<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amirho3ein</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AMIRHO3EIN</link>
        <description>طراح، عاشق نقاشی و یک اردیبهشتی تنها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/88802/avatar/iRuGQY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amirho3ein</title>
            <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فاز غمگین این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D9%81%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-qhfjbskzbhxq</link>
                <description>‏بعضی روزاهیچی نشده، امادلت میخاد غمگین باشی،کمتر حرف بزنی، بیشترخیره بشی، کمتربیرون بری، بیشتر تنهایی وقت بگذرونی، تاخود صبح روی موسیقی غمگین قفلی بزنی و به رفتن کسی که شاید هیچوقت توزندگیت نبوده فکرکنی و ریزریزاشک بریزی، بعضی روزهاانگارآدم وظیفه خودش میدونه تموم غم دنیارو به دوش بکشه...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 17:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گویا به خواب شیرین فرهاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-ct1yutnsufmp</link>
                <description>ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد صیاد رفته باشداز آه دردناکم سازم خبر دلت راروزی که کوه صبرم بر باد رفته باشدآواز تیشه امشب از بیستون نیامدگویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشدشادم که از رقیبان دامن‌کشان گذشتیگو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشدپر شور از «حزین» است امروز کوه و صحرامجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد~ حزین لاهیجی</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 09:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف میزد اما ناگفته بسیار داشت !</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-vg2ea11zaccb</link>
                <description>عزیزترینم!هر حرفی رابا همه کس نمی‌توان گفت...آدم را متهم می‌کنند به جنون،به زنجیری بودن...خوب است کسی باشد که حرف‌ آدم را بفهمد...خوب‌تر این است کسی باشد که ناگفته های آدم را بفهمد‌...و چه بگویم از شما؟که برای منِ دیوانهخوبید و خوب ترید و خوب تر از خوب...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 10:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز جان خدا نگهدار</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ffrnq5hrl8lk</link>
                <description>پاییز جان  حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی،باید بگویمتو تقصیری نداشتی...ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیمساده و حواس پرت بودیم، آنجا که باید وا نمی دادیم وادادیمآنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیمامروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم...ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم، ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم...ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم...ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم...ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛ ما عشق را بازیچه کردیم...ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم...ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم...ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم...ما فراموشکار بودیمبه جای درس گرفتن از اشتباهاتمانآن ها را هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم،فصل ها را بهانه کردیمتا ضعف هایمان را بپوشانیم...پاییز جانتو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودیاین ما بودیم که تو را دلگیر کردیم..</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 14:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف زدن با تو خوشمزه‌تر از بیست و چهار تا تیکه پیتزاس</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B3-twrkvsxgc4jg</link>
                <description>داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... فقط سرد بود....</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 09:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان با شمـــــــــــــــــــــــــا...</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7-mfvvmz9uefjs</link>
                <description>گفت: زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه!یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی، اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی، تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن.گفتم: خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟گفت: چرا، میشه، خوبم میشهاما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.گفتم چطور مگه؟گفت: آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره، تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 14:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه مترو.... گیجی تو....</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D8%AA%D9%88-qnsijwajroel</link>
                <description>همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شدمن در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری امکه ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم.راست میگفت بیچاره، گیج شده و راه را گم کرده بود.گفتم هم مسیریم با من بیا.دیگر شانه به شانه ام می آمد که راه را گم نکند!شانه به شانه ی کسی تا حالا راه نرفته بودم.قدش یک هوا از من کوچکتر بود، حس جاذبه داشت پدر سوخته و هِی دلم میخواست دست ببرم لای موهایش!این دست بردن لای مو را خیلی دیده بودم بین دختر پسرهایی که کنج درب قطار می ایستند!به گوشه ی مژه هایش که نگاه میکردم دلم میریخت.ای کاش حرف میزدصدایش بغل کردنی بود!آن روز با بقیه ی روزهایی که هندزفری میگذاشتم و خیره میشدم به کنجی فرق کرده بود.مسیر طولانی هر روز داشت مثل یک چشم بر هم زدن میگذشت و هی هر لحظه بیشتر دلم میخواست سر حرف را باز کنم.اما من مال این حرف ها نبودم و از کودکی به وقت خواستن چیزی لال میشدم و ترجیح میدادم همه چیز یکنواخت باقی بماند.اما اینبار باید یک غلطی میکردمو حرف دلم را زدم.گفتم خانوم، من میخواهم بیشتر ببینمتان!راستش امروز این مسیر تکراری با وجود شما لذت بخش شده بود...فقط میخواهم کمی بیشتر ببینمتان!قبول کرد...با همان صدای خفه و آرامش قبول کرد.قرار بود کمی بیشتر همدیگر را ببینیم اما دیگر کار به جایی رسید که میان شلوغی و ازدحام جز چشم هایمان که خیره بودند به هم هیچ کس را نمیدیدم!دنیای تکراری ام رنگی شده بود.صبح با قربان صدقه رفتن بیدار میشدیم و شب را دور از هم ولی با هم به ثانیه میخوابیدیم.اول قرار بود کمی بیشتر ببینم اش اما دیگر جز او کسی را نمیدیدمقرار بود کمی بیشتر ببینم اش اما آنقدر دیدم اش که تکراری شدم.آنقدر زیادی بودم که دلش را زدم.که دیگر تصمیم گرفتیم همدیگر را نبینیم.که روزی هزار بار به خودم لعنت میگفتم که چرا لال نشدم که دنیای یکنواختم ادامه پیدا کند.حالا دیگر تمام مسیرها از تکراری بودن در آمده بود و بوی خاطره گرفته بود...حالا دیگر حال نبود، یکنواخت نبود که بدتر بود که گذشته بود و زندگی با یک مشت حادثه ی جا مانده در مسیر.زندگی با صدایی خفه و آرام!عزیزم راستش را اگر بخواهی امروز در ایستگاه مترو یک نفر را دیدم که چشمانش عجیب شبیه چشمان تو بود و صدایش خفه و آرام.حالا ساعت هاست هر چه این ایستگاه ها را بالا و پایین میروم راهم را پیدا نمیکنم!به یاد داری که گیج شده بودی و کمکت کردم؟گیج شده ام، گنگ شده ام، گم شده امکمکم میکنی؟!</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 15:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سُس قرمز و سمبوسه داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%B3%D9%8F%D8%B3-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B3%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-c55nukvq6thm</link>
                <description>سمبوسه ی داغ کنار خیابانسس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایشنگاهنکاه_لبم سُسی شده؟_اره_پاکش کن برام_بیار جلو لبتو_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!بوسه ی گرم در پیاده رو سردصدای مأموربی توجهی مانزدیک آمدن مأمورنگاه زیر چشمی به مأمور اما ناتوان از جدا شدنجدامان کردبه زور_سوار شید باید بریم کلانتریبا لهجه حرف می‌زدخندیداز خنده اش خنده ام گرفتنگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتریچشمک دژبان وصدایِ آرامش_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکننترسیده بوداسترس داشتمامور دیگر با شکمی گنده و دمپایی لا انگشتی_چه نسبتی دارید با هم؟نگاهم کردانگار سوال او هم بود_همه چیزمه_تو شناسنامت زده همه چیزته؟_شناسناممه!_چی؟_هویتمه_که هویتته؟_نباشه نیستمبا نگاه خیره بعد از من تکرار کرد_نباشه نیستمعصبانیت مامور_تست الکل بگیرید_تست الکل چیه؟_تو حالت خوش نیست...مستی_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!_خانوم پاشو زنگ بزن خانواده‌ت بیانترسیده بودآب دهانش را به سختی قورت می‌داد_ببخشید توروخداگریه اش گرفتدستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زدنگاهم می‌کرد و گریه می‌کردچه خبطِ شیرینی_دستتو بردار از رو صورتت جانمگریه_میگم دستتو بردار یه لحظهدستش را کنار زد_قربون اون دماغ تپل و سرخ شده‌ت برم که انقدر میاد به پفِ زیر چشماتپیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتریگوشم سوت کشیدمن سیلی خوردم او صورتش را گرفت!_ببریدش بازداشتگاه تا تلکیفشون روشن شهجلو آمدنگاهنگاه_دوسِت دا...کنار پیاده رو_آقا..اقاصدای مأمور_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شوبه خودم آمدمصورتم را گرفتمگوشم سوت می‌کشیدنباشه نیستم...!نیستی...هستم...نیستی..هستم؟ </description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 08:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو فنجان قهوه تلخ و داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%AF%D9%88-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-wovrfjnixed9</link>
                <description>می‌پرسم قصد خواب نداری جانم؟دستی به موهای به هم ریخته‌اش می‌کشد و می‌گویدتو صبحِ زود بیدار شده‌ایخسته‌ایهمین نیم ساعت پیش گفتی گیجِ خوابمفردا هم که باید صبحِ زود بیدار شویکلی هم کار داریمنطقی ست که بخوابی...دوباره می‌پرسم قصد خواب نداری جانم؟لبش را کج می‌کند وُ چند مرتبه آرام پلک می‌زند وُ ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید نه !می‌گویم قهوه را دم می‌کنی یا دم کنم؟ادامه می‌دهد که منطقی نیست جانا...تو بخواب!می‌گویم اتفاقا خیلی هم منطقی ست!شبی که تو بی‌خواب شویمنطقی ترین تصمیم جهان در آن شب، به نام من ثبت می‌شود!منطقی ترین تصمیم جهاندو صندلی ست رو‌به‌روی همدر نیمه‌ی تاریکِ خانه، کنارِ پنجره...همراه دو فنجان قهوه‌ی تلخ و داغالبته که با خنده‌ی شیرین‌ات همراه می‌شود...همراه می‌شود با چشمان زل زده‌ات به چشمانمبه چشمانم که سرخ شده است، خمار شده است، سخت باز وُ بسته می‌شود اما قیدِ خواب را زده...!گیج و گنگ نگاهم می‌کندادامه می‌دهم که عزیزم کار و خستگی که همیشه هستنگذار این روزمرگی برایمان تصمیم بگیرد!برایش منطق خودت را تعریف کن...حالا قهوه را دم می‌کنی یا دم کنم؟می‌گوید دم می‌کنم...فقط یک بوسه به آن تصمیم منطقی‌ات اضافه کن که وقتی قرار است برایم شعر بخوانی نورِ ماه را از روی لب هایت بچینم...میگوید وُ می رود وُ دفترچه‌ی شعرم دنبالش راه میفتد...!</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 09:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گله کنم یا نه؟ :(</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%DA%AF%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-b4fkqqwsxur5</link>
                <description>میخواستم ازت گله کنم که یار بی وفا نمیشه ...خواستم گله کنم که یار بدقول نمیشه که یار از عاشقش رو نمیگیرهخواستم گله کنم که ما دوست داشتیم چرا دوسمون نداشتیخواستم بگم ما تو رو انتخاب کردیم همه دنیا ببینن عشق خوشگله ...اما تا عکستو گوشه کیف پولمون دیدیم حرفامون یادمون رفت فقط نوشتیم دوست داریم بعد چمدون بستیم که بریم هی برگشتیم نگات کردیم ولی عکست بهمون نگفت نرو هی نگات کردیم عکست نگفت بمون نگفت بمون پاییز رد بشه بعد برونگفت تو بری پرنده ها صبح به صبح لب پنجره نمیخوننما رفتیم بلکه دلت تنگ بشه ،نشد که نشد ...ما رفتیم تو بیای دستمونو بکشی بگی اینجا خونته یار بگی از تو قلبم تکون نخور ما رفتیم که تو بیای مارو برگردونی ما دیوونه شدیم که رفتیم ،تو چرا نیومدی دنبالمون؟ما رفتیم تو چرا دلت تنگ نشد سیمین تنِ جفا پیشه ؟...ما که رفتیم ولی اگه برگشتی به خونت از قاب عکست روی میز بپرس اشک چشامون چجوری خونه رو دریا کرده بود ...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 09:13:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خودمم همینجوری که هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ntxrekqrgfes</link>
                <description>من نمی توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم.نمی توانم مثل حافظ و مولانا شعر بگویم یا مثل فروغ احساسات را در کلمات جاری کنم.نمی توانم به زیبایی شوپن برایت پیانو بنوازم و همچون بتهوون سونات های شگفت انگیز خلق کنم.نمی توانم مانند ناپلئون با تکیه بر عشقت کشور ها را فتح کنم یا مثل فرهاد برایت کوه بکنم.صدایم همچون صدای شجریان دلنشین نیست و نمی توانم مانند شاملو  عاشقانه هایم را نجوا کنم.اما می توانم مثل مجنون برایت بمیرم، مثل نجار محلمان بنا کننده شادی هایت باشم، به زیبایی داوینچی برای لب هایت لبخند بکشم و مثل رفتگر ها هر شب غم هایت را جمع کنم و بیرون بریزم.من می توانم مثل خودم باشم.می‌توانم با دستان خالی، دوستت داشته باشم...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 14:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر میتوانید فراموش کنید!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-xm9tx2amvt9g</link>
                <description>آدمها فراموش نمیکنند؛ فقط یاد میگیرند گفتنِ دلتنگی،دلتنگی را رفع نمیکند، دلتنگی را کم نمیکند، دو برابرش میکند...فقط یاد میگیرند زل زدن به عکسِ یک آدمِ رفته،به عکسِ یک آدمِ فراموشکار دردی را دوا نمیکند، فقط درد روی درد میشود...فقط یاد میگیرند؛ در آوردن خاطرات از آن ته ته های ذهن هیچ نتیجه ای ندارد جز بغض و یک هفته دل درد از سر زیاده روی تویِ غصه خوردن...آدمها فراموش نمیکنند؛ فقط یاد میگیرند، سلیقه اشان را عوض کنند، پیراهن های چهار خانه یشان را با پیراهن ساده عوض کنند و به جای قرمزِ محبوب،سرمه ای منفور بپوشند...فقط یاد میگیرند، زدن همان عطر همیشگی،خوردن عصرانه و پای سیب تویِ همان کافه ی همیشگی عصرهای پنج شنبه را باید ترک کنند، باید عادتشان را عوض کنند و خودشان را عادت دهند به بوهای جدید، کیک های جدید،کافه ها و عادت های جدید...آدمها فراموش نمیکنند؛ فقط یاد میگیرند، یک وقتهایی خواستنشان نتیجه اش نمیشود داشتن، نتیجه اش میشود نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن...آدمها فراموش نمیکنند، فقط از یک جایی به بعد از دوباره به یاد آوردن خسته میشوند...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 14:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه اجازت باشه عاشقت بشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B4%D9%85-wloqtttaki1p</link>
                <description>من میگم آدم دلش میخواد بمیره وقتی مهدی موسوی میگه :&quot; بوسیدمت بوسیدمت بوسیدمت از دور ... &quot;آخه کی قلبش طاقت این همه خوشبختی داره ؟که یکی از دور هم حواسش باشه که باید ببوسه معشوقشو ...من میگم دلرُبا خدا آدم آفریده که شاهد عشق ورزیدنشون باشه جنگ کنیم که چی بشه؟به قول حضرت چاووشی :&quot; ‏که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه ی کوتاهی &quot;من میگم میجنگم واسه قلمرو چشمات توام ولی شمشیر نکش بزار پیروز بشیم ما که فتح کنیم اون مزرعه‌ی قهوه رو که گرفته خورد و خوراکمونومن میگم بیا شما دلتو بده به ما صلح بشه بین دل و عقلمونکه ما هم مثل صائب تبریزی احساس خوشبختی کنیم بگیم:&quot;دارد همه چیزآن که تو را داشته باشد...&quot;میبینی آدما وقتی عاشقن خوشگل ترن؟از چشاشون عشق میباره از دهنشون گلمیبنی وقتی دوست دارن و دوست داشته میشن چشاشون میخنده؟میگما دلرُبا میشه ما رو دوست داشته باشی چشامون بخنده؟ </description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2019 10:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالت خوب باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-w00wsp0pxvuy</link>
                <description>حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کند حالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان مطروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی  حالت خوب باشد مثل خریدن بی مناسبت ترین کادو های کل تاریخ و دیدن دوباره چشم های ذوق زده اشحالت خوب باشد مثل بوسیدن بدون خجالت وسط یک ولیعصر جادویی زمستانیحالت خوب باشد مثل عکس های دو نفره با پلیورهای رنگ وارنگ زمستانی تانحالت خوب باشد مثل لبخند بیجا ات موقع حساب کردن خرید از سوپر مارکت خیابان بالاییحالت خوب باشد مثل وقتی که دستکش سایز بزرگ تو میشود جایگزین دستکش کوچک و خیس شده اشآخ که حالت خوب باشد ، آخ که حالت خوب باشد ...چه زمستانی بشود این زمستان وقتی که حالت خوب باشد...</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 09:27:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>| یک نفر باید باشد |</title>
                <link>https://virgool.io/@AMIRHO3EIN/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ie28klzvsrwg</link>
                <description>| یک نفر فقط باشد |یک نفر باید باشد که بدون ترس هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنیتمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت میگندد را به زبان بیاوریاز آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورندو رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرندحرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال میشوییک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره میدانم ، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداندیک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشدمثلا اگر جایی شنید &quot; نصیحت &quot; بدون درنگ بپرسد نصیحت ؟ ببخشید نصیحت یعنی چه ؟وقتی تو گفتی فلان طور شد ، نگوید آهان برای من هم شده ببین تو نباید اینطور کنی ، بنظر من فلان کار را بکنیک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک میکشد ،پوزخند نزند ، به شوخی نگیردجدی بگیرد ، خیلی هم جدی بگیرد ، آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشتیک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد ،مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر میدانند نباشد ،وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود ، گوش بدهد ،برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند ،راه کار ندهد ، فقط گوش کند ..یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد ،اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره استخیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیردبعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است ،گاهی حرف میزنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازندحرف زدن گاهی مُسکن است ،آدم ها گاهی حرف میزنند نه برای اینکه چیزی بشنوند ، نه اینکه کمک بخواهندحرف میزنند که ویران نشوندحرف میزنند که آرام بگیرندمانند کسی که خود میداند چه روزی قرار است بمیرد ، آرام میگیرند .به قول آن رفیقمان که میگفت :حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...همین.</description>
                <category>amirho3ein</category>
                <author>amirho3ein</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 13:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>