<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ALONEGIRL</link>
        <description>آرامش است...عاقبت اضطراب ها☘</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/321112/avatar/PA1YFA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگین</title>
            <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;قهرمان من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-is8o8h2lm1gr</link>
                <description>اسم بیمه ی حوادث روکه می شنویم چی توذهنمون شکل می گیره؟شایداولینش تصادف باشه!نه؟!ذهن من که اینومیگه.ومنویادکی میندازه؟مامان.بله درسته مامان.تازه ازمدرسه برگشته بودم.دروغ چرا؟دختردرسخونی بودم.شایدپونزده سالم بود.مثل همیشه اولین کسی که انتظارملاقاتش روتوی خونه داشتم،مامان بود.خوشحال به نظرمی رسید.خوشحال وذوق زده.دورچشمای قشنگش هنوزموجای گذشت زمان دیده نمیشد.توی اتاقم بودم که برای ناهارخبرم کرد.روی صندلی نشستم وبدون هیچ حرفی مشغول خوردن غذاشدم.خسته بودم ونه نگاهش کردم ونه علت خوشحالیش روپرسیدم.ازآشپزخونه بیرون رفت وبعدازچنددقیقه برگشت._بیا،اینوامروزبرات خریدم.نگاهموبه دستاش دوختم ومتوجه جوراب قهوه ای رنگی شدم که توی دستاش جاگرفته بود.گربه ی کوچیکِ رویِ مچِ جوراب،بهم چشم دوخته بود.لبخندکمرنگی زدم ودوباره مشغول غذاخوردن شدم._امروزمهسا دعوتمون کرده بریم خونش.سیسمونی دخترشوچیده.مهسا دخترخالم بودوتافارغ شدنش چیزی نمونده بود.دوباره به بشقاب غذام چشم دوختم وچیزی نگفتم._میای؟مامان هنوز به گوشه گیری من عادت نکرده بود.نمی دونم چی شدکه گفتم همراهشون میرم.برای داداش کوچیکم یه تفنگ اسباب بازی خریده بودکه هرموقع ماشه روفشارمیداد،صدایی شبیه به تق تق ازش بیرون میومد.صدای خنده های داداش کوچولوباتق تق تفنگ،خونه روپرکرده بود.جوراب خواهری آبی بود.قراربودباخاله ی بزرگم راهی خونه ی مهسا بشیم.من وخواهری سریع لباس پوشیدیم.مامان لباسای قشنگی روکه جدیدا خریده بود،پوشید.مامان زن خوشتیپیه؛البته مواقعی که خوشحاله.چادرتوریشوسرکردوداداش کوچولوروبغل گرفت که هنوزباتق تق اسباب بازی میخندید.سوارماشین خاله شدیم وراهی خونه ی دخترخاله.نزدیک خونه دخترخاله دست اندازبزرگی بود.میشه گفت بیشترتپه بود.خاله ازماخواست پیاده بشیم تاماشین روپارک کنه وبیاد.داداش کوچولوسرگرم کشتن سربازای خیالی بودوحواسش نبودکه داره روی مین پامیذاره.مامان خطرواحساس کردوسعی کردجلوی اون روبگیره.صدای بلندی اومدکه صدای انفجارمین نبودبلکه صدای برخوردماشین خاله بامامان مهربون من بودکه روی زمین درحال غلتیدن بود.چادرتوری قشنگش خاکی وپاره شده بودوروی زمین افتاده بود.آدمابه سمت مامان می دوییدن ولی چشمای من هنوزنمی تونستن چیزی روکه دیدن باورکنن.آدمادورمامان روگرفته بودن ومامان همونطورکه روی زمین نشسته بودودردداشت،سراغ داداش کوچولورومی گرفت.دوست داشتم دستشومی گرفتم وازروی زمین بلندش می کردم تادوباره چادرقشنگشوسرکنه وباخوشحالی به دخترخاله تبریک بگه ولی هم نمی تونست بلندبشه،هم چادرقشنگش دیگه قشنگ نبودوهم دیگه خوشحال نبود.مامان روباماشین زشت آمبولانس بردندومن وخواهروداداش کوچولوی بی تابم تنهاموندیم.شک ندارم دیگه حتی دیدن سربازای واقعی هم نمی تونستن داداشی روخوشحال کنن.                             ***مامان ماروبیمه میکنه.نگاه مامان به ماوقتی نگرانه،ذکرگفتنش موقع بدرقمون ازخونه،غذاهای خوشمزه ای که باعشق درست میکنه،دلگرمیاش وقتی دلخوریم،آغوشش وقتی دلشکسته ایم،خنده هاش وقتی خوشحالیم و...ماروبیمه کرده.آدماگریه می کنن،می ترسن،می خندن یاعصبانی میشن ولی کیه که باوجودبهشت آغوش مامانش،ازجهان بترسه ورنجشوفراموش نکنه؟:))))</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 16:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک راز...</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-wbojqwzxl7ep</link>
                <description>آرام ازپله های انبوه وکوچک ایستگاه متروپایین آمد‌.پله های ساکن راجایگزین پله های برقی کرده بودبلکه بتواندبه مسیری که انتخاب کرده بود،بیشترفکرکند.سالن تاریک بودوصدای پاشنه های کفش هایش،تنهاصدایی بودکه گوشهایش رااحاطه کرده بود.باهرقدم،برنگرانی اش افزوده میشدودرعین حال،بااطمینان بیشتری قدم برمی داشت.بارها،صحنه ی روبروشدن با&quot;او&quot;رادرذهن خودتصویرکرده بودوهربار،شوقی عجیب،قلبش رالبریزمی نمود.آمدن قطار،رشته ی افکارش راازهم گسیخت واورابه دریای واقعیت انداخت.آدمهادرآن هنگام برایش بادرختان ساکن وسردکنارخیابان،تفاوتی نداشتند.امیدی همراه باترس درقلبش لانه کرده بود.سعی می کردازنگاه کنجکاوانه ی دخترجوانی که روبرویش نشسته بودبگریزد.ندایی درکنج اتاق ذهن ناآرامش،مدام می گفت که درنزدیکترین ایستگاه پیاده شودوبه زندگی ساده ودرظاهرآرامَش برگردد.عقل می گفت درجایت بمان وقلب حکم رفتن می داد.درنهایت قلب پیروزشد.مسیری چنددقیقه ای تامدرسه رابایدپیاده طی می کرد.بایدذهنش رامشغول کاری می کردتادوباره افکارمزاحم،اوراازتصمیمش بازندارند.مشغول شمردن قدمهایش تامدرسه شد.دقیقاصدوپنجاه وشش قدم بود...مدرسه ی&quot;علم وتجربه&quot;سال تاسیس:۱۳۷۹نفس عمیق وپرصدایی کشید،تلاش کردپاهایش نلرزد وباوقار،واردحیاط مدرسه شد.چندپسربچه درگوشه ای ازحیاط مشغول بازی باتوپ کوچکی بودندومردی جوان،که معلم آنهابود،بالبخندآنهاراراهنمایی وتشویق می کرد.صدای هیاهوی بچه ها،ازپنجره ی کلاسهابه گوش می رسید.حتی ازپشت پنجره های بسته!بایدراهرویی نسبتاتاریک ولی کوتاه راطی می کردتابه دفترمدرسه برسد._سلام،شمس هستم.دبیرجدیدادبیات_سلام.حال شماچطوراست؟خوش آمدید.روی صندلی بزرگی روبروی مدیرنشست._خانم خانی،لطفادوتاچایی برای مابیاورید._خیلی خب،خانم شمس به مدرسه ی ماخوش آمدید.این مدرسه،یکی ازمدرسه های برتراین شهرستان است وتاکنون توانسته است دربسیاری ازالمپیادهای ورزشی وعلمی،مقام اول یادوم راکسب کند.امیدوارم ازاینجاخوشتان بیایدوسالهادرکنارهم همکاری خوبی داشته باشیم._بله تعریف این مدرسه رازیادشنیده ام... ازشماممنونم،همکاری باشما،باعث افتخارمن است._خواهش می کنم،شمامی توانیدازامروزبه کلاس درستان بروید.موفق باشید._متشکرم.جرعه ای ازچایی نیمه سردش خوردوآرام برخاست._برپا..._سلام بچه ها،ممنونم.می توانیدبنشینید.چشمان نگرانش چهره های معصوم بچه هاراکاویدند._من خانم شمس هستم.دبیرجدیدادبیات شما.خانم احمدی متاسفانه برایشان مشکلی پیش آمدوازامروزتاروزی که حالشان بهترشود،من درخدمت شماهستم.ازشماهم می خواهم که هرکدام بایستیدوخودرامعرفی کنید._ علی مختاری_مهدی ترابی_محمداسدزاده_دانیال طهماسبی_آرین داوودیآرین داوودی....آرین داوودی...آرین...&quot;او&quot;باچهره ی کودکانه وچشمان معصومش مقابلش بود.دستانی که ازقلبش برخاسته بودند،به راه گلویش نیزرسیده بودندوآنرابه سختی می فشردند.تلاش بیهوده ای کردتادستانش نلرزندورازچشمانش راآشکارنسازند._خانم معلم...خانم...حواستان هست؟نگاهش رااز&quot;او&quot;گرفت وبه کسی که صدایش می زدنگریست._اوه،بله عزیزم...متشکرم بچه ها.سعی کردلرزشی درصدایش نباشد:_خب،کتابهایتان راروی میزبگذاریدتادرس جدیدراباهم آغازکنیم.من می خواهم باهم دوست باشیم وهرکسی متوجه قسمتی ازدرس نشدحتماسوال کند؛دیگرمی دانیدکه می گویند&quot;ندانستن عیب نیست...&quot;_نپرسیدن عیب است..._آفرین به شما،حالایکی ازدوستانم به من بگویدخانم احمدی تاکدام درس،برایتان تدریس کرده اند؟شمابگوآقای فیضی نیا._خانم،تادرس چهارم._متشکرم عزیزم.لطفاازنیمکت اول هرکدام یک جمله ازدرس پنجم را بخوانید.به&quot;او&quot;نگریست.بسیارآرام بود.انگارکه درکلاس وهیاهوی آن حضورندارد.بایکی ازدست های کوچکش کتاب راصفحه می زدوبادیگری،عینک ظریفی راروی بینی اش جابجامی کرد.درنگ راجایزندانست.ازهیاهوی بچه هااستفاده کردوآرام به سمت میز&quot;او&quot;رفت.همزمان باآن،کودک نگاهش راآرام ازکتاب گرفت وبه چشمان اودوخت.لبخندی شیرین کنج لبش جای گرفت که ترس کودک راازبین برد._سلام مردکوچک،شماچراتنهانشسته اید؟تنهاواکنش کودک،گلگون شدن گونه هایش بود._می شودمن کنارشمابنشینم؟سرش راباخجالت،کمی به سمت پایین آورد._خب بچه ها،شروع کنید.بچه ها،هریک جمله ای راخواندندونشستندتانوبت به&quot;او&quot;رسید._بخوان آرین جان(وصدایش همزمان باآن لرزید)_کش...ور..عزیز...ما..ایران...باتردیددستش راروی شانه ی کودک گذاشت وآنرابه آرامی وبرای دلگرمی او،فشرد.کودک نگاهی به چشمان مهربان معلم کردوباصدایی قوی ترومطمئن ترازقبل شروع به خواندن کرد.صدای زنگ پایان کلاسها،اورابه خودآورد.عجولانه باهمکارانش خداحافظی کردودرانتظارآمدن کودک روی یکی ازصندلی های چوبی حیاط نشست.پسربچه،آرام ازپله های حیاط پایین آمدوخودرابه در مدرسه رساند.روی سکوی مقابل مدرسه نشست وبه نقطه ای نامعلوم نگریست.چنددقیقه گذشت وتنهاتفاوت پسربچه باچنددقیقه ی پیش،درجابجاکردن کیفش ازروی شانه ها،به روی دستانش بود.خسته بودواین خستگی درنگاهش هویدابود.آغوش گرمی می طلبیدکه اورادرخودجای دهدودستان پرمهری که قلبش رانوازش کند._عزیزمن،چرااینجانشسته ای؟_منتظرپدرم هستم._پدرت؟ماشینی مقابل آنهاتوقف کردو&quot;پدر&quot;که انگاربرای کودک فرشته ای بزرگ بود،اوراصدا زد._خداحافظ خانم مع....معلم،باقدمهایی تنددرحال دورشدن بود.*_عزیزان دل من،هرکدام ازشمااستعدادی داردکه آن استعدادبایدشکوفاشودواین شکوفاشدن،می تواندباکمک معلمان،خانواده،دوستان ویادیگران اتفاق بیفتد.اینگونه می توانیدبفهمیددرچه شغلی موفق ترهستید وآن شغل رادرصورت امکان انتخاب کنید.من همیشه دوست داشتم معلم شوم مخصوصامعلم ادبیات.حتی درکودکی شعرهای زیادی راحفظ بودم وهرجابه مهمانی می رفتیم،آن هارابرای همه می خواندم ودیگران،مراتشویق می کردند.کدام یک ازشمادوست دارد درآینده،معلم شود؟دستان چندنفرازبچه هابالاآمدوچندنفری باتردید،دستانشان درهوا،معلق مانده بود._خوب است،حالادوستان عزیزم به من بگویندبهترین معلم زندگیتان کیست؟_خانم شمس_خانم کیانی_خانم احمدی_خانم احمدی_آرین جان توهم بگو،عزیزم_پدرم.احساس کرددستی قوی،گلویش رامی فشاردوحسادت زنانه اش راتحریک می کند.سعی کردبراین احساس غلبه یابد:_عالی است عزیزم.نه تنهامعلمان مدرسه،بلکه هرفردشایسته ی دیگری می تواندقهرمان ومعلم خوب زندگی ماباشد.بچه هاشمابایدهمیشه نسبت به کسی که ازاوعلمی یادمی گیرید،فروتن باشید؛این سخن پیامبرعزیزمان است._خانم اجازه،فروتن یعنی چه؟_فروتن یعنی همیشه به معلم خوداحترام بگذاریم،به حرفهای اوتوجه کنیم وبه دستوراتش که برای مامفیداست،عمل کنیم.بزرگترین معلم زندگی ما،خدای مهربان ودانااست که هرعلمی رامی داندوبرهرکاری توانااست.قرآن به ماآموخته،یادخدای بزرگ،آرام بخش دلهای ماست.پس درشروع هرکاری ابتدانام خدارابه زبان آورید مثلابرای درس خواندن.هم چنین خداوند،معلمان دلسوزی مثل پیامبران وامامان بزرگوار(علیهم السلام)رابرای مافرستاده تاسوال هایمان راازآنهابپرسیم ودرمسیری قدم نگذاریم که شیطان مارافریب بدهد.تکلیف این هفته ی شما،این است که نامه ای به خداوندکه بزرگترین معلم زندگی ماست،بنویسیدوخواسته هایتان راازاوبخواهیدوبه خاطرنعمت هایی که به شماداده،ازاوتشکرکنید.*آوای خنده وهیجان بچه هاتادفترمدرسه هم به گوش می رسید.معلم ها،ازجشنی که بچه هابه مناسبت روزمعلم برایشان گرفته بودنداطلاع داشتندولی باحواس پرتی عمدی،واردکلاس شده وبارانی ازبادکنکهای رنگین وگلپرهای خوش رنگ،برسرشان باریدن گرفت.اونیز،باشوقی سرشارکه کمتردرزندگی پرفرازونشیبش تجربه کرده بود،واردکلاس شد وشوری بی نظیر،درفضای کلاس شکل گرفت به گونه ای که کلاس &quot;سوم ب&quot;رابه قلب تپنده ی مدرسه تبدیل کرد.درمیان چشمان پرشیطنت ولب های خندان بچه ها،به دنبال چشمانی آشنامی گشت ونمی یافت.ازبچه هاخواست کمی آرام ترباشند.نگاهش روی چهره ی&quot;او&quot;که سردترازهمیشه بود،توقف نمود.لبخندشیرین همیشگی،ازلبهای کودک سفرکرده بودوجایش رابه نیشخندی تلخ داده بود.آتش شوقی که بچه هادردلش برافروخته بودنددرثانیه ای کم جان شد._بچه های عزیزم،واقعامتشکرم.این دوماهی که معلم شمابودم،یکی ازبهترین لحظات زندگی من بود.امیدوارم توانسته باشم رضایت شمارابه دست بیاورم.هدیه هایی که ازدستان کوچک مهربان شمامی گیرم،برای من به اندازه ی وسعت آسمان،ارزش دارد.لطفاآرام باشیدتاهم انشاهای زیبایتان رابخوانیدوهم هدیه های ارزشمندتان راتماشاکنیم.ولی بی قراری او،نه به خاطرهیاهوی کلاس،بلکه بیشتربه علت بی تفاوتی&quot;او&quot;بود.کاش میشدبدون ملاحظه ی هیچ چیز،نام کودک رافریادبزندوعلت سردی اش راهمان دم،متوجه شود._ابتداانشاهای شماراباجان ودل گوش می دهم._آرین جان!توامروزخیلی ساکت نشسته ای،فکرمی کنم ازاینکه من دیگرمعلم ادبیاتت نیستم،خوشحال شده ای.چشمک مهربانانه ای به کودک زدوبچه ها،خنده ی ریزی کردند._لازم شداول نامه ی آرین عزیز راگوش دهیم.لطفاساکت باشیدبچه ها.کودک ازجای خودبرخاست وباچانه ای که آرام می لرزید،شروع به خواندن کرد:&quot;سلام خدای مهربان...من آرین هستم.۹ساله ازتهران.خانم معلممان خواسته است نامه ای به توبنویسم وبه خاطرنعمت هایی که به من داده ای تشکرکنم.نمی دانم نعمت یعنی چه ولی چون خانم معلم گفته است چیزی است که به خاطرآن بایدخداراشکرکنی،پس چیزخوبی است.پس پدرم که برایم کتاب داستان می خواند،غذا می پزدیاپیتزامی خرد،مراگاهی به سرکارش می بردتادرخانه تنهانباشم،گاهی هم که حوصله داردبه پارک می بردتابابچه های دیگربازی کنم،کنارمن می نشیندوبامن کارتون می بیندحتی اگرزودخوابش ببردیاوقتی مریض هستم مرادکترمی برد،یک نعمت بزرگ است ومن ازخداتشکرمی کنم که این نعمت خوب رابه من داده است.خواسته ی من این است که اوکه انقدرمهربان است؛ حتی مهربان ترازپدرم،به من یک مادرخوب هم بدهد.من قول می دهم به خاطرآن نعمت هم،ازاوتشکرکنم وقدرش رابدانم.حالامن یک سوال دارم،خانم معلم چراخودش ازمامی خواهدنعمت خداراشکرکنیم ولی خودش به حرفش عمل نمی کند؟؟مگروقتی خدابه مادری،بچه می دهد،آن بچه یک نعمت نیست؟من خودم ازمادربزرگم شنیده ام که می گویدبچه یک نعمت برای پدرومادرش است.پس چرامن راترک کرده ورفته است؟؟</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 21:21:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال بد،حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-czfjeyyjespo</link>
                <description>سلامسال نوتون مبارک باشه وپرازاتفاقای خوبی که قلبتونوبلرزونه چیزی مثل برنده شدن توی یه قرعه کشی یاسورپرایزشدن باکادوی تولدت وقتی فکرمیکنی کسی اصلانمی دونسته امروزتولدته:)اومدم یه چیزکوتاه بگم که توی صفحم بمونه که وقتی یه روزی نگاهی بهش انداختم اینروزارویادم بیادوکم نیارمخیلی وقتااین حس توی زندگی هممون پیش اومده که مث یه ذره ی معلق توی هواشدیم،حس می کنیم آخرهمه چیزشده،کسی حواسش بهمون نیست،تنهاییم،به شدت غمگینیم،وقتی می خوایم گریه کنیم هم بازیه ندای درونی میگه که چی؟!حالاسبک شدی بعدش چی؟انگیزه ای که شادمون کنه پیدانمی کنیم ولی بین همین حسا،خداداره نگات میکنه مث وقتایی که(اگه خوش شانس باشی)یه نفرداره عمیقابایه لبخندشیرین نگات میکنه وموقعی که نگاهاتون به هم تلاقی میکنه هردوخجالت زده نگاهاتونوازهم می گیرین،خداوکیلی یه دقه خوب فکرکنین...می بینیدبعدش ولوچنددقه ی کوتاه هم که شده یه اتفاقی میفته یاحالت خوب میشه طوری که نمی دونی چرا...یاتوی اطرافت اتفاقی میفته که هرچندکم ممکنه طول بکشه ودوباره بعدش برگردی به روال عادی ولی انگاریه چراغ نورکوچیک اون دور دور،توی دل یه دریای تاریک روشن شده.دوست داری اون موقع اشک شوق بریزی برای دل مهربونش ومحکم بغلش کنی که انقدرخوب پای درددلات نشسته ومثل آدمانمیگه&quot; من که بهت گفته بودم&quot;یا&quot;بازم خودت می دونی&quot;یا&quot;من توشرایط تونیستم که درکت کنم&quot;و...ولی میفهمتت ومیگه&quot;غمگین نباش که ماباتوهستیم&quot;شکرش کن.باورکن دنیاارزش نداره،نداره،نداره.اشکال نداره اگه گاهی وقتاحالت خوب نیست مسببش توباشی یانه فرق نداره،اشتباهاتتم قشنگه چون میشه معلم آیندت.?⚘۱۴۰۰.۰۱.۰۶۱:۰۳</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 01:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-ujgg4t73ono1</link>
                <description>.ولی قرارنیست صبح ازخواب بلندبشی وببینی اتفاق خارق العاده ای افتاده ویه تغییربزرگ رخ داده.خونه همون خونس باآدماش.اونی که اذیتت می کنه فرداصبح هم به کارش ادامه میده.با۶،۷ساعت هوشیارنبودنش چیزی درونش تغییرنکرده.فرداصبح هم بایدباچشم های خواب آلودت به صفحه ی روشن گوشیت زل بزنی جوری که نورش چشماتوبزنه،فرداصبح هم باصدای به هم خوردن درکابینتابیدارمیشی،فرداصبح هم بابا بی صدامثل همیشه رفته سرکار،فرداصبح هم بایدهمون چایی شیرینوبزنی،باهمون استکانا،باهمون شیرینی زیادی که داره،باهمون لقمه های نون پنیرردیف شده کناراستکانت.فرداصبح هم قراره تافرداشب توی گوشیت غرق بشی وسرتوبلندکنی میبینی بازهم آسمون پشت پنجرت تیره شده وصدای مامان میادکه:بیاشامتوبخور.دل بکن ازاون گوشی وامونده.وباز ناراحت میشی که چرابه تنهاچیزی که می تونی پناه ببری،توهین شده!!فرداصبح هم تکرارامروزصبحوپخش می کنن.۱:۱۰صبح!!فرداشده.الان فرداشروع شده.صبح فردا.پیش به سوی تحول جوان مملکت^-^</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 01:12:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خاطرت هست؟!»</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-fhus38sfcyrm</link>
                <description>خواهرعزیزم،آرزوجانم،مامان ازمن وتوظاهراعکس های زیادی دردوران کودکی گرفته است.? من بدون اطلاع تویکی ازآنهارااینجابه یادگارمی گذارم البته که فرقی هم بانگذاشتنش ندارد.من وتوخیلی وقت ها ازخاطراتمان یادمی کنیم وگمان می کنیم که آن روزها،ازبهترین اوقاتی بودندکه ماتجربه کردیم ولی راستش رابخواهی من درهمان کودکی هم دوست داشتم بزرگ بشوم وبیشترراستش رابخواهی خودم رامنشی ساده ی بیکاری درحل حل کردن جدولی طاقت فرساتصورمی کردم ولذت می بردم ویاحتی منشی یک آقای دکترترجیحاخوش اخلاق که بیشترازخودآقای دکتردرقیافه است.ولی خوشبختانه یا بدبختانه هم من وهم توبرای خودمان یک کاره ای شده ایم والبته که مامان هنوزهم ما راکاره ای نمی داند.توازکودکی هم پرشوروهیجان بودی ولی من ازهمان دوران کودکی هم علاقه ی خاصی به نشستن وزندگی کوالاگونه داشتم(ودارم).وقتی حواسم نیس:)?گویای آن هم،همان عکس بزرگ شده ی روی دیواراتاقت است که تو لبخندپرواضحی برلب های قرمزرنگت داری ومن درحال ازحال رفتن،روی صندلی کوتاه قامتی مجاورتونشسته ام وبه قول مامان مثل&quot;شله زرد&quot;رهاوآویزان به نظرمی رسم!البته که تشبیه درستی است ومن هم آن راقبول دارم چراکه لباس زردرنگ افتضاحی نیزپوشیده ام که مرابی آبروترکرده است.?تویک دوست آلبالوگونه داشتی ومن یک دوست شلیل گونه(??)که درحیاط خانه با آنهابازی می کردیم وتوهرگاه می باختی به ما که درحال صعودبه قله های پیروزی وکسب مدال های جهانی بودیم حسادت می کردی وماراازآن قله هابه زیرمی کشیدی.نمی دانم چراهیچ گاه نتوانستی شکست رابپذیری وازابتدا ازقله ی خودت بالابروی وکاری به قله های مانداشته باشی!وای برتو!داشتم پرچم رامی کاشتم که من رابه زیرکشیدی!من باشلیل مدت های طولانی درکوچه های نزدیک خانه کاوش می کردیم واجازه نمی دادیم توهمراه مابیایی وسفرمارابه هم بزنی.توهم به خاطرکینه ای که به دل می گرفتی مامان را ازغیبت من آگاه می کردی.??دوعروسک ناقص الخلقه باموهای فرپریشان نیزداشتیم که درهرموقعیتی همراه مابودند.اسم های عجیبی نیزبرای آنهابرگزیده بودیم که باظاهرآنهاجوردرمی آمد،به همین دلیل برخلاف خواهرهای دیگرماهیچ گاه چشم داشتی به عروسکهای هم نداشتیم وباصلح کنارهم زندگی می کردیم.فقط موهایشان این شکلی بودودیگرهیچ?موهای کوتاهی داشتیم که تنهانکته ی مثبت ما در آن روزهابرای مامان به حساب می آمد.?‍♀️من راپشت دوچرخه ی کوچکت می نشاندی ومعلق زنان تانانوایی نزدیک خانه می راندی.ومن تارسیدن به نانوایی،جانم به لب می آمدوخدارابه خاطرنزدیک شدن به آنجاوپیاده شدن ازدوچرخه شکرمی کردم.ولی یک دفعه آن رافراموش کردم ونتیجه ی من تجربه ی یک تصادف موتوری دیگرالبته اینبار بادوچرخه بود.تصویری کمتردیده شده ازتوسواربردوچرخه که احتمالاپس ازتصادف گرفته شده است.موقع نقاشی کشیدنمان که میشد،هرکس دریک جایی ازاتاق می نشست وشرط این رقابت،این بودکه نقاشی هم رانگاه نکنیم ولی من گاهی که توحواست پرت اثرهنری ات بود،برمی گشتم وطی یک عملیات سری نقاشی ات رادیدمی زدم.?باموهاودامن های کوتاهمان،بادوچرخه بازی های طولانی مدتمان،باخاله بازی های نیمه تماممان،بادوستان عتیقمان،باحرص دادن های مامان همیشه نگرانمان وپدرهمیشه ریلکسمان سالهازندگی کردیم وهمدیگر راداشتیم.هنوزهم درکنارهم هستیم باهمان جنس دعواهای حسادت گونه،آشتی کردن ها وقهرکردن های یک روزه،لباس های دخترانه ی شبیه به هم و باهمان بهانه گیری های باعلت وبی علت.تنهاتغییر درما،شدت یافتن علاقه ی کودکانمان به هم بود.?? </description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 14:36:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مادربزرگ آسمانی ام...??</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-rzotrnz4oa5e</link>
                <description>سلام عزیزترازجانم.من روی ماه تورابه حال  ندیده ام.سهم من ازکنارتوبودن فقط چشمان مهربانت دریک عکس خاک خورده ی قدیمی ای است که چندی پیش ازعموگرفتم.چادررنگی قشنگت زانوان خسته ات رادرآغوش گرفته بودوتوبالبخنددلنشینت منتظرتاییدعکاس بودی.چشمان پدربایادتومرطوب می شود.سعی درپنهان کردن داردولی ازنگاه من دورنمی ماند.می شودیکی ازآن لیوان های چایی باعطربهشتی ات رابرای من هم بریزی وبگویی همه چیزدرست می شود؟می شودسرم راروی شانه های مهربانت بگذارم وتوبادستان گرمت که بوی خدامی دهدنوازشم کنی؟می شودچروک های  روی گونه هایت راببوسم وتویک لبخندمثل لبخندهای داخل عکس رابزنی؟می شودبرگردی که دلتنگی پدراندکی تسکین یابد؟چه چیزتورا آنگونه غصه دارکردکه رفتن رابرماندن ترجیح دادی وقلب های ماراترک کردی؟کاش بودی واین تکه های دورافتاده ی پازلی راکه ناتمام رهاکردی،به هم می رساندی.فاصله ی قلبهایمان روزبه روزافزون می گردد.کاش بودی واین فاصله راپرمی کردی.</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 16:27:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره{   }</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-mo6rcicttxfu</link>
                <description>بخار روی پنجره وریزش قطرات باران دیدم راضعیف ترکرده است.امامی توانم تاحدودی ماشین هایی راکه به سرعت ازروی انبوه آبهای گل آلودکف خیابان می گذرندوحتی آدم های به ظاهرخوشحال داخلشان راببینم.کنارلاستیک پشتی یکی ازماشین های پارک شده کنارخیابان،گربه ی کوچک سیاهی نشسته وازسرمابه خودپیچیده است.آهنگ صدای یکنواخت بخارآبی که به سرپوش کتری ضربه های آرامی واردمی کند،برایم آرامش بخش است.احساس عجیبی دارم.روی صندلی کوچک کنارپنجره می نشینم وبرای گلدانهای کنارپنجره کمی آب می ریزم.یکی ازگل هادرحال پژمردگی است ودیگری درحال جوانه زدن.نگاهم ازگل هابه کف آشپزخانه وتکه های فنجان شکسته ام می افتد.آن هاراآرام برمی دارم.دستم خراش کوچکی برمی دارد وخونریزی می کند.توجهی نمی کنم.روی صندلی می نشینم وانشای شاگردانم رامی خوانم.اولی خوب نوشته است وبه دلم می نشیند.حال وحوصله ی خواندن بقیه ی آن هاراندارم.شعله ی کتری راخاموش می کنم وبه اتاقم می روم.گوش کردن صدای برخوردقطرات باران به سقف اتاقم حین خوابیدن روی تخت راحتم،لذت بخش است.احساس خواب آلودگی دارم.به پهلومی شوم.خوابم نمی برد.برمی خیزم وبازبه پنجره ی آشپزخانه پناه می برم.هواتاریک شده است.ازگربه ی سیاه سرمازده خبری نیست.دلم بیشترمی گیرد.تعدادماشین های خیابان کمترشده است.حوصله ام بیشترسرمی رود.روی لبه ی پنجره می نشینم وپاهایم راآویزان می کنم.چشمانم رامی بندم.آرام خودم رارهامیکنم.چیزی جزسیاهی نمیبینم.</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 16:36:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آوای زمین&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-ev6pph3q2nfi</link>
                <description>_آهای بی معرفت ها!دیگرنمی توانم بیش ازاین شماراتحمل کنم.دست ازجسم خسته ی من ودوستانم بردارید.چه ظلمی ازمادیده ایدکه اینگونه جفامی کنید؟!تنفس برایش هرلحظه سخت ترمی نمود.به آسمان می نگریست.رنگ آبی آسمان درچشمانش تصویرشده بود.دقت که می کردی می توانستی دراعماق چشمانش غمی دیرینه وریشه دار راببینی.آه بلندی که ازاعماق ریشه هایش کشیدشاخ وبرگهایش رابه لرزه درآورد.هریک ازدوستان نزدیک وقدیمی اش درمقابل چشمان ناباورش،کشته می شدند.صدای پای آدمهاهرلحظه واضح ترمی شد.خودرابه تقدیرشومش سپردوچشمانش رابست.ترس همه ی وجودش رابه لرزه انداخته بود.درتصورش تصویری ازخود رامی دیدکه بدون شاخ وبرگ وریشه های ستبرش،همچون تکه ای سنگ بزرگ،مجاوربدن های بی سردوستانش رهسپارجایی نامعلوم است.به خودآمد.صدای خشمناک اره ی برقی هرلحظه قلب کوچکش رابیشتربه لرزه وامی داشت.می توانست سست شدن زمین رازیرریشه هایش به خوبی احساس کند.تاب ایستادن نداشت.به پاهای تنومندش،که روزی تاقلب مهربان خاک  پیش رفته وبااوپیمان دوستی بسته بودند، نگریست.پاهایش ازعمق خاک،که اکنون رنگ پریده می نمودووحشت عمیقی قلب لبریزازعطوفتش رامی آزرد،بیرون آمده بودند.به یادآوردروزاولی راکه باخاک دوست شده بود.نهال گلی تازه شکفته سبب این دوستی گشته بود.آن روزها،خبری ازآواهای بی رحم اره های درنده وآدم های قوی هیکل نامهربان نبود.دنیای اطراف آنهاراآن روز،مهرودوستی فراگرفته بود.دوستان صمیمی اش رابه یادآوردکه هنگام نیایش،دستانش را به دستان آنهامی سپردوهمراه آنها،به ستایش می پرداخت.گل های زیباوجوانی که تازه سرازخاک تیره رنگ وشادمان بیرون آورده وبه آفتاب طلایی رنگ لبخند می زدندواکنون،لبخندآنهامحووازگلبرگهای سرخگون باطراوتشان،جزاجسادقیرگون پژمرده دل چیزی نمانده بود.چه شد؟!چه اتفاقی اینگونه دلهاراجداوآدمیان رااینگونه بی رحم ساخت؟چراخاک اینگونه دل شکسته وبستراجساددوستانش گشته است؟چه اتفاق ناگواری برای مادرمان زمین رخ دادوچگونه وچه کسی اورادر این روزگاربه زانودرآورده است؟دوستی ماباهم چه شد؟گوش سپرد.صدای پای چه انسانی می آمد؟اصلاآیاانسان است یاحیوان؟!حیوانات این منطقه که درنده خونبودند..._این یکی باشدبامن.می گویندقدیمی ترین درخت این ناحیه است.خودم ترتیبش رامی دهم.چشمانش رابست وخودرادردامان سرنوشت رهاکرد._نه،شمااجازه نداریداین درخت راقطع کنید.حداقل این یکی رانبرید.سکوت همچون مادری که فرزندش راسخت درآغوش می گیرد،جنگل رافراگرفته بود.ازدوردستهاآوای پرنده ای به گوش می رسید.تک درختی تنهاوکهن سال درمیان دشت(که زمانی جنگل نام داشت)به چشم می خورد.انبوهی ازگردوخاک درهوابه پروازدرآمده بود.خودم رابه درخت رساندم.زمانی یکی ازپرشاخ وبرگ ترین وزیباترین درخت آن جنگل به شمارمی رفت واکنون...جزجسمی خشکیده وپاهایی سست ودستانی ضعیف،چیزی ازاوباقی نمانده بود.چشمانش بسته بودوشاخ وبرگهایش آرام می لرزید.چقدرخسته بود!چرابامن حرف نمی زد؟اورادرآغوش گرفتم ودستش رانوازش کردم.دراطراف او،جزتنه های بریده ی درختانی که درهرنقطه پراکنده گشته بودند،چیزی به چشم نمی خورد.اندوه او،به عمق اندوه فردی تنهاوچه بساریشه دارترازآن بود که خسته وبیمار دربیابانی بی حاصل ازدوستانش جامانده است.دستانم رادرجیب لباسم فروبردم وازآن چنددانه ی گیاه بیرون آوردم.باچشمان نیمه بازش به دستان نیمه بازمن می نگریست.دستانم رابازکردم وآنهارابه اونشان دادم.همچون مادری که پس ازسالها فراق،فرزندش رابازیافته است،آنهارابوییدوبوسید.برقی ازشادمانی وآرامش درچشمانش دیدم.اوطراواتی دوباره به دست آورده بود.به من نگریست ومن انبوهی ازسپاسگزاری رادرچشمان مهربانش دیدم.مراسخت درآغوش فشرد.دستانش قدرت همیشگی رابه دست آورده بود وآنهاراانباشته ازشکوفه های بهاری کرده بود که من می توانستم ازمیان دستان نیمه مشت شده اش  آنهاراببینم.من اوراازمدتهاپیش می شناختم.به گمان من اومی توانست بهترین مادربرای نهال های جوان آن جنگل،باشد.یکی ازفرزندانش،چندروزدیگربه دنیامی آید.اوخوشحال است وگویی چندین سال جوان شده است.#باطبیعت زیبایمان مهربان باشیم.❤#روزدرختکاری?</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 16:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-buttswmmcnam</link>
                <description>چندروزی بود که چشمم دنبال لباس قرمزرنگ توی مغازه ی اول پاساژ قادری بود.یکباردل به دریازدم وبه داخل مغازه رفتم وازدخترک پشت صندوق که ظاهرا دخترصاحب مغازه بود قیمتش راپرسیدم.خیلی گران تر ازپس اندازم بود.بایدبرای خریدنش چندماهی صبرمی کردم.محمداین راگفته بود.هربارازاوخواسته بودم که به من پول بدهد تالباس قرمزرنگ رابرای خودم بخرم بازهم ازآن بهانه هایش راآورده بودومن رابه آخرماه حواله می داد تاچندرغاز حقوق کارمندی اش رابگیرد ولطف کند ومقداری ازپول لباس رابه من بدهد.ولی نمی دانم چراهیچ وقت این آخرماه ها نمی رسید!چندروزپیش ازآن  خبردارم شده بودم که قرض بالاآورده ونصف حقوق سرماهش را صرف پرداخت وامی می کرده که دورازچشم من آن را گرفته بود تامادرش را به مکه بفرستد.پدرشوهرم چندسالی است که مرده وخرج مادرشوهرم ودخترمطلقه اش را شوهرمن می دهد.نخواستم بازدن حرفی ناروامحمد رابرنجام.به همین جهت حرفی نزدم.دیروزصبح بود که شماره ای ناآشنا روی صفحه ی تلفن دیدم.صدای آشنایی درگوشم پیچید.کمی که بیشترحرف زد لبخندروی لبم پررنگ ترشد.چراکه دوست عزیزازجانم وهمسایه ی دیوار به دیوار خانه ی قدیمیمان شیرین بود.ازوقتی که ازدواج کرده بودم ومادرم ازمحله ی قدیمیمان اسباب کشی کرد دیگراوراندیده بودم.گوش دادن به صدای دوست عزیزم شیرین بعدازسالها،آنقدرشیرین بود که متوجه نشدم چه می گوید تاموقعی که مراصدازد.به خودم آمدم واحوال خودش ومادرش طاهره خانم(که برعکس شیرین آدم پرحرف وحسودوبدجنسی بود)وآقااحمدپدرنازنین شیرین راپرسیدم.گفت که یکبارنامزدکرده آن هم باپسرخاله اش رضا ه من خبرداشتم دلداده ی یکدیگرندولی به خاطرمخالفت مادررضایاهمان خاله ی شیرین نامزدیشان به هم خورده واکنون قصدازدواج با منصورخان کرامتی رادارد.اسمش برایم آشنابود.شیرین حال واحوال محمدوپسرم آرمان راپرسید.صدای اوصدای همیشگی نبود.من وشیرین۱۸سال تمام باهم بازی کردیم ووغذاخوردیم ورشدکردیم وخندیدیم وگریستیم ودرنهایت بزرگ شدیم.پس دورازانتظارنیست که بفهمم شیرین من شیرین همیشگی سرحال وهمیشه شاد ومهربانی نبود که پسرک همسایمان دلباخته ی همین شیرین زبانی هاومهربانیش گشته بود.درصدایش بغض ولرزی رااحساس کردم که حسابی آزارش می داد وسعی درپنهانش داشت.اگرکنارم بودمثل همیشه درآغوش می کشیدمش وآرامش می کردم وازاومی خواستم همه چیز را باجزئیاتش تعریف کند.ولی آن لحظه چنین چیزی میسرنبود.دعوتش راقبول کردم.خواستم ازسکوتش استفاده کنم وبگویم&quot;شیرین جان،چیزی شده؟برایم تعریف کن کمی ازخودت بیشتربگو&quot;ولی مهلت نداد وخداحافظی  کرد وتلفن راگذاشت ولی من صدای گریه اش راشنیدم.پس توانستم بهانه ای برای خریدن لباس قرمزپیداکنم وآن هم مراسم عروسی شیرین بود.بعدازخریدنش درپاساژقادری چرخی زدم.روبروی مزون بهار ایستادم وبه لباس عروس های زیبا نگاه کردم.به یادعروسی خودم افتادم.چقدرآن شب محمددرکت وشلوارآقاترشده بود.تاآن زمان اوراآنقدردوست داشتنی نیافته بودم.درمیان تورهای سفیدچشمم به چهره ای آشناخورد.اونیزباچشم های روشنش به من چشم دوخته وبلافاصله سقلمه ای،که گمان نمی کردمن آن راببینم،به دختربلندقامت کناری اش که احتمالاشیرین بود،زد.به دخترنگاه کردم که سربرگرداندوبه چشم های من خیره شد...متوجه شدم که لبخندی تلخ زد.دیگرلبخندهای شیرین،شیرین نبود.اوذاتادخترکم حرف وآرامی بودولی وقتی پای صحبت هایش می نشستی محال بود بتوانی به راحتی ازاودل بکنی.حرفهایش قنددردل آدم آب می کرد.اگرآتش درسینه ات داشتی حرفهای شیرین میشدکوهی ازآب سردکه برآن سرازیروآن راخاموش می نمود.مادرم می گفت که شیرین درست عین دخترهای خارجکی است.ازبس که موهاوچشمهایش روشن بود.وقتی ازته دل می خندید گونه های خوش فرمش سرخ می شد وزیبایی صورت فرنگی گونه اش رادوچندان می کرد.یادم می آیدکه شیرین به اتاقم می آمدومن آبشارطلایی موهایش راشانه کرده،می بافتم.اومی گفت که هیچ کس مانند من نمی داند چه مدل مویی به موهای چون ابریشمش بیشترمی نشیند.بادیدنش بعدآن همه سال آن هم درآن وضعیت قلبم به تپش افتاد.باگامهای شتابان داخل مغازه رفتم وتقریبابه سمتش پروازکردم.بدون توجه به اشاره های طاهره خانم اوراسخت درآغوش گرفتم ولی متوجه شدم که شیرین علاقه ای به این کارندارد.رهایش کردم.سعی کردم ناراحتیم رابروزندهم.به طاهره خانم سلامی کردم وحال واحوال اووشوهرش رابه گرمی پرسیدم.سردترومختصرازهمیشه جوابم راداد.انتظارداشتم ازمادر که باهم همچون خواهر صمیمی بودند احوالی بپرسد که نپرسید.درعوض دست شیرین رافشردکه بازهم من متوجه شدم.نگاهم  به دست های لاک زده ی شیرین افتادکه چندتایی انگشترطلابانگین های درشت ودرخشان به دست کرده بود.یادحرفش پشت تلفن افتادم که می گفت&quot;پسره طلافروش است.حسابی حرفش برای همه حجت است و پدروپدربزرگ وخلاصه جداندرجد منصور،زرگربوده اند&quot;وآن لحظه من فهمیدم که شیرین شادنیست ولی تظاهرمی کندکه خوشحال است.دست شیرین رادنبال کردم تابه صورت دوست داشتنی اش رسیدم.چشمهای درخشان وروشن شیرین جانم فروغ همیشگی رانداشت ونوعی غریبی،تلخی،غرور وناامیدی دراعماق آن بود.دوگوهرچشمهایش بارنگ های جورواجوراحاطه شده بود.شیرینِ قبل می گفت&quot;بابااحمدگفته حق ندارم تاوقتی میرم خونه شوهرسرخاب سفیداب بزنم به صورتم.بابام گفته توهمینجوریم عروسک خوشگلی هستی&quot;ومی خندیدومن نیزهمراه خنده های ی شیرینش لبخندمی زدم.ولی  چهره ی شیرینِ جدید غرق همان سرخاب سفیداب هابود.ولی هنوزهم زیبابود.چنان که نگاه تحسین آمیزفروشنده های مغازه رابه خود جلب کرده بود.نوعی لبخندتمسخرآمیزبرلب هایش دیدم.سخت ناراحت شدم ولی گمان کردم که اشتباه می کنی آرزو.این همان شیرین خودمان است. متوجه شدم که  به سردی داردمی گوید:سلام آرزو.خوبی؟مامانت خوبه؟شیرینِ قبل عادت داشت به مامان بگوید خاله زهرا وبه من بگویدآرزوجانم.نگذاشتم این یادآوری هابیشترازاین آزادم دهد.متوجه شدم که دوباره دعوت شده ام برای مهمانی فرداشب دریکی ازمعروف ترین باغ های بالای شهر.نمی خواستم بیشترازاین آنجابمانم ونگاه های سردومغرورشیرین وسقلمه های طاهره خانم راتحمل کنم.خداحافظی سریعی کردم وازمزون بیرون آمدم.نمی دانستم چگونه خودراباانبوهی ازافکاردرهم برهم به خانه رساندم.به محض رسیدن به خانه مادر راپشت درخانه دیدم.درباره شیرین ومادرش به مامان گفتم ومتوجه شدم که درکمال تعجب طاهره خانم به مادرتلفن نکرده واورابه مهمانی فرداشب دعوت نکرده است.متوجه ناراحتی اوشدم ولی نگذاشتم به این حال بماند.آرمان رادرآغوشش نهادم تاحواسش راازطاهره خانم پرت کنم.خانه ی جدیدمادرم چندکوچه بالاترازخانه ی مابود.مادرم آرایشگری ماهروباتجربه است.ازوقتی باباعبدالله ازپشت بام پرت شدوفلج شدمادرم خرج  خانه رامی دهد.ازاوخواستم بیایدتابرای مهمانی فرداشب  صورتم رابندبیندازد.مادرشوهرم چندروزی بودکه پادردداشت ونمی توانست همراه مابه مهمانی بیاید.خواهرشوهرم فاطمه نیزدرخانه ماندتاازمادرش مواظبت کند.این شدکه بامحمدومادرم وپسرم وخواهرزاده ی همسرم به مهمانی رفتیم.مهمانی حسابی شلوغ وپرازچهره های آشناونآشنابود.نظرمن رابخواهیدکه به گمانم نیمی ازمردم شهردرمراسم عروسی شیرین ومنصورخان حضورداشتند.ازمادرآوازه ی پدرمنصورراشنیده بودم.چندباری ازمقابل مغازه ی طلافروشی اش نیزرد شده بودیم ومادراو رانشانم داده بود.منصوررانیز کنارپدرش درمغازه دیده بودم که همچون پدرش قدی رعناوشانه هایی ستبرداشت وهمیشه شیک وآراسته وبه قول معروف اتوکشیده بودوباغرورفراوان رفتار می کرد.به نظرم می آمدکه پسرخوب وباادبی است‌.خانواده ی اصیلی داشتند.حتی پدربزرگم درکودکی من ودخترخاله ام سهیلا رابه مغازه ی پدربزرگ منصوربردوبرای هرکداممان یک جفت گوشواره بانگین قرمزگرفت که من جانم برایشان در می رفت وهمیشه آن هارابه گوش هایم می آویختم.میزی نزدیک به جایگاه عروس ودامادپیداکردیم ونشستیم.صدای کل کشیدن زن ها به ناگاه راهش رامیان آن همه هیاهوی جمعیت یافت وبه گوش مارسید.من ومادربرخاستیم وبه انتهای سالن چشم دوختیم.ابتداچشمم به طاهره خانم خوردکه لباس کهربایی رنگ زیباوگران قیمتش باپوست وچشمهای روشنش حسابی همخوانی داشت واوراچندین سال جوانترکرده بود.ازمادرشنیده بودم که اونیزمانندشیرین درجوانی خواستگاران زیادی داشته،ازهمسایه هاومغازه دارهای مجردمحل بگیرتافامیل وآشناوغریبه برایش دست وپامی شکستند.ولی درنهایت مهراحمدآقای خوش قلب ومهربان ولی تهی دست،پدرشیرین،به دلش افتاده واورااسیرکرده است.احمدآقامی گفت درجوانی مقداری پول پس اندازداشته است ولی عده ای ازخدابی خبر سرش راکلاه گذاشته وداروندارش رادزدیده اند.بعدازطاهره خانم،شیرین جان رادیدم که همچون الماسی دراحاطه ی تورهای سفیدومنجاق دوزی شده می درخشیدوچشم مهمانان رابه خودخیره کرده بود.شیرین غرق درغرور وزیبایی همراه بادامادرعنایش که اونیزسرآمدمردان مجلس بود واردشد.به آرامی گام برمی داشت.لبخند نمی زد.شادنبود.ولی زیبا بود.هنوزهم شیرین بود.متوجه شدم منصورهمه ی حواسش غرق زیبایی شیرین است.ولی شیرین آنجانبود. دوست داشتم مثل کودکیمان دستهای هم رابگیریم تابدویم به حیاط کوچک خانشان وباهم بازی کنیم ودنبال گربه ی سیاه حیاط کنیم.شیرین ومنصوربه مانزدیک می شدند.احساس می کردم قلبم به تپش افتاده است.هیچ گاه نمی توانستم حتی تصورکنم که درعروسی خواهرم شیرین بخواهم آن گونه گوشه ای بنشینم واحساس غریبی کنم.شیرین همیشه به شوخی می گفت&quot; آرزو،ازهمین الان بگم که عروسی من توساقدوشم میشی وبس.&quot;وبازهم گونه هایش ازخجالت وخنده های شیرینش گلگون می گشت ومرابه خنده وامی داشت.احساس کردم بغض همچون طنابی به دورگلویم پیچیده وراه تنفسم رامسدودکرده است.درعمق چشمانم سوزش اشکهایم رانیزحس می کردم.به ناگاه متوجه شدم که مادرم دست مرا می فشارد.نگاهم به طاهره خانم افتادکه بالبخندی که ساختگی بودنش توی ذوق می زدبه من چشم دوخته ومنتظرسلام واحوالپرسی من بود.چشمم به دست هایش افتادکه غرق درالنگوهای طلابود.یادم آمدکه پنهانی دیده بودم مادرم شبی که النگوهایش رابرای درمان پدرفروخت آرام گریه می کرد.درآن لحظه نیزبه النگوهای پرزرق وبرق طاهره خانم،که معلوم بودحسابی گرانقیمت است،چشم دوخته بود. می دانستم طاهره خانم ازمن دل خوشی ندارد.همان سالهاکه همسایه بودیم من راازمادرم برای پسرش شهاب خواستگاری کرده بود.ولی من ازهمان اول به مادرگفته بودم که دلم جای دیگریست.دلم پیش محمدبود وحاضرنبودم آن راپس بگیرم.حتی به بهای به هم خوردن دوستی ام باشیرین یاصمیمیت مادرم باطاهره خانم.که اگرچه طاهره خانم رفتارش عوض شدولی شیرین نه.دستان طاهره خانم رافشردم وبه سردی به اوسلام ‌کردم.متوجه شدم که دختری  بانگاهی که نمی دانستم چراآنقدرسردوآزاردهنده است به من چشم دوخته است.پشت سرش چهره ی مردآشنایی رادیدم که بادیدن‌من دست زن رادردست گرفت وروبرگرداند.اوراشناختم.شهاب بود.برادرشیرین جان.شهاب ازهرلحاظ عکس شیرین بود.البته شیرینی که قبلامی شناختم! ماننداحمدآقاپوستی تیره داشت وقدی کوتاه ولی دربدجنسی وکینه توزی وفخرفروشی درست شبیه مادرش طاهره خانم بود.متوجه نگاه خصمانه اش شدم ولی ترجیح دادم خاطره ای خوب ازمراسم مهمانی بهترین دوستم داشته باشم وآن راهیچ گونه خراب نکنم.مراسم به پایان خودنزدیک میشد.شیرین همراه دامادشادمانش نرقصید.اززمزمه های پنهانی مهمانان مجاوردریافتم که طاهره خانم گفته است دخترش سردردبدی داردونمی تواندهمراه دامادبرقصد.رقص زیبای شیرین رابه یاددارم.یک روزکه مادرباطاهره خانم به بازاررفته بود،شیرین ضبط صوت کوچکش راآورد به خانمان وسواربرپنجه های ظریف پاهایش همچون پرنسسی شروع به رقصیدن کرد.بایاداوری اش لبخندی برلبم نشست.برخلاف همه من می دانستم که شیرین،رقص راخوب بلداست،خوشحال نیست،جواهرهای سواربرگردن ظریف بلوری اش والنگوهای معلق درمچ دستان خوش تراشش مغرورش نکرده است وشیرین فقط داردتحمل می کند.طاهره خانم دست شیرین رامی کشیدواوراباخودبرسرهرمیزهامی آورد وسعی می کردهرطورکه شده جواهرات گران قیمت خودوشیرین رادرنگاه همه آورد.درنگاه ورفتارشیرین می خواندم که صبرش لبریزشده است ومی خواهدببارد.هیچ گاه اوراآنقدخسته ندیده بودم.به من ومادرم نزدیک شدند.آرمان رادرآغوش گرفته بودم ونمی توانستم شیرین جانم رادرست ببینم.احساس‌کردم می خواهدازهمه بگریزدوبازهم به من پناه آورد.می خواستم دستان کوچکش رابگیرم وفشار دهم تابه اواطمینان دهم که هنوزهم خواهردوست داشتنی ام است.هنوزهم جانم برایش درمی رود.شیرین باصدایی که به زحمت می شنیدی تشکری کردوگونه ی آرمان رانوازش کرد.نگاهش به آرمان بود.این فرصت رامغتنم شمردم وبه چشم هایش نگریستم تابلکه این گونه متوجه منظورم شود.به ناگاه نگاه هایمان باهم تلاقی کردوچندثانیه ای اورادقیق نگریستم.گوهرچشمانش دراحاطه ی مرواریدهای اشک بود.طاقت غم اورانداشتم.بدون توجه به نگاه های شماتت بارطاهره خانم جلوتررفتم واوراسخت درآغوش فشردم.متوجه شدم که دستانش راگردبدنم حلقه نمود.شیرینم لبخندهمیشگی رامی زد!-آرزو.بلاگرفته،چقدراین لباس به تنت نشسته.چقدرخوشگل شده ای.چندسالی است که خبری ازشیرین ونیست.چند ماه پس ازعروسی به کانادارفتند.شیرین دوقلوبارداربود.منصوردرست دوسال بعدازدواجشان تصادف کرد.چندروزی دربیمارستان بستری بودتااینکه که روزی خبرش رابرای شیرین آوردند.شیرین بابچه هایش به ایران برگشت و همراه مادرش برای فرارازطلبکارهای شوهرش به روستای خانوادگی طاهره خانم درمازندران رفتند.پدرمنصوراززمان فرارپسرش حسابی قرض بالااورد وکنج زندان گرفتارشد.محمدحال خوشی ندارد.مادرشوهرم یک ماهی است که فوت کرده است.مادرم ازآن وقت بامازندگی می کند.خواهرمحمداززمان مرگ مادرش افسرده شده وکنج خانه زانوی غم بغل گرفته است.من ومحمدازاوخواستیم بابچه اش به خانمان بیاید وبامادرم زندگی کنند.خانواده ام رادوست دارم.جانم برای محمد،برای همان حقوق چندرغاز سرماهش،برای پسرم آرمان وشیطنتهایش،برای بچه ی توراهیمان که گفته انددختراست وبه زودی به خانواده ی عزیزمان می پیوندد،برای مادرجانم،برای خانواده ی کوچک وعزیزم وبرای شیرین جان وحتی طاهره خانم درمی رود.محمدقول داده است دخترمان که یکسالش شد همه باهم برویم شمال وطاهره خانم وشیرین ودوقلوهایش سیمین وشروین راببینیم.</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 00:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقِ عجیبِ یک هفت ساله!</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-g12ethfox2o9</link>
                <description>به گمانم هفت یانهایتاهشت سالم بودوبا خواهربزرگترم &quot;آرزو&quot; دریک مدرسه درس می خواندیم،البته درس که چه عرض کنم نمره هایم چنگی به دل نمی زدومامان ناراضی بود.ولی خب خوشحال بودم که به مدرسه می رفتم ودلبستگی زیادی به ادبیات وعلوم تجربی داشتم.تنهانمره ی کاملی که می گرفتم ازدرس املابود واحساس غرورمی کردم!مامان روی نمره هایم حساسیت داشت واگرمتوجه دروغ به اصطلاح مصلحتی من میشد،به&quot;میترا&quot;دوست خیلی نزدیکم تلفن می کردونمره ی من راازاومی پرسید.من درتمام این مدت دردلم رخت چنگ می زدندوخداخدامی کردم میتراچیزی نگویدولی لامروت می گفت ومامان مرابه طوفان سرزنش وتهدیدمی گرفت،جالب اینکه گاهاآرزوخواهرم نیزدراین محاکمه به یاری مادرم می شتافت ومن تنهامجرم این دادگاه بودم که شریک جرمم درنودونه درصداوقات(آن یک درصدهم به خاطرشهامت مثال زدنی اش!که بعدازاندکی اصرارمحومی گشت)به جرممان اعتراف می کرد.یک روزقضیه بالاگرفت وبنده نمره ی گمانم&quot;۱۱&quot;که به نظراینجانب نمره ی قابل توجهی برای این فاجعه است وجای تشویق دارد،کسب کردم.حسی به من می گفت که به زودی به دیارباقی خواهم شتافت؛به این دلیل که ازنمره هایی که سابقادرپرونده سیاهم ثبت شده بودبسی وحشتناک ترمی نمود.به امیداستقبال ازنمره ام راهی خانه شدم ومامان جان استقبال  بسیارگرمی ازبنده کردکه هرگزازحافظه ی بی جانم پاک نخواهدشد.دیدم که روی صندلی آشپزخانه نشسته ومشغول پاک کردن دانه های برنج بود.اضطرابی کم نظیرسراپای من رادربرگرفت وخودم رابرای یک ماساژخانگی صدردصدتضمینی آماده نمودم،مامان جان بانگاهی که ازآن تمسخروخشم می باریدبه من نگاه کردونمره ی ریاضی من راجویاشد.ومن،من ومن کنان طوری که پزشکان خبرغزل زندگی خواندن بیچاره ای رامی دهندوچه بسابدترازآن،حاصلی خودراازاین درس پیچیده وگمنام گفتم.خدابرایتان پیش نیاوردنمی دانم می توانیدتصورکنیدباچه شگفتانه ای روبروشدم یانه؟مامان جان دریک حرکت بی سابقه ورعب آوربه سمت من خیزبرداشت ودرگوشم نواخت ومن صدای سوتی مثل سوت های معلم جوان ورزشمان را درگوشم شنیدم(این نکته راهم بگویم که بنده حتی دردرس ورزش هم نبوغ عجیبی همانندریاضی داشتم که به چشم معلمان دیده نمی شدوفقط خودازاستعدادشگرفم آگاه بودم.البته شاید دوستانم به آن پی بردندچون دربازی های گروهی خودرالایق رودرروشدن بامن ندانسته وجایی میان آن هانداشتم)مامان جان تصمیم دلخراشی گرفت.اوقصدداشت مرادرنوبت ظهرمدرسمان ثبت نام کند.من بسیاردل شکسته ومغموم گشتم چراکه دوست عزیزترازجانم میتراوخواهرمهربانم آرزودرنوبت صبح درس می خواندندومن این گونه محکوم به تنهایی چندساعته می شدم.درآن اوقات حتی گمان اینکه بخواهم باهم کلاس هایم صمیمی شوم رامی کردم ورنج می بردم چراکه درجمعی ازهم کلاس هایم موردتمسخربودم ومن این تحقیررانمی پسندیدم!این شدکه سیل اشکهایم برگونه هایم جاری گشت وازمامان خواستم که صرف نظرکندوقول دادم که دیگرنمره های شان آورراتاحدامکان تکرارنکنم وتلاشم دردرس ریاضی بیشترشودگرچه می دانستم من هرگزآدم خوش قولی نبوده ام.ولی اصرارهایم درکمال ناباوری دراواثرنکردومن دیگرخواهشی نکردم وگذاشتم هرگونه اتفاقی می خواهدبیفتد،بیفتد.این گونه بودکه به اتاق مشترک خودوخواهری رفتم وکنج عزلتی گزیده وزانوانم رادرآغوش گرفتم وچانه ام لرزیدوبغضم سر بازکردوآرام گریستم طوری که خودرادل شکسته ترین آدم دنیاپنداشتم واین به حجم اشک هایم افزود.تااینکه بابای بی تفاوت آمدوطبق معمول مشغول بالاپایین کردن کانال های تلویزیون بی نواشد،مامان برای باباچایی آوردوآرزوبه باباسلام  کرد.صدای باباراشنیدم که حال مراازمامان جویاشدومن نمی دانم چراولی سرسوزن امیدی دردلم جوانه زدوازحجم غصه ام کاست.سراپاگوش شدم ومنتظرشنیدن شاهکارخوداززبان مامان شدم ووقتی باسکوت آزاردهنده ای روبروشدم ازاتاق بیرون جسته وبه باباسلام بلندبالایی دادم .اوطبق معمول فقط باتکان سرونگاه سردوبی تفاوت وخسته اش جواب مراداد.مامان نگاه بدی به من انداخت.یخ بستم.سعی کردم ازنگاه مامان فرارکنم ولی بی فایده بودوبه همین جهت سرم رابه زیرانداختم وبه زمین چشم دوختم.تااین که انتظارم به سرآمدومامان لب گشودومفصل وبدون وقفه شرح شاهکارم راداد.صبروآرامش باباهمیشه الگوی من بودوهیچ گاه ازمقداراین بی تفاوتی گاهی خسته کننده اش کاسته نمیشد.آن روزهم استثنانبودوبابابالبخندکم رنگ وتکان مختصرسرش من راخنداند،من نیزلبخندکجی تحویل مامان دادم واوخسته وعصبانی وناامید به من وبابا چشم غره رفت وازبیخیالی های باباشکایت کرد. من نیزبه باباشکایت مامان رابردم وازاوخواستم مامان راازقصدش برگرداند.باباهم قربانش بروم نامردی نکردو رویم رازمین نینداخت ومامان راراضی کرد.درپوست خودنمی گنجیدم وازشادی لبریزشدم.به ناگاه به یادم آمدکه تکالیف زیادی برای انجام دادن دارم درحالی که ساعت از۹گذشته بود.بی قرارگشتم وازخانواده ام کمک خواستم.آنهابه یاری من شتافتندو باکمک خانواده ی گرانقدرمشق هایم رانوشتم.تادیروقت مشغول حل تکالیف بودیم وهرکدام انجام یکی ازتکالیف رابرعهده داشتیم.فرصت رامغتنم شمردم وآرزوکردم ای کاش خداجان گاهاازاین موقعیت هابرای دورهم جمع کردن همه ی مامان هاوباباهاوآبجی هاواگرهم داداش دارند،داداش ها،پیش بیاورد...حتی اگربه قیمت کسب کردن نمره ی ۱۱بچشان درریاضی باشد!پ.ن=این داستانِ واقعیِ هفت سالگیِ عجیب ِ من است.?</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 21:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن روز...</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-stu00woqf19q</link>
                <description>کریمی!باتوام.چراگریه می کنی؟میخوای بری خونه؟اشکهایم امانم رابریده بودونمی توانستم حرفی بزنم.ولی به هرسختی بودگفتم:_نه...نه آقا...خوبم.ولی خوب نبودم.هرلحظه منتظرصدای زنگ مدرسه بودم که ازکلاس ریاضی که طاقتم راتمام کرده بودبیرون بزنم وبه خانه پیش مامان بروم.من ازمدرسه،ریاضی،آقامعلم جدی وترسناک وبداخلاقمان ودوستانم که مرابه خاطرگریه کردنم دست می انداختندونگاه هایشان مثل ذره بینی که توی آفتاب کاغذرا می سوزاندتنم رامی سوزاندبه اندازه ی خورش کرفس هاوسوزش کتک هایی که مامان روی پشتم میزد بیزاربودم.واقعادردم می آمدودوست داشتم گریه کنم ولی جلوی مامان خجالت می کشیدم گریه کنم...نمی خواستم ناراحت شودوبعدایادش بیاید که مراکتک زده وغصه دارشود! مامان راخیلی دوست داشتم وازاومی خواهم که من رابه خاطراینکه آن روزدرموردنمره ی املایم بهش دروغ گفتم وباخودکارقرمزعلی روبروی نمره ی۲ام یک دایره گذاشتم مراببخشد!یاآن روزکه بچه هاپشت اتوبوس قرمزمدرسه برایم شکلک درآوردندوبه من بچه ننه گفتندومراعصبانی کردندومن آن هارازدم.البته خودم بیشترکتک خوردم وازکنارپیشانیم خون زیادی بیرون آمدومن ترسیدم.وقتی مدیرمدرسه مرابه اتاق بابای مدرسمان بردوروی تخت خواباندعلی دوست صمیمیم راکناردر اتاق دیدم که برای من می خندیدوباگروه بچه های خلافکارمدرسمان(مااسمشان راگروه خلافکارگذاشتیم)مرامسخره می کردووقتی آقای کاظمی مدیرمان توی گوشی علی زدمن دلم خنک شد!مامان عزیزم من رابه خاطراینکه آن روزبه توگفتم توی کوچه زمین خوردم ولی دعواکرده بودم که مرانزنی ببخش!من نمی خواستم توناراحت شوی که یک بچه ی بی عرضه داری که نمی تواندازخودش دفاع کندوکتک نخورد.یک چیزدیگرمانده وآن اینکه عروسک زهرارامن برداشتم وبه تودروغ گفتم که من آنرا برنداشتم آخرخیلی عروسک زشتی بودومن عروسک به این زشتی ندیده بودم مخصوصاموهایش که ازموهای زهراهم فرفری تربودومن موی فرفری دوست ندارم.آن روزقراربودبه خانه ی خاله طیبه برویم ونوه ی اوراببینیم.من بچه های کوچک رادوست داشتم مخصوصااگرتازه ازشکم مامانشان بیرون آمده باشند.می دانیدچرا؟چون مدام گریه نمی کنندواعصاب مامان هایشان رابه هم نمی ریزند(مامان جان ببخشیداگروقتی ازشکمت بیرون آمدم زیادگریه کردم)ماباماشین خاله مرضیه به خانه ی خاله طیبه رفتیم ومن همیشه دوست داشتم صندلی جلوپیش راننده بنشینم وجمله های روی کامیون های بزرگ نارنجی جلویی رابخوانم وآن راداخل دفترم بنویسم!ولی مامان بازمرا دعواکردومن خیلی ازدستش ناراحت شدم وبااوقهرکردم وصندلی عقب پیش زهرانشستم.زهرابه خاطرعروسکش بامن قهربود وازمن دورشدوکنارپنجره ی سمت چپ نشست ومامان هم به جای من صندلی جلونشست!خاله مرضیه ام خیلی زن مهربان وخوبی است ومن چون مامان امیرعلی است دوستش دارم.امیرعلی مثل من۸سال داشت ودوست خوب من بود.من حتی ماشین پلیسم راپارسال به اودادم که مال خودش باشدچون من دوتاداشتم ولی اوماشین پلیس نداشت ومن دوست داشتم باهم پلیس بازی کنیم.ازخاله پرسیدم امیرعلی کجاست واوگفت که سرماخورده ونتوانسته اورابیاوردچون نوه ی تازه خاله طیبه رامریض می کندومن بیشترناراحت شدم.اصلادوست نداشتم آنجابروم.برای همین گریه کردم.خاله مرضیه ام رانندگی اش تعریفی نداشت وباگریه ی من هول کردوماشین راکمی دورترازخانه ی خاله طیبه نگه داشت ومامان من عصبانی شدومن خیلی ترسیدم وبیشترگریه کردم.مامان دررابازکردودست من وزهرارامحکم گرفت وازماشین بیرون کشید.دستم خیلی دردگرفت وقهرکردم وبه سمت خیابان دویدم.صدای بلندی آمدومن وقتی پشت سرم رانگاه کردم دیدم که خاله مرضیه داردگریه می کندودهانش بازمانده وبه صورتش سیلی می زندچون زن همسایه راباماشینش زیرگرفته بود.چون گریه گرده بودم چشمانم تارمی دیدووقتی باپشت آستینهایم اشکهایم راپاک کردم متوجه شدم که خاله مرضیه مامان من رازیرگرفته است نه زن همسایه را.زهرارادیدم که گوشه ی خیابان ایستاده وجیغ می کشدوخاله طیبه اورابغل کرده است ودست روی موهایش می کشدومدام می گوید&quot;چیزی نشده خاله،زهراباتوام،ببین...ببین مامان نشسته داره حرف می زنه،فقط یه کوچولوپاش زخم شده...مامان رادیدم که گریه می کردومیگفت&quot;سبحان،سبحانم کو؟&quot;ومن دویدم وبغلش کردم ودرآغوش مامان چشم هایم رابستم.</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 16:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیامدی ودیرشد!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ALONEGIRL/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%AF-krsebqfaugho</link>
                <description>ساعت از۸گذشته بود.دلشوره ی عجیبی داشتم.درپاهایم رمقی برای حرکت نبود.چندسالی بودکه درگیرام اس بودم واین بیماری مثل خوره تمام وجودمرابه بندکشیده بود.بااینکه هواسردشده بودوازلابلای پرده ی صورتی رنگ اتاقم ریزش قطرات ریزباران راازآسمان می دیدم ولی سوزش اشک درچشمهایم باعث شدکه به دردپاهایم که باسردی هواشدت یافته بودودانه های درشت عرق روی پیشانی کوچکم بی اعتنایی کنم.صدای به هم خوردن ظرفهای چینی ازآشپزخانه نویدبیدارشدن مادرعزیزم را میداد.به هرجان کندنی بودخودم رابه دیوارسفیدرنگ اتاقم کشاندم وبااینکه هرلحظه احتمال سقوطم می رفت پشتم رابه دیوارتکیه دادم وخیره به صفحه موبایلم به دنبال تماسی از&quot;فرهاد&quot;گشتم.نه!خبری نبود.کمی دلخورشدم.دراتاقم رابادستان کم توانم بازکردم وبه آشپزخانه رفتم.مادرجانم مشغول شستن میوه هابرای مهمانی امشب بود._مادر؟آقاجان کجاست؟_سلامت یادت رفت دختر؟آقات صبح زودرفت سرکارکه ازاوستاش مرخصی بگیره.چقدخوابیدی!نمیخوای آبی به دست وروت بزنی؟_چشم مادرجون...الان میرم...مادرخیلی دلشوره دارم!_چرامادر؟به سلامتی امشب میخوای بری خونه ی بخت!شگون نداره زن روزعروسیش غربزنه وناراحت باشه.برومادر.برودست وروتوبشوروبیابرات چایی بریزم.محسنوفرستادم شیرینی بگیره...بزارببینم دختر.چراانقدتورنگ وروت پریده.اجازه ندادم مادرم ناراحت باشه.گونه اش رابوسیدم وبه سمت حیاط کوچک خانمان رفتم تادست ورویم رابشورم.دراتاق راکه بازکردم سوزش هوابه درون آمدوپاهای ناتوان من ازدردناتوان شدوبه زمین افتادم.مادرجانم به سمت من دویدوزیرشانه های مراگرفت ومراروی صندلی چوبی کناردرچوبی اتاقمان نشاند.بیماری من مادرزیبای مراپیرکرده بود.مادرتنگی نفس داشت ودراین زمستان سخت بیماری اش شدت یافته بود.ریزش درهای غلتان ودرخشانی راروی گونه های چین دارمادردیدم وبغضی گلویم رافشرد.کاش می توانستم تمام دردهایش راباته مانده ی رمقی که برایم مانده بخرم ونگذارم ذره ای غصه به دل بزرگ مادرجانم راه یابد.ولی افسوس که خریدنی نیست ومادرمی داندکه بااشک هایش دل من به دردمی آیدوغصه دارمی شوم ولی راه گریزی ندارد.درخلوت شنیدم که به آقاجان می گفت:آقا،من می دونم که این دختروچقدربیشترازمحسن ورضادوست داری،جیگرم آتیش می گیره وقتی میبینم بچم دردمی کشه ومن نمی تونم کاری کنم.پس چرابرا درمون سحرکاری نمی کنی؟چرابه حج قاسم نمیگی بیاددخترمونوببره پیش دکترای شهر؟اینجادخترمون داره جلوچشمامون آب میشه._صدیق،فکرمی کنی من به فکرسحرنیستم؟شباخواب ندارم ازبس به جیگرگوشم فکرمیکنم.به حج قاسم گفتم که ماروتاشهرببره...باکدوم پول خانوم جان؟ها؟کدوم پول؟دواودرمون پول نمی خواد؟همین پارسال بردیمش دکتر دیدی ازخان داداش قرض کردم وباچه جون کندنی پولشوبرگردوندم.امروزبه داداشت علی روزدم ولی گف والله ندارم همین چندماه پیش خرج جهیزیه ی دخترمودادم.من چیکارکنم خانم؟من صدای گریه های مادرجانومی شنیدم وبغضی به سنگینی چرخ های گاری پدرروی گلویم فشارمی آورد.مادربرایم چایی شیرین ریخت ومن حالم کمی بهترشد.نمی توانستم لقمه های نان پنیرگردویی که برایم گرفته بودراازراه سخت گلویم که بغض آن رامی فشردپایین ببرم.درگلویم دردی سخت راتحمل می کردم.من سراپادردبودم وتنهامرهم موقت زخمهایم آن روزهایم فرهادبود.محسن باجعبه ی بزرگی ازشیرینی های خامه ای وارداتاقمان شدوآرام گونه ی راست مرابوسید._سحری چطوری؟دوباره توآبغوره گرفتی؟ذخیره داریم هنوزا...خداروشکرداری شوورمیکنی ازشرت راحت میشیم انشالله._عه محسن؟مادراین چه حرفیه.یه خواهرکه بیشترتواین دنیانداری._شوخی کردم مادرجون.سحری می دونه جاش اینجاس.محسن به گوشه چپ سینه اش که جایگاه قلب مهربانش بوداشاره کردومن خودم رابرای برادرعزیزازترجانم لوس کردم ودرآغوش گرم برادرانه اش غرق شدم واوپیشانی مرابوسید.شوق عجیبی دردل داشتم.***_وای سحر!چقدرخوشگل شدی بلاگرفته،دست مامان گلم دردنکنه چه لباس خوشگلی برات دوخته خداوکیلی،ببین...دنباله ی لباست چه خوب شده!_آره خیلی دوسش دارم مریم،میگم نکنه زیادی آرایش کردم؟_نه خره تو به این میگی آرایش دیوونه؟بروببین دخترای مردمو.خنگ خداانقدصورتت رنگ پریده بودشبیه روح بودی،توچه مرگته سحر؟امشب عروسیته ها!پاشو،پاشوکفشاتوبپوش الان مهمونامیان،فرهادتورواین شکلی ببینه به غلط کردن میفته توروگرفته جای من!_یعنی می خوای حووم بشی؟_نه باباکی حوصله ی توروداره دم به دقه باهات دعواکنه؟خودم بشم تنهاسوگلی فرهاد._اوووی مریم،من سرفرهادشوخی ندارما_باشه بابامال خودت،کسی شوورتورونخواست بدزده،بااون سرگردکج وکوله ی حوصله سربرش(مریم عادت داشت مادرفرهادرابه خاطرجدیت وقدبلندش سرگردخطاب کند)باحرفهای مریم شیطون عزیزم خندیدم وبه آینه نگریستم.راست می گفت.تغییرکرده بودم.آن دخترغمگین ورنگ پریده ی لاغرمردنی باموهای همیشه بلندوآویزان دراطراف صورت جایش رابه دختری باموهای بافته شده وغرق درشادی وتورهای ابریشمین بلورین داده بودوازآن صورت مهتاب رنگش دیگرخبری نبود!قلب غمگین وتنهای من امشب باده ی سرمستی وخوشبختی وشادی رامی نوشیدوتوبه ی غم رامی شکست.حیاط کوچک چراغانی شده ی خانه ی مان راشادی وخوشبختی پرکرده بود.دستان ظریف ولاک خورده ی مریم عزیزم راگرفتم وبه حیاط رفتیم.مریم به محض شنیدن صدای دست شروع به رقصیدن دربرابرمن کردودستان مرامی کشیدکه باحرکات اوهماهنگ شوم.ولی من درمیان آن همه هیاهوفقط به دنبال ردی ازفرهادبودم ومردان چهارشانه ی بلندقدآشناوغریبه راجای اومی پنداشتم!برای فرهادکت وشلوارمشکی بالباس سفیدخریده بودیم ومن درمیان چهارشانه های شادسفید_سیاه به دنبال ردی ازمَردم می گشتم.به دنبال ردی ازیک جفت چشم سیاه مهربان ونگران که برای داشتنشان جان می دادم!به یکباره صدای مهمانهای شادمان قطع شدومنپدرجانم راباقامت خمیده اش دیدم که سکوت همیشگی اش راشکسته وفریادمی زد:لاالله الا الله!غلط کرده پسره ی بی همه چیز،مگه کشکه!پدرسوخته من فقط دستم به توبرسه می دونم چیکارکنم باآبروی مردم بازی نکنی.صدای زن همسایه بتول خانوم راشنیدم که داشت به زن عمویم میگف:بمیرم الهی...بیچاره سحر.این دختربختش سیاهه!دامادغیبش زده!***به راستی؛چرانیامدی؟</description>
                <category>نگین</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 16:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>