<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali Rastin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AR98</link>
        <description>از زندگی، سیاست، کتاب و افسردگی می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/95652/avatar/vHyFtg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali Rastin</title>
            <link>https://virgool.io/@AR98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روز مغزم را بالا می‌آورم</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%85-obe0nzgajfmf</link>
                <description>به روزهایی فکر می‌کنم که حالا دیگر نزدیک به دو سال از آنها می‌گذرد. آدم‌ها ترسیده بودند. حدس نمی‌زدند تا چه مدت قرار است درگیر این وضعیت باشند. شاید هم برای ترس‌شان از مواجهه با واقعیت بود که حدسی نمی‌زدند. دو سال زمان کمی نیست. آدم‌ها نتوانستند برای مدت زیادی به همان سبک روزهای اول کرونا به زندگی‌شان ادامه دهند. با اینکه خیلی دور نیست اما تصویرم از آن موقع‌ها آنچنان واضح نیست. جهان فیزیکی برایم محدود شده بود به خانه، نانوایی بربری چند کوچه بالاتر و پارک چهارصد دستگاه. حس می‌کنم آن روزها آسمان برایم ابری و خاکستری بود. انگار گرد مرده پاشیده باشند روی شهر و می‌دانستم همه فعلا قرار است در خانه‌هایشان بمانند. صبح یکی از روزها رفتم پشت بام تا با اقتصاددانی تاریخ‌مصرف‌گذشته مصاحبه کنم. بعد از نزدیک ده دقیقه درد و دل کردن ممتد برایم از وضعیت اسفناک مملکت و جوانان گفت مصاحبه نمی‌کند. خسته‌تر از آن بودم که ناراحت شوم. تصور اینکه زندگی آنقدر نباتی و محدود بود برایم سخت است. وسط‌های عید، در آن دورانی که کمترین ارتباط حضوری را با آدم‌ها داشتم کرونا گرفتم. فکر می‌کنم هفتم یا هشتم عید بود؛ به این فکر می‌کردم که کاش تا دوازدهم که آلبوم مجاز می‌آید زنده باشم. کرونا آنقدر شدید و سخت نبود و من هم می‌دانستم احتمال مرگم پایین است اما هنگام مریضی کمتر فکری است که بتوانی جلوی ورودش به ذهنت را بگیری. کرونا که بهتر شد در اتاق ماندم. بیشتر روز همان جا بودم. دیر از خواب بیدار می‌شدم و طبیعتا شب‌ها هم نمی‌توانستم زود بخوابم. ماندن در آن اتاق کوچک، ارتباط نداشتن و هر چیز دیگری که نمی‌دانم چه بود باعث شد اضطراب سراغم بیاید. چند وقت قبلش کتاب «دلایلی برای زنده ماندن» را خوانده بودم. در مورد تجربه اضطراب و افسردگی نویسنده به همراه مسیر خروجش از آن وضعیت بود. بیشتر بخش اضطرابش برجسته بود. یک جا تجربه هولناکش در خرید از یک فروشگاه در دوره‌ای که به شدت مضطرب بود را به خوبی توصیف کرده بود. تکان‌دهنده بود. البته آن موقع که خواندم نمی‌فهمیدم چون تجربه‌اش نکرده بودم. بعد که دچارش شدم فهمیدم هیچ چیز در جهان تا به آن روز بدتر از اضطراب نبوده است. تا به حال کسی نبوده که در این مورد با من همدردی کرده باشد و فکر کنم می‌داند دارم در مورد چه حرف می‌زنم. اغلب آدم‌ها فرق اضطراب و استرس را نمی‌دانند و خیلی‌هایشان تفاوتی میان اختلال اضطراب و اضطراب قائل نیستند. آرام و قرار از انسان گرفته می‌شود. دقایق زیادی در خانه راه می‌رفتم؛‌ از آشپزخانه به اتاق و برعکس. ده بار، بیست بار، سی بار، شصت بار....حالا بعد از نزدیک به دو سال، شب اولی که برای بار سوم کرونا گرفتم از خواب پریدم و احساس کردم دوباره خوابیدن برایم سخت است. دیدم چیزی شبیه اضطراب همان موقع اما نه به همان شدت سراغم آمده. هیچ تقلایی فرساینده‌تر از تلاش برای خوابیدن برای انکار کردن اضطراب نیست. از یک طرف خیلی خوابت نمی‌آید، از طرف دیگر اظطراب پایش را گذاشته روی گلویت و نمی‌گذارد ثانیه‌ای آرام و قرار داشته باشی، چه برسد به اینکه بگذارد بخوابی. فکر می‌کردم نزدیک‌های صبح است و تلاش می‌کردم سریعتر خوابم ببرد تا روشن شدن آسمان را نبینم. گوشی را برداشتم و دیدم ساعت تازه نزدیک به یک است. کمی با آن ور رفتم. عکس‌های قدیمی را نگاه کردم. احساس کردم تصاویر دو یا سه سال پیش، دورتر و غریبه‌تر از چیزی که هستند به نظر می‌آیند. یادم آمد این هم یکی از نشانه‌هایی بود که از آن دوران وجود دارد. چیزی که تا قبل از خواب از ترس به آن فکر نکرده بودم،‌ وسط خواب بیدارم کرده بود و گفته بود من اینجا هستم، نمی‌توانی از من فرار کنی. نتم را روشن کردم. هفت دقیقه بعد از نیمه شب صدایم کرده بود. یک ساعت بعد نوشته بودم بله و بیشتر از یک ساعت بعدش جوابم را داده بود و از بدبختی‌هایش گفته بود. چند پیام فرستاد که حس بدش را به خوبی می‌‌فهمیدم. پرسیدم تهوع را خوانده است یا نه؟ گفت نصفه. خیلی تهوع بودم و هستم.این روزها به حس‌های بد خیلی فکر می‌کنم. یک جایی دلت می‌خواهد بالا بیاوری. روی همه چیز. روی آدم‌ها، روی واقعیت. مسئله تنها سختی پذیرش اتفاقی که می‌افتد نیست. دیگر نمی‌توانی بپذیری. نمی‌توانی انکار کنی آن همه حس بد را. شاید سخت‌تر از آن را هم تحمل کرده باشی اما یک روز صبح بیدار می‌شوی و به این فکر می‌کنی فلان شخص باعث شد چه حس بدی به خودت و زندگی پیدا کنی. نمی‌توانی فراموشش کنی. مگر می‌شود چیزهای مهم را فراموش کرد. اتفاقاتی که در لحظه می‌افتند اما مربوط به لحظه نیستند. از نسبت تو با جهان و زندگی‌ات یک عکس می‌گیرند؛ عکسی که شاید نمونه‌های مشابه فراوانی از آن وجود داشته باشد اما آن یکی آنچنان بیش از بقیه گویای نسبت تو با جهان و زندگی‌ات است که حالت را بهم می‌زند. تنفر، حس بد. کاش می‌توانستم دقیق‌تر توصیفش کنم. ماجرا فقط این نیست که کسی برای اینکه از برشی از زندگی‌ات عکس گرفته در تو حس انزجار و تهوع را برانگیخته باشد. آدم‌ها می‌آیند و با اراده خودشان می‌ایستند در عکس‌ها، میزانسن را می‌چینند و ثبتش می‌کنند. نه از روی دیگرآزاری،‌ از روی لذتی که پیامدش آزار دیگری است. شاید هم اصلا متوجه آن آزار نباشند؛ این بدتر است. اینکه به کل متوجه نیستند.این چیزها موقع مریضی به ذهنم خطور می‌کند. کمتر بیماری جسمانی‌ای است که روانم را درگیر نسازد. به بدن ضعیف خودم فکر می‌کنم. به اینکه آیا زندگی ارزش رنج کشیدن دارد یا نه. ارزش تاب آوردن این حس‌های بد. آرزو می‌کنی کاش می‌شد چیزی را که شنید‌ه‌ام بالا بیاورم تا کمی از حد کثافت آن کم‌ شود. جسم انسان می‌تواند این کار را کند. اگر چیزی را که نباید روانه معده‌ات کنی یا مقدار زیادی از آن را قورت بدهی تا همیشه تحمل نمی‌کند. یک جایی آن را پس می‌زند و خودش را خالی می‌کند. سخت است. طی کردن برعکس مسیری که همیشه به آن عادت داشته‌ای کار آسانی نیست. به ماهیچه‌های شکم فشار می‌آید. چیزهایی که همیشه از بالا به پایین می‌رفتند حالا باید خلاف جاذبه حرکت کنند. اما با همه سختی‌اش بعد از آن کمی احساس سبکی می‌کنی. فکر می‌کنی خوب شد، چیزهایی اضافی درونم بودند که حالا به هر سختی‌ای که شده تخلیه شده‌اند. در مورد روان انسان اما متاسفانه شرایط اصلا اینطور نیست. وقتی چیزی وارد آن حافظه لعنتی‌ات می‌شود دیگر به همین راحتی‌ها خارج نمی‌شود. بهتر است بگویم هیچوقت قرار نیست خارج شود. تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که روی خودت کار کنی تا ذهن آنطور که نباید تجزیه‌ و تحلیلش نکند. اما چطور؟ آن حس بد لعنتی درون توست. چطور می‌شود یک حس بد را طور دیگری تجزیه تحلیل کرد. حس بد، بد است. غذای فاسد، فاسد است. نمی‌شود وقتی رفت داخل معده‌ات کاری کنی معده زیر سبیلی ردش کند. نمی‌شود. آن جایی در مغز که اینگونه احساسات را تفسیر و دسته‌بندی می‌کند از معده بسیار هوشمندتر است. مگر می‌شود فریبش داد. بعد می‌گردی به دنبال خاطرات. خاطرات تو را یاد آدم‌ها می‌اندازند. آدم‌ها مقصرند. از آنها ناراحت و عصبانی بوده‌ای و هنوز هم هستی اما هیچ‌گاه به زبان نیاورده‌ای. درست مثل غذای فاسدی که مدت‌ها پیش خورده‌ای و نه آن را بالا آورده‌ای و نه معده‌ات توانسته هضمش کند. ظرفیت حافظه از معده بسیار بسیار بیشتر است. یک روز از خواب بیدار می‌شوی و یادت می‌آید. آن غذای فاسد که وارد مغزت شده را یادت می‌آید و به این فکر می‌کنی چقدر حالت از آن غذای فاسد و آشپزش بهم می‌خورد؛ چقدر اینکه آنجا در حافظه‌ات جا خوش کرده برایت تحمل‌ناپذیر است و چقدر دوست داشتی چیز دیگری به جای آن وجود داشت یا کلا چیزی نبود. انزجار، تهوع، اکراه، بیزاری. بعد کمی که به خودت فضا می‌دهی و با خودت صادقانه‌تر مواجه می‌شوی خواهی فهمید این تنها یکی از غذاهای فاسد است. ذهنت پر است از احساسات منفی و تهو‌ع‌آور و مسببین ایجاد آنها در اطرافت زندگی می‌کنند. تو هر روز با آنها می‌گویی و می‌خندی و معاشرت می‌کنی. چیزی درونت با فراموش کردن آن اتفاقات تو را فریب می‌دهد، بی‌آنکه حتی خودت بفهمی. بعد یک جایی همان صداقت گردنت را می‌فشارد، دیگر نمی‌توانی فریب بخوری. یکی یکی اتفاقات را مرور می‌کنی و می‌فهمی شیره‌ای که مستمراً سر خودت می‌مالیدی دیگر کارساز نیست. زخم‌ها سر باز کرده‌اند و هیچوقت نبوده است از کارهای بد آدم‌ها متنفر نباشی و بتوانی ببخشی‌شان. دلت می‌خواهد سر آدم‌ها داد بکشی. غذای فاسد به خودی خود تحمل‌ناپذیر است،‌ حالا اگر برای مدت زیادی بماند دیگر به شیوه‌ای عادی نمی‌شود دورش ریخت. پر از خشم و فریاد و انزجاری و می‌خواهی مغزت را بالا بیاوری.1400.11.24</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 15:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت و وجود زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-zwkmuexzmeej</link>
                <description>بد زیستن٬ بی‌کیفیت زیستن٬ بد بودننزیستن٬ نفس نکشیدن٬ نبودنبگذارید واقعیت را بگویم. اگر دچار موقعیت سطر اول شوید کسی برای‌تان تره هم خرد نمی‌کند. همه درگیر زندگی‌های خودشان هستند. تعجبی هم ندارد. هر کس باید در ابتدا به خود اهمیت بدهد. اگر زیر کوهی از استرس و تنهایی و افسردگی و هر چیز دیگری که تحمل این لجنزار را سخت و ناممکن می‌سازد کمر خم کنید برای خانواده و دوستان‌تان اهمیت چندانی ندارد. در حد اینکه وقتی از شرایط باخبر شوند نهایتا سری از روی تاسف تکان دهند و دستی روی شانه‌ات بگذارند و بگویند: خوب میشه. اگر هم بخواهند خیلی به خودشان زحمت بدهند شماره تلفن مشاوری را می‌دهند و توصیه می‌کنند وقت بگیری. اما وقتی زنگ خطر نبودن‌تان به صدا در می‌آید همگی بسیج می‌شوند تا دستگاه تنفسی شما از کار نیفتد. عجیب است. فاصله‌ی اهمیتی که آن‌ها به ماهیت و وجود زیستن شما می‌دهند احساسی جز تنهایی به انسان القا نمی‌کند. آن‌ها به مانند زندان‌بانی عمل می‌کنند که برایشان مهم نیس در سلول‌تان چه شکنجه‌هایی روی شما اعمال می‌شود. تنها چیزی که برای آنان از هر چیزی بیشتر اهمیت دارد فرار نکردنتان است.  دیگر نقطه‌ی غم‌انگیز ماجرا آنجاست که وقتی در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرید و به زعم خودشان نجات‌تان می‌دهند شروع می‌کنند به صحبت کردن. بسیاری از آن‌ها از این می‌گویند که اگر نباشی چنین می‌شود و چنان می‌شود. می‌گویند انتخاب نبودن خودخواهانه است. برای هیچکس اهمیت ندارد بودن به تو سخت می‌گذرد. سرزنشت می‌کنند که چرا می‌خواستی نباشی. فکر می‌کنند با عجز و لابه و گریه‌هایشان احساسات تو را تحت تاثیر قرار می‌دهند ولی از آن چه در آن لحظات دستگیرت می‌شود غافلند. از حجم تنهایی‌ای که آن لحظه به انسان هجوم می‌آورد خبر ندارند. در آن ثانیه‌ها فکر می‌کنی چه ماهیت بی‌اهمیتی دارم. بعد از گریختن از چنگ مرگ هم کسی نمی‌پرسد مگر چه شده بود که انتخابت نبودن بود. کسی نمی‌آید بگوید بیا از اینجا به بعدش با کمک هم بهترش کنیم. همه می‌گویند اگر تو نباشی ما افسرده و غمگین و مستأصل می‌شویم. کسی از تو صحبت نمی‌کند. این حرف‌ها را هم که می‌زنند از سر خودخواهی است. برای خودشان. چون زندگی آن‌ها بدون تو دشوار می‌شود. چه اهمیتی دارد که زندگی تو الان و با وجود این تعداد از آدم دشوار و غیرقابل‌تحمل است. نه. نه. آن‌ها حتی بلد نیستند تظاهر کنند می‌فهمند چه می‌گویی. تلاشی برای این کار نمی‌کنند. آن‌ها فقط حرف‌های تکراری خودشان را می‌زنند و در این شرایط است که سایه‌ی مهیب تنهایی روی وجودت نقش می‌بندد. می‌فهمی از اینجا به بعد اگر قرار باشد ادامه دهی فقط خودتی و خودت. می‌فهمی دیگران فقط دم و بازدم تو را می‌خواهند. می‌فهمی زندان‌بانان از این به بعد گرزهای‌شان را سفت‌تر چسبیده‌اند و تو تنهاتر از هر زمانی. ۱۴۰۰.۰۲.۱۲</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 19:38:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روزهای اینستاگرام ۱۴۰۰.۰۴.۱۷</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B7-ri3tzuenqfpt</link>
                <description>اولین بار که اینستاگرام نصب کردم پسری افسرده و دبیرستانی بودم و دنیایم نسبت به امروز کوچک‌تر بود؛ غم‌هایم نیز خفیف‌ و سبک‌تر. آن زمان اینستا به اندازه‌ی امروز رایج نبود‌. شاخ‌های اینستاگرامی تقریبا وجود نداشتند و یا اگر بودند بسیار کم‌تر از امروز بازتاب داده می‌شدند. فروشگاه اینترنتی اینستاگرامی تک و توک پیدا می‌شدند. حتی بسیاری از سلبریتی‌ها که الان در اینستاگرام فعالند اکانت نداشتند و آن‌هایی هم که داشتند زیاد دیده نمی‌شدند. یادم است اولین ورزشکاری که به صد هزار فالوور رسید علی کریمی بود. الان بیشتر از هشتاد برابر این مقدار٬ دنبال‌کننده دارد!در آن وقت هر چند از روزهای اوج افسردگی کمی فاصله گرفته بودم اما احساس خوشحالی نمی‌کردم. دوستانم می‌دانستند حال خوبی ندارم اما حامی نبودند. کار خودشان را می‌کردند٬ زندگی‌شان درس بود. حالا که من چند ماهی بود از دنیای بچه درسخوان‌ها فاصله گرفته بودم انگار یکی از مهم‌ترین چسب‌هایی که دوستی‌مان را تا پیش از آن محکم نگه می‌داشت شل شده بود. کنار هم بودیم اما ارتباط عمیقی نداشتیم٬ حتی در حد چند پسر دبیرستانی. من از آن‌ها ناراحت بودم. نشان نمی‌دادم اما دلم می‌خواست کمکم کنند. آن سال بود که به مفهوم دوستی بدبین شدم و فکر کردم آدم‌ها خودخواه‌تر از آنند که برای رضایت دوست‌شان کاری کنند. الان اما فکر می‌کنم انتظار بی‌جایی از آن‌ها داشتم. برای چند پسر پانزده شانزده ساله زود است بدانند طرز برخورد درست با دوست افسرده‌شان چگونه است. چیزی نگذشت که معتاد اینستاگرام شدم. برایم خیلی جذاب بود. قبلش هم فیسبوک داشتم ولی زیاد فعالیت نمی‌کردم. در اینستا عکس‌هایی را که با دوربین گرفته بودم و به نظرم خوب می‌آمدند را می‌گذاشتم. به اتفاقاتی که دلم می‌خواست واکنش نشان می‌دادم. به احساسات شخصی‌ام اشاره می‌کردم. در دوره‌ای تقریبا روزی یک پست به اشتراک می‌گذاشتم. بعد از چند وقت بیشتر مانند برون‌گراها رفتار کردم. یادداشت می‌نوشتم. خیلی بلند نبودند اما احساسات و طرز فکرم را شفاف‌تر نشان می‌دادند. این کار برایم رضایت‌بخش بود. آن اول‌ها به جز برادرم و یکی از پسرهای فامیل کسی از دوستان و آشنایان را در بین فالوورهایم نداشتم. بعد از مدتی اما دانه‌دانه افراد آشنا آمدند و فالو کردند. از این مسئله خوشحال نبودم اما احساس خطر هم نمی‌کردم. بعد از چند ماه که چند نفر از هم‌کلاسی‌های دبیرستان جدیدم در اینستا پیدایم کردند و به آن یادداشت‌ها واکنشی مانند مسخره کردن نشان دادند٬ کم‌کم حس کردم این میزان از بروز درونیات برای من٬ تخلف از حد مجازم بود. کم‌تر نوشتم. بعد از مدتی چند پست را پاک کردم و بعد از چند وقت همه‌ی چند ده پست را. شدم همان کسی که بودم و هستم. کسی که می‌ترسد چیزهایی از درونش را به اطرافیان نشان دهد. کسی که میل شدیدی به حرف زدن و همچنین ترس زیاد و رو به افزایشی از اعتماد به انسان‌های اشتباه برای برقراری ارتباط دارد.</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 23:51:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نرسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-rd7m4n8qfm6p</link>
                <description>در زندگی نسبتا آرزوهای زیادی نداشته‌ام. حداقل خودم اینطور فکر می‌کنم. اصلا از یک جایی به بعد دیگر تعریف آرزو برایم تغییر کرد. به طوری که نمی‌توانستم روی خواسته‌های دست یافتنی نام آرزو بگذارم. آرزو تبدیل به چیزهایی بسیار دور از دسترس شد که هیچگاه قرار نبود به آن‌ها برسم. آدم‌ها معمولا اینگونه فکر نمی‌کنند؛ آن‌ها کلی آرزو در سرشان دارند و امیدوارند روزی به آن‌ها دست پیدا کنند. اوایل دبیرستان، همزمان با تسلط واقع‌گرایی (می‌توانید بخوانید ناامیدی یا افسردگی) بر افکار و اعمالم ناخواسته چیزی به نام آرزو از زندگی‌ام حذف شد. دیگر می‌ترسیدم آرزو داشته باشم. چون آدمی بودم که اگر جلوی خود را نمی‌گرفتم به شکل بدی غرق در رویاهایم می‌شدم و این را دوست نداشتم. از آن موقع دیگر هیچوقت رویابافی نکردم. می‌خواستم روی زمین زندگی کنم. در تلاش بودم خود را بپذیرم و با پذیرش خود واقعی‌ام خواسته‌هایم را تنظیم کنم. این را هم با تاسف اضافه کنم که آن وقت‌ها خودی که می‌خواستم آن را بپذیرم موجود بسیار ناتوانی بود. همانطور که گفتم تا سال‌ها چیزی به نام آرزو در زندگی‌ام نبود و تا 20 سالگی سر و کله‌اش پیدا نشد. با اینکه سال‌های زیادی از 18-19 سالگی‌ام نمی‌گذرد اما به یاد ندارم آن سال‌ها موقع فوت کردن شمع کیک تولدم چه چیزی را آرزو می‌کردم. شاید اصلا آرزویی نمی‌کردم. چیزی که طبق تعریف خودم می‌شد نام آرزو را بر آن گذاشت. اگر تعریف فعلی‌ام از آرزو را به کل زندگی‌ام تعمیم دهیم می‌توانم بگویم قبل و بعد از این تعریف همیشه خواسته‌هایی داشته‌ام. منظور از &quot;خواسته&quot; چیزی است که می‌شود برای آن تلاش کرد و به آن رسید. مهم نیست تلاش می‌کردم یا نه. اما در ذهنم رسیدن به آن چیز، شدنی بود. بدیهی است رسیدن، کامیابی، موفقیت و هر چه که بخواهیم اسمش را بگذاریم برای نوع بشر لذتبخش است اما چند ماه پیش نمی‌دانم چه چیزی (کاش می‌دانستم) باعث شد جرقه‌ای در ذهنم بخورد و زیبایی و شکوهی بی‌مانند در احساس &quot;نرسیدن&quot; ببینم. به این فکر کردم که نرسیدن گاهی باعث لمس احساساتی می‌شود که اگر به خواسته یا آرزومان می‌رسیدیم هیچ‌گاه تجربه‌اش نمی‌کردیم. معمولا قبل از آن که برای رسیدن به خواسته‌هایمان برنامه‌ریزی کنیم خیلی ذوق و شوق داریم. روزی را تصور می‌کنیم که به آن هدف رسیده‌ایم و از تصور کردن موفقیت‌مان مشعوف می‌شویم. اما واقعیت این است که وقتی لذت دستیابی به یک موقعیت مطلوب را تصور می‌کنیم معمولا چیزی بزرگ‌تر و رویایی‌تر از آن چه در واقعیت احتمالا اتفاق خواهد افتاد، در ذهن‌مان است. اگر وقتی 8-9 سالم بود مادرم به حرفم گوش می‌داد و آن لباس مرد عنکبوتی را برایم می‌خرید احتمالا دو سه روزی خوشحال بودم و بعد از آن به عبث بودن لذت پوشیدن لباس یک ابرقهرمان غیرواقعی پی می‌بردم. اما آن لباس هیچوقت برای من خریده نشد و من هیچ‌گاه شور و شوق کم‌نظیرم برای داشتن آن را از یاد نمی‌برم. احتمالا تا مدت‌ها بعد از آن، لباس مرد عنکبوتی برایم آرزویی [دست نیافتنی] بود که شب‌ها به آن فکر می‌کردم و به خود می‌گفتم کاش می‌شد داشتمش و از تصور این &quot;شدن&quot; مو به تنم سیخ می‌شد.افراد بسیاری را دیده‌ام که در دانشگاه‌های معتبر درس می‌خوانند و این برای‌شان بعد از مدتی بدل به مسئله‌ای بسیار عادی شده است. مثلا دانشجوهای حقوق دانشگاه تهران یا برق شریف هر موقع که در راه رفتن به دانشگاه هستند به این فکر نمی‌کنند: وای چقدر هیجان‌انگیز است که من رشته‌ی سطح بالایی را در یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران می‌خوانم. شاید هر موقع به اینکه در کجا و در چه رشته‌ای درس می‌خوانند فکر کنند و دقیق شوند به آن افتخار کنند و حس کامیابی را لمس کنند اما باید بپذیریم این حس قابل مقایسه با احساس داوطلب کنکوری نیست که خود را در یکی از دانشگاه‌های معتبر کشور و در رشته‌ی مورد علاقه‌اش تصور می‌کند، بدون اینکه بداند دانشگاه بدی‌هایی هم دارد. رویای آن داوطلب کنکور بسیار شکوهمندتر از آن دانشجو است.مثال خوب دیگری که در این زمینه وجود دارد عشق‌های یک طرفه است. وقتی کسی را دوست دارید و او این حس را به شما ندارد یا به هر دلیلی نمی‌توانید با او وارد یک رابطه‌ی عاطفی تمام عیار شوید، تصور بودن با او بسیار مسرت‌بخش و غریب است. اصلا چیزی که اکثرا روان‌شناسان در مورد رابطه روی آن تاکید دارند این است که تا وقتی طرفین به طور جدی رابطه‌ی عاطفی‌شان را شروع نکنند، رفتارهای بد یا به اصطلاح نیمه‌ی تاریک یکدیگر را نمی‌بینند یا اگر ببینند هم به آن توجه لازم را نمی‌کنند. وقتی به کسی می‌گویید که دوستش دارید و می‌فهمید که او دوست‌تان ندارد و تمایلی به برقراری رابطه‌ی عاطفی با شما ندارد این وضعیت استمرار می‌یابد. نیمه‌ی تاریک نادیدنی‌تر می‌شود. معمولا هر چه بیشتر آن شخص برایتان دست نیافتنی باشد بیشتر در ذهن‌تان بزرگ، بی‌عیب و قدیس‌گونه به نظر می‌آید. تصور پیشین و اولیه شما از معشوق گرچه انسانی منزه و پاک است اما این تنزه و بی‌آلایشی بعد از نه شنیدن، بعد از دور از دسترس شدن و بعد از &quot;نرسیدن&quot; با تصاعدی هندسی شروع به رشد می‌کند. معشوق‌تان به عنوان نمونه اولیه در فرایندی بسیار لذت‌بخش که در ذهن اتفاق می‌افتد &quot;تکامل&quot; میابد. مانند درختی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. تنومندتر و سرافرازتر. شاخه‌های اضافی‌اش هرس می‌شود و روز به روز با عظمت‌تر، زیباتر و بی‌نقص‌تر از آن چیزی که واقعا هست و دوستش داشتید به نظر می‌رسد. حالا شما عاشق چیزی هستید که به نمونه‌ی اولیه‌اش شباهت بسیار کمی دارد. شما عاشق شکل اسطوره‌ای معشوق‌تان شده‌اید که حقیقت ندارد. برای همین است افرادی که به محبوب‌شان نرسیده‌اند دائما این تصور را دارند که وی شخص متفاوتی است. در صورتی که اکثر کسانی که روزی مورد عشق قرار می‌گیرند آدم‌هایی معمولی هستند، بدون ویژگی‌های عجیب و غریب و فرشته مانندی که در ذهن عاشق ناکام وجود دارد. در چنین شرایطی مسلما تخیل کردنِ حالتی فرضی که به معشوق‌تان رسیده‌اید بسیار بسیار لذت‌بخش‌تر است. معلوم است لذت وصال به یک اسطوره، پرابهت‌تر از رسیدن به انسانی معمولی است که مانند همه‌ی انسان‌های دیگر در کنار ویژگی‌های مثبتش دافعه‌هایی نیز دارد. شما مدام موقعیت‌هایی را که اگر به او می‌رسیدید اتفاق می‌افتاد را تصور می‌کنید. بوسیدن لب‌هایش، نوازش موهایش، همخوابگی با او و چیزهایی مانند این‌ها. بی‌شک می‌گویم چیزی که عاشق از میزان لذت این موقعیت‌ها در ذهن دارد بسیار بیشتر از لذت واقعی آن‌هاست، اگر تجربه می‌شدند. کسی تعریف می‌کرد یک بار در جایی دختری که با او درگیر یک عشق یک طرفه بود به پسر پیشنهاد داد اگر می‌خواهد روی پاهایش بخوابد. پسر به دلیلی نامعلوم آن پیشنهاد را قبول نکرد. هر چه از آن واقعه‌ی به ظاهر کم‌اهمیت بیشتر می‌گذشت پسر بیشتر حسرت می‌خورد. او درخواست خوابیدن روی پاهای یک آدم عادی را رد نکرده بود. او فرصت خوابیدن روی پاهای شخصی را از دست داده بود که هر چه زمان می‌گذشت برایش تبدیل به انسانی معصوم‌‌تر و سرشار از نیکی و صفات خوب، می‌شد. شاید اگر آن موقع آن درخواست را رد نمی‌کرد می‌فهمید خوابیدن روی پای معشوق آنچنان هم تجربه‌ی ویژه‌ای نیست.مثال دیگر چیزی است که خودم تجربه‌اش کرده‌ام. بسیاری از آدم‌ها در این جهان وجود دارند که پاریس برای‌شان شهری رویایی است که آرزوی دیدن آن را در سر می‌پرورانند. من و یکی از دوستانم نیز جزو همین آدم‌ها بودیم و البته هستیم. چند سال پیش، قبل از آن که ارز گران شود، حسابی باز کردیم مخصوص سفر به پاریس. هر ماه مقداری پول در آن می‌ریختیم و تصمیم گرفته بودیم برای خنثی کردن اثر تورم هر سال آن مقدار را افزایش دهیم. اما زور ما نه به تورم رسید نه به گرانی ارز. از یک جایی به بعد دیگر به کلی امیدمان را برای تحقق این سفر از دست دادیم. حالا ما با تصور دیدار از پاریس که احتمالا هیچ‌گاه میسر نمی‌شود زندگی می‌کنیم و از آن لذت می‌بریم. دوستم که سیگاری نیست می‌گفت آنجا احتمالا سیگار بکشد و من از تصور اینکه او اولین سیگارش را قرار است با من در خاص‌ترین شهر دنیا و احتمالا کنار رود سن بکشد کیف می‌کنم. به احتمال زیاد اگر این این اتفاق تجربه می‌شد آن لحظه به این فکر می‌کردم پاریس آن‌قدرها هم شهر خاصی نیست که قبلا می‌پنداشتم و شاید سیگار کشیدن در پارک ملت تهران لذتبخش‌تر از کنار رود سن باشد. همان دوست به من گفت سندرومی وجود دارد به نام سندروم پاریس که نمی‌دانم چرا ولی بیشتر، توریست‌های ژاپنی گرفتارش می‌شوند، به این صورت که افراد وقتی پایشان به پاریس می‌رسد و شهر را می‌گردند متوجه می‌شوند آن انتظاری که از پاریس داشتند محقق نشده و پاریس شهر رویایی زندگی‌شان نیست.این لذت‌ها همه در نتیجه‌ی نرسیدن حاصل می‌شوند. زندگی پر شده است از ناکامی‌ها و نرسیدن‌ها. شاید اصلا چیزی که تحمل این جهان سرشار از شر را برایمان ممکن می‌سازد همین نرسیدن‌هاست. در رویا زندگی کردن عواقب بدی دارد. منظورم این نیست. می‌خواهم این را بگویم که هر چقدر هم انسان موفقی باشیم حتما چیزهایی در زندگی داریم که به آن‌ها نرسیده‌ایم و تکاپو برای رسیدن به آن‌ها و تصور روزی که بالاخره کامیاب شویم احساساتی را در ما می‌پروراند که نرسیدن را برای همین احساسات ستایش می‌کنم.1399.10.24</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 20:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک یادداشت بی‌اهمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-augto9oddr7o</link>
                <description>ساعت چهار و پنج دقیقه 14 دی است. سه روز از سال نوی میلادی می‌گذرد. دراز کشیده‌ام روی تخت. تقریبا یک ساعت دیگر کلاس موسیقی دارم. کم‌کم دارد برایم سخت می‌شود. سخت شده است. سخت به معنای تحمل‌ناپذیر. من معمولا به کارهایی که از پس‌شان بر می‌آیم نمی‌گویم سخت. برای این می‌گویم کلاس سه‌تار سخت شده است که از کلاس عقب مانده‌ام و حس می‌کنم نمی‌توانم چیزی که باید، باشم. لپتاپ را روشن کردم تا بنویسم. چند وقت است نوشتن در ورد برایم آسان‌تر از قلم و کاغذ شده است. فونت ایران سانس مدیوم را انتخاب می‌کنم. الان دقیقا نمی‌دانم می‌خواهم درباره‌ی چه بنویسم.چیزهایی در زندگی هستند که حضورشان پر رنگ است. تو را آزار می‌دهند. بخشی از ذهنت را درگیر کرده‌اند اما می‌خواهی نادیده‌شان بگیری. نمی‌خواهی به آن‌ها اهمیت بدهی. نوشتن درباره این چیزها نوعی اهمیت دادن به آن‌هاست. فکر می‌کنم اگر درباره‌شان بنویسم یا حرف بزنم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند؛ احتمالا اشتباه فکر می‌کنم اما درست یا غلط، این روش من است. فقط می‌خواهم اینجا ثبت شود که در چنین روزی من چیزهایی برای نوشتن داشتم که چون از فکر کردن به آن‌ها می‌ترسیدم ننوشتمشان‌.گویا چند روز است حال روحی سارا خوب نیست. امروز پستی در کانالش گذاشته بود به این مضمون که اگر می‌خواهید با من سیگار بکشید پیشم بیایید. به او پیام دادم و پرسیدم: می‌تونم بیام اونجا؟ گفت شب می‌آید تهران. گفتم اگر خواست می‌تواند مرا ببیند و برایم حرف بزند. این را هم اضافه کردم که اصرار نمی‌کنم. گفت بهم خبر می‌دهد. چند دقیقه بعد از پیامی که به سارا دادم به آن فکر کردم. به اینکه اصلا دلیل پیام دادنم به او درباره این موضوع چه بوده. به این نتیجه رسیدم که چون ساراست به او پیام ندادم. چون شاید دوستم است از او خواستم برایم صحبت کند. اگر مثلا می‌دیدم حال نرگس هم آنقدر بد است همین کار را می‌کردم که البته کرده‌ام. برایم عجیب بود. انگار سارا دیگر برایم آن دختری نیست که می‌خواستم با او وارد رابطه شوم. نمی‌گویم در حال حاضر از اینکه با او وارد رابطه شوم بدم می‌آید، نه. اما انگار به طور کامل پذیرفته‌ام که او آماده‌ی رابطه نیست. انگار آن حرفش که می‌گفت: &quot; با دوست پسر بعدی‌ام ازدواج می‌کنم&quot; تاثیرش را روی من گذاشته. من به شکل خوبی اوضاع را پذیرفته‌ام و این‌ها همه برای این است که زیاد او را دوست ندارم. تجربه به من ثابت کرد که دوست داشتن زیاد کسی عقلم را زایل می‌کند. نمی‌خواهم از کاش‌ها بگویم. تجربه‌ای که زیست شده است را نمی‌توان تغییر داد پس فایده‌ای ندارد بگویم کاش می‌شد با نگین هم همینطور پیش می‌رفت.برای این به او گفتم می‌تواند برایم صحبت کند که لذت می‌برم از اینکه کسی برایم درد و دل کند و حالش بهتر شود. طبیعتا منظورم افرادی است که حداقلی از اهمیت را برایم دارند. این را خیلی صادقانه می‌گویم. اگر کسی بعد از مکالمه‌ با من، آن مکالمه را خوب و مفید توصیف کند و بگوید حالش بهتر است لذت می‌برم و طبیعتا این لذت بردن را دوست دارم. احتمالا برمی‌گردد به اینکه احساس مفید بودن برایم حس خوشایندی است.این احتمالا یکی از بی‌اهمیت‌ترین یادداشت‌هایی است که تا به حال نوشته‌ام. دری وری نمی‌گویم اما حداقل الان فکر می‌کنم دارم حرف‌های بی‌اهمیتی می‌زنم. به اینجا که رسیدم برگشتم یک بار یادداشت را از اول خواندم. متوجه چیزی شدم. من در این چند وقت علاقه‌ام به روزمره‌ و ساده‌نویسی زیاد شده است. به نظرم دلیلش این است که این کار حواسم را به دنیای واقعی معطوف می‌کند. دیگر از فکر کردن و نوشتن درباره مطالب عمیق پیرامون زندگی و هستی خسته شده‌ام. من همین را می‌خواهم. همین دنیای پیچیده‌ی مادی افسون‌زدایی شده‌ی قابل مشاهده که با نوشتن آن، به نظر ساده می‌آید. این معجزه نوشتن است شاید. واژه‌ها نسبت به مفاهیم ساده‌اند. مفهوم که لباس واژه تن می‌کند و به زبان در می‌آید این سادگی متبلور می‌شود. من عاشق ساده‌نویسی‌ام.</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 23:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1636 کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/1636-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-13990830-j2vyw8ydrjco</link>
                <description>دو ساعت و چهل و هفت دقیقه گوگل meet باز بود. با اشکان و پارسا و علیرضا راجع به فصل اول جلد اول سرمایه مارکس، کالا، صحبت می‌کردیم. چیزهایی گفتیم درباره ارزش مبادله‌ای و ارزش مصرفی و ارزش. تفاوت بینwork وlabour را برای هم توضیح دادیم. اشاره کردیم به دیالکتیکی بودن کتاب. به نئوکلاسیک‌ها فحش دادیم. آخرهای بحث دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. رفتم پی اضافه کردن مطلب به گزارشم در مورد آبان. گاهی اوقات وقایع مهم تاریخی را به شکل گزارش می‌نویسم. آبان ۹۸ هم واقعه مهم تاریخی است. شاید مهم‌ترین واقعه تاریخی مربوط به داخل کشور از زمانی که من به دنیا آمده‌ام تا به امروز. گفتم داخل کشور چون به نظرم ۱۱ سپتامبر مهم‌ترین واقعه تاریخی در طول حیات من بوده است. مادرم برایم خیلی حرف زد. چیزی نداشتم که جوابش را بدهم. اساسا چیزی تولید نمی‌کنم که به خانواده بگویم. یک موقع شما حرفی دارید و آن را به زبان نمی‌آورید. یک موقع اصلا حرفی در ذهن شما شکل نگرفته است. میان این دو فرق است. من در ارتباط با خانواده‌ام حرفی در ذهنم شکل نمی‌دهم. صحبت مادر بود. باور کنید ما پسرها خیلی احساساتی هستیم. احساساتی‌ترین موجودات جهان در برابر این واژه: مادر. همین چند خط پیش که از مادرم گفتم اشکم در آمد. بی آن که به چیز خاصی فکر کنم. او را اذیت کرده‌ام گاهی. می‌دانم. اما اگر قرار باشد طوری زندگی کنیم که پدر و مادرمان کاملا از ما راضی باشند، زندگی جذابیت‌های زیادی را از دست می‌دهد. اصلا لزومی به این کار نیست. ما به دنیا نمی‌آییم که پدر و مادرمان را راضی نگه داریم. اصلا آن‌ها ما را به دنیا آورده اند. کسی که باید راضی شود منم. یک بار در اوج افسردگی، از آن موقع‌هایی که از زیستن متنفر می‌شوی و آرزو می‌کنی کاش دکمه‌ای بود که می‌زدی و زندگی‌ات تمام می‌شد(گاهی چقدر توصیف افسردگی سخت می‌شود)، به مادرم گفتم چرا من را به دنیا آوردی؟ چیزی نگفت. شاید هم چیز کم اهمیتی گفت که به یاد ندارم. بعدش پدرم مرا کنار کشید و گفت این چه حرفی بود به مادرت زدی؟ گفتم کدوم؟ گفت بهش گفتی چرا منو زاییدی. پدر. باز هم اشکم در آمد. این اما در میان پسرها عمومیت ندارد. دلیل برای اشک ریختن هنگام شنیدن نام پدر زیاد دارم. نمی‌دانم الان دارم برای کدام‌شان اشک می‌ریزم. پدر کسی است که بیش از همه افسردگی من را به رسمیت شناخته. البته به جز واکنش آن بارش سر کلاس (یادم نیست تاریخ بود یا روانشناسی)، وقتی به او نگاه می‌کردم و چشم‌هایم را کم کم ‌می‌بستم. فریاد کشید و دعوایم کرد. شدیدا دعوایم کرد. شاید نمی‌دانسته یا حواسش نبوده قرص‌هایی که می‌خوردم شدیدا خواب‌آور بودند. آن سال خیلی مرا دعوا کرد. خیلی از من درس پرسید. خیلی اذیتم کرد. شاید کمتر معلمی در طول دوران تحصیلم آنقدر روی من زوم بوده باشد. بعدها یادم می‌آید یک بار در جایی به اینکه آن سال بیشترین گیرش روی من بود اعتراف کرد. احتمالا عذاب وجدان داشته. اینش مرا یاد مرتضی می‌اندازد. جفتشان در رابطه با کارهایی که با من کرده اند عذاب وجدان دارند ولی این را خیلی سخت می‌شود‌ فهمید. به زبان نمی‌آورندش. نمی‌خواهم سر اینکه بخشش چیست و فرق و اشتراکش با فراموشی چیست و اینکه آیا اصلا می‌شود فراموش نکرد و بخشید و مسائلی از این دست صحبت کنم ولی فکر می‌کنم هر دویشان را بخشیده‌ام. سخت می‌شود کسانی را که دوست داری نبخشی. البته شاید یک وقتی هم از بس کسی را دوست داری نتوانی ببخشی‌اش. شاید اگر هر کس دیگر جز فاطمه این طور با من رفتار می‌کرد بعد از مدت کوتاهی فراموش می‌کردم و بیخیالش می‌شدم ولی چون فاطمه فاطمه است نمی‌توانم دلم را با او صاف کنم. او یک توضیح یا حتی یک دعوا به من بدهکار است. مشکلی که همیشه با او در طی مدت صمیمی شدنمان داشتم همین بود. با من مانند بچه‌ها رفتار می‌کرد. هیچوقت نمی‌نشست مسائل مهم را برایم توضیح بدهد تا قانع شوم. یک دفعه ارتباطش را کم کرد و من را افسرده‌تر. یک دفعه بی هیچ ابراز تاسفی به من متذکر شد دوستی‌مان کمرنگ شده است. یک دفعه طوری رفتار کرد انگار من نیستم. نمی‌دانم این گروه از آدم‌ها چه ویژگی متمایزی دارند. کسانی را می‌گویم که می‌توانند طوری رفتار کنند که خودت هم باورت شود که نیستی. شاید چون گاهی بودن خودمان را تنها وقتی به رسمیت می‌شناسیم که این بودن از طرف دیگری به رسمیت شناخته شود. شاید چون خود را از نگاه آن دیگری تعریف می‌کنیم. شاید چون دیگر خودمان را زیست نمی‌کنیم. شاید چون دیگر خودمان، خودمان را نمی‌بیند، رفته ایم در مغز دیگری و از دید او خودمان را می‌شناسیم. از دید او از خودمان ایراد می‌گیریم. از دید او خود را تشویق می‌کنیم. اگر او به ما عشق بورزد خود را دوست می‌داریم و اگر ما را رد کند ما هم خود را رد می‌کنیم. ما عضو باشگاهی نمی‌شویم. نه برای اینکه آن باشگاه ما را به عضویت می‌پذیرد. دقیقا برای اینکه آن باشگاه ما را به عضویت نمی‌پذیرد ما این بهانه را می‌آوریم. اگر باشگاه ما را به عضویت می‌پذیرفت با افتخار از عضویت‌مان در باشگاه یاد می‌کردیم و خرسند بودیم. این‌ها را گفتم که از دید دیگری به خود نگریستن را توضیح دهم. از من بشنوید. این مسئله دمار از روزگار آدمیزاد در می‌آورد. اما لذت‌بخش است. اینطور بگویم. فایده دارد. هزینه هم دارد. شاید آن احمقی که می‌گفت ازدواج کالاست از همین دید به جهان نگاه می‌کرد. آیا هیچوقت وقتی این مزخرفات را تئوریزه می‌کرد تصورش را می‌کرد نوبل اقتصاد ببرد؟ نمی‌دانم. گور پدرش. این‌ها را که می‌گویم، اصلا هر چه که می‌گویم و به هرچه که می‌اندیشم، همزمان این فکر هم در سرم می‌چرخد که آیا بعدها هم همینگونه فکر خواهم کرد. آیا چند سال بعد بنیان‌های اندیشه‌ای من دچار تزلزل جدی نسبت به امروز شده اند یا آن موقع هم مارکس را می‌ستایم و خود را انسان ضعیفی می‌دانم و وقتی به پدر و مادرم فکر می‌کنم اشک از چشمانم سرازیر می‌شود و هنوز فاطمه را دوست دارم و فکر می‌کنم زهرا دختر جالب و بامزه‌ای است و ارغوان مغرور و جذاب؟ اسم این دو را چرا آوردم؟ آنقدرها مهم نبودند. عیبی ندارد. داشتم این را می‌گفتم که پدرم بیش از همه افسردگی مرا به رسمیت می‌شناسد. اینجاست که نشانه‌ای از مدرن بودن او می‌شود پیدا کرد. منظورم وقتی است که باور دارد افسرده‌ها باید به دکتر مراجع کنند و قرص بخورند تا خوب شوند و با سلام و صلوات افسردگی خوب نمی‌شود. شاید هم با حلوا حلوا دهن شیرین نمی‌شود. نمی‌دانم. این البته واضح است که در او نشانه‌های بیشتری از سنتی بودن یافت می‌شود. او دائم بین این دوگانه در نوسان است. سنت و مدرنیته. به هر یک ناخنکی می‌زند. عمویم هم اینطور است. بیشتر از کل خاندان **** کتاب دارد و شاید هم خوانده ولی همچنان معتقد است نباید در جمع خانوادگی، ماهواره سریال‌های جم را نشان دهد. کنترل را برمی‌دارد و کانال را عوض می‌کند. اصلا فکر می‌کنم مشکل نسل آن‌ها این است. نسل ما هم میان این دوگانه گیر کرده است اما تکلیفش بیشتر مشخص است. خیلی بیشتر‌. البته که باز هم بلاتکلیفی اندکش حال آدم را بد می‌کند. هیچوقت یادم نمی‌رود صهبا مردد بود که می‌تواند با من دست بدهد یا نه. بدتر از او فاطمه، وقتی می‌گفت علی به من دست نزن من روزه‌ام. مگر می‌شود جمله‌ای لجن‌تر از این به زبان آورد؟!  چقدر همه چیز با هم در ارتباط است. ما انسان‌ها این ارتباط‌ها را ساخته‌ایم. اصلا ما هر روز از خواب بیدار می‌شویم و از همان دقایق اول شروع می‌کنیم به ساختن این ارتباط‌ها. مثلا پدر، مادر، افسردگی، فاطمه، صهبا، من، وودی آلن، علی، نگار، باز هم فاطمه. این‌ها همه شبکه‌ای از رویدادها و موقعیت‌های مرتبط به هم را می‌سازند. انسان در این شبکه‌ی رویدادهاست که تعریف می‌شود. که فردیت میابد. که علی می‌شود. فاطمه می‌شود. خامنه‌ای می‌شود‌. جسیکا آلبا می‌شود. در عصری زندگی می‌کنیم که این شبکه‌ی رویدادی از هر زمانی پیچیده‌تر، گسترده‌تر و مرتبط‌تر شده است. چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر اینکه یک آمریکایی روی برگه‌ی رایش بنویسد ترامپ یا بایدن روی اینکه من چند سال دیگر چه کسی باشم تاثیر می‌گذارد. روی افسردگی من اثر می‌گذارد. روی اینکه من اولین سکسم را کی انجام دهم اثرگذار است. این‌ها زیاد پیچیده نیستند. وقتی پدیده‌ها توصیف می‌شوند یعنی فهم شده اند و وقتی فهم شده اند یعنی از پیچیدگی آن‌ها کاسته شده است. این هم کاری است که ما خیلی انجام می‌دهیم. کسی پدیده‌ها را توصیف و تبیین می‌کند، ما به حرف‌هایش گوش می‌دهیم تا بفهمیم آن پدیده چیست، از کجا آمده و چگونه کار می‌کند. بعد از اینکه فهمیدیم از فهم خود احساس آسودگی و رهایی می‌کنیم. و صد البته که ما آن کسی که کاری می‌کند تا پدیده‌ها را فهم کنیم تحسین می‌کنیم و باید هم این کار را بکنیم. گاهی هم به فهم دیگران از پدیده‌ها فحش می‌دهیم. بعضی موقع‌ها فهم دیگری در ذهن و حریم خودش توقف کرده و کاری به کار ما ندارد و فحش می‌دهیم اما بعضی اوقات فهم دیگری از جهان کار به کار ما دارد. زندگی‌مان را از این رو به آن رو می‌کند. ما را فقیر می‌کند. ما را افسرده می‌کند. ما را مضطرب می‌کند. ما را زندانی می‌کند. ما را نادان می‌کند. ما را می‌کشد. کاری می‌کند زندگی‌مان قدر ارزن نیارزد. اینجاست که می‌گویم ما انسان‌ها کلی ارتباط ساخته‌ایم و ناگزیریم از زندگی کردن در میان این ارتباطات. راجع به بدیهیات حرف نزنم بهتر است.  در ضمن این را هم بگویم که زندگی همیشه برگ جدیدی برای رو کردن دارد و اصلا شاید همین است که آن را قابل تحمل می‌کند. شاید آن وقت‌هایی که می‌خواستم خودم را بکشم همین بود که زندگی را برایم غیرقابل تحمل می‌کرد. اینکه دیگر برگ جدیدی وجود ندارد که رو شود. مدام با خود می‌اندیشیدم من شکست خورده‌ام؛ تا به ابد اوضاع همین است.  [در این نهایت ناب بی‌هیچ انگاری؛ همان‌هایی که نامجو در مورد نوشتن گفت] ساعت ۳:۵۴ شب ، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹ مصادف با ۲۰ نوامبر ۲۰۲۰</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 23:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به تمام چشم‌‌های عسلی</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-emjny4eaw8df</link>
                <description>آخرین باری که سردم بود و می‌لرزیدم، در حالی که همزمان جذب نیکوتین باعث می‌شد سرم سنگین شود پارسال زمستان بود. کوچه‌ی کناری دانشگاه، بین کلاس هشت تا ده صبحم، وینستون قرمز دومم را می‌کشیدم و make you feel my love ادل را گوش می‌دادم. سرما و نیکوتین باعث می‌شد خود را در برابر زندگی و تو حقیر ببینم. چیزی نبود که به آن دلگرم شوم و وضعیت آن لحظاتم تحمل‌پذیر شود. آن موقع خیلی به تو فکر می‌کردم. بیشتر از این روزها. بار دوم امروز بود‌. آهنگ عسل بانو سیاوش قمیشی تو را یاد رنگ چشم‌های دوست پسر قبلی‌ات انداخت و ما را در جریانش قرار دادی. چند دقیقه بعد از آن در حیاط کافه ریرا، در حالی که سیگار می‌کشیدم و سردم بود حس می‌کردم بی‌پناه‌ و حقیرترین انسان جهان در برابر رنج زیستنم. چند دقیقه‌ای بود که در حیاط بودم. سحر آمد. بعد تو آمدی. سهوا یا عمدا، سحر ما را تنها گذاشت و تو سرت را روی شانه‌ام گذاشتی. گفتم سارا می‌دونی...؟ گفتی آره علی. گفتم پس چرا...؟ گفتی ببخشید. هیچ خبری از حس بی‌پناهی و حقارت چند ثانیه قبل نبود. انگار دنیا برای من بود. من در محاصره‌ی وضعیتم هستم. بیشتر دفعاتی که تو را می‌بینم چیزی از دوست پسر قبلی‌ات یادت می‌افتد و می‌گویی و باعث می‌شوی مثل الان اشک بریزم. از طرفی دلم نمی‌آید ارتباطم را با تو قطع کنم. نه برای خودم. بیشتر برای تو.آرزو می‌کنم کاش به خدایی و به انجیلی باور داشتم تا مقدس بودن بعضی رنج‌ها برایم تحمل‌پذیرترش می‌کرد.</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 13:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمقی که برای زیستن ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D8%B1%D9%85%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-aeu8sarpqoqg</link>
                <description>نمی‌دانم وجه تمایز زنده ماندن و زندگی کردن را چه می‌توان تعریف کرد. برایم مهم نیست. زندگی کردن و زنده ماندن هر چه که باشند این را می‌دانم: زیستن رمقی می‌خواهد که من ندارم. رنج کشیدن و لذت بردن، هر دو نیازمند این رمق است. تنها می‌توانم بنشینم و تماشا کنم چه می‌شود؛ بدون آنکه درگیر زندگی شوم. به این می‌گویند افسردگی اما افسردگی هم به دلایل متنوعی بروز می‌کند. کاش می‌توانستم توضیح دهم. زیستن به رنجش نمی‌ارزد. این را با اطمینان نمی‌توانم بگویم زیرا دیروز که او از نگران شدنش برای من موقع شلوغی‌ها می‌گفت نظرم کاملا متفاوت بود. تو همه جا هستی. هیچکس را نمی‌توانم مثل تو دوست داشته باشم.1398.10.25</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 12:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی دقیقا همان‌قدر که احساس می‌شود پوچ نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%88%DA%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wkhefuqlxmhw</link>
                <description>هستی دقیقا همان‌قدر که احساس می‌شود پوچ نیست؛ مقدار آن بسیار بیشتر است. به بیان دیگر باید اعتراف کرد آدمی در تقلایش برای کشف شیوه‌های بهتر زیستن تا حدود زیادی موفق عمل کرده و در گستره‌ای به طول تاریخ آن‌چنان هوشمندانه دست به خلق معنا زده‌است که بسیاری اوقات متوجه پوچی نمی‌شود. در واقع تاریخ را می‌توان عرصه‌ی نبرد آفرینندگان معنا و پوچی بی‌حدوحصر حاکم بر گیتی دانست. بی‌انصافی است اگر گروه اول را پیروزمندان این کشاکش ندانیم.حجم عظیم معنا به گونه‌ای حیات بشر را محاصره کرده که به راستی گریز از آن‌ها و مواجهه‌ی مستقیم و بی‌روتوش با پوچی امری ساده نیست.اما امان از آن ثانیه‌ای که فرد برای نخستین بار به وجود آن باور پیدا می‌کند. از آن لحظه به بعد درگیری اصلی او با مفهوم زیستن و مرگ آغاز می‌شود. آن‌گاه دیگر می‌توان در هر معنایی، هر چقدر هم لذت به همراه داشته‌باشد، پوچی را یافت. صد البته که حاصل این درگیری اصیل لزوما ملال یا اندوه نیست. اگر بشر زیستن را برگزیند و در عین اعتقاد به پوچی، فرمولی قابل اعتنا برای ادامه‌ی حیات بیابد می‌شود وی را کامیاب نامید اما این بدان معنا نیست که مرگ شکست است. اصلا شکستی در کار نیست‌ و شاید هم پیروزی</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 10:29:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@AR98/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-f96kr31grgyk</link>
                <description>طوفان آمده بود. ظهر یک چهارشنبه‌ی تعطیل بود که طوفان آمد. آن روز مثل خیلی وقت‌های دیگر نبودی. من داشتم در خیابان‌های اطراف خانه‌مان  راه می‌رفتم که طوفان شروع شد. آن موقع هم به تو فکر می‌کردم؛ مثل خیلی وقت‌های دیگر. حتی لحظه‌ای که از ترس آن که بلایی سرم بیاید به نزدیک‌ترین علمک گاز چسبیدم و سرم را پایین گرفتم تا چیزی در چشمم نرود در فکر تو بودم. نگران بودم آسیب ببینی. البته اینکه تو دیر به دیر از خانه بیرون می‌آیی تا حدی خیالم را راحت می‌کرد. چند ماهی از آن می‌گذرد اما من هنوز دوستت دارم. در این مدت که تو را دوست دارم خیلی اتفاق‌ها افتاد ولی احساس من هنوز فروکش نکرده است. هم از اینکه روزی برسد که دوستت نداشته باشم می‌ترسم و هم از اینکه هر چه شود من باز هم عاشقت باشم. جنگ شود عاشقت باشم، زلزله بیاید عاشقت باشم، انقلاب شود عاشقت باشم، ازدواج کنم عاشقت باشم، بچه‌دار شوم عاشقت باشم، بمیرم عاشقت باشم. 1398.11.10</description>
                <category>Ali Rastin</category>
                <author>Ali Rastin</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 10:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>