<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ANSEL</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ANSEL</link>
        <description>برنامه نویس * طراح وب * آهنگساز * ادیتور</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 02:39:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46870/avatar/xYaMcL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ANSEL</title>
            <link>https://virgool.io/@ANSEL</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایت چت</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D8%AA-kajxyiiwbvwp</link>
                <description>سلام حدود یک سال پیش یک سایت برای چت با ظاهر متفاوت تری از چت روم ها رو براتون گذاشتم ولی اونموقع بخاطر اینکه اوایل راه اندازی سایت بود امکانات کمی داشتولی در حال حاضر امکاناتی که به سایت اضافه شدهامکان ساخت حساب کاربری با ایمیلامکان مشاهده کاربران آنلاین و افلایناضافه شدن قابلیت ادمینی و ادمین های فعالتشخیص خودکار لینک در متن پیام هاتم زیبا و کاربر پسندامکان اپلود عکس در سایت و برش عکس قبل از اپلوداضافه شدن لیست ایموجی و استیکرهااضافه شدن ربات برای مدیریت بهتر و دقیق تر سایتبهبود سئوبهبود عملکردInstallable شدن سایتاضافه شدن موزیک هنگام ورود به سایت(در حال حاضر سایت فقط برای ایمیل کد ورود میفرسته و به جیمیل ارسال نمیکنه)اگه مایلید برنامه نویس های ایرانی که این سایتو ساختن رو حمایت کنید فقط کافیه توی سایت عضو بشید دقت کنید که حتما برای استفاده از سایت بعد از ساخت حساب کاربری و ورود باید ابتدا سایت رو با استفاده از دکمه Install نصب و به صفحه اصلی موبایلتون اضافه کنید و بعد با استفاده از اپ نصب شده وارد سایت بشیدhttps://easy.bass007.ir</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 23:26:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیج اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D9%BE%DB%8C%D8%AC-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-gtloybvdo1ob</link>
                <description>سلام دوستانپیج قبلیمون رو اینستاگرام با حدود 1k فالور از دسترس خارج کرد و دیگه بهمون برنگردوند..پیج جدیدمونو فالو کنید@bass_007BMاگه دوست داشتید سایتمونم دنبال کنید اهنگهای پیج رو توی سایت براتون میزاریم(از بعد از محرم اگه باز حمایت بشه و فالومون کنید)Music.bass007.irو اینکه ما یک بخشی رو به سایت اضافه کردیم که ایدی اینستاگرام هر کاربری که خواست رو با بقیه کاربرا به اشتراک بزاریم .. اگه شما هم دوست داشتید که ایدیتون رو به لیست اضافه کنیم در اینستاگرام یا همینجا برامون آیدی پیجتون رو بزاریدیک نظرسنجی هم داریم..نظرتون درباره ساخت ی سایت که مختص داستان های ترسناک باشه چیه؟ممنون که تا اخر پست خوندید </description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 22:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب ترین حرف هایی که بچه ها زدند!</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D8%AF-rbq2bcq9vo0b</link>
                <description>سلام رفقا :)لایک و کامنت یادتون نره ;)**دخترم وقتی 5 سالش بود گفت: مامان تو بهترین مامانی هستی که من تا به حال داشتم، گفتم: من تنها مادری هستم که تو داشتی، گفت: نه تو سومی هستی ولی بهترینی!**ما هممون میمیریم! آره عزیزم ولی این فقط بخشی از..... -تو قراره بمیری**پسر سه سالم گاهی یک ترانه قدیمی لهستانی رو زمزمه میکنه که مادر بزرگ همسرم عادت داشت برای بچه ها بخونه. او قبل از به دنیا اومدن پسرم فوت کرد و ما لهستانی صحبت نمیکنیم و آهنگ لهستانی گوش نمیکنیم.**با پسر 5 ساله داشتم در قبرستان راه میرفتم که پسرم گفت: مامان اون آقا با ژاکت قرمز کیه داره دست تکون میده؟ نگاه کردم کسی نبود. پسرم دست تکون داد و گفت داره به سمت ما میاد!**با دختر دو سالم داشتم قدم میزدم. داشتم از کنار رودخونه رد میشدم که ایستاد و گفت: من اینجا مرده ام او تازه حرف زدن رو یاد گرفته و نمیدونم چطور حتی تلفظ کرد!**به عنوان پزشک داوطلب در یک منطقه محروم مرزی کار میکردم. پسری 5 ساله را داشتم معاینه میکردم که ناگهان گفت: برادر تو زندگی من را در طوفان شن نجات داد. آن پسر روستایی بود. در خانه درس میخواند و تلویزیون نداشتند و برادر من در عراق سرباز بود.** با دختر 7 سالم داشتیم در جنگل بین درخت ها قدم میزدیم. ناگهان ایستاد. سکوت خیلی عمیقی بود بعد گفت: درختان نیاز به قربانی دارند.**نیمه های شب در تاریکی از خواب بیدار شدم. فکر کردم کسی صدام زده ولی همه جا ساکت بود. متوجه نشدم بچه سه سالم دقیقا کنار تختم واستاده تا اینکه در گوشم زمزمه کرد: من زمانیکه یک پدر بزرگ بودم مجموعه ای قطار داشتم!منبع https://www.etelanews.com/fa/news/60093/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86ممنون که این پست رو تا اخر خوندید ;)</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 10:50:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکان های ترسناک و تسخیر شده</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xg3bruvvslis</link>
                <description>سلام رفقا.. امیدوارم که هر جا هستین حالتون خوب باشه!این روزا دیگه تقریبا همه به چیزای ترسناک و ماورایی علاقه دارن..امروز میخایم ی سری از مکان های عجیب و ترسناک که گفته شده موجودات ماورایی اونجارو تسخیر کردن رو ببینیم!قبل از شروع حتما مارو دنبال کنید..اولین جایی که میخایم با هم ببینیم!1 ندامتگاه ایالت EASTERN در پنسیلوانیاندامتگاه ایالت ایسترن در فیلادلفیای پنسیلوانیا، از سال ۱۸۲۹ تا ۱۹۷۱، به عنوان یک زندان مورد استفاده قرار می‌گرفت و در طول این زمان، آل کاپون هم مدتی را در اینجا سپری کرده بود. این مکان در زمان خودش، بزرگ‌ترین و گران‌ترین سازه عمومی موجود در کل کشور بود که به مدلی برای الگو برداری و ساخت زندان‌های دیگر در سرتاسر دنیا تبدیل شده بود. امروزه این مکان جزو شاخصه‌های تاریخ ملی ایالات متحده به حساب می‌آید و در واقع، یک موزه است که در زمان جشن هالووین، به عنوان یک خانه تسخیر شده عمل می‌کند و جایی است که افراد مختلف چیزهای عجیب، ترسناک و فراطبیعی در آن دیده‌اند. به تصویر آن نگاه کنید و به این فکر کنید که این ساختمان شاهد چه چیزهایی که نبوده است... پس اینکه ارواح در جای جای آن کمین کرده باشند، عجیب نیست.2 غار جادوگری به نام بل (BELL WITCH CAVE) در تنسیمورد بعدی در فهرست ما جادوگری به نام بل است؛ افسانه‌ای که به خاندانی با همین نام، در تنسی مربوط است. آنها توسط یک موجود تسخیر شده بودند؛ موجودی که می‌توانست حرف بزند، بر اشیا و هر چیزی که در اطراف قرار داشت اثر بگذارد و به اشکال مختلف در بیاید. در سال‌های ۱۸۱۷ تا ۱۸۲۱، غاری در نزدیکی  این خانه در منطقه‌ای به نام آدامز کشف شد و مردم در آن زمان بر این باور بودند که این غار، همان جایی است که جادوگر در زمان‌های عادی که به دنبال افراد خاندان بل یا طعمه دیگری نمی‌گردد، در اینجا مخفی می‌شود. در اینجا صداهای مرموزی شنیده می‌شود یا نور چراغ‌ها که مدام کم و زیاد می‌شود و کودکانی که در این حوالی مشغول بازی هستند، توسط جادوگر بیرون انداخته می‌شوند. این غار ۱۴۷ متری، تحت مالکیت خصوصی قرار دارد و در طول ماه‌های تابستان و در ماه اکتبر، تورهایی برای بازدید از آن، ترتیب داده می‌شود.۳ گورستان یونیون (UNION CEMETERY) در کانکتی‌کاتتنها گورستان موجود در فهرست نقاط ترسناک، گورستان یونیون در ایستونِ کانکتی‌کات است و تاریخ شکل ‌گیری آن، به سال‌های ۱۷۰۰ برمی‌گردد. به عنوان گورستانی که به گفته مردم بیشتر از همه نمونه ها در کل مملکت، در تسخیر ارواح قرار دارد، افراد می‌گویند که مرتبا شبحی را می‌بینند که به نظر می‌رسد یک لباس سفید یا لباس عروسی به تن دارد. اد و لورین وارِن، زوجی که در فیلم‌هایی مانند کانجیورینگ، شخصیت‌هایی به نام آنها گنجانده شده است، درباره این مکان کتابی هم نوشته‌اند و اِد وارِن ادعا می‌کند که از این روح، تصاویری ویدئویی نیز ضبط کرده است.4 فانوس دریایی سنت آگوستین (THE ST. AUGUSTINE LIGHTHOUSE) در فلوریدافانوس دریایی سنت آگوستین در فاصله سال‌های ۱۸۷۱ تا ۱۸۷۴ ساخته شده است. علی رغم اینکه در حال حاضر این منطقه، به عنوان یک موزه دریا و دریانوردی فعالیت می‌کند، اما هنوز هم به عنوان یک نقطه فراطبیعی شناخته می‌شود! این مکان در چند قسمت از برنامه «شکارچیان روح و داستان شبح من» دیده شده است، ضمن اینکه توری با نام تاریکیِ ماه هم برای علاقمندان در این مکان برگزار می‌شود، البته اکثر مردم، داستان‌های ترسناک مخصوص به خودشان را درباره این مکان نقل می‌کنند؛ داستان‌هایی درباره صداهای وهم آلود و عبور و حرکت بعضی چیزها... محقق کتاب علم ارواح: جست و جو برای یافتن ارواح مردگان، جو نیکِل، می‌گوید که اینجور صداها، آن هم در مکان‌هایی مثل فانوس دریایی، احتمالا صدای دریا یا باد هستند... اما... واقعا چه کسی می‌داند؟!ممنون که این پست رو تا آخر خوندین!لایک و کامنت فراموش نشه..اگه به اینجور پستا علاقه دارین حتما بگین که مطالب بیشتری براتون بزاریم!اگه به آهنگ سیستمی هم علاقه دارید پیج اینستاگرام مارو فالو کنید@_bass_007</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 13:40:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اموزش ساخت منوی کشویی اندروید برای سایت</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-v88mc5lgdx3p</link>
                <description>توی اندروید با کتابخونه drawer به راحتی میتونید ی منو برای برنامتون بسازید و ی قالب آماده هم داره ولی برای سایت باید از پایه خودتون طراحی کنید و خوبیش اینه که کاملا میتونید به سلیقه خودتون پیادش کنید! موفق باشید.. https://www.aparat.com/v/9Ccbu </description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 15:41:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اموزش برنامه نویسی زبان HTML</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-html-stb6eaay9bfi</link>
                <description>به نام خدا سلام با ذکر ی صلوات آموزش رو شروع میکنیماول از همه برای شروع کد نویسی به ی کد ادیتور خوب نیاز دارید من بهتون ادیتور اتم رو پیشنهاد میکنم خب همونطور که گفتم این زبان جزو زبان برنامه نویسی نیستش ولی برای شروع لازمه که یاد بگیرید!این زبان در ابتدا با استفاده از تگ html شروع میشه!تگ htmlهر تگی که باز میکنیم باید با علامت / بسته شه به جز چند تا تگ که در ادامه باهاشون اشنا میشیم..بعد از تگ html تگ head رو داریم که متاتگ ها و فایل هایی که میخواید توی صفحه فراخوانی کنیم رو باید بین این تگ بنویسیمتگ headخب حالا متاتگ چیه؟ما میتونیم با استفاده از متاتگ سایتمون رو ریسپانسیو کنیم..ریسپانسیو به این معنیه که سایتتون با هر صفحه ای سازگار باشه ینی وقتی شما سایتتون رو روی مرورگر کامپیوتر طراحی میکنین ظاهرشو توی مرورگر موبایل هم حفظ کنه (در ادامه بیشتر باهاش اشنا میشیم)تغییر رنگ تم سایت (رنگ زمینه ادرس بار مرورگر)کمک به سئوی سایتتنظیم تایتلمتا دیسکریپشن و ... تو این اموزش صرفا نمیخوایم متاگ هارو یاد بدیم و توضیحاتمون کلیه تو ی قسمت جدا متاتگ هارو کامل براتون توضیح میدیم..خب بریم برای ادامهتگ bodyتگ body بعد از تگ head نوشته میشه و تمام مطالب دکمه ها تصاویر و هر چیزی که بخواید کاربر توی سایت مشاهده کنه بین این تگ نوشته میشه!متاتگ Meta Tagهمونطور که گفتیم متاتگ ها بین تگ head نوشته میشنتگ تایتل Titleتگ تایتل در واقع عنوان سایتمون رو مشخص میکنه!ممنون که تا انتهای آموزش همراهی کردین امیدواریم مفید باشه سوالاتتون رو مطرح کنیدHTMLتا آموزش بعدی یا علی</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 23:15:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش برنامه نویسی وب</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D8%A8-ytesmpncgacw</link>
                <description>سلام .. احتمالا میدونین برنامه نویسی جزو شغل های پر در آمده جدا از اون طراحی ی اپلیکیشن یا سایت واقعا لذت بخشه!اگه واقعا علاقه دارید که یاد بگیرید آموزشایی که میزاریم رو دنبال کنید!مواردی که قصد داریم بهتون یاد بدیم..HTML , CSS البته این دوتا زبان برنامه نویسی نیستن ولی برای شروع لازمه!و مباحثه دیگهJAVASCRIPT, PHP, MYSQL</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 22:25:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایت چت</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D8%AA-mhkxzmtize5p</link>
                <description>سلام خوبین؟امروز میخوام ی سایتی رو بهتون معرفی کنم ی نوع پیام رسانه گروهیه..البته پیام رسان گروهیخوبیش اینه که برای استفاده ازش لازم نیست برنامه ای رو دانلود و نصب کنیم و هیچ اطلاعات خاصی مثله شماره موبایل یا ایمیل ازتون نمیخواد فقط هنگام ورود ازتون اسمتون رو میخواد اینم لینکشhttps://easy.bass007.ir</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 15:23:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اموزش برنامه نویسی java script</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-java-script-m80tagrlpndb</link>
                <description>سلام خیلی وقته هیچ اموزشی منتشر نکردیم!تو این اموزش میخوایم ی کارای کوچیکی با جاوا اسکریپت انجام بدیم..خب ما به فرض میخوایم ی سایت حرفه ای بسازیم که به کاربرامون این امکان رو بده تا بتونن بدون داشتن دانش برنامه نویسی برای خودشون ی سایت بسازن!خب اول از همه برای اینکه کارمون راحت شه باید کتابخانه های جاوا اسکریپت رو به سورس کدمون اضافه کنیم... که به دو صورت امکان پذیره یک اینکه کتابخانه رو از گوگل دانلود کنیم و بریزیم تو فایل سایتمون و ازش استفاده کنیم و راه دوم اینکه ما ازش به صورت انلاین استفاده کنیم ینی فقط ادرس کتابخانه رو به صفحمون اضافه کنیم خب حالا چجوری این کارو انجام بدیم!ما باید ادرس کتابخانه رو در بخش src که مخفف source هست قرار بدیماگه از کتابخانه انلاین استفاده میکنیم url رو اضافه میکنیم یا اگه کتابخانه رو دانلود کردیم ادرس پوشه و اسم کتابخانه رو به src میدیم... مثلا اگه کتابخانه توی پوشه js باشه و اسم فایلمونم به عنوان مثال query.js باشه باید این ادرس رو به src بدیم js/query.js فراموش نکنید که فایل js باید کنار فایل سایتمون باشه&lt;script src=&amp;quot&amp;quot&gt;
&lt;script src=&amp;quotjs/query.js&amp;quot&gt;اینم کدای سایتی که به صورت پیش فرض برای سایتی کاربر میسازه در نظر میگیریم&lt;!DOCTYPE html&gt;&lt;html lang=&amp;quotfa&amp;quot dir=&amp;quotrtl&amp;quot&gt;  &lt;head&gt;    &lt;meta charset=&amp;quotutf-8&amp;quot&gt;    &lt;title&gt;&lt;/title&gt;  &lt;/head&gt;  &lt;body&gt;      &lt;/body&gt;&lt;/html&gt;خب ما برای شروع یک ورودی &lt;input&gt; به کاربر میدیم و میگیم title سایت رو انتخاب کنه و میخوایم هر چیزی که کاربر تو این ورودی نوشت بشه تایتل سایت ما.. ی ورودی با ای دی title لازم داریم&lt;input type=&amp;quottext&amp;quot id=&amp;quottitle&amp;quot name=&amp;quot&amp;quot value=&amp;quot&amp;quot&gt;خب این ایدی به ما کمک میکنه تا بتونیم مقدار وارد شده توسط کاربر رو از ورودی بگیریم!حالا میریم سراغ بخش جذاب جاوا اسکریپت...    &lt;script type=&amp;quottext/javascript&amp;quot&gt;      $(document).ready(function(){        $(&#039;#title&#039;).keyup(function(){          var title = document.getElementById(&#039;title&#039;).value;          document.title = title;        })
       })   خب میریم سر توضیح این کد..    &lt;script type=&amp;quottext/javascript&amp;quot&gt;
    $(document).ready(function(){  
    
      })
    تو این قسمت ما به ادیتور میفهمونیم که میخوایم کد جاوا اسکریپت رو شروع کنیم!$(&#039;#title&#039;).keyup(function(){
          var title = document.getElementById(&#039;title&#039;).value;          document.title = title;
      })تو این قسمتم گفتیم وقتی که کاربر ی کلمه تایپ کرد ی متغیر با اسم title بساز و مقدار ورودی رو بهش بده و توی خط پایینم تایتل صفحه رو انتخاب کردیم و مقدارشو برابر با متغیر title قرار دادیم به همین راحتی..اگه مشکلی داشتین تو بخش کامنتا بگین ما کمکتون میکنیم...</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 17:28:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>25 مکان ترسناک هند و داستان های ارواح واقعی آن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-qjwloxpol29u</link>
                <description> اگر به زندگی اعتقاد دارید، باید به مرگ هم اعتقاد داشته باشید. اگر به خدا اعتقاد دارید، باید به شیطان هم اعتقاد داشته باشید. اگر به دنیای زندگان اعتقاد دارید، باید به دنیای مردگان هم اعتقاد داشته باشید. و اگر به دنیای مردگان اعتقاد دارید، داستان های حقیقی ارواح در هند که در این قسمت ذکر شده اند، قرار است حسابی شما را بترساند.هرکسی یک یا دو داستان راجع به تعدادی از ترسناک ترین مکان های هند شنیده است. بعضی از مردم شجاعانه برخورد می کنند اما حقیقت این است که تعداد کمی از این داستان ها واقعا شبح وار و حقیقی هستند. شاید بگویید بخاطر شرایط بوده اما گزارشهای ترسناکی به ویژه در روایات محلی وجود دارد که وجود ارواح را تایید می کند. افسانه های قدیمی پیرامون ترسناک ترین مکان های هنددر تصور عامه اغلب گورستان ها، قلعه ها و خانه های رها شده به نظر ترسناک هستند، اما مشهور ترین مکان های تسخیرشده ی هند شامل ساختمان های مدرسه و بیمارستان ، کتابخانه ها، هتل ها، دادگاه ها و ایستگاه های مترو است. به عنوان مثال، مکان های تسخیر شده در شیملا شامل کلیسای عیسی و مریم و دانشکده پزشکی Indira Gandhi است. مکان های تسخیر شده کلکته شامل ایستگاه مترو و کتابخانه می باشد. حتی دادگاه کارکاردوما دهلی نیز روایت مخصوص به خود را دارد.اما حقیقت بسیار جالب این مکانها هسته اصلی روایت های ترسناک آنهاست. این داستانها نسل به نسل منتقل شده و برچسب های ترسناکی به این مکان ها زده شده که طی سالیان متوالی قوی تر شده اند. و حتی یک انجمن هم جرأت نمی کند حضور موجودات فراطبیعی را نفی کند؛ هر ایالت هند مکان های تسخیر شده و داستان های ترسناک مخصوص به خود را دارد. با هم نگاهی به این مکان های ترسناک و داستان های احتمالا واقعی در ارتباط با آنها داشته باشیم.داستان های شبح وار در غربقلعه Bhangarh در الوار ، مشهورترین مکان در میان باستان شناسان که وجود مکان های تسخیر شده در هند را اثبات می کندنشانه های هشداردهنده ای که انجمن باستان شناسی هند برای منع رفتن و آمد گردشگران در محوطه قلعه بعد از غروب قرار داده اند حد واقعی ترسناک بودن قلعه Bhangarh را نشان می دهد. و جای تعجب ندارد که این مکان در صدر لیست ترسناک ترین مکان های هند است.قلعه Bhangarh در جهان به ترسناکی خود معروف است. داستانی که راجع به این مکان نقل می شود این است که روزی تانتریک سینگا (Tantrik Singhia) عاشق شاهزاده رِتناوِتی (Princess Ratnavati) شد. او برای بدست آوردن دل شاهزاده سعی داشت از جادو استفاده کند اما شاهزاده از نقشه های شیطانی او مطلع گردید و دستور قتل او را صادر کرد. تانتریک قبل از مرگش ساکنین قلعه را به مرگ و ساکنان دهکده ها را به زندگی بدون سقف تا ابد نفرین کرد. امروز برخی از دهکده های اطراف قلعه همچنان بدون سقف بوده و حتی اگر سقفی برای آن ها ساخته شود بعد از مدتی آن سقف خراب می شود. در تصور عامه اغلب گورستان ها، قلعه ها و خانه های رها شده به نظر ترسناک هستند، اما مشهور ترین مکان های تسخیرشده ی هند شامل ساختمان های مدرسه و بیمارستان ، کتابخانه ها، هتل ها، دادگاه ها و ایستگاه های مترو است. به عنوان مثال، مکان های تسخیر شده در شیملا شامل کلیسای عیسی و مریم و دانشکده پزشکی Indira Gandhi است. مکان های تسخیر شده کلکته شامل ایستگاه مترو و کتابخانه می باشد. حتی دادگاه کارکاردوما دهلی نیز روایت مخصوص به خود را دارد.اما حقیقت بسیار جالب این مکانها هسته اصلی روایت های ترسناک آنهاست. این داستانها نسل به نسل منتقل شده و برچسب های ترسناکی به این مکان ها زده شده که طی سالیان متوالی قوی تر شده اند. و حتی یک انجمن هم جرأت نمی کند حضور موجودات فراطبیعی را نفی کند؛ هر ایالت هند مکان های تسخیر شده و داستان های ترسناک مخصوص به خود را دارد. با هم نگاهی به این مکان های ترسناک و داستان های احتمالا واقعی در ارتباط با آنها داشته باشیم.داستان های شبح وار در غربقلعه Bhangarh در الوار ، مشهورترین مکان در میان باستان شناسان که وجود مکان های تسخیر شده در هند را اثبات می کندنشانه های هشداردهنده ای که انجمن باستان شناسی هند برای منع رفتن و آمد گردشگران در محوطه قلعه بعد از غروب قرار داده اند حد واقعی ترسناک بودن قلعه Bhangarh را نشان می دهد. و جای تعجب ندارد که این مکان در صدر لیست ترسناک ترین مکان های هند است.قلعه Bhangarh در جهان به ترسناکی خود معروف است. داستانی که راجع به این مکان نقل می شود این است که روزی تانتریک سینگا (Tantrik Singhia) عاشق شاهزاده رِتناوِتی (Princess Ratnavati) شد. او برای بدست آوردن دل شاهزاده سعی داشت از جادو استفاده کند اما شاهزاده از نقشه های شیطانی او مطلع گردید و دستور قتل او را صادر کرد. تانتریک قبل از مرگش ساکنین قلعه را به مرگ و ساکنان دهکده ها را به زندگی بدون سقف تا ابد نفرین کرد. امروز برخی از دهکده های اطراف قلعه همچنان بدون سقف بوده و حتی اگر سقفی برای آن ها ساخته شود بعد از مدتی آن سقف خراب می شود.?عمارت Brij Raj Bhavan در کوتا ، خانه ی ارواح بی آزارعمارت Brij Raj Bhavan، عمارتی قدیمی که در اوایل قرن 19 ساخته و در سال 1980 به هتل میراث فرهنگی تبدیل شده ، یکی از مکان های ترسناک در هند است. ادعا شده که این مکان خانه ی روح Major Burton است که توسط سپاه هند در طول شورش های 1857 کشته شد. در هند شایعه شده است که این شبح در راهروهای عمارت قدم زده و گاهی اوقات به نگهبانانی که سر پست خود خوابند سیلی می زند.?روستای Kuldhara در ایلات راجستان: روستای خالی از سکنه در نزدیکی جیسلمیراین مکان به روستای شبح زده متروک شناخته می شود. Kuldhara در نزدیکی جیسلمیر واقع شده و از قرن نوزدهم میلادی متروکه شده است. روستا در سال 1291 توسط خانواده برجسته Paliwal که به هوش تجاری و دانش فراوان در کشاورزی معروف بودند، ایجاد گردید. یک شب در سال 1825 ، تمام اهالی Kuldhara و 83 روستای اطرافش ناگهان ناپدید شدند.راز ناپدید شدن ناگهانی مردمان این روستاها بسیار جذاب است. داستانی درباره عشق سلیم سینگ (Salim Singh)، وزیر امور خارجه آن زمان، به دختر زیبای رهبر روستا نقل گردیده است. سلیم سینگ بدلیل ممانعت آنها از ازدواجش با آن دختر، روستاییان آن منطقه را به پرداخت مالیات های سنگین تهدید می کرد. مردم روستای Kuldhara و 83 روستای اطرافش تصمیم به ترک زادگاهشان گرفتند و گفته شده که آنها قبل از رفتنشان این مکان را نفرین کردند که پس از خودشان هیچکس نتواند در آنجا سکنا گزیند.?ساحل ماسه سیاه دوماس در سورات ، فقط تعداد کمی باز ماندند که سرگذشت خود را نقل کنندچیزی که در رابطه با ترسناک ترین مکان های هند جالب است تفاوت بسیار زیاد آنها در موقعیت جغرافیایی و طبیعت آن هاست. مردم اعتقاد دارند چون این ساحل برای مدت طولانی گورستان بوده امروز ارواح شکنجه شدگان در آن زندگی می کنند. تعداد زیادی از بازدیدکنندگان گزارش دادند هنگامی که در ساحل تنها نشسته اند صدای عده ای در حال صحبت در گوششان می پیچد. اما این گزارش ها از عده کمی به دست ما رسیده و بقیه آن ها هیچوقت از پیاده روی شبانه خود در این مکان زنده برنگشتند.?تجربه های عجیب و غریب در شمالبلوک GP در میروت ، ارواح در حال پایکوبیبلوک GP در میروت به ارواح متعددی خود مشهور است. تعداد زیادی از محلی ها ارواح دخترانی در لباس های قرمز و مردانی در حال نوشیدن را بیرون از ساختمان ها مشاهده کرده اند. با این حال برای هیچ یک از این شاهدین روشن نشد که این افراد واقعا چه کسانی بودند. این ارواح هرزمان که فردی شجاع جرأت نزدیک شدن به آن ها را پیدا می کرد ناپدید می شدند.?قبرستانی در داگشایبه اعتقاد مردم داگشای همه ارواح موجود در ترسناک ترین مکان های هند بد نیستند. بر اساس یک داستان، همسر باردار یکی از افسران ارتش بریتانیا که بر اثر یک تصادف جان خود را از دست داد در این مکان دفن شده است. مجسمه مرمر یک زن همراه با بچه اش که در این قبرستان قرار گرفته توسط یک جن برکت داده شده است. خرافه ای در میان همسران افسران ارتش هند وجود دارد که می گویند قطعه ای از این سنگ مرمر می تواند تولد فرزندی پسر را برای آن ها به ارمغان بیاورد.?تونل شماره 33 در مسیر راه آهن شیملا-کالکا ، روح مهمان نواز کاپتان باروتونل شماره 33 در مسیر راه آهن شیملا-کالکا یکی از ترسناک ترین اماکن شهر شیملاست. کاپتان بارو، مهندس بریتانیایی، مسئول ساخت این تونل بود ولی موفق به اتمام این کار نشد. بریتانیا او را جریمه کرد و او بخاطر این تحقیر خودکشی کرد. شایعه شده است که روح او در این تونل سرگردان بوده و با کسانی که او را می بینند مکالمات دوستانه ای دارد. محلی ها نیز ادعا دارند زنی را می بینند که در حال جیغ زدن وارد تونل شده و سپس ناپدید می شود.?عمارت چارلویل (Charleville) در شیملا ، دژی متروک از دوران استعمار بریتانیاعمارت صدساله و متروک چارلویل در دوران استعمار بریتانیا در هند ساخته شده و در سال 1913 توسط افسر بریتانیایی ویکتور بِیلی و همسرش اجاره گردید. اما بِیلی اطلاعات کمی راجع به این مکان داشت و فقط می دانست که این خانه متعلق به یک کلاهبردار بوده است. زمانی که سرگذشت آن کلاهبردار را از زبان یکی از محلی ها شنید تصمیم گرفت که صحت این داستان های ترسناک را آزمایش کند. بنابراین او درب اتاقی که بیشترین اتفاقات ترسناک در آنجا رخ داده را قفل کرد. پس از مدتی وقتی درب اتاق را دوباره باز کرد از منظره ای که دید شگفت زده شد، اتاق بهم ریخته و درهم بود. پس از آن داستان های متعدد دیگری از خانواده بِیلی و صاحبان بعدی این خانه نقل شد.?هتل ساووی در ماسوری ، حنی آگاتا کریستی هم از داستان این مکان مطلع بودشایعه شده که روح خانمی به نام Garnet Orme هتل ساووی در ماسوری را تسخیر کرده است، جایی که او را با اضافه کردن سم استریکنین در شیشه دارویش به قتل رساندند. سال ها بعد پزشک معالج او مانند Garnet Orme در همان موقعیت به قتل رسانده شد. این داستان مشهور شد و در کتاب های متعددی از جمله رمان مشهور آگاتا کریستی، ماجرای اسرارآمیز در استایلز، راه یافت. به همین دلیل هتل ساووی یکی از ترسناک ترین هتل های هند می باشد.?منطقه اردوگاهی دهلی ، بسیار ترسناک در شبمنطقه اردوگاهی دهلی مکانی بسیار تمیز و سرسبز بوده و منظره ای فوق العاده برای دیدن در روشنایی روز است. اما در شب باید خوش شانس (یا بدشانس) باشید تا بخش شبح وار و ترسناک این منطقه را نیز تجربه کنید. محلی ها ادعا می کنند که در این منطقه زنی با لباس ساری را می بینند که تقاضای کمک داشته و با سرعتی غیرانسانی خودرو را تعقیب می کند.?دادگاه کارکاردوما دهلی ، اتفاقات ماورای طبیعی در این مکان ضبط شده است!وکلای زیادی در مجموعه دادگاهی کارکاردوما اتفاقات غیرطبیعی اطرافشان را گزارش کرده اند. این مکان بین تمام اماکن ترسناک هند وحشتناک تر و غیرمترقبه تر است. دوربین حفاظتی نصب شده در این دادگاه تصاوریری از باز و بسته شدن درب ها، پرتاب شدن پرونده ها از کشو ها، چشمک زدن چراغ ها، ظاهر شدن سایه های مبهم روی دیوار ها و حتی جابجا شدن صندلی ها را ضبط کرده است.?مالچا محل در دهلی ، الماس ها ابدی هستند ، اما انسان ها نه!مالچا محل خانه ای تسخیر شده مربوط به دوران تغلق شاهیان است. شاهزاده &quot;ولایت محل&quot; یکی از آخرین بازماندگان خاندان سلطنتی اوده بود و بعد از استقلال نتوانست عمارت خانوادگی خود را پس بگیرد. او با نوشیدن سم خودکشی کرد. گفته می شود از آن زمان تا امروز روح او در این عمارت سرگردان است. طبق شایعات کسی که بدون اجازه وارد عمارت شود هیچ وقت زنده بر نمی گردند. حقیقت این شایعات را نمی توان اثبات کرد اما باز هم نمی توان از این محل به عنوان یکی از ترسناک ترین اماکن هند گذشت.?داستان های ترسناک جنوب هندشهرک فیلمسازی راموجی در حیدرآباد ، همه هندی ها عاشق فیلم نیستندشهرک فیلم سازی راموجی، یکی از بزرگترین شهرک های فیلم سازی در هند، مکانی تسخیر شده و ترسناک است. شاهدین افتادن نور افکن ها، هل داده شدن کارکنان، ظاهر شدن علامت های عجیب و غریب بر روی آینه ها، و آسیب دیدگی جدی تعدادی از دست اندرکاران را گزارش کرده اند. زنان نیز گفته اند ناگهان درب اتاق ها قفل شده و در داخل حبس می شدند.?لانه جادوگران Kundanbagh در حیدرآباد ، مراقب آن 3 زن مرده باشیدداستانها حاکی از دزدی است که برای سرقت وارد خانه ای دو طبقه در Kundanbagh شده و با اجساد ساکنین آن خانه روبرو می شود. بلافاصله به اداره پلیس رفته و موضوع را شرح می دهد. گزارش های قضایی تاریخ مرگ این 3 نفر را سه ماه قبل از سرقت اعلام می کند. اما همسایه ها ادعا می کردند حتی تا یک روز قبل از سرقت آن مادر و دو دخترش را در حال قدم زدن در بالکن دیده یا نور شمع های خانه را در هنگام شب مشاهده کرده بودند.?منطقه Ravindra Nagar در حیدر آباد ، خشم احتمالی الههخودکشی های سریالی سال 2012 در محله Ravindra Nagar آن را در لیست ترسناک ترین مکان های هند قرار داد. مردم بر این باورند که این خودکشی ها بخاطر خشم الهه ایست که معبدش را خراب کرده اند. به دنبال این اتفاقات بسیاری از خانواده ها از ترس جانشان این محله و خانه هایشان را ترک کردند. تعدادی از آن ها خانه هایشان را با چراغ های روشن رها کردند و این احتمال که در حال فرار از چیزی بودند را قوت می بخشد.?قلعه Shaniwarwada در پونه ، شاهزاده ی پیشوا هیچوقت به قدرت نرسیدبراساس روایات روح پسری 13 ساله در این قلعه سرگردان بوده و شب هایی که ماه کامل است خود را بیشتر نشان می دهد. طبق داستان ها شاهزاده نارایان ، جانشین تاج و تخت خاندان پیشوایان، به شکلی وحشیانه به قتل رسید. محلی ها ادعا می کنند که صدای گریه روحش و التماس او به عمویش برای نجات دادنش را می شنوند.?عمارتی در راه باشگاه محلی در شهر پونه ، جیغ های بانوی پیرعمارت شگفت انگیز معروف در نزدیکی جاده باشگاه محلی در پونه یکی از ترسناک ترین اماکن هند به شمار می رود. روایات بر این اساس است که این عمارت توسط روح بانویی پیر که در خانه اش به قتل رسیده تسخیر گشته است. رهگذران مدعی شده اند که شکل سایه مانند از یک پیرزن را دیده اند که از پنجره بیرون آمده و جیغ کمک سر می دهد.?چندنگر (Chandan Nagar) در پونه ، دختری با روپوش سفید خونیاین محله بخشی دیگر از پونه بوده که در لیست ترسناک ترین اماکن هند قرار دارد. بیش از یک دهه قبل، هنگام ساخت مجتمعی در محله Chandan Nagar پونه، دختری کشته شد. از آن روز داستان های دیده شدن روح آن دختر در این محله بسیار شنیده شده و معروف است. مردم مدعی شدند که دختری را با ردای سفید خونی و عروسکی در دست در این محله می بینند. اینکه این دختر چگونه کشته شده همچنان رازی سر به مهر است. اما آنگونه که از شنیده ها بر می آید روح او در این محله سرگردان است و اگر احساس ترس می کنید هرگز به این محله نروید.?D’Souza Chawl در محله ماهیم شهر بمبئی ، روح سرگردان یک زنداستان ها حاکی از روح یک زن بوده که در راهرو های این Chawl سرگردان است. منبع آب شیرین این مجتمع یک چاه بود تا زمانی که زنی درون آن افتاد کشته شد. مردم آنجا می گویند از زمان مرگ او تا به امروز روحش در این محله سرگردان است.?دیوان عالی بمبئی ، جایی که محکومین به قتل توسط یک روح تهدید می شوندطبق گفته های وکلایی که در این دادگاه کار می کنند، یکی از دادگاه ها توسط یک روح تسخیر شده که متهمین به قتل را از ورود به دادگاه تهدید می کند. یک شوخی برای این داستان ساخته شده است. می گویند اگر دادگاه اجازه بدهد، این روح که احتمالا یک وکیل وظیفه شناس یا قاتل محکوم سابق بوده، می تواند در حل پرونده های قتل براحتی به دادگاه کمک کند!?هتل Fern Hill در اوتی ، راز پشت پرده این هتل ترسناکاین هتل با فیلم برداری فیلم بالیوودی &quot;راز&quot; در این هتل به شهرت رسید و بخاطر اتفاقات ترسناکی که در این هتل رخ داده برای همیشه تعطیل شد. یک شب ساروج خان، مربی رقص فیلم و همکارانش از سر و صدای جابجا شدن لوازم طبقه اول از خواب بیدار شده و سعی می کنند با پذیرش تماس بگیرند اما خطوط تلفن ظاهرا قطع شده بودند. صبح روز بعد کارکنان پذیرش به آنها می گویند که اصلا طبقه اولی در این هتل وجود ندارد!?ویلای Vas در جاده سنت مارک شهر بنگلور ، اثبات وجود انرژی منفیویلای Vas محل سکونت خواهران Vas بوده است.  Doice Vas و  Vera Vasدختران یک وکیل سرشناس بودند. پس از اینکه Doice در این خانه به قتل رسید او را در همین خانه دفن کردند و Vera خانه را ترک کرد. ظاهرا خانه توسط روح Doice تسخیر شده است. تیم های متعددی در جست و جوی فعالیت های غیر طبیعی به این خانه آمده و وجود انرژی های منفی در این خانه را تایید کرده اند.?داستان هایی ترسناک شرق هندگورستان جنوبی در خیابان پارک کلکته ، مزار های سربازان سابق بریتانیاییاین مکان از قبرهای بسیار قدیمی سربازان بریتانیایی و افراد دیگر تشکیل شده است. اولین رخداد ترسناک در این گورستان زمانی که گروهی از دوستان برای عکاسی به اینجا آمدند، اتفاق افتاد. همه آنها احساس سرگیجه و تنگی نفس پیدا کردند. یکی از آنها دچار حمله آسمی شد با اینکه سابقه این بیماری را نداشت. برخی تصاویر ثبت شده در آن روز حاوی سایه هایی ترسناک است.?ساختمان نویسندگان در کلکته ، داستان های از مبارزات آزادی خواهان در هندساختمان نویسندگان یا رایترز در میدان BBD شهر کلکته به ترسناک بودن مشهور است. داستان آن به روز هشتم دسامبر سال 1930 باز می گردد، زمانی که سه مبارز آزادی خواه وارد ساختمان شده و فرماندار کل آنجا، سرهنگ N.S Simpson را به قتل رساندند.حکایت است که روح سرهنگ سیمپسون همچنان در این ساختمان و میدان BBD سرگردان است. این ساختمان سابقا دفتر منشی ها و کارکنان جوان تحت خدمت حکومت راج بریتانیا بود، اما امروز این ساختمان دبیرخانه دولت است. تعدادی از کارکنان این ساختمان شب ها صدای گریه ها و کمک خواستن های یک مرد را از اتاق های مختلف آن می شنوند.?Dow Hill در کورسیانگ شهر دارجلینگ ، موسسات آموزشی ترسناکمدرسه شبانه روزی دخترانه Dow Hill و دبیرستان پسرانه Victoria از دیگر اماکن ترسناک در هند بوده که بخاطر داستانهای ترسناک ارواح آن ها مشهور هستند. محلی ها مدعی شدند که بعد از تعطیل شدن این مدارس در آن ها صدای قدم زدن شنیده شده و یا پسری بدون سر را در حال دویدن در آنجا مشاهده کرده اند.?</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2019 08:50:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهزاد لیتو</title>
                <link>https://virgool.io/ershad/%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D8%AA%D9%88-qytiu7peutw8</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/Im4tg موزیک ویدیو بهزاد لیتوورود به کانال آپارات ماتوضیحاتی درباره لیتو : بهزاد لیتو پس از ملاقات با عرفان در دبی و دوست شدن با او به همراه سینا تهی، سوگند، پایا، جی دال، افرا و سرکش گروه پایدار را تشکیل دادند. بهزاد اولین آهنگ خود به نام «کارگردان» را در سال ۱۳۹۰ با حضور عرفان به عنوان خواننده مهمان منتشر کرد. سپس لیتو پس از مدتی از پایدار جدا شد و او دلیل این کار را پیشرفت بیشتر خود عنوان کرد. بهزاد لیتو در صفحه فیسبوک خودش و در جواب به طرفداران دربارهٔ جدایی از گروه پایدار گفت: من رابطهٔ خیلی خوبی با عرفان دارم، جزو صمیمی‌ترین دوستام هستش تقریباً هر روز هم همو می‌بینیم، حتی وقتی گروه پایدار رو درست کرد من با جون و دلم سعی کردم که گروه بهترین گروه باشه، ولی دیدم سخته برای من تو یه گروه کار کنم و حس کردم تنهایی می‌تونم بهتر کار کنم، الان هم عضو هیچ گروهی نیستم و دارم روی آلبوم تکی دارم کار می‌کنم، با عرفان و پایا هم بزودی چندتا ترکِ باحال ضبط می‌کنیم.تصویر بهزاد لیتو : </description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 22:58:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان هایی درباره جن 18+</title>
                <link>https://virgool.io/ershad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-fcafolcaodcb</link>
                <description>داستان های ترسناک خانه ی قدیمی:من مادر بزرگ پیری داشتم که توی یه خونه خیلی قدیمی در یکی از محلهای پایین شهر زندگی میکرد و اونهایی که قمی هستند من آدرس خونه مامان بزرگمو بهشون میدم که برن و خونه رو ببینن البته الان بعداز فوت مادر بزرگم در خونه رو از چوبی به آهنی تغییر دادیم.همیشه یادمه مادر بزرگم تنها زندگی میکرد و بابابزرگم قبل از بزرگ شدن بابام فوت کرده بوده همیشه مادر بزرگم میگفت : ننه جون از اونا میان منو قلقلک میدن و منو اذیت میکنن طوری که حالم بهم میخوره همیشه یادمه قیچی زیر متکاش میگذاشت ولی بازم اذیتش میکردن تا حدی که گاهی میگفت ننه وسایل خونه رو جابه جا میکنن و میز رو میکشن اینطرف و اونطرف بهشون میگم نکنید ولی گوش نمیدن.?من میترسیدم اما چرا دروغ بگم باور نمیکردم گاهی مادر بزرگم میگفت ننه چرا ظهر ناهار میخوردم دم در ایستاده بودی و هرچی بهت گفتم غذا بخور گوش نکردی؟؟؟ . درصورتی که من ظهر اصلا اونجا نرفته بودم.همیشه دلم میخواست صحت گفته های اونو باور کنم تا اینکه یک شب تابستون پیشش موندم و توی حیاط روی تخت دراز کشیدم با وجودی که میترسیدم اما نیروی کنجکاوی بر من غلبه کرده بود دقیقا روبروی من یه ایوون تقریبا بزرگ بود و من پایین توی حیاط کاملا ایوون رو میدیدم و مطمئنم بیدار بودم چون از ترس خوابم نمیبرد...کمی از شب که گذشت دیدم یه زن با موهای مشکی بلند که موهاش خیلی ضخیم بود از زیر زمین اومد بیرون قلبم داشت میترکید از ترس از پله ها بالارفت و دقیقا پشت به من ایستاد نای حرکت نداشتم و حتی نمیتونستم فریاد بزنم روی تخت نشستم و فقط بهش نگاه کردم، یادم بود که میگفتن از ما بهترون یا جنها سم دارن واسه من به پاهاش نگاه کردم بخدا به اون کسی که همه ما رو افریده قسم پاهاش سم داشت باور کنید به خاک و مامان و بابام قسم سم داشت برگشت و به من نگاه کرد و من دیگه نفهمیدم چی شد و از هوش رفتم...برجک :روز اولی بود که پامو میذاشتم تو پادگان...پادگانمون وسط کویر های شهرستان میبد توی یزد بودوسط مرداد ماه بود هوا خیلی خیلی گرم بود و هرجارو که میدیدی فقط کویر بودجو پادگانم خیلی جو سنگین و فوق العاده نظامی تر از نظامی بودکسی با سربازای جدید حرف نمیزد و بهتره بگم اصلا آدم حساب نمیکردنسنگین ترین کارا رو دوش سربازای جدید بوداز همون روز اول ورودم به هرکی میرسیدم ازم میپرسید جدیدی ؟ میگفتم آره میگفت بالای برجک خوش بگذره...!!?منم متوجه حرفشون نمیشدم پیش خودم فکر میکردم برجکم یه پسته دیگه مثله بقیه پستا ... اولش پستای تیمی مثل گشت و نزدیک پادگان رو بهم دادن تا توجیح بشم تو کل این مدت هم سربازا و فرمانده ها کلی داستان از جن و دیو و ارواح که تو پادگان بود برامون تعریف میکردن و میگفتن هر چندوقت یکبار یه سرباز اینجا روانی میشه و میفرستنشون خونه حتی چنتاشون معافیت دائم گرفتن منم پیش خودم گفتم سربازا زرنگن اینطوری خدمت رو دور زدن...!یکی دو هفته این طوری گذشت تا اینکه من با یکی از سربازای نسبتا قدیمی آشنا شدم و طولی نکشید که رفیق شدیم ازش پرسیدم داستان برجک چیه؟؟؟؟ گفت تو این پادگان بیش تر از 10 تا برجک هست همشون به هم نزدیکن اما فقط یدونشون از همه خیلی دورتره که تقریبا سمته کوههای پشت پادگانه و خیلی ترسناکه شایعه شده اونجا پر از جنه ... و کسی پست نمیده اونجا غیر از جدیدا و سربازای تنبیهی ...! ازش پرسیدم تا حالا اونجا پست دادی؟؟؟ گفتش آره هزار بار اما من که چیزی ندیدم شاید فقط ترسوها میبینن اما یه شب یه سرباز از ترسش تشنج کرد رنگش مثل گچ شده بود و زنگ زدن به خانوادش و اومدن بردنش...!خلاصه بعد از مدتها نوبت به من رسید که برم بالای همون برجک سربازای قدیمی خیلی چیزا تعریف میکردن اما راستشو بخواین همش به خودم فحش میدادم که چرا اومدم خدمت... بالاخره ماشین رسید به برجک ( برجک فاصلش زیاد بود و با ماشین عوض میکردن پستارو) بسم الله گفتم و رفتم بالا همه چی باهام بود بی سیم و اسلحه و یه فانوس کوچیک ....خلاصه تنها شدم و تا جا داشت با دوربین دور و برمو نگاه میکردم که ببینم چیزی به چشمم میخوره یا نه 1 ساعت از پستم گذشته بود همش خدا خدا میکردم تموم بشه که دیدم به نفر از سمته کوههای پشت پادگان داره میاد سمتم ... اولش فکر کردم گشته اما نه یه پسر جوون با یه لباس خاکستری دقیقا مثل لباسای خودمون نزدیک تر شد میخواستم شلیک کنم اما ترسیدم توهم باشه و دردسر درست بشه برام انقدر اومد جلو که تونستم صورتشو ببینم خوب که دقت کردم دیدم خودمم!!!!!اصلا باورم نمیشد صحنه ای رو که میدیدم یهو انگار سرم سنگین شد و بدنم نمیتونست سرمو نگه داره از برجک اومد بالا وقتی چشمام تو چشماش افتاد، دیدم دقیقا خوده خودمم ، چشمای خون افتاده و صورت سیاهی داشت و یه لبخند شیطنت امیز رو لباش، زانوهام سست شده بود و میلرزید و فکم قفل شده بود ، دستامو نمیتونستم تکون بدم فقط چسبیده بودم به دیوار و لبام همش میلرزید،اومد جلو تر قلبم داشت از جا در میومد تا نزدیکم شد یه سیلیه محکم بهم زد و از حال رفتم ... وقتی بیدار شدم دیدم همه دورم جمعند تو بیمارستان و دکتر بهم گفت حالت خوبه ؟؟ اما من نمیتونستم حرف بزنم .. اشکم درومد ولی هرکاری کردم نتونستم حرف بزنم. .... بالاخره منو فرستادن تهران و بعد از شش ماه تونستم حرف بزنم و انتقالی گرفتم اومدم تهران...لامپ های روشن و خاموشچند ماه پیش عصرپاییزی ، خونه تنها بودم داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، هوا کم کم داشت تاریک می شد ،رفتم همه ی لامپها ی اتاق ها و حیاط رو روشن کردم دوباره اومدم تلویزیون نگاه کنم ، بعد از مدتی ناخودآگاه احساس خوف و ترس کردم، در حالی که بارها و بارها من روزها و شب ها خونه تنها مونده بودم و این اولین بار بود که بی دلیل می ترسیدم ، احساس می کردم کسی به جز من هم تو خونه اس و حرکاتمو زیرنظر داره و مواظب منه ، پیش خودم گفتم شاید تنهایی باعث همچین احساسی شده ،برا همین زنگ زدم به مامان و بابام و پرسیدم که کی از عروسی برمیگردن ، اونا هم گفتن که ساعت 9 ، 10 شب میان... سه چهار ساعت تنهایی تو اون شرایط برام واقعا سخت بود ،یا باید سه چهار ساعت تو اون سرما میزدم بیرون یا از دوستان و آشنایان دعوت می کردم بیان خونمون ، پس زنگ زدم به دو تا پسرعموهام و سعی کردم بدون اینکه متوجه ترس من بشن دعوتشون کنم تا بیان، گفتم که آهنگهای جدید دانلود کردم فلش مموریشونو بیارن تا آهنگ بزنم ، خوشبختانه اونا هم قبول کردن ولی بیست ، سی دقیقه طول می کشید تا اونا برسن ، به ناچار صدای تلویزیونو زیاد کردم و سعی کردم خودمو مشغول نگه دارم ... ولی رفته رفته احساس ترس و خوف من بیشتر می شد و صورتم از ترس عرق کرده بود...?بعد بیست دقیقه دیگه نتونستم بمونم، پیش خودم گفتم الانه که برسن، چند دقیقه بیرون باشم بهتر از این که اینجا تنها باشم ، رفتم کاپشن و کلاهمو برداشتم و پوشیدم، چراغهای اتاق رو خاموش کردم ، فقط چراغ حیاط رو روشن گذاشتم ... اومدم در حیاط رو باز کردم رفتم بیرون تا خواستم در رو ببندم پسر عموم داد زد نبند اومدیم ... بعد سلام و احوال پرسی پرسید جایی می خواستی بری ؟ منم برا اینکه متوجه قضیه نشن گفتم نه می خواستم برم یک کم برا امشب میوه و تخمه و آجیل خرید کنم تا دور هم خوش باشیم ! پسر عموهام نذاشتن گفتند فقط نیم ساعت می تونند باشند چون کار واجبی دارند باید برند ... حالا من مونده بودم که بعد نیم ساعت که اینا رفتند می خوام چیکار کنم ....با هم رفتیم تو خونه وارد حال شدم کلید چراغ رو زدم روشن نشد ، رفتم کلید چراغ اتاقهای دیگه پذیرایی ، خواب ، آشپزخانه رو هم زدم بازم روشن نشدن ، با نور موبایل کنتور برق را رو هم چک کردیم درست بود بعد چند دقیقه تلاش ، پسرعموم گفت حتما لامپها اتصالی چیزی شده سوختن ، چهار پایه آوردم رفتم بالا لامپ رو چک کنم دیدم لامپ باز شده و هر لحظه امکان داشت بیافته پایین، انگار یکی لامپها رو باز کرده بود ،لامپ رو سفت کردم روشن شد، در کمال ناباوری تمام 5 لامپ داخل خونه شل شده بودند ... بعد اینکه لامپها روشن شدن قضیه رو برا پسرعموهام تعریف کردم ، اونا هم گفتند بهتره امشب اینجا تنها نباشی و تا اومدن مامان بابات با هم بیرون باشیم ....با ماشین 3 ساعتی گشتیم و شام رو هم بیرون خوردیم ولی همش تو ذهنم این سوال بود که کی می تونه در عرض بیست سی ثانیه همه ی لامپ های خونه رو باز کنه و بعد در بره!?بعد اینکه مامان بابا اومدن ماجرا رو تعریف کردم ولی اونا زیاد جدی نگرفتند ، بابام گفت که لامپ ها رو من شل کرده بودم و از این حرفا که من نترسم ....چهار پنج روز بعد این ماجرا پدرم خونه تنها بود و من و مامانم رفته بودیم شهرستان ،پدرم تعریف میکنه :همه ی چراغها رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم ... حول حوش ساعت 2 بود که از خواب پریدم دیدم چراغ اتاق خواب روشنه رفتم پذیرایی دیدم چراغ اونجا هم روشنه ، همه ی پنج لامپ خونه روشن شده بود ... بابام میگه زیاد جدی نگرفتم گفتم شاید از بس خسته بودم یادم رفته خاموش کنم...چراغها رو خاموش کردم گرفتم خوابیدم بعد نیم ساعت دوباره با نور لامپ اتاق بیدار شدم بازم همه ی لامپ ها روشن شده بود ... این بار رفتم آشپرخونه یک چاقو برداشتم همه ی کمد ها اتاقها ، دستشویی، حمام رو گشتم ولی کسی نبود ، اتاقها رو هم قفل کردم، اومدم پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم، صداشو قطع کردم ،چراغها رو هم خاموش کردم .... رو مبل دراز کشیدم ولی با نور تلویزیون چشممو دوخته بودم به کلید لامپ ، تا ببینم کی لامپ ها رو روشن می کنه ....یک ساعتی منتظر موندم خبری نشد یواش یواش داشت خوابم می گرفت و چشمام بسته می شد که یهو دیدم چراغها روشن شدن ولی چیزی ندیدم ... فوراً از مبل بلند شدم رفتم سمت کلید لامپ دیدم به پایین فشار داده شده و روشن شده ... در ها رو چک کردم دیدم قفله ...پدرم اون شب تا صبح بیدار مونده بود و فردا ماجرا رو برا دوستاش تعریف می کنه و اونا هم چند سوره از قرآن و دعا رو سفارش می کنند که بخونه ، بعد از اون شب دیگه این اتفاق تکرار نشد ....سوال عجیبدوستی تعریف می کرد که در یکی از مهد کودکهای یه شهر بعد از اینکه مربی آموزشی راجب بهشت و جهنم و شیطان و خدا صحبت کرد دختربچه ی پنج ساله سواله عجیبی پرسید که این داستان رو از زبان مربی آموزشی تعریف می کنممثل همیشه تا وارد کلاس شدم همه ی بچه ها بلند شدن و همون خوش آمد گویی همیشگی رو با هم گفتن. بعد از کمی خوش وبش گویی با بچه ها گفتم که امروز قصد دارم داستان حضرت آدم و شیطان رو براتون تعریف کنم از بچه ها پرسیدم کسی این داستان رو بلده؟ همشون ساکت شدن که ناگهان دختربچه ای که ردیف جلو نشسته بود گفت خانم این داستان رو عموم دیشب برام تعریف کرد من هم بی اختیارگفتم آفرین دختر خوب بیا جلو و این داستان رو برا بچه ها تعریف کن اون هم اومد جلوی وایت برد و شروع کرد به تعریف داستان حضرت آدم و شیطان ، که چه جوری شیطان حضرت آدم رو فریب می ده ، بعد از اتمام داستان به بچه ها گفتم که براش دست بزنن و تشویقش کنن تا بره سر جاش بشینه ، بعد از تشویق بچه ها دیدم دختربچه هنوز اونجاست و داره به من نگا می کنه بهش گفتم عزیزم چی شده؟ چرا نمی ری سرجات بشینی؟دفعه بعد یه داستان دیگه برا بچه ها تعریف می کنی اونم گفت: خانم معلم یه سوال بپرسم ، گفتم بپرس عزیزم ، گفت مگه خدا زمانی که شیطان برا آدم سجده نکرد از بهشت بیرون نکرد. گفتم آره زمانی که خدواند حضرت آدم رو خلق کرد تمامی فرشته ها برای آدم سجده کردن به جز شیطان که اون هم فرشته نبود.پرسید خوب اگه خدا شیطان رو از بهشت بیرون کرد پس چه جوری شیطان تونست وارد بهشت شه و حضرت آدم رو گول بزنه ، یه کمی مکث کردم ، از این سوالش جا خوردم بعد از مدتی من و من خواستم یه چیزی بگم که  دختره گفت:&quot; دیشب موقعی که می خواستم بخوابم ، عموم بعد از این که مامان از پیشم رفت اومد و داستان رو تعریف کرد و بهم گفت که فردا این داستان رو برا بچه ها و خانم معلمتون تعریف کن و ازش این سوال رو بپرس&quot;هالای پوزاناین ماجراخیلی وقت پیش برای دایی مادرم   قبل از انقلاب و زمان شاه رخ داده این ماجرا را از زبان دایی مادرم تعریف می کنم :یه روز زمستانی بعد از کلی خواهش و التماس از فرمانده گردان مرخصی چند روزه گرفتم و با خوشحالی به طرف خونه ، توی روستا حرکت کردم برای رفتن به روستا ابتدا رفتم ترمینال جنوب(خزانه) و بلیط اتوبوس برا تبریز گرفتم.حدوده ساعت 7 عصر ماشین حرکت کرد، تمام راه پوشیده از برف بود و برف همه جا رو سفید پوش کرده بود. تمام مدت تو اتوبوس به روستا و خانواده ام فکر میکردم که مدتها دور از اونا بودم، چیزی حدوده چهار ماه ....از یه طرف خوشحال بودم که میرم خونه و از یه طرف هم نگران شاید باید به حرف فرمانده گردان گوش می دادم وتوی این روز زمستانی و سرد ، کولاکی مرخصی نمی گرفتم...چون من باید برای رفتن به روستا شهرستان بستان آباد پیاده شده و از همون جا هم اگه مسیر باز باشه باید با تراکتور یا مینی بوس برم روستا . تمام شب توی اتوبوس بیدار بودم و تمامی اهالی روستا یکی یکی جلوی چشمام می اومدن... به پدرم فکر می کردم که الان باز مریض شده و گوشه خونه خوابیده یا مادرم اگه منو ببینه چه عکس العملی نشون میده یا خاله ام که بارداره و نمی دونم بچه اش دختره یا پسر  و همچنین برادرم که می دونم این همه مدت که من نبودم حتما خیلی رنج کشیده و به دختر دایی ام که قراره باهاش ازدواج کنم.. نزدیکای سحر بود که اتوبوس به بستان آباد رسید و همون جا از اتوبوس پیاده شدم هوا خیلی سرد وابری بود و یواش یواش دونه های برف داشت می بارید.با خودم گفتم بهتره برم یه چیزی بخورم بعد راه بیافتم چون بشدت احساس سرما میکردم ضمنا باید منتظر مینی بوس میموندم تا بیاد . رفتم طرف قهوه خانه دیدم زیاد شلوغ نیست چند دقیقه ای اونجا نشستم وصبحونه و چایی خوردم.بعد از مدتی دیدم بارش برف شدت گرفت ، بنابراین فوری ساک و وسایلمو برداشتم و رفتم به سمت مینی بوس . مینی بوس مثل همیشه منتظر مسافرا بود و این نشون میداد که هنوز جاده بازه .رفتم و سوار مینی بوس شدم بعد چند دقیقه مینی بوس تقریبا نیمه پر شد و راننده اومد و ماشین رو روشن کرد وحرکت کردیم به سمت روستا ، روستای ما آخرین روستا تو مسیر بود.توی مسیر روستا بودیم که بارش برف شدت گرفت وبرف کولاک می کرد مینی بوس هم آروم آروم و با احتیاط کامل به مسیرش ادامه می داد ، مسافرا یکی یکی  داشتن پیاده می شدن من هم خدا خدا می کردم که جاده بسته نشه چون هر لحظه احساس می کردم که سرعت مینی بوس کم میشه بعدیک ساعت فقط من بودم و دو نفر دیگه ، که یهو راننده مینی بوس ماشین رو متوقف کرد و گفت عزیزان شرمنده دیگه جلوتر از این نمی تونم برم ، جاده بسته اس میترسم برم  ماشین تو برف گیر کنه. حالا ترس من فقط از برف و کولاک نبود حالا باید فکر حمله گرگها رو هم می کردم بنابراین من و دو نفر دیگه پیاده شده و با پای پیاده به سمت روستامون راه افتادیم خوشبختانه یکی از همراهام هم مقصدش روستای من بود این طوری حداقل دو نفر بودیم و  ترس از حمله گرگها کمتر می شد...دوست من هم خیلی آدم پرحرفی بود و یه ریز در مورد همه چی صحبت می کرد چاره ای نداشتم باید تحملش می کردم بالاخره با کلی مشقت  کوهها رو پشت سر گذاشتیم. وقتی وارده جاده خود روستا شدیم  شدت بارش برف هم یواش یواش داشت کم میشد و ما بهتر میتونستیم جلومونو ببینیم، همه درختا سفید پوش شده بودن و کناره های آب رودخونه هم یخ زده بود.احساس می کردم سالهاست که به روستا نیومده ام بعد از نیم ساعت پیاده روی یواش یواش می تونستم زمینها و باغهای روستا رو ببینم ، دوستم هم که کماکان به حرف زدنش ادامه می داد ولی من کوچکترین توجه ای به حرفای اون نداشتم و فقط  میخواستم هر چی زودتر به خونه برسم...توی همین افکار غوطه ور بودم که یهو اون طرف رودخانه گوشه باغ  زنی رو دیدم که داره لباس میشوره ، چشامو تیز کردم تا ببینم اون کیه که توی این برف و کولاک اونم تنهایی داره لباس میشوره... تغییر مسیر دادم و رفتم طرف زنه ، نگام فقط رو اون زنه بود و دوستم هم فقط داشت حرف میزد من هر چی فکر کردم دیدم این زنه اصلا آشنا نیست و شبیه هیچ کدوم از زنای ده نیست و یه چیزی رو هی داخل آب می کنه بعد میاره بیرون،با خودم گفتم این چه طرزه شستنه لباسه ، قدمامو تندتر کردم تا ببینم این زن کیه، دوستم تا دید من سرعت حرکتم رو زیاد کردم و تغییر مسیر دادم با خنده گفت رحیم خیلی عجله داری ولی مسیر روستا که این طرفه. ولی من بدون اعتنا به حرفای اون به مسیرم به طرف زنه ادامه دادم و گامهامو سریع تر بر میداشتم یواش یواش می تونستم اون زنه رو بهتر ببینم خدای من چی میبینم باز چشامو تیز کردم ،برف مزاحم دیدم شده بود ، دوباره با دقت نیگا کردم دیدم زنه یه  نوزاده پسر رو که لخته و هیچ لباسی تنش نیست هی  داخل آب میکنه و در میاره و با حرص و عصبانیت این کار رو تکرار می کنه ، نوزاد بیچاره هم فقط دست و پا می زد و هق هق می کرد و داشت خفه می شد،  با خودم گفتم این زنه حتما دیونه اس ، کدوم مادری دلش میاد همچین بلایی سر بچه اش بیاره .تا اونجایی که من یادم بود توی روستای ما و حتی روستاهای مجاور زن دیونه نداشتیم ، اون زنه همچنان بچه رو داخل آب می کرد و در میاورد ، هنوز چهل متری باهاش فاصله داشتم که یهو... سرشو بلند کرد و به من خیره شد من هم یک دفعه احساس ترس و وحشت کردم و در جا خشکم زد و وایسادم دیگه هیچ صدایی رو نمی تونستم بشنوم  انگار کر شدم ، اونم همون جوری با چشای خیره و درشت خود فقط به من  نیگا می کرد و با یه دستش بچه رو زیر آب نگه داشته بود ، انگار یکی توان حرکت رو از من گرفت حتی پلک هم نمی تونستم بزنم انگار کل دنیا یه دفعه صداش قطع شده بود ، حتی صدای برف و کولاک و باد هم نمی اومد به راحتی می تونستم ، فقط صدای قلبمو بشنوم و حس کنمبعد پنج یا شش ثانیه فوری بچه رو از داخل آب کشید بیرون ، خدای من بچه مثل بچه آدم نبود چشمای بچه از حدقه زده بود بیرون  و با همون حالت داشت به من نگاه می کرد، انگار بچه با اون چشای ترسناکش التماس می کرد کمکش کنم،  ولی  من  حتی نمی تونستم داد بزنم انگار یکی داشت صدا و نفسمو خفه می کرد که زنه یهو بچه رو جلوی دو دستش گرفت وبا سرعت فرار کرد طرف داخل باغ، طرز فراره زنه هم عجیب بود  زنه درحالی که دو دستشو جلوش ،صاف گرفته بود بچه رو با سرعت داشت میبرد ، بچه هم که روش به طرف من بود با چشای ترسناکش فقط به من زل زده بود و می تونستم التماسشو ببینم و من هم فقط به بچه نگا می کردم  ولی اون به سرعت داشت از من دور می شد و  با حالت زل زده نگام می کرد تا آخرین جایی که می تونستم و برف و کولاک اجازه میداد با نگاهم دنبالشون کردم...یهو زنه وایساد و سرشو برگردوند طرف من  و یک لحظه نگام کرد و یکدفعه پرید پشت درختا من هم همین طور مات و مبهوت فقط نگاه می کردم که با صدای دوستم به خودم اومدم که از دور داد می زد رحیم چته؟ چرا جواب نمیدی؟ انگار بدنم یهو آزاد شد و می تونستم صدای برف و کولاک و باد رو بشنوم برگشتم نگا کردم دیدم بدون اینکه متوجه شم حدود چهل پنجاه متر با دوستم فاصله گرفتم به سرعت دویدم طرف دوستم و ماجرا رو بهش گفتم.ولی اون گفت که نه زنی دیده و نه بچه ای و با حالت تمسخر و خنده به من گفت معلومه تو ارتش خیلی اذیت می شی! من هم بی تفاوت به حرفای اون ، هر دو راه افتادیم طرف خونه ، ولی تمام راه همش فکر اون بچه و زنه بودم...بعد از حدود بیست دقیقه ای به خونه رسیدم و از دوستم جدا شدم و در زدم منتظر بودم که الان مادرم یا برادرم میان در رو باز می کنن هوا هم خیلی سرد بود کمی منتظر موندم دیدم خبری نشد دویاره محکم تر در زدم که صدای ضعیفه پدرم رو شنیدم که می گفت کیه؟گفتم منم رحیم ، پدر در رو باز کن . اون هم با کلی مشقت اومد و در رو باز کرد.  تا دیدمش فهمیدم که باز مریض شده و خونه نشین شده بعد از روبوسی و احوال پرسیازشم پرسیدم تنهایی؟ گفت آره . پرسیدم پس داداش و مادرم کجاست؟  پدرم گفت چند دقیقه پیش دختر خالت با گریه و زاری اومد و گفت که خاله ات که باردار بود بچه اش تو شکمش سقط شده و مرده برای همین مادرت با دادشت رفتن خونه خالت ، تا اینو شنیدم تنم لرزید و بی اختیار گفتم بچه اش پسر بود؟ پدرم گفت آره پسر بود...هالای پوزان = لغت ترکی. جنی که بر سر زنان باردار ظاهر میشود و سبب سقط نوزاد یا مرگ مادر میشود.مسافرعموی دوستم ساکن یکی از شهرستانهای اطراف قزوین حدود چهل داشت سرحالو سالم و شاداب حتی لب به سیگار نمیزدمتاهل بود با مینی بوسی که داشت هر روز مسافرا رو به مسیری که از وسط چنتا روستا رد میشد میبرد .مسافرا تو مسیر روستاها یا مزارع اطراف جاده پیاده میشدن گاهی هم مسیر کوتاهی رو وسط جاده سوار مینی بوس میشدن .عادت داشت گاهی با مسافرا سر مسائل روز بحث کنه بعضی اوقات هم رابطش با مسافرا فقط تبادل لبخند بود بیشتر زندگیشو به رانندگی گذرونده بود خیلی واقع بین بود و برای اسایش خانوادش تلاش میکردپسر 17 ساله یکی از اقوامش شاگردش بود که کرایه هارو جمع میکرد در رو باز میکرد یا برا مسافرا اب میبرد.باین وصف زندگیش به ارومی پیش میرفتاون صبح پاییزی شاگردش زنگ زد که بخاطر بیماری مادرش نمیتونه بیاد .راننده بعد از خوردن صبحانه بطرف گاراژ رفت مینی بوس رو بیرون اورد گرچه رانندگی تو هوای سردچندان خوشایند نبود بخصوص که امروز شاگردش هم نیومده بودماشین رو همون جای همیشگی پارک کرد و منتظر موند تک تک مسافرا سوار شن طبق معمول وقتی تعداد مسافرا بحد نصاب رسید مینی بوس رو روشن کرد و به راه افتادبعد از اینکه بین راه هم چند نفرو سوار کرد از اینه جلو متوجه پیرمرد خیلی سالخورده و ضعیفی شد که تمام مدت بهش زل زده بودو اونو از اینه جلو ماشین میپایید...از اونجاکه اواخر پاییز بود مسافرای روستا کمتر شده بودن .مردم یکی یکی پیاده شدندیگه جز اون پیرمرد و راننده کسی تو ماشین نبود پیرمرد اومد و ردیف جلو نشستراننده نمیدونست کجا باید پیرمرد رو پیاده کنه هنوز تا اخرین ده خیلی مونده بودنگاه خیره پیرمرد ازار دهنده بود راننده از پیرمرد پرسید:&quot;عمو کجا میری؟پیرمرد که از اول مسیر یک کلمه هم حرف نزده بود جواب نداد راننده بی اعتنا به پیرمرد به رانندگیش ادامه داد تو مسیری بودن که فقط دشت بکر بودهنوز چند کیلومتر تا نزدیکترین ده باقی مونده بود که پیر مرد ایستاد راننده به خیال اینکه پیرمرد میخواد پیاده شه بلند شد و در مینی بوس رو باز کردپیرمرد پول کرایه رو روی صندلی کنار راننده گذاشت...موقع پیاده شدن بود که که راننده متوجه سم های پیرمرد جن شد و خشکش زدوقتی پیر مرد جن اخرین نگاه رو به راننده انداخت و چهره واقعیشو با خباثت نمایش داد قلب راننده بیچاره که تحمل این شوک عصبی رو نداشت ایستادو در جا سکته کردخدا میدونه چند ساعت راننده نگون بخت سکته کرده تو اون سرما کف ماشین بیهوش بود بالاخره یکی از روستاییها که با موتور رد میشد متوجه مینی بوس شدوقتی دید نمیتونه اونو بهوش بیاره اونو به بیمارستان رسوندفردای اونروز راننده تو بخش سی سی یو بهوش اومد و با لکنت زبان و بدبختی اونچه رو که دیده بود تعریف کردتا پنج روز بعد بخاطر حال وخیمش تو سی سی یو بستری بود که روز ششم بعلت نامعلوم دوباره سکته کرد و دار فانی رو وداع گفت.موجودات سفید درخشان قصد دارم یک ماجرا از یکی از دوستای دانشگاهیم تعریف کنم حتی دوستم  این ماجرا رو تو  کلاس درس اندیشه اسلامی برای استاد و دانشجوها تعریف کرد و استادمون پس از شنیدن ماجرا به دوستم گفت که بعد از اتمام کلاس بیاد تا بهش بگه چه کاری انجام بده تا دیگه این اتفاق براش تکرار نشه  بعد از اتمام کلاس من از دوستم خواستم تا تمام ماجرا رو برام دقیق و کامل تعریف کنه ،  این ماجرا رو از زبان دوستم تعریف می کنم:بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم .دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد،  بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خامو ش کردیم و خوابیدیم .  من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم. اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه  چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،، اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن. بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه ، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود . من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم .صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن ، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم.موجودی به شکل چوپانپدربزرگم زمانی که ما برای تفریح به روستا رفته بودیم این ماجرا رو تعریف کرد البته به اصرارما.پدربزرگم می گفت یه روز بعد از آبیاری مزارع داشتم برای ناهار برمی گشتم طرف خونه، که زمین بغلی، تپه مانند بود دیدم یه چوپان قد بلند بالای تپه خوابیده و کلاهشو هم کشیده رو صورتش و دستاشو هم گذاشته زیره سرش پدربزرگم می گفت من فکر کردم حتما این چوپان از ده بغلی اومده و اینجا خوابیده، اون چوپانه بالای تپه خوابیده بود و پدربزرگم هم پایین بوده ، پدربزرگم می گفت هرچی چوپان رو صدا زدم که چرا اینجا خوابیدی و اهله کدوم دهی؟هیچ جوابی نداد و کوچکترین اعتنایی به من نکرد  بنابراین یه سنگ برداشته و به طرف چوپانه پرتاب کرده  بود می گفت سنگ به چوپانه نخورد ولی یکدفعه چوپانه مثل دیونه ها از زمین بلند شد وبه طرف من  دوید پدربزرگم می گفت تا چوپانه از زمین بلند شد دیدم پاهاش مثل سم اسب گرد بود و چوپانه هم مثل آدمای لال نعره می کشید و داد می زد و به طرفم میومد . می گفت سرعتش هم زیاد بود وگامهای خیلی بلندی برمیداشت ، پدربزرگم می گفت من هم تا دیدم داره به طرفم میاد فوری به سمت دیگر باغ فرار کردم و بعد از مدتی برگشتمپشت سرم رو نگا کردم دیدم وسط باغ وایساده و فقط داره به من نیگا می کنه و دیگه دنبالم نمی یاد پدربزرگم می گفت قیافه اش مثل آدما بود ولی پاهاش به شکل سم اسب بود و مثل آدمای لال درهم برهم می گفت. شبی که من جن دیدمتابستان 19 سالگی ام بعد از امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتم تو راهی که همیشه بهش فکر میکردم قدم بزارم. زندگی مادی و دنیا بنظرم بیش از پیش تکراری پوچ و بیهوده بود ..چاره ای نداشتمبه توصیه ی یکی از کتابهای راهنمای تصوف شروع کردم به گرفتن روزه ی اب . مدت چهل روز بود شب روز ششم بود که هوسم به اراده ام پیروز شد و یک گوجه فرنگی خوردم . روزه اب تموم شد و من قدرت اینو نداشتم که چهل روزو از سر بگیرم از فردای اونشب شروع به روزه معمولی ترک حیوانی و ترک همه چیزهای مادی لذت بخش کردم افطارم معمولا تکه ای نون و اب بود بعد از ده روز تصمیم گرفتم همزمان شروع به ذکر خوندن بکنمتو کتاب اثرات شگفت انگیز و سحر امیزی برای هر ذکر نوشته شده بود . من اذکار دیدن عجایب رو انتخاب کردم . ذکرها عبارت بودن از یک ذکر کوتاه هزار و یک مرتبه که من هر روز ده هزارو یک مرتبه میخوندم بعلاوه یک دعای تقریبا یک صفحه ای که روزی بیست و هفت مرتبه بود و یک دعای نسبتا طولانیاذکار خیلی خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم اثر کردند . شب روز چهارم یا پنجم بعد از شروع ذکر خوندن بود که وقتی بخواب رفتم مثل اینکه تنم فورا خوابید اما من کاملا هوشیار بودم توی فضای سیاه و تاریک وجودم... انگار منتظر بودم . بعد از حدود دو ساعت چشمانم ناگهان باز شد انگار چشمام میخواستن از حدقه بزنن بیروننگاهم به سقف بود که دریای فوق العاده زیبایی رو رو سقف دیدم امواج پی در پی .. طوفان..همونطور که چشمام به سقف دوخته شده بودن من هیچ تسلطی به تنم نداشتم حتی پلک هم نمیزدم انگار سنگ بودم بعد از 15-20 دقیقه چشمام محکم بسته شدن چند دقیقه بعد بحال خودم اومدم چشمامو باز کردم خیلی خسته بودم بخواب رفتم.این تجربه همزمان با روزه ها و اذکار هر دو شب یکبار تکرار میشد بعد از اونشب دو بار دیگه اون دریای طوفانی رو رو سقف دیدم بار سوم صخره ای هم گوشه ای بود بار چهارم یک قصر فوق العاده شبیه قصر چینی ها دیدم که دو طبقه بود بالای طبقه دوم یک درخت زیبا پر از شکوفه بود اذ نزدیکی قصر یک چشمه رد میشدبار پنجم پروانه ای بلوری با بالهایی با گوشه های گرد که هر بالش حدود یک دست بود از بالای سرم پرواز کرد و روی دیوار نشستاونشب انگار اون جسمم نبود و داشت ذکرای عربی نا اشنا تند تند زمزمه میکرد.من از تجربیاتم خیلی شاد بودم فراموش کرده بودم ظاهرم شبیه یک مرده متحرک با دور چشمای سیاه و کبود شدهغرق در دنیای جدیدی که دو شب یکبار راس ساعت 1:30 تا دو شب ظاهر میشد بودم حتی یک بار ظهر وقتی کاملا هوشیار بودم چیزهایی دیدمیک روز که داشتم یکی از کتابها رو میخوندم چشمم به دعایی افتاد که مربوط به احضار جن بود ..نمیدونم چرا اونموقع انقدر از خودم مطمئن بودم...بعد از افطار غسل گرفتم چند رکعت نماز حاجت و بعد اون دعای طولانی احضار جن....اونشب هیچ اتفاقی نیافتاد. روز بعد مادربزرگم مهمون اومد طفلک از دیدن چهره من شوکه شد فکر میکرد رو به موتم ! این شد که مادر بزرگ مهربونم بزور چنتا کتلت چپوند تو حلقمبا خوردن گوشت ترک حیوانی من باطل شده بود و من نمیتونستم بدون ترک حیوانی ذکر بخونم تصمیم گرفتم چند روز کنار بکشم روزه هارو هم قطع کردم زندگیم بحالت عادی برگشته بود .---------------------------------------------------------اتاق من پنجره ای بزرگ داشت که مشرف به گلخونه ی سنگی بود بالای گلخونه نورگیر بود دور گلخونه شیشه نداشت رو سنگای مرمر فقط چنتا گلدون کوچیک بود پنجره اتاقم که حدود نیم متر از کف اتاق فاصله داشت همیشه باز بود بخصوص تابستون که پنجره های نورگیر هم باز بودن و از سقف باد خنکی وارد اتاقم میشدسه روز از قطع ترک حیوانی من گذشته بود شب نزدیکای ساعت دو بود و من سرحالو بیخواب مشغول خوندن یک کتاب علمی بودم .جایی که نشسته بودم از پنجره حدود یک و نیم متر فاصله داشت . یک دفعه انگار یکی به سرعت سرمو طرف پنجره چرخوند ...چشمم به چشم موجودی افتاد که درست پشت قاب پنجره بود ...نگاهش وجودمو خاکستر کرد..چشمای متوسطش سفیدی نداشت سیاهه سیاه بود...برق مختصری تو چشماش بود مژه و ابرو نداشت سرش کمی از سر انسان کوچکتر بود سرش گوشه بالای پنجره بود معلوم بود قدش خیلی بلنده موهاش کوتاه و پر کلاغی بود. پیشونی خیلی بلندش برخلاف پوست گونه هاش صاف بود لبای باریک و دهن گشادی داشت با یه لبخند کریه که همه صورت خاکستریشو چروک کرده بودنمیدونم چند دقیقه خیره بهش یخ زده بودم ثانیه ها مثل ساعتها میگذشت وقتی کمی بخودم اومدم خواستم اسم خدا رو ببرم که از اونجا بره .اما زبونم.. انگار زبون یه لال مادرزاد بود تنها چیزی که از زبونم خارج میشد تته پته بود مایوسانه مثل دیوانه ها دستامو تکون میدادم و تته پته میکردم ..اون تمام مدت خیره بمن با لبخند موذیانش تماشام میکرد حتی نمیتونستم فریاد بکشم انگار هیچکس نبود کمکم کنه..بالاخره متوجه قرانی که روی میز چوبی قدیمی گذاشته بودم شدم یاٌسم امید شد تا خواستم برش دارم اون جن ناپدید شدبعد از اونشب توبه کردم دیگه حتی ذکر هم نخوندم مدتها طول کشید که بحالت عادی برگردم تا شش ماه بعد ماجرا غرق در عرق از خواب میپریدم و هذیون میگفتم اگه شب یه دفعه ای کسی روتو گلخونه میدیدم بی اختیار تته پته میکردم انگار باز اونو دیدمالان چند سال از اون ماجرا گذشته شاید باز هم بخوام وارد متافیزیک شم اما دیگه هیچوقت سراغ اجنه نمیرمعروسی اجنه (ترسناک).ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد از پایان امتحانات ثلث سوم قرار شد که خانوادگی بریم دهمون.ده ما حدود چهار ساعت با شهر تبریز فاصله داره و یکی از سرسبزترین و زیباترین روستاهای شهرستان هشترود می باشد.ماجرا از اونجا شروع شد که من با پدربزرگم برای آبیاری درختان ومزرعه راهی شدیم البته اون موقعه من هشت سال بیشتر نداشتم بعد از آبیاری پدربزرگم از من خواست که سوار دواب (الاغ) شده و به روستا برگردم من هم سوار شده و راهی روستا شدم .مسیر مزرعه تا روستا هم یک مسیر حدود بیست دقیقه ای و پر از درخت و باغ و دره بود فکر کنم ساعت حدود دو یا سه ظهر بودوهمه جا هم سوت و کور بود و من هم به صورت یه وری سوار الاغ شده بودم و در حال سوت زدن بودم و مسیر رو به آرومی طی می کردم که یهو صدای دهل و آواز سورنا(به ترکی زرنا میگن) رو شنیدم صدا ضعیف بود ولی هرچه جلوتر میرفتم صدا بلند تر می شد تا این که یهو اون ور باغ مردا و زنای کوتاه قدی دیدم که داشتن میرقصیدن انگار که عروسی گرفته باشن. قدشون کمتر از یه متر می شد.اونا مثل کردها دست به دست هم داده بودند وگروهی می رقصیدن و بعضیاشون هم فقط نیگا می کردن و یکی هم دهل می زد و یکی هم زرنا من حدود۲۵-۲۰ متر با اونا فاصله داشتم قیافه هاشون از دور مثل آدم بود ولیقدشون خیلی کوتاه بود زناشون مثل زنای ده بودند و مرداشون هم همین طور سگای کوچیکی داشتن که به درخت بسته بودنلباس زناشون شبیه این عکس بود?من حدود بیست یا سی ثانیه همین طور که الاغ داشت می رفت نیگاشون می کردم تا اینجا فکر می کردم اینا حتما آدمای ده بغلی هستن و دارن عروسی میگرن اونا هم اصلا توجه ای به من نمی کردن و فقط می رقصیدن که یه دفعه یکیشون که رو تنه درخت نشسته بود وبه من نزدیک تر از همه بود سرشو برگردوند و به من نیگا کرد تا اون نیگام کرد تمام موهای بدنم سیخ سیخ شدن  قیافه اش ترسناک بود چشمای خیلی بزرگ و درشتی داشت و پوست صورتش هم کمی سیاه بود و موهای سیاهشو هم یه طرف شونه کرده بود جالب اینه که همه شون کلاه سرشون بود به جز این یکی . تا اون نیگا کرد من از ترس مثل دیونه ها از الاغ پیاده شده و جیغ و داد زنان رفتم طرف روستا .?قیافه اش تقریبا مثل این عکس بودکمی مونده بود برسم به روستا که یکی از اهالی روستا جلومو گرفت و گفت بچه چته؟ چرا داد و بیداد می کنی؟ من هم که زبونم بند اومده بود فقط به باغ اشاره می کردم اونم گفت بیا نشون بده ببینم کجا رو می گی؟ من هم با اون رفتم  وقتی به باغ رسیدیم انگار نه انگار هیچی نبود همشون غیب شده بودن.این هم عکسی از محل رویت جن ها در روستا? بعد از گذشت چند سال از اون ماجرا تازه فهمیدم که اون روز ظهر موجوداتی که دیده بودم چی بودند و اولین نفر توی ده هم نیستم که همچین عروسی رو میبینم پدربزرگ من هم از این عروسیا دیده و میگه هر موقعه اونا خیلی شاد و خوشحال میشن از خودشون بی خود و غافل میشن بنابراین قابل رویت میشن. یه کلیپ فیلم هم از محل رویت میذارم که اگه خواستین دانلود کنیددانلود کلیپ محل رویت اجنهطلاقزن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت .تابستان 1383 زن وشوهر جوانی در یکی از شعب دادگاهها خانواده حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی اعلام کردند .شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد .من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند.در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان و بد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند .آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .در حالیکه ساز و دهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت .محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند .زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری .در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت .یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم .همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود.روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت.او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند .از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم.صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند.خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند. بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .نظر کارشناسان این است که این زن مشکل روحی و روانی داشته و در خواب با چنگ زدن  باعث جراحت و زخم صورت و بدنش می شود و هم اکنون زن مذکور در تیمارستان بستری است .</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 19:53:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن شاخ فاز سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/biography/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AE-%D9%81%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-fm01lepkhvcq</link>
                <description>متن شاخ خودت رو به خودت ثابت کننه به دیگران******متن شاخ دخترونهمن یه دخترم!اما بیا مردونگی بهت یاد بدم!******از دشمن خود یکبار بترسیداز دوست خود هزاران بار …!******من هر کسی نیستم کههر کسی بیاد سمتم******اولویت خدامهچون همیشه باهامهدوم از همه غرورمهچون همه وجودمه******تــاریخ انقضــات تمــوم شدهواسه همین از Call تبدیل شدی به Missed Call******وظیفه بعضی آدما هم توی زندگی اینه کهکه فقط باشن تا قدر بقیه رو بیشتر بفهمیم …******دُرسته هیچے نیستَموَلــــــے یه سَـــــــــــــربازه تُـــخــــــــسَـــــــم کـــــهبـــــے بـــــے چیه؟آس و شاهِشَم آدَم حساب نَکردَمتو که دیگه جایه خود دارى******متن رفاقتی شاخبا بعضی دوستا وقتی دعوا می کنیتازه می فهمی چقدر دشمن بودن!******از جمله ی “مشکل شماست” کثیف تر ندیدم !******?متن شاخ و تیکه دار پسرونهاینکه آدما شبیه حرفاشون نیستن بحثی نیستلااقل کاش بیه دروغاشون بودن!******↖↯↯سعــــی نکــــــن مـــــــــنو دور بزنی…خیــــــــــــلی ها پیش ✘مـــــــــــن✘دوره دیـــــدن..↯↯⇧⇩↙↯↯گــفتم درجــریان باشــی..!!✘✘✘******من اگه مثل خیلیا بودم …الآن با خیلیا بودم …******جا داره یادی کنیم از کسایی که زمانی کنار ما بودنو الان…کنار ما بودن آرزوشونه…!!!****** من مسئول حرفایی هستم که می زنمنه چیزایی که تو برداشت می کنی!******پسَــرے کِہ دَرد داشتــْـْـْخِیلے حَـرڣ داشتــوَلے یہ صِـدا اَز دَرون می گُفټهیښ خَفِہ شُو مَرد باشــ******تحویل گرفتن بعضیـــا ،زیر پـــا گذاشتن شخصیت خود آدمه … !!!******این حجم از اعتماد ب نفستو گیگی چند میخری؟!******☜ﺧٓـ⊙̯͡⊙ــﻮﺩﺗـﻮنــــٓٓـٰٓـٓـٓــزڹ بـــٓٓـٰٓـٓـٓــہ✘ﺧٓـ⊙̯͡⊙ــــﺮﯾﺖ✘↫ڪــــــــٓٓـٰٓـٓـٓــہ ﻫﻤـــــــٓٓـٰٓـٓـٓــہﭼﯿــــــــٓٓـٰٓـٓـٓــــﻮﻧﺸــــــٓٓـٰٓـٓـٓــــﻮڹ ﻣﯿـــــــٓٓـٰٓـٓـٓــــﺪﮦ↬ ‏✘ﺭﻧــــــــٓـ⊙̯͡⊙ــــﮓ‏ﭘـــٓـ⊙̯͡⊙ــــــــﺮﯾــــٓٓـٰٓـٓـٓـــﺪﺕ✘******ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﻣـﺎ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﯾﻢ!ﺷﻤﺎ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺻـُﺒﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇـُﻬﺮﯼ…******میخوای مث ما باشی؟!هه .. موفق باشی******هے فِلانے…وقتے رفتے حتے فِکر برگشتَـم نَکندَر دُنیـاے مَـــنهیچ آشغٰالے بازیـافت نمیـشـود******?جملات شاخ دخترونه پسرونهخطرناک ترین خوردنی دنیاگول ظاهر آدماس******ﺍگه ﺍﺯ ﻣًــﻦ ﺧﻮﺷـــﺖ ﻧﻤﻴـﺎﺩﻣﻬـــﻢ ﻧﻴﺴــﺖﭼــﻮﻥ ﻣــﻦ ﺃﺻﻼ ﺟﻮﺭﻯ ﺭﻓــﺘﺎﺭ ﻧﻤــﻴﻜﻨﻢﻛﻪ ﻫﺮ کســــیﺧﻮﺷـﺶ ﺑـﻴﺎﺩ !!!******متن های لاتی شاخمغـرور نیستـَـم!وَلـے لُــزومـے نَداره با هـَمـه مِهـربون باشـَـم خـُبـ ?!******سه تا زن تو دنیا از همه خوشگل ترنمامانم، انعکاس تصویرش تو آینه و سایه اش !******حواستون به بعضی حرف ها و بعضی کارا باشه چون خیلی وقتا ببخشید کار چسب زخمو نمی کنه !******فراموش نکنیم که اگر دلی را بردیم شکستیم، گذشتیم و رفتیم …روزگار حافظه خوبی دارد، هرگز فراموش نمی کند !******زیست شناس نیستم ولی عجب جونوری هستی******رُز کاشتم ولی فک نمیکردم به جاش کاکتوس دَراد!******میبَخشَم َولی آلزایمِر نَدارم کِع !******ما فراموش نمی کنیم فقط دیگه به روتون نمیاریم ..******ســـــلامـتـــــے اونـــــے ڪـــــہ تــــــــــو دلـمـــ❤️ــــون درخـشـیـــــد******بعضیام مثل یه اتفاق رخ دادن و مثل یه باد رفتن ..!******آدَم بایَد اَنگَل شِناسی بِخونِه تا یِه سِریارو بشناسِه …******فک کنم ‏مارو بد خط نوشتن که کسى نمیفهمه چمونه !******انقد همیشه ما کوتاه اومدیم فکر کردن کوتاه‌ اومدن سبک زندگیمونه !******هیشکی هیشکیو نمیفهمه، ادادر میاریم که بگذره فقط …******یکی سلام گرگ بی طمع نیست یکیچشم گفتنِ دخترا******مشکل خیلیا اینکه میخوان جای خودشون بقیه رو آدم کنن …******باطری موبایل ماندگاریش از بعضیا بیشتره …******به ما که نیومدی لاقل به خودت بیا …******بعضیام فروشنده خوبین، از بس مارو فروختن …******دل بعضیا دل نیس که لا مصب ژلس واسه هر کی می لرزه …******بعضیا رو نمیشه عوض کرد کلا باید پسشون داد..!******مواظب باش به کی دست میدی و گرنه همه چیتو از دست میدی !******واحد زندگی بعضیا شده رل بر ثانیه******✘ خـــیلیـــا✘ . .↩ هــسـتـن↪ ..‼↙ کــــــــه ↘ . .✘ طــــــالبتن ✘ . .↩ امــــــــا↪ . . ‼↙ فــــــقــــط ↘ . .✘ بــعــضــیـا✘ . .↙ هستن که لایـــــقتن ↘ . .✘ حـــــواســت باشه✘******ﻭَﻗﺘـــﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﯾِﮑــــﯽ ﻣِﺜـــﻞ ﻧﻮﮎ ﭘﺮﮔــــﺎﺭ♥️ﻫﻤﻪ ﺟـــﻮﺭﻩ ﭘـــﺎﺕ ﺛﺎﺑِﺖ ﻭﺍﯾﺴـــﺎﺩﻩ♥️ﻫَﺮﻃـــﻮﺭ ﺑِﭽﺮﺧــــﯽ، ﺑِﮑِﺸــــﯽ ﺗِﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻩ♛ﺗﻮﺍﻡ ﺩﻭﺭِﺵ ﺑﮕــــﺮﺩ♛☜ﺩﻭﺭِﺵ ﻧـــــــﺰَﻥ☞******ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ ﺍﺳﻤﺶ ﻣﯽ ﺷﻪ ”ﺧﺎﻃﺮﻩ ”ﺍﮔﻪ ﭘﺪﺭﺕ ﺩﺭﺁﺩ ﺍﺳﻤﺶ ﻣﯽ ﺷﻪ ” ﺗﺠﺮﺑﻪ ”******ﺳــﻼﻣــﺘـــﯽِ ﺍﻭﻧﺎﯾــﯽ ﮐــﻪﺑــﺪِ ﻣـﺎﺭﻭ ﮔـــُــﻔـﺘـﻦُ ؛✘ﻣـﺎ ﺧـﻮﺑـﺸـﻮﻧﻮ ﮔــُــﻔﺘــﯿــﻢ✘******ﺣَﺮﻓﺎﯼِ ﭘُﺸﺖِ ﺳَﺮَﻡﺣَﺮﻑ ﻧﯿﺴﺖ…☜ﻋُﻘﺪَﺳﺖ☞******بــایــَد ژن آدم بـــودنُ داشــت نــــَه ژِسِـــشـو …******وقتی به جای اینکه بگیمخشو زدم بگیدلشو به دست آوردممیتونی ادعای دوست داشتن کنی …******مـا اَز اوناشـیم کـِه↜یـِــه قَـدَم↝بَرامونْ بَرداری.. ➜بَرات ⇚دَربَســت⇛ میگـیریم..بِرِســے بِـــه خواســـتـِـه هات…✘******ﻫـَـﺮ ﻭَﻗــﺖ ﺧــﻮﺍﺳــﺘــﮯﺍَﺯ ﺩَﺳــﺖ ﮐـﺴـﮯ ﻧــﺎﺭﺍﺣـَـﺖ✘ ﺑـﺸﮯ . .✘ ﺍﻭﻝ ﯾﮧ ﻧﮕﺎ ﺑﮧ↬ ﺳـﺮ ﺗـﺎ ﭘـﺎﺵ ﺑﻨـﺪﺍﺯ ↫ ✘ببین ﺍﺭﺯﺷـﺸـﻮ ﺩﺍﺭﻩﯾـﺎ ﻧـﮧ ! ✘******✍بِــه نَظَـــرِ ☜مَــــنْ☞↺عِـــشق ↻⇦یـــا وُجــــود نَـــدارِه⇨یـــا⇠≅ اَپلیــــکِیشِـــنِشْ≅ ⇢رو مَــــنْ نَـصب نِـمیــشِه✘✘✘******بِـــــبــــیـــــــنْاَگِـه آدَم بــــــــــــــودیاَلـــــــانْ بـــا مَــنْ بودی******آدم ها چه موجودات دلگیری هستندوقتی سوزن شان را نخ می کنی، برایت دروغ می بافند !******یه زمانی نمک میخوردن نمکدونو میشکستنالان نمک می خورن بعد می پاشن رو زخمت******✘ ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ گفتـم در جریان باشی …******بعضی چیزها گـُفتَن نداردامــآ …فــهمیدن که داردبـعضی چــیزها را نـگفته بـفَهملـُطفاً …******بعضیا خیلی خــــــــــاصن ….ولی حیف که در حد مــــــــــا نیستن….↻↯↯****** دُرسته هیچے نیستَموَلــــــے یه سَـــــــــــــربازه تُـــخــــــــسَـــــــم کـــــهبـــــے بـــــے چیه؟آس و شاهِشَم آدَم حساب نَکردَمتو که دیگه جایه خود دارى– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینمن اگه مثل خیلیا بودم…الآن با خیلیا بودم…جا داره یادی کنیم از کسایی که زمانی کنار ما بودنو الان…کنار ما بودن آرزوشونه…!!!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینفــقط مــــَن یکیـــــَـم؛که باهمــــه یکیـــــَ‍ــمفقـــَـط شرمنده جآهای خوبـــِشو تــَـکیــَـم ]![– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینﻋﮑـﺲ ﺍﻟﻌﻤـﻠﺖ ﺧﯿﻠـﯽ ﺩﯾـﺪﻧﯿـﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑـﺎ ﺑَـﺮﺧﻮﺭﺩﺳــَﻨﮕﯿـﻨﻢ ﺳـﺒُﮑﺖ ﻣﯿـﮑﻨﻢ– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگیناگــــــــِـه بِـخــوای بــــا مــــــــــــن بِــــپَّـــرینـــــَبـایـَد اَز اِرتـِــــفـاع بِـــــتَـرســـــی …✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینعـ ـمو فـ ـدا هـ ـی سیـ ـنگـل سیـ ـنگـل نکـ ـنمــ ـن سیـ ــنگلـ ـترم امـ ـ ـا سـ ـنگـ ـینـ ـتـ ـرم– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینمن از اوناشمکه بگــــے نکــن میکنمبگـــــے بکن هم میکنمهـــــــیچکـــَس تو دنیا نمیتونه واســـه من تعیین تکلیف کنه– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگیننه اینکه مغـــــــــــــــــرور باشم نه…ولــــــــی لـــیــاقـــت مـــیــــخـــوادرو گــــوشـــــــــی بــــــعضــــــیا بــــــزنــــــه :You have 1 newmassag from …………– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینببین باشـــــی هستــــــمنباشـــــــی هســــتنتــازهـ …… بـــودی هـــــم بـــودن ،امــــا مــــن نخــــــواستــــم …….پـــس فکـــــر نکـــــن یــــهـ ســـــری آدم مثـــل خـــــودتــــدورتــــو گـــرفتــــن خیلـــــــی شـــاخــــــی !– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینمَــــندوتــ ـا دَنـــ ــدَمخـــــوب کـــار میکُنـه. . .یکــــی دَنـ ـده چَپَـــــمیکــ ـی دَنــ ـده لَجَــــم ترُمـُــــز و کِـــلاج هم نداریــــم؛فـَـــــقَــــط گــــاز…!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینﻓـــــﺂﺯ ﮔِـــﺮﻓﺘـــﯽ ﺧــَــﻔَﻦﻫَـﻮﺍﺳـِــﺖ ﺑﺎﺷــِــﻪﻓـــﯿﻮُﺯِﺕ ﺩَﺳـــﺘِﻪ ﻣــﺂﺱ…– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگین?جاى گذشته ام و ادماش??زیر پاهامهکه ازش رد بشم و برم بالاکه زیر پا هام له بشن– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگیناول هُشــــــــدار?بـَــــعدکُشتـــــــــــــار ✘این سیاست منــــــــــه! =)– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینشـــــــــــایـــــد مــــــــــن بــــــد بـــــاشـــــَـمولــــــــــــــی تــــو بــــــــد بــــــــودن هـــــــــــــم فـــــوق الــــــــــــــعاده ام– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینمغـرور نیستـَـم!وَلـے لُــزومـے نَداره با هـَمـه مِهـربون باشـَـم خـُبـ ?!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینOh ?YeS ?I’mThe bEsT ?– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘـــــﻢ ..ﻓﻘﻂ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﺗـــــــﻮﺟﻪ ﺯﯾﺎﺩ ~ﺑﯽتوﺟــــــــﻬﯽ ﻣﯿــــــﺎﺭﻩ– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینآماده دریدنمدندان نشانم بدهی …. ?قلبت را پاره خواهم کرد– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینمن اتفاق عجیبیوسط زندگیم بود…– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – –اس ام اس فاز سنگینما پشت اونایی که پشتمون حرف میزنن،حرف نمیزنیم…چون خیلی جلوییم ازشون!حرفای پشت سرم حرف نست![ عقدست! ]?درست ميـگي : تــو خـوب مـن لاشــيامــا هنوزم آرزوتـــه بـا مـن باشـيهــــــــــــــه✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘از تنها بودنم راضی نیستماما خوشحالم که با خیلی ها نیستم✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘⇜مَشْتے ⇝☜گُنده تَر از زَمیــــــــن کِه نیســــتے…∅☜هستے؟؟؟✓☜زَمین با هَمِــــــه اوباهـَــــتِشّ…↺↻⇩زیر پاے مَنه ⇩✘پَسّ بِکـــــــِـشْ کـنِـــــار✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘✘ﺧـــــــﯿـــــــﻠـــــــﯿــــــــــــﺎﺑـﻬﻢ ﯾـﺎد دادن ﮐــﻪ ﻣـﯿﺘﻮﻧـﻦ ﺑـﺎﻫﺂم ﺑــــــــــــﺂزي ﮐـﻨﻦ♜ﻣــــــــــــــﻨــــــــــﻢ ☞ﺑـﻬـﺸـﻮن ﯾـﺂد ﻣـﯿـﺪم ﮐـﻪ ﺑـــــــــﺂزي رﻓﺖ و ﺑﺮﮔـﺸﺖ داره✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘?بعضیا خیلی خــــــــــاصن….???⇦ ولی حیف که در حد مــــــــــا نیستن….↻↯↯✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘یه پیچو هرچقدرکه سفت کنی موقع بازکردن همونقدر باید زور بزنی…حالا هی منو بپیچون به موقش دارم برات…!!!!✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘☜♚” ﻣَـــــﻦ ” ﺧُــــﻮﺩَﻣُــــﻮ ﺧُـــﺸﮑــ ﮐَـــــﺮﺩَﻡ ﻭَﻟﯽ” ﺑﻌﻀﯿﺎ ” ﻋَﺠﯿــﺐ ﻫَﻨــــﻮﺯ ﺗُﻮ ﮐَﻔَﻤَـــــﻦ♚☞?ﻫَــــHEHــــه?✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘نه دیگه میخام نــــــــــــــــــــــــــاب باشم,نه خاصــــــــــــــــــــــــــ باشم,فقط میخام از این به بعد یه ادمه بی احســـــــــــــــــــــــاسـ باشم!✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘بعضی چیزها گـُفتَن نداردامــآ …فــهمیدن که داردبـعضی چــیزها را نـگفته بـفَهملـُطفاً …✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘₡☜کــــــــاری نَـــــکُــــن☞↝₪مِــــثِ ‍ تـــــــــارِ مـــوهام ?↬₡☜تــــُـــوروهََـم بِــنـــدازَم☞↝₪پُـــــشــــتِ گـــــووشــــام?↬✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘ﻛﻴﻨﻪ اﻱ ﻧﻴﺴﺘﻢ!ﻭﻟﻲ ﺧﺐ ﺁﻟﺰاﻳﻤﺮ ﻫﻢ ﻧﺪاﺭﻡ!!!✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘✘ ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ گفتـم در جریان باشی …✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘↡↡↡↡بِـــــبــــیـــــــنْ↡↡↡↡♖اَگِـه آدَم بــــــــــــــودی♜♜ اَلـــــــانْ بـــا مَــنْ بودی♖✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘ﺑَـــﺮﺍﻢْ ﻣــُﻬِــﻢِ ﻧــﯿــسٰﭼِـــــﻪْ ﮐَﺴــﯽْ ﺟــٰﺎمْ ﺭُو تــوُ ﻗَﻠــﺒِــتْ مـیـگیـرِهْﭼُـــﻮﻥْ ﻣـﯿـدونَـم‌ْﭘـَـﺲ ﻣـٰﺎﻧـﺪﻩْ ﻫٰﺎﯼٖ ﮔُــﺮگــْ ﺭُوﻓـَﻘَـﻂْ ﺳـَـﮓْ ﻫٰـﺎ ﻣﯿـﺒَـﺮ‍َﻧـﺪ ْبعله اینجوریاس✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘★ممکنــه به همـِِْْْْْه بـپِْْـْْْْـِْْـِْْْْـِْْْْرم ★☜ ولـِْـِْْـِْْـِْْْْـِْْْْـي ☞♧♡ بـِْـِْْـِْْـْا همـِْـِْْـِْْْْـِْْْْـه نمیپـْـِْْـِْْْْـِْْْْرم ♡♧✘✘✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘?بِــه نَظَـــرِ ☜مَــــنْ☞↺عِـــشق ↻⇦یـــا وُجــــود نَـــدارِه⇨یـــا⇠≅ اَپلیــــکِیشِـــنِشْ≅ ⇢رو مَــــنْ نَـصب نِـمیــشِه✘✘✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘!.. ﻣــــــــَــﻐﺮﻭرای ﺍِﻣــــــــْـــــــــــــــــﺮﻭﺯﺧـــــُـــﻮﺭﺩ ﺷــــــُــــﺪِﻩ ﻫــْـــﺎﯼ ﺩﯾـــْـــﺮُﻭﺯَن….&lt;(_ _)&gt;✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘☜ ﻣﯿــــﮕَﻦْ ﺁﺩَﻡ ﻭَﻗــــﺘﯽ ﻣﯿﻤﯿـــﺮِﻩﺑَــﺪَﻧِﺶْ ﺳـَـــــﺮﺩ ﻣﯿــــﺸِـﻪ₪ﭘَـﺲْ ﻫَﺮﮐـــﯽ ﺑـﺎﻡ ﺳـَــــﺮﺩ ﺷُـﺪ √← ﺧــﻮﺩِﺵْ ﺑِﺰَﻧِــﻪ ﺑِﻪ ﭼــــﺎﮎ ➜➜➜ﭼـﻮﻥْ ﺩﯾﮕِـﻪ ﻣُــــﺮﺩﻩ ﺣِــﺴــﺎﺑِﺶْ ﻣﯿــــﮑُﻨَـﻢ ✘✘✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘?بآختَـــــــــــــــــم?!به کَسایی کِ خِیلی میخواستَمِشون!وَلیـــــــــــے مَن اَهلِ مِنَت کِشی نیستَم اَگه رَفت میگم بِدَرَک!!!?✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘♧آپــــدِیت شُــــــدَم… ↯↯تو ورژن جدیــــــدَم خیـــــلیآ تــٌــــو زندگیم نیــــــستَن!!!!✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘♥♥♡ﻫـَـﺮ ﻭَﻗــﺖ ﺧــﻮﺍﺳــﺘــﮯ ☜♚ﺍَﺯ ﺩَﺳــﺖ ﮐـﺴـﮯ ﻧــﺎﺭﺍﺣـَـﺖ✘ ﺑـﺸﮯ . .✘ ﺍﻭﻝ ﯾﮧ ﻧﮕﺎ ﺑﮧ↬ ﺳـﺮ ﺗـﺎ ﭘـﺎﺵ ﺑﻨـﺪﺍﺯ ↫ ✘ببین ﺍﺭﺯﺷـﺸـﻮ ﺩﺍﺭﻩﯾـﺎ ﻧـﮧ ! ✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘اَعصابَم مِثله چشمام سـَـــــــگ داره☜ بَچّه خُشگِل ☞فاصِلَتو حِــــــــفظ كُن✘ تا تيكه پــــــــاره نَشُدي ✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘❁شما یه آدمـــِـــــــــــ ⇙⇙⇙HOTدورُ بَریاتـــــــــــــ همه⇙⇙⇙LATفازِتَمـــــــ گیریم که⇙⇙⇙QATمامـــــــ نمیرسیم به⇙⇙⇙PATفیلمــِ خوبی بود√هـــــه√⇙⇙⇙CUTبازی تمامـــــ،کیشــــــــــُ⇙⇙⇙❁MAT✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘✘✘واسـم ” اُفــــت ” داره دیگهبخوام با “تـــــــو” باشماصٓن ” تُـــــف ” بـــِ اون روزایىكــــ با ☜تـــــــو☞ داشتـــم…. ✘✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘مـا اَز اوناشـیم کـِه↜یـِــه قَـدَم↝بَرامونْ بَرداری.. ➜بَرات ⇚دَربَســت⇛ میگـیریم..بِرِســے بِـــه خواســـتـِـه هات…✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘♜اِرتِفـــاعِ چِشـــمَم خِیلــی زیـادِه➜آدَمـــایی کِه اَزَشْ اُفتــادَنْ⇩هیچـوَقت دیــدِه نَشُـــدَنْ✘✘✘✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘لآبٌدْ حَــــــــــرف نَدارَم.؟.؟.؟کـــــهمیـــــ خــــوان حرفــــــــــْ دَرآرَن.!.!.!✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘?ﻧـﯿــــﺎﺯﯼ ﺑــِـﻪ ﭘــَـﺮﻭﺍﺯ ﻧـﯿـــﺴـﺖ?ﻫَـﻤـﯿــــﻦ ﭘـــﺎﺋـﯿــﻦ ﺑـﺎﻟـــــﺎﺗَــــﺮ ﺍﺯ ﺧِﯿـﻠـــﯿـﺎم✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘ﻣﻦ ﻓﻘـــــــﻂ رو ﻣـــــــــــــﺦ ﻣﯿــــــﺮﻡ? ﺍﺻــــــــﻼ دﻭس نـــــــﺪﺍﺭم ?ﺗــــــﻮ ﺩﻝ? ﺑــــــــــــــــــــــﺮﻡ   .✘✘✘✘ pchadl.rozblog.com ✘✘✘✘حالا هی تو بزن ?In rell?من بهتر تو رو کردم ? vell??✘مــن فقط?3تا?رفیق دارم…✘?رفیقایـــےکــہ هیچ وقـت تـــنـهام نذاشتن و همیشه باهام بودن؛گوشیم…هدفونم…آهنگام…?دوســــت عزیز این حـوالـے ادعـاے.. رفاقتممنوع?..!?متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016ﺧُـــﺪﺍﯾـــﺎ … ﯾِـــﻪ ” ﺑُـــﺮ ” ﺑِــﻪ ﺍﯾـﻦ ﺯِﻧـﺪِﮔـﯿـﻤـﻮﻥ ﺑـِﺰَﻥ …♠️♦️♣️♥️ ﺷـــــﺎﯾَــــﺪ ﺩٌﻭ ﺗــــﺎ ” ﺣٌــڪـﻢ ” ﺍُﻓــﺘــﺎﺩ ﺩَﺳﺘِـﻤـﻮﻥ ،♥️ ڪِــــﻪ ﻫَـــﺮ ﻧـﺎﻣــﺮﺩﮮ ” تکش ” ﺭُﻭ ﺑِـﻪ ﺭُﺧِــــ ﻣـﺎ ﻧَـڪِـﺸِـﻪ …♠️ متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016ﻧﺴﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻧﺴﻞ ﻣﺎ ﻧﺴﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺭﻓﯿﻖ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﮑﺮﺩﻧﺴﻠﯽ ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﻮﺷﯿﺪ………ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻭ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ………ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016?[[?مخٰاطٓبْ خْاٰصْ…‍]]? مــــَـــــردونـِگـــی ایــــــــن نیـــــــست کـِــه بــــادَستـــــــهای سَنگیــــــن و بـــُـــزرگـِــت بــِـــــه روی یــــِـــک زَن ســـــــــــیلـی بــــــــِــــــــزَنـــــی مــــــَـــردونــِگــی ایــــــــــنــه کــِـــه بـا دَستـــهایِ سَنگیــن و بــــُــزرگـِت قـَلـــــــبِ کـــوچـــــیـکِ یــــک زن رو بــــِـــــدَســت بـیـــــــــــاری …. کـــــــآش بـِجـــایِ جـــــُــــدا کـَــردن دختـــَـــــــرا اَز پــِســَـــــرا یــکـــــی میــــومــَـد مــــَــردهــــا رو از نامــَـــــردهـــا جـــــُـــدا میـکــــَـــرد متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016↶این خط†این نشؤن↷✘��به والله قسم��..دیگه هَمـْه رو شناختـَم…. ✘✘✘✘اگـه یـه روز یڪـے بغضـتــو شڪستـــ✘گــریــه نڪنیـــا…✘جمــع ڪـטּ تـوבهنتــــ?تفـــ ڪטּ تـو روش? اینم واسه کسایی که ادعا میکردن خیلی پشتمونن…ولی دیدیم رو پشته بومن . خـــοــــوﺷــِــــــ❥ــﺶ ﺑﯿــــــــــηــــــﺎב ﺧـــــιــــــــﻮבﺵ ﻣـــ��ـــﯿـــــــــــــﺎב√√ ✘✘٭مِنـــــــــــــَت ٭نَکِـــــــــγــــــش✘✘? متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016ســــــــــعے?ڪــــــــــڹ? ارزوے?ڪــــــــــسے? نــــــــــباشے✗آدمـــــــــا آرزوهــــــــــاشوڹ✗قیــــــــــیمت داره✗✗جــــــــــاےگزیڹ داره✘تاریــــــــــخ✘مصــــــــــرف داره✘تــــــــــاریخت✕ڪــــــــــہ تمــــــــــوم✕شد✕بــــــــــایس✕ عوض✕شے✕ متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016? بے ﺣـﻮﺻﻠـگــــــــــے ﯾﻌﻨـے: هـﺪﻓــﻮڹ ••• ﻗﻔـــــﻞِ ﺭﻭ ﯾـــہ ﻣــــﻮﺯﯾـــــڪ •••  [?][?][■][?][►►] بغض ڪــــردڹ وسط خنــــــــــツــــــــــده ••• ﯾﻌنے یڪے ﺑﭙــــــﺮﺳـــہ ••• دردت چیہ  بگے:  نمیدونم و لبخنــــــــــد بزنـــے متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016↭ﺳــﻼﻣــﺘـــﯽِ ﺍﻭﻧﺎﯾــﯽ ﮐــﻪ ↭ ♚ﺑــﺪِ ﻣـﺎﺭﻭ ﮔـــُــﻔـﺘـﻦُ ؛ ♚ ✘ﻣـﺎ ﺧـﻮﺑـﺸـﻮﻧﻮ ﮔــُــﻔﺘــﯿــﻢ ,,✘ ﺩﺭ ﺣــﺎﻟﯽ ﮐﻪ ←ﺟـُــﻔﺘﻤﻮﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﮔـﻔـﺘــﯿـــﻢ → متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016ای غصه مرا دار زدی ” خسته “نباشیآتش به شب تار زدی ” خسته ” نباشی ای غصه دمت گرم که در لحظه شادیبا رگ رگ من تار زدی ” خسته ” نباشی… ای غصه عجب زخم زدی بر دل زارم با شوخی و با خنده زدی ” خسته ” نباشی متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016یِـــــــکــــــے اِنْــــــفِــــــرآدــ‌ــے شُــــــــــــ‌ده زِنْـــــــــدِگْـــــــــیْـــشْ⇖ ♞یِــــــــکْــــــــےْ بــــــآخْــــت دآده پـــآــــےْ ســــآدِگْــــــیْـــــشْ♜ ?یِــــــــکْــــــــےْ هـَــــــــــرچــــــــےْ هَــــــســــــتْ بــــآدلـــــــــشْ صـــــــــآدقِـــــــہْ? ◥یِـــــــکــــــــےْ عــــــــــآشــــــــقہْ عِـــــشْــــقــِـشَـــ‌ـم عــــــــــآشــــــقہْ◤ √⇛خُـــــــــــــــــــدا⇚√ٓ ☜چـــــــــــــوبْ لآـــــےْ چَــــــــــــرخْ کـــــــــــآرم نَــــــکُــــــــنْ☞ √↝خُـــــــــــــــــــدا↜ٓ√ ⇣↸گـــفــــتـــــم خَـــــــــــــستہ اَم صـــــــــــــبْـــــــــــــحْ بـــــــــــــــیـــدآرَم نـــــــَـــــــــــــکُـــــــنْ↸⇡ متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016“” مولانا “” ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! …ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ … !ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! …ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! …ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! …ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! …ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! … متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016ﻭَﻗﺘـــﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﯾِﮑــــﯽ ﻣِﺜـــﻞ ﻧﻮﮎ ﭘﺮﮔــــﺎﺭ☞♥️ﻫﻤﻪ ﺟـــﻮﺭﻩ ﭘـــﺎﺕ ﺛﺎﺑِﺖ ﻭﺍﯾﺴـــﺎﺩﻩ♥️ ✶ﻫَﺮﻃـــﻮﺭ ﺑِﭽﺮﺧــــﯽ،ﺑِﮑِﺸــــﯽ ﺗِﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻩ✶♛ﺗﻮﺍﻡ ﺩﻭﺭِﺵ ﺑﮕــــﺮﺩ♛☜ﺩﻭﺭِﺵ ﻧـــــــﺰَﻥ☞ قابل توجه بعضیا….. متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016گُـــــــــــفت:   ⇦بـه خُـــــــــــــــــــــــــــــــــدا تَنهـــــــــات نِمیـــــذارم ….!! امــــا رَفــــــــــت….!!!  خُـــــــــــــــــــــــــدایا مَــن بـــه “اعتبـــــار تـــــو”  بـه او اعتِــــــــــماد ڪــــردم…!!!  ⇦ایـــــن بــــــــــود جَـــــــــــــــــــــــــــــــــــوابَـــــم؟؟!! متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016وَقـْــتے گـَنـْـد زَבےْ بہ زنـدِگــــِے طـَــرفْ ، حَـבاقـــْـــل وَقـــْــتِ رَفــــْــتَـטּ ، בَهــــنِتو بــــِــــبَنْد ، نَگــــُــو قِسمَــــــتْ نَشــُـــــد !!! متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95 2016خداوندا تو میدانی……………………منم ، دلتنگ دلتنگم…………….. منم ، یک شعر بیرنگم……………منم ، دل رفتـه از چنگم……….. منم ، یک دل که از سنگم………… منم ، آواز طولانی……….منم ، شبهای بارانی………… منم ، انسانیم فانی………..خداوندا تو میدانی ……….. منم ، در متن یک دردم……….. منم ، برگم ، ولی زردم منم ، هستم ، ولی سردممنم ، مُرده م ، منم مُرده م منم ، یک بغض پر باران منم ، غمهای بی سامانمنم ، هستم دراین زندانمنم ، زخمهای بی درمان،منم ، دارم تب و تابیز تنهائی ، ز بیتابی،ز درد بی درمانی ،… ****************** تهیه یک پست قشنگ : حداقل 30 مین طول میکشه…. کامنت : 10 ثانیه …. واقعا دل میاد کامنت نزاری ؟؟…. متن فاز سنگین پست شاخ اس ام اس کوبنده فازبالا معنی دار جدید امروزاس ام اس های تیکه دار مغرورانه و شاخ اس ام اس پست پیام متن جدید سنگین شاخ تیکه دار 95?این قآنونِ زندگی مــَــنهبـودے ، نــوشنـَبودی ، فــَــرآموش .....بعـضـــیـــا هیچوقتــــ گرسنهـــ نمیموننــ√چونــ همیشهــــ حسرتـــ ما رو میخورنـــ√...هه! ?در مــوردم نــظر “نَــده”…چــون ایــن روزا حـــالــم “بَــده”…!خَــشِـن بـشـم “بَـــــــــد” مـیـــبـیــنی…بــهتـــره “نــزدیـکـ” نـشـیـنی…!ســنگــیـنهـ “هـضـــم مَــن” بــرات…“بِــکـش کـــنـآر” مِـــرســی فَــداتـ…!اولویت “غـــــرورمـــــه“…چــون “هَـــمـه ی وجــودَمـه”…!مـــن ایــــن “بـــالـــآم” تــو اون “پــایـیــن”…بــکـش “کِــنار”فَـقــط هَــمیــن………..!...…مَـــن جَـــــنــگجـــــو خــوبی هَــستماَمــاتـــــــو هَـــدف با ارزشــے واسه جَــــنگــــیدن نیســـتـے...هر چقدم به خودت برسیبآز به من نمیرسی...اونی که از من گذشت واسه من درگذشتپس روحش شاد و یادش فراموش …...? من ? سه نفرم….? خودم ?? غرورم ?? اونروی سگم ?...مهـــربونیمــــوباضــعفــماشـتبـــــاه نگیـــرســـرد بشمحتــی اگه خودتــــو اتیــــش بزنـــــیگـــــرم نمیشم...هـــــر چقـــدر کــه “تـــــــو” جـــذابـــی..،مــــــن دو بــرابــرش “مـغـــــرورمـــــ …...ﻣـَﻦ ﻫـَﺮﮐــَـﺴے ﻧـﯿﺴـﺘـَمـ ﮐـ هﻫـَﺮﮐـَﺴے ﺑــیـآد ســَـﻤـتم...ﻋﮑـﺲ ﺍﻟﻌﻤـﻠﺖ ﺧﯿﻠـﯽ ﺩﯾـﺪﻧﯿـﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑـﺎ ﺑَـﺮﺧﻮﺭﺩﺳــَﻨﮕﯿـﻨﻢ ﺳـﺒُﮑﺖ ﻣﯿـﮑﻨﻢ...اگــــــــِـه بِـخــوای بــــا مــــــــــــن بِــــپَّـــرینـــــَبـایـَد اَز اِرتـِــــفـاع بِـــــتَـرســـــی …✘...عـ ـمو فـ ـدا هـ ـی سیـ ـنگـل سیـ ـنگـل نکـ ـنمــ ـن سیـ ــنگلـ ـترم امـ ـ ـا سـ ـنگـ ـینـ ـتـ ـرم...دُرسته هیچے نیستَموَلــــــے یه سَـــــــــــــربازه تُـــخــــــــسَـــــــم کـــــهبـــــے بـــــے چیه؟آس و شاهِشَم آدَم حساب نَکردَمتو که دیگه جایه خود دارى...من از اوناشمکه بگــــے نکــن میکنمبگـــــے بکن هم میکنمهـــــــیچکـــَس تو دنیا نمیتونه واســـه من تعیین تکلیف کنه...نه اینکه مغـــــــــــــــــرور باشم نه…ولــــــــی لـــیــاقـــت مـــیــــخـــوادرو گــــوشـــــــــی بــــــعضــــــیا بــــــزنــــــه :You have 1 newmassag from …………...ببین باشـــــی هستــــــمنباشـــــــی هســــتنتــازهـ …… بـــودی هـــــم بـــودن ،امــــا مــــن نخــــــواستــــم …….پـــس فکـــــر نکـــــن یــــهـ ســـــری آدم مثـــل خـــــودتــــدورتــــو گـــرفتــــن خیلـــــــی شـــاخــــــی !...مَــــندوتــ ـا دَنـــ ــدَمخـــــوب کـــار میکُنـه. . .یکــــی دَنـ ـده چَپَـــــمیکــ ـی دَنــ ـده لَجَــــم ترُمـُــــز و کِـــلاج هم نداریــــم؛فـَـــــقَــــط گــــاز…!...ﻓـــــﺂﺯ ﮔِـــﺮﻓﺘـــﯽ ﺧــَــﻔَﻦﻫَـﻮﺍﺳـِــﺖ ﺑﺎﺷــِــﻪﻓـــﯿﻮُﺯِﺕ ﺩَﺳـــﺘِﻪ ﻣــﺂﺱ…...?جاى گذشته ام و ادماش??زیر پاهامهکه ازش رد بشم و برم بالاکه زیر پا هام له بشن...اول هُشــــــــدار?بـَــــعدکُشتـــــــــــــار ✘این سیاست منــــــــــه!...شـــــــــــایـــــد مــــــــــن بــــــد بـــــاشـــــَـمولــــــــــــــی تــــو بــــــــد بــــــــودن هـــــــــــــم فـــــوق الــــــــــــــعاده ام...مغـرور نیستـَـم!وَلـے لُــزومـے نَداره با هـَمـه مِهـربون باشـَـم خـُبـ ?!...Oh ?YeS ?I’mThe bEsT ?...ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘـــــﻢ ..ﻓﻘﻂ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﺗـــــــﻮﺟﻪ ﺯﯾﺎﺩ ~ﺑﯽتوﺟــــــــﻬﯽ ﻣﯿــــــﺎﺭﻩ...فــقط مــــَن یکیـــــَـم؛که باهمــــه یکیـــــَ‍ــمفقـــَـط شرمنده جآهای خوبـــِشو تــَـکیــَـم ]![...آماده دریدنمدندان نشانم بدهی …. ?قلبت را پاره خواهم کرد...من اتفاق عجیبیوسط زندگیم بود…...من اگه مثل خیلیا بودم…الآن با خیلیا بودم…جا داره یادی کنیم از کسایی که زمانی کنار ما بودنو الان…کنار ما بودن آرزوشونه…!!!...ما پشت اونایی که پشتمون حرف میزنن،حرف نمیزنیم…چون خیلی جلوییم ازشون!حرفای پشت سرم حرف نست![ عقدست! ]?اخــلاقم گــَنـده….لَبــام نمــیخـَنـده…یـه ادم تخسم….رک بگم ﻣـَﻦ یه آدمﺳگـــِـ ﺍﺧـــﻼﻕ ﻭﺣﺸــــــﯽ ﺍمـکـه دِل از زنـدگـی کَــنده…خــداا !!!!!دنیـات واســه آدمــات!!!بــگــو جــَهــنــمت چـَنـده ؟→ ❂ ✘» —————— «نـه فـــــــــازم غـــــمــــه.. نـه bf/gf کــــــمـــــــه!!!اینـــم خـــاصـــیتــــه منــــــه..اونکه لیـــاقت داره مــ ـ ـ ـالــ ـ ـ ـه منه» —————— «????  اگه مخاطب خاص نداریم دلیلش اینه که خودمون خاصیمبعلههه» —————— «اينجـانب ✘Single✘ ميبـاشـم.هرگــونه✘ زِرِ ✘اضــافـى پيـگـرد قــانونى خـواهــد داشـت ?» —————— «Relationship is…██████████████] ۹۵% ✘error ✘=========&gt; I, m singleتنهایی با ارزشه… چون خالی از انسان های بی ارزشه….» —————— «✪✘←يه جمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله بگم كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــليواسه مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ديگه مُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردي→✪✘» —————— «⊙ﻣَـﻦ ﻫـﯿـﭽـﻮﻗـﺖ ﺗـﻈـﺂﻫـﺮ ﺑـﮧ ﮐـﺴـﮯ ﮐـِﮧ ﻧـﯿـﺴـﺘـﻢﻧـﻤـﮯ ﮐـﻨـﻤـ ✘ﭼـُـﻮﻥ ﺗـﺮﺟـﯿـﺞ ﻣـﮯ ﺩﻫـﻢ ﻧـﺴـﺨـﮧ ﺍﯼ ﺍﺻـﻠـﮯ ﺍﺯﺧـﻮﺩﻣـ ﺑـﺂﺷـﻢ ?ﺗـﺂ ﻧـﺴـﺨـﮧ ﺍﯼ ﺟـﻌـﻠـﮯ ﺍﺯ ﺷـﺨـﺼـﮯ ﺩﯾـﮕـﺮ……!!!!⊙⊙» —————— «ﻫــَـــﻤﻪ ﻣﯿﮕــَــﻦ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵﻣـَــﻦ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷـــَــﻢ ﺟـَ ــﻮﺍﺏﺳـَــﻼﻣــِــﺘـــَ ــﻢﻧـِــﻤﯿﺪﻡ ?» —————— «مهم نیست در موردم چی فکر میکننمهم اینه اونقدر مهمم ک میشنن راجبم فکر میکنن!!!!» —————— «* خیــــــلیـــــــآ دارن « عــــــــقـــــــــده » از مــــــــا* خـــــــیلـــــــا م حـــرفـــ« بیخود » مــــــیـــــــزنـــــن پشت ســــــر مــــــــآ . . .ولـــــــے عیبــــــــ نداره . . .ایـــــــنــــــآ رســــــمـــــآ داییورتن…» —————— «درستـــــــــــــــــه ما خوبــــــــــــــ✘نیستیـــــــــــم✘ولــﮯ مثل بعضیالجن تو جوب نیستیمـــــــ !!!» —————— «↺عـــــــزیــــــزم↻⇜❂✘ﺣـــــﺎﻻ کــــه ﺍﺳـــــــــﻢ ﻣـــــــــﻦﺗــــــــﻮ 【black list】 ﺷُـــماســــتﺍﺳــــــﻢ ﺷُـــــمام ﺗـــﻮ 【قبرستون】 ﻗـــــﻠﺐ ﻣـــــﺎﺳـــﺖ✘❂⇝↶آررره» —————— «☜شنیدے میگن عَلَف باس ب دھن بزی شیرین بیاد؟♚واس ما شـــــیـــــرینکاری نکن عَـــزیزم♚��گــــــرگـــــــا گـــیــــــاہ خوار نـــــیــــســـتَن��» —————— «ﻣﻦ ﺳَـــــــــﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﻐـــــــــــﺮﻭﺭچـــون دوســـت نـــدارم خـــودمودرگــــیر کـــــسایـــــے کـــٌـــنمﮐﻪ ﺩﺭ ﻓــــــــــــﺮﺩﺍﯼ ﻣـــــــــﻦ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ★» —————— «ﺣَﺮﻓﺎﯼِ ﭘُﺸﺖِ ﺳَﺮَﻡﺣَﺮﻑ ﻧﯿﺴﺖ…☜ﻋُﻘﺪَﺳﺖ☞» —————— «♚☜ﺑﺎﻋِﺚِ ﺍﻓﺘِﺨـــــــــﺎﺭِ ﻣَﻨـــــــــﻪ… ?ﮐـــــــــﻪ ﺑـــــــــﺎ ﺧـُــــــــﺮﺩ ﮐَﺮﺩﻧَـــــــــﻢ ﺛﺎﺑِﺖ ﮐﺮﺩﯼﻟُﻘﻤـــــــــﻪ ﮔُﻨـــــــــﺪﻩ ﺗــَـــــــﺮ ﺍﺯ ﺩَﻫَﻨــِـــــــﺖْﺑَــــــﺮﺩﺍﺷْﺘﯽ …✘✘✘» —————— «عزیـزَمـ رَفـتـﮯ [ ? ]لُـطـفـاً هَـمِـﮧ چـیـو بـا פֿـوבِتـــــ …وَر בار بُـرو …بَـعـבﮮ مـیـاב مـیـبـیـنِـﮧنـاراפَـتـ مـیـشِـﮧ [ ? ] ..» —————— «ﻣــَــ��ــﻨﻮ ﻫﯿــﺸﮑــﯽ?ﻫﯿﭽــﯽ?ﺍﯾﻨــﺠﺎ ﺁﺩﻡ ﻧَـــﮑـــﺮﺩ …?ﻣــَــﻦ ﺑــَــﺪَم?ﭘــَــﺲ ﺍﺻـﻦ ﺑـــﺎ ﻣـَــﻦ ﻧﮕــــرد��?» —————— «مـــــــن☞یــــــه?کــــــشــــتیـــــم��کــــههـــــیچ وقتــــــــ?بــــــه گــــــــلنــــمیــــــــشیـــــــــنــــــم✘☞��» —————— « مــــا کـــه قــراره (پـــــــَـروانـه)شیــــــــــــــم…بــــذار دنــــــیا تـا میخـــــــــــــواد (پـیلـــــــــــــــه)کــــــنه!» —————— «بعضیا با // التماس //  اومدن  با  // ادّعا // رفتن!!!هه خندم میگیرـهـ  …» —————— «مهمــــ نیستــــ کهـــ الآنــ بـآ کیــــهــمهمــ اینهــ کهپَــسـ مـوند ـهــ ی مَـنــــــهــ ….!!!» —————— «شـבیــم مــِـث ـالـڪٌـلهـَــر ڪـیو تــَـפـویـــل میـگـیـریــمــسرش گیجــ میـــرـــهــ» —————— «گــــــــــور بـآبـآی بـــــــعـضیـآســَلآم میـکُنَم بـه بَعـــــــــــدیـآ?» —————— «میخوای مثل [ما] باشی[هه]  موفق باشی» —————— «ﯾـﺎ ﺩﺭڪـَـم  ڪـــُن . . . ﯾـﺎ ﺷـَـﺮ ڪــَم ﮐـن !» —————— «ما ترجیحمیــــدیم بگــــن اوباشیــــمتــــا عیــــن بعضیــــا گرد وتو خالــــی مثل o باشیــــم» —————— «بـــايــَد ژن آدم بـــودنُ داشـــــت نــــَه { ژِسِـــشـو } …» —————— «» حـــاجـــیـــ ادعـــامــ نـــمـــیـــشـــهــ ….… اگـــهــ بـــشـــهــ قـــیـــامـــتــ مـــیـــشـــهــ «» —————— «بـالـاخـَرـہ ڪـَم و زیـاد مــا اینـیـمشـُمـا هـَمینـَم نیـستـے?اس ام اس های جدید فاز سنگین و تیکه دار مغرورانه آذر 93❁شما یه آدمـــِـــــــــــ ⇙⇙⇙HOTدورُ بَریاتـــــــــــــ همه⇙⇙⇙LATفازِتَمـــــــ گیریم که⇙⇙⇙QATمامـــــــ نمیرسیم به⇙⇙⇙PATفیلمــِ خوبی بود√هـــــه√⇙⇙⇙CUTبازی تمامـــــ،کیشــــــــــُ⇙⇙⇙❁MAT– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜حالا هی تو بزن ?In rell?من بهتر تو رو کردم ? vell?– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜✘✘واسـم ” اُفــــت ” داره دیگهبخوام با “تـــــــو” باشماصٓن ” تُـــــف ” بـــِ اون روزایىكــــ با ☜تـــــــو☞ داشتـــم…. ✘✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜اَعصابَم مِثله چشمام سـَـــــــگ داره☜ بَچّه خُشگِل ☞فاصِلَتو حِــــــــفظ كُن✘ تا تيكه پــــــــاره نَشُدي ✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜?ﻧـﯿــــﺎﺯﯼ ﺑــِـﻪ ﭘــَـﺮﻭﺍﺯ ﻧـﯿـــﺴـﺖ?ﻫَـﻤـﯿــــﻦ ﭘـــﺎﺋـﯿــﻦ ﺑـﺎﻟـــــﺎﺗَــــﺮ ﺍﺯ ﺧِﯿـﻠـــﯿـﺎم– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜مـا اَز اوناشـیم کـِه↜یـِــه قَـدَم↝بَرامونْ بَرداری.. ➜بَرات ⇚دَربَســت⇛ میگـیریم..بِرِســے بِـــه خواســـتـِـه هات…✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜�� ﻣﻦ ﻓﻘـــــــﻂ رو ﻣـــــــــــــﺦ ﻣﯿــــــﺮﻡ ��? ﺍﺻــــــــﻼ دﻭس نـــــــﺪﺍﺭم ?ﺗــــــﻮ ﺩﻝ? ﺑــــــــــــــــــــــﺮﻡ ��.– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜♜اِرتِفـــاعِ چِشـــمَم خِیلــی زیـادِه➜آدَمـــایی کِه اَزَشْ اُفتــادَنْ⇩هیچـوَقت دیــدِه نَشُـــدَنْ✘✘✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜لآبٌدْ حَــــــــــرف نَدارَم.؟.؟.؟کـــــهمیـــــ خــــوان حرفــــــــــْ دَرآرَن.!.!.!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜♥♥♡ﻫـَـﺮ ﻭَﻗــﺖ ﺧــﻮﺍﺳــﺘــﮯ ☜♚�� ﺍَﺯ ﺩَﺳــﺖ ﮐـﺴـﮯ ﻧــﺎﺭﺍﺣـَـﺖ✘ ﺑـﺸﮯ . .✘ ﺍﻭﻝ ﯾﮧ ﻧﮕﺎ ﺑﮧ ��↬ ﺳـﺮ ﺗـﺎ ﭘـﺎﺵ ﺑﻨـﺪﺍﺯ ↫ ✘ببین ﺍﺭﺯﺷـﺸـﻮ ﺩﺍﺭﻩ ��ﯾـﺎ ﻧـﮧ ! ✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜♧آپــــدِیت شُــــــدَم… ↯↯تو ورژن جدیــــــدَم خیـــــلیآ تــٌــــو زندگیم نیــــــستَن!!!!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜?بآختَـــــــــــــــــم?!به کَسایی کِ خِیلی میخواستَمِشون!وَلیـــــــــــے مَن اَهلِ مِنَت کِشی نیستَم اَگه رَفت میگم بِدَرَک!!!?– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜☜ ﻣﯿــــﮕَﻦْ ﺁﺩَﻡ ﻭَﻗــــﺘﯽ ﻣﯿﻤﯿـــﺮِﻩﺑَــﺪَﻧِﺶْ ﺳـَـــــﺮﺩ ﻣﯿــــﺸِـﻪ₪ﭘَـﺲْ ﻫَﺮﮐـــﯽ ﺑـﺎﻡ ﺳـَــــﺮﺩ ﺷُـﺪ √← ﺧــﻮﺩِﺵْ ﺑِﺰَﻧِــﻪ ﺑِﻪ ﭼــــﺎﮎ ➜➜➜ﭼـﻮﻥْ ﺩﯾﮕِـﻪ ﻣُــــﺮﺩﻩ ﺣِــﺴــﺎﺑِﺶْ ﻣﯿــــﮑُﻨَـﻢ ✘✘✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜!.. ﻣــــــــَــﻐﺮﻭرای ﺍِﻣــــــــْـــــــــــــــــﺮﻭﺯﺧـــــُـــﻮﺭﺩ ﺷــــــُــــﺪِﻩ ﻫــْـــﺎﯼ ﺩﯾـــْـــﺮُﻭﺯَن….&lt;(_ _)&gt;– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜?بِــه نَظَـــرِ ☜مَــــنْ☞↺عِـــشق ↻⇦یـــا وُجــــود نَـــدارِه⇨یـــا⇠≅ اَپلیــــکِیشِـــنِشْ≅ ⇢رو مَــــنْ نَـصب نِـمیــشِه✘✘✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜★ممکنــه به همـِِْْْْْه بـپِْْـْْْْـِْْـِْْْْـِْْْْرم ★☜ ولـِْـِْْـِْْـِْْْْـِْْْْـي ☞♧♡ بـِْـِْْـِْْـْا همـِْـِْْـِْْْْـِْْْْـه نمیپـْـِْْـِْْْْـِْْْْرم ♡♧✘✘✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜����ﺑَـــﺮﺍﻢْ ﻣــُﻬِــﻢِ ﻧــﯿــسٰﭼِـــــﻪْ ﮐَﺴــﯽْ ﺟــٰﺎمْ ﺭُو تــوُ ﻗَﻠــﺒِــتْ مـیـگیـرِهْ ��ﭼُـــﻮﻥْ ﻣـﯿـدونَـم‌ْ ��ﭘـَـﺲ ﻣـٰﺎﻧـﺪﻩْ ﻫٰﺎﯼٖ ﮔُــﺮگــْ ﺭُو ��ﻓـَﻘَـﻂْ ﺳـَـﮓْ ﻫٰـﺎ ﻣﯿـﺒَـﺮ‍َﻧـﺪ ْ ����بعله اینجوریاس– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜↡↡↡↡بِـــــبــــیـــــــنْ↡↡↡↡♖اَگِـه آدَم بــــــــــــــودی♜♜ اَلـــــــانْ بـــا مَــنْ بودی♖– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜✘ ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …✘ گفتـم در جریان باشی …– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜ﻛﻴﻨﻪ اﻱ ﻧﻴﺴﺘﻢ!ﻭﻟﻲ ﺧﺐ ﺁﻟﺰاﻳﻤﺮ ﻫﻢ ﻧﺪاﺭﻡ!!!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜₡☜کــــــــاری نَـــــکُــــن☞↝₪مِــــثِ ‍ تـــــــــارِ مـــوهام ?↬₡☜تــــُـــوروهََـم بِــنـــدازَم☞↝₪پُـــــشــــتِ گـــــووشــــام?↬– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜بعضی چیزها گـُفتَن نداردامــآ …فــهمیدن که داردبـعضی چــیزها را نـگفته بـفَهملـُطفاً …– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜نه دیگه میخام نــــــــــــــــــــــــــاب باشم,نه خاصــــــــــــــــــــــــــ باشم,فقط میخام از این به بعد یه ادمه بی احســـــــــــــــــــــــاسـ باشم!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜☜♚” ﻣَـــــﻦ ” ﺧُــــﻮﺩَﻣُــــﻮ ﺧُـــﺸﮑــ ﮐَـــــﺮﺩَﻡ ﻭَﻟﯽ” ﺑﻌﻀﯿﺎ ” ﻋَﺠﯿــﺐ ﻫَﻨــــﻮﺯ ﺗُﻮ ﮐَﻔَﻤَـــــﻦ♚☞?ﻫَــــHEHــــه?– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜یه پیچو هرچقدرکه سفت کنی موقع بازکردن همونقدر باید زور بزنی…حالا هی منو بپیچون به موقش دارم برات…!!!!– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜✘ﺧـــــــﯿـــــــﻠـــــــﯿــــــــــــﺎﺑـﻬﻢ ﯾـﺎد دادن ﮐــﻪ ﻣـﯿﺘﻮﻧـﻦ ﺑـﺎﻫﺂم ﺑــــــــــــﺂزي ﮐـﻨﻦ♜ﻣــــــــــــــﻨــــــــــﻢ ☞ﺑـﻬـﺸـﻮن ﯾـﺂد ﻣـﯿـﺪم ﮐـﻪ ﺑـــــــــﺂزي رﻓﺖ و ﺑﺮﮔـﺸﺖ داره✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜?بعضیا خیلی خــــــــــاصن….???⇦ ولی حیف که در حد مــــــــــا نیستن….↻↯↯– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜از تنها بودنم راضی نیستماما خوشحالم که با خیلی ها نیستم– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜⇜مَشْتے ⇝☜گُنده تَر از زَمیــــــــن کِه نیســــتے…∅☜هستے؟؟؟✓☜زَمین با هَمِــــــه اوباهـَــــتِشّ…↺↻⇩زیر پاے مَنه ⇩✘پَسّ بِکـــــــِـشْ کـنِـــــار✘– – – – – – – – – – ✘ – – – – – – – – – ➜درست ميـگي : تــو خـوب مـن لاشــيامــا هنوزم آرزوتـــه بـا مـن باشـيهــــــــــــــه</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 16:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش برنامه نویسی PHP</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-php-iashfhpx2d0g</link>
                <description>آموزش دریافت اطلاعات از فرم در PHPسلام ارشاد هستم برنامه نویس.. برای اولین جلسه آموزش زبان PHP رو انتخاب کردم و طبق خواسته های شما عزیزان زبان های بیشتری رو اموزش میدم در این جلسه میخوایم ی فرم بسازیم و اطلاعات رو با استفاده از PHP از این فرم دریافت کنیم و میتونیم از این اطلاعات خیلی استفاده ها کنیم!خب شروع میکنیم اول فرممون رو طراحی میکنیم...&lt;form class=&quot;&quot; action=&quot;&quot; method=&quot;post&quot;&gt;  &lt;input type=&quot;text&quot; name=&quot;username&quot; value=&quot;&quot; placeholder=&quot;username&quot;&gt;&lt;br&gt;  &lt;input type=&quot;password&quot; name=&quot;password&quot; value=&quot;&quot; placeholder=&quot;password&quot;&gt;&lt;br&gt;  &lt;input type=&quot;email&quot; name=&quot;email&quot; value=&quot;&quot; placeholder=&quot;email&quot;&gt;  &lt;input type=&quot;submit&quot; name=&quot;&quot; value=&quot;Send&quot;&gt;&lt;/form&gt;اگه برای فرمتون استایل خاصی در نظر دارید میتونید از طریق Css استایل دهی کنید من ی استایل برای فرمم ساختم که میتونید ازش استفاده کنید...  input{padding: 20px;border-radius: 20px;border: none;margin: 10px;background: rgba(255,255,250,0.7);outline: none;transition: all .9s !important;}  input:focus{background: rgba(255,255,250,0.9);}این کدارو داخل تگ &lt;style&gt;&lt;/style&gt; قرا بدین...!خب همونطور که میبینید ما برای هر ورودیمون ی اسم گذاشتیم نام کاربری username پسورد password ایمیل email و در php ازشون استفاده میکنیم!ما اکشن فرممون رو مشخص نکردیم و این به این معنی هست که اطلاعات فرم به همین صفحه ارسال میشه که داریم میسازیمش پس کدای php رو هم در همین صفحه مینویسیم!&lt;?php echo $_POST[&#x27;username&#x27;]; echo $_POST[&#x27;password&#x27;]; echo $_POST[&#x27;email&#x27;]; ?&gt;اینم از کدای php که مقدارای هر سه ورودی رو برای ما در صفحه چاپ میکنه!ما میتونیم این اطلاعات رو در سشن بریزیم یا توی دیتابیس ذخیره کنیم و با استفاده از این اطلاعات برای کاربر سایتمون ی پروفایل بسازیم!اگه مشکلی داشتین تو بخش نظرات بگین ما کمکتون میکنیم...تمامی مطالب توسط ارشاد...</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 16:13:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکست شاخ</title>
                <link>https://virgool.io/@ANSEL/ershad-pvlnqe8su6rd</link>
                <description>پشتــــــــــ سر من داستان نســـــــــاز قاطی کنــــــــم کتابـــــــــ قصتـــــــ میکنم تا لاتــــــــــ همیشه بــــــــــاز بمونهبزرگترین مُشکل دنیا اینه کِه؛آدَمای بِدهکار همیشِه طلبکارن …</description>
                <category>ANSEL</category>
                <author>ANSEL</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 15:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>