیاد که فقط بلدن به یه نفر تذکر بدن در حالی که اون بیچاره تنها آدمی هست که در حال حاضر ممکنه باعث بشه اساتید به مقصدشون برسن ، اینجوری اساتید دارن جبهه خودشون رو تضعیف میکنن ، چون تنها افرادی که از اونها حمایت میکنن دارن توسط خود اساتید نا امید میشن افراد خشک اساتید عموما خفنی هستن که خیلی جدی هستن و مطالب رو به مغز بچه ها تزریق میکنن ، از این اساتید خوشم میاد ولی اگر این ها هم &quot;کور&quot; بشن غیر قابل تحملن افراد سرحال هم بهترین معلم ها هستن چون هم درس میدن هم محیط رو برای بچه ها شاد میکنن و علاقشون به اون درس بیشتر میشه با کمال احترام به نظر من هر دو مشاورمون کور هستن ، چرا که فقط بلدن به یه نفر گیر بدن ، حتی این قضیه داشت نظرم رو عوض میکرد در مورد اینکه این اردو رو شرکت کنم یا خیر ...ولی در کل روز بدی نبود و خوش گذشت ، وقتی رسیدم خونه مثل هر روز آهنگ گذاشتم و شروع به هم خوانی و هم نوازی کردم ، مثل هر روز درس های ویولنم رو مرور کردم ، تکالیف مدرسم رو نوشتم و جزوه ریاضیم رو پاک نویس کردم و رفتم خوابیدم ، غافل از اینکه فردا کوییز شیمی داریم روز چهارشنبه 26 مهر ماه 1402: کلا برای کوییز شیمی دو خط خونده بودم ، مبحث اوربیتال ها ممبحثیه که قبلا برای بیوشیمی المپیاد کامل خونده بودم و حرفه ای بلدش بودم . قرآن عربی هم لغت بازی داشتیم ، بازی که در نمره تاثیر داره و یه چیزی تو مایه های دور هست اما عربی و بر گرفته از کلمات کتاب درسی و بعد از لغت بازی هم تحلیل سوره قریش ( من کلا عربی رو درک نمیکنم ، قرآن رو با معنی میخونم و بیشتر معنیش برام مهمه ، هیچ وقت هیچ علاقه ای نسبت به عربی نشون ندادم و کلا دلیل خوندنش رو نمیفهمم )فرهنگ و هنر ( یا همون هنر خودمون ) استاد قزنوی رو داریم که لحجه اصفهان دارن و کلا قشنگ درس میدن ، ولی فعلا صرفا روی مباحث اولیه و معانی بخش های مختلف معماری هستیم و کار اصلیمون هنوز شروع نشده پس منم شروع به طراحی شخصیت های خیالی خودم توی دفتر چرکنویسم شدم (جدا چجوری نوشته میشه ؟ چک نویس ؟ چرک نویس ؟ کدومه درستش ؟)شیمی هم واقعا امتحانش ساده بود و اون جدول تناوبی که قولش رو داده بودن هم بهمون دادن و شروع کردن به تدریس و گفتن نکات مهم در مورد جدول تناوبی ...بعد از زنگ نهار و نماز توی نماز خونه نشستیمو کلاس هاس پژو هشی آغاز شدن ، پژوهش محور بودن از خصوصیات خیلی مهم مدرسه ما هست و امسال کلا روالش تغییر کرده ، هر ساله برنامه ای به نام فانوس داشتیم که قبل از امتحانات پایان ترم برگزار میشد و کلی بازدیدکننده از قشر های مختلف جامعه داشت اما امسال چهار بخش شده 1. کار و تجربه :که متشکل از رشته هایی مختلف مثل کارگاه و فناوری ، کامپیوتر ، شیمی ، فیزیک ، زیست و ... است و هدفش ساخت شهری پیشرفته هست و محوریت پروژه ها بر پایه همین شهر های نوینند 2. سیمرغ : محوریتش علوم انسانیه مثل ادبیات ، تاریخ ، مدنی ، هنر و...3.آینده هوشمند : خب اسمش روشه و محوریتش کامپیوتر هست و کار با آردوئینو (واقعا نمیدونم چیه ?)4. ریاضیات ( خب اسم این بخش رو یادم نمیاد ?): پایه ما چون هیچ کس شرکت نکرد کلا حذف شد برامون ولی گویی محاسبات ریاضی دخیل در جهان فیزیکیه من کار و تجربه رو انتخاب کردم و با دوستام یه گروه سه نفره تشکیل دادیم متشکل از : من ، مجتبی مظلومی و علی اکبر عطائی جعفری و پروژمون هم ارتقا پروژه پارسال منه ، MFC یا پیل سوختی میکروبی که با کلی تغییر به نمایش گذاشته بودم رو امسال هم میخوایم قوی ترش بکنیم و در اجتماع به کارش ببریم و روی بازدهی هاش تمرکز کنیم و بهترشون کنیم ...بعد از مدرسه بچه ها میمونن تا رویدادی به نام عصر بازی رو برگزار کنن ، رویدادی که در اون همه جمع میشیم و بازی و ورزش های مختلف رو تست میکنیم ، درست مثل یه زنگ ورزش طولانی و اضافس و اکثرا خیلی خوش میگذره ولی من به خاطر اینکه تکالیف زبانم رو ننوشته بودم و ساعت 7:30 کلاس داشتم مجبور شدم برم ...بعد از کلاس زبان نشستم داستان آهنگی که چند روز بود خیلی گوشش میکردم در آوردم ، آهنگ &quot; BELOW THE SURFACE&quot; که بر گرفته از بازی فوق وحشتناک فناف هست . من کلا با چیز های ترسناک مشکل دارم اما از خوندن مطالب در موردشون بدم نمیاد ... البته که بعدش به غلط کردم می افتم ?? پنجشنبه 27 مهرماه 1402 : از دو روز قبل قرار بود امروز با پنج نفر از دوستام بریم اتاق فرار توی باغ کتاب اونم ژانر وحشت ( یادتونه گفتم از چیزای ترسناک خوشم نمیاد ؟ کلا یه نمونه کمیاب از خود درگیری شدید دارم ...) ساعت ده دم مترو با بنیامین قرار داشتم ، نه نه با مترو نمیرفتیم ، با اسنپ میرفتیم ولی دم مترو علم و صنعت قرار گذاشتیم که همو ببینیم . ساعت 10:12 دقیقه بود که دوستی که رزرو کرده بود زنگ زد گفت که اشتباهی به جای 12:15 ، 11:00 رزرو کرده ??‍♂️ خلاصه که با عجله صبر کردیم اسنپ به مقصد برسه (?!) و سریع خودمونو به اتاق فرار رسوندیم و منتظر بقیه موندیم ، خداروشکر با 5 دقیقه تاخیر رسیدیم و گفته بودن تا 15 دقیقه تاخیر هم ایرادی نداره ... یکسری آدم شجاع (??) رفتیم اتاق فرار ترسناک چند نوع مختلف قفل داشتیم مثل قفل جهت دار ، قفل عددی ، قفل استوانه ای و... که هر کمد یا اتاق با اون ها قفل شده بودند ، کل محیط رو مه گرفته بود و نور قرمز کم سویی کل اون محیط بزرگ رو پوشش میداد ، توی اتاق اول دو تا معما داشتیم ، قبل از اینکه اصلا کار شروع بشه ما داشتیم جیغ میزدیم ، وقتی شروع شد ، معمای اول یه سری شکل بود روی گوی درخشان که باید تعدادشون رو به ترتیب از روی دیوار در می آوردیم( چون رو ی دیوار پر بود از اون اشکال ) و بعد اون تعداد رو به ترتیب وارد قفل میکردیم ... وقتی حل شد در کمد زیر گوی که با همین قفل ،قفل بود رو باز کردیم و یه پوستین در آوردیم که روش نوشته بود &quot;نامیرایی &quot; و یه سری مواد روش نوشته بود که اون مواد به همراه یکسری نعل کنار هر کدوم بود ...یه کشو هم بود که یه قفل جهت دار داشت ، هر ماده که نوشته شده بود و یه تعدادی داشت به نسبت نعل کنارش میشد رمز قفل جهت دار ، مثلا سه تا هسته خرما که نعل سمت راست داشت میشد سه بار راست و...رمز رو زدیم و یه کلید با یه پا کلیدی خیلی عجیب در آوردیم ، یه عروسکم رو کشو بود که قشنگ مخصوص سکته دادن بود ...از اونجایی که همه به جز بنیامین از جامپ اسکر(همین که یه چیز ترسناک بپره تو صورتمون) میترسیدیم پس بنیامین رفت تا در اتاق بعدی رو باز کنه ، یه تاق با یه نور کم سو که به کمک یه تلویزیون قدیمی به وجود اومده بود و روی دیوار هاش رد خون و همچینین یه سری علائم بود ، و یه قفل عجیب با یه سری دکمه که باید فشار میدادیم برن داخل .بالای دیوار یه چیزی شبیه صفحه همین قفله بود و یه سری شکل هم روش بود ، روی دیوار هم همین شکل ها بود ( حقیقتش من چون این معما رو حل نکردم درست نفهمیدم چیه ولی فکر کنم باید میدیدیم کدوم شکل ها روی دیوار هستن و کدوما نیست ) و خب بعد از کلی تلاش این معما رو کردیم و رسیدیم به یه صفحه شیشه ای کثیف که روش یه عالمه گیاه بود و زیرش که به سختی دیده میشد یه کتاب عجیب که روش یه سری حرف نوشته بود ، پوستین رو وا کردیم و دیدیم یه سری حرف روش نوشته شده و یه سری عدد و اتفاقا هم قفل عددی بود هم روی کتابه همین حروف نوشته شده بود ، سریع رمزشو زدیم و کلید اتاق بعد رو هم یافتیم اما از همه عجیب تر اتاق سوم بود ، یه اتاق با یه آینه پر از تار عنکبوت که روش یه کلمه نوشته بود و یه قفل هم اونجا بود ، با کلی دنگ و فنگ اون رو حل کردیم و کشوی آینه رو باز کردیم و یه کلید در آوردیم ، توی این تایم من بقیه رو بغل کرده بودم و دل داری میدادم ، شجاعانمون جلوی آینه نشسته بودن و جناب ترساننده (زنده باد پارسی ...) هعی میپرید داخل و میرفت تو تاریکی محو میشد ... اگر درست بگم تو کشو یه کلید بود ...یه نفر باید با کمک چراغ قوه میرفت تو یه تونل تاریک و یه چیزی رو به کمک کلید می آورد ... اون چیز یه لوح دایره ای بود که من از اول بهش شک کرده بودم ، روی تمام دیوار ها قطعاتی از یه دایره نا کامل بود ، نگو اون لوح دایره ای رو باید میزاشتیم رو این دایره های نصفه و نیمه و یه جمله رو پیدا میکردیم ... از همش خنده دار تر زمانی بود که جمله رو پیدا کردیم و بلند داد زدیم تا در باز شه ، اما دو تا در بودن و ما در اشتباهی رفتیم و آقای ترساننده ( زنده باد ...) اومد بیرون و گفت بچه ها کجا میرید این دره ????بعد از اون هم کلی توی باغ کتاب گشتیم ، رفتیم توی اون بخشی که شبیه غذا خوریه منتها با یه سری ماشین و ون کافه و البته کلا تمش شبیه موزه ماشین ها و موتور هایی قدیمی و پلاک های خارجی و قدیمیه ... عاشق غذا خوردن تو اون محیطم ( البته ماشین باز نیستما ) و صد البته عاشق محیط پر از کتاب ، بعد از نهار از ساعت 1 تا 2:30 همش بین کتاب ها چرخ میزدیم ، فصل جدید پنجگانه &quot; چین خوردگی در زمان &quot; رو که مجتبی قبلا دو فصل اولش رو برام خریده بود پیدا کردم و همچنین کتاب&quot; نجوا گر &quot; که خیلی تعریفش رو شنیدم . خب تموم شد ...الان میگید جمعه چی ، فقط میتونم بگم به بد بختی نشستم واسه امتحان دینی (?) خوندم و جزوه هام رو پاک نویس کردم ( فقط جزوات کلاس جناب شیخ عطار ?) و یه نکته دیگه ، یادتونه اول متن نوشته بودم سه شنبس ؟الان شنبه 29 مهرماه 1402 هست (???)من اینقدر این چند وقت سرم شلوغ بود هی نصفه نیمه مینوشتم دوباره مینشستم پا درسام ...+خیلی خیلی ممنونم که تا اینجا خوندید ( البته واقعا خیلی حال داشتید که تا اینجا خوندید )و خیلی ممنون که وقتت با ارزشتون رو در اختیار من و متن های طولانی من قرار دادید +میخوام متعجبتون کنم : الان یکشنبه 30 مهرماه 1402 هست ، بله سر همین چند خط یه روز گذشت تازه میخوام هفته ای که گذشت دو رو شروع کنم و احتمالا اون هم مثل این با کلی تاخیر منتشر بشه (??)? تا &quot;هفته ای که گذشت &quot; بعدی خدانگهدارتون عینکی ها و ویرگولی های عزیز ... </description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 21:34:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب (بخش اول / پنجگانه پادشاهی جهان )</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-v5wghls9epaa</link>
                <description>فصل اول (خیزش خاک  ، داستان فرزند ایران )فصل دوم  ( نفرین بیوا  دخترک  ژاپنی سوار بر امواج آرامش ) فصل سوم (پر طرف دار ترین فصل بر گرفته از ایزدان اسکاندیناوی و پسر آشفته دانمارکی ) فصل چهارم (جهان باستانی رومیان و قدرت آموزه های ایزدان روم برای یک دختر رمی ) به نام خداوند پاک و دلیر        *  *  *        خداوند دریا ، خدای امیرسلام به همه شما ویرگولی هایی که کتاب خوندن براتون مثل یه تفریحه ، ویرگولی هایی که کتاب رو به شکل تخصصی میخونن ، ویرگولی هایی که فیلم و کتاب رو بهترین گزینه تفریح میبینن و ویرگولی هایی که به نقد کتاب و فیلم علاقه مندند . من عادلم و اینجام تا یه کتاب جدید (یا بهتره بگیم چهارتا کتاب جدید ) رو به شما معرفی کنم .?پنجگانه پادشاهی جهان ?این پنجگانه یک مجموعه کتاب ایرانی به قلم عجیب و قدرت مند نیما کهندانی  و از انتشارات ویداست به طور فعلی چهار فصل از این پنجگانه منتشر شده و هنوز فصل آخر به انتشار نرسیده موضوع و محوریت اصلی هر چهار کتاب به شرح زیر است :فرقه ای به نام پادشاهی جهان به رهبریت &quot; رئیس پادشاهی جهان &quot; تصمیم دارد تا با قدرت هایی از ورای دنیای فانی ، بر کل جهان فانیان و ابدی ها پادشاهی کند . در این راه چهار قدرت از چهار ابر قدرت چهار جهان باستانی یا اسطوره ای گرفته است :1.انگره مینو ، جهان ایران باستان ، نیروی خاک 2.ایزانامی ، جهان ژاپن باستان ، نیروی آب 3.اودین (اُدین) ، درخت ایگدراسیل ( آسگارد ) ، نیروی جادو و باد4.ژوپیتر ، جهان روم باستان ، نیروی آتش اما این فرد یا حداقل این اتفاق سال ها پیش توسط پیشگویان پیشگویی و مکتوب شده : روزی فرا میرسد که دروازه های جهان های دیگر بر دنیای فانیان باز میشود ، آن روز است که فرزندان طبیعت بر میخیزند و انتخاب میکنند که در جبهه خوبی ها و نیکی ها میجنگند یا به پلیدی ها میپیوندند .داستان هر چهار کتاب در مورد این فرزندان طبیعت است که هر کدام از یکی از عناصر اربعه طبیعت برخوردارند و وجوددشان از قدرت آفرینش پر شده .در مقابل پادشاهی جهان ، فرقه ای هست که از این پیشگویی با خبر است و همچنین از اقدامات اخیر پادشاهی جهان نیز مطلع است ، این فرقه به دنبال هر چهار فرزند میگردد تا آینده سیاه پیشگویی شده برای جهان فانیان را تا جای ممکن ، خاکستری یا در خوش بینانه ترین حالت سفید کنند . قلم جناب کهندانی به قدری دقیق و پر جزئیات بوده که حتی خلاصه آن هم بیشتر از هزاران کلمه و حتی هزاران جمله است ، پس سعی خودم را دارم تا مختصر ، مفید و البته آن طور که مستحق است این کتاب ها را برای شما دوستان شرح دهم :کتاب اول: همه چیز از عید سال سال 1392 هجری شمسی آغاز شد ، زمانی که مانی و خانواده اش در حال رفتن به خانه مادر بزرگ و پدربزرگش در شیراز بودند . زمانی که مانی متوجه اخبار عجیب و مرموز آن روز در چندین کشور شد اخباری حاکی از جا به جا شدن یا ناپدید شدن بنا های تاریخی و بزرگ جهان . کنجکاوی او باعث شد که به دنبال شواهد یا حقایق پشت پرده در اینترنت برود و به وبسایت مرموزی بر بخورد که درست بعد از دیده شدن آن ، ناپدید شد ...وقتی که با خانواده اش به اصفهان سفر کرد ، پیامکی عجیب دریافت کرد و از آن پیامک به بعد ، روز های خوش مانی به کابوسی تبدیل شدند که حتی در خواب هم تصورشان نمیکرد . پیامک از طرف سازمانی بود که خیرخواه جهان بود و مقابل فرقه پادشاهی جهان قرار گرفته بود ، آنها متوجه شده بودند که مانی اولین مبارز است ، در همان شبی که با مانی مذاکره کردند ، خواهر مانی در یک تصادف جان داد و خشم مانی از پادشاهی جهان هزاران برابر شد ، حالا میخواست با تمام وجود این فرقه پلید را نابود کند ( که البته مرگ خواهر مانی ، یک مرگ برنامه ریزی شده بود اما نه از طرف پادشاهی جهان !) . مانی با سازمان ( از اینجا به بعد به فرقه پادشاهی جهان صرفا فرقه میگوییم و به سازمان خیرخواه ، سازمان میگوییم ) همکاری کرد  و توسط آنها آموزش دید و به سفر های مختلفی رفت تا اینکه در دبی خبری وحشتناک شنید ...پدر و مادر و خواهر دیگرش هر سه به قتل رسیده بودند ... این دیوانه کننده بود . پس از آن مانی دیوانه وار به دنبال قوی شدن بودبا ایزدان ایران ملاقات داشت و توسط آنها کمی آموزش دید و به جنگ فرقه رفت در این راه فرقه چندین و چند بار به جان مانی سوقصد داشت که هر بار نا موفق بود . رئیس فعلی و مسئول کشتن مانی در این فصل با نام &quot;شماره 1&quot; که توسط انگره مینو تسخیر شده بود در یک انبار به انتظار نشسته بود و جنگ آخر کتاب در این انبار واقع در شبه جزیره عربستان رخ داد ، جنگی میان ارتش تاریکی و اهریمن ها و ارتش نور و روشنایی . اما در آخر جنگ مانی به کما رفت ...___________________________کتاب دوم : پس از جنگ اول میان فرزند زمین و سپاه انگره مینو ، یکی دیگر از مبارزان به نام لوسیا پیدا شد ، دختر آتش از رم . اما فصل دوم در مورد دختر آب است ، آمایا دختری زاده توکیو در ژاپن در حال رفتن به قراری همراه با دوستانش بود که توسط یکی از اعضای فرقه دزدیده شد . اما اینبار قصد فرقه کشتن نبود بلکه آنها آمایا را در یک ویلا نگاه داشتند و هر روز به او آموزش میدادند و یا راهب و راهبه ای به دیدن او می آمدند تا زود تر بتواند با جهان اساطیری خود ارتباط برقرار کند ، آمایا اکثرا از این عمور سر باز میگرداند تا اینکه روزی که راهب پیری به دیدنش آمد ، سوسانو ، ایزد تندباد ژاپن پیرمرد را تسخیر کرد و با واسطه یک جسم فانی ، با آمایا رو در رو سخن گفت و سپس تصمیم بر این شد که آمایا را برای ادامه آموزش ها به جهان ژاپن باستان ببرد تا به طور تخصصی توسط ایزد اژدهای آب آموزش ببیند . آنها باید از چشمه بیوا که هر از چند سالی دروازه ای میان این دو جهان میگشاید میرفتند . در این راه آمایا با ایزدان زیادی آشنا شد ، مایزوچی ایزدی جوان و جذاب در دو ظاهر انسانی و اژدها گونه ، سوسانو همیشه خشمگین که البته وقتی در جسم خودش است ( خب قبلش یه پیرمرد بدبخت رو تسخیر کرده بود صرفا ) به نظر آمایا همچین هم اخمالو نبود ، ریوجین ایزد آب که ...بزارید زیاد از جزئیات نگم خلاصه آمایا با هزاران دنگ و فنگ بالاخره به دست ایزد اژدهای آب آموزش دید و حالا زمانش رسیده بود که جبهه خودش را بر گزیند ، که خب بعد از آشنایی با سازمان و دیدن جنایات بزرگ فرقه تصمیم خودش رو گرفت و به جبهه حق پیوست . حتی با دخترک رمی هم ملاقات داشت که این ملاقات به زیبا ترین شکل توسط جناب کهندانی نقل شده ... جنگ آخر بین آمایا و ارتش ایزدان حق و &quot; شماره 2 &quot; و ارتش ایزدان تاریکیست شماره 2 توسط ایزانامی تسخیر شده و سوسانو و ایزد اژدهای آب (ریوجین ) نیز در ارتش او هستند ( فقط همینها نیستند ها ... زیادن ، ایزن مایو و یه عالمه ایزد دیگه هم هستن )و از این طرف آمایا ، افراد سازمان ، ایزاناگی همسر ایزانامی ( ایزانامی زنه ) خواهر سوسانو (الهه خورشید ) مایزوچی و...اما در آخر جنگ آمایا توسط سم ممنوعه تمام ژاپن ، مسموم میشه و بیهوش میشود ..._______________________________(الان دقیقا یک هفتس که هی میخوام این معرفی کتاب رو تموم کنم اما ... از اولشم استرس اینو داشتم که به اینجا برسه )کتاب سوم : این کتاب کتاب مورد علاقه منه ( به همین خاطر عکسش رو بزرگ تر گذاشتم )و البته خیلی هم طولانیه ، داستان در مورد پسرک دانمارکیی به نام ایلماری است ، پسری آشفته و خشن ...(یه نکته ، این کتاب رو فقط تو سه بخش به خلاصه ترین شکل ممکن مینویسم آخه واقعا طول میکشه بخوام خلاصش کنم ...)ایلماری روزی که از مدرسه به خانه باز میگشت متوجه فردی شد با چهره ای عجیبو چکشی عجیب تر که در دستانش بود ، بله افردی که فیلم های اونجرز و مارول رو دیدن قطعا میشناسنش ، ثور . ثور ایزد تندباد و رعد و برق ایزدان اسکاندیناویایی است . ایلماری فرزند هواست ، درواقع فرزند باد است . ثور در طی توضیحات مختصری ایلماری را پیش ادین برد ، بله ، در آسگارد . آنجا ادین با ایلماری اندکی سخن گفت و سپس از همان لحظه آموزش و آشنایی ایلماری با همه چیز آغاز شد . اول از همه اینکه ادین سلاحی را به این بچه 17 ساله داده بود که تنها شی در جهان است برای کشتن ادین ( به نام مرگ ادین ) . و بعد از آن اول از همه به ایلماری درس جادو دادند . سخت ترین درس برای ایلماری و زیر نظر سرسخت ترین استاد . در اواسط داستان متوجه نکته ای در مورد آسگارد و جهان های درخت ایگدراسیل میشویم ، تقریبا اکثر ایزدان و عموم موجودات و هیولا های این جهان تصمیم بر کشتن ادین و سفر به جهان فانیان و حکمرانی بر آنجا را دارند و رهبرشان کسی نیست جز ، لوکی ( که معرف حضور هستن ). در این بین ایزد مکر و حیله ژاپن رسما به دنیا گند زده و صد البته به ... مانی ! مانی توسط آنها ربوده شده و به زور معتاد به مواد مخدر های خیلی قوی شده . و آمایا هم به جهان ایزدان آسگارد سفر کرده (آخر هر دو کتاب گفتم بیهوش شدن ، نگفتم که مردن ... بهوش اومدن ، با ایزدانشون دیدار داشتن و طبق سلاحشون برخورد کردن ، البته خب مانی یکم بگی نگی رو به موت هست اینجا های داستان ) . اینجا بود که ادین به ثور و ایزدان خیر خواه دستور داد تا به جهان فانیان بروند و در دژ ادین در آنجا اقامت داشته باشند تا روز جنگ فرا رسد ، در این بین لوکی بر آسگارد حکم ران میشود . آمایا و ایلماری به یکدیگر علاقه مند میشوند (البته اول مانی رو نجات میدن ) و آمایا دوباره با دخترک رمی ملاقات میکند . سپس هر دو به دژ میروند و تمرین های  وحشت ناک ثور برای ایلماری شروع میشود ، چرا که او تا اینجا فقط با جادو سر و کار داشته ، نه با باد و طوفان ... و البته آمادگی جسمانیش هم افتضاحه . اما پس از آمادگی کامل آمایا دژ را به همراه یکی از جادوگر ها به عنوان محافظ ترک میکند و ایلماری میماند و جنگی بزرگ و سلاحی قدرتمند و لشکر انگشت شمار از حق و لشکری مهیب از تاریکی ها ...&quot;شماره 3 &quot; فردی است که لوکی او را تسخیر کرده و و لشکرش متشکل از : دختران و پسران لوکی ، دیو ها و هیولا های سنگی و یخی و آتشین و چند ایزد بدخواه . در این جنگ هیچ ایزدی کشته نمیشود اما آسیب هایی میبینند و ایلماری نیز متوجه قدرتی میشود که ادین به او هدیه داده ، قدرتی به نام &quot;طوفان مرگ&quot; ...خب دوستان عینکی من ?اگر از این کتاب ها خوشتون اومد ، فصل چهارم ( رقص آتش رو ) خودتون بخونید ...( البته همشون رو بخونید ها ... نمیشه که بدون خوندن جزئیات فصول 1 و 2 و 3 ، یکراست برید 4 ?)متشکرم که تا اینجا رو مطالعه کردید ، سه فصل از این پنجگانه را تاحدی برایتان خلاصه کردم ، این چهار کتاب برای افرادی که به اساطیر علاقه مندند بشدت توصیه میشود ، چرا که اطلاعات ذکر شده در کتاب ها دقیق بوده و برای آنهایی که زیاد با دایره المعارف حال نمیکنند گزینه خوبی است .  ?عینکی باشید ، عینکی بمونید ?خدا یار و نگهدارتون ...</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 13:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انواع قلم مو های نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-visvw3wn26sb</link>
                <description>به نام خداوندبلند آسمان       ***      خداوند خاک  و خدای جهان حتما براتون سوال شده که چند نوع قلم مو در حوضه نقاشی داریم ؟قلم مو های اصلی نقاشی به هفت دسته تقسیم میشوند، در سایز های مختلف :1. قلم موهای تخت : این نوع قلم مو ها انتهایی مربع مانند دارند مخصوص حرکات سریع و شجاعانه بر روی بوم  و اکثرا مناسب برای پر کردن و ضربه زدن  در نقاشی به کار میروند وبرای کار با رنگ روغن ایده آل ترند . 2. قلم موهای سرگرد : این نوع قلم مو بیشتر برای کار های دقیق و کنترل شده استفاده میشوند و عموما برای به تصویر کشیدن جزئیات و یا کشیدن خطوط نازک به کار میروند . این نوع قلم مو برای کار با گواش و آب رنگ و البته ریزه کاری های اکرلیک ، پلاستیک و روغن ایده آلند .3.قلم موهای فیلبرت : این قلم مو تقریبا شبیه به قلم موی تخت است با دو تفاوت ، یک لبه های نرم شده و دایره شکلش که آن را شبیه زبان کرده ، و دو بافت نرم و کارایی متفاوتش ، اکثرا از این قلم مو برای زیر کار اصلی نقاشی استفاده نمیکنیم ، بیشتر برای محو کردن یا نرم کردن خطوط تیز و خشن استفاده میشود یا برای ساخت بافت های خاص4. قلم موهای باد بزنی : این یکی قلم مورد علاقه منه ، لایه ناازکی از مو هایی که مثل بادبزن کنار یکدیگر قرار گرفته اند ظاهر متفاوتی با همه قلم مو ها دارند . برای همه رنگ ها ایده آل هستند و اکثرا برای روشن نشان دادن ساختار هایی مثل مو و چمن و درخت استفاده میشوند .5. قلم موهای شاخه زن : این قلم مو ها بسیار نازک و نوک تیزند از تعداد زیادی مو های بلند کنار هم تشکیل شده اند . برای کشیدن تار مو و خطوط ظریف و یک اندازه عالی هستن و برای همه رنگ ها ایده آلند .6.قلم موهای ماپ : اصلا دست زدن به مو هاش آرامش بخشه ، بشدت نرمه و حتی در عمر آرایش و میکاپ هم خیلی موثره ، اکثرا در نقاشی برای محو کردن استفاده میشه البته برای کار با آبرنگ هم مناسبه ، برای کشیدن آسمون هم حرف نداره ، مخصوصا نرم نشون دادن ابر ها . من توی کشیدن پرتره هم ازش استفاده میکنم .7.قلم موهای شمشیری : این قلم مو نیز بشدت شبیه قلم موی تخت است با این تفاوت که سرش زاویه داره ، در سایه زدن استفاده زیادی داره و خیلی مفیده اما توی رسم خطوط هم بد نیست .متشکرم که تا اینجا این ولاگ رو خوندید ، امیدوارم تونسته باشم بهتون کمک کنم ، به یک نکته توجه داشته باشید ، اکثر قلم مو ها قابل استفاده در تمام رنگ ها هستند اما من رنگ هایی که ایده آلشون هستن رو هم گفتم بهتون  .  قلم مو ها از سایز های مختلف هستن و هر سایز ظرافت و دقت و کارایی خودشو داره . قلم مو های یلی بزرگ یا قلم مو های خاص دیگری هم هستن ، من تو این ولاگ فقط اونهایی که اکثرا رو بوم کاربرد داره بهتون گفتم . شب و روزتنو پر از نقاشی های دلنشین از جای جای خاطراتتون .</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 00:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-h89yyogsbd5z</link>
                <description>به نام خداوند شعر و غزل      ***      به نام خداوند عزوجلمن ابوالفضل هستم .البته خیلی ها به خاطر طولانی بودن اسمم بهم میگن &quot; عادل &quot; .یه عینکیم ، البته منظورم کسیه که چشمش ضعیفه . وقتی یازده سال و نیمم بود انقدر خودم رو برای آزمون سمپاد ( سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان ) تحت فشار قرار دادم که چشم های سالم و تیز بینم آروم آروم کم سو شد ، ولی به هدفم به بهترین شکل رسیدم و الان سه ساله که دانش آموز مدرسه &quot;علامه حلی 2&quot; تهران هستم . من یه هنرمندم و تقریبا به هر هشت هنر اصلی مسلطم . یه داستان نویس کودک هستم و از بچگی زیر دست پدرم که یک استاد خطاطی هست آموزش خط دیدم ، نقاشی رو با دیدن آثار هنری بزرگ آموختم و سوالتم رو از پدرم پرسیدم و الان در همه روش های نقاشی ، تعریف از خود نباشه استادم ☺ . عموی من &quot; بهرام صادقی مزیدی &quot; کارگردان هست و زیر دست اون آموزش فیلم سازی دیدم . هنر های تجسمی رو هم مثل نقاشی فرا گرفتم . پیانو و ویولن مینوازم و معماری رو هم زیر دست داییم آموختم . فقط میمونه بازی سازی که اونم امسال شروع کردم به فرا گرفتن ( البته صرفا دیزاینر بازی های رایانه ای هستم ) . اما همیشه یه جای خالی رو توی قلبم حس میکردم ، جای خالی دوست ...این سیاه چاله ای بود که در قلبم باز شده بود ، من از دوران دبستان دوست های زیادی داشتم ، اونقدر زیاد که حتی نمیتونم تعدادشون رو به طور تقریبی بگم ، اما وقتی حقیقت رو راجع به این رفاقت ها میفهمیدم ، این جای خالی بزرگ تر میشد . من کسی بودم که در دوران دبستان با همه دوست میشدم ، اما بعد از مدتی فهمیدم که از این هزاران دوستی ، فقط چند تاشون رفاقت واقعی هستن ، همه برای منافع و سواستفاده رفاقت رو پیش میبردن و اکثرا بازیگر های خوبی نبودن ، من هم همیشه در مقابلشون با لبخند و آغوش باز در میومدم و هر چیزی که میخواستن براشون فراهم میکردم . خب همونطور که گفتم من یک بازیگر قهارم ، من کسی هستم که کل زندگی خودش رو یه صحنه تئاتر بدل کرده با بیننده هایی از جنس دوستان قلابی ...تا اینکه وارد دبیرستان دوره اول شدم ، یا بهتره بگم تا اینکه دوران دبستان تموم شد و از خیلی از اون دوست های قلابی جدا شدم و حالا اون جای خالی مثل یک هاله و مه کل وجودم رو در بر گرفته . من از بچگی استعداد قابل تحسینی در علوم تجربی داشتم و الان هم محصل المپیاد زیست شناسی هستم . و هر روز زندگیم رو مجبورم به روی دوستانم بخندم و نشون ندم که واقعا چه احساسی دارم ، مجبور به همه چیز بخندم?اما خیلی خوشحالم که ویرگول این قابلیت رو به من داده تا بتونم با بروز برخی آموخته هایم و همچنین احساساتم ، کمی مه تاریک دلم رو آن طرف بزنم و دوباره بتوانم به طور حقیقی خنده را دوباره حس کنم ...اینجا در مورد همه چیز خواهم گفت ...</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 00:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی به وضوح شیشه های عینک و به گرمی رفاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@AASM1388/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%AD-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-dfbhw0gljazn</link>
                <description>به نام خداوند احساس پاک            * * *               خداوند شمس و مه تابناکسلام ...?سلامی نشعات گرفته از جانم و قوا گرفته از  روحم به شما ، همه شما خواننده هایی که از کودکی با لا لایی  های زیبای مادرانه خاک دان جوانه مهر و عشق شدید و میوه زبان فارسی برداشت کردید . سلامی به شما که روز به روز و هفته به هفته به ریشه های گیاه علم ، آب تحصیل میپاشانید و سلام به شمایی که دست بر کمر زدید و از گیاه سر به فلک کشیده علم بالا میروید و با کمک شاخه ها و برگ های آن ، به آینده والا خود نزدیک تر میشوید . و در آخر سلام به شمایی که با قدرت و اراده پولادین خواهان یادگیری هستید و کنجکاو جهان نهان اطراف ، شاید هر کدام از شما شعله ای درون فانوسی کهنه و قدیمی باشید که میسوزد و میسوزاند و از ظلمت جهل میکاهد . ابوالفضل صادقی مزیدی هستم اما اگر مایل هستید به نام عادل خودم را معرفی میکنم . اینجا در &quot; عینک &quot; تمام تلاشم رو میکنم تا به همه شما کمک کنم عینک های بینش جهان را یکی پس از دیگری بشناسید و آن را بیابید که خواهانش هستید . ?</description>
                <category>glasses/عینک?</category>
                <author>glasses/عینک?</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 23:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>