<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AIireza</link>
        <description>علاقمند به تحلیل دنیای پیرامون با استفاده از ابزار محدودی که در اختیار دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-09 06:48:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10078/avatar/G7P2K8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@AIireza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این کرایه‌ی ما چقدر می‌شه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AIireza/taxi-premium-y2bafu6rnspu</link>
                <description>به نام حضرت دوست.تاکسی خطّی یکی از پرکاربردترین راه‌های حمل و نقل در شهرهای ایران است - خط در این عبارت یعنی مسیری که مبدا و مقصدی معیّن دارد و معمولا در مورد کرایه‌ی آن بحث و جدل چندانی نیست. امّا اگر ما بخواهیم پیش از مقصد اصلی پیاده شویم مقدار کرایه خیلی شفّاف نیست و همین مطلب گاهی ریشه‌ی بحث‌های اساسی با رانندگان است. ولی این عدم شفافیّت از کجا می‌آید؟رانندگان تاکسی در مصر. منبعمهم‌ترین نوع تاکسی در ایران تاکسی شراکتی (همان تاکسی خطّی) است. در این نوشتار تمرکز من بر مسیرها (خط‌هایی) است که مبدا و مقصد از پیش تعیین‌شده دارند، و در نتیجه کرایه‌ی مسیر هم توسّط سازمان تاکسی‌رانی تعیین می‌شود. به همین دلیل، ماشین‌های شخصی‌ای که در این خطوط فعّال هستند هم مبلغی هم‌اندازه‌ی تاکسی‌های خطّی رسمی دریافت می‌کنند. ولی در اکثر خطوط اگر مسافری بخواهد در جایی قبل از مقصد تعیین‌شده پیاده شود معلوم نیست دقیقا چه مقدار کرایه باید پرداخت کند. اینجا می‌خواهم با کمک شهود اقتصادی اندکی این عدم قطعیت را توضیح دهم.یکی از مبنایی‌ترین مطالب در اقتصاد هزینه فرصت است. به بیان خیلی ساده، هزینه فرصت یعنی: اگر جای این یک ساعتی که صرف این کار که حالا مشغول آن هستم یک ساعت صرف پرسودترین کاری که از من برمی‌آید می‌کردم، چه مقدار سود به دست می‌آوردم. همین منطق هزینه فرصت است که موجب می‌شود یک تعمیرکار خودرو حاضر شود به جای اقدام فردی برای تعمیر دوچرخه‌اش، دستمزدی (علاوه بر هزینه‌ی قطعات) به تعمیرکار دوچرخه پرداخت کند؛ چرا که در همان زمان تعمیرکار خودرو می‌تواند از تعمیر خودرو (کاری که در آن تخصّص دارد) سود بیشتری ببرد تا تعمیر دوچرخه‌ی خودش. یا فرض کنید شما بلیت یک بازی مهم را ۵۰ هزارتومان خریده‌اید. دو روز قبل بازی به دلیل نایاب‌شدن بلیت قیمت هر بلیت در بازار سیاه به یک میلیون تومان رسیده. حالا دیگر هزینه‌ی تماشای بازی ۵۰ هزار تومان نیست، بلکه آن یک میلیون تومانی است که می‌توانید دریافت کنید و خرج مقاصد دیگر کنید. برای تفسیر بیشتر می‌توانید به اینجا مراجعه کنید.امّا در مثال تاکسی ما با شکل دیگر هزینه فرصت سروکار داریم. چون تاکسی‌ها تا زمانی که ظرفیتشان تکمیل نشود حرکت نمی‌کنند، استفاده‌ی من از یک تاکسی به معنای عدم استفاده‌ی فرد دیگری از همین تاکسی است. به همین دلیل، دانسته یا نادانسته، برخی رانندگان تاکسی با همین منطق هزینه فرصت از مسافری که در میانه‌ی مسیر پیاده می‌شود، طلب تمامی کرایه‌ی مسیر را می‌کنند - چون او جای کسی را پر کرده‌ که تا مقصد اصلی در تاکسی می‌مانده و کرایه را تمام و کمال پرداخت می‌کرده. در بررسی اولیّه، این استدلال منطقی به نظر می‌رسد و مسافر قبل گفتن “ممنون، من همین بغل پیاده می‌شم!” باید تسلیم‌ شده و تمامی کرایه را پرداخت کند. امّا قضیه اینجا تمام نمی‌شود.در گزاره‌ی “او جای کسی را پر کرده‌ که تا مقصد اصلی در تاکسی می‌مانده و کرایه را تمام و کمال پرداخت می‌کرده” یک پیش‌فرض اساسی وجود دارد: جای خالی این مسافر (در صندلی تاکسی و احتمال در قلب راننده) تا مقصد پر نخواهد شد.در مورد این پیش‌فرض، باید از راننده پرسید آیا حاضر است زمانی که در میانه‌ی مسیر این مسافر را پیاده کرد، دیگر تا مقصد مسافر دیگری سوار نکند؟ احتمالا جواب او خیر است. معمولا اگر تاکسی‌های خطّی ظرفیت خالی داشته باشند و مسافری در میانه‌ی مسیر ببیند، او را سوار خواهند کرد. در ادامه، فرض کنیم راننده خوش شانس بود و جای خالی مسافر را با مسافری دیگر در میانه‌ی مسیر پر کرد. آیا حاضر است او را رایگان به مقصد برساند، یا مثلا از دیگر مسافران کرایه‌ی کمتری طلب کند؟ طبیعتا جواب به این سوال خیر است!در نتیجه، اگر فرض کنیم هزینه‌ی سوخت و وقت پیاده و سوار کردن مسافر در میانه‌ی خط قابل صرف نظر است، راننده‌ی ریسک خنثی باید با فرمول زیر کرایه‌ی این مسافر را حساب کند:در این فرمول، ct کرایه‌ی کل مسیر، cm کرایه‌ی فردی که در میانه‌ی مسیر پیاده می‌شود، P احتمال اینکه بعد از پیاده کردن این مسافر بتواند مسافر دیگری جای او سوار کند، و cd کرایه‌ای است که از مسافری که در میانه‌ی مسیر سوار می‌شود دریافت می‌کند.معادله‌ای که نوشتم می‌گوید این مسافر باید تقریبا معادل مقدار انتظاری کرایه‌ی که مسافری بعدی پرداخت می‌کند را تخفیف بگیرد. در نتیجه، با توجّه به مسیر باقی‌مانده تا مقصد، اصولا راننده باید مبلغی کمتر از کرایه‌ی کل مسیر طلب کند و مسافر هم در مقابل پرداخت کامل کرایه مقاومت کند.آنچه در مورد P می‌توان گفت نزولی بودن آن بر حسب فاصله تا مقصد است. مثلا من در میدان امام حسین (علیه السلام) (نقطه‌ی A) سوار تاکسی انقلاب (نقطه‌ی B) شده‌ام. اگر قبل از پل چوبی (نقطه‌ی C) پیاده شوم، به احتمال بالایی (مثلا ۰.۷) در ادامه‌ی مسیر کسی جای من را پر خواهد کرد. اگر قبل از میدان فردوسی (نقطه‌ی D) پیاده شوم، با احتمال کمتری (مثلا ۰.۵) مسافری دیگر در ادامه‌ی مسیر پیدا خواهد شد. در چهارراه ولیعصر (عج) (نقطه‌ی E) این احتمال باز کمتر (مثلا ۰.۳) خواهد شد. امّا در نزدیکی میدان انقلاب مثلا دانشگاه تهران (نقطه‌ی F) این احتمال دیگر خیلی ناچیز است.منبع امّا برای اینکه چرا گاهی اوقات رانندگان و مسافران اینگونه رفتار نمی‌کنند، توضیحات زیر به ذهنم می‌رسد:۱- محاسبه‌ی ذهنی احتمال یافتن مسافر دیگر و مبلغ کرایه‌ و… سخت هستند. از طرفی، معمولا مبلغ کرایه‌ی تاکسی آنقدر چشم‌گیر نیست (در مقابل کرایه‌ی تاکسی دربست یا تاکسی اینترنتی) که به چانه‌زنی فراوان بیارزد. همین آگاهی از عدم تمایل مسافران برای چانه‌زنی بیشتر به کمک سختی محاسبات می‌آید و معمولا درخواست کرایه‌ی کل مسیر منجر به بحث و جدل شدید نمی‌شود. یعنی برای منِ مسافر هم نمی‌صرفد خیلی جدّی وارد یک جدلِ اعصاب خردکن برای کسب درصدی تخفیف در کرایه‌م شوم.۲- رانندگان تاکسی‌های خطّی زمان قابل توجّهی را در ایستگاه‌ها منتظر می‌مانند تا نوبتشان فرا رسد، و تازه پس از آن باید صبر کنند تا ظرفیت پر شود. به علاوه، این رانندگان شاهد ربوده‌شدن مسافران توسّط تاکسی‌های شخصی بدون اندک درنگی در ایستگاه یا نوبت‌گیری هستند. این دو عامل موجب می‌شوند راننده‌ی تاکسی خطّی بسیار ریسک گریز باشد و نوبت مسافربری خود را بسیار مغتنم بشمارد، و در نتیجه تحمّل کرایه‌ی کمتر با امید احتمال سود در آینده را از دست می‌دهند.۳- اگر راننده با در نظر گرفتن این اصل بخواهد از یکی از مسافران کرایه‌ی کمتری دریافت کند، ناخودآگاه این انتظار در دیگر مسافران هم ایجاد می‌شود که با پیاده شدن در میانه‌ی مسیر می‌توانند مبلغ کمتری پرداخت کنند. این اصل احتمال بحث و عدم سازگاری انتظارات مسافران و راننده را به دنبال دارد. پس راننده ترجیح می‌دهد با همه یکسان رفتار کند.البتّه، مانند هر مدل دیگر، می‌توان تا جایی که می‌خواهیم مدل را پیچیده‌تر و به واقعیّت نزدیک‌تر کنیم، امّا این مدل بسیار پیش‌پا افتاده سعی داشت نشان دهد ۱- کاربرد منطق هزینه فرصت در دریافت پول از مسافران تاکسی به چه صورت است. ۲- چرا بعضی رفتارهای به ظاهر غیرمنطقی که از رانندگان (با درخواست مبلغ کرایه‌ی کامل) و مسافران (با پرداخت این مبلغ) سر می‌زند، زیاد هم غیرمنطقی نیست.ممنون از وقت و توجّه شما.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 12:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما معتادان اطّلاعات کپسولی</title>
                <link>https://virgool.io/@AIireza/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B7%D9%91%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%BE%D8%B3%D9%88%D9%84%DB%8C-ej7pssqga5fn</link>
                <description>دعوای بین مسعود فراستی (منتقد سینما) و آرش ظلّی‌پور (مجری تلویزیون) چند روزی هست که نَقل و نُقل محافل مختلف شده، مخصوصا فضای مجازی. امّا اکثر نظرات افرادی که در مورد این دعوا بحث می‌کنند و در این بلبشو حق را به فراستی داده و ظلّی‌پور را محکوم می‌کنند حول کلیپی ۱ دقیقه‌ای شکل گرفته‌است: سکانس انتهایی برنامه که فراستی به قهر برنامه را نیمه‌کاره ترک می‌کند.در این کلیپ، مجری منتقد جنجالی را می‌شورد و از رخت پهن می‌کند، منتقد هم از این شدّت انتقاد ناراحت شده و بعد از جوابی کوتاه برنامه را ترک می‌کند. این کلیپ موجب شد حتّی افرادی که قبل از این از فراستی و شیوه‌ی نقد او متنفّر بودند، این لحن و توهین را محکوم کرده، خواستار اخراج ظلّی‌پور از صداسیما بشوند--درخواستی که با توجّه به آن صحبت‌ها غیرمنطقی هم نبود؛ ولی این پایان این ماجرا نیست. دو روز بعد، کلیپی دیگر منتشر شد از قسمتی دیگر از همان برنامه‌ی تلویزیونی که در آن فراستی به تمامی ۶ میلیون بیننده‌ی فیلم &quot;هزارپا&quot; و مخصوصا مجری توهین می‌کند و آن‌ها را بی‌سلیقه و بی‌سواد سینمایی می‌داند. حالا جریان عوض می‌شود! خیلی‌ها حق را به مجری می‌دهند که این آدم مغرور خودبزرگ‌بین را له و لورده می‌کند.توییت زیر جرقّه‌ی این نوشته را در ذهن من زد:واقعا چرا ما منتظریم کسی این برنامه را ببیند و برای ما قسمت‌های جنجالی و تعیین‌کننده‌ی آن را خلاصه کند؟‌ چدر برنامه‌ی &quot;من و شما&quot; که از شبکه‌ی &quot;شما&quot; روز جمعه ۹ آذر پخش شد، گفت‌و‌گوی آقای فراستی و ظلّی‌پور حدود ۲۸.۵ دقیقه طول کشید و ما می‌خواهیم بر مبنای ۱ یا ۲ دقیقه از آن نتیجه‌گیری نهایی را انجام دهیم.این تمایل ما به مصرف &quot;کپسولی&quot; اطّلاعات می‌تواند نتیجه‌ی بسیاری اتّفاقات و تغییرات باشد، از جمله سرعت و وسعت دسترسی به اطّلاعات. بشر امروزی به دلیل دسترسی بسیار سریع و وسیع به اطّلاعات، دیگر حوصله‌ی دیدن یک برنامه‌ی نیم ساعته را صرفا برای این‌که نتیجه بگیرد حق با کدام منتقد یا مجری است ندارد، چون آن منتقد یا مجری اصلا نقش مهمّی در زندگی او بازی نمی‌کند. پس این اجازه را به فردی دیگر می‌دهد که یک بار این برنامه را ببیند، بسته به زمینه‌ی فرهنگی/علمی/اعتقادی/اجتماعی/... خود اطّلاعات آن را هضم کند، و آنچه به نظر او و از عینک او تعیین‌کننده است را در اختیار مخاطب بگذارد. اصلا یکی از چیزهایی که خود من در گوگل سرچ کردم &quot;قسمت‌های جنجالی مصاحبه‌ی فراستی&quot; بود. این رویکرد خطرناک نیست؟!چند درصد احتمال دارد فردی که در حال انتخاب highlight های این برنامه است، انسانی آزاده و بدون جهت‌گیری باشد که تنها و تنها دغدغه‌ی حقیقت دارد؟ یا اصلا سناریویی خوش‌بینانه‌تر: فردی در اتاق خود مشغول کار خودش است، صحبت‌های جنجالی از تلویزیون پخش می‌شود، به سراغ تلویزیون می‌آید و دقیقا جایی را می‌بیند که X در حال توهین به Y است. چون این اتّفاق برای او جالب بوده، آن را در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌کند. این یعنی دیدگاهی که جهت‌گیری یک جامعه را تعیین می‌کند در بهترین حالت نتیجه‌ی یک فرآیند تصادفی (قسمتی از برنامه که فرد به پای تلویزیون آمده،) و در بدترین حالت نتیجه‌ی تصمیم‌گیری خبیثانه‌ی یک آدم جانب‌دار خواهد بود. شاید بحث بین یک منتقد و یک مجری و این که حق با کدام است ذرّه‌ای در زندگی روزمره‌ی منِ دانشجو یا یک راننده‌ی تاکسی یا یک فروشنده‌ی لوازم خانگی یا ... تاثیری نداشته باشد، امّا موجی که در اجتماع ایجاد می‌شود می‌تواند سرنوشت آن‌ها را کاملا تغییر دهد! اینجاست که این رویکرد خطرناک می‌شود. متاسّفانه مثال‌های این رویکرد نه اندک است، نه در حال کاهش. به عنوان نمونه، همین صبحت‌های اخیر تقطیع و تحریف شده‌ی خانم پروانه سلحشوری در مورد چادر که منجر به حمله‌های مجازی به ایشان شد، در صورتی که اصل داستان چیز دیگری بود. قبل‌تر در مورد پدیده‌ی &quot;گروه‌فکری&quot; صحبت کرده‌ام، ولی خوشبختانه از طریق ویکیپدیای فارسی فهمیدم عنوانی که فرهنگستان برای این پدیده برگزیده &quot;گروه‌زدگی&quot; است--عنوانی به‌جا و دقیق. این پدیده زمانی روی می‌دهد که میل به هارمونی و هماهنگی با دیگر اعضای جامعه منجر به رفتارهای غیرعقلایی می‌شود (همان گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.)من این برنامه را کامل دیده‌ام، شما هم از اینجا می‌توانید این برنامه را به صورت کامل ببینید. ابتدا قصدم این بود که بفهمم &quot;حق&quot; با کیست، ولی بعدتر فهمیدم شاید اصلا این مفهوم مهجور حق در یک بحث معنایی نداشته باشد. من یک مصرف‌کننده‌ی بسیار خُرد و آماتور سینمای ایرانم و از پشت‌پرده‌ها بی‌خبرم. اصلا منی که خبر ندارم برنامه‌ی &quot;من و شما&quot; چجور برنامه‌ای است (هنری؟ سینمایی؟‌ فرهنگی؟) چجور در مورد اتّفاقات آن نظر می‌دهم؟ آیا می‌دانستیم که این برنامه به ادّعای مجری آن یک &quot;هارد ‌تاک&quot; است؟ راستش را بخواهید هیچ‌کس روی شقیقه‌ی ما هفت‌تیر نگذاشته که در مورد همه چیز نظری داشته باشیم. من هیچ ‌کس را به بی‌تفاوتی و بی‌خیالی تشویق نمی‌کنم، بلکه به نظرم اگر منِ دانشجو در حوزه‌ی تخصّص خودم نظر قطعی بدهم، راننده‌ی تاکسی در مورد تاکسی‌ها، و فروشنده‌ی لوازم خانگی در مورد لوازم خانگی، دنیا جای بهتر و مطمئن‌تری برای زیستن خواهد شد.در نهایت، فکر می‌کنم بهترین راه برای مقابله با این رویکردهای خطرناک، یادگرفتن این کلمه‌ی طلایی‌ست: &quot;نمی‌دانم.&quot; یا &quot;نظری ندارم.&quot;</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 20:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آدم مجرد خونه نمی‌دیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@AIireza/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-munnz8zzlfgc</link>
                <description>قبل از شروع اصل مطلب، دو رویدادی که موجب‌شد این متن را بنویسم را با شما به اشتراک می‌گذارم.رویداد ۱: چندوقتی است که چندی از دوستان هم‌دانشگاهی من به دنبال اجاره‌کردن منزل در نزدیکی دانشگاه برای سال تحصیلی آتی هستند. مشکلی که اکثر آن‌ها با آن روبه‌رو شده‌اند، این عقیده‌ی صاحب‌خانه‌ها است که &quot;به آدم مجرد خونه نمی‌دیم!&quot; با شناختی که از دوستانم دارم، می‌دانم چه در ظاهر و چه در باطن انسان‌های پاک و سالمی هستند و ناراحتی آن‌ها از این‌که اجاره‌دهنده‌ها بدون کم‌ترین شناختی صرف &quot;مجرد بودن&quot; ‌از اجاره‌دادن خانه دریغ می‌کنند را کاملا درک می‌کنم.رویداد ۲: چندی پیش که به دندان‌پزشکی رفته‌بودم، با دندان‌پزشکم صحبتی شد و شکایت‌هایش از وضع جامعه را شنیدم. ابتدا باید تاکید کنم که ایشان پیرمردی مهربان، بسیار محترم، و هم‌چنین روشنفکر است. می‌گفت: &quot;هفته‌ی پیش که در منزل تنها بودم، دختری زیبارو برای بازدید خانه، جهت خرید، مراجعه‌کرد. چون غریبه‌ بود، در را بازنکردم و شخصا به دم در رفتم. دختر تنها بود و گفت آدرس را از مشاوره املاک گرفته‌است. او را راه ندادم و گفتم یا با همسرت یا با املاکی بیا. امیدوارم دختر از من ناراحت نشده‌باشد، ولی خب می‌دونی که، جامعه اوضاع خوبی ندارد و اصلا معلوم نیست اگر من او را به خانه‌ام راه بدهم، از من اخاذی نکند و نگوید یا فلان مبلغ بده، یا داد و هوار راه می‌اندازم که من را آورده‌ای خانه که چه و چه.&quot; راستش من که او را آدمی روشنفکر می‌دانستم، تعجب کردم! چگونه بدون شناخت دختر در مورد او این تصور را داشت؟این دسته رفتارها که بدون شناخت فردی او را جزو دسته‌ی خاصی طبقه‌بندی می‌کنند، به ظاهر خیلی متحجّرانه و ناجوان‌مردانه به نظر می‌رسند، ولی آیا علاوه بر متحجّرانه بودن، غیرمنطقی هم هستند؟فرض‌کنیم در خیابان دو فرد را می‌بینید: اولی پیرزنی گوگولی که مهربان به نظر می‌رسد، و دومی مردی قوی‌هیکل که زخمی (احتمالا در اثر چاقو) روی صورت دارد. از کدام‌یک بیشتر می‌ترسید؟ این ترس جوان‌مردانه است؟ شاید آن پیرزن قاتل سابقه‌داری باشد و آن مرد پلیسی بازنشسته که در اثر درگیری با مجرمان این زخم روی صورت او نشسته؛ ولی خب اکثر ما این عقیده را نخواهیم داشت! در واقع با دیدن هرکدام از این افراد در ذهنمان احتمالی برای خطرناک بودن ‌آن‌ها در نظر می‌گیریم. این احتمال به احتمال شرطی معروف است: یعنی با علم به این‌که فرد روبه‌رو &quot;مرد+قوی‌هیکل+با زخمی روی صورت&quot; است، چقدر احتمال دارد آدمی خطرناک باشد؟ فرد روبه‌رو &quot;زن+پیر+ گوگولی&quot; باشد چطور؟مثال دیگر و جذّاب این نوع احتمال، مسئله‌ی علامت‌دهی (signaling) است. اگر تجربه‌ی کار در محیط‌های کاری را داشته باشید، با این حقیقت روبه‌رو شده‌اید که درصد بسیار کمی از آموخته‌های دانشگاه به کارتان می‌آید، و باقی جزئیات و ریزه‌کاری‌های مربوط به کار را اندک‌اندک در حین کارکردن یاد خواهید گرفت. امّا زمانی که برای استخدام مراجعه می‌کنید، به وضوح مدرک تحصیلی، دانشگاه محل تحصیل و مهم‌تر از همه، معدل شما برای کارفرما مهم است. چرا؟ مهم‌ترین دلیل آن همین احتمال شرطی است. کارفرما در زمان استخدام نه وقت آن را دارد، و نه می‌تواند که شما را به صورت کامل بشناسد؛ پس باید به نحوی متوجّه شود شما چجور آدمی هستید، چقدر کوشااید، و چقدر می‌توانید بر مشکلات فائق بیایید. طبیعتا زمانی که برای شرکتی کامپیوتری کار می‌کنید، نمره‌ی درس دانش خانواده و جمعیت و یا ادبیات شما اهمیتی چندانی ندارد، ولی کسی که توانسته از این دروس ۲۰ بگیرد، و در نتیجه معدل خود را بالاتر ببرد، به کارفرما علامت (signal) می‌دهد که فردی تواناست. یا مثلا وقتی کسی توانسته از دانشگاه صنعتی شریف معدل بالای ۱۹ بگیرد، احتمالا باید خیلی سخت‌کوش و توانا باشد! یا مثال دیگر: همه‌ی ما می‌دانیم که هستند دانشجویان دانشگاه‌ آزاد که به مراتب حرفه‌ای‌تر و کوشاتر از دانشجویان دانشگاه‌های دولتی هستند، چرا برای کارفرما مدرک دانشگاه دولتی این‌قدر مهم است؟ چون بر اساس احتمال شرطی، به صورت انتظاری (همان میانگین) با علم به این‌که فردی که در دانشگاه دولتی قبول‌ شده، احتمال این‌که کوشاتر و تواناتر از دانشجوی دانشگاه آزاد باشد بیشتر است.برگردیم سراغ داستان‌های خودمان. به هر دلیلی از نظر صاحب‌خانه، افراد مجرّد مستعد ایجاد فساد و مزاحمت برای همسایگان، در نتیجه مشکل برای صاحب‌خانه اند. این احتمال شرطی از کجا در ذهن این فرد شکل‌گرفته، شاید صحبت افراد و آشنایان، شاید شناخت او از جامعه، شاید برخورد با مستاجران قبلی و ... در هر صورت او بر اساس این احتمال قضاوت می‌کند. یا در مورد دندان‌پزشک عزیز، به هر دلیلی احتمال این‌که دختر مراجعه‌کننده قصد ایجاد بی‌آبرویی برای او را داشته باشد آن‌قدر معنی‌دار است که قید مشتری (و خریدار احتمالی) را بزند و او را نپذیرد. این مورد هم احتمال‌های شرطی ریشه در باورها و تجارب این افراد دارد. این احتمالات از هرکجا که نشأت می‌گیرند، تصمیم منطقی بر اساس آن‌ احتمالات اجاره‌ندادن خانه و راه‌ندادن مراجعه‌کننده است.صد البتّه این بی‌اعتمادی نه برای این افراد در حالت خاص، و نه برای جامعه در حالت کلی خوب نیست. حتی از منظر اقتصادی، این بی‌اعتمادی که موجب سخت‌شدن دادوستد و فعّالیّت‌های اقتصادی می‌شود اصلا خوب نیست. من هم، با این‌که رفتار این افراد را منطقی می‌دانم، اگر کسی این چنین با من رفتارکند واقعا ناراحت می‌شوم! انتظار دارم ‌آن فرد اندکی به خود زحمت بدهد و وقتش را تلف‌کند تا بفهمد من آدم خوبی هستم یا نه. به همین دلیل است که وقتی یک فرد اختلاس می‌کند، تنها به میزان رقم اختلاس‌شده به جامعه هزینه تحمیل نمی‌کند؛ بلکه با ایجاد بی‌اعتمادی مردم نسبت به سیستم بانکی کشور، موجب تغییر دیدگاه و باور مردم و در نتیجه هزینه‌های شدیدتر می‌شود. یا مثلا فرض‌کنیم در سیستمی یک کارمند فاسد وجود دارد، آسیب این کارمند فقط به فساد شخصی او محدود نمی‌شود. ادامه‌ی آسیب این کارمند تغییر احتمالات شرطی مردم و در نتیجه بی‌اعتمادی به سیستم است.قبل از اتمام این متن لازم است تاکیدکنم که بحث منطقی‌ بودن این رفتار در مورد آن باور نیست. به طور مثال شاید تنها ۱۰٪ مردان قوی‌هیکلی که زخم چاقو روی صورت دارند آدم‌های خطرناکی باشند، ولی باور مردم این رقم را ۹۰٪ تخمین بزند. این تخمین منطقی نیست، ولی تصمیمی که براساس آن گرفته می‌شود منطقی است. راستی، واقعا چند درصد کارمندان رشوه‌بگیر و فاسد هستند، تصور مردم از این درصد چقدر است؟!</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 18:50:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله‌ی فقر (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@AIireza/%D8%AA%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B1-%DB%B1-kliqnznevxek</link>
                <description>«چو فقر از دری وارد شود، ایمان از همان در خارج می‌شود.» پیامبر اکرم (صلی‌ الله علیه و آله و سلم)از مدّتی پیش که وارد کارهای خیریه شدم این سوال برایم پیش‌آمد که بهینه‌ترین روش کمک‌های خیریه چیست؟ نکته‌ی مهمی که در کارهای خیریه وجود دارد، این حقیقت است که تعداد افرادی که حاضر به کمک نقدی (و حتی تهیه‌ی کالاهای مورد نیاز) هستند زیاد، ولی تعداد افرادی که حاضرند درگیر کارهای عملی خیریه شوند واقعا اندک است؛ چرا که در حالت کلی به دلیل آرامش روانی و التیام روحی حاصل از کمک‌های خیریه انسان به سمت کمک‌های نقدی سوق داده می‌شود، ولی عشقی عمیق به هم‌نوع و امید به بهبود لازمه‌ی داشتن روحیه برای درگیرشدن در این کار هستند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و طبیعتا با کارهای نظری و کمک مالی راحت‌ترم، اما گاهی فرصت (توفیق) پیش می‌آید و اندکی درگیر می‌شوم.دو سال پیش -برای خلاصی از بحران روحی‌ای که در میانه‌ی آن بودم- سفری به مناطق محروم (تحت عنوان اردوی‌جهادی) برای ساخت و تعمیر چند خانه و یک پل به چالدران رفتم. راستش چالدران واقعا شبیه به آن‌چه از مناطق محروم در ذهنم بود، نبود! سرسبز، پرآب، اکثر مردم دارای توانایی مالی حداقلی، اما فقر فرهنگی بیشتر حس می‌شد. فقری فرهنگی از این منظر که همه دست به چانه منتظر دولت مرکزی بودند تا برای آن‌ها کاری کند. دو هفته طول کشید تا روز آخر بالاخره با کمک راهنمایی‌های مسئول این سفر (که کارکشته‌ی این راه بود) فهمیدم هدف چیست. او گفت هدف ساخت خانه نیست؛ که اگر هدف ساخت خانه و تعمیر پل بود، می‌شد با پولی که خرج این اردوی‌جهادی شده، کارگرهایی حرفه‌ای با سه برابر توانایی و سرعت شما استخدام‌کرد. برداشت من این بود که احتمالا هدف این است که فرد محروم ببیند فردی از ۱۰۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر آمده تا برای رفع محرومیت او تلاش‌کند؛ شاید این بذر در ذهن او کاشته‌شود که می‌تواند خودش هم محرومیتش را علاج‌کند. چند هفته پیش کتاب لبنان‌زدگی را مطالعه می‌کردم و وضع شیعیان لبنان قبل و بعد از امام موسی صدر برایم جالب بود. می‌دانستم که تغییر از ذلیل‌ترین و پرفسادترین قشر لبنان به وضعی با عزَت و شوکت، که توسط امام سازمان‌دهی شد، با غذای گرم شبانه و توزیع ارزاق به تنهایی ممکن نیست. همان‌طور که در کتاب هم به این نکته اشاره‌شد که مثلا امام با کمک چند قالی‌کار زبده‌ی کاشانی توانست قالی‌کاری را در میان زنان محروم لبنانی رواج‌داده، منبع درآمد پایداری برای آن‌ها فراهم‌کند. بعد از خواندن این کتاب دوباره این داغ تازه شد که راه رهانیدن فقرا از فقر چیست؟ برای فقرای ایران چه کنیم؟ آیا غذای گرم تنها خواست آن‌ها است؟امروز در سفری به همراه گروه خیریه‌ی دیگری به آجرپزی‌های منطقه‌ی ۱۵ تهران، نزدیکی خاورشهر،  دوباره با فقر مواجه‌شدم، امّا این‌بار کاملا عیان و دقیقا منطبق بر آن‌چه از مناطق محروم در ذهنم بود. بیماری، کثیفی، تعدّد فرزندان، ازدواج در سنین پایین، و در عین حال مردمی بسیار آرام و مهربان؛ کارگران محروم آجرپزی به همراه خانواده‌هایشان. آن چه ما را آزار داد، حرکت آن‌ها به سمت ماشین و دویدن آن‌ها دنبال ما بود. مثل این‌که عادت‌ کرده‌بودند این روزها و این ساعت‌ها خیرین با ظرف‌های یک‌بارمصرف غذا برای توزیع نذری بین آن‌ها بیایند. فهمیدم قربانی اصلی فقر نه سلامتی، نه سطح معیشت، نه تغذیه نه ...، بلکه منزلت و عزّت‌نفس انسان است. زمانی که فقر عزّت انسانی را خدشه‌دار ‌کرد، در ساده‌ترین حالت این انسان از احتمال تغییر سرنوشتش ناامید می‌شود، و در بدترین حالت هر بزه‌ و خلافی از این انسان ممکن است. نتیجه‌‌گیری نوشتار نخست از این سری نوشتار آن‌که: با خیریه‌های محلی که صحبت می‌کردیم، می‌گفتند فقرایی وجوددارند که وقتی موقعیت شغلی برای آن‌ها ایجاد می‌شود، تمایلی به کارکردن ندارند و به همان سهم برنج و شکر ماهیانه راضی‌ند. یا مناطق محرومی که برای خود یک سرویس‌بهداشتی سالم نساخته‌بودند. در مقاله‌ای خوانده‌بودم که فقر، مانند ‌شب تا به سحر نخوابیدن، مانند مست بودن، پهنای باند ذهنی انسان را به اندازه‌ی ۱۳-۱۴ واحد IQ از مقدار واقعی آن کم‌تر می‌کند. انسان فقیر دغدغه‌ی نان شب و درد امروزش را دارد و خیلی طبیعی‌ست که نتواند بلندمدت بیاندیشد. او حتی در کوتاه‌مدت هم ضعیف عمل‌می‌کند. فقر بیشتر از اثرات فیزیکی، اثرات روانی دارد که به آن «تله‌ی فقر» گفته می‌شود. انسان فقیر چون امکانات مناسب ندارد، نمی‌تواند خوب تصمیم بگیرد، چون تصمیمات بد گرفته فقیرتر می‌شود و تصمیمات بدتر می‌گیرد و فقیرتر می‌شود و... و این حلقه‌ی معیوب مدام خودش را تقویت می‌کند. به همین دلیل گاهی نیاز است فردی از جهان بیرون واردشده و آگاهانه این انسان را از تله‌ی فقر نجات‌دهد؛ این نجات تنها با کمک‌های جسته‌گریخته و شام گرم صورت نمی‌گیرد، بلکه نشان‌دادن راه خروج از این تله‌ی فقر نیاز اصلی است. فقر بیشتر از اثرات فیزیکی، اثرات روانی دارد که به آن «تله‌ی فقر» گفته می‌شود. انسان فقیر چون امکانات مناسب ندارد، نمی‌تواند خوب تصمیم بگیرد، چون تصمیمات بد گرفته فقیرتر می‌شود و تصمیمات بدتر می‌گیرد و فقیرتر می‌شود و... و این حلقه‌ی معیوب مدام خودش را تقویت می‌کند.شاید فکرکنید علامت مثبت وسط این حلقه چیز مثبتی است، اصلا! این دقیقا همان دورباطل و حلقه‌ی معیوب تله‌ی فقر است. این علامت مثبت یعنی فقر خودش را تقویت می‌کند.پ.ن.۱: این سلسله نوشتار برای تطهیر و تقدیس خودم نیست، که متاسفانه آن‌قدر انسان بزرگی نیستم که هدفم از کمک‌های خیریه چیزی ورای التیام روحی خودم باشد؛ و آن‌قدر تودار و صبور نیستم که ساکت بمانم و  اجازه‌دهم افراد خالصی که بیش از ۲۰ سال در این امر تلاش‌ کرده‌اند اظهار نظر کنند.  همچنین این نظرات این‌جانب، نیاز مبرم فقرا به کمک‌های کاملا فیزیکی، مانند غذا و دارو، را به هیچ وجه نفی نمی‌کند. این سری نوشتار برای ثبت خاطرات و تجربیاتی است که در این راه کسب می‌شوند. همچنین هدف اصلی بیدارکردن ذهن‌های خلّاقی است که علاوه بر دغدغه‌ی فقرزدایی، به عملی بودن آن -هرچند در افقی طولانی مدت- ایمان دارند. پ.ن.۲: با شناختی که از روحیات خودم دارم، انتظار داشتم امروز با دیدن آن مناظر های‌های گریه‌کنم و از شدت غم دق‌کنم، ولی نکردم. شاید این‌که هر روز تعداد زیادی کودک‌کار و زباله‌گرد با وضع مشابه می‌بینم دیگر این شدت فقر را برایم عادی‌ کرده. این فرض خیلی ترسناک است! یعنی عادی‌شدن چیزهای دردناک و وحشتناک واقعا اتفاق خوبی برای یک جامعه نیست. پ.ن.۳:‌ امروز روز شهادت مولا علی (علیه السلام) بود. حکمرانی که شب‌ها پدر ایتام کوفه بود و روزها ملجا درماندگان و فقرا. همواره ساده زیست، مخصوصا در هنگام خلافتش که در سطح فقیرترین افراد تحت حکومتش زندگی می‌کرد. سوالی که هرگز برایم حل نشده، در حکومتی که به کرّات از نام مولا علی (ع) خرج می‌کند، چرا هیچ مسئولی علی‌وار زندگی نمی‌کند؟ ملتفتید که، مسئول با رئیس فرق دارد...! </description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jun 2018 02:47:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکناس تا(ن)خورده. آیا ما موجوداتی (غیر)منطقی هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AIireza/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-li4ix2nw2qud</link>
                <description>دو هفته‌ی پیش بود که حین گرفتن بقیه‌ی پولم از راننده‌تاکسی متوجّه‌‌ شدم ما انسان‌ها، لااقل در مورد پول کاغذی، رفتاری به ظاهر غیرمنطقی داریم. از خصوصیات پول -در حالت عام- و پول کاغذی -در حالت خاص- اینه که ارزش‌ش ذاتی نیست. با مثال‌هایی حرف‌م رو می‌شکافم: سکه‌ی بهارآزادی چون از طلا ساخته‌شده، بالذات دارای ارزشه؛ حتی اسکناس عتیقه‌ی زمان ناصرالدین‌شاه هم چون نایابه، می‌شه گفت دارای ارزش‌ ذاتیه؛ ولی پول کاغذی هیچ ارزش‌ذاتی‌ای نداره (البتّه اگه از هزینه‌ی ناچیز چاپ پول صرف‌نظر کنیم.) اسکناس یه کاغذه که روش یه عدد نوشته‌شده و تمام اعتبارش نتیجه‌ی امضای وزیر اقتصاد و رئیس‌ بانک‌مرکزیه. از تمامی این تفاسیر و حرف‌ها بگذریم، می‌پذیریم که اصولا تمامی ارزش پول کاغذی به اون عددی که روش نوشته‌شده وابسته‌ست. حالا سوالی که برای من پیش‌اومد این بود که اگه تمام ارزش به اون عدد روی کاغذ وابسته‌ست، چرا ما هزاری تانخورده رو دوست داریم، هزاری تاشده (ولی فنّی سالم) رو قبول می‌کنیم، ولی سر این‌ که چرا هزاری‌ای که راننده به‌ ما برمی‌گردونه پاره‌پوره‌ست باهاش دعوا می‌کنیم؟‌!  مگه روی همه‌ی این اسکناس‌ها نوشته‌نشده «۱۰۰۰۰ ریال» ؟این همون سوالی بود که ذهنم‌ رو به خودش مشغول‌کرد. اگه ما موجوداتی منطقی هستیم، اصولا باید جوری رفتارکنیم که نشون‌بده ارزش این پول از عدد روش می‌آد و نه شکل ظاهری‌ش. ولی چرا این‌طوری رفتار نمی‌کنیم؟ در مرحله‌ی اول دوتا جواب به ذهنم اومد.اول: ما منطقی هستیم، به شرطی که اطلاعات کافی داشته‌باشیم. یعنی احتمالا آدم عادی کوچه‌بازار تا به حال با خوش فکرنکرده که ارزش این پول از کجا می‌آد و آگاهی از مکانیزم ارزش پول نداره. نمی‌دونم این جواب درسته یا نه، ولی هرچی که هست، حتی منی که می‌دونم ارزش پول از کجا می‌آد پول‌هایی که از یه حدی نابودتر باشند رو قبول نمی‌کنم! در این مورد من هم رفتار به ظاهر غیرمنطقی دارم. دوم: ما منطقی نیستیم، چون برای ظاهر پول ارزش قائلیم. چون پولی که چرک کف‌ِ دسته و نهایتا قراره جایی خرجش‌کنم، برامون ارزش داره. یعنی ارزش‌های زیبایی‌شناختی رو قاطی چیزی کردیم که اصلا به اون‌ها ربطی نداره. در مورد این جواب هم نظری قطعی‌ای ندارم، ولی اگه این جواب درست‌ باشه، کشوری که اسکناس‌های زیباتری چاپ می‌کنه باید بیشتر دچار مشکل رکود بشه. چون مردم این کشور تمایل دارن پول‌شون رو خرج نکنن و حتی تحول بانک ندن؛ فقط نگهش دارن تو بالششون و گاهی نگاهش‌کنن. با عبور از این جواب‌ها و تأمّل بیشتر، فهمیدم من سخت فکر می‌کردم و خوشبختانه در این مورد ما موجوداتی کاملا منطقی هستیم:برگردیم به همون تاکسی. چرا وقتی راننده به من هزاری پاره‌پوره برمی‌گردونه، من قبول نمی‌کنم؟‌ مگه قراره این هزاری رو قاب‌کنم بزنم به دیوارم اتاقم؟ جواب اینه که برخلاف چیزی که من ادعا کردم و پذیرفتیم، ارزش اون پول فقط به عدد روش نیست؛ بلکه علاوه بر عدد روش، &quot;احتمال این‌که نفر بعدی این پول رو از من بپذیره&quot; هم مهم‌ه! کسی که به کشورهای همسایه سفر می‌کنه، مثلا عراق، چرا پولش رو به دینارعراق تبدیل نمی‌کنه؟ چرا همین آدم وقتی به فرانسه سفر می‌کنه پولش رو به یورو تبدیل می‌کنه؟ چون می‌دونه -به هر دلیلی- احتمال این‌که فروشنده‌ی عراقی ریال‌ایران رو قبول‌کنه بالاست، و احتمال این‌که فروشنده‌ی فرانسوی ریال‌ایران رو قبول‌کنه نزدیک به صفره. در مورد بحث خودمون هم، من نمی‌دونم کدوم آدم غیرمنطقی‌، کجا و کِی اولین بار به این‌که اسکناس سالم‌ه یا مچاله‌ست گیرداد؛ ولی هرچی که هست، الان در جامعه این قاعده‌ی روانی ناننوشته وجود داره که هرچه پول نابودتر باشه، احتمال این‌که نفر بعدی این پول رو بپذیره کمتره. موجود منطقی موجودی نیست که تو آرمان‌شهر ذهنی خودش زندگی می‌کنه؛ موجود منطقی، از نظر علم اقتصاد، موجودی‌ه که هرلحظه و در شرایط زمان/مکان خودش تلاش داره مطلوبیت خودش رو بیشینه کنه. پس اگه تو همچین جامعه‌ای فرد بگه من آدم منطقی‌ای هستم که می‌دونم اصالت در نوشته‌ی روی پول‌ه و نه شکلش، اتفاقا رفتار غیرمنطقی‌ای کرده و ضرر می‌کنه. عقل می‌گه تو هر بازی باید قواعد اون بازی رو رعایت‌کرد.بخوام علمی‌تر حرف‌بزنم: ارزش‌گذاری انسان‌ها برای دارایی‌های ریسکی رو با مدل VNM (فون‌نویمان-مورگنشترن) توضیح می‌دم. در این مدل اگر احتمال پذیرفته‌شدن توسط نفر بعدی برای اون هزاری برابر p باشه، مطلوبیت انتظاری من از قبول‌کردن اون هزاری برابر خواهدبود با: E(Utility) = p(quality) * 1000 + (1-p(quality)) * 0(دقت دارم که اگه نفر بعدی این پول رو از من قبول نکنه،‌ دیگه این پول مطلوبیتی برای من ایجاد نمی‌کنه.)حالا اگر به صورت کیفی نمودار احتمال پذیرفته‌شدن توسط نفر بعدی رو با کیفیت اون پول رسم‌کنیم،  همچین چیزی مورد انتظارمونه:نکته‌ی مهم اینه که خب همه‌جا هزاری، هزار تومن‌ه. یعنی مثلا مغازه‌دار نمی‌گه چون هزاری پاره‌ست، ارزشش رو برابر ۵۰۰ تومن در نظر می‌گیرم، قضیه این نیست. قضیه اینه که وقتی من می‌دونم هزاری‌ای دارم که به احتمال ۵۰٪ مغازه‌دار اون رو از من قبول‌ می‌کنه، و به احتمال ۵۰٪ نمی‌کنه، به صورت انتظاری ارزش این هزاری برای من برابر ۵۰۰ تومن‌ه. همچنین می‌شه این‌طوری گفت که وقتی من می‌دونم همچین هزاری‌ای تو جیبم دارم، استرس این‌که نفر بعدی ازم این هزاری رو قبول خواهدکرد یا نه، ۵۰۰ تومن از مطلوبیتم رو کم می‌کنه.(البته، چیزی که تو این فرضیه در نظر نگرفتیم، این حقیقت‌ه که واکنش مردم نسبت به ۱۰۰ تومنی با تراول پنجاهی فرق می‌کنه، همون طور که تلاش مردم در سالم نگه‌داشتن ۱۰۰ تومنی با تراول پنجاهی فرق می‌کنه. همچنین تو کل این نوشته از ایده‌هایی مانند «احترام به پول ملی» و مطالبی از این دست صرف‌نظر کردم.)در نهایت اگه انتقاد و پیشنهادی بود،‌ خیلی خوشحال می‌شم با نظراتتون کمکم کنید. همچنین اگه لحن محاوره‌ای نوشته رو مناسب نمی‌دونید، خوشحال می‌شم هشدار بدید تا در نوشته‌های آتی رعایت‌کنم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jun 2018 16:34:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>