<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک جرم‌نویس جوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AYoungCrimeWriter</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:11:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4842128/avatar/wodBYY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک جرم‌نویس جوان</title>
            <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باید به خودم اجازه‌اش را بدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%85-hax0ns6apzxq</link>
                <description>اول ظهر بود. داشتم کتاب‌های پلات‌نویسی می‌خواندم و نت برمی‌داشتم. گفتم بگذار بنویسم. از خودِ‌ داستانم بیاورم و روی همین نکات پیاده کنم. کمی که نوشتم و خواندم و جلوتر رفتم یک چیزی چسبید پس ذهنم: چرا باید این ایده را ادامه بدهم؟ من آن ایده را در شرایطی خلق کردم که موقعیتم با حالا متفاوت بود. من البته یک ایده‌ای داشتم که چون با آن گروه مطرح کردم و آن شخص شخیص ردش کرد، کامل ازش دست کشیدم. همان شخص شخیصی که هی می‌گفت گروهی پیش می‌بریمش و بعد محو می‌شد. همو که می‌گفت چرا نمی‌نویسم داستان را! همویی که هر باری هر چیزی در مورد پیش‌روی داستان بهش گفتم زد توی ذوقم. همویی که هی گفت فلان و بهمانش را بگذار تا من. و بعد هیچ وقت سرش ننشت. همویی که ده ماه بعد، که من کلی عز و جز کردم سر این داستان و استرس کشیدم، برگشت سراغ ایدۀ اولیه‌ام. یعنی چیزی شبیه به آن. همویی که دم از منطق و فلان و بهمان می‌زد و مغزش نمی‌کشید باگ‌های داستان را ببیند چون داستان‌نویس نبود. خب... دیگر از او بکشیم بیرون!منظورم این است که به خودم گفتم چیزی که تهش شکل گرفت اصلا مال من نبود. من نبودم. من چیز دیگری‌ام. من دختری‌ام عاشق پختن و کشف کردن. من کرور کرور آزادنویسی دارم از کارآگاهی و نیز قاتلی حرفه‌ای که شغلش آشپزی است. من عقده شده برایم داستانی بنویسم آغشته به بوی نان، کیک، وانیل و غذاهای جور به جور. آغشته باشد به کشف کردن و غذا به نیش کشیدن. مثلا اندوه به خصوص کیک لیمویی که پر بود از غذا. مثل آب برای شکلات و داستانی دیگر که اسمش یادم نیست و آخر هر فصل یا بخش یک رسپی داشت از غذایی. من عاشقشان شدم چون دستور پخت داشتند! چون فقط داستان نبودند. می‌خواهم چنین چیزی بنویسم. چیزی شاید حتی نزدیک به داستان آن دختر مبتلا به بی‌اشتهایی عصبی که هرگز کامل نشد. اما نه در دنیای خودمان. دلم دنیایی می‌خواهد میان خیال و واقعیت. نه که داستان فانتزی باشد، اما می‌خواهم بی‌زمان باشد. چیزی شبیه به داستان‌هایی که براساس صنعت بخار است. نمی‌دانم اسمشان دقیقا چیست.تهش این‌که... تهش این‌که چه ایرادی دارد رها کنم؟ من الان برای ارسلان آماده نیستم. اما شاید آن دختر بی‌نام، آن‌که عاشق پختن بود و خاطراتش را می‌نوشت، همانی که در دوره‌ای دور زندگی می‌کرد، در جایی شبیه به چیزهایی که در تاریخ دیده‌ایم و خوانده‌ایم، که دنبال یافتن پاسخ سوالی بود. دوستی که قهر کرده بود. دوستی که مرده بود. دوستی که گمشده بود. این دخترِ آشپز قرار بود با ذهن هوشیارش، با توانایی‌های کمی غیرمعمولش، با تکیه بر نیروهایی مرموز شاید، در یک شهری شبیه به شهر من، در یک زمانی شبیه به ۲۰۰ سال پیش از زمانۀ من قرار است معماهایی را حل کند. چرا که نه؟ چرا به خودم اجازه‌اش را ندهم؟ چرا اجازه ندهم آن قارچ‌های سمی بالاخره داستانشان گفته شود؟خسته‌ام از این‌که خودم را محدود کرده‌ام. می‌دانم اگر پای داستان ارسلان بمانم خیلی چیزها مانعم می‌شوند، اما این دختر بی‌نشان... مشتاقم که بهتر بشناسمش. باید داستانش را بگویم. باید زنجیرها را از پای خودم باز کنم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 16:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Second try</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/the-second-try-ci3njhgxpttv</link>
                <description>I had promised my self to write and don&#039;t afraid of anything! But I didn&#039;t. It&#039;s really scary to even have a thought about it. I really don&#039;t know why. May be it&#039;s because of the desire of Perfectionism. May be it&#039;s because I really don&#039;t want to be look like a silly person with a High shallow confidence. It&#039;s feel as like as walking blind in a late night in a foreign country. I start. I walk. I want. I decide. What will happen if I write a full of mistake text? Is that can kill me or... I don&#039;t know, destroy my life in a strange way? Terrible way? I just need to write. let&#039;s tell a story. A little one!One day There were a little girl with big eyes that shows her curious soul. She loved to play around, to run, dance and do puzzles. She also used to read whatever she can find. One day she found a mysterious miracle; she really loves to make stories.Years passed and she tried to make up some stories. She tried this just for her siblings. They loved her stories and every single night, they asked her to tell a new brand story, or repeat one of the old ones.She grew up with this fire in her chest, she was afraid to show that to the world. It wasn&#039;t any special thing, just some childish fable! But she knew if she try more she can be a writer, a really one.Finally she could to pull her self together and let the world see her stories. She tried her self, but the answer was really harsh! That teacher said she could never compete with others. There were many people that can write very much better than she. Did this disappointed her? Never! She wrote more and more. But she never could forget that sound, that she can&#039;t be the best one in her writing. Almost everyone in her life told her that she can&#039;t be the best. They never told this stink words directly, they did it with their eyes, their voice and their expectations! Now she is very things, she did a lot of things, but still she afraid of expressing herself. She don&#039;t want to look like silly, so she quit everything she really loved in her life. But that wasn&#039;t the end of her story. She one day decided to find herself, that little girl with shiny eyes, so she tried to dance, to do sports, draw, play with words, read a lot and watch fun movies. She still afraid of the world and it&#039;s harsh people, but she can&#039;t live without her dreams, without that miracle. Thus she push herself and support herself to put one step more into the world to can show her witchcrafts to them!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواهد زار بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-k0acgvioof24</link>
                <description>یک وقت‌هایی قلبت سنگین می‌شود. به خودت می‌گویی من که هیچ مشکل خاصی ندارم! الان که اوضاع نسبتا خوب است. فلان و بهمان چیز دارد می‌گذرد. خوبم. خوبم. اما منتظری. منتظر یک واقعه‌ای تا بترکی. منتظر نیشتری تا تمام چرک و کثافتی که در جانت انباشته را بریزی بیرون. زار بزنی. آن‌قدر اشک بریزی که نفست بند بیاید.حلقت خشک شده و قلبت سنگین. بغض داری. به خودت می‌گویی چیزی نیست و بی‌خودی حساس شده‌ام. اما کافی‌ست به خودت مجال بدهی. کافی‌ست دست به نوشتن ببری یا با محرمِ رازی، یارِ غاری، سر درد دل را باز کنی. آن‌وقت است که خودت حیران می‌شوی از این آبشارِ درد. حرف‌هایی که خورده‌ای. نگاه‌هایی که پس زده‌ای. خودت را گول زده‌ای که این چیزها را نباید به دل گرفت. اما زخم‌زخم کرده تمام جانت را.ولی واقعا مگر چه عیبی دارد که آدم یک وقت‌هایی زار بزند؟ زن و مرد ندارد. کوچک و بزرگ ندارد. تا وقتی که آلودگی صوتی نداشته باشی، حق داری بنشینی گوشه‌ای و اشک بریزی. کسی هم حق ندارد بیاید سوال پیچت کند که ماجرا چیست.حق ندارند چون حرفشان ختم می‌شود به تحقیر.چرا بزرگش می‌کنی؟ این‌که چیزی نیست! حرفی نیست. بزرگ شو! بزرگ شو...بزرگ بودن به این است که گریه نکرد و خود را خورد؟برایش جای تعجب است که از چه دلم گرفته و هیچ وقت حتی حدس هم نمی‌زند که خودش، همین خودی که مرا زاده، همین اخوات و اخوین، همین کانونِ مثلا گرمِ خانواده، مسبب تمام زخم‌ها و دردهاست. تمام هستی‌ام. دشنه به دست. تیغ پشت تیغ.دلم می‌خواهد زار بزنم چون زندگی هیچ جوره شبیه چیزی نیست که باید می‌بود.نه حق دارم فحش بدهم نه چیزی بشکنم نه دعوا کنم نه صدایم را بالا ببرم. اشک هم نریزم. دیگر چه می‌شود کرد؟ بغ کرد و دق کرد و مرد؟دلم می‌خواهد زار بزنم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 08:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کسی که عادتش عقب افتاده مدارا کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B4-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-reimlchfv5og</link>
                <description>یکی از بدترین دردها عقب افتادن عادت ماهیانه است. احساس می‌کنی چیزی در جانت نشسته. چیزی زائد. حضوری غریبه. فشاری مضاعف به جسم و روان. سندرم پیش از قاعدگی کش می‌آید. روزبه‌روز حساس‌تر می‌شوی. خُلقت، نفست تنگ می‌شود. قلبت سنگین می‌شود. میلت به زندگی نم می‌کشد. خشمت زبانه می‌کشد. زبانت تلخ می‌شود و آدم‌ها را با مته سوراخ می‌کنی. حساس می‌شوی به بو و مزه و صدا. پوستت حساس می‌شود به لمس و حتی کشیده شدن پارچۀ نخیِ بلوزت به پوستْ اعصابت را به هم می‌ریزد. سرگیجه و تهوع. نفخ و التهاب. بدنت حالت ذخیرۀ نیرو را فعال می‌کند. و بعد. بعد که بالاخره بخواهد بیاید. احساس می‌کنی شیرۀ جانت را یک دمنتور دارد می‌مکد. یک وقتی درد زیر دلت مچاله می‌شود و انگار گربه‌ای در رحمت خنج می‌کشد. یا که حس می‌کنی چیزی دارد از دیوارۀ رحم می‌چکد و ترس برت می‌دارد که پریود شده باشی و لباس زیرت را مدام چک می‌کنی. خبری نیست. اما حس ترشح و دردِ کنده شدن هست. یک وقتی دردِ تخمدان‌ها می‌کشد. می‌کشد توی ران‌ها. تیر می‌کشد توی استخوان. خاصه آن تخمدانی که این ماه نوبت تخمک‌گذاری‌اش بوده. دردی که از سیاتیک تا کف و انگشتان پا حسش می‌کنی. و بعد نمه‌نمه دردِ زیرِ دل. جایی پشت مثانه شاید. انگار گربه‌ای خوابیده در رحمت و از سر ملال ناخن می‌کشد به دیواره. و تمام این‌ها را باید تحمل کنی و دمنوش و عرقیات سر بکشی و حرکات یوگایی که تمرکزشان محدودۀ لگن است را اجرا کنی و متوسل شوی به دعا! مولتی‌ ویتامین و آهن و مسکن بیندازی بالا. بی‌قرار. عینِ شبحِ میرتل گریان. کریه. انگار که سگ هرز و مرز بسته باشند به پایت. خودت را هی کنترل کنی و هی شکست بخوری و هی زبانت بچرخد و هی حرف بخوری از دیگران. حس کنی شناوری روی تخته پاره‌ای. و هر روز بیش‌تر شوند. بیش‌تر. تا بالاخره واقعا بیاید! و بعد دردها را تحمل کنی. ضعفِ ناشی از خون‌ریزی. یک وقتی خون‌ریزی شدید است و جانت می‌رود. یک وقتی خون‌ریزی کم است و باز به نحوی دیگر جانت را می‌گیرد. اما بالاخره از میانۀ همان دردها، حس سبکی سراغت می‌آید. درست عین زائویی که بالاخره فارغ شده و در همهمۀ درد سبک است از بار. تهوع دارم و سنگینم. زبانم تلخ شده. دارم زور می‌زنم کسی را بیش از این نرنجانم. کاش باقی آدم‌ها بفهمند که پریودِ عقب افتاده چقدر آدم را به انبار باروت بدل می‌کند و هیچ هم ربطی به اخلاق و تحمل و شخصیت ندارد. هورمون است که فوران می‌کند. هورمون است که حکم می‌راند. هورمون. هورمون‌ها را دست کم نگیرید! اضطراب می‌ریزد به جانت. آرامت می‌کند. شیدایت می‌کند. افسرده‌ات می کند. خَشِنَت می‌کند.میلِ آسیب می‌ریزد به جانت. جلوی فکرت را می‌گیرد. میلِ ساختن می‌ریزد به جانت. شیرت می‌کند برای ریسک کردن. هورمون، و ما ادراک هورمون؟!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 15:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحمل کن، درد کسی را نکشته!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-ed4dkwokygqg</link>
                <description>میانۀ دویدن بود که احساس کردم چیزی میان دلم می‌لولد. حسی سرد و تهوع‌آور. انگار که چیزی درست وسط شکمم درحال گسستن بود و آماده که از چشمانم بپاشد بیرون. نفس عمیق. تمرکز روی قدم بعدی. احساس کردم پاهایم دارند خواب می‌روند. خارج از کنترل. نمی‌توانستم بدوم پس فقط پاها را پرت کردم جلو. شمارش داد که بایستیم و درجا استارت بزنیم. احساس کردم دیافراگمم کم‌کم درحال پاره شدن است. تمام مسیر تنفسی‌ام می‌سوخت. یک آن پا سست کردم. ایستادم. اما بالافاصله باز تکان خوردم. آرام حرکت می‌کردم. سنگین. اما حرکت می‌کردم. سنسی همیشه می‌گوید نایستید. می‌گوید حتی شده آرام، ادامه بده. به بدبختی‌ها، شکست‌ها و نرسیدن‌هایت فکر کن. به باخت‌هایت. و ادامه بده. و ادامه دادم. احساس کردم چیزی زیر دندۀ راستم گرفته و با هر نفس انگار چاقو می‌رود به کبدم. نفس‌ها را آرام کردم. تخلیه نفس. تخلیه نفسِ محکم! هر وقت میانۀ تمرین یا مبارزه کسی عقب می‌کشد سنسی هوار می‌کشد. می‌گوید عقب نکش. جا خالی نکن. بایست. خودت را جمع نکن. ضربه را بخور. دردش را تحمل کن. اگر دردش را تحمل نکنی نمی‌توانی ضربه بزنی. نمی‌توانی جوابش را درست بدهی. چون دنبال فرار کردنی. سنسی می‌گوید یک دقیقه درد کسی را نکشته. تحمل کن. نمی‌میری! و زندگی هم همین است. اگر مدام از دردها جا خالی بدهی فرصت نمی‌کنی برای اقدام و عمل. منفعل می‌شوی. و درد غرقت می‌کند. باید یادم بماند. باید در مبارزات تن‌به‌تنِ نامرئیِ روزمره یادم بماند. تحمل کن جرم‌نویس جوان، درد کسی را نکشته!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The First Try</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/the-first-try-kdkbniho21gg</link>
                <description>I really want to write in English. It&#039;s an old dream, and I always fear of Thousands of unknowing things. Sometimes I say to my self that my vocabulary is the main problem and I don&#039;t know as much as enough words to describe my thoughts. Some days I just concern about the Grammar or the spelling. These things often make me as slow as a snail! I&#039;m really worry about being wrong and being mocked by others and can&#039;t be aware about my writing mistakes. How should I order this sentences that I have in my mind? Which adjective should come first? How I can translate the image that is in my head? I try to don&#039;t think in Farsi, I try my best to ignore my faults, and just keep writing. But I figured out that if I just write for my self, and nobody read what I wrote, except ChatGPT, I never can be better. I was thinking about running a blog and just write English in, but like many other ideas I had before, I did nothing for it. Today I saw a girl in Instagram, who was writing her novel in English, as her second language, so I find out that I need a serious solution to put down this jealousy! If I just complain about things and never do anything about them, to solve the problem, I will be hunted by a strong angry ghost of my dreams, and I will be just a jealous person, not anything more. Thus I decided to put aside my Perfectionism and just start to write something, and the important part, PUBLISH it. After this I will push my self to try more, write more, and publish my texts. This was my writing!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی به یک سیب کاراملی تبدیل می‌شویم باید چه کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-wmudvg4d3huk</link>
                <description>چشم که باز کردم هوا به قدری روشن بود که فکری شدم خواب مانده‌ام. ساعت را نگاه کردم. ۵و۱۹ دقیقۀ صبح. یک صدایی گفت یک ساعت و ربع دیگر وقت داریم و چرا نخوابیم؟ خواب بیش‌تر نعمت است! اما می‌دانستم اگر بیش‌تر بخوابم تنم عین چوب می‌شود و مغزم سنگین. برای این‌که همان نیم‌چه خواب از سرم بپرد کمی توی تلگرام چرخیدم. پیام‌هایم را جواب دادم. کمی کش و قوس آمدم و خزیدم بیرون. اول صبح با کارهای گرافیکی گذشت. یک اینفوگرافی خیاطی را آمده کردم و یکی دیگر را به کمک چتی عزیز ترجمه کردم. تا این‌جا جز دردِ سردِ درون کتف‌هایم که با حرکات کششی دورش می‌کردم، مشکلی نداشتم. اما بالاخره سرگیجه‌ها پیدایشان شد. آب پشت آب خوردم. کش و قوس. رفتم سر کارهای بیش‌تر. چشمانم را تا ته باز کردم و تمرکز کردم روی علامت زدن جای دگمه‌ها. دگمه‌ها را سوا کردم. وسایل را مرتب کردم.احساس می‌کردم عین سیبی‌ام که کرده باشندش درون کارامل. دورم انگار چیزی چسبناک مانع می‌شد از تکان خوردن.می‌دانستم اگر چشم روی هم بگذارم یا دراز بکشم بدتر می‌شود. پس مقاومت کردم.کارهای بیش‌تر. تکان خوردن‌های بیش‌تر. باز هم نرمش.و بالاخره نمه‌نمه شیشۀ شکرینی که احاطه‌ام کرده بود ترک خورد. یک وقت‌هایی تمامش همین است. نباید به کرختی محل بگذاریم. که همه حیلۀ مغز است برای در رفتن!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 16:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخن‌هایی با خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-hbpquy5inv7c</link>
                <description>ببین کالکشن را دادیم رفت.ببین می‌شود گذر کرد!می‌شود عبور کرد.می‌شود تغییر کرد.می‌شود اجازه داد که وقایع رخ دهند!می‌شود بالغ شد!و شاید این نقطۀ آغاز حقیقی من است.این‌جاست که اجازه می‌دهم داستان‌هایم به جهان واقعی راه پیدا کنند.رمان‌هایم را کامل می‌کنم.داستان‌هایم را کامل می‌کنم.به خودم اجازه می‌دهم که خیال‌پردازی کنم.نمی‌ترسم از این‌که یکیشان جواب ندهد.همان نویسنده‌های غول ادبیات هم داستان‌های ضعیف دارند.به قول آن استادِ سلینجر، کار نویسنده این است که بنویسد و منتشر کند که برود. نباید بایستد ببیند خوب است یا نه. نظر دیگران چیست. فقط منتشر کند و برود یک داستان دیگر بنویسد.و می‌خواهم تمام تلاشم را کنمتمام تلاشم را کنم که بنویسمزیاد بنویسمپژوهشگری نباید جلوی خلاقیتم را بگیردو حس می‌کنم تازه دارم مرزش را پیدا می‌کنم. شاید چون مدتی، چند سالی، سرم گرم بافتن بود و بعد چند سالی سرم گرم پژوهیدن. و حالا بعد از گذر این سال‌هاست که می‌توانم مرز میانشان را برای خودم پیدا کنم.میقانی می‌گفت وقتی در تحلیل متخصص بشوی خواندن و دیدن برایت عذاب می‌شود. درست است. اما اگر اجازه بدهی فرمان بیفتد دستِ آن پژوهشگر! یک وقت‌هایی آدم باید خودش را رها کند. فیلم آشغالی ببیند. کتاب به درد نخور و زرد بخواند.آدم باید یک وقت‌هایی خودش را رها کند که لذت ببرد از آن چیزی که در دست دارد؛ خواه نوشتن باشد، خواه خواندن کتابی یا دیدن فیلمی.من خیلی وقت بود که وقت چندانی برای هنرمند درونم نمی‌گذاشتم. بد بود. اما خوبی‌اش این بود که کمک کرد متوجه یک تفاوت‌هایی بشوم. بفهمم که یک چیزهای کوچکی مثل این روزانه‌نویسی‌ها یا صفحات صبحگاهی، یا مطالعۀ روزانه یا منتشر کردن اراجیفم، نه فقط حسی خوب، که رهایی‌بخش دارد. انگار که چیزی گوله شده چپیده ته حلقت و نمی‌توانی نفس بکشی. نمی‌توانی بخوابی. نمی‌توانی فکر کنی. باید یک‌طوری آن خلط عفونی را تف کنی. هر چه بیش‌تر سرفه کنی بی‌فایده است. تنبلی نکن و روزی دو بار آب نمک قرقره کن! تو که می‌دانی نفست به مویی بند است توی باد و هوای کثیف نرو، دستگاه بخور را روشن نگه دار و داروهایت را سر وقت بخور!چند روزی است که از خودم عصبانی نیستم. چون دیگر واقعا دارم تلاشم را می‌کنم! هر چند از این‌که نمی‌توانم از خانه بیرون بروم دل‌گیرم. اما آن‌ هم به مرور درست می‌شود. بیرون رفتن از خانه برایم ترسناک است. همین یک باشگاه را هم با هزار ضرب و زور می‌روم. از یک ساعت قبلی که باید بروم تپش قلبم به هم می‌ریزد و دل‌پیچه می‌گیرم. اما از نو، آرام‌ آرام، دوباره یاد می‌گیریم بیرون رفتن را.فعلا باید قدم تازه را جشن بگیریم. این‌که توانستیم با ناشر ارتباط بگیریم و عقب نکشیم و در آن لحظه‌ای که داشتیم وا می‌دادیم به دوستی پیام  دادیم که می‌دانستیم پی‌گیر می‌ماند تا کتاب را به ناشر بسپریم. و سپردیم. و گذشت. و روزها دارند می‌گذرند. و احساس می‌کنم باری از دوشم برداشته شده. باری دو سال و نیمه!این روزها کمی سردرگمم. باید نظم تازه بچینم. کتاب بعدی را در دست بگیرم و تکمیلش کنم. زشت نیست که دو سال است به همه وعده می‌دهیم تا دو ماه و سه ماه دیگر کارش تمام است؟!این زندگی را دوست دارم. این دختر را دوست دارم. دختری که بالاخره پا سفت می‌کند برای ارئۀ کارش و خودش به دنیا تا در این زمان کمی که تا ۳۰ سالگی دارد زیادی شرمندۀ خودش نشود! که نسبتا آرام است فعلا. شب‌ها بهتر می‌خوابد. صبح‌ها بدون دلیلی خاص می‌تواند از زیر پتو بیرون بیاید. که می‌تواند تمام تنش‌های روز را دوام بیاورد و هیجاناتش را یک‌جا نمی‌پاشاند. یعنی زیاد نمی‌پاشاند!باید این نظم را حفظش کنم. روزها به کارآموزی، شب‌ها به نویسنده بودن! شاید بالاخره دارم راه زندگیِ حقیقی‌ام را پیدا می‌کنم. شاید هم نه. اما فعلا حالم خوش است! و می‌خواهم این حال را حفظش کنم. لااقل فعلا تا وقتی که هست، از چشیدنش نهایت لذت را ببرم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌هایی که فریادکشان دنبالم می‌کنند یا به عبارت دیگر من زیادی نگرانم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-gflbzfrs8dqm</link>
                <description>می‌نویسم و پاک می‌کنم. می‌روم سر یخچال. زور می‌زنم وارد یوتیوب شوم. اتاق را جارو می‌کشم. غذا می‌پزم. رب گوجۀ روی گاز را هم می‌زنم. می‌نویسم و پاک می‌کنم.صدا می‌گوید تو معتادی. تو خوشت می‌آید که فقط خودت را در یک چاهِ بی‌انتها گیر بیندازی. استرس پشت استرس. کار دیگری بلد نیستی؟ نمی‌توانی مثل آدم یک راهی را تا تهش بروی یا کامل دست بکشی؟من از سایه‌ها می‌ترسم. من از تاریکی می‌ترسم. من از شب می‌ترسم. شب‌ها سقف کوتاه می‌شود. نفسم تنگ می‌شود. کلافه می‌شوم. شب‌ها کلمات صدایشان بلند می‌شود. شب‌ها یادم می‌افتد که چقدر ناتوانم. شب‌ها ترس می‌افتد به دلم که نکند صبح را نبینم.می‌نویسم و پاک می‌کنم. جملات را هرس می‌کنم. کلمات را درو می‌کنم.خودم را مجاب می‌کنم که کارم خوب است. به اندازۀ کافی خوبم. به اندازۀ توانم تلاشم را کرده‌ام. که حق دارم خودم را ابراز کنم و اجازه بدهم داستان‌هایم راه پیدا کنند به جهان بیرون. آدم‌هایی غیر از خودم بخوانندشان. بهشان فکر کنند. خوششان بیاید و یا بدشان. و از همین می‌ترسم. که بدشان بیاید. سایه‌ها مدام می‌گویند که بدشان خواهد آمد و قطع به یقین به ریشم می‌خندند.چرا پذیرفته نشدن این‌قدر دردناک است؟ چطور است که بعضی‌ها می‌توانند این‌قدر بی‌تفاوت باشند یا دوام بیاورند در مقابل این نجواها؟چندین سال است دارم تقلا می‌کنم که زیادی نگران نباشم و زیاد به صدای سایه‌ها گوش ندهم. اما سخت است. دروغ چرا، صداهاشان الانه خیلی کم است. برای این‌که یاد گرفتم نشنوم. اما حضورشان هست. صدای حرکتشان را می‌شنوم. دهانشان بی‌صدا باز و بسته می‌شود. اما هنوز هستند. بختک می‌شوند شب‌ها. و در طول روز حتی. عین اشباحی که مأمور شده باشند به تسخیر کردنم. دنبال سرم راه می‌افتند.من گوش‌هایم را پر کرده‌ام؛ عبارات تأکیدی مثبت: «من خلاقم، من کافی‌ام، من به خودم اعتماد دارم و ترس را رها می‌کنم». دعای صبح و شب می‌خوانم: «ای خالق بزرگ من از کمیت نگهداری می‌کنم، تو از کیفیت نگه‌داری کن». خودشفقتی پیشه می‌کنم: «ایرادی ندارد، تو در حال رشدی، تو در حال طی کردن فرایندی». این‌طور است که گوش‌هایم صدای سایه‌ها را نمی‌شنود. کم‌تر می‌شنود. و این‌طور است که نجواها دارند تبدیل می‌شوند به فریاد.من دور خودم و عالم چرخیدم تا قبول کنم حق دارم پیشه‌ام ادبیات باشد. اما سایه‌ها مدام هول می‌اندازند به دلم. نگرانم. ۵ سال بعد، ۱۰ سال یا ۳۰ سال بعد، اگر زنده بودم، قرار است چطور زندگی کنم؟ می‌دانم برای پاسخ دادن به این سؤال باید سایه‌ها و سؤالاتشان را نادیده بگیرم. بنویسم و باز هم بنویسم. کتاب‌هایم را کامل کنم. ترجمه را جدی‌تر پیش ببرم و از تجارب تازه نترسم. اما گاهی صدای سایه‌ها فلجم می‌کنند. پس بلند می‌شوم و می‌شویم و می‌سابم و سرم را به پخت و پز گرم می‌کنم یا خودم را توی درس خفه می‌کنم. امید که نه، آرزومندم یک وقتی از این خوددرگیری خلاص شوم!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حساس نیستم یا به عبارت دیگر گاهی اوضاع جهان سخت غیر قابل تحمل می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ywt4snobkofj</link>
                <description>همه می‌گن من زیادی حساسم. اما من حساس نیستم! من فقط نگرانم. من زیادی احتمالات مختلف و محتمل رو می‌سنجم و مغزمم فقط بلده به بدترین حالت ممکن فکر کنه. من زیادی حساس نیستم من فقط می‌ترسم که همه چیز خراب شه، به عنوان یه احمق دیده شم یا چمی‌دونم... اوضاع درست پیش نره. من می‌ترسم از این‌که تمام تلاشم رو بکنم و بعد یه نیرویی از ناکجا آباد بیاد و گند بزنه به همه چیز. می‌ترسم سنگ‌ها فقط پیش پای لنگ من باشن. و نمی‌خوام خودم رو تو موقعیتی قرار بدم که ممکنه اوضاع درست پیش نره. و این یعنی هیچ چیزی تحت کنترل ۱۰۰٪م نباشه! وقتی دیدم پست گذاشتن که از امکاناتشون برای برگزاری جلسات آنلاین می‌تونیم استفاده کنیم تو دلم گفتم این همون هم‌زمانیِ منه! از همونایی که جولیا کمرون داره تو راه هنرمند می‌گه. و با این‌که سختم بود، پیام دادم بهشون. برای من درخواست کردن هر چیزی و همه چیز به شدت سخته. ولی گفتم نباید لگد بزنم به بختم! پس پیام دادم. لینک رو گرفتم. جلساتم رو طراحی کردم. لااقل جلسه اولش رو! خردخرد کاراشو کردم. بعد الان، درست نیم ساعت قبل جلسه می‌بینم لینکی که به من دادن مشکل داره. و طبیعتا این ساعت و موقع کسی پاسخ‌گو نیست. و می‌دونم که این قضیه یه تصادفه و نه من مقصرم نه پشتیبانی. ولی دلم می‌خواهد گریه کنم، فریاد بکشم و خودمو از یه جایی بندازم پایین. پاتریک می‌گه ایرادی نداره، نت الان خوب نیست، تا بیان لینک رو درست کنن تلگرام و اینا درست شدنه و با هم دیگه هر جایی که تونستیم تبلیغ می‌کنم. می‌گه اصلا شاید کسی نمیومد! نت الان وضعش اصلا معلوم نیست چطوریه. پاتریک درست می‌گه. خودمم چندتا چیز دیگه گفتم مثل این‌که الان اصلا کسی نمیومد! شاید اتفاق بدتری می‌افتاد در طول جلسه. اصلا الان همه فکرشون اینه که ببین وصل می‌شن به تلگرام و فلان و بیسار یا نه. کی می‌اومد نشست من؟!یادمه اولین نشست‌هایی که سال ۴۰۲ برگزار کردم، جلسات اول فقط دو سه نفر می‌اومدن. یکیشون دوستی بود که قرار بود کمکم کنه برای راه‌انداختن جلسات؛ پس تا یه مدتی هر جلسه می‌اومد. نفر دوم هم عزیزی بود که تبدیل شد به یاوری همیشه حاضر در باقی وبینارها و کلاس‌هام. می‌خوام بگویم حق با پاتریکه. ایرادی نداره. کاریه که شده. پیشامده دیگه. حالا من ته‌موندۀ انرژیِ این روز سختم رو حروم کنم پای چیزی که نمی‌تونم هیچ‌جوره درستش کنم چی می‌شه؟ امروز روز شلوغی بوده. الان دیگر آخر شبه عملا. فقط باید نفس عمیق بکشم. چیزی بنویسم (که دارم می‌نویسم) و برم سراغ سیر ادبی تا ببینم جان دریدان دقیقا که بود و چه کرد!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ داستان خیلی کوتاه از یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ssrodoam7n48</link>
                <description>او کارِ به درد بخوری انجام نمی‌داد_کتابم کامل شد. _یه کتاب دیگه هم کامل شد. _اینم یکی دیگه!+چرا یه کار به درد بخور انجام نمی‌دی؟او یک شکست خورده بودموقع جدا کردن سفیده و زرده، پوستۀ تخم مرغ زرده‌ها را خراش می‌انداخت. سفیده‌هایش مرنگ نشد. لیسکش را پیدا نکرد. آب جوش ریخت روی دستش. الک ول شد توی مایه و خیس شد. مایۀ کیک برق می‌زد. فر خاموش شده بود. دمای فر بالا نمی‌رفت. کیک فرو ریخته بود در مرکزش. موقع بیرون کشیدن قالب دستش سوخت. قالب زمین افتاد. کیک از هم پاشید.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 11:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصابی شغل مناسب او نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-gzybuasskyth</link>
                <description>نشسته بود. خیره به بشقابش. بوها. پیچش درون معده. امواج سرد درون مری که به دیواره می‌کوبیدند. دستانش خشک شده بود. به سختی نفسی کشید. حس کرد حوله‌ای تپیده ته حلقش. زمزمه‌ای وهم‌آلود. سردرد. پلکی زد. دست برد سمت لیوان. خنکای گازدار. جرعه جرعه. نفسی عمیق. لقمه‌ای به دهان برد. لقمه‌ای دیگر. جویدن. جویدن. تکه‌های سفید و صورتی و سرخ. قورت دادن. لقمه‌ای دیگر. حسِ چربِ ماسیده به انگشت‌ها. احساس کرد معده‌اش دارد تمامش را پس می‌زند. بوی خون و گوشتِ خام توی بینی‌اش مانده بود. این‌جا. لای غذا. حسش می‌کرد. توی پوستش رفته بود اصلا. جوشش معده از جا کندش.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین قدم کاملم!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%85-rqr364q0qgfb</link>
                <description>اولین ترجمه‌ام رو امروز کامل کردم. یه کتابی بود که تابستون خونده بودمش و حسااابی بهم چسبیده بود. اول می‌خواستم براساسش یه دوره برگزار کنم، اما منصرف شدم. فکرش موند اون اعماق ذهنم و دی ماه که اینترنت قطع شد زد به سرم که بشینم ترجمه‌اش کنم. وقفه زیاد افتاد، اما این اواخر باز چسبیدم پاش. سهمیه‌های کوچیک، دو سه بار در هفته. و امروز تموم شد. این کتاب قرار نیست جایی منتشر شه! نمی‌دونم شاید به ناشرم گفتم، شاید با یه نشر دیگه درمیونش گذاشتم. اما فعلا باید خیس بخوره تا نثرش رو ویرایش کنم. با این‌حال مهم‌ترین مسئله برام اینه که: من کل اون کتاب رو ترجمه کردم. تو ذهنم ترجمه تبدیل شده بود به یه کار خیلی غیرممکن. ولی الان می‌بینم که چقدر یاد گرفتم. و می‌دونی خوبیش چی بود؟ پابه‌پای درس‌های ترجمه‌ای که این ترم داشتم، واقعا تونستم به مرور بهتر پیش برم. کم‌تر سردرگم شم و قلق کار دستم بیاد. البته که اول راه ترجمه‌ام و راه درازی در پیشه، ولی می‌خوام نترسم از ترجمه. چون یکی از دلایلی که اومدم ادبیات انگلیسی همین بود. که بتونم بخشی از کتابای خیلی خوبی که ترجمه نشده‌ن رو ترجمه کنم. و این هم اولین قدمم! اولین قدم کاملم. و این‌جانب به شدت به خودش افتخار می‌کند. باشد که رستگار شویم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهوعِ روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-bnhowwqhkcgh</link>
                <description>مغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگ‌ها. بوها. همه چیز به هم آمیخته بود. تهوع افتاده بود به جانش. نفس عمیق کشید و متمرکز شد. دست‌هایش را به هم کوبید. از جا بلند شد. بالا و پایین پرید. خم و راست شد. خودش را به دیوار کوبید. غش کرد کف زمین. دست و پایش را کوبید به زمین. غلت زد. داد زد. فحش داد. چشمانش را بست. نورِ طلاییِ خورشیدِ میانۀ ظهر تابید به صورتش. رویش را برگرداند. غلت زد. دور شد. خودش را کشاند روی تخت. گریه کرد. به کتاب‌ها فکر کرد. به فیلم دیدن فکر کرد. به پیاده‌روی فکر کرد. سرش را در بالش فرو برد. تهوعش شدت گرفت. هنوز جرقه‌ای نداشت که روی کاغذ بریزد.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 21:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در لگد زدن به بخت خویش استادم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%DA%AF%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-ai5q0fmhyb4g</link>
                <description>یک ساعت پیش بود که فصل چهارم Next level chef رو دیدم. آدمایی که یه عشق عمیق دارن به آشپزی، بعضیا آشپز صفحات مجازی‌ان، بعضی آشپز خونگی و بعضی هم چندین ساله که دارن تو رستوران‌های مختلف خودشون رو تیکه پاره می‌کنن تا بشن آشپزهای درجه ۱. حالا جمع شده‌ان این‌جا، تو این مسابقه، آرنج به آرنج هم می‌دوئن و هم می‌زنن و خرد می‌کنن تا بشن آشپز برتر.دیدن این مدل آدما هم برام الهام‌بخشه هم اشکمو در میاره. انگار عمیقا می‌دونن چی می‌خوان و چندین ساله که متزلزل نشده‌ن. یک نفس دارن می‌دوئن. نگاه می‌کنم به خودم. یه آدم سرگردون. که میون هزار هزار علایقش گم شده. که نتونسته هیچ کدوم رو برتری بده به دیگری و خودش رو پای همون یک راه هلاک کنه.وقتی فیلم The Conductor رو دیدم همین احساسات و افکار باز درم بیدار شد؛ باید برای چی جون بکنم؟ برای چی باید از باقی چیزا چشم بپوشم؟چند وقته دارم زندگیمو مرور می‌کنم. بالا و پایین. چپ و راست. تلاش‌های نصفه و نیمه. فرصت‌هایی که پریدن بدون این‌که درست درمون ازشون استفاده کنم؛ چون نمی‌دونستم چی می‌خوام از زندگی. هنوزم نمی‌دونم! اما یه چیزی رو فهمیدم. این‌که مهم نیست استعداد بی‌نظیری توی یه چیز خاص داشته باشی. اصلا رسالت سیری چند؟! فقط مهمه که انتخاب کنی.تو باید انتخاب کنی که فلان چیز رو با تموم سختی‌هاش می‌خوای. که حاضری از هر فرصت دیگه‌ای چشم بپوشی تا این یکی مسیر رو خوب پیش ببری. من سرگردون بودم و تا فرصت‌ها پیداشون می‌شد یا دست‌دست می‌کردم و مردد می‌موندم یا نظرم رو کلا در مورد هدفم عوض می‌کردم. من این‌قدر سریع هدفم رو عوض می‌کردم که حتی فرصت‌ها فرصت نمی‌کردن در زمان مناسب سر راهم قرار بگیرن!این‌طوریه که الان نشسته‌ام این‌جا، دوباره وبلاگ‌نویسی می‌کنم، به منتشر کردن نوشته‌هام فکر می‌کنم و به خودم می‌گم این‌بار دیگه باید پا سفت کنم. باید متمرکز بمونم. باید پای نوشتن جون بکنم! باید فرصت‌ها رو ببینم و هر چیزی که باعث شه تو این مسیر بتونم پیش برم رو با آغوش باز بپذیرم. و خجالت نکشم! این مسئلۀ مهمیه. این‌که فرصت پیش میاد، این‌که کسی کمکی می‌کنه، این‌که بخوام درخواستی کنم از کسی، هیچ کدوم این‌ها بد نیست. هر کسی حق این رو داره که برای رسیدن به هدفش، به خواسته‌هاش، تموم تلاش خودش رو بکنه. باید از این PHD در رشتۀ «لگدزنی به بخت خویش» نهایت بهره رو ببرم، تا این‌بار کم‌تر به بختم خودم لگد بزنم!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 16:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او یک نویسنده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ivxehypubfka</link>
                <description>نوشت.پاک کرد.نوشت.دوباره پاکش کرد.نوشت.پاکش کرد و کامپیوترش را خاموش کرد.بلند شد.پنجره را باز کرد.پنجره‌های روشن را تماشا کرد.صدای ماشین‌ها را شنید.هوای غروب را نفس کشید.گردنش را به چپ و راست گرداند.مچ دست‌ها را در هم قلاب کرد.مچ دست‌های قلاب شده را گرداند.شانه‌ها را گرداند.به پهلو خم شد.راست.چپ.به جلو خم شد.دست‌ها را کشید به جلو.صاف ایستاد.دست‌ها را از پشت قلاب کرد.کشید بالا.نشست پشت میز.کامپیوتر را روشن کرد.دوباره نوشت.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 20:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخته، دانشگاه، سیر، اساطیر، آهن، سرنخ</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D8%AE-z07almjd8e5n</link>
                <description>همه جا را آب برداشته بود. دفترها و کتاب‌هایی که تلنبار بودند کف اتاق نم کشیده بودند. خیس خورده بودند. زیری‌هاشان خمیر شده بودند. کلمه‌هاشان تاب برداشته بودند. تصویر اساطیر یونان شره کرده بود. مچاله شده بودند توی هم. تمامشان. برشان که می‌داشتی شکاف می‌خوردند. سنگین بودند. تازه از دانشگاه برگشته بود که دید وضع چطور است. سیرِ نشتیِ لوله‌های آهنی را دیده بود و هیچ نکرده بود. سرنخ‌ها جلوی چشمش بودند و باز زندگی‌اش را آب برداشته بود. او هر شب به این فکر می‌کرد که باید جلوی نشتی را بگیرد. هر شب گفته بود فردا یک کاری می‌کند. از فردا. از فردا. ورد زبانش بود. اما باز کاری نکرده بود. تختۀ سیاه افتاده بود و سیاهِ سیاه شده بود و گچ‌هایش را شسته بود. او فقط نگاه کرد. چرخی زد. انگشت زد به کتاب‌های باد کرده. عین لاشۀ ماهیان مرده. روی آب آمده. آب را در خود کشیده. آبْ تمام خانه را برداشته بود. پایه‌های تختش توی آب بود. پاچه‌هایش خیس بود و تنش مورمور می‌شد. کیفش را انداخت روی میز. نشست روی تخت. خیره به ماهیانِ باد کرده. پاها با جوراب‌های خیسش را بلند کرد و گذاشت روی تخت. لرزش گرفت. چشمانش را بست. سر درد امانش را برید. از جا جست. دستی کشید به موهایش. خم شد. مجله‌ای و دفتری و کتابی. بلندشان کرد. سنگین. رهایشان کرد. آب شتک زد. با انگشتان پایش قالی را جست. پا کشید رویش. رسید به پنجره. بازش کرد. باد. هوای تازه. نفسی کشید. خودش را رها کرد میان سردی و خیسیِ قالی. ماهیان مرده دورش.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 20:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر، بطری، خرس،گچ، خرچنگ، کفشدوزک</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DA%AF%DA%86-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%81%D8%B4%D8%AF%D9%88%D8%B2%DA%A9-n5pyhswfyyx4</link>
                <description>دفترش باز مانده بود. سفید. بی هیچ نوشته‌ای. سرش را گذاشته بود کنار دفتر. دستش حلقه بود روی میز. دور یک کفشدوزک که بادِ بهار کشانده بودش به اتاق. نوک انگشتش را آرام کشید روی پشت مدور و براق کفشدوزک. کفشدوزک مثل باقی کفشدوزک‌ها نبود. آن‌طور سرخِ چشم‌گیر با خال‌های مشکی. این یکی عین هندوانۀ نارس بود. ریز بود. صوروتیِ چرک. چرک عین دیوارهای اتاقش که گچش راه به راه کنده بود و ریخته بود و شمایل خرس‌وار و خرچنگ‌وار به جا گذاشته بود. کمرش را صاف کرد. نگاهی به دفتر انداخت. هنوز خالی بود. بستش. پرتش کرد به سمت دیوار. یک خرچنگ دیگر روی دیوار پیدایش شد. بطری آبش را از پای میز برداشت. درش را باز کرد. نگاهش افتاد به کفشدوزک. بطری را کوباند روی کشفدوزک. بطری را به دهان برد. آب را جرعه جرعه نوشید.#داستان_خیل_خیلی_کوتاه</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیوکوشین برای من نوشتن است</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%DA%A9%DB%8C%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xt77ualtin5z</link>
                <description>نوبتم می‌شود که بروم جلوی کیسه. گاردم را می‌گیرم بالا. باید پای چپ را بیاورم یا راست را؟ اولین‌بارم نیست که می‌خواهم این حرکت را بزنم اما هنوز بدنم هماهنگ نیست. هنوز بعد یک سال و ۱۰ ماه نمی‌دانم باید با بدنم چه کار کنم. صدای سنسی می‌‌آید که زود باش دیگر. پای راست یا پای چپ؟ اگر باز نتوانم بالا بزنم چه؟ اگر درست فرود نیایم؟ با پای راست شروع می‌کنم و پای چپ هنوز ضربه را نزده عملاً لیزم می‌برد. تنم داغ می‌شود. انگار که چیزی گرم و مایع دارد شره می‌کند روی سرتاپایم. خودم را جمع می کنم و می‌روم آخر صف. حتی منتظر شنیدن نظر سنسی هم نمی‌مانم. اما او نظرش را می‌گوید. می‌گوید چرا یک‌طوری‌ام که انگار دارم توی پارک راه می‌روم و یک‌باره لیزم می‌برد؟ می‌گویم که نمی‌دانم اول باید با کدام پا شروع کنم. زهرای دیگر کلاس می‌آید و جلوی رویم می‌ایستد. می‌گوید با کدام پا راحت‌تری؟ می‌گویم نمی‌دانم. می‌گوید نترس از زمین خوردن. می‌گویم می‌ترسم. می‌گوید با کدام طرفت زمین بخوری راحت‌تری؟ می‌گویم هر دویش ترس دارد. می‌گوید من هم می‌ترسم. بعد می‌گوید امتحان کن. همین حالا. ببین با کدام پا راحت‌تری. معلوم می‌شود با پای راست شروع برایم راحت‌تر است. با لبخند می‌گوید برای من هم با راست شروع کردن راحت‌تر است. بغضی می‌شوم. نه به اندازۀ دفعات قبل. که حتی شرم و اضطرابم هم این‌بار کم‌تر از قبل بوده. اما این بغض از یک جور شادیِ کوچک است. همین چیزهاست که مرا در دوجوی کیوکوشین پابند کرده. این‌جا هم‌دیگر را لت‌وپار می‌کنیم، اما دست هم را رها نمی‌کنیم. تشویق می‌شویم که از نقطۀ امن بیرون بیاییم، هی نگوییم نمی شود و نمی‌توانم، درد را تحمل کنیم، نترسیم از زدن یا خوردن، نترسیم از آسیب و دردی که در راه است. تحمل کنیم درد را تا بتوانیم جواب مناسبی بدهیم. جا خالی نکنیم تا بتوانیم جلو برویم. حالمان هر چه بود با صورتی بی‌احساس بایستیم و زل بزنیم به چشمان هم و مشت و لگد نثار هم کنیم. بدون هیچ خشونتی، بدون هیچ خشمی نسبت به طرف مقابل. یاد می‌گیریم که تغییرات در طول زمان ایجاد می‌شوند. ممکن است یک وقتی عالی باشی و روز دیگر افتضاح و این طبیعی است تا مادامی که ادامه بدهی و دست نکشی. و این عین خودِ نوشتن است برای من. نوشتن گاهی ترس زیادی دارد. نمی‌دانی از کجا شروع کنی یا چطور پیش بروی یا می‌ترسی از نتیجۀ نامقبول. اما مهم نوشتن است. مهم این است که ادامه بدهی. یک وقت‌هایی نوشتن داستان‌هایی که از عمقِ جانمان سرچشمه گرفته‌اند درد دارند و هی عقبشان می‌اندازیم و خوره می‌افتد به جانمان که اگر قضاوت شویم چه؟ در واقع فرقی نمی‌کند با کدام پا شروع کنیم یا چقدر لفتش بدهیم، آخر سر باید ضربه را بزنیم و آن داستانی که در سرمان جولان می دهد را بنویسیم تا از زمزمه‌های شبانه‌اش خلاص شویم. نوشتن و منتشر کردنش درد دارد، ادامه دادن مسیر درد دارد. نویسنده بودن درد دارد. اما اگر انتخابمان است، نباید بترسیم از ضربه‌های قضاوتی که به سمت‌مان می‌آیند، وگرنه نمی‌توانیم بنویسیم، چون حواسمان صرفاً متمرکز بر دردهاست، نه نقطه‌ای که خواستاریم به آن برسیم. باید نوشت و نوشت و ادامه داد به نوشتن.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده‌ای که نویسنده نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-qktqkjarhwm4</link>
                <description>خواب دیدم که تو خونۀ مادر بزرگیم. خونۀ خودش نبود. یعنی شبیه خونه‌ش نبود. ولی خونه‌ش بود. می‌گفتن خونۀ جدیده. ولی اصلا دوستش نداشتم. خیلیا بودن. حتی کسایی که نمی‌شناختمشون. آشناها انگشت‌شمار بودن. حالم خوب نبود. انگار تهوع و دل‌پیچه‌ام از عالم بیداری دنبالم کرده بود. دنبال توالت بودم اما یا اِشغال بود یا احساس می‌کردم این‌قدر کوچیکه که نمی‌شه واردش شد. حس آلیس در سرزمین عجایب رو داشتم. همش دلم می‌خواست فریاد بزنم که حالم خوب نیست. اما همه سرشون گرم کارا و صحبتای خودشون بود. این‌قدر دور خودم و خونه چرخیدم که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. پریدم توی توالت که انگار تیغۀ دیوار میون اون و حمام ریخته بود پایین. شروع کردم عق زدن و بالا اوردم. ریسه بود. شفیره‌های زرد و قهوه‌ای و خردلی با خال‌های تیره. ریز و درشت بودن. هی بالا اوردم. ریسه‌ها رو می‌کشیدم تا تموم شن و تموم نمی‌شدن. بالاخره یه تیکه‌ش گیر کرد به دندونم و برید. دویدم بیرون. توی حیاط بودم. رفتم تا دم در اتاقی که همه توش جمع بودن. یهو شد شبیه درِ ورودیِ خونۀ عموم. و من باز بالا اوردم. ریسه‌ای از شفیره‌ها. مامان و بابا و باقی ریختن بیرون. غیر مامان و بابا کسی رو نمی‌شناختم. سروصداشون بالا گرفت. یکی گفت از روده‌هاشه، یکی دیگه گفت شاید بد نباشه ببریمش بیمارستان. هر کسی یه چیزی می‌گفت. خودم هی می‌گفتم حس می‌کنم مال ریه‌هامه. الان نفسم بازتر شده. اما هنوز انگار یه چیزایی هست. فکر کنم باز هنوز از اینا باشه توش. بعد یکی انگار کنترل جو رو دست گرفت و داشت متقاعدشون می‌کرد که چیزی نیست. من آویزون شده بودم به مامانم و با گریه می‌گفتم منو ببرین بیمارستان. رفتیم. منتظر نشستیم. مثل همیشه. همیشه تو خوابای من بیمارستان و دکتر جماعت بی‌مصرفن. جدیم نمی‌گیرن یا ایرادای بی‌خود ازم می‌گیرن و انتظارات عجیبی ازم دارن. روان‌کاوی می‌گه دکتر می‌تونه نشون‌دهندۀ فراخود یا همون سوپرایگو باشه. خلاصه که بالاخره یه پرستار راضی شد پذیرشم کنه و فرمم رو پر کنه. اما گفت باید بریم به یه بخش دیگه. رفتیم. باید از خیابون رد می‌شدیم. تاریک بود. سرد بود. ماشینا با سرعت رد می‌شدن. رسیدیم. شبیه یه درمونگاه بود. خلوت و تقریبا خالی. این‌قدر نشستیم که حس کردم توانم تموم شده. جلوی خودمو گرفته بودم که به مامانم نگم برگردیم. بابام تو بخش قبلی مونده بود و حالا فقط من بودم و مامان که سرم روی شونه‌اش بود. یه بیمار رو روی برانکارد اوردن. یه پرستار قِروفِری هم باهاش بود که بعد از گذاشتن بیمار توی آسانسور خودش موند و بالاخره رفت پشت میز پذیرش و ازمون خواست برگۀ پذیرشمون رو بهش بدیم. برگه رو گرفت. ابرو بالا انداخت و اشاره کرد به چندتا کلمه. گفت که فهمیده قضیه چیه ولی نمی‌تونه ما رو پذیرش کنه. چون اون‌جا رو ببینیم، کلی غلط تایپی داره این گزارش اولیه! نه به هیچ وجه قبول نیست. باید برگردین. اصلا می‌خواین خودم براتون ماشین بگیرم تا برین و بیاین؟ من دیگه این‌جا از عصبانیت ترکیدم و قبل از این‌که عملی ازم سر بزنه از خواب بیدار شدم. در موردش فکر کردم. به نظرم خوابم به این ربط داره که من همیشه از ابراز کردن خودم امتناع می‌کنم. همش به انتشار کارام فکر می‌کنم اما منتشرشون نمی‌کنم. مدام خودم از خودم ایراد می‌گیرم و مطمئنم که کارم برای کسی مهم نیست. روز قبلش داشتم به یه دوستی می‌گفتم ناتموم موندن کتاب‌ها و ایده‌هام دارن عذابم می‌دن و می‌خوام هر طوری که شده یه مجموعه از داستان‌های کوتاهمو منتشر کنم. فکر کنم ناخودآگاهم می‌خواست بهم بگه: «بلی! تو آماده‌ای! بریز بیرون این شفیره‌ها رو. اینا رو تو هی سرکوب می‌کنی و دارن تو وجودت رشد می‌کنن. قبل از این‌که از پیله بیان بیرون و تو رو بخورن بالاشون بیار! ممکنه جلب کردن توجه بقیه برات سخت باشه، ممکنه احساس کنی مشکلی هست. اما می‌دونی که بالا اوردن این شفیره‌ها بهترین اتفاقه. خودت می‌بینی که راه نفست باز می‌شه. مگه دکتر ریه‌ت نگفت بخشی از مشکل التهابت مال اضطرابه. پس بریز بیرون! شاید خیال کنی این برون‌ریزی درست نیست و بیفتی به اصلاح، اون پرستارای ملانقطی اون سانسورچی‌های درونتن که دارن می‌گن این‌جا و اون‌جا مشکل هست پس قبول نیست. اما قبوله! چون بهترین اتفاق اینه که اون ریسۀ شفیره‌ها رو اوردی بالا.» بر همین اساس می‌خوام سعی کنم این‌جا بیش‌تر بنویسم. بیش‌تر بنویسم تا یادم بمونه نویسنده‌ای که از انتشار بترسه عین قاتلیه که از خون بترسه! پس بنویس و منتشر کن.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>