<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ara</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ARA</link>
        <description>من در  دنیای زندگی میکنم که دنیام رو گم کردم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 16:25:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/81856/avatar/kAAH0I.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ara</title>
            <link>https://virgool.io/@ARA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینترنت بین الملل سلام علیکم</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%DA%A9%D9%85-y2ok6zwelbmc</link>
                <description>به نام خدا - سلامامروز در تاریخ خوشگل 9896 عصری بلاخره کامل شد دسترسی بین المللموننمی دونم به شما چطوری گذشت اما به من خیلی بد گذشت مگه میشه دیگه از دنیا بی خبر باشیکاشکی میدونستن من اگه شبا گوشیم کنارم نباشه واینترنتش خاموش باشه از ترس خوابم نمیبره یه هفته احساس عصر حجری داشتم اونم بعد ازسیزده سال. از سال 85 که کامپیوتر خریدم و اولین کارت اینترنت یه ساعته رو گرفتم و اوردم خونه تا یه هفته پیش هیچ وقت اینجوری از کامپیوترم و اینترنت جدانبودم. من خیلی دوستت دارم لعنتی (کامپیوترو میگما) دیگه خیلی حرفا رو نمیشه زد وگرنه دل پری داشتم و گله های بسیاربرای همین به این چندتا جمله اکتفا میکنم. شما هم قبول کنید :)بازم سلام علیکم اینترنت بین الملل</description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 23:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت به دیدن نمایش مهرا</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7-gexhuhaucvoj</link>
                <description>نمابش مهرابه نام خداامروز از در مترو میدان شهدا که خارج میشدم دوتا دختر جون این تراکت ها رو پخش میکردن و همه رو به دیدن نمایششون دعوت میکردن .وقتی تراکتشون رو گرفتم پیش خودم گفتم درسته من تعداد دنبال کننده خیلی کمی دارم اما خوبه یه پست بزارم شاید حداقل یه نفر دید و دلش خواست بره و کارشون رو ببینه اولین باره چیزی که خودم ندیدم و تجربه نکردم و حتی نمی دونم چیه رو میخوام به دیگران توصیه کنمبه امید موفقیت همه انسان ها</description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 15:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم امشب تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ww3mwspoxqy6</link>
                <description>تنهایی هم خوبه هم بد . تنهایی یه وقتایی درد یه وقتایی درمان اما گاهی وقتها خودمون یه جهنمی درست میکنیم که نمیدونیم چه غلطی بکنیم دنیا همیشه دارمکافاته بشنو این نی چون شکایت می‌کند                                                   از جداییها حکایت می‌کندکز نیستان تا مرا ببریده‌اند                                                  در نفیرم مرد و زن نالیده‌اندسینه خواهم شرحه شرحه از فراق                                                   تا بگویم شرح درد اشتیاقهر کسی کو دور ماند از اصل خویش                                                  باز جوید روزگار وصل خویش</description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 23:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-q99ptdx5yus7</link>
                <description>به نام خداچه دنیای داغونی هست نمیتونی ادما رو بشناسی تا امروز باهات خوبن فردا رنگشون عوض میشه تا داری براشون کار میکنی هواتو دارن بهت محل میذارن یه دفعه نظرشون عوض میشه چون یکی بهتر پیدا میشه براشون .بدم میاد از ادمای مثبت .بدم میاد از ادمای ساده و خنگ مثل خودم . خیلی ساده گول میخورن و به این خریتشون ادامه میدن </description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 14:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره نویسی / کاردستری (cardistry)</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-cardistry-nnykvwrczqeu</link>
                <description>به نام خداامروز دوشنبه 98/08/06تا حالا چیزی درباره کاردستری شنیدید؟منم نشنیده بودم اما به صورت خیلی اتفاقی یه کلیپ دیدم و تمام دو روز گذشته رو داشتم درباره این موضوع کلیپ میدیم و تمرین میکردم . حالا کاردستری چیه اصلاکاردستری، همون حرکت و چرخش کارتها توی دست هست . که با یه دست و یا با هر دو دست انجام میشه. که شامل بر زدن ورق ها به روش های  Charlier Cut و Riffle Shuffle وThumb Fanکاردستری زیر مجموعه ای از شعبده بازی محسوب میشود اما در حقیقت اصلا شعبده بازی نیست مهارتی است که توسط دستها در حرکت دادن کارتها اتفاق میافته و زیبایی بصری دارهکاردیست به کسی که مهارت انجام کاردستری رو داره میگن (cardists)کاردیست ها هر ساله از سراسر جهان در یک همایش جهانی شرکت میکنن که به تبادل تجربیات و نمایش مهارتهای جدید می پردازند و تلاش برای بهبود و ارتقای فنی این مهارت میکنند که این همایش رسمی به نام Cardistry-Con شناخته میشه و همچنین جوایزی مهمی هم  پرداخت می شود.</description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 23:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره نویسی / ترمیــــــــــــــنال</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%86%D8%A7%D9%84-d4dg1voggkkm</link>
                <description>از اینبار میخوام به سبک نوشته های توی دفترم اینجا هم خاطرات روزهام رو بنویسیمبه نام خدا سلام . شنبه 4 آبان دوباره ساعت شیش زنگ گوشی به صدا دراومد یه مارتون دیگه شروع شد . طبق عادت پاشدم از پنجره  بیرون رو نگاه کردم خیلی شدید داشت بارون می اومد بارون از ساعت ده یارده دیشب که شروع شده بود  یه ریز داشت میمود . سریع پاشدم اماده شدم بازم وقت نبود مسواک بزنم یا موهام رو درست کنم یه دونه لیمو شیرین خوردم  مثلا خودمو تقویت کنم که ارش ( اسم فرضی . اخه فویبا لو رفتن اطلاعات به درد نخورم رو دارم :) ) مریض شده من نشم .مو هام رو  اب نزدم گفتم داره شدید بارون میاد خیس میشن بعدا دست میکشم درست میشن (اوج تنبلی ) . تا مترو پیاده رفتم خیس شدماااااااااا.عاشق تعطیلاتم لامصب جوری مترو رو خلوت کرده بود که ادم فاز اروپا میگرفت. اما خو چرا هوا بارونی میشه دیگه اتوبوس موتوبس گیر نیامد بخدا یه ربع منتظر شدم . زن مرد به صورت گوسفندی ریختیم داخل اولین اتوبوس که اومد هرچند میدونستم باید یه مسیری رو  پیاده برگردم ولی رفتم چون بارون رو دوست دارم بخصوص قدم زدن اونم اول صبح . من دارم کم کم پیر میشم باید تا جونم این کارو بکنم چهار روز دیگه پیر میشم و با این کارا زودی مریضی میشم  ( سی ویه سالمه در جریان باشید)روز کسالت باری بود بیشترا رفته بودن مرخصی کاری خاصی هم نبود انجام بدیم نهار مهارم خو تعطیل . منم مرخصی فردا رو اوکی کردم و به دوستم توی ترمینال جنوب یه زنگ زدم برای بلیط و هماهنگی ساعتو دوباره استراحت تا پایان ساعت کار:)رفتنی همکارم گفت باهم میریم تا یه جا میرسونمت از من انکار  از اون اصرار . رفتیم نردیک خیابان 17 شهریور گفتم من بقیشو خودم میرم تو برو .پیادم کرد  من ساده فکر میکردم نزدیکه نگو خیلی راه خیلیااااااااا. دست کردم توی جیبم کارتم بود و دوسه تا رسید کارتا .پول نقدم که مثل همیشه هیچی (هزاربار گیر افتادم اما ادم نمیشم که ) گفتم پیاده میرم و راه افتادم . قبلش اینم بگم که کولم حداقل پنج کیلو بود یه قلم لب تاب دو کیلو ،سه کیلو لباس نشسته ببرم شهرستان مامانم بشوره . تازه بلیط فروش بهم زنگ زد سریه میاد اتوبوس میخواد بره . من شاید چهار پنج کیلومتر رو مجبور شدم بدوم شایدم بیشتر ولی خوب رسیدماااااا. رسیدم ترمینال سویشرتمو که در اوردم کلا پیرهنم خیس شده بود از عرق . توی اون هوا که ادم سردش میشه من عرق کرده بودم . اتوبوس رهسپار دیار خوب خونمان شد . زنگ زدم خونه داداشم رو دوباره برده بودن دکتر براش سرم زدن و کلی دارو و درمان ( یادم رفت بگم ارش صبح راه افتاده بود ظهر رسیده بود خونمون)تو رو خدا کسایی که میرید کربلا مراعات کنید چون حامل بیماری هستید . الان داداشم چهار روزه شدید حالش بده. ما که حلال نمیکنیم اینجور ادما رو هر چند کربلایی باشن </description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 16:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مره نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ARA/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-pzol0rnafs4g</link>
                <description>دیروز یکی از پنجشنبه های شلوغم بود از اول صبح که خواب موندم مجبور شدم دوان دوان خودمو به مترو برسونم(وقتی خواب میمونم نمیدونم چرا ذهنم میریزه بهم و اشفته و بی عصاب میشم و میرم روی مود دعوا :)  مترو خیلی شلوغ بود تا پارسال حداقل پنج شنبه ها مترو خلوت بود و حسرت میخوردم که خوشبحال بقیه که روز پنجشنبه تعطیل هستند و من باید برم سرکار اما امسال همش میگم کاش بازم مثل گذشته میشد حداقل یه روز خلوت توی مترو رو داشتیم.توی اداره نزدیکای ساعت ده بود مرخصی گرفتم برم سود سهام خواهرم رو براش بگیرم که چند روزه قول دادم وقتی رفتم بانک سینا با کارمند اونجا دعوام شد .طرف فکر میکرد بازپرس جرایم اقتصادی هست یه جوری همه چیزو کنترل و چک میکرد که کفریم کرده بود این بین شوخی های چرتم میکرد که مثلا خودشو خوب نشون بده  و در اخر گیر داد چرا شماره تلفن ثابت و ادرس خونت بهم نمیخوره .باید ادرس محل کارت رو هم بدی منم دادم اما دلم میخواست بزنم توی گوشش.( کلا بدم میاد که هویتم و ادرسم و هرچیزی که باعث میشه توی جامعه شناخته میشم رو  به بقیه بدم .چراش رو نمیدونم اما از بچگی این جوری بودم . همیشه دلم میخواست خیلی گمنام و مخفی باشم) این دوتا ماجرا که باعث شده بودن تا اونجای روز حالمو بد کنن اما من که کم نمیارم تلاش رو به حفظ روحیه میکنم الکی مثلا.گذشت و نزدیکای ساعت یک همکارم ازم خواهش کرد اگه وقت دارم برم براش لب تاب بخرم و منم که استاد نه گفتن هستم رفتم و از ساعت دو تا پنج توی پاساژ کامپیوتر ایران بالا پایین میکردیم اخه لعنتی ملاک خرید کامیپوتر ظاهرشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا سخن من با تولید کنندهاست چرا همه لب تای های ایران یا  مشکی هستن یا تلفیقی از مشکی . خوب شاید یکی دلش قرمز میخواد یا  بنفش میخواد یا نارنجی باشه در عین اینکه fullHD باشه رمش 8 باشه هاردش یک باشه و....... بلاخره بعد 3 ساعت یکی خریدیم نمیدونم اونی که میخواست شد یا نه ولی ازش خداحافظی کردم اومدم خونه ساعت پنج بود و من هنوز نه تنها نهار نخورده بودم که از دیشب تا ساعت پنج عصر فقط چای خورده بودم دیگه توی اوج کلافگی بودم  تازه دادشم اومد خونه و دیدم بعله مریض شده اونم چجوربهش میگم چرا مریض شدی میگه چون خونه سرده بخاری رو چرا نمیزاری. اخه همه کارا رو من باید بکنم تنهایی .بخاری لعنتی خراب شده بود روشن نمیشد باور خودم نمیشد بتونم درستش کنم اون یاروشو باز کردم و درستش کردم یکم اون چیزاش کیپ شده بود بعد از دوساعت ور رفتن درستش کردم تا حالا بخاری تعمیر نکرده بودم البته تعمیر اونجوری نه فقط سوراخی که بسته شده بود با اشغال رو باز کردم اما خو سخت بود خدایی وقتی یه مریض تو خونه داری و جلوت داره میلرزه تو مجبوری درستش کنی هرچند که تا حالا بیشترین برخورد با بخاری کتارش نشستن باشهبعد از اون موفقیت چشمگیر بخاری رفتم خرید برای خونه پیاز گوجه شلغم لیمو شیرین و خرمالو خریدم با استدلال اینکه خرمالو هم برای ادم مریض خوبه . خوب چه میدونم چی خوبه مگه من چقدر تجربه دارم یکی نیست بگه اخه لعنتی ها میرید کربلا چرا اینجوری مریضی ها رو میارید با خودتون تازه نه شب مجبور شدم فردین رو ببرم دکتر . خیلی حالش بد بود تب لرز شدید داشت وقتی اومدم خونه ساعت دوازده ونیم شب بود چه بارون شدیدی میومد . توی درمانگاه توی اون تایم که منتظر بودم سرمش تموم بشه . داشتم فکر میکردم امروز چقدر ماجرا داشتم خدایی یه تنه سخته زندگی رو ببری جلو . درسته چند ساله تنهایی زندگی میکنم اما هنوز خیلی ماجرا برای بار اوله برام اتفاق میافته . اونم برای منی که خیلی سوسول بار اومدم و همه عمر بابا مامانم همه کارام رو کردن . تازه پیامم رو هم یارو نمیکاره گذاشت و وقتی منتظر بودم پیامم رو جواب بده بیهوش شده بودم و خوابم برده بود</description>
                <category>ara</category>
                <author>ara</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 09:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>