<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی‌رضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ARRA</link>
        <description>دوست دارد بنویسد، ولی نمی‌نویسد. دوست دارد درست بنویسد، گرچه تلاشش را می‌کند، اما فایده‌ای ندارد. نه می‌نویسد و نه درست می‌نویسد. پس ادعایی در نوشتن ندارد، گرچه ادعا زیاد دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:59:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62889/avatar/6TLMxZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی‌رضا</title>
            <link>https://virgool.io/@ARRA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۰ یا ۱ ! مسأله این نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@ARRA/%DB%B0-%DB%8C%D8%A7-%DB%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A3%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h9lumk4r72gj</link>
                <description>اولین باری که مفهوم ۰ و ۱ به گوشم خورد، گمونم اول دوم راهنمایی توی مبحث مبنا بود! که بر مبنای ۲ رو داشت معلم ریاضی توضیح میداد و میگفت کل دنیای تکنولوژی بر این مبنا شکل گرفته! و هرچی این بنده خدا تلاش می‌کرد من بیشتر نمیفهمیدم! مفهوم سخت و پیچیده‌ای بود! اون موقع ته تکنولوژی که باهاش آشنا شده بودم یه PC پنتیوم 5 بود که باهاش فیلم می‌دیدم و آهنگ گوش می‌کردم و گمونم فیفا ۲۰۰۰ میزدم! آخر حرکت هم یاهو مسنجر بود! مفهوم ۰ و ۱ تو اون دوران حتی با اون حجم پیشرفت دنیای ارتباطات و تکنولوژی و IT قابل درک نبود برام۰۰۰۱۰۱۱۰۱۰۱۰۱۱۱۰۱۰۱۰۱۰۱۱۰۱۱۱۰۰۰۱بعدها مفهوم ۰ و ۱ برام جور دیگه‌ای جا افتاد! وقتی دقت کردم روی کنترل‌های دستگاه‌ها  ۰ معنی خاموش داشت و ۱ معنی روشن! ۰ یعنی هیچ! و ۱ یعنی همه چیز! ۰ یعنی سفید و ۱ یعنی سیاه! این برام قابل فهم تر بود! حالا دیگه همه چیز، نه فقط دنیای تکنولوژی، برام با ۰ و ۱ معنی می‌گرفت! یا ۰ بودی یا ۱! سفید بودی یا سیاه! جامعه اینطوری شده بود! نمیدونم این اثر از تکنولوژی به جامعه تسرّی پیدا کرده بود! یا جامعه به خاطر این شکل و شمایلش تکنولوژی رو اینطور تعریف کرده بود! اما هر چیزی بود خط کش  فلزی و سخت و درد آوری بود! تمام مرز بندی‌ها و خط کشی‌های زندگی بر این اساس شکل میگرفت! انگار لبه یه خط کش رو عمودی بگیری روی جامعه و یه طرفش دنیای ۰ ها باشه و طرف دیگه دنیای ۱ ها! و راه رفتن روی لبه خط کش، تقریبا محال!اما من بلد نبودم سفید باشم! بلد نبودم سیاه هم باشم! من خاکستری بودم! یه جایی وسط ۰ و ۱! من ممیز داشتم!‌عدد صحیح بودم و نه عدد حسابی و طبیعی! خاکستری بودن بد نبود؛ اجتناب پذیر هم نبود! میشد خاکستری بود، اما خط کش جامعه نمیذاشت خاکستری بود و ممیز گرفت! میخواست همه رو خط‌کشی کنه! میخواست به همه تحمیل کنه یا ۰ باشید یا ۱! تکلیف خود را با خط کش جامعه مشخص کنید! اما خاکستری‌ها یاد گرفتن رو لبه راه برن! خاکستری‌ها کم نبودن و نیستن و یاد گرفتن به جای اینور اونور خط‌کش رفتن، روی اون لبه نازک خط‌کش راه برن! اما خب هستن بسیار بسیارانی که چشم ندارند راه رفتن روی لبه را ببینند! و هل می‌دهند! مدام هل می‌دهند و می‌اندازندت به دنیای ۰ ها یا ۱ ها! سخت است به آن‌ها حالی کنی که به جای انداختن این و آن به پایین، بیایند بالا و لذت راه رفتن در این دنیای بی انتها را بچشند! آزادانه و بی پروا، با فراغ بال بر این لبه نازک و باریک راه بپیمایند و کم کم این دنیای به منتهای لبه خط‌کش را بزرگ و بزرگ‌تر کنند.این خط‌کش حالا دیگه در جامعه رها نیست، که در درون همه ما نهادینه شده! ما همه درون خود یک خط‌کش سخت فلزی و دردآور داریم که راه رفتن بر روی لبه آن ممنوع شده است! و هر از گاهی خودمون رو با این خط کش هل می‌دهیم به سمتی از آن و مرز ۰ و ۱ را برای خود تعیین می‌کنیم!ای کاش ای خط کش رو برمیداشتیم، ای کاش جامعه این خط کش رو می‌شکست و می‌انداخت دور تا راحت و آزاد در دنیای بی پایان میان ۰ و ۱ راه رفت! حتی شاید گاهی آزادانه ۰ می‌شدیم و گاهی آزادانه ۱! ۰ و ۱ رو باید دور ریخت! ۰ و ۱ رو باید پاره کرد! باید به دنیای بی‌پایان میان این دو رفت!</description>
                <category>علی‌رضا</category>
                <author>علی‌رضا</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 09:42:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش سهل ممتنع</title>
                <link>https://virgool.io/@ARRA/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%87%D9%84-%D9%85%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%B9-lavnlnukg5f9</link>
                <description>نوشتن کار ساده‌ای ست! اما نوشتن کار سختی است! در اصل درستش این است که نوشتن سهل ممتنع است! اولین بار این اصطلاح را یعنی سهل ممتنع را معلم ادبیات فارسی اول دبیرستان‌مان، آقای عبدلی، به کار برد! در وصف سعدی و شعر سرودنش! و در برابر معنی‌اش اینطور توصیف کرد که شعر سعدی سهل و آسان و ساده به نظر می‌رسد، اما در مقابل گفتنش و اینچنین ساده گفتنش کاری است نشدنی! نوشتن هم همین است! اینکه خودکاری بر کاغذ بچرخانی و یا انگشتی بر کیبورد، کار پیچیده و سختی نیست؛ اما اینکه چیزی بنویسی که برای خودت، نه کس دیگری، برای خودت ارزش مراجعه و بازخوانی را داشته باشد به این سادگی‌ها نیست! اینکه در ویرایش متنت از ۲۰۰۰ کلمه، هزارتای آن را پاک نکنی کار سختی است! اینکه ممتنع را بعد از سهل بیاوری برای گوش ما که پر است از اخبار و خبر‌های امروز و دیرو به معنی آن رأی‌هایی است که نماینده مجلس نمیداند چه کند! نه موافق است نه مخالف! و مگر می‌شود نه مخالف بود نه موافق؟! مگر می‌شود مردمی را نمایندگی کنی و نسبت به یک موضوعی که خواه ناخواه بر سرنوشت ایشان مؤثر باشد ممتنع باشی!؟ من اگر کاره‌ای می‌شدم در مملکتی، اولین کاری که می‌کردم این رأی ممتنع را از تمام سیستم‌ها پاک می‌کردم! باشد، سر در نمیاری؟ میخواهی آب به آسیاب هیچ‌یک از موافقین و مخالفین نریزی؟ برو تحقیق کن، برو بررسی کن، برو مطالعه کن و یک طرف بایست! و پای ایستادنت بایست! حال ممتنع نباش! ممتنع را که گوگل کنی، معنی ناممکن را در معین بر او نوشته‌اند! و البته سرپیچی کننده و امتناع کننده! سهل ممتنع طبعا به ساده غیرممکن معنی می‌شود! اما رأی ممتنع به رأیی که از رأی دادن امتناع می‌کند! چه پارادوکس زیبایی داره! سهل ممتنع بودن کار سخت و پیچیده ایست! و شاید واقعا هنری بطلبد که هر چند قرن یکبار بزاید! اما رأی ممتنع بودن کاری ندارد! کافی است وسط بایستی و به هیچ طرفی خم نشوی! مگر می‌شود آدم باشی و به هیچ سمتی خم نشوی و همواره وسط بایستی!؟ نمیشود! الحق که رأی ممتنع بودن خود سهل ممتنع است! آدم نمی‌تواند رأی ممتنع باشد!‌ آنکه رأی ممتنع است، قطعا آدم نیست!معلم انشایی داشتیم، اول راهنمایی، سیاوش پیریایی، جلسه اول انشا با صورتی کج و معوج و مو و ریش قرمز و طلایی‌ای با یه لحن نه چندان مفهومی شروع کرده بود به صحبت و در حین خوابالویی که از کلاسش به همه بچه‌ها دست می‌داد، ناگهان به روی میز معلمی پرید! و شروع کرد به داد زدن و فریاد زدن! یادم نیست چی می‌گفت، ولی هرچه میگفت از عشق سرشار بود و شور و حرارت داشت؛ به تحسینم وا داشت! اون موقع در کودکی و پیش از نوجوانی حس درگیری در من جاری کرد! بعدها که انجمن شاعران مرده رو دیدم، با اون فیلم هم درگیر شدم! شاید چون حس سیاوش پیریایی بهم میداد! شاید چون اون حس شور و حرارت و درگیری رو در من به یاد آورد! نمیدونم، احتمال زیاد پیریایی کپی بد سلیقه‌ای از رابین ویلیامز برداشته بود برای اون حرکتش! اما من اول او رو دیده بودم و بعد رابین ویلیامز رو؛ پس اصالت با او بود!پیریایی آن دوران نکته‌ای برای نوشتن گفت! چیزی که بعدها از قول روانشناسان و مشاوران کسب و کار و تولید محتوایی‌ها و ... بر آن تأکید کردند! نکته ساده بود! از آن ساده‌های سهل ممتنع! میخوای بنویسی؟ بنویس!</description>
                <category>علی‌رضا</category>
                <author>علی‌رضا</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 11:29:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>