<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتوسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ATOOSA</link>
        <description>·¯·♬¸¸   בنیا نیرزב که پریشاטּ کنے בلی♡ـωـعـבے♡¡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:25:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1114520/avatar/LPmwT1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتوسا</title>
            <link>https://virgool.io/@ATOOSA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامان قشنگم روزت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-azqpw06ezyr6</link>
                <description>به نام خدا سلام مامان خوبممامان عزیزم تو همیشه خیلی زیاد هوامو داشتی ❤️خیلی مراقبم بود ?خیلی دوستم داشتی ?هر موقع که به کمکت احتیاج داشتم ازم دریغ نکردی ?و بهم  یاد دادی که عشق خیلی قشنگه ?مامان عزیزم ، محبت مادرانه ی تورو هیچ جای دنیا با هیچ قیمیتی  نمیشه پیدا کرد یا خرید ، چون تو یدونه ای اونم فقط جهت نمونه ای ?خدا حتما خیلی من رو دوست داشته که توروبه من داده?مامان عزیزم تو خیلی جاها به خاطر من از رویاهات دور شدی ?مامان قشنگم ? توبهم خیلی چیزا یاد دادی ، خیلی بهم لطف کردی  اونقدر که نه میتونم همش رو بگم نه میتونم جبرانشون کنم ?فقط میتونم از ته ته دلم ازت تشکر کنم و با تمام توانم تلاش کنم تابتونم  به جایی برسم که بهم نگاه کنی و ثمره ی تمام تلاش های ۲۴ ساعته یا بهتر بگم خیلی خیلی بیشترت رو ببینی ?مامان من واقعا خدارو هزاران بار به خاطر داشتند شکر میکم?⚡چون تو بهترینی ✨ هر موقع که یه خرابکاری میکنم ، به جای اینکه تحقیرم کنی  فقط با مهربانی بهم یاداوری میکنی که هنوزم دوستم داری☀️  مامان مهربونم ?زندگی بدون تو حتی برای یک دقیقه هم قابل تحمل نیست ?چون من بدون تو هیچم ،و تو هر روز داری بهم یادآوری میکنی که دنیا هنوز قشنگه ?وقتی چشمام رو باز میکنم و لبخندت رو میبنم مطئمن میشم که اون روز روز خوبیه چون خدا با لبخند تو بهم مژده میده که : حسنا توروز خوبی خواهی داشت و از اعماق وجودم عاشقتم ❣️?مامان جون یادت باشه که من همیشه قدردان زحمت های خیلییی زیادت هستم ? و یادم میمونه که چقدر به خاطر من از خودت گذشتی ♥️و  چند بار با یه لبخندت کل مشکلاتم رو حل کردی❤‍?اگه بخوام خیلی راحت بگم میگم : مامان مرسی که مامانمیعاشقتم و هر روز از خدا میخوام که تورو تا آخر عمرم برام حفظ کنه ??و همینطور دعا میکنم خداتورو به تمام آرزوهای بزرگ و فوق العاده قشنگت برسونه??مامان قشنگ و خفنم روزت مبارک ????</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 15:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در اسلام 2</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-2-mtjebn3cfbyr</link>
                <description>به نام خداسلامبرای پارت دوم اول از همه میخوام یه مثال بزنملطفا خوب روش فکرکنینیه نفری شهردار یه شهریه و سه تا بچه داره این فرد خیلی ادم خوبیه و به مردم شهرش خیلی خوبی میکنه و هر سال امکانات جدیدی رو در اختیارشون قرار میدهحقشون رو نمیخوره ، باهاشون مهربونه و در کل همه چیز تمومهاما یه روز این شهردار فوق العاده خوب ما میمیره ولی قبل از مرگ وصعیت میکنه که هر کدوم از بچه ها ش که شهر دار شدن ،  با مردم شهر مثل اون رفتار کننحالا سه تا بچه داره و قراره یکی از اون ها شهر دار بشهیکی از اون ها میگه که منظور پدر این بود که همونطور که من باهاشون مهربون بودم شما هم باهاشون مهربون باشینیکی دیگشون میگه که منظور پدر این نبود!!! این بود که همین حقوقی که من براشون رعایت می کردم رو دقیقااااا مثل همین حقوق رو تا اخرین لحظه ای که شهر دارین نگه دارین . یعنی همین امکاناتی که دارن ، همین یارانه ای که دارن و ....یکی دیگه میگه : دارین اشتباه می کنین . منظورشون این بود که مثل من که هر سال وضیعت آن هارا بهتر می کردم ، شما هم همین کار رو بکنید حالا لطفا این مثال رو نگه دارین تا بریم جلو تراولین موردی که میخوام درموردش صحبت کنم موضوع شیربها و مهریه است . ((هنگام ازدواج برای زن مهریه و شیربها تعریف می‌کنه و ارزش اون رو تا حد کالا به پایین می‌کشه. در حقیقت یک خانواده اومده، برای کالایی که شما توی خونه دارین و شما دودوتا چارتا می‌کنین و میگین دختر ما اینقد میارزه حالا لطفا شیربها رو هم بدین چون بالاخره واسش وقت گذاشیم و فلان. حالا که حساب شد، این واسه شما.))این دقیقا جمله ای بود که یکی از دوستان که زحمت کشیده بودن متن قبلی رو خونده بودن کامنت گذاشته بودن . که منم باهاش موافقم . اما در این قرن یعنی قرن 21ام  !!!زمانی که زن ها برای خودشون شان و شخصیت دارن ، تحصیلات دانشگاهی دارن ، بسیاری از شغل های پرنفوذ در دنیا برای زن ها است . الان دیگه خیلی از زن ها به پول مهریه و شیربها و این چیزا نیاز ندارن ، چون دستشون توی جیب خودشونهکه البته همین الانشم زن هایی هستند که تمام خرج زندگیشون رو شوهرشون یا پدرشون میدن . و توی اون دوره و در عربستان این چیز به شدت بیشتر هم بوده  اگه یه مردی اون زن رو اذییت می کرد ، اون زن باید توی دوره ای که زن ها هیچ حق و حقوقی نداشتن و یجورایی مالکیتشون با پدر یا شوهرشون بود باید چیکار می کرد؟؟؟ اگه حتی ازش جدا هم میشد چه کاری میتونست انجام بده؟؟؟اینجوری میشد که اون مرد چند وقتی لذتش رو برده بود و حالا هم که  اون زن رو اذییت می کرد اگه زن صداش درمیومد و میخواست طلاق بگیره ، مرده میتونست اون رو از خونش بندازه بیرون و بره یه زن دیگه بگیره ولی وقتی مهریه داشتن ، حداقل میدونستن اگه کارشون به طلاق برسه یه پولی دارن که بتونن باهاش تا یه مدتی زندگیشون رو بگزروننپس این خرید و فروش اون زن نبوده بلکه میتونسته حتی به اون زن ارامش هم بدهالبته اینا همش برای قبل نیست ، همین الانش هم افراد خیلی زیادی هستند که تمام خرجشون رو همسرشون میده حالا اگه شاید یک نفر بگه که اصلا همچین کاری دوست نداره بکنه که من خودمم باهاش موافقم . خیلی از دختر هایی هم که الان دارن ازدواج می کردن مهریه نمیخوان . خیلی ها هم میخوانپس این الان دیگه برمیگرده به انتخاب اون دختر و حالا بریم سر قضییه ی دیه و ارث مثالی که اول زدم رو یادتونه؟؟خب این ماجرا هم برمیگرده به همون مثال بیشتر روحانی ها و ...از دسته ی دوم هستن و فکرمی کنن دقیقا همون چیزی که توی اون زمان حقوق زن ها بوده همچنان باید همون حقوق رعایت بشه!!!!اما حالا قضییه چیه؟؟ هر چیزی باید به روز بشه ، مثل دین کسایی که اسلام شناس هستند باید در این موارد تحقیق میکردن و بررسی میکردنمثلا همون دیه ، اون زمان اینطوری بوده که فقط مرد بوده که داشته کار میکرده و زن ها کار نمی کردن ،پس اگه شوهر یک نفر میمرد ، دیه بهش میدادن با اون پول مدتی زندگیش رو میچرخوندپس یعنی اینکه خدا تمامی این قوانین رو برای راحت تر بودن خود زن ها گذاشتند ، البته باز هم میگم که من فقط نظر شخصیم رو بیان می کنم و قطعا خوشحال میشم که نظرهای دیگران و حتی نظرهای مخالف با من رو بشنوم . و به هیچ عنوان هم نمیگم که حرفا های من کاملا درسته و قضاوت  درست یا غلط بودن حرف هام رو میسپارم به خودتونالان که خیلی از زن ها خودشون زندگی خودشون رو مدیریت می کنن یا حتی سرپرست خانواده هستن بنظر بنده باید این قوانین هم عوض بشند که البته من کسی رو میشناسم که با تیم شون روی این مسایل کار میکنن و قطعا بسیارییی از این ابهامات با ضحور امام زمان (عج) رفع میشند . احتمالا پارت سوم هم به زودی منتشر می کنمخیلی ممنونم که همراه من بودید و تا اخر این متن رو مطالعه کردیدو اینکه دوست دارم بگم که من همه این متن ها رو به امید این مینویسم که حتی شده یک نفر متوجه بشه که اسلام مغایرتی با قوی بودن و موفق بودن زن نداره . چه زن هایی بودند که به شدت موفق بودن و پیش خدا هم درجه ی عالی داشتند . مثلا حضرت معصومه (س) که انشاءلله تا چند وقت دیگه یه متن درمورد ایشون منتشر می کنم . اللهم عجل لولیک الفرجخدانگهدار</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 09:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از او</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-x7fxfrludyyv</link>
                <description>به نام خدافکر می‌کردم بعد از او دیگر پرتو های نور خورشید که لا به لای برگ های درخت های سرو میپیچد مثل قبل زیبا نیست ...فکر‌میکردم از این پس لطیفه ها و خاطرات مردم هم برایم جالب نیست ..فکر‌میکردم بعد از او دیگر کسی لبخند واهد زد‌ و حتی اگر این کار‌ را کند لبخندش به چشمانش نخواهد رسید .فکر میکردم بعد از  او باران فقط غم است و رنگین کمان صورت پر از اشک آسمان خواهد بود ....فکر میکردم حتی دیدن لبخند نوزادان هم دیگر زیبا نیست ..فکر میکردم بعد از او من هم باید از دنیا بروم فکر میکردم....فکر های زیادی برای بعد از او داشتم...اما امروز مردم لبخند می‌زنند ، حتی خودم هم لبخند می زنم ‌گاهی به قهقه هم می‌رسد ...آری لبخندم به چشمانم هم می‌رسد و همین الان که برای شما این متن را می‌نویسم درحال نگاه گردن سوسوی خورشید در لابه لای برگ های درخت سرو حیاط هستم ، و این صحنه همچنان زیبااست ....هنوزم لطیفه ها و خاطرات مردم را دوست دارم ‌درست است هیچ لطفیه ای به اندازه لطیفه های او  زیبا نیست ‌اما باعث خنده و شادی من می‌شوند ....و اما فهمدم که باران اشک های شوقی است که آسمان بعد از خندیدن زیاد ، از چشمانش سرازیر شده . حالا رنگین کمان تل رنگی رنگی است که اسمان آن را به سرش زده و احساس زیبایی میکند ‌اری ، بعد از او   هم زندگی ادامه دارد  درست است که زندگی تنها با دیدنش در قاب عکسی  که روبان مشکیی کنار آن کشیده شده است سخت است و البته که سخت تر  است که  تنها جایی که میتوانم صدایش را بنشوم در فیلم هایی قدیمی است که باهم گرفته ایم و دیگر هیچ وقت نمیتوانم او را در آغوش بکشم و خنده های زیبایش را بار دیگر ببینم امازندگی بدون اوهم ادامه دارهنوز هم خدا هستهنوز کسانی را دارم که بدون حرف زدن حرفم را میفهمندهنوز هم لبخند هستهنوز هم باران هستهنوز هم گل هستزندگی بدون اوهم ادامه دارددنیا همچنان بلند بلند میخنددو من هم با او همکاری میکنماری من بدون او هم از ته دل میخندمشاید گاهی چشمانم از اشک به خاطر دلتنگی او پر شود اما گاهی هم از خوشحالی زیاد چشمانم برق می زند اری‌ من یاد گرفتم خدایی که من و تو و تمام این کیهان را  خلق کرده است  میتواند من را به راحتی از روی تختی که پر از دستمال کاغذی هایی استفاده شده ، که پر شده از اشک ها ی من بلندم کند و دوباره لبخند را با چشمانم برساندپس هنوز هم امید هست.پایان</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 11:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلاد امام حسن عسکری( ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B9%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%B9-cqg25ox9u8nx</link>
                <description>به نام خدا من همیشه احساس می کنم به امام حسن عسگری( ع ) و حضرت نرجس خاتون( س )  خیلی نزدیکم ، چراکه این دو بزرگوار پدر و مادر امام زمانمون هستند? فکر میکنم بعد از امام زمانمون نزدیک ترین امام برای ما هستند و برای همین دوست داشتم هدیه ای از طرف خودم به ایشون بدم ، اما حیف که بیشتر از نوشتن یک متن و ساخت کلیپ، از دستم برنمیاد، اگر بخواهم یکی از ارزوهایم را بگویم میگویم دوست دارم که انشالله هر سال برای تمام مناسبت های مذهبی در خانه ام مراسم بگیرم ، اما حالا که کرونا است  به دلایل زیادی این امر امکان پذیر نبود  ، میخوام ارادت خودم رو با همین متن ساده نشون بدم?❤️یکی از چیزهایی که همیشه به خاطرش خدارا شاکرم ، ائمه هستند ، که وقتی باهاشون صحبت میکنم احساس آرمش و شادی میکنم ?و واقعا امشب که میلاد پدر امام زمانم است از درون احساس شادی میکنم?بیاین همگی باهم دعا کنیم که انشاءالله سال دیگه این شب رو با فرزندشون یعنی امام مهدی ( عج ) جشن بگیریم?❤️??دلم میخواد امشب از پدر امام زمانمون و مادرشون بخوام که واسطه باشن و دعا کنن که امام زمانمون زودتر ظهور کنند و زندگی هممون رو پر از شادی و خوشبختی کند?تولدتون مبارک هممون باشه❤️?لطفا از خدا بخواهید که همهههه ی کسانی که میخواهند در راه درست باشند ، بتوانند در این راه بمانند و از دین و ایمان و اعتقادات شان محافظت کنند ❤️کسانی که راه درست را گم کرده اند ،اما قبلا دوست داشتند در این بمانند به راه درست برگردند و در همان مسیر بمانند❤️و در آخر کسانی که هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده اند ، اما تابه حال فقط یک کار خوب و درست انجام داده اند ، خدا در دلشان چراغی به سوی حقیقت  روشن کند و آنها در راه راست قرار دهد❤️تولدتون مبارک❤️?عاشقانه دوستتان دارم ?❤️?❤️للهم عجل لولیک الفرج?❤️</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 22:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آثار ملی یا شخصی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-kfirlyidmoqp</link>
                <description>به نام خدابا حرص گفتم: الان میاممیخواستم خیلی سریع برم پیشش که دستم به مهم ترین مجسمه‌ی خونه‌اش، یعنی مجسمه‌ی شوهرش  که کاملا از طلا درست شده بود ، طلای خالص که سالها پیش مرده بود، برخورد کرد. خیلی سریع سمت صدا برگشتم.از خودم پرسیدم توی این سالنِ به این بزرگی، چرا من دقیقا باید کنار این مجسمه می‌ایستادم؟؟ اما با دیدن وسیله‌ای که زیر مجسمه بود، ناراحتی‌ام به تعحب تبدیل شد. یک دستگیره‌ی قرمز رنگ !!! دوباره با صدای لرزون اش  گفت : مگه نمیگم بیا اینجا؟ سریعاً تکه های خورد شده ی مجسمه رو زیر فرش قرمزی که وسط سالن پهن شده بود ریختم. اینجا  خانه ی عمه بزرگه است. یعنی یه پیرزن بداخلاق که تقریبا همه ازش متنفر هستند. این پیرزن حداقل هشتاد سالشه . . . اما دقیقا به اندازه ی یک دختر ده ساله حرف میزنه؛ که البته دوست داشتم واقعاً حرف میزد ... اما اون فقط به طور مداوم غر میزنه  و وقتی به خانه ما اومده بود تونست پدر و مادرم رو راضی کنه که به کمک من احتیاج داره. اما فکر می‌کنم که من رو آورده اینجا که سرم غر بزنه. دویدم سمت اتاق خوابش که دیوارهاش از کاغذ دیواری هایی بود با طرح شمسه: طرح‌های خاص آبی و سبز ... و تخت بزرگی که دقیقا وسط اتاق بود و رنگش زرشکیِ خیلی پررنگ بود و دوتا دیوار کوبِ خیلی بزرگ و شیک که طلایی رنگ بودند. خودش هم دقیقا وسط تخت نشسته بود. گفتم : جونم عمه جون؟با چشمای ترسناکش بهم خیره شد و گفت: صدای شکستن چی بود؟ اگه بهش میگفتم که مجسمه‌ی شوهرش که باهم ساخته بودن رو شکستم، خیلی عصبانی می‌شد و اصلا نمیتونستم واکنشش رو پیش‌بینی کنم. البته آره خیلی بدجوره که نشستن باهم مجسمه ی شوهرش رو درست کردن ولی باهم مجسمه‌ی خودش رو نساختن. این ته مرد سالاریه. عصاش رو تکون داد و گفت: مگه با تونیستم؟ چرا جواب نمیدی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: راستش... اِم ... راستش ... .عینک ته کاسه‌ای‌ش رو از چشماش درآورد و گفت: دیدیش؟با لکنت گفتم: چی چی رو؟ گفت: خب راستش نمیخواستم اینطوری بفهمی ولی مثل اینکه زدی مجسمه‌ی شوهرم رو شکوندی و دستگیره‌ی قرمز زیرش رو دیدی. مگه نه؟ با چشمای گردشدم بهش خیره شدم که ابروهاش رو توی هم کشید و گفت : نکنه رفتی توی اتاق؟ من که خیلی گیج شده بودم گفتم : آره من مجسمه رو شکستم ولی به هر حال مطمئنم که اون حتی صد تومن هم نمی ارزید.اولین بار بود که داشتم خندش رو میدیم. زد زیر خنده و با خنده گفت: قطعا که اون ارزش مالی نداره اما ارزش معنوی داره. بعدشم اون مجسمه‌ی اصلی نبود اگه بزنی مجسمه واقعی رو بشکونی قطعا خیلی عصبانی میشم.گیج و خنک نگاهش کردم که گفت: پاشو بیا بریم کارت دارم.مثل همیشه اول از همه عصاش رو برداشت و راه افتاد. البته برعکسِ همه‌ی آدمای پیر، اصلا قوز نداشت و حتی قدش از من هم بلندتر بود.پشت سرش راه افتادم و تلاش می‌کردم که متوجه بشم دقیقا داره چیکار می کنه. داشتیم دوباره به سمت مجسمه می‌رفتیم که یعنی باید از سالنی که پر شده بود از مجسمه و تابلوهای عتیقه ی بزرگ عبور می‌کردیم.سرفه‌ای کرد و گفت: همونطور که میدونی خانواده‌ی رادفر یکی از اصیل ترین خانواده های ایرانی هستن.توی دلم گفتم: نه دیگه در این حد. او ادامه داد: چیزی که الان میخوام بهت نشون بدم، مربوط میشه به میراث خانوادگی ما. آهی کشیدم و گفتم : من جداً علاقه‌ای به دیدن این میراث خانوادگی ندارم؛ ترجیح میدم برم قسمت جدید سریالمو ببینم. بالاخره رسیده بودیم به آخر سالن که جای مجسمه‌ی اصلی یعنی مجسمه‌ی شوهرش بود. همونطور که به سمت پایه‌ی مجسمه می‌رفتیم، گفت: بهتره علاقه‌مند بشی، چون قراره از این به بعد تو مراقب میراث خانوادگی‌مون باشی.چشمام مثل چشمای جغد گرد شد و گفتم : چی؟ یعنی چی؟ چی کار کنم؟یه نگاهی به فرش و یه نگاهی به تکه‌های خورده‌های مجسمه‌ی زیرش کرد و گفت : حداقل یه جای بهتر قایمشون می‌کردی.خودمم یکم نگاه کردم و گفتم : درسته جاش اصلا خوب نیست!بهم نگاه کرد و سرش رو به نشانه‌ی تأسف تکون داد. البته با خنده، که دقیقا متوجه نشدم چرا میخندید!گفت : بیا جلوتر و دقیقاً پیش من وایسا. رفتم جلو و کنارش وایسادم. داشت دستگیره‌ی روی پایه‌ی مجسمه رو میکشید و میخواستم دلیلش رو ازش بپرسم که ناگهان دیدم با سرعت خیلی زیادی داریم به سمت پایین میریم. داشتم جیغ میزدم که دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت : ساکت باش!بعد از تقریبا چند ثانیه، رسیدیم به یه اتاق خیلی تاریک. من که داشتم سکته می کردم گفتم: میشه بگی اینجا کجاست؟ چراغ رو روشن کرد و با دیدن صحنه ی روبه روم خشکم زد و مات و مبهوت به روبه رو خیره شدم. یه اتاق خیلی بزرگ که دوطبقه بود و راه‌پله‌های مارپیچی شکلی، طبقه‌ی اول رو به طبقه‌ی دوم وصل کرده بود. راه‌پله‌ها به رنگ طلایی بودند و رویشان کار ظریفی انجام شده بود و روی پله‌ها، فرش سبزی پهن شده بود. طبقه‌ی دوم رو به طور واضح نمیدیدم اما یک کتابخانه‌ی بزرگ بود به رنگ سفید پر از کتاب. طبقه ی اول پر بود از آثار هنری که معلوم بود قدمت زیادی دارن. مجسمه‌های آدم‌های مختلف و تابلوهای نقاشی ای که روی دیوار ها نصب شده بود و روی چند میز کوچک زیورآلاتی بود که بنظر می‌رسید طلا باشد. حتی بین آنها، چند تاج هم بود. دستش رو روی صورتم کشید و گفت : اینجایی؟؟ سعی کردم از خیره شدن به اتاق دست بردارم و با تعجب گفتم: اینجا دیگه کجاست؟لبخندی زد و گفت : می‌بینی! فکر کنم که هنوز نرسیده، بهش علاقه‌مند شدی!  اینجا جایی است که ما میراث خانوادگی‌مون رو نگه می‌داریم. رفت جلوتر و شروع کرد یکی یکی هر کدوم از وسیله های اونجا رو به من معرفی کرد. هرکدوم از اون مجسمه ها و یا تابلو ها و زیورالات ها مربوط میشدن به یک هنرمند بزرگ که اونها رو ساخته بود. بعضی‌هاشون به یکی از اجداد ما هدیه داده شده بود و بعضی از آن هنرمندان بزرگ، خودشان از خانواده ی ما بودن و این باعث می‌شد بیشتر و بیشتر هیجان زده بشم. با هیجان گفتم: میشه طبقه‌ی بالا رو هم ببینیم؟ با خوشحالی گفت: فکر نمی‌کردم از کتاب خوندن خوشت بیاد. خندیدم و گفتم: آره خوشم نمیاد، اما قطعا از کتاب‌هایی که روی کتابخونه‌ی یک اتاق مخفیه، خوشم میاد! از پله ها بالا رفتیم. طبقه‌ی دوم دقیقا به جذابیِ طبقه ی اول بود اما طبقه‌ی بالا کمی بزرگ‌تر بود. و یک کتابخونه‌ی بسیار بزرگ داشت که توش پرشده بود از کتاب های قدیمی و خاک خورده که البته هر کدوم با یک زبان متفاوت نوشته شده بود و این قضیه رو صد برابر جذاب‌تر می کرد. سمت یکی از کتاب‌ها رفت و برداشتش و دستی روش کشید و گرد و غبارهای روش رو پاک کرد. نگاهی بهم کرد و گفت: آبان‌دخت یکی از اجداد ما است که یکی از دوستای نوه‌ی شکسپیر بود و این کتاب که یکی از اولین نسخه‌های کتاب رومئو و ژولیت هست رو، اون به آبان‌دخت هدیه داده بود. این یکی خیلی عجیب بود و واقعا جا خوردم و گفتم: یعنی چی؟ یعنی یکی از فامیلای ما، دوست نوه‌ی شکسپیربوده؟؟ همچنان داشت کتاب رو تمیز می‌کرد و گفت: آره خیلی جالبه نه؟ داد زدم: جالبه؟ خیلی خفنه. همین الان باید یه پست در موردش بزارم و برای دوستام همه چی رو تعریف کنم. گوشیم رو درآوردم ولی اون گوشی رو خیلی سریع ازم گرفت و گفت: به هیچ عنوان حق نداری چیزی در مورد اینجا به کسی بگی فهمیدی؟با مخلوطی از ناراحتی و اعصبانیت گفتم : اخه چرا؟همونطور که داشت با گوشی کار میکرد گفت: باهام بیامیخواستیم بریم که دیدم با گوشی من درگیره گفتم: احیانا کمک می خوای؟معلوم بود اعصابش حسابی خورد شده گفت : چجوری باید اینو خاموش کنم؟خندیدیم و گفتم : شما واقعا بلد نیستی گوشی رو خاموش کنی؟گوشی رو گذاشت کف دستم و گفت : نه بلد نیستم ولی حق نداری به کسی چیزی بگی و اون چیزی که گفتی تست بود؟ نفهمیدم چی بود ولی هرچی بود اگه کسی ازش خبر دار میشه نباید انجام بدیشبا تعجب گفتم: تو این همه چیز میدونی ولی حتی نمیدونی که پست چیه ؟ باشه میخوای برات توضیح بدم ؟قیافش رو کج و کوله گرد و گفت : نه علاقه ای ندارم فقط به هیچ کس در مورد اینجا چیزی نگواهی کشیدم و گفتم : باشه ولی میشه بگی چرا؟سمت کتابخانه برگشت و همونطور که داشت دنبال یه کتاب میگشت گفت : اره میخوام بهت نشونش بدم بگرد دنبال کتاب گتسبی بزرگ!گفتم: یعنی چی ؟ گتسبی بزرگ هم اینجا است؟چشمکی زد و گفت: با خط خود فیتزجرالدمن همونطور که داشتم دنبالش میگشتم گفتم : خطش خوبه ؟- بستگی داره که به چه خطی بگی خوبخندیدم و گفتم : هر خطی که مثل مال من نباشهگفت : خب پس بهت اطمینان میدم که خطش خوبهزدم زیر خنده که همون لحظه کتاب رو پیدا کردم و بهش گفتمسریع اومد سمتم و گفت : خیله خب این کار خیلی هیجان انگیزه میخوای تو انجامش بدی؟ابروهامو بالاانداختم و گفتم : اره ولی باید چیکار کنم؟به اهستگی گفت فقط خیلی اروم کتاب رو به جلو بکشهمون کار رو کردم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد فقط کتاب یجورایی سر جاش قفل شده بود و تکون نمیخورد ازش پرسیدم که داره چه اتفاقی میفتهمیخواست جواب بده اما همون لحظه کتابخانه تکون زیادی خورد که فکر کردم زلزله اومده اما کم کم کتابخانه از وسط باز شد و یه اتاق دیگه پیدا شد گفتم : این دقیقا مثل فیلما بود  لبخندی زد و گفت : من بیشتر فکر می کنم که فیلما مثل اینهداخل اتاق شدیم و چراغ هارو روشن کردیم ولی برعکس اتاق های قبلی اصلا مجلل رو قشنگ نبود یه اتاق سفید خالی بود که فقط یه جعبه ی خیلی بزرگ وسطش بود که یه قفل خیلی بزرگ داشت ولی جعبه ی خیلی قشنگی بود البته اگه گرد و غبار های روش رو پاک می کردن به عمه نگاه کردم و گفتم : همین ؟  همونطور که به سمت جعبه میرفت گفت همین جواب خیلی از سوالات رو میده .عمه از توی جیبش یه دستمال دراورد و روی پاهاش خم شد و گرد و غبار های روی جعبه رو پاک کرد گفتم : میشه بهم توضیح بدید که این چیه ؟از جاش بلند شد و گفت : از 190سال قبل این اثار بین همه ی مردم به نمایش گذاشته میشد همه ی این کتاب ها و مجسمه ها و همه ی چیزهایی که توی این اتاق ها بود رو توی خانه های اجداد ما میدیدن اما مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگم دقیقا 190 سال پیش چیزی توی این جعبه گذاشت و درش رو قفل کرد و گفت تا 200 سال دیگه هیچ کس حق دیدن چیزی که توی این جعبه است رو نداره بعد از اون ادمای زیادی میخواستن این جعبه رو بدزدن یا بدون اجازه ی او داخل این جعبه رو ببیند .برای همین مجبور شد این اثار رو مخفی کنه البته اوایل مدتی که دیدن همه ی اثار رو ممنوع کرد ادمای زیادی برای به دست اوردن این اثار تلاش کردن اما تقریبا بعد از ده سال همه فراموش کردن و موقعی که فکر می کرد دیگه وقتی براش نمونده همه چی رو برای دخترش تعریف کرد و از اون به بعد دخترش محافظ این اثار بود و همینطور از نسلی به نسل بعدی انتقال پیدا می کرد و از اونجایی که این اثار فقط باید به دست یکی از دختر های خانواده مراقبت بشه و من دختر ندارم میخوام از این به بعد تو محفظشون بشی البته اینطوری افتخار باز شدن جعبه هم برای تو میشه. من کاملا شوکه شده بودم چون تاحالا همچین مسئولیت سنگینی نداشتم و گفتم : معلومه که میخوام ، ولی من مطمئن نیستم که بتونم خیلی خوب ازشون مراقبت کنم. خندید و گفت:  وقت برای این چیزها زیاده ولی من مطمئنم که میتونی. راستی یه طبقه‌ی دیگه هم هست!اتاق بعدی یک در مخفی داشت که وقتی باز شد چندتا مجسمه رو به روی ما بود از چند خانوم که اخرین مجسمه ، مجسمه ی عمه بود گفت : این مجسمه ها مجسمه های تمام کسایی هست که محافظ این اثار بودن منم این مجسمه رو باشوهرم ساختم و اینجا گذاشتمش توهم هر موقع که دوست داشتی میتونی مجسمه ات رو بسازی و اینجا بزاری .گفتم :   خیلی کار باحالیه حتما از فردا میشینم سرش میخواستم مجسمه ی اولین محافظ رو ببینم که دستم خیلی محکم بهش برخورد کرد که باعث شد همه ی مجسمه ها مثل دومینو به هم بخورند و بکشنند برگشتم و به عمه نگاه کردم که با ناراحتی به تکه های محسمه ها خیره شدم بود با ترس گفتم: من هنوزم محافظم دیگه نه؟</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 07:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولادت پیامبر</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-upuyqokjqc7d</link>
                <description>به نام خدا?محمد امین❤️خاتم النبیا?رحمةالعالمین?پیامبر مهربانی ها?پیامبر صلح و ایمان?تولدت مبارکمان باشد?باران مهربانی‌ات بر سر تمامی انسان ها باریده شده?دینی‌ را به ما یاد داده‌ای که امید ، آرامش، مهربانی ، خنده و ایمان را به خانه هایمان دعوت کرد?انسانی اما مانند فرشته های رویایی کودکیمان زندگی هایمان را شیرین کردی?تولدت را نمی توان فقط به خودتان تبریک گفت، حتی نمی شود فقط به خانواده ی‌ شگفت انگیزت تبریک گفت❤️تولدت مبارک تمام بشر?تولدت مبارکمان باشد ?عاشقانه دوستت دارم و با افتخار پیرو دینی هستم که تو به عالم معرفی کردی?کاش تنها یک هزاررررمممممم خصوصیات تورا یاد بگیریم و دنیا و آخرتمان را زیبا کنیم?خدایا به خاطر پیامبر مهربانی ها شکرت?❤️محمد❤️??محمد?????محمد???????محمد???????محمد?????محمد???محمد???محمد?????محمد???❤️❤️❤️❤️محمد❤️❤️❤️❤️❤️محمد❤️??محمد?????محمد???????محمد???????محمد?????محمد???محمد???محمد?????محمد???❤️❤️❤️❤️محمد❤️❤️❤️❤️❤️محمد❤️??محمد?????محمد???????محمد???????محمد?????محمد???محمد???محمد?????محمد???❤️❤️❤️❤️محمد❤️❤️❤️❤️</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 18:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-adlml4uo1vbi</link>
                <description>به نام خدابیاین این هفته یه چالشی رو انجام بدیم ?ولی قبل از اینکه بگم چالشمون چیه یه جوابی بهم بدین?اگه شما 86,400 دلار داشته باشین و یه نفر 300 دلارش رو ازتون بگیره??میشینین کل روزو گریه می کنین که چرا 300 دلارتون از دست رفت یا اینکه میرین با بقییه ی پولتون از زندگی لذت می برین؟؟؟?اگه جواب منو بخواین میگم که بیخیالش میشمو میرم با بقییه ی پولم کیف می کنم . ??حالا بریم سر چالشمون????ما هر روز 86400ثانیه داریم ??⏰⏲️?️بیاین اگه یکی 300ثانیه اشو ازمون گرفت??با بقییش کیف کنیم و بیخیال اون 300 ثانیه بشیم??ما فقط یه گفت و گوی بد یا یه اتفاق بد داشتیم ??قرار نیست کل روزمون بد باشه???بیاین این هفته به این چالش وفادار باشیم و کل روز رو با لبخند بگزرونیم و کل روزمون رو خراب نکنیم ??</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 17:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقایدی از جنس قضاوت</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-svmfhtv2s7q9</link>
                <description> به نام خدااز بچگی به ما دختر ها یاد داده اند که داد نزنبلند حرف نزنبلند نخندتنها بیرون نروو کلی کلیشه ی دیگرفکر می کردم دیگر باید این عقیده ها و حرف ها از ذهن همه پاک شده باشد اماچند وقت پیش سر سفره بودیمکه دختر خاله ام که تنها 4 یا 5سال دارد ناراحت بود و گریه می کرد و جیغ می زدکسی گفت : نباید جیغ بزنی ، دختر نباید بلند حرف بزنهاما من میگم ما باید داد بزنیم ما باید بلند حرف بزنیمما باید صدامون رو به گوش تک تک مردها و زن هایی که فکر می کنند زنموجودی کم ارزش و حقیر است برسانیمو بلند و قوی بگوییم: این افکار ، تنها افکار پوسیده و خرابی است که نسل های گذشته ی ما حتی نسل های جدید به دوش می کشند . زن ، موجود لطیفی است درست .اما به این معنی نیست که نمیتواند قوی باشدما قوی تر از هر مردی هستیمما هر روز وقتی برای کار عادی بیرون میرویم تیکه ها وجملاتی را تحمل می کنیمکه اگر شما یکی از انها را بشنوید به سیم اخر می زنید ما عادت کرده ایم که به ما بگوییند :هر چقدر هم درس بخونیاخرش باید بری خونه ی شوهرعادت کرده ایم به بگویند: خب که چی؟اخرش که باید کهنه ی بچه بشورییادبگیرید که دختری که حجاب دارد عقب مانده نیست ، عقایدی دارد که با جان و دل آنها را دوست دارد و به آنها پایبند استدختری که آرایش نمی کند ، عقب مانده نیست ، خودش را با تمام نقص هایش دوست دارد دختری که چاق است ، زشت و زننده نیست ، او باید ،خود را دوست داشته باشد ،نه تودختری که لاغر است ، شکستنی واستخونی نیست ، او باید ،خود را دوست داشته باشد ، نه توقضاوت در مورد زنان و دختران را تمام کنید#استعداد و شوق زندگی دختران را کور نکنید </description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 11:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک ترین دوستان یا نزدیک ترین دشمنان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-wbgidvzjrxal</link>
                <description>به نام خداما کهنزدیک ترین دوستانت هستیم احساس می کنیم زمانش رسیدهکه به تو بگوییمهر پنجشنبه به طور گروهی جلسه برگزار می کردیمتا راه هایی ابداع کنیم که تورا در تردید دایم بیچارگی و ناتوانی نارضایتی و رنج و عذابنگه داریم به این شکل که ، نه ان قدر که دلت میخواستدوستت داشته باشیم و نه تو را به حال خودت رها کنیمدرمانگرتروی این قضییه کار می کردو شوهر سابقت ما قسم خوردیم کهتورا مادامی که به ما نیاز دارینومید کنیم . با اعلام پیوندمانمی دانیم کهدر دستت پادزهری احتمالی گذاشته ایم . در مقابل  دل واپسی و تردید در واقع ، پادزهری در برار خودماناما از انجا که پنجشبه هایمانمارا در قالب جمعی با هدفی مشترک که در نوع خودش کمیاب استگرد اورده و تو به طور طبیعی محور این اتفاق نظر هستیخیلی امید داریم که تو همچنان به طرح درخواست های غیر منطقی ات برای مهر و محبت ادامه دهیاگر هم نه به عنوان راه حلی برایشخصیت فجیعت دست کم برای خیر و صلاح ماشاعر : فیلیپ لوپیت( با کمی تغییر )</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 10:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگ هایی برای روزهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-ago3omfwyz77</link>
                <description>به نام خداسلامدر اینجا چند تا از موزیک هایی که معنای عمیقی و امید بخشی  دارند و به شما برای گوش کردن پیشنهاد میدهم را جمع آوری کرده ام . ( من در مورد خواننده های این موزیک ها اطلاعاتی ندارم )1- آهنگ people از مین یونگی (عضوگروه بی تی اس ) https://www.aparat.com/v/MpnUd/ 2- آهنگ نمیرم عقب از زانیار خسروی و سیروان خسروی https://www.aparat.com/v/o5Xix/ 3- آهنگ Unstoppable  از سیا https://baarzesh.net/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7-unstoppable/ 4- آهنگ Life Goes On از بی تی اس  https://baarzesh.net/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-life-goes-on/ 5- آهنگ Lose you to love me از سلنا گومز https://baarzesh.net/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-lose-you-to-love-me-%D8%A7%D8%B2-selena-gomez/ امیدوارم لذت برده باشید :)</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 16:17:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ علیه کلیشه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-kwztowic5x6y</link>
                <description>به نام خداشاید زمان ما برای نویسنده بودن دشوار ترین زمانهاست . مثلا مخاطب امروز را که از داستان اشباع شده با مخاطبان قرن های گذشته مقایسه می کنید . فرهیختگان دوران ویکتوریا هر سال چند بار به تاتر میرفتند؟؟در دورانی که هنوز خانواده های گسترده وجود داشت و خبری از ماشین های لباسشویی خودکار نبود، مردم چقدر برای داستان وقت میگذاشتند؟؟ چند نسل پیش ، مردم شاید در هفته پنج یا شش ساعت را به خواندن یا دیدن داستان میگذراندند- یعنی زمانی که بسیاری از ما اکنون روزانه به داستان اختصاص میدهیم . امروزه وقتی سینماروهای مدرن به تماشای فیلم مینشینند ، به خاطر داشته باشید که آنها دهها هزار ساعت را صرف تلویزیون ، سینما ، ادبیات و تئاتر کرده اند . میخواهید چه چیزی خلق کنید که آنها قبلا ندیده باشند؟ یک داستان حقیقتا دسته اول را از کجا پیدا میکنید؟؟ به عبارت دیگر چگونه در جنگ علیه کلیشه ها پیروز میشوید؟؟ریشه ی نارضایتی بیننده در کلیشه هااست و کلیشه هایی که اکنون همچون ویروسی که ناقل آن جهل و نادانی است ، تمام رسانه های داستانگو را آلوده کرده اند . چه بسیار مواقعی که رمانی را تمام میکنیم یا فیلمی را میبینیم و از پایانی که از ابتدا معلوم بود ، احساس کسالت و خستگی میکنیم و از اینکه این صحنه ها و شخصیتهای کلیشه ای را قبلا بارها دیده ایم دمغ میشویم . علت این اپیدمی جهانی روشن و بسیار ساده است  به عبارت دیگر ریشه ی تمام کلیشه ها را میتوان در یک چیز و تنها یک یافت :نویسنده دنیای داستان خود را نمی شناسد . این دسته از نویسندگان موقعیتی را انتخاب می کنند و فیلمنامه را با این فرض که دنیای قصه ی خود را میشناسند آغاز می کنند در حالی که در واقع آن را نمی شناسند و وقتی به ذهن خود رجوع می کنند آن را خالی می یابند . پس به کجا باید متوسل شودند ؟ به فیلمها و تلویزیون ، به رمان ها و نمایشنامه هایی که به موقعیتی شبیه به موقعیت مطرح در آثار آنها میپردازند . به عبارت دیگر ، از آثار دیگر نویسندگان صحنه هایی  را نسخه برداری می کنند که قبلا دیده ایم . گفتگوهایی که قبلا شنیده ایم و شخصیت هایی که از قبل  میشناسیم ، و البته همه ی اینها را به نام خود ثبت می کنند . آنها در واقع پس مانده های ادبیات را به خورد مخاطب می دهند .و این بی تردید باعث بیزاری و خستگی او می شود . و این همه فقط به این دلیل است که چنین نویسندگانی ، بااستعداد یا بی استعداد ، شناخت دقیق از موقعیت مطرح در داستان خود و همه ی جوانب آن ندارند . اما حقیقت این است که اگر به دنبال اصالت و زیبایی خارق العاده هستید . قطعا باید دنیای قصه ی خود را بشناسید و در آن صاحب نظر باشید کتاب ساختار، سبک و اصول  فیلمنامه نویسیاثر: رابرت مک کی</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 15:40:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که تنهایی..</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-uamblehjpdqu</link>
                <description>به نام خداباور کن ، عاشق تک تک قدم هایت میشوی...وقتی از کسانی که قدرت را نمیدانند فاصله میگیری...اگر نیستی هم باور کن باید یاد بگیری که عاشق تک تک آن قدم ها باشی ....گاهی یک چت قدیمی را بار ها و بار ها میخوانی ...و هر بار از خودت میپرسی ، تقصیر من چه بود؟؟؟گاهی تقصیر ما مهربانی بیش از اندازه است ...گاهی جرم ما نگران بودن های زیادی است...و گاهی جرم آنها جواب محبت های مارا  ندادن است ....پس به همین سادگی :عاشق تک تک قدم هایت شو ....</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 15:21:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-bxsbibjbtg2c</link>
                <description>به نام خدابه طور احمقانه ای میخواست دوباره آن کار را انجام دهداز ماشین پیاده شد . مثل همیشه آنجا خالی بودفقط ماه بود که چهره اش مشخص بود . همان گرمای همیشگی را داشتاما تنها گرمایی که نبود گرمای وجوداو بود، صدای خنده های او بود،به خود قول داده بود تا بار دیگری به خاطر او اشک نریزد اما این بغض باری دیگر شکست ، منتظر بود صدای زیبایش بلند شود و بگویید : من چه کارم که تو گریه میکنی؟؟؟ تا وقتی من هستم حق نداری گریه کنی .راست میگفت تا او بود دلیلی برای اشک ریختن نبود</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 20:02:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهادت امام سجاد (ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B9-qrkdthix1fdz</link>
                <description>به نام خداای شام، کربلای تو یا زین العابدین?دل بزم ابتلای تو یا زین العابدین?یک عمر در فراق جوانان هاشمی?شد خونِ دل غذایِ تو یا زین العابدین?امام سجاد امشب به در درگاه تو می آیم ....???تا برایمان دعا کنی  ......???در این دنیا که به سختی میتوان ، راه درست را از راه غلط شناخت????در این دنیا که به سختی میتوان ، خود را در راه درست حفظ کرد???در این دنیا که به سختی میتوان ، همچنان آدم خوبی ماند??در این دنیا که به سختی میتوان ، جزو کسانی باشیم که راه درست را ترجیج میدهند?تو به ما کمک کن تا راه درست را بشناسیم ?تو به ما کمک کن تا خود را در مسیر درست حفظ کنیم ?تو به ما کمک کن تا همچنان آدم خوبی بمانیم?تو به ما کمک کن تا جزو کسانی باشیم که بعد از شناختن راه درست ، آن را به راه غلط ترجیح دهیم?تو به ما کمک کن تا از بهشتیان باشیم و گول زیبایی ظاهری این دنیا را نخوریم?تو به ما کمک کن .......??????????شهادت امام سجاد (ع) تسلیت باد</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 19:57:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%DA%86%D8%B1%D8%A7-y8ykopevnbdk</link>
                <description>به نام خدازمانی می پنداشتم که در روزگاران دوروقتی که خانه هایی که در آن ها زیسته بودم ، ویران شدندو کشتی هایی که باآن ها سفر کرده بودم، در هم شکستند نام برده خواهد شد همراه با نام دیگرانمی پنداشتم که چون تنها آن چه را به کار آدمیان میخورد ، ستوده ام آن چه در روزگار من خطا شمره میشد چون در برابر ستم ایستاده ام و خدمت گزار انسان ها بوده امچون با فروتنی به پرسش های آنان پاسخ گفته ام شعر سروده ام و از این رهگذر زبان را باور کرده ام چون به مردم راه زندگی را نشان داده ام نام من روی سنگ گورم نقش خواهد بست و در کتاب ها به آن اشاره خواهد شداما امروزآرزو می کنم که نام من فراموش شود .چرا باید سراغ نانوا را گرفت وقتی به اندازه ی کافی نان وجود دارد؟چرا باید برف آب شده را ستودهنگامی که برف های نو در راه اند؟چرا باید از گذشته یاد زمانی که آینده ای هست؟چرا باید نام من برده شود؟؟؟برتولت برشت</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 13:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در اسلام</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-tvbj2lzieubs</link>
                <description>به نام خداسلامیسری مطالب هایی دیدم که در مورد این حرف میزد که اسلام به زن ها ارزش نداده وغیرهمن حرفی در مورد اینکه آیا اسلام به زن ها ارزش و احترام داده یا نداده نمیزنمفقط چند مطلبی را در اختیارتون قرار میدم و نتیجه گیری رو به خودتون میسپارمالبته من اینجا نیستم تا نظر کسی رو تغییر بدم ، فقط به عنوان یک دختر مسلمان وظیفه ی خودم دونستم که جایی این حرف ها رو بگم . خب بریم اصل مطلب:اول از همه بیاین  این مسیله رو باهم برسی کنیم که وضعیت زن ها در عربستان در دوره ی پیامبر چگونه بودهمونطور که میدونید توی اون دوره خیلی از خانواده ها دخترهاشون رو زنده به گور میکردن( البته خیلی از انها این کار رو نمیکردن )حالا دلیلش چی بوده؟؟؟یکی از دلایل این کار زشت این بوده که مبادا بعد ها جنگی رخ بده و دشمن انها رو به اسارت بگیرن و بعد ها اتفاقاتی بیفته که باعث از بین رفتن ابروی مردهای خانواده بشه !!!!!!!!!!!!!!!!یکی دیگه از دلایل این کار این بوده که دختر ها و زن ها در آن دوره عموما فقط مصرف کننده بودن و به خاطر اینکه مردم عربستان بیشترشون فقیر بودن ترجیح میدادن پسر داشته باشن که بتونن بهشون کمک کننو خب البته که خرافات هم تاثیر زیادی روی این مسیله داشتهو حالا نکته ای که اینجا برای من خیلی جذابه اینکهپیامبر اسلام فقط یک پسر داشتند ( که خب متاسفانه فوت میشن ) و بقییه ی فرزندانشون همه دختر بودن :)که خب البته بیشترمون اطلاعات کاملی در مورد بقییه ی دختر های ایشان نداشتیم . و همه ی مامیدونیم که خانم حضرت فاطمه (س)چه جایگاه ویژه ای پیش خداوند دارند . و بقییه ی امام های مسلمانان همه و همه از نسل دختر ایشون بوده است . وامیرالمومنین (ع)نکته ی بعدی :همونطور که گفتم زن ها در آن دوره بیشتر مصرف کننده بودن اما ، نکات جالبی در دین ما در این مورد وجود داره:یه سوال دارم : اولین زنی که مسلمان شد چه کسی بود؟؟خب هممون میدونیم که حضرت خدیجه (س) بودند . که همسر پیامبر هم بودن . حالا بیاین به زندگی حضرت خدیجه (س) یه نگاه کلی تری بکنیم .  ایشان را «سیده نساء قریش» می نامیدند زیرا ثروت و مدیریت اقتصادی ایشان بسیار بالا بود به همین دلیل ایشان را سیده زنان می دانستند.مولف کتاب «ملیکه بطحاء» با بیان اینکه در زمانی که زنان عفت چندانی نداشتند، حضرت خدیجه(س) به طاهره مشهور بودند، ابراز کرد: ایشان با سرمایه خود کاروان تجاری اعزام می کرد اما خود راهی شام یا حبشه نمی شد زیرا عفت و بزرگی اش اجازه نمی داد که راهی سفر تجاری شود و  تنها به مدیریت اقتصادی اکتفا می کرد.حضرت خدیجه(س)، ثروتمند ترین فرد مکه بودوی با بیان اینکه فعالیت اقتصادی ایشان به حدی زیاد و پررونق بود که ایشان را ملکه عظیمه می نامیدند، تصریح کرد: نقل شده است در مکه که قریش شغل کاسبی و تجارت داشتند، ثروتمند ترین فرد، حضرت خدیجه(س) بوده است که برخی ذکر کردند، نزدیک به 80 هزار شتر در مناطق مختلف و نزدیک به 400 غلام داشته است اما ایشان به فقرا و ایتام کمک می کردند.پس ما میبینم که همسر پیامبر اسلام چه ویژگی های با ارزشی داشتند و چه زن قدرتمندی بودند!!!!خدیجه زنی بود بسیار مهربان و بیشتر اوقات لباس زرد رنگ می‌پوشید زیرا می‌دانست پیامبر  رنگ زرد را در لباس او دوست دارد.او زنی مؤمن و فداکار بود و پیامبر به شدت او را دوست می‌داشت چنان‌که پس از مرگش بسیار محزون شد و در فراغ او بسیار گریست. خدیجه یکی از محترم‌ترین بانوان نزد تمامی مسلمانان است. در دهم رمضان سال دهم بعثت (سه سال قبل از هجرت) در مکه از دنیا رفت و این همان سالی بود که ابوطالب عموی محمد نیز در گذشت و مسلمانان آن را «سال اندوه (عام الحُزن)» نامیدند.و حالا از متن بالا به این نتیجه می رسیم که پیامبر هم بسیار ایشون رو دوست داشتند . همونطور که گفتم من نتیجه گیری رو به دست خودتون میسپارم . خیلی ممنونم که این متن رو مطالعه کردید . البته پارت دو هم دارد که به زودی منتشر خواهم کرد . اللهم عجل لولیک الفرجخدانگهدار  </description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 21:29:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظرف جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-lw9pvennhhqn</link>
                <description>به نام خداچند روز پیش یک ظرف خالی شده ی مربا در آشپزخانه پیدا کردم دقیقا از همان هایی بود که چند وقتی میشد دنبالشان می گشتم ، امروز تصمیم گرفتم که بالاخره از آن استفاده کنم . ظرف شیشه ای ساده ای بود اما در زیبایی داشت که ترکیبی از رنگ های قرمز و صورتی بود . دفتر یادداشت کوچکی که همیشه روی میزم بود را برداشتم ، آن دفتر چه برگه های صورتی رنگ کوچکی داشتند که به راحتی جدا می شدند و بیشتر اوقات هم کاملا صاف و کامل جدا می شدند . چند برگه جدا کردم و با خودکار مورد علاقه ام جملاتی که هر چند وقت یک بار نیاز به شنیدن آن ها داشتم را یادداشت کردم ، بعد از چند دقیقه برگه های زیادی داشتم که جملاتی مخصوص به خودم در آنها نوشته شده بود . همه ی آنها را در ظرف ریختم و چیز دیگری هم که خیلی برایم مهم بود را در آن گذاشتم‌ ، عطر خوشبویی که یکی از عزیزانم به من هدیه داده بود را برداشتم و کمی عطر به آن ظرف زدم ، درش را بستم و چند دقیقه ای صبر کردم که عطر در همه جای آن پخش شود ، حالا ظرف خوشبویی داشتم که هر موقع احتیاج به شنیدن جمله هایی  امید بخش و روحیه دهنده داشتم در آن را باز کرده و یکی از آن برگه ها را بر میداشتم و دوباره برای ادامه دادن کار های طاقت فرسایی که متاسفانه برای داشتن آینده ای بهتر ، به آنها نیاز داشتم ، امید و روحیه پیدا میکردم.با خودم گفتم چقدر عجیب است که انسان با این همه غرور و خود بزرگ بینی اش ، گاهی با شنیدن یک جمله ی ساده انگار از نومتولد شده است .</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 22:39:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی شبیه چیه؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%87-mj4gkmnfyot0</link>
                <description>به نام خداسلامامروز دیدم مامانم متن هایی که سال های پیش نوشته بودم رو نگه داشته .خیلی ممنون مامان :)یه متن رو خیلی دوست داشتم که تقریبا مال 11 یا 12 سالگیمه متنم این بود :زندگی ما آدما شبیه یه پازل میمونه بعضی هاشون 100تیکه 200 ، 500 یا حتی هزار تیکه است . بعضی هامون زودتر به آخرش میرسیم بعضی هامون دیر تر ولی مهم اینجااست که اخر پازل هممون قشنگه توی درست کردن پازل نمی تونیم از روی هم تقلب کنیم، نمیتونیم پازل خودمون رو با مال کس دیگه مقایسه کنیم چون هر کدوممون یه طرح و یه سری تعداد و پازل مختص به خودمون می سازیم .ولی پازل درست کردن راحت نیست ، هر چقدر هم که حرفه ای باشیم باید براش وقت بزاریم تا بتونیم به آخرش بریم و با مقاومت ، صبر ، تلاش به آخرش میرسیم ولی بعضی هامون وسطش خسته میشیم دیگه اونجوری که باید و شاید به ساخت پازل مون ادامه نمیدیم . بعضی وقتا هم خودمون پازلمون رو خراب میکنیم ، با گم کردن یه تیکه یا با خراب کردنش یا حتی با دوست نداشتنش مثلا اگه به هیچ وجه راضی نشیم یه تیکه رو توی پازل مون جا بدیم اون موقع با حسرت به درست شدن پازل دیگران نگاه می کنیم و نمیتونیم پازل قشنگی رو به آخر برسونیم اما اگه هر چقدر هم که یه تیکه رو دوست نداشته باشیم اما ازش استفاده کنیم پازل مون درست میشه یا بعضی وقت ها یه تیکه خراب میشه یا حتی خرابش مکنیم شاید اولش ناامید بشیم اما میتونیم اون تیکه ی خراب رو بچسبونیم شاید اولش همش به چشم بیاد ولی وقتی پازل مون تموم بشه و به آخرش برسیم انقدر جذابیت داره که اون تیکه ی خراب دیگه به چشم نمیاد .البته متنم ادامه داشت اما فکر می کنم تا همین جا کافی باشهحالا که دوباره متن رو مطالعه کردم ، فکر می کنم پازل شبیه زندگی نیست بیشتر شبیه موفقیته ، تمام کردن پازل میتونه هدف باشه و تک تک،  تکه های پازل انتخابات و تلاش های ما . و اینکه فکر می کنم بعضی جاها بهتره که آدم به چیزی که میخواد نرسه اما به زور تکه ای که به دلش نمیشینه رو وارد نکنه ، توی همه ی تصمیم های زندگیمون یک چیزی میدیم و یک چیزی میگیریم اما باید حواسمون باشه که ارزش چیزی که از دستش میدیم کمتر از چیزی که به دستش میاریم نباشهشما فکر می کنید زندگی شبیه چیه؟؟ </description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 16:02:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از رمان جدیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@ATOOSA/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-uzlzudodnall</link>
                <description>به نام خداسلام به همگیخوشحال میشم که نظرتون رو درباره ی این قسمت از رمانم بدونم :مقدمه :زندگی همیشه برامون سورپرایز های عجیبی داره ،  از اول دنیا ادما میدونستن که زندکی همونجوری که اونا دوست دارن پیش نمیره یجورایی یه کاری باهات میکنه که بزرگترین مشکل دیروزت بشه کوچکترین مشکل امروزت در کل انگار دوست داره با آدما بازی کنه ، دوست داره همه چیز رو بهم بزنه  حالا بعضی وقتا بیشتر بعضی وقتا کمتر ، بعضی وقتا بهتر میشه بعضی وقتا بدتر  بعضی وقتا همون زندگی یه کاری باهات میکنه گه خیلی عجیبه و یه جایی به خودت میای و به زندگی که قبل از این ماجرا داشتی فکر می کنی و با  خودت میگی من چجوری رسیدم به اینجا؟؟میرسی به یه جایی که برات اشنا نیست و  هیچ چیزی عادی نیست بعضی وقتا اتفاقایی که میفته هیچ ربطی به این که تو چقدر تلاش کردی نداره فقط باید از اون مرحله بگذری تا بتونی بری مراحل بالاتر بعض وقتا میشی تنها ترین ادم دنیا چون هیچ کسی پشتت نیست بعضی وقتا اونقدر زندگیت توی تاریکی غرق میشه که حتی خودتم نمیتونی خودتو ببنی اما همون موقع خدایی هست که توی بدترین شرایط همچنان پشتته و حتی توی اون روزهای تاریک میتونه تورو پیدا کنه اما ما به ادما دلبستیم به ادمایی که ممکنه بمیرن ، ولت کنن ، ازت ناامید بشن ، یکی دیگه رو به تو ترجیح بدن بعضی از ماها هنوز یاد نگرفتیم که باید به خدا و خودمون دل ببندیم تنها کسانی که هیچ وقت تنهامون نمیزارن .  توی زندگی منم یه همچین اتفاقی افتاد و رسیدم به یه جایی که با خودم گفتم : من چجوری رسیدم به اینجا؟؟ فصل یک: با صدای بلندی گفتم :تقصیر توعه بهت گفتم که مرغ هارو آماده کنی آب دهانش رو قورت دادو سعی کرد که آرامشش رو حفظ کنه ولی موفق نشد و با خشم گفت : مگه بهت نگفتم که نباید این سوپ اشغال رو درست کنی ؟؟؟ الکی وسایل رو هدر دادی به هیچ دردی هم نخوردتا اون موقع داشتم تلاش می کردم که گریه نکنم اما یهو اشکام سرازیر شدو با مخلوطی از غم و اعصبانیت گفتم: خیلی هم خوب بودگفت : اره اگه خوب بود بابا حالش انقدر بد نمیشداشکام پشت سر هم دیگه میومدند و حتی یه لحظه هم دست از ریختن برنمیداشتند، دیگه هیچ کنترلی روی اشکام نداشتم و گفتم: ازت متنفرم هلش دادم و رفتم روی مبل دراز کشیدم وپتو رو روی سرم کشیدم ، همونطور که اشک میرختم یاددو هفته ی پیش افتادم موقعی که هیچ کدوم از این اتفاقا شروع نشده بود و هیچ مشکلی نداشتیم . یادش بخیر....با مامانم وبابام روی مبل ها دراز کشیده بودیم و سریال مورد علاقمون رو نگاه میکردیم البته من نمیتونستم بدون حرف زدن فیلم رو نگاه کنم دوبرابر دیالوگ بازیگر ها من درمورد سکانس ها نظر میدادم و کلی با مامانم و بابام میخندیدیم . صحنه ی فیلم خیلی حساس شده بود و من همش بالا و پایین میپریدم و با ذوق میگفتم: وایی الان چی میشه؟بالش رو توی دستام فشار میدادم و گفتم: بنظرتون دختره میمره؟بابام مثل همیشه با خنده گفت: نمیدونم ماام اولین باره داریم نگاه میکنیمخندیدیم و دوباره به دیدن فیلم مشغول شدیم که یهو گوشی مامانم زنگ خورد گفتم: لطفا جواب ندهمامانم نگاهی به گوشی انداخت و گفت: نمیشه داییته باید جواب بدمبابام دوباره سرفه ای کرد که باعث نگرانش بشم و حالش رو بپرسم اما مثل همیشه گفت: خوبمگوشم رو به صحبت های مامانم وداییم تیز کردم مامانم میگفت:اره خونه ایم    -  اره حسنا هم هست   - اره اره حتما سرم رو پرت کردم روی مبل وای نه فقط همینو کم داشتیم این داستان ادامه دارد ... منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم . متشکرم</description>
                <category>آتوسا</category>
                <author>آتوسا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 13:34:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>