<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ∆√!∆</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AIVA</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:17:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/123264/avatar/oeLmvU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>∆√!∆</title>
            <link>https://virgool.io/@AIVA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#شاگرد_کنجکاو_زندگی🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%F0%9F%8C%B1-cxoc0hdc0pv9</link>
                <description>در رودخانه زیستن چنانچه خیال کنیم جریان را می فهمیم و مسیر را  یا سعی کنیم بفهمیم به ما سخت خواهد گذشت.و چنانچه با دلی قرص و محکم به مقصد که دریاست بیندیشیم فرقی نمی کند کدام مسیر زندگی ما را برساند.در  رودخانه گاهی تلاطم است. و گاهی همه چیز آرام.گاهی گل آلود است و گاهی شفاف . گاهی تند است گاهی آهسته.و ما در حرکت....یک حرکت رو به بالا...ما زبالاییم و بالا می رویم...و زیستن در رودخانه زندگی برای کسی که به آب و مقصد اعتماد دارد. سراسر خوشی است و شور و شعف.و برای کسی که تلاطم را می بیند و خیال رهایی از این جریان را دارد سراسر مشقت است و زحمت.هر روز با زندگی جنگیدن کار عاقلانه ای به نظر نمی رسد. ..اتفاق ها می افتند...غم ها می آیند....کم حوصلگی ها بالاخره از راه می رسند...مشکلات کماکان وجود دارند....آن چیزهایی که نمی‌خواهیم چه بخواهیم و چه نخواهیم در مسیر رودخانه هستند....در این میان اتفاقا چه بسا بیشتر...بودن ها هست.حمایت و همدلی ها هست...لبخند ها و شوخ طبعی ها....شادی ها...رشدها...پیشرفت ها...شاگرد کنجکاو زندگی می مانم ...خیره به لحظه ها...به خصوص دردها...خیره به لحظه ها...خصوصا لبخندها...از زندگی ام (صرفا زندگی خودم و حال درونم ) می آموزم. برای خودم .و تجربه بر می‌چینم .میدانم که نهایت یک گور تاریک مقصد رودخانه زنده بودن است...!!!ولی یک‌ دریا مقصد رودخانه زندگیست!!!∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 01:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#عاشقانه_من_تو</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88-mxaa4qholk9a</link>
                <description>کدام لحظه را می توان یافت که از تو خالی باشد؟کدام حرکت در زندگی ام‌ که تو در آن نباشی معنا دار خواهد شد ؟کدام لحظه ارزش زیستن بدون تو را خواهد داشت؟من غرق در شادی ام چرا که تمام امیدواره هایم را به گردن تو‌آویخته ام.‌غرق در لذتم چرا که هنوز ضیافت پر شور چنان مرا به وجد می آورد که ابتدا و انتهایی ندارد. و‌دلیلش فقط تو‌ هستی .اگر تو نبودی مرا چرا بودنی باشد و زیستنی ؟هنوز گاهی با عینک‌ های ته استکانی‌ تردیدم زندگی را می نگرم. موشکافانه به دنبال رنج های کشیده شده می گردم و‌از خودم سوال می کنم آیا این زیستن با رنج ارزش دارد؟میدانی ...آن لحظات به تو فکر نمیکنم...به  خیال خوش خیال خود در حال محاسبه ی دقیق میزان رنج و میزان تحمل و ارزش می  گردم و خودم را زیرکی تصور میکنم که قرار است از زیر بار زندگی فرار کند.  چرا که به نظرش زندگی رنج است. ‌بر من خورده نگیر.‌که من تنها فراموش کاری زودرنجم...محاسبه  گری خوش خیال که زندگی را اعداد می بیند و به دنبال زیاد شدن اعداد می دود  . گمانش این است که هر چه زیاد تر باشد بهتر‌ خواهد بود. !ولی زمانی که بهانه های کودکانه ام را دور میریزم و چشم‌هایم را میشورم تا طور دیگری ببینم. تو را میبینم. و وقتی تو باشی دیگر کدام من ؟!و کدام رنج ؟و کدام عدد ؟و کدام ارزش ؟در میان بودنت چنان حل می شوم که انگار هیچ وقت نبوده ام!. و آنگاه که تمام خیال و فکرم سرشار از «تو» باشد دیگر فرصت خیال و فکری  برای «من» نمی ماند. و انگار در آغوش نیستی مرده ام. و‌ دوباره می گویم. وقتی تو باشی کدام مرگ؟کدام ترس ؟۲۹/۱۲/۹۸۲۱:۴۶∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 11:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#زندگی کی به سراغمان می آید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-jpqfjs6ozvxm</link>
                <description>امروز چند باری این ندا را در درونم شنیدم که :‌ بگذار زندگی به سراغت بیاید .و این موضوع عجیب بود . پس تصمیم گرفتم بیشتر حواسم باشد و تمام حواسم را تیز کرده باشم برای شکار زندگی درست زمانی که دارد به سراغم می آید .و اینک این سوال را از خودم دارم که زندگی کی به سراغم می آید ؟شاید دقیقا همان لحظه ای که باران به صورتم می خورد و من کمی چشم هایم بسته شده است و احتمالا کمی سریعتر از همیشه گام برمی دارم . آنجا جایی است که زندگی به سراغم می آید اگر نگاهی به آسمان کنم و اجازه دهم که دانه های باران بر گونه هایم بشیند .و شاید درست همان لحظه که در اتاقی و از دور صدای دوستان و‌‌ آشنایان را می شنوی که در حال تعریف کردن و بگو بخند هستند کمی مکث کنی و به این بودن ها بیشتر توجه کنی که چه زندگی می تواند ملایم باشد . و چه اتفاقات خارق العاده ی معمولی می تواند در آن رخ دهد . دقیقا جایی است که زندگی دوباره به سراغت می آید .یا صبح زود همان لحظه ای که چای را دم کرده ای و منتظری که دم بکشد . اگر مدام ساعت را چک نکنی که مبادا رفتن به سرکار دیر شود . احتمالا زندگی به سراغت می آید .اگر هرجا که هستی فقط چند نفس عمیق بکشی و این نفس ها را در بدنت حس کنی . که چگونه تو را زنده نگه می دارد . احتمالا زندگی به سراغت می آید .و هر لحظه که بیشتر در بودن غرق شوی به جای شدن . احتمالا بیشتر زندگی به سراغت خواهد آمد .هر لحظه که بیشتر خود زندگی را جدی بگیری به جای آرزوها و امیدها و آینده . زندگی تو را بیشتر در آغوش خواهد گرفت.و می بینم که آدم هایی هستند که فقط از روی زندگی رد می شوند . بی حس . بدون توجه . احتمالا با گلایه و غرولند در زیر لب . آنها هیچ وقت به خودشان اجازه نمی دهند که در زندگی ته نشین شوند . و زندگی هم هیچ وقت به سراغشان نمی رود.14/3/140316:09∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 16:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#فهرست_خوشبختی_اپیکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-av3mxopbux15</link>
                <description>جمله ی بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت (مولانا)داشتم به لیست داشتنی هایم برای خوشبختی نگاهی می انداختم‌ . کمی خالی به نظر می رسید. چون نه برای آینده ام‌ طرحی اساسی داشتم و نه اکنون در زندگی ام دارایی خاصی داشتم که منجر به خوشبختی ام شود. اما باری دیگر فلسفه و جهان بینی فلسفی مرا تسلی بخشید که آن چنان هم چیز زیادی از دست نداده ام!!.،اپیکور  فیلسوف فهرست خوشبختی اش را با من به اشتراک گذاشت تا باری دیگر متوجه شوم  که کوله بار خوشبختی سبک بار تر از آنچه که فکر میکنی بسته می شود. بدین شرح فهرست :۱- دوستی ۲- آزادی ۳- تفکر ۴- خوراک٬پوشاک٬مسکن در حد رفع نیاز. (خودش نوشیدنی اش آب بود و‌غذایش نان و سبزی با کمی زیتون !)او معتقد است که ثروت اگر برای رفع نیاز باشد لازم است اما بیش از آن بر میزان خوشبختی هیچ‌ نخواهد افزود. لبخندی گوشه ی لبم نشست و‌خوشحال از اینکه میتوانم کوله ی بار خوشبختی ام را بی آلایش تر از آنچه که فکر میکردم ببندم . از اپیکور متشکرم که به جای من در این زمینه فکر کرده است. و امروزم را با اندیشه ی سنجیده اش غنی بخشید. #روزنوشت۱/۴/۹۹∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 21:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه ای اختصاصی از جاویدان سرزمین به همنوعان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%A7%D9%86-urupbpske0sy</link>
                <description>سلامت به ما رسید. و اکنون پاسخ سلامت را از لا به لای خاکسترهای زمان به تو می رسانیم. به همراهش پاسخ هایت را! اولین کسی نیستی که به ما نامه زده ای و این اولین پاسخ ما نیست!ولی پاسخ هایمان اساسی است و بنیادی. عمیق به آنها فکر کن اگر واقعا به ما ایمان داری!ما از جنس تو هستیم! ولی شبیه تو نیستیم! ما  آنگونه که تو خیال می کنی یا فکر میکنی نیستیم. ما مردمانی که ۱۰ هزار سال  وقت دارند نیستیم. ما مردمانی هستیم که زمان را مدفون کرده ایم!زیر خروار ها خروار ثانیه دفن شده ای. اضظراب ثانیه هاست که تو را به عمق لذت هیچ کاری نمی برد. اضظراب تمام شدن وقت!اضظراب تلنبار شدن چندین و چند تقویم پر شده که برایت موی سپید و پوست چروکیده به ارمغان آورده! و دستی خالی و حسرت یک‌زندگی نکرده!ما  از جاودانگی حرف میزنیم و تو از میلیون ها سال وقت!. ما از بودن در اینجا  حرف می زنیم و تو هزاران لحظه ی نبوده را و انتطار هزاران لحظه ی نشده را  طلب می کنی! بدترین عذاب انسان انتطار کشیدن بین دو لحظه است!(گذشته - آینده)از  ما از پانصدمین سال زندگی پرسیدی. تو تکرار را طلب میکنی. از تکرار حرف  میزنی. گمان میکنی زندگی را می شود در صد سال تمام کرد. گمان میکنی اگر یک  دلفین ببینی دلفین های دنیا را شناخته ای‌ . اگر یکبار رودخانه ای را با  قایق پارو بزنی قایق و رود و آب را فهمیده ای! ما می شویم!. ما زندگی می شویم! ما دلفین ها را تماشا نمی کنیم. مابه صدای آبشار گوش نمی دهیم. ما غذا ها را مزه نمی کنیم. ما  دلفین میشویم! ما آبشار می شویم. ما مزه می شویم‌ . ما تماشا می شویم.  شنیدن می شویم. ما چشیدن می شویم. ما زندگی می شویم‌ .!!!. این به غایت  زندگی شدن به جای زندگی کردن کجا ملال انگیز خواهد بود. ؟!. تو از برنامه هایمان می پرسی!. تو آب گندیده طلب می کنی!. در حالی که ما هر لحظه از چشمه ی زمان می جوشیم!تو در دنیایی زندگی میکنی که زمان کافی برای هیچ کاری نداری!، حتی یک لبخند ! تو از کجا حرف میزنی و ما از کجا پاسخ می دهیم‌ !تو از تقسیم زمان حرف میزنی . از اینکه به تو فرصت دهیم.سوال می کنم از تو . آیا تو فرصت نداری؟ پاسخ هایمان را که شنیدی گمان می کنی ما از جایی دیگریم. در حالی که ما از نگرشی دیگریم.!ما در کنارت زندگی میکنیم. ما مانند تو چای می نوشیم. ما مردمان سرزمین خیالی نیستیم. !!عاشقانه و عمیقا برایت آرزوی تغییر نگرش می کنیم. زمانی که به جمع جاودانان بپیوندی حتما پاسخ نامه های زیادی را باید بدهی!ارادتمندت مردمانی که ده هزار سال وقت خود را برای تست انواع تمشک گذاشته اند!!!#محرمانه∆√!∆۱:۳۰۱۱/۳/۹۹</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 17:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#خروج از بعد</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-m8wzfhjhjv5v</link>
                <description>نامه ای به کسی که ده هزار سال وقت دارد!سلام. من کسی که ده هزار  سال وقت ندارم به شما که گمانم از من بیشتر وقت داشته باشید نامه ای می  نویسم. چند سوال مهم از شما دارم که امیدوارم پاسخ مرا بدهید. چرا که این  پاسخ ها برای من که مدت محدودی زنده ام بسیار مهم خواهد بود.سوال اول: شما که ده هزار سال وقت دارید چه احساسی دارید؟ من که آنچنان همه چیز را با عجله و با اضطراب از سر می گذرانم که هیچ از آن نمیفهمم!. (آخر وقت ندارم)نه احساسی! نه لذتی!. خواهش میکنم شما که ده هزار سال وقت دارید به من بگویید زندگی وقتی بدانید برای همه ی کارها فرصت هست چه حسی دارد؟سوال دوم:شما که ده هزار سال وقت دارید با این همه وقت چه می کنید؟میدانم  عجیب به نظر می رسد اما من با اینکه همیشه در تکاپو و عجله هستم اما همیشه  تقریبا مشغول هیچ کاری نیستم و بی کاری امانم را بریده!روزهای متمادی زیادی در تخت لم داده ام و به سفیدی سقف خیره ام با پرسش اینکه این همه وقت برای چه کاری دارم!آن قدر بهار و تابستان و پاییز و زمستان دیده ام که از این تکرار ها جز ملال ارمغانی ندارم!گمانم بدترین عذاب خدا به یک انسان این باشد که ده هزار سال وقت به او دهد. سوال سوم:شما که ده هزار سال وقت دارید از حس و حال داشتن هایتان بگویید‌ لطفا.‌از اینکه زندگی بعد از پانصد سال عمر چه گونه خواهد شد. در هزاره سوم زندگی چه برنامه ای برای زندگی دارید؟!در هزاره ششم چطور؟من قبل از  همه ی این تجربیات تبدیل به خاک خواهم شد . اما مایلم حس و حال آن را بدانم. (ببخشید از کنجکاوی است)سوال چهارم:شما  که ده هزار سال وقت دارید به نظرتان زمان کافی برای زندگی کردن دارید؟  برای تجربه کردن؟ برای خاطره ساختن؟ برای عاشق شدن؟ برای خانواده داشتن؟  برای مشهور شدن؟ برای پولدار شدن؟من که تا به خودم آمدم که ببینم چه در  چنته ی زندگی دارم. فرصتم تمام شد( میدانم که احمقانه به نظر می رسد) اما  من برای فکر کردن به این سوال هیچ‌وقت فرصت نداشتم. هنوز طوماری بلند بالا از قله های فتح نشده دارم و گمانم باید از روی لیست خیلیاشان را خط بزنم.سوال آخر:ده  هزار سال وقت خود را حاضرید به کسی دیگر بدهید ؟ حداقل نصفش را ؟ به کسی  که ده هزار سال وقت ندارد. و خیال می کند که اگر ده هزار سال وقت داشت  زندگی اش تمام و کمال می بود‌.بی صبرانه منتظر پاسخ های شما خواهم بود.فقط به مقدار وقتی که دارم توجه داشته باشید. ارادتمند شما کسی که ده هزار سال وقت ندارد.۱:۴۳۲۹/۲/۹۹∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 18:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#قدم زدن در مه</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87-vr0onuf9qwqf</link>
                <description>متن سال نو را امسال از هر سال دیگری زودتر می‌نویسم. برای اینکه یادم باشد  که سال نو های زیادی آمده و من نو شدن را حواله کرده ام به وقتی که حالم  کمی بهتر باشد یا شرایط طور دیگری باشد . و اگر دقیق تر شوم ذهن چموش و  زیرک من آن حال خوب را به سالی دیگر حواله نمیدهد بلکه فقط می‌گوید چند  ثانیه صبر کن .! چند دقیقه. اکنون که در حال غذاخوردنی بعد از خوردن فکری  به حال احساست میکنیم. الان که شب است بگذار فردا صبح که تازه باشی.. نمی دانم چند سال دیگر باید بگذرد و من نهال لحظه را در بیابان گذشته یا سراب آینده بخشکانم. من قدم زدن در تاریکی را نیاموخته ام‌ با اینکه تمام سالیان سال زندگی ام را اینگونه در حال قدم زدن زندگی هستم. در تاریکی٬ در مه.درست شاید تنها لحظه ای دیگر درنده خویی تمام هستی مان را به تاراج ببرد و تبدیل به موجودی شویم که گویی هرگز نبوده است !بیاموزیم  که زندگی قدم زدن در مه است‌. پرتگاه ها همین حوالی ما منتظر جانمان هستند  . و ما هر قدم که به سلامت میگذاریم. شکرگذار باشیم و هستی مان را ارج  نهیم. نشانه ی شکر ٬ حال خوب و شادی است. سپاس از رقص بیکران هستی نه برای من ! بلکه برای خودش !سپاس از زیبایی بی نظیر گل سرخ نه برای من ٬ برای آن که هستی را زیباتر کرده است !سپاس از مردمانی که می‌توانند روی دو پا راه بروند  و لبخند بزنند . نه برای من ! برای آنکه شکر گذار هستی شان هستند. سپاس از هستی برای هست بودنش !سپاس از هستی برای قدم زدن زندگی در آن!سپاس از خالق هستی برای هست کردن ما!هستی تان مبارک! ۱/۱۲/۹۹۱۱:۵۳∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 17:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#شگفت</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-eznkmayech0y</link>
                <description>کاری ندارم که این روزها آن چنان ابزارهای سرگرمی و اعتیادآور دوربرمان را پر کرده است که کوچکترین فرصتی برای اندیشیدن نمی کنیم .به  این هم کاری ندارم که آن چنان اخبار ما را تسخیر کرده است که واقعیت ها را  آنچه که در اخبار می گویند می پنداریم. غافل از اینکه صنعت خبر هم مانند  خیلی چیزهای دیگر انگیزه اش مالی است و با سرتیتر خبرهای داغ و اغراق آمیز و  شایعه ها حواشی ها خوراک شأن تامین می‌شود. به اینکه چقدر تحت تاثیر  شبکه های اجتماعی ناگزیر تلاش میکنیم که حالمان را خوب جلوه دهیم‌. یا سعی  میکنیم بقیه را تحت تاثیر قرار بدیم هم کاری ندارم!ما واقعیت را از دریچه شبکه های اجتماعی , اخبار , و شایعات میبینیم . و این هیچ واقعیت نیست !واقعیت این است که فرصتی برای اندیشیدن نداری!چون آنقدر اطلاعات پردازش نشده تلنبار داری که عملا هنگ کرده ای !فرصتی  برای شگفت زده شدن از طبیعت و لذت بردن از اکنون نداری . چون  هر لحظه ای  غیر از اینجا در میان دریای اطلاعات و واقعیت های تحریف شده برای یک مقدار  دیده شدن دست و پا میزنی!دیگر پرنده که می خواند برایت عادی است !چون صدای تمام پرنده های دنیا را حتی آن ها که اسمشان را نمی دانی با یک جستجوی ساده برای خودت پخش می کنی.!پادشاه بی نهایت اطلاعات هستی که از درون پوچ و بی هویت مانده!با هشتگ ها و بنرهای اعتراضی به خیال خودت در حال بازسازی جامعه هستی!با تأیید درخواست ها کسانی را برای توجه کردن به خودت دعوت میکنی تا زندگی ات تحت تاثیر سخنان افراد بیشتری باشد. از فیلترها استفاده میکنی تا زندگی ات را خوش آب و رنگ نشان دهی. تک تک کامنت ها را جواب میدهی تا اجتماعی و خوش مشرب جلوه کنی.ما خیلی وقت است که سرمان به کارهایی عجیب گرم است .و خیلی وقت است که شگفت زده نمیشویم‌ .چرا  که زندگیمان طوری شده است که گویا همیشه جاهای بهتری با منظره ای بهتر هست  که لیاقت لایک کردن دارد . حتی اگر خودت کنار رودخانه نشسته باشی !و همیشه کسانی هستند که از تو خوشحال ترند چون اینگونه به نظر می رسد !به هیچ کدام از این لعنتی ها کاری ندارم. !!ولی آنها دست از سر من و عزیزانم و نزدیکانم‌ بر نمی‌دارند !و من از اینکه از زندگی شگفت زده نشدن را آموخته ایم نگرانم !#فریاد_اعتراضی#ماتریکس_تکنولوژی۱۹/۱/۱۴۰۰∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 21:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#فوران</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-ukagfvtqmqpx</link>
                <description>این‌یک فوران ناگهانی دیگر است!سریع و با عجله مینویسم مبادا که بار دیگر چشمه ی کلمات خشک شود و دیگر هیچ‌چیز بر ذهنم جاری نشود!زیبایی  را تحسین میکنم و از همین زیبایی هاست که تغذیه میکنم . شکوفه ی درخت  گیلاس برایم حکم معبدی با شکوه را دارد. قدم های آهسته ی من در بیابان‌های  سبز بهاری حکم عروج را دارد. سوسماری که با عجله خودش را از من پنهان میکند  برایم شبیه یک دوست صمیمی است ! خیابان های شهر را به چشم خریدار قدم‌میزنم. قرار است قاب های نگاهی زیبا را در آن چارچوب به بند بکشم. دوستانم برایم بخشی از وجودم هستند که هیچ‌ فاصله ی زمانی و‌مکانی دیگر جلودار فوران دوستی هایمان نیست!بدنم برایم شبیه تخت خوابی نرم شده است که پتانسیل ۹۰ سال آرام گرفتن در آن را دارم. صبح ها برایم شبیه تولد یک نوزاد است. !شب ها اگرچه تا انتهایش همیشه در حال تکاپو و‌جست جویم اما انتهایش شبیه پایان هماهنگ و بی نظیر یک عمر است ! شبیه یک مرگ ابدی !شکار  زیبایی ها در بین روزمره ی زندگی‌شبیه گرفتن ماهی تازه با دست است در یک  لحظه میبینی که از دستت لغزیده و رفته ! باید آرام بگیری نباید به داشتنش  اصرار بورزی. تکان خوردنش را ببین و با دستانت لمس کن و بگذار ماهی شادی هر  وقت خواست از دستت بپرد!باری دیگر تو میمانی و نگاه به افق دریای زندگی و انتظار برای شکار یک ماهی دیگر...∆√!∆30/1/9900:14</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 15:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#عقربه‌های سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-yruzp3eissrs</link>
                <description>وزش نسیم ملایم سکوت در هر اتفاق کوچکی قابل لمس است . انتهای این خاموشی  هرگز موسیقی آغاز نخواهد شد. بلکه سکوت عمیق و عمیق ترخواهد شد. درد ها در  انتها به خاموشی می رسد. رنج ها به سوی خاموشی میرود. جایی که با تمام بی  صدایی اش فریاد می زند بگذار چیزها همانطور که هستند باشند! .چشمانم به  عقربه های سرگردان ساعتم است . عقربه هایی که روی هم می لغزند .بدون هیچ  چرخی و و نظمی و باتری ! .عقربه هایی که در فضای کوچک ساعتم آن قدر آزاد  هستند که هیچ چیز را نشان ندهند!. عقربه هایی که دیگر مهم نیست ثانیه  شمارند یا ساعت شمار . چرا که دیگر هیچ چیز را نمیشمارند!!. آن  ساعت جادویی را دستم می کنم تا به خود یادآورشوم که زمان همیشه اکنون است و  مثله عقربه های ظریف باید از هر نظمی به دور باشم. باید نشانم هیچ جا و  مقصدم هیچ باشد ! .جایی که همیشه سکوت می وزد .2/9/13999:54∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 17:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#تماس</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-us4xqw1ftu5x</link>
                <description>داشتیم با هم صحبت می کردیم. از روزمرگی ها می گفتیم.‌ پشت تلفن روزمان را  به اشتراک می گذاشتیم تا کمی حالمان بهتر شود . تا کمی دلتنگی کم شود. تا کمی با هم در مورد مسائلی صحبت کرده باشیم. تا از احوالاتمان جویا شده باشیم.که  ناگهان سکوت حکم فرما شد. سکوتی ناگهانی و طولانی . او  آن طرف خط و من  این سمت گویا تمام واژه هایی که می‌خواستیم بگوییم را در سکوت خلاصه کردیم.  و با نگفتن بیان کردیم!. عجیب بود. هزاران حس و حال در مجال سکوت رد و بدل  شد. از اینکه کسی هست که حتی با نگفتن هیچ کلمه در تماس پای خط می ماند بی  آنکه سعی کند این بطالت را تمام کند حالم را طور دیگری خوب می کند. صدای نفس هایش را می شنیدم. و داشتم به این معجزه فکر می کردم. به این حضور ساکت ! . به این همراهی!این دیگر یک تماس ساده نبود .‌ تماسی که به یک سکوت آغشته بود دیگر یک تماس معمولی نبود .آن طرف خط بود. و همین برایم کافی بود... #دلتنگ_حضور#معجزه_سکوت#او∆√!∆۲۲/۱/۱۴۰۰۲۳:۱۳</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 17:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#واژه</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-alatbje15sh0</link>
                <description>مستقیم به چشمانت زل میزنم. البته که کار آسانی نیست. چشم ها آن قدر جذبه دارد که نتوان مستقیم به آنها نگاه کرد!!.شاید تنها چشم ها باشند که هنوز به ابدیت وجود متصلند.با این حال تمام تلاشم را می‌کنم.به تو میگویم ...خودت را از پس تمام واژه ها رها کن ...با دانستن هیچ چیز عوض نمی‌شود..باید تجربه کرد...باید چشید..حتی همین کلمات را هم دور بریز. !بعد از خواندنش به اطرافت نگاه کن و از همین حضور به ظاهر ناقص  محیط اطرافت لذت ببر.!!اگر در کتابی می‌خوانی « هر لحظه  و هر مکان از زندگیت مقدس است» به آن اکتفا نکن از آن هیچ چیز عایدت نمی‌شدبرو و مقدس بودن تمام لحظات زندگیت را درک کن.! با دانستن هیچ چیز عوض نمیشود. همین !!!∆√!∆۳۱/۶/۹۸۱۶:۴۰‌</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 20:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#ناله</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-aw6q8lvjsdp6</link>
                <description>فقط و فقط خودت میدانی نقطه ی شروع تو از کجا بوده. و فقط و فقط خودت  میدانی با همه ی تاریکی ها و مرداب ها چگونه به اینجا رسیده ای. ..فیلم ها و داستانها قهرمان‌های زندگی خودشان را دارند. و باور کن که همین الان  هم قهرمان زندگی خودت هستی. و مانند هیچ‌ قهرمان داستانی نخواهی شد.ناله های درونی خودم را می شنیدم. زمانی که بیشتر دلتنگ می شدم. یادم می آید  دلم از مسیر زندگی ام گرفته بود و تقلا میکردم که این زمان زودتر از هر  زمان دیگری بگذرد. گاهی نیمه شب ها سرم را بلند میکردم. و به آسمان خیره می  شدم. ماه را در حصار شاخه های درختان می یافتم . زل میزدم. و ناله های  درونی خود را به تارهای صوتی حنجره ام می چسباندم. و با آواهای غریبی از  درونم خارج می کردم. آواهایی که خودم می‌دانستم چه بار سنگینی بر دوش  دارند. و فقط خودم می‌دانستم ...طوری غمگینی از بودن بود. ... طوری دلگیری از دنیا...طوری گلایه از زندگی...طوری شکوه از حبس !طوری مصلحت یابی برای ماندن...هر چه که بود... با آن زیستم.امروز بار دیگر ناخودآگاه خود را در حال تکرار همان یافتم. و کمی که مکث کردم. و کمی که نگاه کردم این بار بدنم از بودن مور مور شد. از نفس کشیدن حیرت کرد...از اینکه هستم لبخند بر لبانم آمد. و از اینکه به واقع قهرمان زندگی ام هستم خرسند شدم. (من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام ! حبس از کجا ! من از کجا ! مال که را دزدیده ام ؟!)∆√!∆29/5/140221:44</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 22:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#همین_حوالی</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-odpdczfoiils</link>
                <description>چرا آشفته ای؟ علت عجله هایت چیست؟ اضطراب چه چیز را داری؟آرام باش .‌ چند نفس عمیق بکش. تمام آنچه که دنبالش میگردی در درون توست‌ . همه ی آنچه که میتوانی باشی . همه ی آنچه که نیاز داری. تمام ایده آل ها در درون توست‌.  این بدین معنی نیست که باید در درونت دنبال آن بگردی.  نه  در درونت دنبال چه چیز میخواهی بگردی. ؟! خودت همان هستی . دیگر گشتن لازم نیست.  همین اکنون بدون نقصی!  آرام! بدون ترسی! جاودانه ای! کاملی! بدون خواسته ای! این همان فطرت درونی توست.  هر چیزی که مخالف فطرتت باشد تو را به آشوب و اضطراب خواهد کشاند.  دنبال هیچ چیز نگرد.  هیچ چیز نشو. این گونه به خودت و چیزی که هستی احترام می گذاری.  ∆√!∆ ۱۱/۶/۹۸</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 21:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#جهش</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%AC%D9%87%D8%B4-vpahgasbzfyk</link>
                <description>باید تمام دارایی هایم‌ در یک کوله جا شود و خاطراتم و تجربه هایم در یک آسمان پهناور جا نشود. چرا که از این دنیا جز  تجربه ها و خاطرات را نمی بریم. و تمام دارایی ها را می گذاریم !هر چه کوله ام سبک تر باشد بیش تر میتوانم قدم بردارم و دیرتر خسته می شوم. پس بیشتر می بینم و حس میکنم.هر چه بیشتر داشته باشم بیشتر باید حواسم بهشان باشم. مرا همین موسیقی ها و کتاب ها بس است. احتمالا خودکاری و دفترچه ای !چه خواهم از این دنیا.؟مگر آمده ام که جمع کنم ؟نگاه یک‌ کودک معصوم ۲ ماهه به آسمان. و من عظمت کهکشان را در چشمانش دیدم. گویا درونش چیزی نامأنوس با دنیا از آن دو شکاف باریک سیاه میدید. و از زندانی شدنش در حیرت!که چگونه آن عظیم در این چنین جای تنگی به بند است؟!اما  آرام بود .گویا مطمئن بود که همه چیز درست است .حتی با آنکه از کوچک ترین  کاری عاجز بود. کوچک‌ترین ترسی در او نبود. انگار همه ی‌کارهایش به کسی  سپرده شده است.و او با خیال جمع می خواهد فقط ببیند ‌و لذت ببرد و احتمالا  اگر بزرگ تر شد دوست داردتمام دارایی هایش در یک کوله جا شود و آرزوهایش در یک آسمان نگنجد. #جهش∆√!∆۲۹/۱/۱۳۹۸۲۱:۵۳</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 23:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول :‌ مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-u3ywvv1qciyv</link>
                <description>برای هر چیزی یک شروع هست . و این شروع معمولا ناقص و با ایرادات فراوان است . برای من و ماجرای نوشتن من هم همین اوضاع برقرار است . بعد از سال ها نوشتن های کم و بیش در انزوا و انتشار در یک کانال تلگرامی به شدت محدود . اکنون تصمیم گرفتم که دیگر بار در جایی متفاوت این نوشتن ها را از آغاز کنم . باز هم به همان سبک قدیمی و همیشگی خودم . یعنی به صورت ناشناس ،‌ و بدور از هر حاشیه و فقط برای دل خودم و شاید اندکی حال خوب تقسیم شده با خوانندگان این متن ها که هیچ کدامشان نه آنچنان اصولی نوشته شده و نه علائم نگارشی درستی دارد و نه اصولا صد در صد درست است و نه صد در صد اشتباه ! .فقط چند کلامی ساده است که شاید بامزه باشد . و شاید بی مزه . شاید خوش بگذرد و شاید هیچ به مذاق خوش نیاید . برای ادامه ماجرا می توانید با من همراه باشید. می توانید هم به سادگی از این متن ها گذر کنید و مانند هزاران متنی که به سادگی از آن گذر کردید ! و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . برای نوشتن هایم نه آن چنان دلیل و هدفی دارم و نه قرار است منظم و با برنامه نوشتن ها ادامه پیدا کند و نه سبکی مشخص پیروی می کند تنها و تنها برون ریز احساسات در لحظه زندگی من است که بی نهایت معمولی و عادی است و هیچ خبری از اتفاقات شگفت انگیز و بی نظیر و ماجراجویی و هیچ نیست . نه شبیه فیلم هاست و نه شبیه پست های اینستاگرامی خوش رنگ و لعاب و البته نه نشان دهنده ی تمام زندگیم . بلکه تنها بخش کوچکی از شخصیت درونی و احتمالا پنهان شده ی من است که شاید جا دارد که کمی نمود پیدا کند .این نام هم هیچ دلیلی بر گذاشتنش ندارم . تنها یک نام و یک #نقاب بر شخصیت واقعی من است و بدون هیچ دلیلی انتخاب شده و تقریبا به صورت ناخودگاه پیدایش کردم !‌من در پشت این نقاب می توانم راحت تر آن چیزهایی که بر من می گذرد را بیان کنم . و راحت تر باشم . کمتر قضاوت شوم و یا هر گونه قضاوتی را به این نقاب بچسبانم و خودم در امان باشم ! می توانید رد پایی از نوشته های قبلا من در جاهایی دیگر پیدا کنید ...۷/۱۰/۱۴۰۲۱۶:۳۴∆!√∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 16:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#یک تکه آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-m4xdtrkcq0wt</link>
                <description>دستکش های مشکی را پوشیدم. فضای داخل ماشین سرد بود. و خب مسیری تقریبا نیم ساعته تا شهر داشتم. جالب بود که دستکش ها همیشه در دسترس بودند. اما هیچ وقت سعی نمی‌کردم بپوشم. بیشتر تلاش می‌کردم. که با نهایت سرعت خودم را به خانه برسانم تا کمی استراحت کنم! . کابل را به گوشی متصل کردم تا آهنگی بی کلام پخش شود. کاری که معمولا انجام نمی‌دادم. نوعی اتلاف وقت می‌دانستم !!این بار کمی آرام تر رانندگی کردم. کمی حواسم را به خودم و جریان زندگی متمرکز کردم. این سوال در ذهنم نقش بست که چرا برای خودم و جریان زندگی ارزشی قائل نیستم؟ این همه عجله برای چیست؟آهنگ ملایمی در پس زمینه پخش می شد. یک تکه آرامش.و رانندگی آرام من .و این اندیشه که آن کسی که پشت فرمان نشسته است. مدت هاست که خودش نیست.!! مدت هاست که نمی‌داند در تکاپوی زندگی چه دست و پایی می زند و نمیرسد!و چه لحظه ها را که در جست و جوی لحظه ای بهتر از دست داده است. آری از دست داده است. به سادگی .که چنان هوش و‌حواسش پرت شده است. و چنان درگیر و پر مشغله است که غافل شده است از هر اتفاق کوچک شگفت انگیز معمولی در جریان متداول زندگی. مدت هاست که به آواز پرندگان , جوانه ی گلدان ها , اشکال ابرها , انعکاس نور خورشید , خنده ی آدم ها , عطر دمنوش ها , موسیقی فیلم‌ها توجهی ندارد. دوستانش را ندیده است. مدت هاست که برای کسی در مورد مراکز انرژی بدن یا آدم فضایی ها یا حکومت های توتالیتر حرفی نزده است.از فواید مدیتیشن یا ذهن‌اگاهی. از نظریه هولوگرافیک جهان از هوش مصنوعی و پیشرفت های خیره کننده اش چیزی نگفته است. مدت هاست که احوالاتش را در قالب نوشته های بی سر و ته ننوشته. !!دست هایم را محکم تر بر روی فرمان گرفتم.آری وقت آن است که باری دیگر خودم باشم. به دور از همه ی استاندادهای معمولی.و منطبق با تمام‌ ارزش های درونی ام.‌آهنگ‌به انتها رسید و چه تکه آرامشی بود این تکه از زندگیم ! ۵/۱۱/۱۴۰۱ ۱۹:۰۶∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 17:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#بله به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-p4xj0elr1bnr</link>
                <description>احتمالا شما در جایی شبیه ناکجا آباد ، ورای هر زمانی ،  روزگاری به زنده بودن و به هست شدن بله گفتید.‌احتمال زیاد یادتان نیست. برمیگردد به وقتی که نبودید!ولی قطعا گفتن بله شما را به این جهان یعنی «جهان هست ها» کشانده. و اکنون طوری زندگی نکنید که انگار پشیمان باشید. شما اکنون زنده اید. کافی است نگاهی به قفسه سینه تان بیندازید که بالا و پایین می رود یا نیم نگاهی به نبض دست یا قلب تان.هر لحظه درون شما سرشار از زندگی می شود.و دیگر بار ،  دوباره زندگی است که در رگ های شما جریان می یابد. کم چیزی نیست ...خوب عمیق شوید . موج بعدی میتواند نباشد...لحظه ی بعدی میتواند نبض متوقف شودــــــــ نفس بعدی میتواند برنیایدــــــــــساده است  ، نه؟محکم به زندگی بله بگویید. بی حال و خسته نباشید. بی حوصله و کسل نباشید. افسرده و ناراحت نباشید. نگران و مضطرب نباشید.در این دنیا نه چیزی برای به دست آوردن وجود دارد و نه جایی برای رفتن. آرام در جایی که هستید و در زمانی که هستید مستقر شوید. بگذارید روح شما از دریچه ی جسمتان زندگی را تجربه کند. دنیای هست ها را لمس کند. هستی را بچشد. جریان حیات را در اطراف تان حس کند.انرژی بی کران اکنون... درست در همین لحظه.درست در لحظه ای که یک نفس دیگر ما را برای زندگی یاری می کند. آسوده شوید.رها‌‌....خودتان را با خواسته های پوج ، خیالی, پوشالی مچاله نکنید. روح تان را با افکار نگرانی ,ترس ,خشم ، آزرده نکنید.‌کمی در سیاهی ناشناخته ها غوطه ور شوید.شما به همین ناشناخته ها تعلق دارید . تا دیر نشده به زندگی بله بگویید. ۱۲/۵/۱۴۰۱۲۲:۵۰∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 22:55:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#مراقبه</title>
                <link>https://virgool.io/@AIVA/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D9%87-oinlkrjw7w77</link>
                <description>این روزها تقریبا ۱۵ دقیقه می نشینم . چشمانم را می بندم . آسوده و بی خیال، تنها و تنها نفس می کشم . غرق در سیاهی پشت چشمانم می شوم و فقط نفس می کشم . هر دم هوا را به درونم می برم ، تازگی و طراوت را به تمام بدنم می رسانم و از زندگی سرشار می شوم و در هر بازدم تمامی نگرانی ها را از تک تک اعضای بدنم خارج می کنم ، تهی می شوم از هر چیزی که نباید در من وجود داشته باشد . آنگاه با کمی مکث ، دوباره خودم را سرشار از زندگی می کنم .و چقدر همین موج های آرام و همیشگی نفس هایمان شگفت انگیزاند . هر لحظه به خودم یادآوری می کنم که فقط همین نفس !‌ و دیگر بار فقط همین نفس !‌و به خودم یادآوری می کنم که مهم ترین کاری که در حال انجام دادن هستم همین کاری است اکنون در حال انجام دادنش هستم .آرام و بی دغدغه ، گویا تمام جهان منتظر است که این سکوت و تاریکی که من خود برای خودم دست و پا کرده ام تمام شود .و زمان به نظاره من ایستاده است . آنقدر عمیق می شوم که اجازه دهم تمام احساساتم آرام شود . هر احساسی که باشد کمی خودنمایی می کند و در سکوت و تاریکی برای همیشه محو می شود. و من می مانم و یک دنیا سکوت !این روزهایم را خیلی دوست دارم . گویا با درونم آشناترم . گویا به نقطه ای جدید از دنیا سفر کرده ام .تلوزیون را مدت هاست که برای شنیدن خبری جدید روشن نکرده ام .و مدت هاست که در شبکه های اجتماعی پرسه های الکی نمی زنم .نمی خواهم به همین راحتی این خلوت دنج و جانانه را از کف بدهم و جای آن را پر کنم با هزاران دغدغه ی بیرونی که هیچ وقت خدا نمی گذارند آدمی یک نفس از سر حلاوت بکشد !31/4/140116:39∆√!∆</description>
                <category>∆√!∆</category>
                <author>∆√!∆</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 17:17:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>