<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ARKhoshghalb</link>
        <description>دوست‌دار متن‌ها، شیفته‌ی کدها، علاقه‌مند به غذاها، درگیر با آهنگ‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:39:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71746/avatar/lyQkrx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا بالا پریدن تو آسانسور در حال سقوط باعث میشه نجات پیدا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tk4lp0bnpl1g</link>
                <description>این پست به صورت ویدیویی در اینستاگرام و یوتیوب هم قابل مشاهده استتوی آسانسور واستادین. یهو صدای تق میاد و آسانسور ول میشه. سیستم‌های ایمنی آسانسور هم کار نمی‌کنن و آسانسور داره سقوط می‌کنه. اگه دقیقا قبل از برخوردش با زمین بپرم هوا باعث میشه نجات پیدا کنم؟ آره ولی نباید این کارو بکنین. کار بهتری میشه کرد. اجازه بدین اول توضیح بدیم چرا نباید بپریم و بعد بگیم راه بهتر چیه.حداکثر سرعت امنی که باهاش می‌تونین روی یه سطح سفت مثل زمین فرود بیاین تقریبا ۱۲ متر بر ثانیه ست. که میشه ارتفاع تقریبا ۷ متری. اکثر آدم‌ها اگه از ارتفاع ۷ متری بپرن پایین زنده می‌مونن. از سرعت ۱۲ متر بر ثانیه تا ۱۷ متر بر ثانیه احتمال زنده موندن کمتره ولی بازم بسته به اینکه چه آدمی باشه و چطوری فرود بیاد، ممکنه آسیب زیادی ببینه ولی زنده بمونه. اما از سرعت ۱۷ متر بر ثانیه به بعد (که برای اطلاع‌تون از ارتفاع ۱۵ متری به این سرعت می رسید) دیگه تقریبا شانسی برای زنده موندن وجود نداره.پریدن یه آدم عادی به سمت بالا باعث میشه ۳ متر بر ثانیه سرعت بگیره یا اگر یه ورزشکار خیلی خفن باشین باعث میشه ۵ متر بر ثانیه سرعت بگیرین. این یعنی اگر با هر سرعتی در حال سقوط باشید، بالا پریدن می‌تونه باعث شه ۳ متر بر ثانیه از سرعت‌تون کم بشه. در نتیجه، اگر ارتفاع سقوط‌تون انقدری بوده باشه که سرعت سقوط تون ۱۵ متر بر ثانیه باشه، با یک پرش به موقع می‌تونین سرعت‌تون رو بکنین ۱۲ متر بر ثانیه و با احتمال خیلی زیادی زنده بمونین.نکته مهم ولی اینجاست. از کجا می‌خواین بفهمین زمان درست پریدن کیه؟ از داخل آسانسور غیرممکنه بتونین حدس بزنین کی قراره به زمین بخورین.خب اشکال نداره. می‌پرم بالا وقتی برگشتم پایین دوباره می‌پرم بالا و همینطوری پریدن رو ادامه میدم. اینطوری با احتمال خوبی موقع زمین خوردن هم در حال پرش باشم. نه متاسفانه. مساله اینه که شما داخل آسانسور فقط یک شانس پریدن دارین. چرا؟فرض کنین آسانسوری در کار نیست. از یه هواپیما پریدین پایین و یه توپ هم دستتونه و دارین همینطوری با این توپ سقوط می‌کنین. اگه توپ رو ول کنین برای توپ چه اتفاقی میوفته؟ هیچی. در حالت عادی اگه ولش می‌کردیم سقوط می‌کرد میوفتاد رو زمین ولی الان خودش داره سقوط می‌کنه گرفتن شما عملا کار خاصی نمی‌کرد. پس ولش هم بکنین تغییری نمی‌کنه. حالا اگه این توپ رو که داره کنار شما سقوط می‌کنه با انگشت بزنین زیرش چی میشه؟ یه ذره میره بالا و بعد از اونجا ادامه سقوطش رو می‌ده. اگر روی زمین بودین به زیر توپ میزدین میرفت بالا و برمیگشت پایین پیش انگشت شما ولی الان صرفا میره یه ذره بالاتر و از دید شما، انگار همونجا وای میسته. حالا بسته به اینکه چه قدر محکم بزنین زیر این توپ، با سرعت ببشتری میره بالا و وای میسته.به عبارت دیگه، بودن تو سقوط آزاد مثل بودن تو فضائه. انگار جاذبه اثری روی شما نداره (بدیهتا تا قبل اینکه محکم بخورین به زمین. اون موقع جاذبه قطعا اثرش رو نشون میده). حالا تو آسانسور، شما دقیقا همون توپین. می‌تونین بپرین بالا ولی قرار نیست برگردین پایین. میرین بالا و همونجا می‌مونین. حالا چون شما می‌خواین با تمام توانتون بپرید که سرعت‌تون رو خیلی کم کم کرده باشین، باعث میشه خیلی سریع برین بالا و محکم بخورید به سقف آسانسور. بعد تا دارین به این فکر میکنین که ای بابا چطوری کلم خورد به سقف، آسانسور هم میخوره به کف و از دو طرف چیز میشین.. چی میگن، ضربه می‌خورین.در نتیجه، تلاش برای پریدن داخل آسانسور اشتباهه. چون اولا فقط زمانی ممکنه کار کنه که ارتفاع سقوط آسانسور کمتر از ۱۰ متر باشه، دوما باید بدونین دقیقا کی قراره به زمین برسین که بتونین به موقع بپرین وگرنه پریدنتون بیشتر باعث آسیب میشه.کار بهتر اینه که بخوابین کف آسانسور و سرتون رو هم با دستاتون بپوشونین. این کار باعث میشه هر مقدار فشاری که بهتون وارد شد، به جای اینکه فقط به پاهاتون وارد بشه، بین همه بدن‌تون پخش بشه. بدیهتا معنیش این نیست که آسیب نمی‌بینین و دیگه چون دراز کشیدین کف آسانسور مشکل حل میشه. همچنان میشه با قطعیت گفت که استخون‌های کوچیک و دنده‌هاتون می‌شکنن و ممکنه باز در این حالت هم نتونین زنده بمونین. ولی به نظر میاد بین گزینه‌های دیگه‌ای که تا امروز بررسی کردن این گزینه بهتر جواب داده.البته که این گزینه هم سختی‌های خودش رو داره. مثلا اینکه اگه یادتون باشه گفتیم آسانسور در حال سقوط آزاد مثل بودن تو فضائه. و به همون دلیل که اگه بپرین بالا قرار نیست بیاین پایین، دراز کشیدن هم خیلی راحت نیست. روشی که در حالت عادی دراز می‌کشیم اینه که دستمون رو میذاریم رو زمین بعد یهو شونه‌هامون رو ول می‌کنیم، جاذبه ما رو می‌کشه پایین و با دست‌هامون جهت پایین رفتنمون رو تنظیم می‌کنیم که دراز کشیده بشیم. ولی تو آسانسور در حال سقوط دست‌هاتون رو میذارین کف زمین، بعد شونه‌ها رو ول می‌کنین ولی اتفاقی نمیوفته. درست مثل اون توپی که ولش کردین و همونجایی که بود موند. برای همین باید یه دستگیره‌ای چیزی پیدا کنین که با کمک اون خودتون رو به حالت دراز کشیدن کف آسانسور قرار بدین.صادقانه بخوام بگم ولی اصلا به این جاها نمی‌رسین. اگه از بالای یه ساختمون ۱۰۰ متری هم سقوط کنین، ۴.۵ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه که به پایینش برسین و احتمالا تمام این مدت رو هم آدم از ترس شوکه شده و کاری نمی‌تونه انجام بده.ولی در نهایت نگران هم نباشین. سیستم‌های ایمنی آسانسورها خیلی زیاده و احتمال اینکه در یک آسانسور در حال سقوط قرار بگیرین خیلی کمه. تعداد آدم‌هایی که سالانه لای در آسانسور گیر میکنن و آسیب می‌بینن خیلی بیشتر از کساییه که تو آسانسور سقوط می‌کنن.سال ۱۹۴۵ میلادی یه هواپیمای نظامی داخل آمریکا به خاطر مه شدید مسیرش رو گم می‌کنه و به ساختمون بسیار بلند Empire State میخوره و میره تو طبقه ۷۹ این ساختمون و یه سوراخ اونجا ایجاد می‌کنه. وقتی میان برای کمک می‌بینن یکی از آسانسورچی‌ها آسیب دیده و از آسانسوری که داخلش بوده پرت شده بیرون. در نتیجه میبرن می‌ذارنش تو یه آسانسور دیگه که داشته هنوز کار می‌کرده تا بتونه بره پایین برج.ولی اون آسانسور دیگه هم آسیب دیده بوده و بعد یه ذره پایین رفتن یهو کابل‌هاش قطع میشن و آسانسور از طبقه ۷۵م سقوط می‌کنه. به طرز معجزه آسایی اما زنده می‌مونه. دلیلش این بوده که کابل‌های قطع شده آسانسور میرن پایین آسانسور روی زمین جمع میشن و به جای اینکه اسانسور محکم با زمین برخورد کنه، کابل‌ها شدت ضربه رو می‌گیرن و آسانسور با سرعت کمتری به زمین می‌رسه. البته که همچنان اکثر استخون‌های این خانم ۲۰ ساله می‌شکنه ولی در نهایت وقتی پیداش می‌کنن می‌بینن هنوز زنده ست و تا امروز رکورددار نجات پیدا کردن از بلندترین سقوط آسانسوره.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 16:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تو هوای سرد سرما می‌خوریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-oicxx8ahuc4b</link>
                <description>این پست به صورت ویدیویی در اینستاگرام و یوتیوب هم قابل مشاهده است«هوا سرده میری بیرون کاپشن بپوش مریض نشی». این جمله برای همه‌مون آشناست و همه‌مون هم بهش به عنوان یک دستورالعمل ابتدایی زندگی عمل می‌کنیم. اگه هوا سرده  باید لباس گرم بپوشم وگرنه مریض میشم. ولی آیا واقعا سرد بودن هوا باعث میشه ما مریض بشیم؟جواب اینه که نه. شما ممکنه در هوای ۰ درجه هم بدون لباس برید بیرون و از سرما بلرزید ولی مریض نشید. «یعنی چی من خودم یادمه این همه بار تو هوای سرد رفتم بیرون و مریض شدم» آره ولی مساله مهم اینه که اون دفعاتی رو که مریض میشیم خیلی بیشتر یادمون می‌مونه.الان شما ممکنه در ۱۰۰ روز گذشته بیرون از خونه جاهای زیادی رفته باشین و مریض نشده باشین، و امروز هم یادتون نیست کجاها رفتین. ولی اگه به یه کتابخونه‌ای برین و برگردین خونه مریض باشین، تا مدت زیادی یادتون می‌مونه که تو اون کتابخونه مریض شدین. حالا اگه این اتفاق ۴-۵ بار بیوفته بعید نیست کم کم فکر کنین کتاب‌خونه رفتن میتونه عامل مریضی باشه.خب پس داستان چیه؟ اگه سرما عامل سرما خوردن نیست، پس چی هست؟ویروس. ویروس عامل بیماری و سرما خوردگیه. ولی خب این خیلی چیز جدیدی نیست. همه می‌دونن علت مریضی و سرماخوردگی ویروسه. سوال اصلی اینه که به هر حال ما همه مون خبر داریم که وقتی هوا سرده بیشتر مریض میشیم. اصلا بهش میگن سرما خوردگی! تو اسمش هم داره به سرما اشاره می‌کنه. ارتباط اینا به هم چیه؟دیدین وقتی هوا سرده همه جا بخار می‌کنه و یه لایه رطوبت روی سطوح میشینه؟ یا مثلا روی علف‌ها و برگ‌ها قطره‌های کوچیک آب دیده میشه؟ علتش اینه که همیشه داخل هوا یه مقدار آب هست که همون رطوبت هواست. وقتی هوا سرد میشه این بخار آب داخل هوا به مایع تبدیل میشه و رطوبت هوا کم میشه. قطرات آبی که تا قبلش توی هوا بودن الان روی در و دیوارن.حالا وقتی رطوبت هوا زیاد باشه، یک ویروس که با سرفه‌ی من پرت میشه تو هوا با احتمال زیادی یا سنگین میشه و میوفته روی زمین یا اگر تو هوا بمونه هم غیرفعال میشه و اگه وارد بدن شما بشه نمی‌تونه باعث بیماری بشه. دلیل اینکه چرا این اتفاق میوفته یه ذره پیچیده و تخصصیه ولی به صورت ساده و خلاصه، ویروس به تنهایی تو هوا نمی‌چرخه. باید به یه چیزی بچسبه. اون چیزی که بهش می‌چسبه تبدیل میشه به یک توپ و اون توپ می‌تونه بسته به اینکه چه قدر آب تو هوا هست بزرگ یا کوچیک و سبک یا سنگین باشه.حالا اگه هوا خشک باشه این توپی که ویروس داخلشه می‌تونه خیلی راحت‌تر تو هوا حرکت کنه و مدت طولانی‌تری برای خودش بچرخه. و همونطور که یادتون هست اگه هوا سرد باشه، هوا خشک میشه در نتیجه اگه هوا سرد باشه، ویروس راحت‌تر توی هوا حرکت می‌کنه و راحت‌تر به سمت شما میاد. و شما سرما می‌خورین.نکته بعدی اینه که وقتی هوا سرده آدم‌ها بیشتر سعی می‌کنن داخل باشن. داخل خونه یا محل کار یا دانشگاه یا هر محل دیگه‌ای که میشه توش هوا رو گرم کرد. و این یعنی نسبت به زمانی که هوا گرم هست آدم‌ها زمان‌های بیشتری هی دور هم جمع میشن. و این یعنی فرصت‌های خیلی بیشتری برای انتقال ویروس وجود داره. که مجددا، تاثیر غیر مستقیم سرد شدن هواست.نکته بعدی اینه که اون روزهای سال که سرد هستن یه ویژگی دیگه هم دارن، اینکه کوتاه‌ترن. یعنی خورشید مدت زمان کمتری توی آسمونه. اون مدتی هم که هست اکثر اوقات هوا ابریه. خورشید کمتر توی آسمون یعنی ویتامین دی کمتر برای بدن و ویتامین دی کمتر برای بدن یعنی سیستم ایمنی ضعیف تر. که مجددا، باعث میشه اگر ویروسی وارد بدن شد با احتمال بیشتری منجر به بیماری بشه.ولی همه این‌ها صرفا عوامل کمک کننده هستن و ته تهش، باید یه ویروسی وجود داشته باشه تا به لطف این عوامل کمک کننده باعث بیماری بشه. اگر ویروسی وجود نداشته باشه این عوامل هم به تنهایی کاری نمی‌کنن. در نتیجه ممکنه تو هوای کاملا گرم برین پیش یکی از دوستانتون و با یه عطسه قدرتمند ویروس‌هایی رو به شما بده و وسط تابستون سرما بخورین، و ممکن هم هست در سردترین هوای ممکن بدون لباس کافی برین بیرون و ساعت‌ها توی برف بشینین ولی سالم و سلامت بدون اینکه ویروسی گرفته باشین برگردین خونه.اما داستان اینه که علائم بدن نسبت به سرماخوردگی و نسبت به حضور در سرما یه مقدار شبیهه. در هر دو مورد آب از بینی‌مون میاد و در هر دو مورد احساس سرما می‌کنیم و بدن‌مون می‌لرزه. و احتمالا این هم یکی از دلایلی باشه که این عقیده شکل گرفته که هوای سرد باعث سرماخوردگی میشه.مشابه همین باور که سرما باعث سرماخوردگی میشه یه باور دیگه‌ای هم در سال‌های دور وجود داشته که جالبه. یه زمانی باور داشتن به غیر از تولید مثل حیوون‌ها که باعث میشه حیوون‌های جدیدی به دنیا بیان، کنار هم بودن بعضی چیزها هم باعث میشه خود به خود حیوون‌های جدیدی متولد بشن.مثلا فکر می‌کردن یه تیکه گوشت اگه به اندازه کافی کنار هوا باشه و گرم هم باشه، یه سری حشره به دنیا میان از داخل گوشت. یا مثلا فکر می‌کردن اگه یه مقدار لباس کثیف یه جا باشه برای یه مدت باعث میشه موش به دنیا بیاد. دانشمندهای نام‌داری مثل ارسطو به این فرضیه اعتقاد داشتن و تا همین ۳۰۰ سال پیش هم هنوز راجع بهش صحبت میشده. اگرچه امروز دیگه می‌دونیم اون فرضیه هم دقیقا مثل سرما خوردن به خاطر وجود سرماست. واقعا علتش اون نیست، صرفا همزمان با هم اتفاق میوفتن.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 21:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقویم شمسی دقیق‌تره یا تقویم میلادی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C-zowsys35llaq</link>
                <description>این پست به صورت ویدیویی در اینستاگرام و یوتیوب هم قابل مشاهده استاجازه بدین اصلا اول تعریف کنیم شغل تقویم چیه و یعنی چی یه تقویم دقیق‌تر از یه تقویم دیگه باشه؟وقتی می‌خوایم یه زمان خاص در روز با هم قرار بذاریم از ساعت استفاده می‌کنیم ولی وقتی بخوایم یه زمان خاص در یه روز خاص با هم قرار بذاریم به چیزی بیشتر از ساعت نیاز داریم. چیزی که بهش میگیم تقویم.و به صورت خیلی خلاصه شغل تقویم همینه. که روزها رو (مثل ساعات) شماره گذاری کنه تا بتونیم به جای اینکه بگیم «۵ روز دیگه می‌بینمت» و بعد در طول اون مدت روزها رو بشمریم، بگیم ۲۷م می‌بینمت و هر روز شماره روز رو یکی ببریم جلو.یه جورایی شبیه اینه که به جای اینکه روزشمار همه قرارهامون رو هر روز یکی کم کنیم، شماره هر روز یکی زیاد کنیم و بعد شماره جدید رو با شماره روز قرار مقایسه کنیم که یه عملیات ساده تره.خب مساله ای نیست. روزها رو شماره‌گذاری می‌کنیم. این میشه اولین روزمون (0001) و هر روز یکی بهش اضافه میشه. فردا میشه روز 0002 پس فردا میشه روز 0003 و به همین ترتیب میره بالا.ولی چند سال که بگذره سخت میشه حفظ کردن این عدد طولانی و هر روز یکی زیاد کردنش. ولی آسمون رو دوباره نگاه کن. تو آسمون دو تا شی هست که دائما می‌بینیم. یکی خورشیده و هر بار میره و میاد میشه یه روز جدید، ولی یه چیز سفید دیگه هم هست که به جای اینکه کاملا بره و بیاد، هر روز یه ذره شکلش با روز قبل تفاوت می‌کنه ولی یه چرخه ثابت رو طی می‌کنه. چرا از این شی دوم هم استفاده نکنیم؟ به نظر رفتارش منظم میاد میشه ازش برای زمان استفاده کرد.استفاده می‌کنیم. این شی دوم روزهامون رو گروه بندی می‌کنه. یعنی به جای اینکه فقط بشمریم خورشید چند بار رفت و اومد، می‌شمریم در این چرخه ماه که داره شکلش تغییر پیدا می‌کنه خورشید چند بار رفت و اومد. تغییرش هم در شمارشمون اینطوری میشه.به جای اینکه هر روز یه چیزی شبیه 0498 رو ببریم بالا و تبدیل بشه به 0499 و وقتی به 0499 رسید دو رقم اول رو صفر کنیم و بریم سراغ رقم بعدی (0500) روزها رو زیاد می‌کنیم تا وقتی که ماه یه دوره رو طی کنه. یعنی اگر امروز روز ۲۹ هست در این چرخه ماه و ماه برگشته به شکل اولش، ما هم امروز روز شمارمون رو صفر می‌کنیم و میریم به گروه بعدی (یا همون ماه بعدی) و تاریخ امروز میشه 0500. البته روز صفر که عجیبه بیاین هر وقت رفتیم گروه بعدی از یک شروع کنیم. پس امروز میشه روز 0501.حالا ماه‌ها رو تا کجا زیاد کنیم؟ چون همینطوری اگه پیش بریم بعد یه مدت دوباره شماره ماه‌ها هم خیلی بزرگ میشه و کار رو سخت می‌کنه. بیاین خب ماه‌ها رو هم مثل روزها گروه بندی کنیم و هر وقت به نظر شما چند خوبه آقای یونان باستان؟ ۱۰؟ آره منم موافقم عدد رند و دم دستیه. هر وقت به ۱۰ ماه رسیدیم شماره ماه‌ها رو هم صفر کنیم و گروه بعدی رو یک شماره میبریم بالا. در نتیجه روز بعد از روز ۲۹ ماه ۱۰ اولین گروه بزرگ (۰۱/۱۰/۲۹) با فرض اینکه شکل ماه امروز عوض بشه میشه روز یک ماه یک گروه بزرگ دو (۰۲/۰۱/۰۱). که از این به بعد به این گروه بزرگ می‌گیم یک سال.بعد مدتی هم تعداد روزهای هر ماه رو دیگه ثابت می‌کنن که نیازی نباشه همه هر روز ماه رو چک کنن. از این به بعد مشخصه هر ماه دقیقا چند روز داره. این خوبه و داره کارمون رو راه میندازه ولی یه سری مشکل داره. مخصوصا که امروز (یعنی ۷۰۰ سال پیش از میلاد) اکثر زندگی ما درگیر کشاورزیه. کارهایی که من دارم و لازمه براشون روزی رو در آینده مشخص کنم مربوط به مزرعه‌م و حیوون‌هام میشن.اینکه کی باید برای کاشت محصول جدید لوازم تهیه کنم یا اینکه کی قراره محصولاتم رو درو کنم که برم مالیات امسالم رو به حاکم بدم کاملا به کشت و کار من مربوطن و اون به وضعیت آب و هوا ربط داره. و این تقویم اینطوری عملا کمک زیادی نمی‌کنه چون من باز باید برای قرار گذاشتن و تاریخ مشخص کردن بگم «هر وقت هوا گرم شد». کل ایده این بود که بتونم بگم روز ۱۰ ماه ۵ و مشخص باشه چه روزیه.اون موقع می‌دونستن که این آب و هوایی که دائما داره عوض میشه هم به نظر در یک گردش و تکرار هست. هی گرم میشه و هی سرد میشه. که میشن فصل‌های ما و متوجه میشن ۱۰ ماه کافی نیست برای پوشش دادن این تکرار فصل‌ها. در نتیجه ۲ ماه دیگه هم به تقویم اضافه می‌کنن. ماه Januarius به اول تقویم و ماه Februarius رو به آخر تقویم اضافه می‌کنن که همون January یا ژانویه و February یا فبریه یا فوریه فعلی هستن. ولی یه مدت می‌گذره می‌بینن هنوز هم سال‌هاشون به اندازه کافی طولانی نیست (دلیلش این بوده که تعداد روزهای ماه‌هاشون بین ۲۸ تا ۳۰ بوده که کافی نبوده). و یه ماه سیزدهم هم اضافه می‌کنن که همه چیز رو به هم می‌ریزه و بعد مدتی برش می‌دارن و دوباره ۱۲ ماهه میشن.و این ما رو می‌رسونه به جولیوس سزار. سزار طول سال رو اندازه گیری می‌کنه و متوجه میشه هر سال ۳۶۵ به علاوه یک چهارم روز داره. در نتیجه طول همه ماه‌ها رو بیشتر می‌کنه که ۳۰ یا ۳۱ روز باشن به غیر از فبریه که ۲۹ روزه می‌مونه و برای جبران کردن اون یک چهارم باقی مونده از هر سال هم تصمیم می‌گیره ماه فبریه هر ۴ سال یک بار بشه ۳۰ روز و ایده سال کبیسه از همینجا میاد. چرا فبریه یعنی ماه دوم سال ماهیه که روز کبیسه رو می‌گیره؟ چون اون موقع که اضافه شده ماه آخر بوده ولی بعدا تصمیم گرفتن جابجاش کنن و بیاد اول سال بعد ژانویه.بعد از کشته شدن جولیوس سزار، آگوستوس سزار میاد و این تقویم رو جایگزین تقویم قدیمی‌شون می‌کنه و یک ماه از تقویم رو به نام جولیوس سزار میزنن که میشه ماه جولای امروزی و یک ماه رو هم به نام آگوستوس سزار میزنن که میشه ماه آگوست امروزی. و کل تقویم هم میشه تقویم جولیان یا ژولینی. حالا اگه اینطوریه پس چرا فبریه در دنیای امروز ۲۸ روز داره مگه نگفتی ۲۹ روزه بوده؟ چون ماه آگوستوس فقط ۳۰ روز داشته و ماه جولیوس ۳۱ روز و خب آگوستوس خیلی از این مساله خوشحال نبوده در نتیجه یک روز از فبریه کم می‌کنن و به آگوست میدن تا تعداد روزهای آگوست و جولای برابر بشه.ایراد اصلی تقویم جولیوس سزار این بود که طول سال واقعا ۳۶۵ و یک چهارم روز نبود. طول سال اصلا مقدار درست حسابی‌ای روز نیست چون طول سال رو زمان گردش زمین دور خورشید مشخص می‌کنه و طول روز رو گردش زمین دور خودش. این دو تا گردش کاملا بی‌ربط به همدیگه‌ن. مثل اینه که سوار یه ماشین باشین که داره یه مسیر دایره‌ای رو دور می‌زنه و همزمان که داخل ماشین هستین یه آهنگ خاص رو هم گذاشته باشید که هی تکرار بشه. تموم شدن هر دور شما تو مسیر لزومی نداره با تموم شدن آهنگ در یک جا باشه.حالا شاید بشه با اضافه کردن یک روز در هر چهارسال این‌ها رو کمی به هم نزدیک کرد ولی باز هم دقیق نیست و اینطوری هر ۱۲۸ سال دوباره یک روز تقویم‌مون با حرکت زمین فاصله پیدا می‌کنه. و این اتفاق افتاد. از سال ۴۵ قبل از میلاد که تقویم جولیان رسمی شد تا سال ۱۷۵۲ این تقویم ۱۱ روز خطا پیدا کرد و اگه با همین روند ادامه پیدا می‌کرد دوباره فصل‌ها جابجا میشدن.همه اینا ما رو می‌رسونه به امروز. تقویم میلادی و شمسی. هر دوی این تقویم‌ها یک هدف داشتن. اینکه مشکلات تقویم جولیان رو برطرف کنن. در راس اون مشکلات، مشکل سال‌های کبیسه و اختلاف افتادن بین تقویم و حرکت زمین. و منظورمون هم از تقویم دقیق‌تر تقویمیه که این اختلاف توش از بقیه کمتر باشه. حالا کدوم تقویم دقیق‌تره؟ تقویم شمسی.تقویم شمسی و میلادی به روش‌های مختلفی این مشکل رو حل می‌کنن. ولی قدم اول هر دوشون اینه که طول دقیق سال رو اندازه بگیرن تا بتونن جلوی ناهماهنگی رو بگیرن. پاپ گرگوری ۱۳م دستور این کار رو میده و طول سال رو با ۴ رقم اعشار محاسبه می‌کنن. در ایران هم ملک‌شاه دستور این کار رو به عمر خیام میده و عمرخیام طول سال رو با ۱۲ رقم اعشار محاسبه می‌کنه که البته از رقم ششم به بعد اشتباه بوده ولی خیلی تقصیری بهش نیست چون زمان گردش زمین دور خورشید واقعا ثابت نیست و هر سال از همون رقم ششم اعشار به بعد عوض میشه.مساله مهم‌تر از محاسبه دقیق طول سال ولی روش جبران اون مقدار باقی‌مونده روز در هر سال یا همون سیستم سال‌های کبیسه‌ست. اگه یادتون باشه گفتیم تا همون سال در تقویمی که استفاده میشده ۱۱ روز خطا ایجاد شده بوده در نتیجه قدم اول برای پاپ گرگوری این بود که ۱۱ روز از سپتامبر سال ۱۷۵۲ رو حذف می‌کنه و اگه تقویمی رو باز کنین و به سال ۱۷۵۲ برین می‌بینین ماه سپتامبر از ۲م میپره به ۱۴م. برای آینده هم در تقویم میلادی به صورت قراردادی تعیین شده که سال نو همیشه ساعت ۱۲ بامداد ۳۶۵مین روز سال باشه و هر ۴ سال یک بار هم سال یک روز بیشتر داشته. ولی خب این میشه شبیه همون تقویم جولیان و با این قانون سال‌های کبیسه دوباره تقویم خراب میشه.برای اینکه اون مشکل رو برطرف کنن، قانون سال کبیسه رو در تقویم میلادی اینطوری‌ گذاشتن: هر ۴ سال یک بار سال کبیسه ست به غیر از هر ۱۰۰ سال یک بار که نیست به غیر از هر ۴۰۰ سال یک بار که دوباره هست. ولی خب این کار مشکل رو برطرف نمی‌کنه و صرفا به تعویق می‌ندازه‌ش.کاری که عمر خیام می‌کنه اینه که به جای اینکه یک قانون کلی برای تقویم بذاره، تصمیم می‌گیره تقویم بر اساس مشاهده باشه. یعنی سال نو به جای ۱۲ بامداد روز ۳۶۵م سال، بشه هر لحظه‌‌ای که زمین از این نقطه در مدارش گذشت (March Equinox).چرا این نقطه؟ چون این نقطه دقیقا زمانیه که فصل بهار شروع میشه. و به این ترتیب سال ما دقیقا با فصل بهار شروع و با فصل زمستون تموم میشه و بقیه فصل‌ها هم دقیقا سر جاشون هستن در تقویم. سال کبیسه هم به صورت خودکار مدیریت میشه. اگه لحظه‌ای که زمین در اون نقطه شروع بهار قرار می‌گیره قبل از ساعت ۱۲ ظهر به وقت ایران باشه، اون روز میشه اول فروردین در غیر این صورت میشه روز آخر اسفند. که اگر روز قبلش ۲۹ اسفند بوده باشه باعث میشه سال کبیسه بشه و اسفند ۳۰ روز داشته باشه. اگرچه این روش هم تقریبا هر ۴ سال یک بار باعث سال کبیسه میشه ولی قانونی براش نیست. یعنی بعضی وقت‌ها هر ۳۰-۴۰ سال یک بار به جای ۴ سال، بعد ۵ سال سال کبیسه میشه که باعث میشه تقویم و موقعیت زمین با هم هماهنگ بمونن به صورت خودکار.قسمت سخت این ماجرا این بوده که اولا طول سال با این دقت محاسبه بشه دوما بشه دقیقا حساب کرد در چه زمانی زمین در اون نقطه مدار قرار می‌گیره و بهار شروع میشه. این کار امروز ساده‌ست ولی در زمان عمر خیام خیلی ساده نبوده ولی هنر بزرگ‌شون همین بوده که این کار رو انجام می‌دادن. و قسمت جالب این ماجرا اینه که این تقویم ۵۰۰ سال قبل از تقویم میلادی ایجاد شده.یکی دیگه از مواردی که به صورت تاریخی و قراردادی در تقویم میلادی ثبت شده تعداد روزهای هر ماهه که دلیل خاصی ندارن و صرفا حاصل تغییرات جولیوس و آگوستوس سزار و قراردادهایی که بعدش توسط حاکمان انجام شده ست. در تقویم شمسی ولی شش ماه اول ۳۱ روز و ۶ ماه بعدی به استثنا اسفند ۳۰ روزه هستن که به خاطر کمی طولانی‌تر بودن مدار زمین در ۶ ماه اول حرکته.و در نهایت، در رابطه با دقت تقویم‌های مختلف، تقویمی که سال کبیسه رو در نظر نگیره هر سال ۶ ساعت دچار خطا میشه، تقویم جولیان که به صورت ابتدایی سال کبیسه رو در نظر می‌گرفت هر سال ۱۱ دقیقه دچار خطا میشد، تقویم میلادی هر سال ۲۷ ثانیه دچار خطا میشه و تقویم شمسی عمر خیام هر سال کمتر از ۱ ثانیه دچار خطا میشه (یا به عبارت دیگه هر ۱۱۰ هزار سال یک روز دچار خطا میشه) که باعث میشه تا امروز دقیق‌ترین تقویم دنیا باشه.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 16:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت بیت‌کوین رو کی تعیین می‌کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-s1ktlupp2rha</link>
                <description>این پست به صورت ویدیویی در اینستاگرام و یوتیوب هم قابل مشاهده استبیاین برای توضیحش، یه داستان کوتاه تعریف کنیم. فرض کنین یه جعبه خاکستری وجود داره که هیچ کاربردی نداره و باهاش هیچ کار خاصی نمیشه انجام داد.حالا فرض کنین به همراه هزار نفر داخل یک اتاق بزرگ هستید و ده تا از این جعبه‌های خاکستری هم وجود داره. یه نفر یه روز جعبه‌ش رو می‌گیره بالا و شروع می‌کنه با فریاد زدن از جعبه‌ش تعریف می‌کنه که سعی کنه بقیه رو قانع کنه این جعبه رو ازش بخرن.چند نفر اهل سرمایه‌گذاری تو اون اتاق پیدا میشن، به تبلیغات این آقا گوش میدن و به نظرشون میاد این ویژگی واقعا ویژگی خوبیه! جعبه‌ای که گوشه‌های خیلی تیز داشته باشه می‌تونه همه چیز رو عوض کنه! و حاضر میشن برای خرید اون جعبه خاکستری به اون آدم پول بدن. و برای اولین بار یه نفر موفق میشه جعبه خاکستریش رو بفروشه.کم کم بقیه افراد هم توجهشون جلب میشه. عده‌ای به خاطر سرمایه‌گذاری روی این ویژگی منحصر به فرد علاقه‌مند به خرید جعبه میشن، عده دیگه‌ای هم صرفا چون می‌بینن این افراد تحلیل‌گر دارن به جعبه خاکستری علاقه‌مند میشن، علاقه‌مند میشن.خب. تا اینجا همه چیز مشخص و ساده‌ست. بریم سراغ اصل ماجرا.فرض کنید شما یکی از اون افرادی هستین که جعبه خاکستری دارن. یه نفر میاد بهتون پیشنهاد میده جعبه‌تون رو بهش به قیمت ۳۰ هزار تومن بفروشید. ولی شما به گوشتون رسیده اون نفر قبلی که جعبه‌ش رو فروخته به قیمت ۳۵ هزار تومن فروخته. در نتیجه طبیعتا شما ۳۰ هزار تومن نمی‌فروشید. به خریدار می‌گید این جعبه خیلی ارزشمنده و گوشه‌های تیزی داره من ۴۰ هزار تومن می‌فروشم. اگه خریدار قبول کنه و بابت جعبه به شما ۴۰ هزار تومن پول بده، نفر بعدی‌ای که بخواد بفروشه می‌بینه اولی ۳۵ تومن فروخت دومی ۴۰ تومن؛ مشخصه ارزش این جعبه داره میره بالا. من زیر ۵۰ تومن نمی‌فروشم و قیمت باز هم میره بالاتر.حالا در همین حین ممکنه یکی از دارنده‌های جعبه خاکستری اصلا اطلاعی از این قیمت‌ها نداشته باشه و یه گوشه‌ای تو این اتاق با چند نفر از این هزار نفر نشسته باشن و جعبه‌ش رو به قیمت ۱۵ تومن بفروشه. ممکن هم هست همینطوری قیمت بره بالا ولی بعد چند ماه یکی دو نفر احساس کنن این گوشه‌های تیز خیلی هم مفید نیستن و الکی پولشون رو خرج چنین جعبه‌ای کردن، و تصمیم بگیرن قبل اینکه همه متوجه این قضیه بشن برن جعبه‌شون رو زیر قیمت بفروشن و اینطوری، قیمت این جعبه دوباره میاد پایین.خب حالا در چنین شرایطی قیمت جعبه خاکستری رو کی داره تعیین می‌کنه؟ هیچ‌کس. جعبه خاکستری صرفا یک کالائه دست ده نفر آدم. هر قیمتی اینا بخوان بفروشن و بقیه راضی باشن بخرن میشه قیمت جعبه خاکستری.بیت‌کوین هم دقیقا همین جعبه خاکستریه. یک جعبه خاکستری که هیچ قابلیتی نداره و هیچ کار خاصی هم نمیشه باهاش انجام داد. قیمتش هم دقیقا مثل جعبه خاکستری صرفا دست کساییه که بیت‌کوین دارن. بیت‌کوین مال کسی نیست، توسط اداره‌ای هم کنترل نمیشه، اتحادیه و صنف بیت‌کوین فروشان شرق هم نداریم که قیمت‌ها رو کنترل کنن.چرا میگم شباهتش به یک کالای بی‌فایده بیشتره تا یک واحد پول؟چون پول هم درسته که یک تکه کاغذ بی‌فایده‌ست ولی پول رو دولت به عنوان یک ضمانت‌نامه چاپ می‌کنه. ضمانت‌نامه اینکه هر کس این تکه کاغذی که روش نوشته ده هزار تومان رو داشته باشه به این اندازه طلا داره که پیش من امانته. هر کس این کاغذی که روش نوشته پنجاه هزار تومان رو داشته باشه به این اندازه پیش من طلا امانت داره. و مردم هم میرن در واقع این طلاهاشون رو که پیش دولت امانته با هم معامله می‌کنن. اما در مورد بیت‌کوین چنین ضمانتی نیست. یک چیز کاملا مجازیه و اگه به هر طریقی فردا تمام بیت‌کوین‌ها و نرم‌افزارش از اینترنت حذف بشن (که غیر ممکنه) هیچ‌کس مسئول هیچ‌چیزی نیست.بیاین یه ذره عمیق‌تر بشیم و ببینیم اصلا چی شد که یهو یه کالای بی‌فایده که به خودی خود هم ارزشی نداره روش برچسب قیمت می‌خوره و براش بازار تشکیل میشه.اگه دقت کرده باشید دو تا نکته مهم تو داستان جعبه خاکستری وجود داشت که باعث شد این جعبه یهو بازار مخصوص خودش رو داشته باشه. اول اینکه این جعبه یه ویژگی خاص داشت. ویژگی جدید و منحصر به فرد. اینکه گوشه‌های خیلی تیزی داشت. و ویژگی خاصش انقدر جدید و جذاب بود که یه سری آدم حاضر شدن روش سرمایه‌گذاری کنن چون فکر می‌کردن این گوشه‌های تیز دنیا رو عوض می‌کنه.نکته دوم این بود که کلا ده تا جعبه تو اتاق وجود داشت. کسی نمی‌تونست بره بعد گرون شدن جعبه‌ها یه جعبه برای خودش بسازه. ممکنه هزارنفر این جعبه‌ها رو بخوان ولی فقط ده تا ازش هست. هر کی پول بیشتری بده می‌تونه یکی بگیره. اگه مثلا یه تپه جعبه خاکستری وسط اتاق بود دیگه برای کسی اهمیت نداشت. هر چه قدر هم گوشه‌هاش تیز می‌بود کسی حاضر نبود براش پول بده چون خب یه تپه جعبه وسط اتاقه. اگه جعبه می‌خوای برو یکی بردار.این دو نکته مهم داستان جعبه خاکستری، توی بیت‌کوین چه شکلی بود؟ نکته اول ویژگی خاص جعبه بود که باعث جرقه اولیه و علاقه‌مند شدن آدم‌ها شد. اون ویژگی خاص تو بیت‌کوین عدم وابستگیش به بانک‌ها و دولت‌ها بود. بیت‌کوین بر خلاف پول‌های رایج، وابسته به مرزهای یک کشور و سیاست‌هاش نیست، در اختیار بانک‌ها هم نیست. تماما در اختیار مردمه. همه اطلاعاتش فقط روی کامپیوترها و موبایل‌های مردم ذخیره شده. فایده اولش اینه که امروز دیگه دزدی ازش تقریبا غیر ممکن هست. فایده دومش این هست که به شما امکان ناشناس بودن میده. کسی نمی‌تونه پول‌هایی که جابجا می‌کنین رو ردیابی کنه. فایده سومش اینه که عملیات‌هاش توسط کامپیوترها و اینترنت انجام میشن نه اپراتورهای بانک. و این یعنی برای جابجایی پول نیازی به پرداخت کارمزد نیست. فرقی نمی‌کنه پول رو میخواین برای یه نفر تو شهر خودتون کارت به کارت کنین یا می‌خواین برای یکی تو یه کشور دیگه با یه ارز دیگه حواله کنین. کارمزد لازم نداره. این ویژگی منحصر به فرد بیت‌کوین بود. (حقیقت اینه که کارمزد داره، ولی انقدر ناچیزه که میشه در نظر نگرفتش)نکته مهم دوم، تعداد محدود این جعبه‌های خاکستری بود و در رابطه با بیت‌کوین هم همینطوره. در دنیا کلا ۲۱ میلیون بیت‌کوین وجود داره. بعضی‌هاشون هنوز در اختیار کسی نیستن ولی تا چند سال دیگه اون‌ها هم به یه سری آدم داده میشن و فارغ از اینکه چند نفر بیت‌کوین بخوان و تقاضا براش چه قدر زیاد بشه، کلا ۲۱ میلیون بیت‌کوین هست. دقیقا مثل جعبه‌های خاکستری که در بین این هزار نفر فقط ده تا جعبه وجود داشت و این باعث ارزشمندتر شدنش میشه.شروع بیت‌کوین و تبدیل شدنش از یه جعبه بی‌کاربرد به یک واحد پول این شکلی بود که بیت‌کوین هم اولی که ایجاد شده ارزش خاصی نداشته، یک سری آدم داشتن سعی می‌کردن بقیه رو قانع کنن که بیت‌کوین چیز با ارزشیه ولی ارزشش تا این حد میره که مردم روی فروم‌ها به جای لایک، به پست‌ها و کامنت‌های خوب بیت‌کوین میفرستادن.نهایت ارزشی که تا سال ۲۰۱۰ پیدا می‌کنه اینه که یه آقایی به نام Laszlo Hanyecz ده هزار بیت‌کوین میده تا دو تا پیتزا بخره. ده هزار بیت‌کوین اون موقع میشده ۴۰ دلار ولی الان میشه ۱۸۰ میلیون دلار. کم کم در طول زمان تو جاهای بیشتری استفاده میشه و افراد بیشتری در خرید و فروشش دخیل میشن و قیمتش میره بالاتر. چند سال بعد در وبسایت سیلک رود یا همون راه ابریشم به استفاده خیلی رایجی می‌رسه و شاید بشه گفت از اونجا به بعد رسما تبدیل به واحد پول میشه و شرکت‌های بزرگ مثل مایکروسافت یا ایرلاین‌ها هم شروع به پذیرش بیت‌کوین به عنوان یه روش پرداخت می‌کنن.خب حالا یه سوال. برای جعبه خاکستری، همه هزار نفر تو یه اتاق بودن و می‌دیدن بقیه دارن به چه قیمتی می‌فروشن. برای همین می‌تونستن قیمت خودشون رو هم تطبیق بدن و اینطوری قیمت بالا پایین میشد. در رابطه با بیت‌کوین مردم چطوری می‌فهمن بقیه دارن به چه قیمتی می‌فروشن که الکی گرون نخرن زیادی هم ارزون نفروشن؟جواب اینه که یه سری سایت ایجاد شده که کارشون همینه که مردم اگه می‌خوان بیت‌کوین بخرن یا بفروشن برن اونجا. یعنی شما بیت‌کوین دارین میرین میگین من انقدر بیت‌کوین دارم حاضرم به این قیمت بفروشم و دیگران اگه بخوان می‌خرن نخوان هم میگن گرونه نمی‌خوایم. و خب چنین سایت‌هایی جای راحتی هستن برای اینکه بتونین سریع ببینین دیگران دارن به چه قیمتی خرید و فروش می‌کنن؛ ولی نکته اینه که قیمت همین سایت‌ها هم با هم فرق می‌کنه.مثلا اگر تو کشورهای در حال توسعه مثل آفریقای جنوبی باشین، مردم دنبال خرید بیت‌کوین هستن ولی اون‌هایی که بیت‌کوین دارن سعی می‌کنن تو بازارهای آمریکایی بیت‌کوین‌هاشون رو به دلار بفروشن و به همین دلیل قیمت خرید بیت‌کوین اونجا یه ذره بالاتره. اما با همه این اوصاف و این سایت‌هایی که ایجاد شده، دوباره مثل جعبه ۱۵ تومنی اون داستان قبلی، ممکنه یکی هم یه گوشه‌ای نشسته باشه بیت‌کوین‌هاش رو ۱۵ دلار بفروشه. کسی مانعش نمیشه.حالا اگه هر کدوم از این سایت‌ها یه قیمت دارن و آدما هم خودشون به قیمت دلخواه‌شون می‌فروشن، قیمت واقعی بیت کوین چنده؟ از کجا میشه دید قیمت واقعیش چیه که بتونیم بخریم یا بفروشیم؟ جواب اینه که در رابطه با بیت‌کوین چیزی به نام قیمت واقعی وجود نداره. قیمت واقعی بیت‌کوین هر قیمتیه که بتونین بخرین یا بفروشینش.اگه تا اینجا اومدین بذارین پس یه چیز دیگه رو هم براتون تعریف کنم.یادتونه گفتیم بیت‌کوین بیشتر شبیه یک جعبه بی‌کاربرده تا یک واحد پول چون پول ضمانت‌نامه طلاست؟ خب مگه خود طلا مثلا چه کاربردی داره که متفاوتش می‌کنه؟ حقیقتش اینه که طلا هم دقیقا مثل همون جعبه خاکستریه. طلا هم کاربرد خاصی نداره و دقیقا مثل جعبه خاکستری یا بیت‌کوین اون دو تا نکته رو داشته. اول: محدود بودنش؛ تو دنیا مقدار محدودی طلا هست و دوم، ویژگی‌های فیزیکی شیمیاییش که ۲۵۰۰ سال پیش برای مردم مهم بوده. یعنی در دمای اتاق جامده، نمی‌شکنه، دمای ذوبش نه اونقدری پایینه که تو هوای گرم مایع بشه نه اونقدری بالائه که نتونن ذوبش کنن و باهاش سکه بسازن، سمی نیست، آتیش نمی‌گیره و موارد این شکلی. تنها فرقشون اینه که وقتی بیت‌کوین اومده ما واحد پول داشتیم و اون آدم‌ها داشتن سعی می‌کردن بقیه رو قانع کنن بیت‌کوین چیز خوبیه بیاین بخرین، اما سال ۵۵۰ قبل از میلاد، حکومت‌ها داشتن دنبال یک عنصری می‌گشتن که بتونن تبدیلش کنن به واحد پول.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 18:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این «هوش‌مصنوعی‌» که می‌گن چطوری ساخته میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-klbazkv9vjuf</link>
                <description>هوش‌مصنوعی در دنیای امروز یه چیزی شبیه پیچ‌گوشتی و انبردست در دنیای ۳۰۰ سال پیشه. اکثر چیزهای پیشرفته و به نسبت زمانه‌ی خودتون «مدرن» ای که می‌بینین یه جایی اون وسطا برای ساخته شدن ازش استفاده کردن. اگر سررشته و تخصص مربوطی داشته باشید خب متوجه می‌شید در غیر این صورت بدون اینکه لزوما متوجه بشید ازش استفاده می‌کنید.اینجا قراره راجع به این صحبت کنیم که این عبارت باکلاس هوش‌مصنوعی که میگن اصلا چطوری درست میشه. چطوری یه کامپیوتر بدون اینکه درک خاصی از هیچ‌چیزی داشته باشه میره تو بازار بورس سهام خرید و فروش می‌کنه یا رو فروشگاه‌های اینترنتی بهتون پیشنهاد میده چه محصولاتی برای شما مناسبن؟یک دسته از این کامپیوترهای هوشمند کار اصلی‌ای که می‌کنن اینه که صرفا کار مشخص و با دستورالعملی که ما خودمون بلدیم رو سریع‌تر از ما انجام می‌دن. مثلا برای اینکه بفهمیم کم‌ترافیک‌ترین مسیر از خونه تا محل کار کدوم مسیر هست، کاری که باید انجام بشه مشخصه. چه من بخوام این کار رو انجام بدم چه یک کامپیوتر، هر دومون باید مسیرهای مختلف رو چک کنیم و ترافیک هر کدوم رو ببینیم و تخمین بزنیم چه قدر طول میکشه با این ترافیک به مقصد برسیم؛ نهایتا چند تا ترفند هم اون وسط بزنیم که یه ذره سریع‌تر تموم بشه. ولی خب چون کامپیوتر این کار رو خیلی سریع‌تر از من انجام میده مردم برای مسیریابی از Google Maps و Waze کمک می‌گیرن نه من.ولی بعضی کامپیوترها و ربات‌ها کارهای پیچیده‌تری هم انجام میدن. مثلا شما باهاشون حرف می‌زنین و کلماتتون رو متوجه میشن و براتون تایپ می‌کنن. روش انجام این کار دیگه به سادگی چک کردن ترافیک مسیرهای مختلف نیست. حتی آدم‌ها هم دقیقا نمی‌دونن چطوری متوجه میشن دیگران دارن چی میگن. صرفا می‌فهمن دیگه. ربات‌ها چطوری انجامش میدن؟اولین نکته‌ای که احتمالا باعث تعجب‌تون بشه اینه که «هیچ‌کس نمی‌دونه». حتی سازندگان این ربات‌ها نمی‌دونن که این‌ها چطوری دارن کار می‌کنن و از کجا صدای شما رو تشخیص میدن ولی دارن کار می‌کنن. جنس این پیچیدگی هم دقیقا مثل پیچیدگی مغز انسانه. داخل مغز انسان تعداد قابل توجهی نورون عصبی وجود داره که پیام منتقل می‌کنن. دیدن یک دونه از این نورون‌ها و اینکه داره چه پیامی رو از کجا به کجا منتقل می‌کنه ساده‌ست؛ ولی وقتی ۸۶ میلیارد نورون کنار هم دارن به سرعت پیام‌های مختلفی رد و بدل می‌کنن خیلی قابل درک نیست که داره چه اتفاقی میوفته. برای ربات‌ها هم همینه. شاید بشه یک تیکه کوچیک از برنامه‌شون رو نگاه کرد و متوجه شد دارن چه کار می‌کنن ولی وقتی کل سیستم رو ببینی خیلی قابل درک نیست.حالا سوال اینه که خب در این صورت چنین سیستم پیچیده‌ای که حتی نمیشه فهمید داره چطوری کار می‌کنه رو چطوری می‌سازن؟! جواب اینه که نمی‌سازن. هیچ‌کس خودش چنین ربات‌های پیچیده‌ای رو نمی‌سازه. به جاش، دو تا ربات دیگه می‌سازن: ربات مهندس و ربات معلم. این دو تا ربات با هم دیگه همکاری می‌کنن تا ربات پیشرفته‌مون ساخته بشه.بیاین یک مثال بزنیم و توی اون مثال ببینیم چطوری این مهندس و معلم اون ربات پیشرفته رو می‌سازن. فرض کنین می‌خوایم یه ربات بسازیم که یک دوربین داره و عکس می‌گیره، و هر عکسی گرفت بهمون میگه این عکس یه راننده‌تاکسی هست که پول خرد داره یا عکس یه کتاب تخیلی کودکان. البته مثال خوبی نیست چون شاید یه ذره سخت باشه تشخیص تفاوت این دو تا و رباتمون زیادی پیچیده میشه. بذارین یه مثال ساده‌تر بزنیم. رباتمون قراره تشخیص بده این عکس گوجه‌سبزه یا مداد.قدم اول با ربات مهندس هست. ربات مهندس چندین میلیون ربات تصادفی با سیم‌کشی‌های شانسی و رندوم درست می‌کنه که یک عکس رو نگاه می‌کنن و با توجه به سیم‌کشی‌های تصادفی‌شون میگن گوجه‌سبز بود یا مداد. برای ربات مهندس مهم نیست که این ربات‌های تصادفی خوب تشخیص بدن یا اصلا چطوری تشخیص بدن. مهندس فقط چند میلیون ربات می‌سازه و همه‌شون رو میده به ربات معلم. اگر دانشجو باشید عملکرد ربات معلم براتون خیلی غریبه نیست.ربات معلم خیلی حال و حوصله تدریس نداره و کمکی به ربات‌ها نمی‌کنه که بتونن بهتر تشخیص بدن. ربات معلم همون اول از همه ربات‌ها امتحان می‌گیره. امتحانش هم اینطوریه که یه سری عکس میده به ربات‌ها و ازشون می‌پرسه این‌ها گوجه سبزن یا مداد. اگه درست جواب بدن نمره سوال رو می‌گیرن. ربات‌هایی که نمره خوبی در امتحان بگیرن باقی می‌مونن ولی بقیه‌شون به طور کلی نابود میشن. ممکنه یک بار کلا سه تا ربات نمره خوبی بگیرن، ممکنه یک بار چند میلیون ربات.ربات معلم اون‌هایی رو که نمره خوبی گرفتن پس میده به ربات مهندس و میگه اینا خوب بودن، سعی کن شبیه اینا باشن ربات‌هایی که می‌سازی. ربات مهندس یه نگاهی به این ربات‌هایی که نمره خوبی گرفتن می‌کنه و سعی می‌کنه ربات‌های بعدی رو با انجام تغییرات تصادفی روی این ربات‌هایی که دارن خوب کار می‌کنن بسازه. و بعد چند دقیقه دوباره چند میلیون ربات تصادفی ایجاد شده که این بار یه ذره شبیه ربات‌های خوب سری قبلی هستن.دوباره مثل سری قبل، ربات معلم از همه این ربات‌های جدید آزمون می‌گیره، اون‌هایی که نمره خوبی بگیرن برمیگردن پیش مهندس تا در حین ساخت ربات‌های جدید به اینا نگاه کنه و اون‌هایی که نمره بدی گرفتن هم حذف میشن.مشخصا هر چه قدر بیشتر این کار رو انجام بدیم ربات‌هایی که آخرش می‌مونن ربات‌های بهتری هستن. ممکنه گاهی لازم باشه این کار رو چند میلیارد بار انجام بدیم تا ربات‌مون به اندازه‌ای که می‌خوایم پیشرفته باشه. هر چه قدر هم آزمون‌های ربات معلم سخت‌تر باشن ربات‌ها دقیق‌تر میشن. ولی یه نکته‌ای اینجا هست. ربات معلم از کجا میدونه هر عکسی گوجه‌سبزه یا مداد که بعد بتونه به ربات‌های دیگه نمره بده؟ اگه ربات معلم می‌تونست این کار رو بکنه که خب اصن چه نیازی به این پروسه بود؟ربات معلم خودش هم نمی‌دونه عکس‌های مختلف گوجه‌سبزن یا مداد. اون کسی که ربات معلم و مهندس رو ساخته به ربات معلم یه عالمه عکس می‌ده و خودش هم بهش میگه هر کدوم از این‌ها گوجه‌سبزن یا مداد. ربات معلم هم صرفا جواب‌های ربات‌ها رو با جواب‌هایی که ما از قبل بهش دادیم چک می‌کنه. هر چه قدر هم جلوتر میریم ربات معلم سخت‌گیرتر میشه و حداقل نمره قبولی رو بالاتر می‌بره و در نهایت یه ربات باقی می‌مونه که از تعداد خیلی زیادی آزمون سربلند بیرون اومده و الان می‌تونه خیلی راحت تشخیص بده هر کدوم از عکس‌ها گوجه سبزه یا مداد. چطوری این کار رو انجام میده؟ نه ربات معلم می‌دونه، نه ربات مهندس، نه ما و نه حتی خودش. دقیقا مثل انسان‌ها که نمی‌دونن چطوری فرق گوجه‌سبز رو با مداد تشخیص میدن. صرفا تشخیص میدن دیگه. براشون مشخصه.اگر شهود خوبی پیدا کرده باشین الان باید یه چیزی تو این مایه‌ها تو ذهنتون باشه که «خب با چهل پنجاه تا سوال توی هر آزمون که نمیشه فهمید یه ربات داره از چند میلیون ربات دیگه بهتر عمل می‌کنه یا بدتر. اصلا ممکنه شانسی چند تا جواب درست بده و نمره خوبی بگیره». و درسته. هر آزمون برای اینکه واقعا به ما نشون بده این ربات داره خوب عمل می‌کنه یا نه باید چند ده هزار سوال داشته باشه. حالا سوال اینه که اگه قراره ما سوال‌ها و جواب‌ها رو بدیم به ربات معلم، از کجا این همه سوال بیاریم؟یکی از راه‌هاش اینه که به تعداد کافی‌ای آدم پول میدیم تا این کار رو برامون انجام بدن. چند میلیون عکس بگیرن و پایین هر عکس بنویسن این عکس گوجه‌سبزه یا مداد. ولی یه ذره سخته چون برای اکثر این ربات‌ها لازمه که دائما آزمون‌های جدید و به روز درست بشن و به طور کلی هم هر چه قدر تعداد سوال بیشتر، ربات‌های دقیق‌تر! از طرف دیگه، همیشه که نمی‌خوایم فرق گوجه‌سبز و مداد رو تشخیص بدیم. نمی‌تونیم برای هر رباتی که می‌خوایم درست کنیم آدم استخدام کنیم برامون آزمون ایجاد کنن. به این دلایل، یه سری راه دیگه استفاده میشه. راه‌هایی که یکی از دلایل علاقه زیاد شرکت‌های نرم‌افزاری به اطلاعات شماست. هر چه قدر از شما اطلاعات بیشتری بشه گرفت میشه آزمون‌های بهتر و بلندتری رو برای ربات معلم درست کرد. حتی گاهی اوقات ممکنه از خود شما مستقیما پرسیده بشه جواب سوالات امتحان رو بدید که بشه باهاش ربات‌های بهتری ایجاد کرد. تصویر پایین باید آشنا باشه.سرویس reCaptcha شرکت گوگلدر بعضی موارد یه روش دیگه هم برای آزمون گرفتن هست. به این شکل که به جای اینکه ما آزمون رو طراحی کنیم و بدیم به ربات معلم، ما خودمون آزمون باشیم. یعنی معلم، ربات‌ها رو با ما تست کنه. مثلا آزمون ربات معلم اینستاگرام اینطوری میشه که ربات‌ها باید پست‌های خوب رو پیدا کنن و به کاربر نشون بدن. روش نمره‌دهیش هم میشه اینکه آیا کاربر کلیک کرد روی پست یا نه. اگر کلیک کرد یعنی پست واقعا پست خوبی بوده و اون رباتی که این پست رو آورده نمره خوب می‌گیره. اگر کلیک نکرد یعنی پست بدی بوده و اون ربات نمره بدی می‌گیره. این هم یکی دیگه از دلایلیه که شرکت‌های نرم‌افزاری علاقه بسیار زیادی به اطلاعات و فعالیت‌های شما دارن. دائم دقت می‌کنن که چی سرچ می‌کنین، روی چی کلیک می‌کنین، چی رو لایک می‌کنین و چی پست می‌کنین.همین الان هم دارن بهتون نگاه می‌کنن که چی ‌کار می‌کنین تا بفهمن این پست، پست خوبی بوده یا نه. نتیجه آزمونش هم دست شماست. اگر پست رو همینطوری ببندید احتمالا به مرور زمان کمرنگ میشه. ولی اگر لایک کنین یا کامنت بذارین یا فالو کنین یا برای دوستانتون بفرستین متوجه میشن پست خوبیه و حذف نمیشه.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 13:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرادات سیستم انتخابات آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-qmgtj68kgnba</link>
                <description>نیازی به مقدمه نیست درسته؟ انتخاباته و مردم میرن رییس‌جمهور بعدی کشورشون رو انتخاب می‌کنن. خیلی ساده‌ست. ولی نیست. نه ساده‌ست، نه مردم واقعا رییس‌جمهور بعدی رو انتخاب می‌کنن. در سیستم انتخابات آمریکا که اسمش Electoral College هست، مردم به رییس‌جمهور رای نمیدن؛ ایالت‌ها به رییس‌جمهور رای می‌دن.ایالت‌ها به روشی که در ادامه توضیح داده میشه رای خودشون رو برای رییس‌جمهور بعدی اعلام می‌کنن ولی این به این معنی نیست که کسی که اکثر ایالت‌ها بهش رای بدن انتخاب میشه. چون ایالت‌ها تعداد رای‌هاشون با هم فرق داره یا به عبارت دیگه‌، رای بعضی ایالت‌ها ارزشمند‌تر از بقیه ایالت‌هاست. حالا چطوری تعیین شده که هر ایالت چند تا رای داشته باشه؟ تعداد کل رای‌ها ۵۳۸ تاست. اول به هر کدوم از ایالت‌ها ۳ رای میدیم که همه یه حداقلی از تعداد رای رو داشته باشن، بعد بقیه آرای باقی‌مونده رو به نسبت جمعیت بین ایالت‌ها تقسیم می‌کنیم. اینطوری، کم‌جمعیت‌ترین ایالت‌ها ۳ رای خواهند داشت و پرجمعیت‌ترین‌ها نزدیک به ۵۰ رای.انتخاباتی که که اوایل نوامبر (یا به تاریخ شمسی، اواسط آبان) در آمریکا برگزار میشه در واقع انتخابات ریاست‌جمهوری نیست. در اون انتخابات صرفا مردم هر ایالت دارن با رای‌هاشون به ایالت‌شون اطلاع میدن که اون‌ها می‌خوان چه کسی رییس‌جمهور بشه. انتخابات واقعی اوایل دسامبر (اواسط آذر) در واشنگتن برگزار میشه که نماینده‌های ایالت‌ها کنار هم رای‌گیری می‌کنن که می‌خوان چه کسی رییس‌جمهور بشه و بعدا به بقیه اطلاع میدن. ولی ۴۸ ایالت از این ۵۰ ایالت قول دادن که همه رای‌هاشون رو بدن به نماینده‌ای که اکثر مردم اون ایالت بهش رای میدن. یعنی مثلا ایالت تگزاس که ۳۸ رای داره و ۲۹ میلیون جمعیت، اگر ۱۵ میلیون به نماینده A رای بدن و ۱۴ میلیون به نماینده ‌B، تگزاس تمام ۳۸ رای رو میده به نماینده A و رای‌ها رو تقسیم نمی‌کنه. در نتیجه مسیر پیروز شدن در انتخابات مشخصه. باید در تعداد کافی‌ای از ایالت‌ها اکثریت آرا گرفته بشه تا یک کاندیدا برنده بشه.ولی چند تا مساله باقی مونده. اول از همه، ۹ میلیون آمریکایی‌ای که خارج از آمریکا زندگی می‌کنن چی؟ رای اون‌ها به کدوم ایالت میره؟ مساله بعدی شهرهایی هستن که در ایالت خاصی نیستن. اول از همه، واشنگتن دی‌ سی. واشنگتن در ایالت خاصی قرار نداره (به این قصد که پایتخت کشور درگیر مسائل سیاسی محلی نشه) و تا سال ۱۹۶۴ ساکنین این منطقه اجازه رای هم نداشتن. ولی از سال ۱۹۶۴ تصمیم گرفته شد منطقه دی سی (یا همون District of Columbia) به اندازه حداقل رای ممکن رای داشته باشه. بقیه مناطقی که ایالت نیستن (مثل پورتو ریکو، گوآم، جزایر ماریانا، ...) چی؟ این مناطق تا همین امروز هم همچنان رای‌ای ندارن و ساکنین این مناطق نمی‌تونن تو انتخابات آمریکا شرکت کنن و این باعث میشه تنها گروهی از آمریکایی‌ها در کل دنیا باشن که نمی‌تونن در انتخابات شرکت کنند (آره دقیقا در کل دنیا؛ چون حتی فضانوردهای آمریکایی می‌تونن از فضا در انتخابات شرکت کنند). شاید فکر کنید تعداد افراد ساکن این مناطق کم هست ولی ۴.۵ میلیون نفر اونجا زندگی می‌کنن که بیشتر از مجموع تعداد افرادی هست که در ایالات وایومینگ، ورمانت، داکوتای شمالی، داکوتای جنوبی و آلاسکا زندگی می‌کنن. افرادی که خارج از آمریکا زندگی می‌کنن هم می‌تونن رای‌شون رو با پست ارسال کنن و در رای‌های آخرین ایالتی که در آمریکا زندگی می‌کردن شمرده میشه. اما اگر از یک ایالت به یکی از این مناطق فاقد رای برن نمی‌تونن در انتخابات شرکت کنند.اگر سیستم کلی به نظرتون قابل درک و منطقی میاد اجازه بدید یه تیکه دیگه قضیه رو هم شرح بدم. تعداد رای‌هایی که هر ایالت می‌گیره در واقعیت صرفا یک تعداد برای رای‌های اون ایالت نیست، تعداد نماینده‌هایی هست که اون ایالت در رای‌گیری نهایی و واقعی برای انتخاب رییس‌جمهور داره و هر کدوم از اون نماینده‌ها می‌تونن در اون رای‌گیری نهایی به افراد مختلفی رای بدن. این افراد کی هستن؟ شما نمی‌دونین. احزاب و گروه‌های مختلف یک سری نماینده دارن و به واشنگتن معرفی می‌کنن. احزاب یعنی همون حزب دموکرات یا جمهوری‌خواه یا باقی اسم‌هایی که احتمالا شنیدید. مردم در انتخابات در واقع به این حزب‌ها رای میدن و هر حزبی رای بیاره اجازه داره نماینده‌هاش رو بفرسته واشنگتن برای اون انتخابات نهایی. چیزی که عجیبش می‌کنه اینه که این نماینده‌ها (که بهشون میگن Elector) اگرچه «قول» دادن که به همون افرادی رای بدن که اکثر مردم ایالتشون رای دادن ولی چنین قانونی وجود نداره که این‌ها موظف باشن مطابق رای اکثریت رای‌شون رو اعلام کنن. یعنی برای مثال، همه مردم ایالت تگزاس ممکنه به حزب A رای بدن و این حزب نماینده‌هاش رو بفرسته به واشنگتن، ولی نماینده‌هاش تو واشنگتن تصمیم بگیرن به کاندیدای حزب B رای بدن. تا امروز این اختیار عمل باعث نشده رییس‌جمهور متفاوتی انتخاب بشه ولی تا حالا ۸۷ بار پیش اومده که این نماینده‌ها به شخصی غیر از منتخب اکثریت مردم ایالت‌شون رای بدن.سوال اینه که چرا خب چنین کاری باید انجام بدن؟ چه نیازی هست که یک سری نماینده از هر ایالت برن واشنگتن و رای مردم رو به اطلاع بقیه برسونن؟ جواب اینه که وقتی حدود سال ۱۷۵۰ داشتن این سیستم رو می‌چیدن سریع‌ترین راهی که می‌تونستن هر اطلاعاتی (من جمله رای مردم) رو منتقل کنن استفاده از پست بوده. یعنی باید رای‌ها رو می‌نوشتن رو کاغذ و پست می‌کردن به پایتخت به امید اینکه وسط راه اتفاقی برای این رای‌ها نیوفته. در نتیجه تصمیم گرفتن به جای این کار، از هر کدوم از این مکان‌های مختلف نماینده‌هایی برن واشنگتن و به نمایندگی از اون‌ها اطلاع بدن که رای مردم اون منطقه چی بوده. و خب امروز که اینترنت و بقیه ابزارهای ارتباطی به وجود اومدن هم همچنان از همون سیستم استفاده میشه و هیچ‌وقت تغییرش ندادن.تا اینجا توضیح دادیم خود انتخابات چطوری هست. در ادامه قراره ببینیم اگر مساوی بشن چی میشه و ایراد این سیستمشون چیه.اگر مساوی شد چی؟همونطور که بالاتر توضیح داده شد، تعداد آرای ایالت‌ها مجموعا ۵۳۸ هست و همونطور که می‌دونید ۵۳۸ عدد زوج هست و این یعنی ممکن هست در یک سناریو تعداد آرا به صورت مساوی بین دو نامزد پخش بشه و هر کدوم ۲۶۹ رای بگیرن. در چنین حالتی رییس‌جمهور کیه؟ در چنین حالتی مجلس نماینده‌های آمریکا (House of representatives) تصمیم می‌گیره رییس‌جمهور کی باشه. مجلس نماینده‌ها همونطور که از اسمش بر میاد شکل گرفته از نماینده‌های ایالت‌های مختلفه. هر ایالتی به نسبت جمعیتش تعداد متفاوتی نماینده در مجلس داره. این تعداد در مجموع ۴۳۵ هست که این بار عدد زوج نیست و امکان نداره رای‌گیری بین دو گروه مساوی بشه... خیر، متاسفانه امکان داره. چرا؟ چون اگرچه ۴۳۵ نماینده هستن و برای انتخاب رییس‌جمهور هم رای‌گیری می‌کنن ولی هر نماینده یک رای نداره بلکه هر ایالت یک رای داره. برای مثال ایالت فلوریدا که ۲۷ نماینده داره، نماینده‌هاش باید بین خودشون تصمیم بگیرن می‌خوان به چه کسی رای بدن و در نهایت فلوریدا فقط یک رای در رای‌گیری داره.به غیر از زمانی که تعداد رای‌ها مساوی بشه، یک حالت دیگه هم هست که مجلس رییس‌جمهور بعدی رو انتخاب می‌کنه و اون وقتی هست که بیش از دو نامزد در انتخابات باشن و شخصی که بیشترین رای رو میاره درصد رای‌هاش از ۵۰ کمتر باشه یا به عبارت دیگه، هیچ شخصی توسط «اکثریت» انتخاب نشده باشه. در این حالت هم مجلس مجددا با رای‌گیری از بین کاندیداها یکی رو به عنوان رییس‌جمهور انتخاب می‌کنه. نکته جالب اینه که مجلس می‌تونه هر کدوم از نامزدها رو بدون در نظر گرفتن تعداد رای‌شون انتخاب کنه. در سال ۱۸۲۴ این اتفاق میفته و رای‌گیری بین ۴ نامزد به پایان می‌رسه ولی نفر اول کمتر از ۵۰ درصد رای میاره. در نتیجه تصمیم‌گیری به مجلس داده میشه و مجلس هم نفر دوم رو انتخاب می‌کنه در حالی که تعداد آرای نفر دوم از نفر اول هم کمتر بوده چه برسه به «اکثریت».موضوع بعدی در حالت تساوی، معاون رییس‌جمهور یا قائم مقام (Vice President) هست. در حالت عادی خود رییس‌جمهور معاونش رو انتخاب می‌کنه ولی اگر رای‌گیری به حالت تساوی کشیده شده باشه و مجلس نماینده‌ها رییس‌جمهور رو انتخاب کنه، معاون رییس‌جمهور رو هم مجلس سنا انتخاب می‌کنه. نکته جالب این کار این هست که ممکنه در یک دوره انتخابات کار به تساوی کشیده بشه و رییس‌جمهور از یک حزب انتخاب بشه و معاون رییس‌جمهور از حزب رقیبش.اما مساله همینجا تموم نمیشه. همونطور که یادتون هست گفتم اگرچه ۴۳۵ نماینده در مجلس نماینده‌ها وجود دارن ولی هر ایالت یک رای داره که یعنی دوباره تعداد کل آرا میشه ۵۰. از طرف دیگه، در مجلس سنا هم ۱۰۰ نماینده وجود داره و هر دوی این اعداد زوج هستن که یعنی احتمال تساوی در این مجلس‌ها هم وجود داره. اگر مجلس نماینده‌ها برای انتخاب رییس‌جمهور به جمع‌بندی نرسن ولی مجلس سنا در انتخاب معاون رییس‌جمهور به جمع‌بندی برسه، معاون انتخاب شده به عنوان رییس‌جمهور فعالیت می‌کنه تا مجلس یک رییس‌جمهور انتخاب کنه. ولی اگر نه مجلس نه سنا به جمع‌بندی نرسن، سخنگوی مجلس نماینده‌ها به عنوان رییس‌جمهور شروع به کار می‌کنه تا مجلس یک رییس‌جمهور انتخاب کنه (یا سنا یک معاون رییس‌جمهور انتخاب کنه).ایراد این سیستم چیه؟در یک دموکراسی عادلانه رای تمام افراد باید مساوی با هم باشه. ولی اتفاقی که در سیستم انتخابات آمریکا میفته چندان مطابق این اصل دموکراسی نیست. همونطور که خاطرتون هست در کل ۵۳۸ رای برای انتخابات وجود داره. اگر قرار بود این رای‌ها به طور مساوی بین مردم پخش بشه، هر ۶۱۴,۴۰۵ نفر باید یک رای می‌داشتن (جمعیت کل آمریکا ۳۳۰,۵۵۰,۳۹۰ نفر هست، تقسیم بر ۵۳۸...). ولی این توزیع در تعداد آرا به صورت عادلانه اتفاق نمیفته چون رای‌ها به ایالت‌ها داده میشه نه افراد. برای مثال، جمعیت ایالت نیویورک ۱۹,۴۵۳,۵۶۱ نفر هست. که یعنی این ایالت باید ۳۱ رای داشته باشه طبق جمعیتش. ولی در واقعیت ۲۹ رای داره. چرا دو تا کمتر؟ اون دو رای کمتر کجان؟ پیش ایالت‌هایی که جمعیت کمتری دارن. اگر یادتون باشه اولش گفتیم در پخش کردن رای‌ها، همون اول همه ایالت‌ها ۳ رای می‌گیرن و بعد بقیه رای‌ها به نسبت جمعیت بینشون پخش میشه. به این صورت، ایالتی مثل آلاسکا با جمعیت ۷۰۰ هزار نفریش باید فقط یک رای داشته باشه ولی ۳ رای داره. و این فقط مربوط به نیویورک و آلاسکا نیست. تعداد زیادی از ایالت‌هایی که طبق جمعیت‌شون باید فقط یک یا دو رای داشته باشن، سه یا چهار رای دارن و ایالت‌های خیلی بزرگی که جمعیت خیلی زیادی دارن تعداد کافی رای بهشون داده نمیشه. مثلا ایالت تگزاس داره ۹ رای کمتر از چیزی که باید بگیره می‌گیره و ایالت کالیفرنیا که پرجمعیت‌ترین ایالت هست فقط ۵۵ رای می‌گیره در حالی که طبق جمعیتش، باید ۶۴ رای بگیره. به عبارت دیگه، اگر شما در آلاسکا زندگی کنید رای‌تون وزن بیشتری نسبت به کسی که در کالیفرنیا زندگی می‌کنه داره. یا مثلا رای کسی که ساکن ایالت وایومینگ هست به اندازه رای ۴ نفر در کالیفرنیا تاثیرگذاره.بعضی‌ها ممکنه ادعا کنن پشت این اتفاق دلیل هست و دلیلش اینه که به ایالت‌های کوچیک‌تر رای بیشتر داده بشه تا نامزدها و رییس‌جمهورها مجبور شن به این ایالت‌ها هم رسیدگی کنن و در انتخابات‌هاشون اون‌ها رو نادیده نگیرن. ولی حتی اگر چنین هدفی وجود داشته باشه پشت این سیستم، این هدف هم در حال شکست خوردنه. اگرچه هنوز آمار رسمی انتخابات امسال (۲۰۲۰) رو پیدا نکردم ولی آمار دوره‌های گذشته نشون میده نامزدها در ماه‌های پایانی که حداکثر فعالیت‌شون رو دارن، فقط به یک سوم ایالت‌ها سفر داشتن و در اون یک سوم هم فقط ۳-۴ تا ایالت کوچیک وجود داره.ایالت‌های بیشتر بازدید شده در نزدیکی انتخاباتاین با شواهد انتخابات ۲۰۲۰ هم مطابق هست که تنها ایالت‌های متوسط رو به کوچیکی که هر دو حزب تمرکز زیادی روشون داشتن آیووا (Iowa) و نوادا (Nevada) بودن چون احتمالا پیش‌بینی میشده این‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشن، که برای نوادا این پیش‌بینی به نظر درست هم در اومده. اما اگه دقیق‌تر به آمار نگاه کنین می‌بینید ایالت‌های خیلی بزرگ (کالیفرنیا، تگزاس، نیویورک) هم خیلی مورد استقبال نامزدها نبودن. اکثر هزینه و زمان روی ایالت‌هایی مثل پنسیلوانیا، اوهایو یا فلوریدا گذاشته میشه. چرا؟ چون همونطور که یادتون هست مهم نیست چند نفر و با چه نسبتی به یک حزب رای بدن. حتی اگر ۵۱ درصد به یک حزب رای بدن تمام رای‌های اون ایالت میره برای اون حزب. در نتیجه فایده‌ای نداره که نامزدها منابع‌شون رو صرف ایالت‌هایی مثل تگزاس یا کالیفرنیا کنن که معمولا با اختلاف زیادی در تعداد رای‌ها به سمت یک حزب متمایل هستن. به جاش، منابعشون رو صرف ایالت‌هایی مثل پنسیلوانیا یا جورجیا می‌کنن که هم تعداد رای‌های زیادی دارن هم اختلاف توشون خیلی زیاد نیست و میشه با هزینه کردن رای‌ها رو برگردوند.عده دیگه‌ای ممکنه ادعا کنن «خب اگر مثل بقیه کشورها رای مردم مستقیم برای رییس‌جمهور باشه باعث میشه نامزدها فقط به شهرهای بزرگ توجه کنن» ولی این ادعا هم نمی‌تونه درست باشه. درسته شهرهای بزرگ مثل نیویورک جمعیت خیلی زیادی دارن ولی مجموع جمعیت ده شهر بزرگ آمریکا کمتر از ۱۰ درصد جمعیت کل کشور هست. اگر کسی تمام منابعش رو هم صرف این شهرها کنه و اتفاقا موفق هم بشه که تمام رای‌های این شهرها رو بگیره باز هم فقط ۱۰ درصد رای‌ها رو داره پس باید به اکثر مناطق توجه کنه. حتی مجموع جمعیت ۱۰۰ شهر اول هم میشه صرفا ۲۰ درصد تعداد کل رای‌ها. و خب مشخصه که کسی با ۲۰ درصد تعداد رای‌ها نمی‌تونه رییس‌جمهور بشه درسته...؟ نه درست نیست. در سیستم انتخابات فعلی شما می‌تونید با ۲۲ درصد تعداد رای‌ها رییس‌جمهور بشید. دستورالعمل رو دنبال کنید:یادتون هست گفتیم در این سیستم رای ساکنین بعضی ایالت‌ها از بقیه ایالت‌ها ارزشمندتره؟ از ارزشمندترین ایالت شروع کنید به جمع‌آوری رای‌ها:وایومینگ، ۵۷۸,۷۵۹ نفر، ۳ رایدی سی، ۷۰۵,۷۴۹ نفر، ۳ رایورمانت، ۶۲۳,۹۸۹ نفر، ۳ رایداکوتای شمالی، ۷۶۲,۰۶۲ نفر، ۳ رایآلاسکا، ۷۳۱,۵۴۵ نفر، ۳ رایداکوتای جنوبی، ۸۸۴,۶۵۹ نفر، ۳ رایدلور، ۹۷۳,۷۶۴ نفر، ۳ رایمونتانا، ۱,۰۶۸,۷۷۸ نفر، ۳ رایرود آیلند، ۱,۰۵۹,۳۶۱ نفر، ۴ راینیو همسفیر، ۱,۳۵۹,۷۱۱ نفر، ۴ رایمین، ۱,۳۴۴,۲۱۲ نفر، ۴ رایهاوایی، ۱,۴۱۵,۸۷۲ نفر، ۴ رایآیداهو، ۱,۷۸۷,۰۶۵ نفر، ۴ راینبراسکا، ۱,۹۳۴,۴۰۸ نفر، ۵ رایوست ویرجینیا، ۱,۷۹۲,۱۴۷ نفر، ۵ راینیو مکزیکو، ۲,۰۹۶,۸۲۹ نفر، ۵ راینوادا، ۳,۰۸۰,۱۵۶ نفر، ۶ راییوتاه، ۳,۲۰۵,۹۵۸ نفر، ۶ رایکنساس، ۲,۹۱۳,۳۱۴ نفر، ۶ رایارکنساس، ۳,۰۱۷,۸۲۵ نفر، ۶ رایمیسیسیپی، ۲,۹۷۶,۱۴۹ نفر، ۶ رایآیوا، ۳,۱۵۵,۰۷۰ نفر، ۶ رایکانکتیکات، ۳,۵۶۵,۲۸۷ نفر، ۷ رایاوکلاهاما، ۳,۹۵۶,۹۷۱ نفر، ۷ رایاوریگون، ۴,۲۱۷,۷۳۷ نفر، ۷ رایکنتاکی، ۴,۴۶۷,۶۷۳ نفر، ۸ رایلوییسینا، ۴,۶۴۸,۷۹۴ نفر، ۸ رایکارولینای جنوبی، ۵,۱۴۸,۷۱۴ نفر، ۹ رایآلاباما، ۴,۹۰۳,۱۸۵ نفر، ۹ رایکلرادو، ۵,۷۵۸,۷۳۶ نفر، ۹ رایمینسوتا، ۵,۶۳۹,۶۳۲ نفر، ۱۰ رایویسکانسن، ۵,۸۲۲,۴۳۴ نفر، ۱۰ رایمریلند، ۶,۰۴۵,۶۸۰ نفر، ۱۰ رایمیسوری، ۶,۱۳۷,۴۲۸ نفر، ۱۰ رایتنسی، ۶,۸۳۳,۱۷۴ نفر، ۱۱ رایآریزونا، ۷,۲۷۸,۷۱۷ نفر، ۱۱ رایایندیانا، ۶,۷۳۲,۲۱۹ نفر، ۱۱ رایماساچوست، ۶,۹۴۹,۵۰۳ نفر، ۱۱ رایویرجینیا، ۸,۵۳۵,۵۱۹ نفر، ۱۳ راینیوجرسی، ۸,۸۸۲,۱۹۰ نفر، ۱۴ رایکه می‌شود در مجموع ۱۴۲,۹۸۷,۹۷۵ نفر و ۲۷۰ رای. ولی دقت کنید که لازم نیست تمام جمعیت ایالت‌ها به شما رای بدن تا رای اون ایالت مال شما بشه. صرفا نصف اون جمعیت به شما رای بدن کافیه. که یعنی در مجموع ۷۱,۴۹۳,۹۸۷ نفر (معادل ۲۲ درصد جمعیت) برای گرفتن ۲۷۰ رای و رییس‌جمهور شدن، در حالی که ۷۸ درصد جمعیت کشور به رقیب شما رای دادن. و شاید فکر کنین این اتفاق هیچ وقت نمیفته ولی این اتفاق تا حالا ۴ بار در انتخابات‌های آمریکا افتاده که رییس‌جمهوری انتخاب شده که تعداد رای‌هاش کمتر از حریفش بوده ولی با استفاده رای ایالت‌ها موفق شده رییس‌جمهور بشه. در سال‌های ۱۸۷۶، ۱۸۸۸، ۲۰۰۰ و آخرین بار سال ۲۰۱۶ برای ترامپ. تا حالا ۵۸ انتخابات داشته آمریکا و در ۴ تاشون این خطا اتفاق افتاده. یعنی ۶ درصد. خطای ۶ درصدی برای چیزهای خیلی ساده‌تری هم عموما پذیرفته شده نیست چه برسه به دموکراسی یک کشور و انتخاب رییس‌جمهور. با این حال تا امروز با وجود اینکه صحبت‌های زیادی در این رابطه انجام شده سیستم انتخابات این کشور تغییر نکرده و با همون طراحی‌ای که حدود سال ۱۷۵۰ انجام شده انتخابات‌ها برگزار میشه.عمده مطالب این پست از ویدیوی https://www.youtube.com/watch?v=OUS9mM8Xbbw گرفته شده.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 04:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییتر فارسی در ۷ گروه</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%B7-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-k1eduqmkm35p</link>
                <description>بدون شک یکی از مسموم‌ترین فضاهای مجازی فارسی‌زبان، توییتر فارسی هست. کمتر پیش میاد وقتی که وارد این شبکه بشی و بتونی یک ربع بدون غرق شدن در گل‌ولای نفرت‌پراکنی مردم و جو ایجاد کردن‌هاشون زنده بمونی. در نتیجه تصمیم گرفتم در رابطه با این فضا چند پاراگرافی بنویسم.در یک ماه گذشته در حین حضورم در این شبکه و خوندن توییت‌ها، یک کاغذ همراهم بود که توییت‌هایی که بیشتر اذیتم می‌کردن رو یادداشت کنم تا بتونم دسته‌بندی کنم و این دسته‌ها، تقسیم‌بندی کلی‌ای از کاربرانی هستند که در این یک ماه تعداد زیادی توییت به این شکل ازشون دیدم و می‌تونم به عنوان یک رفتار این صفات رو بهشون نسبت بدم.مساله بسیار مهمی که باید بهش توجه بشه این هست که اگر شما هم در توییتر فعالیت دارید و بعد از خوندن یکی از این دسته‌ها احساس کردید مخاطب صحبتم شما هستید، همینجا در شروع متن بهتون قول میدم منظورم شما نیستید. منظورم دیگرانی هستند که این کار رو می‌کنند نه شما. توییت‌های شما صادقانه، مفید و جالب هستند؛ نیازی نیست در بخش نظرات با دیگران دعوا کنید یا من رو قانع کنید که «اینطور نیست».و البته بدیهتا، آدم‌ها موجودات پیچیده‌تری از اونی هستن که بتونی در چند دسته قرارشون بدی. این دسته‌بندی‌ها خیلی کلی هستند و قطعا برای هر کدومشون هزاران استثنا هم توی ذهن شما وجود داره هم توی ذهن من. نیازی به دعوا سر اینکه «نه خیرم اصلا اینطور نیست من خودم یه دوست دارم این حرف براش صدق نمی‌کنه» نیست. سلام ما رو هم به دوستت برسون.شماره ۱: ببینین من چی دارم!همون‌طور که عنوان مشخص می‌کنه، گروهی از مردم هستن که مکررا چیزهای کوچیک یا بزرگی که دارن رو به رخ دیگران می‌کشن. بدون توضیح اضافه‌تری، مواردی که دیدم تا الان به دو زیردسته تقسیم میشن:به دنبال تایید دیگران برای جبران اعتماد به نفسزمانی اتفاق میوفته که یک تصمیمی گرفتن یا در شرایطی قرار دارن که خودشون خیلی مطمئن نیستن ازش. خودشون در شک هستن و بهترین راهی که می‌تونن شک‌شون رو از بین ببرن گرفتن تایید از دیگرانه؛ یا در مواردی، تحقیر دیگران تا جایگاهی که دنبالش بودن رو به دست بیارن.مثال‌هاش هم بسیار زیاده. اون فامیل‌تون که شش ماه پیش ازدواج کرده و هر وقت میری خونه‌شون سرمای رابطه‌شون نفس همه رو بند میاره، ولی دائما در مجازی از شوهر مهربونش و خوبی‌هاش می‌نویسه احتمالا در همین دسته‌ست.اون دوستت که رفته فلان شرکت کار می‌کنه و در هر موقعیتی دنبال فرصتی می‌گرده تا از خوبی‌های اون شرکت برای شما بگه، احتمالا خودش اخیرا به این شک افتاده که «آیا تصمیم درستی گرفتم؟ بهتر نبود جای دیگه‌ای می‌رفتم؟». و بهترین تسکین برای این شک، همین هست که ببینه دوستانش عمیقا باور دارن این شرکت خیلی جای خوبیه.اون کاربری که سه ماهه مهاجرت کرده به یه کشور دیگه‌ای و دائما داره در فضای مجازی به بقیه کسایی که داخل ایران هستن و بعضا دوست دارن مهاجرت کنن از خوبی‌های اون شهر/کشور می‌گه و تعریف می‌کنه چه قدر زندگیش خوب شده و تونسته با حقوق یک ساعتش به اندازه یک ماه کارگر ایرانی مواد غذایی بخره، با احتمال خوبی زندگیش نامطابق با چیزی هست که فکر می‌کرده بعد مهاجرت خواهد بود. ولی همین که دیگران فکر کنند جاش خیلی خوبه تا حدی براش آرامش‌بخشه. چون خب در غیر این صورت این همه هزینه مادی و معنوی کرده برای چی؟ نه خودش خوشحال باشه نه بقیه مردم فکر کنن خوشحاله؟این زیردسته اول خیلی اتفاق حادی نیست. بعد مدتی اعتماد به نفسی که لازم دارن رو به دست میارن یا بالاخره تصمیم‌گیری بهتری انجام میدن و دست از سر شما بر می‌دارن. زیردسته دوم ولی کمی خشن‌تر هستن.عمیقا در جستجوی اذیت دیگرانتوصیف این دسته خیلی کار راحتی نیست ولی شاید اصلی‌ترین تمایزشون با دسته اول این باشه که اون‌ها داشته‌هاشون رو به رخ دیگران می‌کشد تا بقیه تاییدشون کنن و تحسین‌شون کنن اما این دسته اصلا دنبال اون تحسین هم نیستن؛ دنبال ایجاد حسرت در مخاطبن. یعنی موضوع این نیست که خودشون حس خوبی بگیرن، اینه که به شما حس بدی بدن.اجازه بدین با یک تمثیل بهتر شرح بدم. بعضی آدم‌ها توی مدرسه دیگران رو اذیت می‌کنن و بهشون زور می‌گن تا مجبورشون کنن مشق‌هاشون رو انجام بدن یا خوراکی‌هاشون رو ازشون بگیرن. ولی بعضی‌ها دیگران رو اذیت می‌کنن بدون اینکه دنبال دستاورد خاصی باشن. اذیت می‌کنن که اذیت کرده باشن. چون حس خوبی داره. از دید من کسی که عامدانه با هزار جور ایرپاد و آیفون و مک‌بوک و دوربین عکاسی وارد قاب دوربین میشه و از خودش «سلفی» می‌گیره تا دیگران ببینن احتمالا در این دسته‌ست.شماره ۲: منم بلدم حرف بزنمدیدین بعضی وقت‌ها بحث‌هایی شکل می‌گیره که هر چی بیشتر ادامه پیدا می‌کنه بدتر میشه؟ توییت پشت توییت کامنت پشت کامنت، هی حرف زده میشه ولی بحث جلو نمیره. صرفا «حرف» زده میشه. اگر دقت کنید عموما شروع این بحث‌ها از چنین نقطه‌ایه: یک نفر یک چیزی میگه، شخص دیگه‌ای می‌گرده نقطه‌ای تو حرفش پیدا می‌کنه که میشه روش یک نظر ارسال کرد و نظرش رو اعلام می‌کنه. به کلماتی که نوشتم دقت کنید. نگفتم کسی حرفی میزنه و شخص دیگه‌ای بعد خوندن اون توییت نظری داره و می‌خواد اعلام کنه. گفتم کسی حرفی می‌زنه و شخص دیگه‌ای می‌گرده ببینه راجع به کدوم قسمت این صحبت می‌تونه نظر بده. این قسمت ماجرا تا همین نقطه بمونه تا یه تیکه دیگه‌ایش رو شرح بدم.تکه دومش به این شکل هست: من یک کتاب راجع به نحوه تربیت فرزندان مطالعه می‌کنم. ولی این کتاب فایده‌ای برای من نداشته چون من اصلا بچه ندارم. از طرف دیگه، خوندن «یک» کتاب علم خاصی هم به من اضافه نکرده که بتونم الان نظر حرفه‌ای و ارزشمندی رو در این موضوع با دیگران به اشتراک بذارم. ولی این قابل قبول نیست. من زمان گذاشتم یک هفته کتاب خوندم اینطوری که نمیشه. باید به یک شکلی اعتباری که دنبالش بودم از این قضیه رو به دست بیارم. روش اولش اینه که برم به همه مستقیم بگم «من یک کتاب در رابطه با تربیت فرزندان خوندم». اما ممکنه دیگران خیلی تحویلم نگیرن و متوجه نشن این اقدام چه حرکت مثبتی در زندگی من بوده و اعتباری که دوست دارم بهم داده نشه.کار دومی که می‌تونم بکنم اینه که زیرپوستی این قضیه رو به بقیه اطلاع بدم. چطوری؟ یک نقل قول از این کتاب که به نظرم جالب بوده رو تایپ می‌کنم و پایینش می‌نویسم «فوق‌العاده آموزنده از دکتر فلانی در کتاب فلان». حقیقتش قصدم این نیست که به دیگران آموزش بدم و علمم رو به اشتراک بذارم (که حیف! چون قصد خوبی می‌تونست باشه). قصدم اینه که دیگران بفهمن من چنین علم و دانشی دارم و --&gt; اعتبار.حالا یا یکی از این دو تا اتفاق میوفته و من اعتبارم رو با موفقیت به دست میارم، یا اگه نیارم یه بمب ساعتی شدم که هر لحظه ممکنه با شدت قابل توجهی این التماس اعتبار رو انجام بدم. فعال‌سازی این بمب ساعتی هم همون تکه اول این دسته هست و سناریوی کلی به این شکله:دوست من توییتی ارسال می‌کنه و توش از تجربه‌ای که با پسر چند ماهه‌ش داشته تعریف می‌کنه. من توییت رو می‌خونم و به نظرم بهترین فرصت هست که به همه نشون بدم من در این مقوله مقداری دانش حداقلی دارم. پس می‌گردم ببینم کجای این مطلبی که نوشته قابل بحث هست و از همونجا نفوذ می‌کنم. معمولا آخر این بحث و جدل‌ها به این میرسه که «شخص دانای» قصه ما از مخاطبش کمی #التماس_تفکر می‌کنه و تاکید می‌کنه #کمی_مطالعه_بد_نیست. اما این اتفاق می‌تونه پیشگیری بشه، اگر وقتی کسی چنین نظری براتون ارسال کرد به جای اینکه سعی کنید ازش بپرسید که حرفش چه ربطی داشت و دنبال چی هست، بهش بگید «چه نظر جالبی، مشخصه مطالعات خوبی در این زمینه داشتید». شوخی نمی‌کنم. وقتی یک نفر با چنین قصدی وارد یک بحث میشه که نشون بده اطلاعات خوبی داره، امکان نداره اون وسط بیخیال بشه و هر جوری که باشه (حتی به قیمت گفتن حرف‌هایی که خودش قبول نداره) ادامه خواهد داد تا همه ببینن چه قدر دانشش بالا بود. ارسال اون نظر اما می‌تونه همون اول کار هم چیزی که اون آدم به دنبالشه رو بهش بده هم شما و دیگران رو از یک سر درد دوست‌نداشتنی رها کنه.دقت کنید بخش کلیدی این ماجرا این هست که من دقیقا «یک» کتاب در این موضوع خونده باشم. وگرنه اگر واقعا دانش و تخصص خوبی داشتم در این زمینه، یا اصلا نظرم رو در قالب یک توییت و به شکل چالش‌برانگیز برای شما ارسال نمی‌کردم یا اگر می‌کردم به بحث منجر نمی‌شد و به جاش، خیلی سریع و صریح نکته‌ای که در ذهنم هست رو منتقل می‌کردم، شما هم متوجه می‌شدید صرفا یک نظر داره ارسال میشه ولی وقتی ارسال نظر به قصد دیده شدن باشه یه مقدار ادویه دعوا و تقابل توش وجود داره که مطمئن بشه مخاطبش نادیده‌ش نمی‌گیره.شماره ۳: من آدم باحالیم به منم توجه کنینبه دلایلی که خودش یک موضوع مفصل دیگه برای صحبت کردن هست، تو هر جمع و گروهی یک سری افراد به عنوان آدم‌های «باحال» شناخته میشن و بقیه، هم اون‌ها رو می‌بینن هم دوست دارن با اون‌ها در ارتباط باشن هم دوست دارن شبیه اون‌ها باشن.این تلاش برای شبیه بودن خیلی اوقات در مد و فشن دیده میشه، خیلی اوقات در نحوه حرف زدن ولی قسمتیش که در شبکه‌های مجازی بیشتر به چشمم خورده، تلاش برای ایجاد شباهت در «دغدغه» ست.اتفاق ساده‌ست. مساله‌ی A همیشه وجود داشته ولی برای من اهمیت خاصی نداشته. مساله A امروزم وجود داره ولی هنوزم برای من خیلی مهم نیست. الان اما به نظر میاد این آدم «باحال»ها دارن راجع به این مساله صحبت می‌کنن. مدتی می‌گذره و به نظر این مساله شده دغدغه اول این‌ها! الان دیگه من هم باید «تظاهر» به داشتن این دغدغه بکنم و اینجا دقیقا جاییه که تندروی ایجاد میشه.این مساله گفته شده می‌تونه سوگواری برای مرگ استیو جابز باشه تا حقوق حیوانات یا امور مربوط به همجنس‌گرایان. شخصا احترام ویژه‌ای قائلم برای کسایی که هر کدوم از این دغدغه‌ها (یا هر دغدغه دیگه‌ای) براشون ایجاد میشه و زمان می‌ذارن و انرژی می‌ذارن و سعی می‌کنن در شبکه‌های اجتماعی جریانی رو ایجاد کنن به نفع این دغدغه‌شون. قطعا اتفاق ارزشمندیه و افراد محترمی ان. اما موضوع صحبت این بخش، کسانی هستند که این دغدغه براشون وجود نداره اما چون برای دیگران وجود داره، مجبور به تظاهر میشن. این رو هم می‌فهمم که حتی این تظاهر این‌ها می‌تونه در تصویر بزرگ کمک به آگاه‌سازی تعداد بیشتری از افراد بکنه ولی با این حال احترامی براشون قائل نیستم. حسم مشابه حسم به عنکبوت‌هاست: آره می‌دونم حضورشون بعضی دیگه از حشرات رو دور نگه می‌داره ولی با این حال احترامی براشون قائل نیستم. اگر می‌تونستم حذفشون می‌کردم؟ نمی‌دونم. باید دقیق‌تر فایده‌شون رو بسنجم ولی در همین حد هست فعلا صحبتم که احترام یا اعتباری براشون قائل نیستم. اگر اعتباری قرار باشه داده بشه به خاطر این آگاهی ایجاد شده از طریق این متظاهرین، باز هم باید به کسایی داده بشه که اون اول آگاهانه این دغدغه‌شون رو تبدیل به جریان کردن.نمودش هم به این شکل هست که استیو جابز یا فلان آهنگ‌ساز قدیمی فوت می‌کنه، یهو همه مردم متوجه میشن چه سرمایه بزرگی رو از دست دادند. توجه کنید که اشاره‌ای به اینکه اهمیت وجود انسان‌ها رو بعد مرگشون می‌فهمیم ندارم. اون یه بحث کاملا جداست. اشاره‌م به اینه که من اصلا چیزی از استیو جابز مرحوم نمی‌دونم یا درکی از اثرگذاری فلان هنرمند بزرگ ندارم، ولی چون دیگران (دیگرانی که احتمالا این درک رو دارن) دارن این کار رو می‌کنن من هم انجام میدم (که تا اینجاش اوکیه) و با تندروی این کار رو انجام میدم (که اینجاش اوکی نیست). تندروی هم می‌تونه به این شکل باشه که شش ماه نقل‌قول‌های مرحوم رو برامون بنویسی یا هر روز عکس یه زوج همجنس‌گرا رو بذاری و تو کپشن برای کیوت بودنشون غش کنی.خواهش می‌کنم توجه کنید که گذاشتن عکس یک زوج همجنس‌گرا هیچ ایرادی نداره، با مرحوم استیو جابز هم خصومتی ندارم من خودم اصلا میوه مورد علاقم سیبه. ایراد در تندروی کردنش هست. شاید یک مثال با پیتزا بتونه بهتر منظور رو برسونه. فردا پیتزا از دنیا حذف بشه عده‌ای آدم که واقعا پیتزا دوست داشتن اعتراض می‌کنن نسبت به این مساله، و چون این عده در دسته «باحال‌»ها هستن، بقیه هم ملحق میشن بهشون (که اوکیه) و بعد کم کم اون بقیه‌ای که جوگیر شدن شروع می‌کنن هر روز به در و دیوار شهر پنیر پیتزا می‌مالن (که اوکی نیست).قسمت کلیدی این ماجرا مجددا «توجه» هست. جریان که ایجاد میشه به همه آدم‌هایی که مشارکت کنن توجه میشه و این توجه باعث میشه منی که تا دیروز تو خیابون به گربه‌ها لگد می‌زدم، الان برای حیوان‌آزاری یقه پاره کنم و هشتگ بزنم، و تویی که وقتی توی دانشگاه یکی بهت میگه بای هست ازش فاصله می‌گیری الان جلوی یوزرنیمت پرچم رنگین‌کمون بذاری، اون یکی هم واسته جلوی همایون شجریان بگه خانواده شما بی‌خود تصمیم گرفتن استاد مشهد دفن بشه این حق همه ماست.به نظرم تاکید کافی‌ای روی عبارات کلیدی «تندروی» و عاملش که «توجه» هست کردم و امکان نداره الان کسی برداشت کنه من با حمایت از اساطیر و مشاهیر یا LGBTQ مشکلی دارم (*بی‌صبرانه در انتظار کامنت «یعنی می‌خوای بگی گذاشتن عکس همجنسگراها تندرویه؟؟؟» می‌نشیند*)شماره ۴: من که قصدم این نبود ولی شما از عکسم تعریف کنیدببینید همه ما دوست داریم دیگران ازمون تعریف کنن. همه ما دوست داریم دیگران بهمون بگن چه قدر زیبا هستیم. و این هیچ ایرادی نداره. حس خوبیه دیگه. چرا که نه؟ اما قسمت اذیت‌کننده‌ش اینه که گاهی با ترفند زدن این تعریف رو می‌گیرن. و این، (که عاملش یا نبود اعتماد به نفس هست یا چیز دیگه‌ای) گاهی خوشایند نیست.اجازه بدید مثال بزنم. یک داستان غمگین‌کننده برای مخاطب سر هم می‌کنه (چیزی شبیه اینکه دوست‌پسرم/دوست‌دخترم به فلان دلیل باهام به هم زد / رفتم فلان جا باهام بد رفتاری کردن) و بعد یه عکسی که توش از هیچ زحمت کامپیوتری یا آرایشی برای زیبا شدن دریغ نشده از خودش می‌ذاره و میگه کاش انقدر زشت نبودم و فلان. مخاطبی که ترحمش برانگیخته شده هم طبیعتا شروع می‌کنه تعریف کردن از زیبایی‌های این عکس و الی آخر.یا مورد دیگه‌ای که اخیرا خیلی دیدم استفاده از سگ و گربه برای این مقصود بود. عکس با کپشن «تدی کوچولو (اسم سگ مورد نظر) امروز خیلی سرحال بود» گذاشته شده ولی داخل عکس، تدی کوچولو به سختی دیده میشه و ۹۳ درصد فضا با اندام خود شخص اشغال شده.فکر می‌کنم مثل ۳ مورد قبلی لازمه باز اشاره کنم که صرفا تعریف کردن از دیگران یا تعریف گرفتن از دیگران هیچ اشکالی نداره. من خودم بزرگ‌ترین طرفدار ToastMe ام. حس خوبیه دیگه چرا که نه. مساله ترفند زدنشه. اگر دوست داری از عکست تعریف کنیم بیا عکست رو بذار و کپشن بزن «امروز خیلی حس خوشگلی می‌کردم» یا «یه ذره ازم تعریف کنین» یا هر چی. شاید در نگاه اول مسخره به نظر بیاد ولی من شخصا خیلی احترام بیشتری قائلم برای اینطوری مستقیم صحبت کردن. گاهی هم چنین پست‌هایی می‌بینم همیشه واکنش دارم و وقتی کسی صاف اومده گفته می‌خوام ازم تعریف بشه خب برای من زحمتی نداره یه ذره تعریف می‌کنم ازش.این ترفندها گاهی خیلی پیشرفته و هوشمند هم میشن. چند روز پیش یکی رو دیدم یه سری فیلتر اسنپ‌چت روی خودش گذاشته بود و کاملا قیافه‌ش رو از حالت انسانی خارج کرده بود. عکس پروفایلش هم همون عکس بود با یه سری فیلتر ترمیم‌کننده و پای عکس خراب‌شده نوشته بود «کاش میشد تو دنیای واقعی هم مثل عکس‌های با فیلترمون خوشگل باشیم :((». و طبیعتا قشر کثیری از مردم هم «وا تو که بدون فیلتر خیلی خوشگل‌تری تو دنیای واقعی». همینجوری عکست رو بذار بهت بگیم چه قدر خوشگلی دیگه. نیازی به این کارا نیست.شماره ۵: دشمنان شهرتروی توییتر هم مثل باقی شبکه‌های اجتماعی، سلبریتی‌ها و سیاست‌مدارها یا بقیه افرادی که شهرت نسبی‌ای دارن حضور دارن. و به دلایل نامشخصی همیشه پای پست‌های این‌ها جمعیت خاصی دارن فحاشی می‌کنن و بهشون یادآوری می‌کنن که چه تنفری ازشون دارن. خیلی توضیح خاصی راجع به این دسته ندارم صرفا یکی از مشاهداتم بود و یادداشت کردم اینجا. شاید علتش اینه که حس می‌کنن اگر وضعیت کلی زندگی ما خوب نیست و وضعیت زندگی این‌ها خوب به نظر میاد لابد تقصیر این‌هاست و حق ما رو خوردن.شماره ۶: ماراتون روشن‌فکریبه صورت معمول اشتراک زیادی با دسته «منم بلدم حرف بزنم» داره ولی در توییتر فارسی یک دسته اختصاصی رو باید بهش بدیم. چون جو کلی‌ای در این شبکه وجود داره که میگه «همه باید روشن‌فکر باشن». اگه محتوای متحجرانه، سنتی و به هر شکلی از مد افتاده ارسال بکنید یا خوش‌شانس هستید که کاملا بهتون بی‌توجهی میشه یا اگر کمی بدشانس باشید، عده قابل توجهی همیشه منتظرن که از این جور فرصت‌ها استفاده کنن و توییت شما رو کوت کنن و به فالوورهاشون (بخونید یارانشون) نشون بدن شما چه اشتباه واضحی کردید و اون‌ها چه قدر دقیق تونستن اشتباه شما رو بگیرن. و اینجاست که دیگه مورد حمله عظیم مردم قرار می‌گیرید.در نتیجه قانون ساده‌ست: روشن‌فکر باشید، حرف از حق و حقوق بزنید و به طور خلاصه موقع توییت‌زدن باید خط‌کش درست و غلط‌تون همیشه در حال استفاده باشه. موقع کارهاتون و زندگی‌تون لزوم خاصی نداره. اونجا کسی اهمیتی به درست و غلط نمیده ولی اگر قراره توییتی بنویسید بسیار مراقب باشید که کوچک‌ترین خطایی اتفاق نیوفته. خب اینکه اتفاق بدی نیست. حالا به هر حال در کلام و تفکر مردم هم درستی و غلطی شکل بگیره ایرادی نداره؛ به عمل هم می‌رسه. ولی ایراد این قسمت هم دوباره تندروی‌ هست. اینکه متوجه میشیم هر چه قدر سرسختانه‌تر و متعصبانه‌تر فریاد بزنیم لایک‌های بیشتری می‌گیریم.مثال هم زیاده دیگه. ولی یکی از جالب‌هاش برام این مجموعه چند توییت پشت سر همی بود که در پاسخ به هم ارسال شده بودن و هر کسی میومد یک قدم بیشتر برمی‌داشت که بقیه متوجه شن «این از بقیه‌شون روشن‌فکرتر بود!».شماره ۷: هر چیزی برای لایکشاید به نظر بیاد همه ۶ دسته گذشته این هدف گرفتن لایک رو داشتن و درست هم به نظر میاد. طبیعتا برای همه این یکی از مشوق‌هاست. ولی ویژگی منحصر به فرد این دسته اینه که «هرچیزی» برای لایک. هر چیزی. در این دسته که باشید هر چند هفته یک بار شایعه مرگ فلان بازیگر یا فلان خواننده رو راه میندازید، محتوای تولید شده توسط دیگران رو کپی می‌کنید و به جای کار خودتون جا می‌زنید، داستان‌های خیالی رو به عنوان خاطرات‌تون برای بقیه تعریف می‌کنید و به طور خلاصه هر کاری انجام می‌دید تا دیگران شما رو لایک کنند. حتی ممکنه گربه خونگی خودتون رو بکشید و بعد جلوی دوربین به عنوان بازمانده ظاهر بشید که بقیه ترحم کنن و دکمه لایک رو بزنن.خب الان چی کار کنیم؟معلومه دیگه این چه سوالیه؟ لایک کنید منم «توجه» بگیرم. در کل برای اکثرمون راهی در دسترس نیست که بتونیم رفتار اکثریت رو باهاش تغییر بدیم. خود این هم بماند که اگر چنین راهی بود آیا لزوما حق با ما بود و باید تغییر می‌دادیم یا نه. در نتیجه این پست صرفا غر زدن های من بود که در چند ماه گذشته هر وقت وارد توییتر می‌شدم ذهنم رو اشغال می‌کردن، الان تصمیم گرفتم به صورت عمومی همه‌شون رو جمع‌آوری کنم شاید افراد دیگه‌ای هم غرهای مشابهی می‌زدن. با اجازه برم دیگه تو بقیه شبکه‌ها محتوا تولید کنم اونجا هم لایک بگیرم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 11:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹ راننده‌ای که خیابون‌ها رو عذاب می‌دن</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%DB%B9-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-pwumoizvawoc</link>
                <description>همون‌طور که از عنوان مشخصه، این‌ها ۹ راننده‌ای هستند که خیابون‌ها و بقیه راننده‌ها رو عذاب می‌دن. آرامش همه در نبود این‌ها خیلی بالاتره و حضورشون به عنوان راننده ماشین‌ها فقط آزاردهنده‌ست. بدون مقدمه بیشتر، لیست رو با یکی از قابل تحمل‌های این ۹ نوع راننده شروع می‌کنیم.۱. بی‌اهمیت/بیش‌ از حد اهمیت به چراغی که سبز شدهسناریو: تعداد خوبی ماشین پشت چراغ قرمز ایستاده‌‌ن. چراغ سبز میشه. همه ماشین‌ها آماده میشن که سریع‌تر گاز بدن و از این چراغ طولانی و خسته‌کننده عبور کنن. همه ماشین‌ها به غیر از اون ماشینی که جلوی جلو ایستاده. چون راننده اون ماشین داره از پنجره عقب به منظره قشنگی که در سمت راستش وجود داره نگاه می‌کنه یا بعضی وقت‌ها داره جواب پیام‌هاش رو میده. ۳ ثانیه از ۱۵ ثانیه چراغ سبز صرف این میشه که ایشون متوجه بشه چراغ سبز شده، ۲ ثانیه صرف این میشه که ماشین رو بذاره تو دنده و ترمز دستی رو بخوابونه و بالاخره بعد ۷ ثانیه ماشین دوم به پشت چراغ میرسه و ازش رد میشه.همین‌قدر که این راننده برای خیابون‌ها اذیت‌کننده‌ست، دشمنانش هم مایه عذاب هستن. دشمنانش کی ان؟ کسایی که عادت کردن به محض اینکه چراغ سبز میشه بوق بزنن. هنوز آخرین فوتون‌های نور قرمز که از لامپی که حالا دیگه سبز شده به چشم شما نرسیده که این بزرگواران از پشت سر شروع به بوق زدن‌های خشمگین می‌کنن.علائم: بی‌توجه به محیط اطراف، کمی خودخواه، کمی کند، همیشه برای کوچک‌ترین توقف‌ها هم از ترمز دستی استفاده می‌کند۲. عدم توانایی در رسم خطوط فرضی لاین‌هاسناریو: خیابان طولانی و همراه با پیچ‌های متعدد. یا خیابانی که به چهارراه می‌رسه و آقا یا خانم راننده قصد پیچیدن به سمت چپ یا راست رو داره. لاین‌‌های وسط خیابون در حین پیچ یا وسط چهارراه رسم نشده‌ن و راننده باید بتونه خودش دقت کنه تو کدوم لاین بوده قبل پیچ و در حین و بعد پیچ هم در همون لاین بمونه. راننده شکست می‌خوره. راننده از یکی از لاین‌ها پیچیدن رو شروع می‌کنه و در سه لاین آن طرف‌تر پیچیدن رو تموم می‌کنه.علائم: عدم توانائی در دیدن تصویر بزرگ‌تر، عدم علاقه به نگاه کردن به آینه‌های بغل، علاقه زیاد به رانندگی خارج از مرزها به جای فکر کردن خارج از مرزها یا حتی مهاجرت به خارج از مرزها.۳. نور بالای لاینقطعسناریو: هوا کمی تاریک هست. چراغ‌های ماشین و چراغ‌های کنار جاده روی هم نهایتا تا ۵۰ متر جلوتر رو نشون میدن. بعد از ۵۰ متر جزییات اشیا مشخص نیست. در نتیجه راننده تصمیم می‌گیره چراغ‌های نور بالاش رو روشن کنه. چراغ‌هایی که معمولا یا برای هشدار استفاده میشن یا برای رانندگی در مه. البته به غیر از این راننده که تمایل داره صرفا برای روشن دیدن ۱۵۰ متر جلوتر از این چراغ‌ها استفاده کنه و تمام راننده‌هایی که در این فاصله از ایشون رانندگی می‌کنن اذیت شن. از ماشین‌هایی که جلوی ایشون و در جهت موافق حرکت می‌کنن بدتر، ماشین‌هایی هستن که از روبه‌رو و در جهت مخالف دارن میان. تک تک این ماشین‌ها به فاصله ۷۰ متری از این ماشین که می‌رسن لحظاتی کوری مطلق رو تجربه می‌کنن. تمام چیزی که روبه‌روشون در جاده می‌بینن سفیدی و نور هست و تنها چیزی که باعث میشه دل رو بزنن به دریا و بدون اطلاع از اینکه چه چیزی روی جاده هست در پس این نور به جلو حرکت کنن، برچسپ «بیمه حضرت ابالفضل» پشت ماشین.علائم: عدم تمایل به فکر کردن، ناآشنا با عبارت «خود را در کفش دیگران گذاشتن» و مجددا کمی خودخواه. ولی خب اگه منصفانه بخوایم بگیم حداقل همیشه جاده پیش روشون پر از نور و روشناییه که مزیت خیلی خوبیه.۴. لاین مناسب حرکت دیگه چیه؟سناریو: راننده قصد داره ۵ کیلومتر دیگه از خروجی‌ای که سمت راست هست خارج بشه. راننده در چپ‌ترین لاین خیابان در حال حرکت هست ولی همه چیز اوکی و روبه‌راهه. خروجی در فاصله ۳ کیلومتری از راننده قرار داره. کم کم وقتش هست که راننده لاینش رو تغییر بده. راننده این کار رو نمی‌کنه. خروجی در فاصله ۱ کیلومتری و راننده همچنان با حداکثر سرعت در چپ‌ترین لاین خیابان. خروجی در فاصله ۵۰۰ متری و راننده اولین راهنمای راست رو می‌زنه. با توجه به سرعت زیاد در لاین چپ راننده مجبور هست سرعتش رو کم کنه که بتونه وارد لاین راست بشه قبل از اینکه خروجی رو رد کنه. این مساله اعتراض ماشین‌های پشت سر و ماشین‌های لاین راست رو به همراه داره ولی «چه مرگشونه این راننده‌ها؟ دارم لاین عوض می‌کنم خب». همین پروسه چندین مرتبه دیگه هم اتفاق میوفته تا در نهایت برای خارج شدن از خروجی راننده مجبور میشه ماشین رو تقریبا ۹۰ درجه بچرخونه و راه ۲ تا لاین رو ببنده تا بتونه به خروجی خودش رو برسونه. در نهایت نکته مهم این هست که راننده تونست به خروجی برسه. که به بقیه راننده‌ها و ماشین‌ها تو خیابون اصلی اهمیت میده؟ پفففف اونا که شخصیت اصلی این سناریو نیستن. اونا یه سری شخصیت حاشیه‌ای در کنار زندگی شخصیت اول ما هستن که همه دنیا حولش می‌چرخه.علائم: عدم قابلیت پذیرفتن اشتباهات شخصی، عدم تمایل به جبران اشتباهات، عادت به اینکه همیشه دیگران مراقب اعمال این‌ها باشن تا هیچ‌کس آسیبی نبینه در غیر این صورت اگه دیگران هم مثل این‌ها رفتار کنن خیابون‌ها تبدیل به جنگل میشه، و در نهایت یک غریزه فوق‌العاده برای انتخاب کردن بدترین لاین ممکن به صورت دائمی.۵. در جستجوی جای پارکسناریو: راننده قصه ما می‌خواد ماشینش رو پارک کنه.جای پارک خیلی سخت پیدا میشه. آها به نظر این جا بغل خیابون جا میشه ماشین من. بذار کاملا توقف کنم و بررسی کنم. نه جا نمیشه. برم جلوتر... عه این آقائه در ماشینش رو باز کرد. بذار توقف کنم و ازش بپرسم داره میاد یا داره میره. «آقا داری میای شما یا داری میری؟ آقا. دوست عزیز. سلام عرض کردم شما داری میای یا داری میری؟ آها تازه اومدی؟ اوکی مرسی». اینم نشد. پس برم جلوتر و هر موقعیت دیگه‌ای که لازم بود توقف کنم تا به جای پارک مطلوبم برسم رو از دست ندم. چون به هیچ عنوان مهم نیست که این همه ماشین پشت سر من هستن و با هر توقف بیهوده (یا حتی باهوده) من اون‌ها هم باید توقف کنن. چون همونطور که قبلا هم گفتم، شخصیت اصلی این دنیا من هستم و زندگی همه آدم‌های دیگه حول من و نسبت به من در حاشیه می‌چرخه. بوق و فریادشون هم برام مهم نیست من کار خودم رو انجام میدم. تازه بیشتر از این اعتراض کنین جای پارک پیدا نشه همین وسط خیابون چفت جدول پارک میکنم که خیلی سختتون باشه رد شدن.مشابه این دسته از راننده‌ها، راننده‌های تاکسی‌ای هم که به محض دیدن یک مسافر سر خودرو رو کج می‌کنن به راست و به شدت روی ترمز می‌زنن و مسافر با علامت سر بهشون میگه «نه» و این‌ها مجددا راه میوفتن هم قرار دارن. ولی در دسته اختصاصی‌ای نمی‌نویسم چون موارد دیگه‌ای هم راجع به این‌ها دخیل هست. مثلا اینکه این تنها راه کسب درآمدشون هست به نظر و یه ذره سخت می‌کنه بررسی موضوع رو که واقعا ایراد از کجاست. ولی به هر حال، اذیت‌کننده هستن برای بقیه مردم.علائم: اهمیتی به نظر دیگران راجع به خودشون نمی‌دن، اهمیتی به اعتراض دیگران به اعمالشون نمی‌دن، اهمیتی به حقوق دیگران به عنوان انسان‌های زنده نمی‌دن و به طور کلی اهمیتی به دیگران نمی‌دن. موقع تصمیم‌گیری‌هاشون فقط و فقط خودشون و منافع خودشون اهمیت دارن چون چرا که نه؟۶. لاین با سرعت اشتباهسناریو: ماشین‌ها در لاین یکی مونده به آخر با سرعت ۸۰ در حال حرکت هستند. راننده این قسمت در لاین آخر (لاین سرعت) با سرعت ۷۹ در حال حرکته، کاملا بی‌تفاوت به بوق و چراغ نوربالای ماشین‌های پشت سرش. حتی نوربالای پرشیا پلاک ۶۸. هر ماشینی که بخواد با سرعت بیشتری حرکت کنه باید دو لاین به راست بره و سبقت غیرقانونی بگیره و بعد برگرده در لاین سرعت. در حالی که این ماشین می‌تونست خیلی ساده بره یک لاین سمت راست‌تر و همچنان با همین سرعت ۷۹ کیلومتر در ساعت ادامه بده. بخوام منصف باشم در این لیست این دسته از راننده‌ها نسبت به بقیه اون‌قدر هم آزاردهنده نیستن ولی به هر حال آزاردهنده ان.علائم: عاجز از دست یافتن به منطق پشت اتفاقات اطراف و بی‌توجه به دلیل وقوع وقایع. مثلا عاجز از درک این منطق که لاین‌های سمت چپ‌تر برای سبفت گرفتن هستن و اگه شما در سریع‌ترین لاین هستین ولی سریع‌ترین ماشین نیستین بقیه نمی‌تونن سبقت بگیرن و مجبورن با شما طی کنن بقیه مسیر رو؛ و بی‌توجه به دلیل اینکه چرا همه ماشین‌هایی که تا چند ثانیه پیش پشت سرش بودن الان دارن با عصبانیت از لاین کنار می‌پیچن جلوش و با دست چیزی رو بهش نشون میدن.۷. دائما در رقابتسناریو: شرح سناریوی مربوط به بزرگواران دائما در رقابت کار سختی نیست. هر اتفاقی که بیوفته می‌تونه برای این گروه از راننده‌ها فراخوان «بیا کل کل کنیم» باشه. ازشون سبقت می‌گیرید و برای اینکه بهتون اثبات کنن می‌تونن پاشون رو بدون ترس از هیچ‌چیزی تا انتها روی گاز فشار بدن میان و بهتون می‌رسن و به هر زحمتی هست ازتون سبقت می‌گیرن. بهشون چراغ نوربالا بزنید سرعتشون رو تا آخرین توان ماشینشون زیاد می‌کنن ولی به شما راه نمیدن. هرگز. شما رو می‌بینن که راهنما زدین که بیاین تو لاین‌شون و این به هیچ عنوان براشون قابل قبول نیست. یعنی چی یکی بیاد جلوی من؟ سریعا گاز می‌دن تا راه بسته بشه. اگه کسی می‌خواد بره جلوشون باید بدون راهنما و یهویی باشه که راهی نداشته باشن. گاهی دیده شده حتی با یک توقف تحریک آمیز پشت چراغ قرمز ممکنه خودشون و شما رو به یه مسابقه خیابونی دعوت کنن.علائم: توهم باطل اینکه این رقابتی که می‌خوان توش برنده شن برای دیگران اهمیتی داره، شکست رو راحت قبول نمی‌کنن، مونوپولی بازی کردن باهاشون سوهان روحه.۸. بچه زرنگسناریو: تعدادی میمون نشستن تو ماشین‌هاشون و توی صف ورود به بزرگراه یا صف پمپ بنزین منتظرن. یا شاید هم بعضی وقت‌ها این میمون‌ها که احساس می‌کنن نظم و ترتیب اهمیتی داره در خیابون‌ها در ترافیک یک کوچه واستادن. همگی در یک خط واستادن و هیچ کدوم نمیرن از لاین مسیر ماشین‌هایی که از روبه‌رو میان سبقت بگیرن و بعد بزنن تو خط این ماشین‌هایی که در ترافیک منتظرن. واقعا که عجب میمون‌هایی. ولی خب خدا رو شکر من میمون نیستم. از کنار همه این ماشین‌هایی که تو صف پمپ‌بنزین ایستادن گازش رو میدم میرم اون جلو بعد سر ماشین رو کج می‌کنم که برم جلوی این صف میمون‌ها. این انسان‌های هوشمند نمونه افرادی هستن که وقتشون رو با چیزهای احمقانه مثل انتظار در صف و احترام به حقوق دیگران تلف نمی‌کنن و باید الگوی همه افراد جامعه باشن.علائم: توهم باهوش بودن، توهم میمون نبودن، مجهز بودن به یک دهان که تمام کارهایی که انجام می‌دن رو توجیه می‌کنه، عامل اکثر قفل‌های ترافیکی در خیابون‌های کم عرض.۹. «باید به چراغ برسم حتی اگه شده قرمز!»این دسته از راننده‌ها آزاردهنده‌ترین آدم‌هایی هستن که ممکنه در طول زندگی‌تون ببینید. حتی برای بزرگ‌ترین دشمنانم هم آرزو نمی‌کنم که تو خیابون یکی از این‌ها رو ببینن. بزرگ‌ترین علائمشون عدم توانایی فکر کردن به عواقب تصمیمات‌شون و عدم توانایی فکر کردن به برنامه‌‌ریزی‌هایی با بیش از یک قدم هست. هرگز از خودشون سوال نمی‌پرسن «خب اوکی این کار رو بکنم بعدش چی؟ بعدش باید چی کار کنم؟ بعدش چی میشه؟»پست‌های جدید رو با ایمیل به کسایی که عضو خبرنامه هستن اطلاع میدم. اگر می‌خواید شما هم ایمیل بگیرید برای پست‌های جدید می‌تونید ایمیلتون رو آخر این صفحه وارد کنید. آدرس ایمیل خودم هم تو این صفحه هست.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 09:58:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیب‌هایی که تقلب کردن برای من داشت</title>
                <link>https://virgool.io/CE-SHAHED-publication/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-pms3ge6nfwnq</link>
                <description>این پست به صورت ویدیویی در اینستاگرام و یوتیوب هم قابل مشاهده استخیر، من استاد دانشگاه یا معلم مدرسه نیستم. از این‌هایی هم نیستم که تقلب سختشون بوده یا دلایل اخلاقی‌ای داشتن که تقلب نکردن. اتفاقا برعکس، به غیر از دو سال آخر دانشگاهم در تمام مقاطع دیگه همیشه تقلب کردم و همیشه هم دفاع داشتم برای کارم (یا حداقل دلیل کافی برای عدم تقلب نداشتم). بعد چند سال به این نتیجه رسیده‌م که تقلب کردن در مدرسه و دانشگاه اتفاق مثبتی نبود. یک سری مزایای کوتاه مدت و مقدار قابل توجهی معایب بلند مدت. و قراره اون‌ها رو به اشتراک بذارم.قبل از هر چیزی، دو تا از بزرگ‌ترین ضربه‌هایی که خوردم رو می‌نویسم. ضربه‌هایی که تا قبل اینکه بخوری متوجه نمیشی داری در مسیرش حرکت می‌کنی. وقتی متوجه میشی که دیگه اون فرصت رو از دست دادی و حالا صرفا باید برای جبران تلاش کنی.انجام دادن کار سخت، بلد بودن می‌خواداکثر کارهایی که روزمره انجام میدیم کارهای سخت و غیرجذاب هستن. سختی‌شون یا به خاطر حوصله سر بر بودنشونه یا به خاطر پیچیدگی خود اون کار یا هر چیز دیگه‌ای. انجام این کارها بلد بودن می‌خواد. منظورم اون عمل خاص نیست. منظورم همین هست که آدم بتونه خودش رو از نظر ذهنی قانع کنه که بره اون کار سخت و حوصله سر بر رو انجام بده. چه هر شب مسواک زدن باشه، چه تایپ کردن ۱۰ صفحه کاغذ توی کامپیوتر چون رئیست بهت گفته، چه هر روز صبح به مرغ‌های تو مزرعه غذا دادن. همشون سختن، همشون غیرجذابن و در عین حال همشون باید انجام بشن وگرنه زندگی‌مون با سختی مواجه میشه.آدم به صورت طبیعی علاقه‌ای به این کارها نداره و دائم می‌خواد ازشون فرار کنه و ذهن آدم فقط با تمرین می‌تونه به این توان برسه که بدون اتلاف وقت بره و اون کار رو انجام بده. و درس خوندن تمرین خوبی برای این کار بود. تمرین خوبی بود چون اولا درس خوندن خیلی کار سختی هست، دوما چون درس خوندن به زمان هم محدوده و می‌تونی خیلی شفاف ببینی که اگه به زمان موعد نرسی نمره رو از دست میدی و سوما، چون بیش از هر کار دیگه‌ای می‌تونی در درس خوندن ببینی که شاید این‌هایی که داری می‌خونی کاملا بی‌فایده باشن برات. به عبارت دیگه، یاد می‌گیری حتی اون کاری که به نظرت هیچ فایده جانبی‌ای برات نداره ولی صرفا باید انجام بشه رو انجام بدی.و این فرصتی بود که من شخصا از دست دادم. اکثر اوقات به خاطر همین سختیِ گفته شده، انجام نمی‌دادم درس و تمرین‌ها رو و یا دو سه روز آخر تحت فشار خیلی شدیدی قرار می‌دادم خودم رو که بتونم یه نمره قابل قبول بگیرم یا مجبور میشدم تقلب کنم. اما امروز که نگاه می‌کنم به زندگی، می‌بینم خیلی از این کارهای سخت هستن که روزانه باید انجام بدم ولی انگار هنوز یاد نگرفتم خودم رو قانع کنم بشینم ۲ ساعت پشت میز و این کار رو انجام بدم. دقیقا کاری که در سال‌های دبیرستان می‌تونستم با چیز بی‌اهمیتی مثل نمره‌های میان‌ترم و پایان‌ترم مدرسه تمرین کنم و یاد بگیرم و این فرصت رو خودم برای خودم سوزوندم.توهم راه فرار همیشگیشاید بدترین ایراد تقلب کردن این بود که در طول ۵-۶ سال این توهم رو برای من ایجاد کرد که «همیشه یه راه فرار هست». ولی حقیقت این بود که نیست. تا وقتی توی مدرسه باشی می‌تونی همه امتحان‌ها رو شب آخر بخونی ولی وقتی بری دانشگاه نمیشه. دقیقا به همین شکل که کارها بزرگ‌تر و حجیم‌تر میشن، تا وقتی مسائل آدم درسِ مدرسه و دانشگاه هست می‌تونی همه تمرین‌ها رو از یکی دیگه بگیری بنویسی ولی به محض اینکه از محیط تحصیلی خارج میشی دیگه اینطوری نیست. یه نفر کنار دست تو نیست که مشغول انجام دادن دقیقا همین کاری باشه که تو داری انجام میدی تا تو بتونی از اون بگیری و کپی کنی. هر کسی کارهای مخصوص خودش رو داره. و تو بخوای یا نخوای امروز با تقلب کردن سر موارد بی‌ربط داری این عادت رو در ناخوداگاه خودت شکل میدی.دو تا نکته‌ی اصلی اینجا هستن که اولا، آدم بعد از اینکه شکست می‌خوره می‌فهمه راهش اشتباه بوده نه در حینش! این مساله انقدر مهم هست که چندین بار روش تاکید کنم. آدم وقتی میفهمه «این درس رو نمیشد شب آخر جمع کرد» که سعی کردی شب آخر جمع کنی و نشده، و الان دیگه دیره. نکته دوم اینه که آدم عادت میکنه و اون توهمی که اشاره کردم ایجاد میشه. توهم اینکه «حالا می‌دونم این کار یه هفته زمان می‌خواد ولی اگه بذارم دو روز آخر هم اوکیه یه راهی براش پیدا میشه» ولی متاسفم اینطور نیست. و مجددا، زمانی متوجه این قضیه میشی که تعداد خوبی از کارها و وظایفت رو موفق نشدی انجام بدی - چون تا روز آخر فکر میکردی یه راه فراری پیدا میشه بالاخره، ولی جلسه آزمونی وجود نداشته که بتونی داخلش از برگه یکی دیگه جواب‌ها رو ببینی. خودت بودی و خودت، و شکست خوردی.صادقانه بخوام بگم، این مساله تاثیر جزیی‌ای روی اعتماد به نفس آدم‌ هم داره. اگه همیشه خودت کارهات رو انجام بدی این اعتماد به نفس رو به دست میاری که «من می‌تونم کارهام رو انجام بدم» ولی اگه همیشه در حال تقلب بوده باشی احتمالا باوری که ایجاد میشه برات اینه که «من خودم از پس کارهام بر نمیام». حتی اگه در ظاهر این رو نگی، وقتی یکی یه کاری بهت می‌سپره واکنشت این باور رو نشون میده - که با اعتماد به نفس و مطمئن به خودت کار رو قبول می‌کنی یا ته دلت حس می‌کنی تو انجام‌دهنده کار نیستی و باید بیخیالش شی.پرتکرارترین بهانه‌هایی که متقلبین استفاده می‌کننشماره ۱: این درس‌ها هیچ فایده‌ای برای من ندارناوکی ببین دو تا مساله اینجا هست. اولیش رو همیشه آدمای باتجربه در مقاطع بالاتر به من می‌گفتن و من احساس می‌کردم حرف مفت می‌زنن چون من خودم شرایط زندگیم رو بهتر می‌دونم. و اون این بود که «خیلی از چیزایی که فکر می‌کنی به دردت نمی‌خورن اتفاقا به درد می‌خورن و مهمن». با احتمال خوبی من هم اینجا این‌ها رو تعریف کنم برای شما تاثیری نداره چون شما هم طبیعتا فکر می‌کنید از شرایط خودتون کاملا آگاهید ولی بسته به رشته یا درسی که دارید می‌خونید، احتمال خوبی هست که خیلی از مفاهیمی که فکر می‌کنید به درد نمی‌خورن در آینده به کار بیان. حداقلش اینه که به شما یه فضای ذهنی از اون حوزه میدن. خیلی چیزا به خودی خود کاربرد شاید نداشته باشن ولی دونستنشون مساوی بلد بودن یه عالمه ایده در اون حوزه ست؛ ایده‌هایی که در مسائل دیگه بسیار استفاده میشه و ایده‌هایی که شاید هرگز متوجه نشید دلیل اینکه بلد هستین‌شون اینه که یه سری چیز به نظر بی‌کاربرد رو بلد بودین.مساله دوم که به من نگفته بودن و بعدا احساسش کردم این بود که کارها و وظایفی که ما روزانه انجام می‌دیم خیلی شبیه همن. خیلی از کارهایی که انجام می‌دیم و درس‌هایی که می‌خونیم شاید به خودی خود دیگه هیچ وقت تو زندگی‌مون استفاده نشن ولی دارن ما رو از نظر ذهنی قوی‌تر می‌کنن. و اون ذهن قوی‌تر چیزیه که دنبالش هستیم. فلان مبحث ریاضی که هیچ وقت در کار من به دردم نخواهد خورد داره به من کمک می‌کنه بتونم با اعداد در فرم‌های مختلف سریع‌تر محاسبه انجام بدم و این چیزیه که به درد من می‌خوره. دقیقا مثل اینه که یه نفر بره باشگاه بدن‌سازی و مربی بهش بگه دمبل بزن. و در حین دمبل زدن دائما اعتراض کنه که «آخه دمبل زدن کجای زندگی مهمه؟ من مطمئنم هیچ وقت تو زندگیم لازمم نمیشه که بلد باشم دمبل بزنم». آره لازم نمیشه ولی دمبل زدن داره کمک می‌کنه بدن قوی‌تری داشته باشی که کارهای دیگه بکنی. متاسفانه در بحث ذهنی، قوی شدن ذهن خیلی راحت دیده نمیشه مثل قوی شدن بدن برای همین متوجهش نمیشیم. ولی این تفاوت وجود داره. تفاوت حرف زدن یه آدمی که تحصیلات دانشگاهی قابل توجهی داره با کسی که موفق به گرفتن دیپلم نشده برای همه مشخصه. با اینکه تو دانشگاه به آدم حرف زدن یاد نمیدن، ولی به آدم کلی درس میدن که ساختار فکر کردنش رو می‌چینه و اون ساختار فکر کردن بعدا توی ساختار حرف زدنش هم تاثیر می‌ذاره، چون ذهنش قوی‌تر شده.شماره ۲: نظام آموزشی معیوبه و من مدرک می‌خوامهمین اول کار در این تفکر مشکل هست به عقیده من. اگه نظام آموزشی معیوبه مدرکش رو چرا می‌خوای؟ برو عمرت رو صرف چیز دیگه‌ای کن که به نظرت بیهوده و معیوب نیست. من که کم ندیدم مثال آدم‌هایی که مدرک رو گرفتن و همه یه برهه‌ای از زندگی از خودشون پرسیدن «واقعا چرا اون مدرک رو گرفتم وقتی دارم یه کار دیگه می‌کنم کلا با زندگیم؟» مطمئنم تو هم کم ندیدی از این موارد. خیلی‌هاشون هم آدم‌هایی هستن که واقعا موفق هستن! ولی باشه، فرض می‌کنیم که شرایط زندگیت طوریه که بهترین راه موفقیت برات گرفتن مدرک از این نظام آموزشی‌ای هست که به نظرت معیوب میاد.حتی اگر این مدرک به نظرت لازم میاد برای موفقیتت، مدرکی که لازمش داری قراره مدرک «من تونستم از این نظام آموزشی معیوب گذر کنم و مدرکش رو بگیرم» هست نه اینکه «من تونستم در این نظام آموزشی معیوب از بقیه افراد تقلب کنم و کار اون‌ها رو به جای کار خودم جا بزنم تا بهم این کاغذ رو بدن». اگر واقعا فکر می‌کنی این مدرک به دردت می‌خوره خب برو بگیرش. ولی اینکه دیگران مدرک رو برای تو بگیرن واقعا بعیده هیچ جایی به کارت بیاد. یا جایی که می‌خوای از مدرک استفاده کنی واقعا به اون علم و توان پشت مدرک نیاز داره که خب بعد یک هفته متوجه میشن مدرکت تقلبی بوده و بیرونت می‌کنن، یا به علم نیاز نداره ولی برای تشریفات مدرک ازت می‌خوان! تجربه نه چندان وسیع من میگه برای چنین جایی کار نکنی بهتره. چون این نگاه قرار نیست فقط موقع استخدام وجود داشته باشه. اگر موقع استخدام مدرک تشریفاتی لازم داشته باشن فردا هم موقع کار و ارتقا و ماموریت و هر چیز دیگه‌ای که باشه می‌بینی که تشریفات جای بالاتری داره و اذیتت می‌کنه. همه رو اذیت می‌کنه. آدم‌ها دوست دارن به خاطر توان‌مندی‌هاشون به موفقیت دست پیدا کنن و تقدیر بشن نه تشریفات‌شون. بگذریم از اینکه با کار کردن در چنین جایی داری همون اول خودت رو در محیط کاری قرار میدی که همه آدم‌های استخدام شده آدم‌های تشریفاتی هستن و باید هر روز تو محیط کار چیزهایی رو ببینی که آزارت میدن و شب بیای تو شبکه‌های مجازی برای ما تعریف کنی از اینکه «چه قدر فرهنگ کار ما بده» و غیره.شماره ۳: ولی بقیه که تقلب کردن می‌گن هیچ وقت ضرر نکردنببینید من با اطمینان نمی‌گم اونا ضرر کردن و متوجه نشدن یا ضرر کردن و الکی میگن؛ شاید واقعا ضرر نکرده باشن. ولی یه مساله‌ای که مهمه در ذهن داشته باشید اینه که آدم‌ها خیلی وقت‌ها می‌خوان برای خودشون شریک جرم پیدا کنن. یعنی خیلی وقت‌ها یه کاری انجام دادن یا انجام می‌دن که خودشون خیلی مطمئن نیستن ازش و نگاه جامعه هم نگاه مثبتی نیست بهش، در نتیجه برای اینکه حس بهتری بگیرن بقیه رو تشویق می‌کنن که اونا هم این کار رو بکنن. چون وقتی چند نفر دیگه هم اون کار رو انجام بدن تا حدی به کارشون تایید داده شده و خوشحال میشن. مثال فضای تحصیلیش همین هست که یکی می‌خواد کلاس رو بپیچونه سعی می‌کنه یکی از رفیقاش رو هم پیدا کنه که با هم بپیچونن. این موضوع خودش یه پست دیگه‌ست و اینجا بیشتر از این وارد جزییات نمیشم.شماره ۴: ولی بقیه دارن تقلب می‌کننخب که چی؟ نه فقط در این مثال به خصوص بلکه در هر مثالی، تصمیم‌گیری با توجه به کاری که بقیه دارن می‌کنن بهترین فرصت‌ها رو از شما می‌گیره. اگه شخصا حس می‌کنید تقلب کار مفیدیه خب حله این ربطی به اینکه دیگران می‌کنن نداره. ولی اگر به این باور رسیدین که ضرر تقلب بیشتر از فایدشه، اینکه بقیه دارن این کار رو انجام میدن به هیچ وجه نباید معیار تصمیم‌گیری شما باشه. چه به خاطر خودتون که فرصت‌هاتون رو به پای اشتباه دیگران از دست می‌دید، چه به خاطر کل سیستم که شما هم دارین دست به دست دیگران کمک می‌کنین معیوب‌تر بشه تا باز یکی دیگه بهانه شماره ۲ رو داشته باشه و بگه «سیستم معیوبه پس منم تقلب می‌کنم».چند نکته پایانی هم از مشاهداتم در طول تحصیل و مشاهداتم از تحصیل دیگران بخوام اضافه کنم این هست که اولا، گاهی تقلب کردن واقعا ظلم به دیگرانه. امتحان دانشگاه معمولا اینطور نیست، امتحان میان‌ترم دبیرستان معمولا اینطور نیست، ولی خیلی از شرایط هستن. مثلا کنکور یا هر آزمون ورودی دیگه‌ای. این جور جاها تقلب کردن مستقیما ظلم کردن به یک نفر دیگه‌ست و اینکه «خب بقیه هم دارن می‌کنن» توجیه قابل قبولی نیست. همون‌قدر که چون بقیه دارن آشغال میریزن روی زمین دلیل نمیشه شما هم آشغال بریزی و این کثیفی رو وسیع‌تر کنی.به طریق مشابه، گاهی این تقلب کردن وقتی خیلی وسیع بشه اعتبار اون موسسه یا گروه یا اسم رو از بین می‌بره. موسسه‌ای که معروف بشه به اینکه همه آدم‌ها توش تقلب می‌کنن موسسه خوبی نیست و خب همه اون افرادی که تقلب کردن دست به دست هم دادن که این ضربه رو به گروهی که خودشون عضوی ازش هستن بزنن. هیچ کدوم از اون افراد به تنهایی کار بزرگی نکردن ولی هیچ کدوم از اون افراد هم بی‌تقصیر نیستن. یه بار یکی از دوستان تعریف می‌کرد با مسئول یه مسابقه‌ای در خارج از کشور صحبت می‌کرده و وقتی متوجه شدن این دوست ما ایرانیه ازش پرسیدن «ما تعداد زیادی از تقلب‌هایی که تو مسابقه می‌بینیم مربوط به شرکت‌کننده‌های ایرانی هست. آیا تقلب یه امر پذیرفته شده‌ست در کشور شما؟» و این شاید بزرگ‌ترین نمونه خراب کردن اعتبار گروهی که توش عضو هستین باشه.بدون اینکه فشار خاصی بیارم به حافظه‌م، همین الان سه نفر از بچه‌های دانشگاه رو یادمه که به روش‌های عجیب غریب وارد دانشگاه شدن و در طول تحصیل هم تمام درس‌ها رو با تقلب و کپی کردن اومدن جلو. واقعا قابل تقدیر بود که چطوری بدون اینکه هیچ چیزی یاد بگیرن انقدر خوب دارن به جلو حرکت می‌کنن ولی هر سه‌شون در سال‌های آخر تحصیل رو ترک کردن. یکیشون دقیقا در آخرین ترمش. چون حس کردن دیگه نمی‌تونن ادامه بدن ولی راستش رو بخواین به نظر من چون حس کردن «خب الان که فارغ‌التحصیل شم بعدش چی؟». چون خودشون می‌دونستن کاری بلد نیستن و اون ترک‌تحصیل‌شون هم دقیقا یک فرار از شرایطی بود که داخلش قرار گرفته بودن.من این فرصت رو داشتم که تا امروز در ۳ دانشگاه مختلف درس بخونم. دو دانشگاه در داخل ایران و یک دانشگاه در خارج از ایران. یک چیز رو اگر بتونم با اطمینان بگم راجع به این محیط به خصوص (یعنی دانشگاه) این هست که فارغ از امکانات محیط و توان اساتید و غیره، فایده‌ای که دانشجوها می‌تونن برای هم داشته باشن خیلی بیشتر از همه چیزهای دیگه هست. فضایی که دانشجوهای اون دانشگاه ایجاد می‌کنن بیش از هر چیزی به رشد (یا عدم رشدشون) کمک می‌کنه و بزرگ‌ترین حسرتم این بود که اون دانشگاه اولی که درش درس خوندم به جای فضای یاد گرفتن و فعالیت‌های دانشجویی و غیره، فضای پیچوندن و تقلب و امتحان کنسل کردن و این‌جور چیزها رو داشت. دوستانم در دانشگاه‌های دیگه رو می‌دیدم که دارن فرصت‌های خوبی رو به خاطر فضای مثبتی که ایجاد شده به دست میاوردن و حسرت می‌خوردم. در این رابطه هم پستی در آینده خواهم نوشت.و در آخر، مسئولیت کارتون رو بپذیرید. اگه حال نداشتی درس بخونی و الان شب امتحانه خب بیوفت امتحانت رو. حال نداشتی و تصمیم گرفتی درس نخونی، الان هم یه عاقبتی وجود داره و آدم منطقی می‌پذیره عاقبت کارش رو. اگه دیشب رفتی مهمونی و ساعت‌ها بهت خوش‌گذشته و زمان کافی نداری که این تمرین رو انجام بدی و ارسال کنی خب اوکی بپذیر این مسئولیت رو. دوست داشتی تصمیم بگیری و بری مهمونی و هزینه‌ش هم این بوده که یه تمرین درس رو از دست بدی. حداقل این کار کمک می‌کنه به آدم که درک دقیق‌تری از خودش و تصمیم‌گیری‌هاش داشته باشه و در آینده بهتر عمل کنه. از من بپرسید میگم اخراج شدن از دانشگاه هم حتی هزینه خوبیه برای اینکه آدم این مسئولیت‌پذیری رو یاد بگیره، چون آدم مسئولیت‌پذیر که فرار نمی‌کنه از عواقب معمولا تصمیم بهتری می‌گیره.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 10:46:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترفند من در برابر استرس مصاحبه و ارائه</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-i6q2wgpkhq1z</link>
                <description>اگر از اون دسته آدم‌هایی هستین که هیچ‌وقت برای یه مصاحبه کاری استرس نمی‌گیرین یا هرگز موقع انجام یک ارائه آرامش‌تون رو از دست نمی‌دید، احتمالا این پست برای شما نیست. ولی اگر مثل بقیه ما هستید که گاهی قبل از ورود به مکان مصاحبه شدیدا تپش قلب می‌گیرید یا وقتی دارید به گروهی از شنوندگان مطلبی رو ارائه می‌دید کمی احساس آشفتگی می‌کنید، شاید تو این پست ترفندی رو یاد بگیرین که کمک کنه.اجازه بدید قبل از اینکه بپریم تو داستان من و اینکه خودم چطوری با این استرس کنار میام، جهت ادای احترام به علم و دانش یه لیست خیلی مختصر از مواردی که محققان گرامی به نتیجه رسیدن که کارآمد هستن اینجا قرار بدیم. اگر فکر می‌کنید شما هم مثل من بارها و بارها این‌ها رو شنیدید و خوندید، از روی این لیست بپرید و برید سراغ پاراگراف بعدی.نفس عمیق. قابل درک باشه براتون یا نباشه، بدن اینطوری کار می‌کنه و با نفس عمیق کشیدن اتفاقات بیولوژیکی‌ای میوفته که من بلد نیستم ولی نتیجه‌ش میشه اینکه آرامش نسبی‌ای در شما ایجاد میشه.بیش از حد برای خودتون بزرگش نکنید. اگر مصاحبه کاری هست، برای خودتون این پیش فرض رو ایجاد نکنید که اگر این شغل رو بگیرم فوق‌العاده میشه و اگر نگیرم به خاک سیاه می‌شینم یا برای یک ارائه، با خودتون تصور نکنید این ارائه تمام زندگی شماست. تنها فایده این تصور اینه که فشار بیشتری روی شما ایجاد می‌کنه.تسلط به ماجرا. تسلط داشتن به شرایط مصاحبه یا ارائه خیلی کمک‌کننده هست. این تسلط هم به روش‌های مختلفی به دست میاد برای هر کدوم از این دو موضوع. در موضوع دوم تقریبا مشخص‌تر هست، از مکان ارائه بازدید داشته باشید، اگر از اسلاید استفاده می‌کنید اسلاید‌هاتون رو بلد باشید و از همش مهم‌تر، به موضوعی که قراره راجع بهش صحبت کنید تسلط ذهنی داشته باشید. در رابطه با مصاحبه هم موارد خیلی زیادی وجود داره که در سایت‌های کاریابی معمولا آموزش‌هایی ازش هست. چند تا مثال معروفش این هست که سوالاتی که ممکنه ازتون پرسیده بشه رو تمرین کنید، راجع به اون شرکت و کاری که انجام می‌دن تحقیق کنید که بدونید با کی حرف می‌زنید و غیره.شبیه‌سازی. علت اصلی‌ای که یک مصاحبه یا ارائه برای ما استرس‌زا هستند اینه که خیلی کم در این شرایط قرار می‌گیریم و هر چی بیشتر این کار رو انجام می‌دیم استرسمون هم کمتر میشه. اولین ارائه ما یا اولین مصاحبه ما خیلی استرس بیشتری به ما دادن در مقایسه با دهمین یا پنجاهمین بار. پس آدم می‌تونه خودش رو سریع‌تر برسونه به اون بار دهم یا پنجاهم. شبیه‌سازی ارائه/مصاحبه با افرادی که به شما کمک می‌کنند برای این کار می‌تونه باعث بشه سریع‌تر این اتفاق از حالت غیرتکراریش خارج بشه و به یه مساله روتین برای شما تبدیل بشه،‌ که باعث میشه دفعات بعدی استرس کمتری داشته باشید.سبک زندگی. ارزش اشاره کردن رو داره که محققان بزرگوار دریافته‌ اند که سبک زندگی کلی آدم هم موثره در اینکه چه قدر دچار استرس میشه. چند تا از مواردی که روش تاکید شده ورزش کردن مستمر، خواب خوب و رژیم‌های غذایی مفید هست. این نکته هم جالب هست که میگن اوقاتی در روز رو به عنوان اوقات فراغت برای خودتون در نظر بگیرید و سعی کنید در اون اوقات کاری انجام بدید که خیلی بهتون خوش بگذره.مطلب جالبی بود؛ ولی من هنوز دچار استرس میشممنم همینطور. همه این‌ها رو بارها و بارها خوندم و دیدم ولی باز هم آدم یا به خاطر رعایت نکردنشون یا به خاطر چیزهای دیگه، گاهی در شرایطش که قرار می‌گیره دچار استرس میشه. من شخصا این استرس رو در مصاحبه کاری بیشتر حس می‌کنم. در همه انواعش. چه مصاحبه حضوری، چه مصاحبه ویدیویی چه مصاحبه تلفنی. ولی اجازه بدین یه خاطره تعریف کنم.چند سال پیش در یه شرایط نسبتا غیررسمی‌ای قرار بود با چند نفر مصاحبه کنم. یه حالت کوچیکی از همون استرس مصاحبه رو داشتم همچنان. به هر حال، این هم یه شرایطی بود که خیلی توش قرار نگرفته بودم و به صورت جدی مربوط به تعامل با آدم‌ها بود. به عبارت دیگه، هر دو تا ویژگی لازم برای قرار گرفتنش در این دسته از استرس‌هایی که اینجا راجع بهشون صحبت می‌کنیم رو داشت.طبیعتا چون من در موقعیت مصاحبه‌کننده بودم، خیلی خوب نبود که دیده بشه استرسم پس با اعتماد به نفس شروع کردم. در حد یکی دو دقیقه که از صحبتمون پیش رفت، متوجه استرس و نگرانی مصاحبه‌شونده شدم! طبیعی بود البته. دقیقا مثل اکثر آدم‌های دیگه که در شرایط مصاحبه شدن قرار می‌گیرن نگران بود. نگرانی ویژه یا استرس حادی نداشت. صرفا مثل بقیه. ولی نکته جالب این بود، که به محض اینکه استرس اون رو دیدم خودم کاملا آروم شدم. یه اتفاقی در این فضا که من نگران این مصاحبه و این اتفاق بودم ولی به محض اینکه دیدم طرف مقابلم هم نگرانش هست، باعث شد خیلی سریع تمرکزم بره روی اصل صحبت به جای نگران بودنش.بیشتر که بهش فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که به نظر استرس و نگرانی‌ای که ما در مصاحبه یا ارائه داریم در واقع ترس ما از قضاوت طرف مقابل ماست. از اینکه اون آقا یا خانم مصاحبه کننده یا این جماعتی که جلوی من نشستن تا براشون ارائه بدم چه قضاوتی از عملکرد من می‌کنن؟ و وقتی در شرایط برعکسش قرار گرفتم که دیدم کسی که روبه‌روم نشسته نگران قضاوت من هست، خیلی سریع باعث شد در موقعیت دست بالایی ببینم خودم رو و به جای اینکه من هم نگران قضاوت اون شخص یا قضاوت کلی از این مصاحبه باشم، بتونم تمرکز رو بذارم روی کاری که داشتم انجام می‌دادم - که در اون شرایط، مصاحبه کردن بود.و از اون روز تا الان هم همیشه همین کار رو می‌کنم. هر وقت در یه مصاحبه کاری قرار می‌گیرم، با خودم فرض می‌کنم این آدمی که الان جلوم نشسته و داره من رو مصاحبه می‌کنه اولین بارش هست که مصاحبه انجام میده و الان خیلی نگرانه که گند نزنه. حالا ممکنه در واقعیت این آدم شغلش در ۳۷ سال گذشته فقط مصاحبه کردن بوده باشه. مهم نیست. من فرض می‌کنم دفعه اولش هست و استرس داره. همین فرض قوی باعث میشه که استرس من از بین بره. باعث میشه که من خودم رو در جایگاه دست بالا ببینم و بتونم راحت مدیریت مکالمه رو به دستم بگیرم.این فرض کردنه البته به این سادگی شاید نباشه برای همه. باید کاملا مطمئن باشید از این تصور فرضی‌ای که دارید برای خودتون. یعنی باید در اون لحظات عمیقا حس کنید که شخص مقابل تازه کاره و نگرانه. از تخیل قوی‌تون استفاده کنید.شرایط ارائه دادن هم داستان مشابهی داره و ایده‌ش از همونجا نشات می‌گیره. هر دفعه قرار هست ارائه بدم به جای اینکه مخاطبینم رو آدم‌های حرفه‌ای و در انتظار قضاوت کار من ببینم، یه سری کودک فرض‌شون می‌کنم. فرض می‌کنم یه گروه از بچه‌های کوچیک جلوم نشستن و من قراره این مساله رو به نحوی که متوجه بشن و براشون هم جالب باشه ارائه بدم. نه تنها استرس و نگرانی رو حذف می‌کنه بلکه ارائه رو هم خیلی قشنگ‌تر می‌کنه. چون باعث میشه از زبان ساده‌ای استفاده کنم که برای بچه‌ها قابل درک باشه، آروم و شمرده صحبت کنم که متوجه بشن و موارد مشابه. این هم مجددا فرض قوی‌ای هست چون ممکنه مخاطبین شما واقعا بچه نباشن ولی از تخیل‌تون استفاده کنید و فرض کنید بچه هستن و راحت پیش برید. در این مورد دوم، پدرم هم از اوایل سن و سالی که گاهی ارائه می‌دادم برای دیگران این نکته رو بهم می‌گفت ولی برای اینکه این فرض کردن راحت‌تر باشه همیشه می‌گفت فرض کن داری برای فلان پسر فامیل توضیح می‌دی. و من اون آدم رو تصور می‌کردم که جلوم نشسته. و کمک کننده بود همیشه. چون نه تنها اون آدم چند سال از من کوچیک‌تره بلکه من شناخت کاملی از اون آدم دارم و هیچ‌گونه و در هیچ شرایطی جلوی این آدم استرس ندارم. همیشه هم خودم رو دست بالا می‌بینم در شرایطی که باهاش مکالمه‌ای دارم. شما هم می‌تونید اگر تخیل خشک و خالیش سخت بود یک همچین آدمی رو پیدا کنید در اطرافیانتون و فرض کنید دارید برای اون ارائه می‌دید یا فرض کنید اونه که داره این سوالات رو از شما در مصاحبه می‌پرسه.اگه خاطره جالبی چه در مصاحبه چه در ارائه مربوط به چیزایی که اینجا تعریف کردیم دارین و می‌خواید بقیه هم استفاده کنن ازش، می‌تونین یا به ایمیلم ارسال کنید یا پای همین پست در بخش نظرات ارسال کنید. آدرس ایمیلم هم از اینجا قابل دیدن هست.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 14:08:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک فکری به دیگران: تجربه یا نسخه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-hkvwsfaomadm</link>
                <description>به صورت خیلی رایج و البته منطقی، مردم در مقاطع مختلف از هم کمک فکری می‌گیرن. سعی می‌کنن از دیگران مشورت بگیرن یا به دیگران مشورت بدن. طبیعیه که هر کسی اولا مشورتی مطابق با تجربیات گذشته خودش ارائه می‌کنه و دوما به روش خاص خودش این ارائه رو انجام می‌ده. روش خاص خودش هم شامل نوع و لحن صحبت میشه تا ادبیات مورد استفاده.اما به طور کلی من تا امروز به ۲ دسته مختلف از «مشورت دادن/گرفتن» برخوردم. دو دسته‌ای که برای اولین بار یک عزیزی برام تفکیکِ بینشون رو ایجاد کرد و از اون موقع سعی می‌کنم بیشتر نگاه کنم به هر کدوم از مشورت‌هایی که در هر کدوم از این دسته‌ها اتفاق میوفته؛ و امروز قراره در رابطه با این دو دسته و نتایج هر کدومشون کمی بنویسم.دسته اول: انتقال تجربهما یه بار رفتیم کوه و به دلایل متعددی خیلی اذیت شدیم. هوا که خیلی گرم بود و آفتاب هم خیلی شدید به کنار، من کفشم همون اولای راه گیر کرد به یه فنسی که کشیده بودن دور یه چیزی و یه ذره پاره شد و تا آخر مسیر اذیتم کرد. گرمای هوا هم باعث می‌شد هی تشنه‌مون بشه و هی آب بخوریم و هی آبمون تموم شه بریم بگردیم دنبال آب. از یه جایی بالاتر هم رفتیم مغازه اینا خیلی نبود باید می‌گشتیم دنبال چشمه‌ای رودخونه‌ای چیزی برای آب. یه بار از همین بارها که رفته بودیم دور یه چشمه مانندی که بطری‌هامون رو پر کنیم، پای یکی از بچه‌ها یهو رفت تو یه چاله‌ای و پیچ خورد. دیگه به سختی برگشتیم همگی پایین. خلاصه تجربه سختی بود و اذیت کرد هممون رو.حالا امروز تو میای از من می‌پرسی به نظرت برم کوه یا نه؟ من به جای اینکه بهت بگم آره یا نه، این پاراگراف بالا رو برات تعریف می‌کنم و می‌گم من یه بار با همچین جمعی رفتم و چنین اتفاقاتی افتاد. اذیت شدیم. سخت بود. این خوشی‌ها رو هم داشت ولی در مجموع چنین تجربه‌ای بود. بقیه‌ش تویی و تصمیمی که باید بگیری. این پروسه، اولین روشِ مشورت دادن هست که بهش عنوان «انتقال تجربه» رو میدیم. یعنی منِ مشورت‌دهنده، یا در حوزه‌ای که ازم مشورت خواسته شده تجربه‌ای دارم که در اون صورت اون تجارب رو تعریف می‌کنم یا نتایجش رو در اختیار قرار می‌دم؛ یا تجربه‌ای ندارم که در این صورت میگم من تجربه‌ای ندارم در این موضوع و نظری نمی‌تونم بدم. اون تجربه هم لزوما یه اتفاق پیچیده یا پرمخاطره -مثل این پاراگرافی که در رابطه با کوه رفتن تعریف کردم- نیست؛ می‌تونه صرفا این باشه که «من هم یه بار به کوه رفتن فکر کردم و یه ذره پرس‌وجو/تفکر کردم به این نکات برخوردم بیا تو هم در جریانشون باش».دسته دوم: پیچیدن نسخهقطعا قبلا تجاربی در مشورت دادن یا گرفتن داشتین که خیلی شباهتی به این سناریو «انتقال تجربه» که بالاتر شرح دادم نداشتن. در این دسته دوم، مشورت‌دهنده تجارب خودش رو جمع‌بندی می‌کنه و با در نظر گرفتن شرایط تو یا بی در نظر گرفتن‌شون، نتیجه نهایی رو به تو میده. حاصل نهایی چیزی شبیه این میشه: «نه نرو کوه» - «آره برو کوه» - «من چند بار رفتم کوه، بهم اعتماد کن، به هیچ عنوان نباید بری کوه» - «شک نکن باید بری کوه! یه ذره شاید سخت باشه ولی حتما برو».اگه این عبارات بالا براتون آشنا نیست و دارین فکر می‌کنین که خیلی هم اتفاق رایجی نیست پیچیدن نسخه، این جمله‌ها رو بخونین که سعی در پیچیدن نسخه دارن و ببینید که آیا آشنا هستن یا نه:به نظر من تو به درد فلان شغل نمی‌خوریمی‌دونی یکی مثل تو باید چه رشته‌ای بخونه؟ازدواج کردن یه اشتباه محضه!نه نه فلان ماشین اصلا خوب نیست؛ به جاش برو فلان ماشین رو بخراگه می‌خوای تو شغلت/درست موفق شی برو فلان کار رو بکندور از ذهن نیست که شما هم مثل من در معرض هر دو مدل این مشورت‌ها قرار گرفته باشین. بعضی‌هاشون از هر دو دسته گاهی مفید بودن، گاهی خوشایند، گاهی ناخوشایند و گاهی باعث شدن کلا از مشورت گرفتن پشیمون بشید. بیاین همین پروسه رو از دو زاویه دید مختلف نگاه کنیم. اول، از زاویه دید مشورت‌گیرنده و بعد، از زاویه دید مشورت‌دهنده.زاویه دید مشورت‌گیرندهمشورت گرفتن معمولا برای یک تصمیم‌گیری اتفاق میوفته. من وقتی مشورت می‌گیرم که یک تصمیم‌گیری پیش روم هست و مشورت می‌گیرم تا یا گزینه‌هام رو بهتر بشناسم یا بتونم بین اون گزینه‌ها بهتر انتخاب کنم. هر کدوم از این‌ها که باشه، مشورت‌گیری در ذات مربوط به تصمیم‌گیری هست. و شاید بشه تفاوت اصلی این دو مدل مختلف مشورت‌گیری رو در این دونست که تو اولی مشورت‌دهنده به مشورت‌گیرنده «اطلاعات» میده و تو دومی مشورت‌دهنده برای مشورت‌گیرنده «تصمیم» می‌گیره و اون تصمیم رو بهش اطلاع میده. این، تفاوت بزرگیه و اینجا با نگاه از ۳ زاویه مختلف به این تفاوت یه ذره بیشتر شرح میدم این دو مدل مختلف مشورت رو.۱. شرایط منحصر به فرد شماقطعا شرایط آدم‌های مختلف با هم دیگه فرق داره! خیلی از اوقات این تفاوت شرایط ممکنه برای دیگران قابل دیدن نباشه یا اگر هم قابل دیدن باشه براشون، اونقدری که بعضی چیزا برای شما مهم باشه برای اون‌ها مهم نباشه یا برعکس، مواردی باشه که به نظر شما اهمیت چندانی نداره ولی از دید دیگران مهم باشه.مثلا شما راجع به خرید خونه با مردم مشورت می‌کنی ولی بقیه شاید اطلاعی نداشته باشن که خونه پدر مادر یا بقیه اقوام شما کجاست یا شاید اطلاع داشته باشن و براشون مساله مهمی نباشه در حالی که برای شما مساله مهمیه در اینکه خودت خونت رو کجا بگیری و یا ممکنه اطلاع داشته باشن و براشون هم مهم باشه و بر این اساس به شما مشورتی بدن، در حالی که برای شما اهمیتی نداره نزدیک یا دور بودن به خونه پدر مادر و باقی اقوام.طبیعتا در مثال‌های اینطور ساده، آدم می‌تونه سعی کنه همه شرایط مختلف رو به مشورت‌دهنده اطلاع بده و تمام تلاشش رو بکنه که اون مشورت‌دهنده بتونه کاملا دنیا رو از چشم شما ببینه. ولی در تصمیم‌گیری‌هایی که یه ذره بزرگ‌تر باشن، تعداد این شرایط انقدر زیاد میشه که امکان‌پذیر نیست چنین اتفاقی. با این وجود، این یه نکته مهم رو برای شما به عنوان شخص مشورت‌گیرنده داره: اگر از این طریق می‌خواید از کسی مشورت بگیرید و درخواست نسخه بکنید، سعی کنید تا حد امکانتون تمام شرایط رو براش شرح بدید و دیدگاه خودتون رو هم نسبت به همه اون‌ها مطرح کنید، به امید اینکه دوست مشورت‌دهنده بتونه یه جمع‌بندی خیلی دقیق برای شما انجام بده.۲. عشق من، ایده منآدم‌ها تصمیم‌گیری رو دوست دارن. تصمیم‌گیری تلفیقی از اختیار داشتن و تحلیل کردنه؛ و معمولا لذت‌بخشه. از طرف دیگه، آدم‌ها عمل موفق خودشون رو هم دوست دارن. به عبارت دیگه، آدم‌ها دوست دارن کاری که انجام میدن نتیجه موفقیت‌آمیزی داشته باشه و کار خوبی بوده باشه. در حالی که چنین انگیزه‌ای لزوما برای کاری که دیگران انجام می‌دن در ما وجود نداره. مثلا برای شما خیلی مهمه که لباسی که انتخاب می‌کنی برای پوشیدن در یک مجلس، یک تصمیم خوب باشه و ظاهر آراسته و زیبایی داشته باشه. و برای این هدف، تلاش می‌کنی. لازم باشه یه لباس جدید می‌خری. ولی چنین انگیزه‌ای برای اینکه تصمیم بقیه افراد مجلس در رابطه با لباسشون خوب باشه در شما وجود نداره.نتیجه این دو اتفاق کنار هم، این هست که شما برای موفق شدن ایده‌های خودتون تلاش می‌کنین. اگر مانعی سر راه اون ایده‌ها باشه یا عیبی در تصمیم‌گیری‌هاتون پیدا کنین، سعی می‌کنین برطرفش کنین و حتی در مواردی که شاید نتونین برطرف کنین اون ایراد رو، کلا خودتون رو قانع کنید که چنین ایرادی وجود نداره یا چنین چیزی ایراد محسوب نمیشه؛ و این به شما حس رضایت میده از تصمیمی که گرفتین. در حالی که اگر تصمیمی که در حال اجراش هستید توسط شخص دیگه‌ای گرفته شده باشه، اگرچه ممکنه باز هم تلاش بکنید برای برطرف شدن ایراداتش، ولی انگیزه‌تون برای اون تلاش کمتر هست و به محض اینکه اولین ایراد دیده میشه ذهنتون به جای اینکه سعی کنه خیلی آروم و یواشکی خودش رو قانع کنه که این ایراد نیست تا راضی باشه، شروع می‌کنه به سرزنش کردن اون شخصی که این تصمیم رو گرفته. هر چه قدر ایرادات اون تصمیم بیشتر و بزرگ‌تر بشن، سرزنش‌ها بیشتر میشن تا آدم خودش رو تا حد ممکن فاصله بده از چنین تصمیم پر عیب و خطایی. بسته به اینکه اون تصمیم چی باشه و در چه شرایطی باشه حتی ممکنه آدم راه جبران نداشته باشه و از یه جایی به بعد خودش رو تحت اجبار ببینه. با اینکه خودش انتخاب کرده بود که به تصمیمی که شخص دیگه‌ای براش می‌گیره عمل کنه ولی الان انقدر ایراد می‌بینه در اون تصمیم، خودش رو فاصله میده و فرض می‌کنه مجبور شده. در حالی که اگر این تصمیم مال خودش می‌بود، احتمالا تمام تلاشش رو می‌کرد که ایرادات رو برطرف کنه یا یه بهره‌ای ازشون ببره.در مثال لباس مهمانی‌ای که بالاتر نوشتم، نتیجه این شکلی میشه که اگر من خودم یه لباس انتخاب کنم و موقع پوشیدن متوجه بشم اولا چه قدر چروکه و دوما یکی از دکمه‌هاش شل هست و سوما یقه‌ش هم کمی بازتر از چیزی هست که دوست داشتم باشه، احتمالا بدون تفکر منفی‌ای سریعا لباس رو اتو می‌کردم و نخ و قرقره میاوردم و دکمه شل رو سفت می‌کردم و در آخر هم با نگاهی در آینه به خودم می‌گفتم «ولی یقه یه ذره باز هم قشنگه ها». در حالی که اگه این لباس رو دوستم به من داده بود، شاید اتو می‌زدم ولی به دکمه شل که می‌رسیدم به دوستم می‌گفتم «بابا این لباسه که دکمه‌ش شله چی به ما دادی؟» و یقه باز رو که می‌دیدم کلا قضاوت دوستم رو رد می‌کردم و می‌گفتم سلیقه‌هامون متفاوته از اولش هم نباید ازش برای لباس سوال می‌پرسیدم.جمع‌بندی این قصه این هست که میشه از این تمایل ما به علاقه داشتن به ایده‌های خودمون، استفاده مثبت کرد. به این صورت که تا حد امکان خودمون تصمیم‌گیری انجام بدیم! هر چه قدر لازمه اطلاعات جمع کنیم ولی خودمون تصمیم بگیریم تا اولا حس خوب تصمیم‌گیری رو داشته باشیم و دوما، با خوب کردن ایده اولیه خودمون که شاید در ابتدا خیلی خوب نبوده، به یه نتیجه رضایت‌بخش برسیم.۳. عواقب تصمیم‌گیریمشخصا هر تصمیمی یه عاقبتی داره. حالا اون عاقبت یا خیلی سریع معلوم میشه (مثل تصمیم‌گیری برای انتخاب کم‌ترافیک‌ترین مسیر که خیلی زود مشخص میشه موفقیت آمیز بوده یا نه) یا خیلی دیر (مثل تصمیم‌گیری برای اینکه پولتون رو در چه سهام‌های بورسی‌ای سرمایه‌گذاری کنید). و یا یه عاقبت لحظه‌ایه (مثل تصمیم‌گیری برای اینکه از رستوران چه چیزی سفارش بدین، که عاقبتش نهایتا شما رو ۳۰ دقیقه درگیر خودش می‌کنه) یا یه عاقبت ادامه داره (مثل انتخاب رشته دانشگاه که احتمالا عاقبتش چندین سال از زندگی شما رو در بر می‌گیره؛ یا از این هم بزرگتر، تصمیم‌گیری برای ازدواج، که عاقبتش احتمالا تمام بقیه عمرتون رو درگیر می‌کنه).این عاقبت شرح داده شده، معمولا آخرین قسمت نیست. اکثر اوقات، برای کسی که تصمیم‌گیری‌هاش اهمیت دارن براش یه مرحله دیگه هم هست. اینکه چی شد که این تصمیم با این عاقبت گرفته شد. و این به نوعی کمک می‌کنه بهش که یا روند تصمیم‌گیریش رو اصلاح کنه اگه عاقبت خوشایند نبوده، یا به عنوان یه نقطه قوت شناساییش کنه اگه عاقبت خوشایند بوده. و خب این قسمت ماجرا خیلی سخت نیست. اگه تصمیم‌گیری رو خودت انجام داده باشی، وقتی عاقبت خوب نبوده باشه می‌گردی دنبال مشکل و اگه عاقبت خوب بوده باشه احساس خیلی خوبی داری. در حالی که اگر یکی دیگه تصمیم‌گیری کرده باشه، وقتی عاقبت خوب نبوده باشه به جای اینکه فقط دنبال علت بگردی، بخشی از ماجرا رو به سرزنش اون شخص اختصاص می‌دی و اگه عاقبت خوب باشه، حس خوبی که داری کمتر از حالتی هست که تصمیم خودت می‌بوده.این‌ها البته بدون در نظر گرفتن این هست که تو در ادامه چه تعاملی با اون شخص تصمیم‌گیرنده داشته باشی یا اون با تو داشته باشه. اتفاقی که من شخصا زیاد دیدم میوفته اینه که وقتی شخص دیگه‌ای تصمیم گرفته و تصمیم خوب نبوده، اگر بهش اطلاع بدی احتمالا شروع می‌کنه دفاع کردن از تصمیمش (دقیقا همونطور که شما از تصمیم خودتون دفاع می‌کردید و سعی می‌کردید خوبش کنید تا خوشحال باشید). و اگر خوب بوده باشه عاقبتش، احتمال خوبی هست که اون شخص مکررا بیاد و سعی کنه حس خوبی که می‌تونه به خاطر یه تصمیم خوب داشته باشه رو از چنگ شما در بیاره. البته ماجرا همین‌جا تموم نمیشه. حتی اگر شما مشورت رو انجام بدید با این شیوه نسخه گرفتن و بعد کار خلافش رو انجام بدید هم این مرحله بدون تعامل با مشورت‌دهنده نخواهد بود. یا اون کار دیگه‌ای که برخلاف نسخه داده شده انجام دادید عاقبتش خوبه یا بد. اگه خوب باشه شما ممکنه تلاش کنین حس خوب بیشتری از چنگ مشورت‌دهنده بگیرید یا اگه بد باشه عاقبتش، مشورت‌دهنده برمیگرده سراغ شما که با یادآوری اشتباهتون حس خوب رو بگیره ازتون. هر دوی این سناریوها رو میشه در جمله «دیدی گفتم» خلاصه کرد که شنیدنش برای هیچ کس دوست‌داشتنی نیست.ولی بیاید فرض کنیم این پاراگراف آخر هرگز اتفاق نمیوفته و شما یه آدم بالغ و البته حرفه‌ای هستید و می‌دونید که چطور روابطتون رو با چنین مشورت‌دهنده‌هایی مدیریت کنید. با این حال، عاقبت این تصمیم گرفته شده رو بررسی می‌کنید و بسته به اینکه تصمیم مال خودتون بوده یا دیگران، یا حس خیلی خوبی دارید یا حس کمتر خوبی دارید یا حس سرزنش.اما مهم‌تر از عاقبت یک تصمیم‌گیری به خصوص شما، عاقبت کل روند تصمیم‌گیری‌های شما در زندگی و پروسه اون‌هاست. چون کارهایی که آدم‌ها می‌کنن کم کم تبدیل به سبک و روش زندگی اون آدم‌ها میشه. ذهنیت‌ها و طرز فکرشون رو شکل می‌ده. یعنی چی؟ یعنی اگر آدمی مدت خوبی مشورت کردن‌هاش رو به روشی انجام بده که در نهایت تصمیم دیگران رو عمل بکنه، کم کم این ذهنیت رو در خودش شکل میده که «من قراره تصمیم دیگران رو عمل کنم» و به طریق مشابه، کسی که مدت خوبی در مشورت کردن‌هاش به دیگران اجازه تصمیم‌گیری نده و فقط اطلاعات بگیره و تصمیم‌گیری رو خودش انجام بده، داره همزمان این ذهنیت و طرزفکر رو در خودش ایجاد می‌کنه که «من روی همه چیز زندگیم کنترل دارم و من براشون تصمیم‌گیری انجام می‌دم». خوب یا بد بودن و مزایا و معایب هر کدوم از این طرزفکرها خودش یه موضوع خیلی بزرگ دیگه‌ست که اینجا قرار نیست واردش بشیم. چیزی که قراره اشاره بشه بهش اینه که این دو ذهنیت با هم متفاوتن و تفاتشون هم خودش رو نشون میده. وقتی دارین یه پروژه گروهی انجام میدین و یه مشکلی ایجاد میشه و یه گروه از آدم‌ها ساکتن تا ببینن بقیه چه راهی به ذهنشون میرسه و یه گروه دیگه شروع می‌کنن راه پیشنهاد کردن برای حل اون مشکل، میشه دید که طرزفکرها متفاوته. یا به طریق مشابه، وقتی در جمعی مرتبا نظرسنجی میشه (حتی برای چیزای ساده مثل اینکه کجا بریم یا چی بخوریم) و یه گروهی معمولا نظرشون اینه که «نمیدونم. از بقیه بپرس» یعنی یه تفاوتی در طرز فکرها وجود داره. البته که این تفاوت در این دو مثالی که زدم به صورت تمام و کمال از همین تفاوت شیوه و سبک تصمیم‌گیری ایجاد نمیشه ولی این مورد هم در کنار چندین مورد دیگه می‌تونه موثر باشه در شکل گرفتن این ذهنیت‌ها و طرز فکرها. جا داره مجددا این رو اشاره کنم که صحبت از معایب یا مزایای این ذهنیت‌های مختلف نیست. صحبت صرفا آگاهی از این هست که سبک زندگی آدم در هر موردی (حتی سبک تصمیم‌گیری‌هاش) به مرور زمان طرز فکرش رو شکل میدن و این موضوع مهمیه که آدم در نظر بگیره وقتی می‌خواد سبک خاصی رو پیش بگیره.همه این موارد برای یک مشورت‌گیرنده بودن. نکات و ایده‌هایی که وقتی دارین از کسی مشورت می‌گیرین می‌تونین در ذهن داشته باشید که فایده اون مشورت رو حداکثر کنید. ولی گاهی هم از آدم درخواست مشورت میشه و در جایگاه مشورت‌دهنده قرار می‌گیره. در اون جایگاه هم، مجددا بازی همینه.زاویه دید مشورت‌دهندهشاید بد نباشه همون اول کار تصمیم‌تون رو بگیرید که فارغ از اینکه شخص مشورت‌گیرنده چطور سوالش رو از شما می‌پرسه، شما چطور مشورتی می‌خواید بهش بدید؟ آیا می‌خواید نسخه بدید یا تجربه تعریف کنید؟ و اگر دلیلی برای تصمیم‌گیری‌تون داشتین، ادبیات و لحن مشورت‌گیرنده نباید راحت تغییرش بده. یعنی مثلا اگر تصمیم گرفتین که من می‌خوام صرفا تجربه‌م رو منتقل کنم و تصمیم‌گیری رو به عهده خود شخص بذارم، اگه اون شخص اومد و پرسید «به نظرت موبایل بهتره بخرم یا تبلت؟» لزومی نداره شما هم دقیقا جوابی متناسب با سوال بدین. جواب متناسب با این سوال اینه که یکی از دو گزینه رو انتخاب کنین ولی به جاش می‌تونین آگاهانه نظراتتون و تجاربتون راجع به هر کدوم از گزینه‌ها رو بگین و مجددا تصمیم‌گیری رو به عهده خود شخص بذارید.به مواردی که مشورتی گرفتین و بعد مدت کوتاهی متوجه شدین اون مشورت چه قدر اشتباه، ناکارآمد و فکر نشده بوده فکر کنید. ترجیح نمی‌دادید در اون شرایط شخص مشورت‌دهنده خیلی راحت بهتون بگه «ببخشید من در این زمینه تجربه‌ای ندارم»؟ حداقل اگر این رو می‌گفت ممکن بود دفعه بعدی هم مشورت بخواید ازش چون اطمینان داشتین که «فلانی اگه تجربه‌ای داشته باشه تعریف می‌کنه وگرنه خیلی راحت می‌گه نمی‌دونم». ولی الان تصویری که از اون آدم وجود داره اینه که «فلانی حتی اگه تجربه‌ای هم نداشته باشه یه نظری میده. خیلی نمیشه روی فکر شده بودن نظراتش حساب باز کرد». به طور خلاصه نکته اینه که جملات «نمیدونم» یا «بلد نیستم» عموما مفیدتر از یه دونستن اشتباه یا بلد‌بودن الکیه. و نه تنها که مفیدتره بلکه دید بهتری هم ایجاد می‌کنه. این تصور معمولا تصور باطلی هست که اگه در جواب سوالی بگم «نمی‌دونم» همه فکر می‌کنن چه قدر احمقم. نه حقیقتش اینه که اگه الکی بگین میدونم و بعد یه حرف احمقانه بزنید همه متوجه میشن احمق بودید نه در حالتی که بگید «‌نمی‌دونم». پس اگر کسی ازتون مشورت خواست به جای اینکه در لحظه سریع یه جوابی پیدا کنید و به عنوان نسخه به اون آدم بدید، اگر اطلاعاتی ندارید خیلی راحت بگید «متاسفانه نمی‌تونم کمکی بکنم در این موضوع تجربه‌ای ندارم». خود اون شخص با احتمال زیادی بیشتر پیگیر میشه ازتون و میگه «حالا نظرت رو بگو» و می‌تونید اون موقع اگر جزییات یا موارد کوچک‌تری از سوال اصلیش هستن که راجع بهشون نظری دارید، به اشتراک بذارید. اینطوری اون شخص هم می‌دونه که شما راجع به کلیت سوال و موضوع مورد مشورت ایده خاصی ندارید و دارید نظراتتون رو راجع به چیزهای مربوط می‌گید.تا حدی شبیه مسابقه‌های تلوزیونی‌ای هست که توش از چند شرکت‌کننده سوال می‌پرسن و هر کی اول دکمه رو بزنه می‌تونه جواب بده. وقتی سوالی پرسیده میشه و یه نفر سریع دکمه رو می‌زنه ولی بعد جوابی نداره و سکوت می‌کنه یا سریع دکمه رو می‌زنه و بعد یه جواب مضحک میده، از دید همه خیلی احمقانه به نظر میاد در حالی که اصلا چنین تصوری نسبت به بقیه شرکت‌کننده‌ها که دکمه رو فشار نداده بودن وجود نداره. اون‌ها صرفا نمی‌دونستن و خودشون هم اطلاع داشتن که نمی‌دونن و سکوت کردن.نکته آخر! سعی کنید لذت رو یه جایی دور و بر این اتفاق که یه نفر اومده باهاتون مشورت کنه و نظر شما براش ارزشمند بوده پیدا کنید. پیدا کردن لذت در قسمت‌‌های دیگه پروسه مشورت کردن معمولا یه مقدار هزینه هم به همراه داره. اگر منتظر باشید لذت رو از مهر تایید شخص مشورت‌گیرنده روی مشورت‌تون دریافت کنید، ممکنه به این لذت نرسید چون ممکنه اون شخص تایید نکنه مشورت شما رو. و بعد چون شما اینجا دنبال لذت هستین، ممکنه تلاش کنین قانعش کنین که مشورت شما خیلی هم خوب بوده. یا اتفاقات مشابهی که هم برای شما اذیت‌کننده خواهد بود هم برای شخص مشورت‌گیرنده. می‌تونید این مورد رو در مشورت‌دادن‌های خودتون بررسی کنید و ازش به عنوان معیاری استفاده کنید که دارید از بخش درستی لذت می‌برید یا نه: اگر تصمیمی که در نهایت گرفته شد، کاملا متضاد با مشورتی بود که شما داده بودین، جایی برای ناراحتی نداره. در نهایت اون شخص باید با شرایط زندگی خودش تصمیم‌گیری کنه. شاید اصلا مشورتی که شما دادین بهش باعث شده باشه متوجه بشه چنین تصمیمی برای زندگی خودش جواب نمیده.در نهایت، من خودم بیشتر طرفدار انتقال تجربه هستم نسبت به پیچیدن نسخه. و به همین دلیل هم توصیه خاصی ندارم که از این روش مشورت استفاده کنین یا از اون روش. نظراتم رو راجع به هر دوی این‌ها بالا شرح دادم و جمع‌بندی به عهده خواننده هست. اینطور هم نیست که لزوما یکی از این دو روش همیشه بهتر جواب بدن یا به صورت قطعی مفیدتر باشن! در بعضی شرایط انتقال تجربه مفیدتره و در بعضی شرایط پیچیدن نسخه. مثلا اگر مامان‌بزرگ من بخواد لپتاپ بخره احتمالا بهترین کار این باشه که از من مشورت بگیره و هر چی که من گفتم رو بدون اعمال نظر شخصی خودش بخره. چون اگر بخواد به نقطه‌ای برسه که بتونه خودش تحلیل و جمع‌بندی‌ای داشته باشه از اطلاعاتی که می‌تونه جمع کنه، زمان زیادی طول می‌کشه و شاید حتی نشدنی باشه. به طریق مشابه، ممکنه در موارد بزرگی هم (مثل موارد کاری یا مربوط به زندگی) شما خودتون رو در شرایطی ببینید که به نظرتون بهتر باشه فقط به یه نفر اعتماد کنید و تصمیم‌گیری رو به عهده اون بذارید. ولی اینکه از کدوم نوع مشورت‌گیری استفاده کنیم یکی از اون‌ها نیست و هر آدمی خودش می‌تونه برای خودش با توجه به شرایطش تصمیم‌بگیره.اگه خاطره جالبی چه به عنوان مشورت‌دهنده چه به عنوان مشورت‌گیرنده مربوط به چیزایی که اینجا تعریف کردیم دارین، می‌تونین یا به ایمیلم ارسال کنید یا پای همین پست در بخش نظرات ارسال کنید. آدرس ایمیلم هم از اینجا قابل دیدن هست.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 14:31:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زور پر زور</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%B1-pzfrhgzgrfvv</link>
                <description>چرا وقتی دزد با چاقو میاد جلوی آدم، باید ازش اطاعت کرد؟ چرا وقتی موتوری میاد توی پیاده رو، عابر پیاده باید راه رو باز کنه و حق اعتراض هم نداره؟ جواب این چراها واضحه خب. ولی منظور از این سوال، تشریح و تفصیل این جواب واضح و تکراری نیست. جواب واضح و تکراریش اینه که &quot;چون زورشون زیاده&quot;. ولی چرا؟خب بذارید با کلمات روشن‌تری حرفم رو بزنم. سوال پرسیدن و چرا گفتن، این متن رو به مقصود مورد نظر نمی‌رسونه. حرف اینه، که حرص آدم در میاد! فشار عصبی بهم وارد میشه وقتی من باید چون شخص روبه‌روم چاقو داره، وسایلی که ممکنه خیلی لازمشون داشته باشم یا خیلی برام ارزشمند باشن رو تقدیمش کنم. حرصم در میاد وقتی موتورسوار برای اینکه دلش می‌خواد توی پیاده‌رو حرکت می‌کنه و وقتی بهش میگم &quot;ببخشید که من توی پیاده‌رو هستم&quot; میاد که دعوا کنیم. ایستادن و دعوا کردن با چاقوکش یا مبارزه فیزیکی با موتورسوار خیلی حماسیه. اگر در این مبارزه جان خودتون رو هم از دست بدین، تا ابد کسی نیست که این رویداد رو به یاد بیاره و شجاعت شما تو ذهنش نیاد. - ولی همشون از حماقتت هم صحبت خواهند کرد!آره دقیقا. و این یکی از چند جنبه این موضوع هست.اول!اگر از امروز همه آدم‌ها با چاقوکش ها در بیوفتن و همه عابرین پیاده با موتورسوارها درگیر بشن، چند نفر کشته میشن و بعد چه مدت دیگه چاقوکشی در خیابون نخواهد بود و موتورسواری تو پیاده‌رو؟ به قیمت جان خیلی‌ها تموم میشه‌ها، ولی در نهایت اتفاق مثبتی نیست؟ و اصلا همین که همه آدم‌ها چنین بازخوردی میدن به هم که حماقت نکن و فلان و بیسار خودش باز تشویق کننده چاقوکش‌ها و امثال اون‌هاست! ولی هم باهاشون همکاری می‌کنیم هم به هم‌دیگه می‌گیم باهاشون همکاری کن!- خب بیا فرض کنیم قطعا خیابون‌ها از وجود چاقوکش خالی میشه با این کار. دفعه بعدی که چاقوکش دیدی باهاش مبارزه می‌کنی خودت؟فاک نه!- پس صحبت نکن.چشم.دوم!فقط مسائل به این بزرگی نیستن که اذیتم می‌کنن. توی اتوبوس می‌شینه و پاش رو انقدر دراز می‌کنه که تقریبا تمام راه رو می‌بنده. توی مترو می‌شینه و کیفش (اجازه بدین بگم چمدونش) رو می‌ذاره کنار صندلیش تو راهرو و کسی نمی‌تونه رد شه. چراغ ۲ ثانیه دیگه قرمز میشه و جلوش هم بسته‌ست! ولی خودش رو به وسط چهارراه می‌رسونه که برای چراغ قرمز بعدی صبر نکنه ولی همه ماشین‌هایی که در مسیر عمود به ایشون میاد نه تنها چراغ سبز فعلی که چراغ قرمز بعدی رو هم صبر کنن! توی صف پمپ بنزین از کنار همه ماشین‌های نادان و ساده‌لوحی که منتظر ایستادن حرکت می‌کنه و میره اون جلو خودش رو می‌چپونه. اشتراک همه اینایی که نوشتم اینه که هیچ کدوم اصلا من رو هم تحت تاثیر قرار نمیدن (بر خلاف دسته اول). یعنی چاقوکشیدن برای من، زندگی من رو تحت تاثیر قراره میده مستقیما ولی اینکه اون آدم احمق اونقدر پاشو دراز کرده تو اتوبوس واقعا تاثیری روی من نداره. من از این در سوار شدم از همین در هم قراره پیاده شم و از اونجا رد نمیشم. ولی با این حال به شدت عصبیم می‌کنه و یه چیزی مدام سوزن میزنه بهم که برو یه چیزی بگو بهش. برو یه اعتراضی بکن. حالا حتی از این هم ساده‌تر! یکی داره با یکی دیگه (که اصلا به من ربطی هم نداره) صحبت می‌کنه و یه حرف احمقانه‌ای میزنه. یکی تو گروه تلگرامی یا توی توییتر یه حرف احمقانه می‌زنه یا یه استیل چرندی به خودش می‌گیره. توی اینستاگرام یه عکس لجن می‌ذاره. همه این‌ها با اینکه من رو تحت تاثیر قرار نمیدن و به من ربطی ندارن شدیدا اذیتم می‌کنن. حتی آنفالو نمی‌کنم که نبینم! می‌بینم، و اذیت میشم. یه نفر بلند غذاش رو می‌جوه. بیشتر از اینکه از اون صدا اذیت شم از این اذیت میشم که اون آدم داره این کار رو می‌کنه بی توجه به اینکه کار ناپسندیه. طبیعتا تو همه این موارد، این اتفاقات به تعریف ذهنی من نامناسب هستن و خب ممکنه واقعا به تعریف بقیه، این‌ها چیزای نامناسبی نباشن. ممکنه عکس یا توییتی که به نظر من چرند و احمقانه میاد به نظر دیگران احمقانه نیاد و چه بسا که توییت‌های من به نظر اون‌ها احمقانه بیاد یا بلند جویدن غذا به نظر من ناپسند بیاد ولی به نظر دیگران اتفاق طبیعی‌ای باشه.- برداشت اولیه من این هست که شما اختلال روانی داری بزرگوار.کاملا ممکنه.سوم!کمی از مسیر اصلی خارج شدم. موضوع اصلی این بود که اتفاقایی میوفتن که چون زورمون بهشون نمیرسه مجبوریم زیر بار بریم. چه در دسته اول که به تعریف جهانی‌تری کارهای ظالمانه‌ای حساب میشن چه در دسته دوم که به تعریف اشخاص متفاوت هست. و اصل صحبت هم همین زیر بار زور رفتن هست. یاد پدربزرگم میوفتم. گاهی به شوخی میگه &quot;ما هیچ وقت زیر بار زور نمی‌ریم مگر اینکه زورش خیلی پر زور باشه&quot;. و خب به نظر همینه. با من دعوا بکنی بهت جوابت رو میدم. مشت بزنی تو صورتم مشت میزنم تو صورتت. به ماشینم بزنی فرار کنی میام دنبالت. ولی چاقو بکشی برام بهت میدم همه چیزم رو. دو نفری از موتور پیاده شین سرم رو میندازم پایین میگم اشتباه کردم. خوشحال نیستم. راحت هم نیست برام. مظلوم واقع شدن از بدترین حس‌های ممکن رو همراه خودش داره. تلفیقی از تحقیر و ناتوانی و ضعف. ولی با این حال در اون شرایط راه دیگه‌ای برای خودم نمی‌بینم!- خب که چی؟چهارم!خب. حالا این تویی و ظلم‌های کوچیک یا بزرگی که بهت میشه و مجبوری سرت رو جلوشون خم کنی. به فرهنگ ربط داره به وضعیت خودت ربط داره به شرایط سنی ربط داره و به هزار چیز دیگه که مورد بحث نیستن. چیزی که مورد بحثه همین هست که بهت ظلم میشه و می‌فهمی بهت ظلم می‌شه و مجبوری که سرت رو خم کنی و می‌فهمی که مجبور بودی سرت رو خم کنی. و خب این طبیعتا اذیت کننده ست.حالا اینجا در مواجهه با این اذیت شدن. تعداد کمی هستن که انقدر اذیت بشن که هر جور هست و از هر طریقی هست برن و راهی رو پیدا کنن. و خب تغییر که نمیشه داد چنین موارد بزرگی رو، پس باید راهی برای فرار پیدا بکنن. این دسته به نظر من خیلی کوچیک هستن برای همین موضوع اصلی بررسیم نخواهند بود.اما! همه این توضیحات رو دادم و همه این‌ها رو گفتم، که بگم از این اذیت شدن‌ها زیاده و آدم متوجهش نمیشه خیلی اوقات. متوجهش نمیشه تا وقتی دیگه نباشن.پنجم و آخر!حالا وقتشه که بری و یه جای دیگه رو ببینی. میری، و یه جای دیگه رو می‌بینی. و حالا اون احساس مظلوم واقع شدن و احساسات منفی همراهش رو خیلی کمتر حس می‌کنی. طبیعتا این صرفا یک مثال ساده هست از یک اتفاق ساده اجتماعی، که خیلی طولانی شرح داده شده که شما زمان بیشتری رو صرف خوندنش کنین ولی از این دست اذیت‌شدن‌ها خیلی زیاد هستن. از این اذیت‌شدن‌هایی که وقتی میری یه جای دیگه نبودنشون یهو بهت کلی حس خوب میده. بله همونطور که نکته چهارم به جمع‌بندی رسوند، تعداد کسایی که به خاطر این اذیت‌شدن‌ها پاشن و برن کمه، ولی تعداد کسایی که میرن و یهو نبود همه این اذیت‌شدن‌ها رو در قالب یه آسایش حس می‌کنن و دیگه برنمی‌گردن خیلی زیاده.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 06:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز!</title>
                <link>https://virgool.io/@ARKhoshghalb/aghaz-tselnuom7z3h</link>
                <description>عجیبه. آغاز خالی هم که همین معنی رو میده. سرآغاز چه فرقی داره با آغاز؟ نمیدونم راستش. ولی خوشحالم که این سوال ذهنم رو درگیر کرد که به این بهانه بتونم شروع کنم این نوشته رو. به هر طریق، این اولین نوشته‌ی من در ویرگول هست و صرف مقدار حداقلی‌ای از معرفی می‌کنمش.من علیرضا هستم. یکی دو بار تا امروز وبلاگ درست کردم که توش بنویسم و یکی دو بار هم تا امروز در یکی دو شبکه‌اجتماعی فعالیت جدی کردم. منظورم از فعالیت جدی، فعالیتی نیست که با اهداف جدی تعریف شده باشه یا در مسیرهای جدی‌ای در حرکت بوده باشه. تنها فاکتوری که جدی بوده در فعالیت‌های عنوان شده، زمانی بوده که صرفشون کردم.از شبکه‌های اجتماعی توییتر باقی مونده که همچنان زمان صرفش می‌کنم و از وبلاگ‌ها، چیزیش باقی نمونده. تا همین خیلی اخیرا یکی دیگه‌ش باقی مونده بود ولی خب، تصمیم گرفتم به ویرگول کوچ کنم. چرا وقتی یه محیطی برای نوشتن و منتشر کردن فراهم شده، به جای استفاده ازش آدم خودش همه زیرساختش رو فراهم کنه نه؟ :)به رسم نوشتارگاه‌های قبلی، اینجا رو هم با یه متن مقدمه / معرفی شروع می‌کنم که در ادامه، بپرم توش و بنویسم و برم.دانشجو هستم. دانش می‌جویم. از متصل کردن کلمات به همدیگه لذت می‌برم. چه برای نوشتن چه برای حرف زدن. از کار با کامپیوتر لذت می‌برم، چه برای تولید چیزهای جدید چه برای مصرف چیزهای قدیمی. از انداختن توپ‌های بیلیارد تو سوراخ‌های میز بیلیارد لذت می‌برم. چه 8 ball چه اسنوکر. از گوش کردن به آهنگ لذت می‌برم، چه ایرانی چه غیرایرانی. و در تمام این موارد، اگه یه لیوان چای داغ هم در پس‌زمینه موجود باشه میزان لذتم بیشتر میشه. و از شعر! اخیرا متوجه شده‌ام که از شعرهای خاصی هم لذت خوبی می‌برم.و به این طریق، صفحه ویرگول رو هم افتتاح می‌کنیم..</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 19:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>