<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک جرم‌نویس جوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AYoungCrimeWriter</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 11:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4842128/avatar/wodBYY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک جرم‌نویس جوان</title>
            <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط ۹ روز دیگه مونده تا اون روز</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-br0u5o8ifns4</link>
                <description>عاقا، می‌دونم اصلا مهم نیست، ولی نمی‌تونم تحملش کنم. و چند ساله که نزدیک این تاریخ همین حس افتضاح رو دارم. حسِ درموندگی، حسیِ عقب موندگی، حسِ بی‌چارگی، حسِ سربارگی، حسِ صفر مطلقگی. البته امسال حس نمی‌کنم صفر مطلقم؛ امسال حس می‌کنم زیر صفرم.۹ روز دیگه ۲۷ سالم می‌شه. به طرز وحشتناکی ترسیده‌ام و احساس می‌کنم هرگز قرار نیست هیچ چیزی درست بشه. نگاه می‌کنم به وضعم، جایی که هستم، این همه راهی که اومده‌ام. حس می‌کنم تمومش نامنسجم و بی‌فایده بوده. کار عبث.کی هستم؟ چی هستم؟ چی دارم؟ هیچی. مطلقا هیچی. حتی نمی‌تونم واسه یک ماه بعدم برنامه بریزم. مدام خسته‌م. مدام بدنم خالی می‌کنه. مدام ذهنم خواب می‌ره. مدام تو چرخۀ داروها یا تهوع و سرگیجه‌ام. مدام بین بی‌اشتهایی و پراشتهایی و نوسان قند و فشار خون در نوسانم. مدام درد دارم. بدون دلیلی خاص. درد استخوان، مفاصل، عضلات. التهاب ریه و شاخک‌های بینی. گوش درد.این جوونی و ۲۷ سالگیه؟ تا حالا ۲ کار تو ۲ حوزۀ مختلف راه انداختم و کامل شکست خوردن. دارم دومین لیسانسمو می‌گیرم. نمی‌دونم برای شغل باید چی‌ کار کنم. نشسته‌ام این‌جا و به صدای مهمونا گوش می‌دم و غرهای احتمالی مامانم رو پیش‌بینی می‌کنم.نمی‌شه اون ۹ روز دیگه نیاد؟ نمی‌شه توی همین ۲۶ سالگی باقی بمونم؟ من تو این شهر حتی یه دوست هم ندارم. هیچ جاش رو نمی‌شناسم. هیچ تفریحی ندارم. همۀ عمرم زور زدم که درس بخونم، بچۀ خوبی باشم، آینده‌نگر باشم، منطقی باشم، تلاش بسیار کنم، تا می‌تونم مهارت بیاموزم. و هیچی ندارم. به قول بابام همه کارۀ هیچ کاره‌ام. حالا باید چی کار کنم با زندگیم؟۳ سال پیش مامانم بهم فرصت داد تا انتخاب درست رو بکنم و یه فکری واسه زندگیم کنم. منم تصمیم گرفتم برگردم دانشگاه. و یه روز هم نشده که به این فکر نکنم که اگر به حرفشون بیش‌تر گوش می‌دادم، بیش‌تر تلاش می‌کردم، بیش‌تر... شاید اوضاع فرق داشت. شاید اوضاعم این‌طوره چون به اندازۀ کافی بچۀ خوبی براشون نبوده‌م.دکترم می‌گه بخش زیادی از علائمم مال اضطرابمه. واقعا دلم نمی‌خواد بسته شم به آرام‌بخش. دلم می‌خواد مغزم از این مه‌گرفتگی بیاد بیرون. دلم می‌خواد عزم راسخ داشته باشم و هیچ چیزی دلمو نلرزونه. من می‌دونم می‌خوام چی کار کنم با زندگیم فقط همیشه قد ترسام بلندتر از همه چیز بودن.حالا باید چیکار کنم؟ بگم گور بابای دنیا و بچسبم به رویاها و اهدافم؟ یا بگم گور خودم و بچسبم به حرفا و خواسته‌های والدینم، جامعه؟ که البته خواسته‌هاشون به شدت متناقضن. دلیل سردرگمیمن. می‌دونم باید رها کنم این فکرا رو. ولی سفت و سخت چسبیده‌ن بیخ مغزم و دارن ذره‌ذره‌شو می‌جون.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 22:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My Strange Brother</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/my-strange-brother-yaivite8mpas</link>
                <description>I was going to bed, when I remembered I’m forgetting to feed him. I was exhausted and he wouldn’t die if he misses one meal. But the voices in my head were stronger, so I waked up. His food was ready. He just ate cans, and I can’t understand that. How someone can Only eat from cans? He also had his damn weekly schedule for it. That was Friday night, so he was waiting for the mushroom soup can. Can you imagine this shit? As a dinner? I can’t understand. He was angry about I was late. I apologized, but he was still angry. I left him and never imagined that this, will change my whole life.I’m kidding! Nothing had changed. My life was as shitty as always. But that night, I figured out something, I have the power! I can stand up against him. That shitty man can’t even go out and buy his stuff. He was absolutely depended on me. I had the power. This was my discovery! And yes, we can say this, that night changed my life somehow.I started to test this theory. I had to believe in it. I gave his stuff late, since just few seconds to hours. Then I skipped some meals. He was angry but he even didn’t curse. He never bit me. Nothing, just being angry. That was interesting. I never had any thought about that. I just did why they said to me to do, for a damn 3 years.Yes, he was my beloved brother, but he was a freak. He wasn’t like that when I left the home. 5 years ago, I went to college, and happily left my home town. I never liked this crazy and boring town, with its nut people!I just back for few holydays and spent my summers on work. I never anything strange during that time. Anyway, one day I had a call. They said Mom and Dad died in a car crash. They left a shitty legacy for me; my weird brother.I tried to wear a face of joy. I was a good daughter, good sister, good girl, I should look after my strange brother, because I was the only person he had, but what about me? Why I never think about myself. I chose the major that my parents decided for, and about the job too. Now they were under the soil and I was watching this weirdo.He didn’t want to talk, he was sensitive to certain smells, to lights, to sounds, to anything! I should live as a bloody ghost; without any disturbing for him. I couldn’t go out for a long time. I couldn’t bring anybody in the house, otherwise he was act really hysteric, so I turned to a nun! I just should serve for him.Though it made me to think a lot a bout myself and my life; why I left everything of my life? I found the reason; I didn’t like that life because that wasn’t for me, but what about this life? Add my legacy too! Why my fellow brothered turned to this psycho shit? He wasn’t like that, as I can remember! He was really normal boy, just 5 years younger than me. What happened to him? hence I started experimenting my theory, and yes, exactly this, changed everything.Never ever anybody didn’t tell me anything about the curse. I found it by myself, and I paid a significant cost for it. </description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 19:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموش شدنِ نگاه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-uwzjdklakbcz</link>
                <description>(قربانیِ این داستانک شخصیه که از وقتی اومدیمه باشگاه جدید رو مخمه😒🔪)با لبخند گل و گشادش از در بیرون آمد. گفته بودم کمک کند و کیسه‌های سنگین را تا دم ماشین بیاورد. با رضایت آمده بود. کیسۀ اول را گذاشت توی صندوق. دومی را که بلند کرد و گذاشت و خم شد، سرنگ را در گردنش فرو کردم. ولو شد روی صندوق. داشت می‌افتاد زمین. بلند کردنش مکافات می‌شد. میان زمین و هوا گرفتمش. حیف که صورتش را موقع فرو رفتنِ سرنگ، جریان پیدا کردن مایع در رگ‌ها، پمپاژ سریع قلب، ندیده بودم. اما بخش بعدی از کفم نمی‌رفت. با یک دست و پا گرفته بودمش و با دست دیگر کیسه‌ها را کشیدم بیرون. رهایش کردم توی فضای صندوق. دست و بالش را چپاندم تو. چشم که باز کرد بسته بودمش به صندلی. با چشمان وق زده همه جا را رصد کرد. سعی کرد چیزی بگوید. دهانش به قدری پر بود که به سختی صدای ناله‌ مانندی بیرون آمد. روبه‌رویش نشسته بودم روی صندلی. پاها روی هم. دست‌ها قلاب توی هم. سری تکان دادم و گفتم: «به‌به، چشم گشودی بالاخره.» بلند شدم. کار ساده بود. باید دو گیره را وصل می‌کردم به تنش. اما نمی‌خواستم ساده تمام شود. باید تقاص تمام نگاه‌هایش را پس می‌داد. پس ذره‌ذره پیش رفتم.صدای خرخر حیوان‌مانندش لذتی داشت.حس می‌کردم باری از دوشم برداشته می‌شود. یکی یکی از آن صداهای سیاه و متعفنی که در اعماق ذهنم زندگی می‌کرد کم می‌شد. آن بوی گندی که پسِ مغزم را آلوده کرده بود. نگاه‌ها، نگاه‌ها. نیمه‌جان شده بود. روی گردن و بازوهایش جای سوختگی مانده بود. روی شکمش. داشتم فکر می‌کردم که آیا این باعث شده بعضی از جوارحش از کار بیفتند؟ آن‌قدری قدرتش بالا نبود که کارش را یکسره کند. پس شاید فقط آسیب‌هایی کوتاه. تروما. این هم تروماست!گیره‌ها را بردم سمت چشمانش. از وحشت خودش را عقب می‌کشید. صندلی تکیه‌گاه داشت. نمی‌افتاد. تا حالا که نیفتاده بود. چشم‌ها. صدای جلز و ولز. جیغ‌های حیوانیِ خفه‌شده. توده‌ای چرب که می‌سوخت و بویش...آرامش داشت برایم. ولی دیگر کافی بود. باید راحتش می‌کردم. نباید؟ به اندازۀ کافی دیده بودم. همان‌قدری که او دیده بود. آخرین درجه. گذاشتم آن‌قدری بلرزد که دیگر جانی برایش نماند.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 21:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم را نمی‌دیدم چون داشتم به او می‌گفتم باید خودش را ببیند!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-kxgank2gqsy3</link>
                <description>وارد مطب دکتر شدم. کلافه بود. خسته. چهرۀ گرفته. انگار که ابری سنگین و تیره نشسته باشد بالای سرش و سایه انداخته باشد به اجزای چهره‌اش.بیش از حد جوانی‌اش خسته بود. هم‌سن بودیم تقریبا. کار زیاد داشت. مریض‌هایی که فقط مریض نبودند. برخی‌هاشان را نگه‌داری می‌کرد. چون خودش را موظف می‌دانست در قبالشان. سخت کار می‌کرد. کم استراحت. حتی درست غذا نمی‌خورد و نمی‌خوابید. مغزش خسته بود. فکرش شلوغ بود. توجهش جای دیگری بود. بیمارهایی که نگه می‌داشت غالبا کودک بودند. کودک‌هایی به شدت بازی‌گوش. آدم‌های بزرگ‌سال کم بودند. خیلی کم. همه پیر. دردمند. بار همه‌شان را به دوش می‌کشید. فکرِ همه‌شان بود.من چی؟ به من بی‌توجه بود. نشسته بودم روبه‌رویش و توجهی نمی‌کرد. تازه به زور راهم داده بود! نمی‌خواست وارد مطبش شوم. فکر کرده بودم شاید اصلا تعطیل است. نگران شده بودم. او برایم چیزی بیش از پزشک بود. چند بار رفتم و آمدم. دیوارها هی شکل عوض کردند. کودک شدم. بزرگ شدم. بازی‌گوش شدم. آرام شدم. چرخ زدم. گریه کردم. درد کشیدم. باز برگشتم. این‌قدر در زدم و زنگ که بالاخره در را به رویم باز کردند. انگار کسی نمی‌خواست آن‌جا باشم. او هم بی‌توجه بود. بی‌میل به پذیرشم. نشستم روبه‌رویش. نگاهم نمی‌کرد. ازش پرسیدم چه خبر است؟ قول و قرار داشتیم با هم! بیش از بیمار و پزشک بودیم. قرار بود یکی شویم. قرار بود صبر کنم تا زندگی‌اش را جمع‌وجور کند. فرصت می‌خواست. حالا داشت صورت مسئله را پاک می‌کرد. بهش گفتم که اگر نمی‌خواهدم بگوید. لنگ در هوا نگهم ندارد.نگاهم نمی‌کرد. فکرش را می‌دیدم. واضح و شفاف. کودک‌های بازی‌گوش را باید می‌خواباند. به همۀ کارها سامان می‌داد. وقتی برای من نداشت. من را نمی‌توانست اصلا تحمل کند. اتاق کار تبدیل شد به اتاق خواب. نشسته بود روی صندلی. ایستاده بودم روبه‌رویش. نگاهش خاموش بود. عین کسی که ته کشیده. خواستم سیلی‌اش بزنم. اشکم درآمده بود. منتظرش مانده بودم. منی که به هر سازش رقصیده بودم. حالا حاضر نبود برای خاطر من از این زنجیرها دست بکشد. پسر جوانی بود که داشت خودش را حرام می‌کرد. بعد، از میان تیرگی‌ها چیزی را دیدم که به وحشتم انداخت.داشتم تقلا می‌کردم نگاهم کند. نزدیک می‌شدم که دست‌هایش را بگیرم. صورتش را. مجبورش کنم نگاهم کند. که کلمات نهایی را بگوید و از این برزخ بیرونم بکشد. همان‌جا بود که تکان خوردم. ردم کرد. گفت باید بروم. با من نمی‌آید. باید بماند. این‌ها شوکه‌ام نکرد. نگاهش این کار را کرد. چشمانش را که بالاخره دوخت به من بدل شد به خودم. خودم بودم که به خودم نگاه می‌کردم. عقب کشیدم. اتاق تاریک بود. پرده‌ها کشیده. کنار رفتند. نور آمد. صداهای بیرون زیاد شدند. بالکن به حیاط راه داشت. آن پایین عده‌ای صدایش می‌کردند. بلند شد که برود. از من گذشت. خودم بودم که از خودم می‌گذشتم. خودم بود که خودم را رد کردم.بیدار که شدم نخواستم با روز مواجه شوم. چشم بستم. زور زدم بخوابم. در عالم میان خواب و بیداری عقب رفتم. از نو نشستم روبه‌رویش. صورت خودم را از چهره‌اش کندم. باید قبولم می‌کرد. باید کسی جز خودم قبولم می‌کردم. باید راضی‌اش می‌کردم استراحت کند. به گریه افتاد. چهره‌اش مدام عوض می‌شد. من می‌شد و غریبه می‌شد. درِ اتاقش را باز کردم. پولی دادم به پرستاری که مسئول همۀ بیمارها بود. گفتم همه را ببرد بیرون و دو سه ساعتی بگرداند چون دکتر باید استراحت کند.دکتر را حبس کردم توی اتاق. مجبورش کردم اعتراف کند. باید اعتراف می‌کرد که مشکل من نیستم. که من را فقط به خاطر مشکلات خودش است که دارد رد می‌کند. فقط باید استراحت کند. خودش را ببیند. باید خودش را ببیند. این‌قدر نگران بقیه نباشد. چی را دارد اصلا مخفی می‌کند؟ پشت این اعتیاد به کار چه چیزی قایم شده؟ باید بکشدش بیرون. ناسلامتی پزشک است! یعنی نمی‌فهمد این چیزها را؟! باید اعتراف کند. که مرا دوست می‌دارد. که مرا می‌خواهد. فقط به خاطر این زنجیرهاست که ردم می‌کند. و من می‌توانم این زنجیرها را از دست‌ و پایش باز کنم. فقط کافی است بخواهدم. می‌توانیم پرواز کنیم! برویم. دور شویم از تمام صداهایی که به خدمت فرا می‌خواندمان.گریه می‌کرد. شدید. تصویرش مدام بین تبدیل شدن به تصویر خودم و خودش مخدوش می‌شد. خوابید روی تخت. گریه. انگار که مُرد. نمی‌خواست مرا. می‌گفت باید بروم و تنهایش بگذارم. چه کار می‌توانستم بکنم وقتی خودم، خودم را نمی‌خواست؟ برگشته بودند. صداهاشان از پشت در می‌آمد. تقه‌ای به در خورد. آقای دکتر را کار داشتند. دیگر جایی برایم نبود. رفتم. بیدار شدم. مجبور بودم بیدار شوم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 11:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هر طریقی باید نوشت، مگر نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87-uu9swzqsfaok</link>
                <description>چند روزی‌ست که مغزم مچاله شده. امروز بیش‌تر. بغضم را اول صبح قورت داده بودم و دل‌پیچه داشت اذیتم می‌کرد. باید یک طوری حرف‌هایم را می‌ریختم بیرون. حتی فکرِ مرور همه چیز عذابم می‌داد. مغزم نمی‌توانست جمله بچیند. نشستم. باید می‌نوشتم. برای تخلیه شدن. سبک شدن. هر کلمه و عبارتی که به ذهنم رسید را ردیف کردم تا ۱۰۰۰ کلمۀ سهمیه‌ام پر شود. کلمه پشت کلمه. مگر کار نویسنده همین نیست؟ که در هر شرایط راهی پیدا کند برای نوشتن؟نشسته‌ام این‌جاخیره‌ام به همه چیززندگیمرگکارآیندههنرمعیشتنانپولقدرتشهرتاقتدارافتخاربه درد بخور بودنبی‌عرضه بودنسربار بودنزندگیمرگکارچه کار باید کرد؟چه می‌شود کرد؟همه چیز مدام در حال تغییر استهمه چیز مدام شکل عوض می‌کندارزش‌هاموفقیتقدرتپولهمه چیز در نگاهشانانتظاراتشانهمین حالامن باید همین حالا کاری کنمچشم‌ها منتظرنددست‌ها منتظرندگوش‌ها منتظرنددهان‌ها منتظرندنفسم تنگ می‌شوددلم آشوبماری می‌پیچدگربه‌ای پنجه می‌کشددرد زبانه می‌کشد میان شکمقلب مچاله می‌شودمغز می‌گنددروح می‌پوسدفکرفکرفکرراهراهراهچه کار باید کرد؟چه می‌شود کرد؟چه باید کرد؟چه؟چطور می‌توانم اصلا؟آیا امیدی هست؟از کجا شروع کنم زندگی را؟زندگی کردنپیش رفتنموفقیت چیست؟من سربارمبی‌مصرفمهمه چیز تقصیر من استدیواری کوتاه‌تر از من نیستمن مهم نیستممهم نیستم چون چیزی که می‌خواستند نیستمباید بگنجی در قالبباید بگنجی در رویاهاشانباید بگنجی در قابی که می‌خواهند بزنند بیخ دیوارقاب‌ها را شکسته‌ایدر هیچ کدام نیستیدست‌هاشان خالی استسگرمه‌ها در هممی‌دوم و باز می‌دومنفسنفسنفستشنگیروحم تشنه استتشنگیِ من حد نداردپای هر چشمه می‌روم بی‌فایده استدویدندویدندویدنراه‌های بسیارراه‌های نرفتهراه‌های نادیدهسقف آوار می‌شودزنجیرها سنگیننددست‌هاپاهانای حرکت ندارمتقلاتقلاشکستنبرگشتنشرمتحقیرناامیدیدر نگاهشان خاموشی می‌بینیخاموشیخاموشیافتخار نیاوردیافتخار نیاوردیچه می‌کنی با خودت؟با زندگی؟آدمی‌وار باشآدمی‌وار نیستیآیندهآیندهترسهراسآمادگیآماده باشکافی نیستیبیش‌تربیش‌ترسریعسریعزودهمین حالاناتوانناتوانبیش‌تربیش‌ترما فدای تو شدیمتو هیچیبی‌فایده بودبی‌فایده‌ایفاقد ارزشبه چه زنده‌ای؟مجبوری باشیراهی نیستبایدبایدتغییرتغییرسریعسریعبیش‌تربیش‌تردویدندویدننفسنفسهواخوابغذاارزشش را داری؟ارزشش را داشته باشلایق باشتلاشتلاشبروبیاسریعبیش‌تردیوانگیجنوندلقکی تو؟چه هستی تو؟چرا کافی نیستی؟فرزند اشتباه!تاوان می‌دهیم با توتوان تو را می‌دهیم ماتو تاوانی!عذابیما قربانی شدیمخود را قربانی تو کردیمدویدندویدنتلاشعرق ریختنخون دل خوردنجگری پاره‌پارهپاهای زخمیدستان قطع شده!ماهی بیرون تنگجمجمهاستخوان شکستهدندهریۀ سوراخچه هستی تو؟کجایی؟چه می‌کنی؟چرا؟سریع‌ترتغییربیش‌ترثابت کن خودت رارو به کجا داری؟به کجا می‌روی؟اشتباهاشتباهسر تا پایت اشتباه استخطایی توکاملتمام وجودتفکرتذهنتروحتچیزی نیستی جز لجاجتدردی تودردی توخاری توعذابی توزحمتی تونمی‌رهانمتوظیفه دارمقربانی کنم خودم راپای توچشم ببندمبر زخم‌هایتدشنه فرو کنمدر قلبتدر چشم‌هایتکور شویکر شویبه راه بیاییبه راه بیابه زنجیر می‌کشمتبه زنجیرزنجیرکجایم من؟کجایی تو؟مرز میان مابودننبودنوالدفرزندهمه چیز در هم آمیختههمه چیز بوی خون می‌دهدصدای زاریشب بیداریکسالتبی‌حالیافسردگیتو کافی نیستیکافی بودنچه باید کرد؟چه تضمینی هست در زندگی؟پریدنپریدنامنیتثباتحرکت آهستهمادام‌العمرجهشپولقدرتسرعتاقتدارافتخارهمه چیز تماممتخصصتمام و کمالعالیبی‌نقصعیبزشتپریدنپریدنزخم در پازخم در دستزخم در چشمزخم در روحزخم در دهانزخم در ذهنذهنِ پارهپاره‌پارهدر همآشفتهبی‌نتیجهبی‌حاصلهمه‌چیزِ بی‌همه‌چیز!همه چیزدانِ هیچ‌کارهچه کاره‌ای تو؟چه کاره‌ام من؟شناشناپریدندویدنخزیدننفس کشیدنآبِ روانغرق شدنطوفاناقیانوسدریاگردویِ غلتاندرختِ بلندسروبالابلنددوردستبی‌نقصبی‌همه‌چیزبی‌مصرفسرباربی‌مسؤلیتقدرناشناسفداکاریم مانمک‌نشناسی توتوتوزجر می‌کشیم ماقدر نمی‌شناسی تونمک ندارد این دستکور شود آن چشمنورِ خیره‌کنندهبه چه سمتیبه کجاروان شوسریعزندگی کوتاه استیک عمر استعمل کنحرف‌هانقشه‌هامغزِ معیوببی‌تجربهخامبی‌مهارتهیچ‌چیزندانبدودویدننفس بکشنفس کشیدن سنگین استفریادسکوت کنگریهمحکم باشخندهسنگین باشمقصری تونخواهنباشهمه چیز فدای جمع استمن فدای توتو فدای منسیاه استبرس به روشنیما را برسان به روشنیما تو را به روشنی رساندیمقدر ناشناسما را برسان به روشنیتلاشتلاشاشکگریهزخمدردسیاهیشب بی‌حالیصبح‌های سنگینصبح‌های نحسمی‌ترسم از صبحمی‌ترسم از تمام شدن شبشبستارهدرخشندهبدرخشماه شب چهارده باشبه خودت برستوی چشم نباشرعایت کنهویت نداری توشخصیت نداریترسودل و جرئتت کجاست؟تا کِی باید جور بکشیم؟عذابی توعذابی توپنجرهپرده‌های کشیدهمیزِ شلوغرد شدنرد شدنرد شدنهیچ جایی نداری در جهاندست بجنبانچه می‌کنی؟به کدامین سو؟ستارۀ قطبی‌ات را پیدا کناز خانه بیرون نروشب سیاه استصبح سیاه استنور نیستکور شده‌امتاریکی تمام نمی‌شوددر را گم کرده‌امبه دیوار می‌خورمابلهبی‌مصرفجور می‌کشیم ماتلاش‌ها می‌کنیمتنبلدست بجنبانیک عمر استهمین حالاانتخاب کنپیدا کنبهترین‌هاهمین حالاسریعبدودویدنخزیدناشک‌هاخنده‌هادردهاخفه شو!دور خود چرخیدنفراموش شدنسرگیجهتهوعدرددرددردگریهدردنفس تنگیجور می‌کشیم ماتاوان کدامین گناه؟تربیت اشتباه!لوس شده‌ایقدر نمی‌شناسیناشکریتنبلابلهتهوعسرگیجهسردردنورِ خیره‌کنندهکور شدندردخشک شدنمچاله شدننرسیدننرسیدننرسیدنماهیِ بیرون آبتُنْگِ شکستهگریهسکوتفریادخفه شوتَرَکجمجمهدیوارکتابفیلمخوردنخوابیدنغرق شدنخفه شدنخیال بافتنخیال نبافتنخستگیتهوعانزجارشکستن آینهپریدنپرت شدنپرت کردننرسیدنناکافی بودنچه هستی تو؟چه می‌کنی تو؟چرا؟چرا؟چه کم داری؟مشکل از توستمشکل توییمشکل اردۀ توستمشکل خواستن توستمشکل ترس‌های توستراحت‌طلببشکندردتهوعگریهفریادسکوتخاموشی شبسنگینی صبحمردنبوی تعفنمغزِ سوراخگلولهطنابتیغمردنخوابیدنتصادفپرت شدنپریدنتلاشتقلاتو ناسپاسیتو بدیمشکل توییباید بمانیباید بسازیباید ثابت کنیثابت کن که لایقینشان بده می‌فهمینفهمینفهمآشغالبه درد نخوربی‌مصرفمایۀ ننگگریهفریادسکوت</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 19:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نمی‌توانم و باید بپذیرم که نمی‌توانم، هر چند که این به معنای شکست نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kc4nw1rdfjgb</link>
                <description>امروز از آن روزهای گه بود که هیچ نکردم. این هیچ نکردنم البته از روی خستگی بود. ذهنی و جسمی. کل هفتۀ قبل را داشتم زور می‌زدم بابت آماده کردن کارهایی. گشتن و گشتن و امتحان کردن و سناریو نوشتن و این چیزها. تمرین‌های عملی هم بود. نوشتن مقاله و معرفی و فلان و بهمان و ارائه. جمعه را گفتم بکوب می‌نشینم سر آماده کردن کارهای هفتۀ بعد که دیگر از شنبه نفس راحت بکشم و این قدر سرم هر روز توی گوشی و کامپیوتر نباشد که اول صبح از شدت خشکی پلکم باز نشود. چه شد؟ درست پیش نرفت. آخریه که داشتم همۀ رشته‌ها را کلاف می‌کردم گیر دادند به مهمانی زورکی. هم برنامه‌ام به باد رفت هم خواب‌زده شدم تا آمدیم برگردیم خانه. امروز صبح هم تا نیمۀ صبح خوابیدم و از شدت خشکی تن نتوانستم تکان بخورم. باقی روز هم لک‌ولک‌کنان داشتیم زور می‌زدیم سر پا بمانیم که خمپاره را قشنگ نشاند وسط حالم! استرس فقط می‌ریزند به جان آدم. بحث‌های بی‌خود. بعد به من می‌گوید چرا فلان و بهمان اتفاق برایت مهم است؟ بگذر! وقتی خودت نمی‌توانی بگذری من از که یاد بگیرم گذشتن را؟ کل روز را به بطالت گذراندم. به خودم گفتم عیبی ندارد. هفتۀ پیش استراحت درستی نداشتیم. حتی هفتۀ قبلش. ایرادی ندارد. ول چرخیدم توی سوشال. بازی کردم. رئالیتی‌شو نگاه کردم. ورزش کردم کمی. همین مهم است، مگر نه؟ مهم همین است که من روزم را شب کنم. یک روزهایی می‌توانم عین اسب عصاری بار بکشم و یک روزهایی مثل امروز مغزم خاموش می‌کند. تنم خاموش می‌کند. چون دیگر نمی‌کشد. اگر نشنونم این خاموش کردن‌ها را آن‌وقت مجبورم از نو آن وضع چندین ماه پیش را زندگی کنم. آن بدخوابی‌ها، خشک شدن‌ها، مه‌گرفتگی. می‌خواهی باز مه بگیرد تمام ذهنت را؟ پس وا بده. بگذار یک شنبه را وا داده باشی. به درک که فردا قرار است نیمۀ صبح تا ظهر خانه نباشی و حتی شاید تا عصر بکشد این خانه نبودن. به درک که کارهای امروز را ریخته‌ای برای فردا و به احتمال زیاد فردا را هم می‌ریزی روی پس‌فردا. کسی دنبالمان کرده؟ چرا باید این‌قدر کار روی سرمان بریزیم که ببُریم و رها کنیم؟ چرا باید زیاده از حد نیاز از خودمان انتظار داشته باشیم؟ به درک که رقبایمان کانال‌ها و پیج‌هایشان فلان و بهمان‌جور فعال است. این منم. تک و تنها. با مغزی مضطرب. با تنی فرسوده. مشت مشت قرص باید بیندازم. بالا. آچار فرانسه باشم در خانه. فکر درس و دانشگاهم باشم. فکر آینده‌ای که هر چه بیش‌تر می‌گذرد ساختنش غیرممکن‌تر می‌شود. من ظرفیتم محدود است و کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم. من نمی‌توانم به چندین قسمت تقسیم شوم. ایول به آن‌ها که می‌توانند. من نمی‌توانم. و باید بپذیرم که نمی‌توانم. اما این به معنای شکست نیست. این یعنی ما به اندازۀ توانمان تلاش کرده‌ایم. تضمینی نیست که اگر خودمان را پاره‌پوره کنیم آن‌وقت نتیجه‌های عالی نصیبمان شود. هیچ تصمینی برای هیچ چیزی وجود ندارد. پس باید حواسم به خودم باشد. خودم باید اولویت باشم. می‌خواهم رسانه‌هایم تا یک سال فعال باشند یا این‌که دو ماه کار کنم و باز ببُرم و فرار کنم؟ پس آرام پیش می‌رویم. مقاله را دیرتر ویرایش می‌کنیم. کتاب‌ها را آرام‌تر می‌خوانیم. جهان داستان‌مان را آرام‌تر کشف می‌کنیم. اصلا تمام کنیم سریع که چه؟ مگر اصل لذت به فرایند کار نیست؟ برای گزارش تا سه روز دیگر وقت داریم. فردا می‌گذاریمش اولویت و تمام! ببین. کارها را کمی بالا و پایین می‌کنی و درست می‌شود. فقط باید همین کار را کنی. آرام بمانی. بگویی گور عمۀ همه چیز و آسایش خودت را مختل نکنی بابت چیزی که نمی‌توانی کنترلش کنی. تمرکز کن روی چیزی که می‌توانی کنترلش کنی: برداشتن قدم‌هایت. حالا هم آبی بخور و اجازه بده قرصی که خورده‌ای عمل کند و تو را با خودش ببرد. مقاومت نکن. بخواب. تو الان بیش از هر چیز به خواب خوب و کافی نیاز داری. تو بیش از هر چیز داری فکر می‌کنی و دور خودت می‌چرخی. نگذار از نو بشود گرداب، سیاه‌چاله. با خواب برقص! برو. تقلا نکن برای ماندن در بیداری. نترس از گره خوردن شب به صبح. صبح فرصت تازه است. صبح همه چیز از نو شروع می‌شود. از نو شروع کن.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 22:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید به خودم اجازه‌اش را بدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%85-hax0ns6apzxq</link>
                <description>اول ظهر بود. داشتم کتاب‌های پلات‌نویسی می‌خواندم و نت برمی‌داشتم. گفتم بگذار بنویسم. از خودِ‌ داستانم بیاورم و روی همین نکات پیاده کنم. کمی که نوشتم و خواندم و جلوتر رفتم یک چیزی چسبید پس ذهنم: چرا باید این ایده را ادامه بدهم؟ من آن ایده را در شرایطی خلق کردم که موقعیتم با حالا متفاوت بود. من البته یک ایده‌ای داشتم که چون با آن گروه مطرح کردم و آن شخص شخیص ردش کرد، کامل ازش دست کشیدم. همان شخص شخیصی که هی می‌گفت گروهی پیش می‌بریمش و بعد محو می‌شد. همو که می‌گفت چرا نمی‌نویسم داستان را! همویی که هر باری هر چیزی در مورد پیش‌روی داستان بهش گفتم زد توی ذوقم. همویی که هی گفت فلان و بهمانش را بگذار تا من. و بعد هیچ وقت سرش ننشت. همویی که ده ماه بعد، که من کلی عز و جز کردم سر این داستان و استرس کشیدم، برگشت سراغ ایدۀ اولیه‌ام. یعنی چیزی شبیه به آن. همویی که دم از منطق و فلان و بهمان می‌زد و مغزش نمی‌کشید باگ‌های داستان را ببیند چون داستان‌نویس نبود. خب... دیگر از او بکشیم بیرون!منظورم این است که به خودم گفتم چیزی که تهش شکل گرفت اصلا مال من نبود. من نبودم. من چیز دیگری‌ام. من دختری‌ام عاشق پختن و کشف کردن. من کرور کرور آزادنویسی دارم از کارآگاهی و نیز قاتلی حرفه‌ای که شغلش آشپزی است. من عقده شده برایم داستانی بنویسم آغشته به بوی نان، کیک، وانیل و غذاهای جور به جور. آغشته باشد به کشف کردن و غذا به نیش کشیدن. مثلا اندوه به خصوص کیک لیمویی که پر بود از غذا. مثل آب برای شکلات و داستانی دیگر که اسمش یادم نیست و آخر هر فصل یا بخش یک رسپی داشت از غذایی. من عاشقشان شدم چون دستور پخت داشتند! چون فقط داستان نبودند. می‌خواهم چنین چیزی بنویسم. چیزی شاید حتی نزدیک به داستان آن دختر مبتلا به بی‌اشتهایی عصبی که هرگز کامل نشد. اما نه در دنیای خودمان. دلم دنیایی می‌خواهد میان خیال و واقعیت. نه که داستان فانتزی باشد، اما می‌خواهم بی‌زمان باشد. چیزی شبیه به داستان‌هایی که براساس صنعت بخار است. نمی‌دانم اسمشان دقیقا چیست.تهش این‌که... تهش این‌که چه ایرادی دارد رها کنم؟ من الان برای ارسلان آماده نیستم. اما شاید آن دختر بی‌نام، آن‌که عاشق پختن بود و خاطراتش را می‌نوشت، همانی که در دوره‌ای دور زندگی می‌کرد، در جایی شبیه به چیزهایی که در تاریخ دیده‌ایم و خوانده‌ایم، که دنبال یافتن پاسخ سوالی بود. دوستی که قهر کرده بود. دوستی که مرده بود. دوستی که گمشده بود. این دخترِ آشپز قرار بود با ذهن هوشیارش، با توانایی‌های کمی غیرمعمولش، با تکیه بر نیروهایی مرموز شاید، در یک شهری شبیه به شهر من، در یک زمانی شبیه به ۲۰۰ سال پیش از زمانۀ من قرار است معماهایی را حل کند. چرا که نه؟ چرا به خودم اجازه‌اش را ندهم؟ چرا اجازه ندهم آن قارچ‌های سمی بالاخره داستانشان گفته شود؟خسته‌ام از این‌که خودم را محدود کرده‌ام. می‌دانم اگر پای داستان ارسلان بمانم خیلی چیزها مانعم می‌شوند، اما این دختر بی‌نشان... مشتاقم که بهتر بشناسمش. باید داستانش را بگویم. باید زنجیرها را از پای خودم باز کنم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 16:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Second try</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/the-second-try-ci3njhgxpttv</link>
                <description>I had promised my self to write and don&#039;t afraid of anything! But I didn&#039;t. It&#039;s really scary to even have a thought about it. I really don&#039;t know why. May be it&#039;s because of the desire of Perfectionism. May be it&#039;s because I really don&#039;t want to be look like a silly person with a High shallow confidence. It&#039;s feel as like as walking blind in a late night in a foreign country. I start. I walk. I want. I decide. What will happen if I write a full of mistake text? Is that can kill me or... I don&#039;t know, destroy my life in a strange way? Terrible way? I just need to write. let&#039;s tell a story. A little one!One day There were a little girl with big eyes that shows her curious soul. She loved to play around, to run, dance and do puzzles. She also used to read whatever she can find. One day she found a mysterious miracle; she really loves to make stories.Years passed and she tried to make up some stories. She tried this just for her siblings. They loved her stories and every single night, they asked her to tell a new brand story, or repeat one of the old ones.She grew up with this fire in her chest, she was afraid to show that to the world. It wasn&#039;t any special thing, just some childish fable! But she knew if she try more she can be a writer, a really one.Finally she could to pull her self together and let the world see her stories. She tried her self, but the answer was really harsh! That teacher said she could never compete with others. There were many people that can write very much better than she. Did this disappointed her? Never! She wrote more and more. But she never could forget that sound, that she can&#039;t be the best one in her writing. Almost everyone in her life told her that she can&#039;t be the best. They never told this stink words directly, they did it with their eyes, their voice and their expectations! Now she is very things, she did a lot of things, but still she afraid of expressing herself. She don&#039;t want to look like silly, so she quit everything she really loved in her life. But that wasn&#039;t the end of her story. She one day decided to find herself, that little girl with shiny eyes, so she tried to dance, to do sports, draw, play with words, read a lot and watch fun movies. She still afraid of the world and it&#039;s harsh people, but she can&#039;t live without her dreams, without that miracle. Thus she push herself and support herself to put one step more into the world to can show her witchcrafts to them!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواهد زار بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-k0acgvioof24</link>
                <description>یک وقت‌هایی قلبت سنگین می‌شود. به خودت می‌گویی من که هیچ مشکل خاصی ندارم! الان که اوضاع نسبتا خوب است. فلان و بهمان چیز دارد می‌گذرد. خوبم. خوبم. اما منتظری. منتظر یک واقعه‌ای تا بترکی. منتظر نیشتری تا تمام چرک و کثافتی که در جانت انباشته را بریزی بیرون. زار بزنی. آن‌قدر اشک بریزی که نفست بند بیاید.حلقت خشک شده و قلبت سنگین. بغض داری. به خودت می‌گویی چیزی نیست و بی‌خودی حساس شده‌ام. اما کافی‌ست به خودت مجال بدهی. کافی‌ست دست به نوشتن ببری یا با محرمِ رازی، یارِ غاری، سر درد دل را باز کنی. آن‌وقت است که خودت حیران می‌شوی از این آبشارِ درد. حرف‌هایی که خورده‌ای. نگاه‌هایی که پس زده‌ای. خودت را گول زده‌ای که این چیزها را نباید به دل گرفت. اما زخم‌زخم کرده تمام جانت را.ولی واقعا مگر چه عیبی دارد که آدم یک وقت‌هایی زار بزند؟ زن و مرد ندارد. کوچک و بزرگ ندارد. تا وقتی که آلودگی صوتی نداشته باشی، حق داری بنشینی گوشه‌ای و اشک بریزی. کسی هم حق ندارد بیاید سوال پیچت کند که ماجرا چیست.حق ندارند چون حرفشان ختم می‌شود به تحقیر.چرا بزرگش می‌کنی؟ این‌که چیزی نیست! حرفی نیست. بزرگ شو! بزرگ شو...بزرگ بودن به این است که گریه نکرد و خود را خورد؟برایش جای تعجب است که از چه دلم گرفته و هیچ وقت حتی حدس هم نمی‌زند که خودش، همین خودی که مرا زاده، همین اخوات و اخوین، همین کانونِ مثلا گرمِ خانواده، مسبب تمام زخم‌ها و دردهاست. تمام هستی‌ام. دشنه به دست. تیغ پشت تیغ.دلم می‌خواهد زار بزنم چون زندگی هیچ جوره شبیه چیزی نیست که باید می‌بود.نه حق دارم فحش بدهم نه چیزی بشکنم نه دعوا کنم نه صدایم را بالا ببرم. اشک هم نریزم. دیگر چه می‌شود کرد؟ بغ کرد و دق کرد و مرد؟دلم می‌خواهد زار بزنم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 08:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کسی که عادتش عقب افتاده مدارا کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B4-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-reimlchfv5og</link>
                <description>یکی از بدترین دردها عقب افتادن عادت ماهیانه است. احساس می‌کنی چیزی در جانت نشسته. چیزی زائد. حضوری غریبه. فشاری مضاعف به جسم و روان. سندرم پیش از قاعدگی کش می‌آید. روزبه‌روز حساس‌تر می‌شوی. خُلقت، نفست تنگ می‌شود. قلبت سنگین می‌شود. میلت به زندگی نم می‌کشد. خشمت زبانه می‌کشد. زبانت تلخ می‌شود و آدم‌ها را با مته سوراخ می‌کنی. حساس می‌شوی به بو و مزه و صدا. پوستت حساس می‌شود به لمس و حتی کشیده شدن پارچۀ نخیِ بلوزت به پوستْ اعصابت را به هم می‌ریزد. سرگیجه و تهوع. نفخ و التهاب. بدنت حالت ذخیرۀ نیرو را فعال می‌کند. و بعد. بعد که بالاخره بخواهد بیاید. احساس می‌کنی شیرۀ جانت را یک دمنتور دارد می‌مکد. یک وقتی درد زیر دلت مچاله می‌شود و انگار گربه‌ای در رحمت خنج می‌کشد. یا که حس می‌کنی چیزی دارد از دیوارۀ رحم می‌چکد و ترس برت می‌دارد که پریود شده باشی و لباس زیرت را مدام چک می‌کنی. خبری نیست. اما حس ترشح و دردِ کنده شدن هست. یک وقتی دردِ تخمدان‌ها می‌کشد. می‌کشد توی ران‌ها. تیر می‌کشد توی استخوان. خاصه آن تخمدانی که این ماه نوبت تخمک‌گذاری‌اش بوده. دردی که از سیاتیک تا کف و انگشتان پا حسش می‌کنی. و بعد نمه‌نمه دردِ زیرِ دل. جایی پشت مثانه شاید. انگار گربه‌ای خوابیده در رحمت و از سر ملال ناخن می‌کشد به دیواره. و تمام این‌ها را باید تحمل کنی و دمنوش و عرقیات سر بکشی و حرکات یوگایی که تمرکزشان محدودۀ لگن است را اجرا کنی و متوسل شوی به دعا! مولتی‌ ویتامین و آهن و مسکن بیندازی بالا. بی‌قرار. عینِ شبحِ میرتل گریان. کریه. انگار که سگ هرز و مرز بسته باشند به پایت. خودت را هی کنترل کنی و هی شکست بخوری و هی زبانت بچرخد و هی حرف بخوری از دیگران. حس کنی شناوری روی تخته پاره‌ای. و هر روز بیش‌تر شوند. بیش‌تر. تا بالاخره واقعا بیاید! و بعد دردها را تحمل کنی. ضعفِ ناشی از خون‌ریزی. یک وقتی خون‌ریزی شدید است و جانت می‌رود. یک وقتی خون‌ریزی کم است و باز به نحوی دیگر جانت را می‌گیرد. اما بالاخره از میانۀ همان دردها، حس سبکی سراغت می‌آید. درست عین زائویی که بالاخره فارغ شده و در همهمۀ درد سبک است از بار. تهوع دارم و سنگینم. زبانم تلخ شده. دارم زور می‌زنم کسی را بیش از این نرنجانم. کاش باقی آدم‌ها بفهمند که پریودِ عقب افتاده چقدر آدم را به انبار باروت بدل می‌کند و هیچ هم ربطی به اخلاق و تحمل و شخصیت ندارد. هورمون است که فوران می‌کند. هورمون است که حکم می‌راند. هورمون. هورمون‌ها را دست کم نگیرید! اضطراب می‌ریزد به جانت. آرامت می‌کند. شیدایت می‌کند. افسرده‌ات می کند. خَشِنَت می‌کند.میلِ آسیب می‌ریزد به جانت. جلوی فکرت را می‌گیرد. میلِ ساختن می‌ریزد به جانت. شیرت می‌کند برای ریسک کردن. هورمون، و ما ادراک هورمون؟!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 15:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحمل کن، درد کسی را نکشته!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-ed4dkwokygqg</link>
                <description>میانۀ دویدن بود که احساس کردم چیزی میان دلم می‌لولد. حسی سرد و تهوع‌آور. انگار که چیزی درست وسط شکمم درحال گسستن بود و آماده که از چشمانم بپاشد بیرون. نفس عمیق. تمرکز روی قدم بعدی. احساس کردم پاهایم دارند خواب می‌روند. خارج از کنترل. نمی‌توانستم بدوم پس فقط پاها را پرت کردم جلو. شمارش داد که بایستیم و درجا استارت بزنیم. احساس کردم دیافراگمم کم‌کم درحال پاره شدن است. تمام مسیر تنفسی‌ام می‌سوخت. یک آن پا سست کردم. ایستادم. اما بالافاصله باز تکان خوردم. آرام حرکت می‌کردم. سنگین. اما حرکت می‌کردم. سنسی همیشه می‌گوید نایستید. می‌گوید حتی شده آرام، ادامه بده. به بدبختی‌ها، شکست‌ها و نرسیدن‌هایت فکر کن. به باخت‌هایت. و ادامه بده. و ادامه دادم. احساس کردم چیزی زیر دندۀ راستم گرفته و با هر نفس انگار چاقو می‌رود به کبدم. نفس‌ها را آرام کردم. تخلیه نفس. تخلیه نفسِ محکم! هر وقت میانۀ تمرین یا مبارزه کسی عقب می‌کشد سنسی هوار می‌کشد. می‌گوید عقب نکش. جا خالی نکن. بایست. خودت را جمع نکن. ضربه را بخور. دردش را تحمل کن. اگر دردش را تحمل نکنی نمی‌توانی ضربه بزنی. نمی‌توانی جوابش را درست بدهی. چون دنبال فرار کردنی. سنسی می‌گوید یک دقیقه درد کسی را نکشته. تحمل کن. نمی‌میری! و زندگی هم همین است. اگر مدام از دردها جا خالی بدهی فرصت نمی‌کنی برای اقدام و عمل. منفعل می‌شوی. و درد غرقت می‌کند. باید یادم بماند. باید در مبارزات تن‌به‌تنِ نامرئیِ روزمره یادم بماند. تحمل کن جرم‌نویس جوان، درد کسی را نکشته!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The First Try</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/the-first-try-kdkbniho21gg</link>
                <description>I really want to write in English. It&#039;s an old dream, and I always fear of Thousands of unknowing things. Sometimes I say to my self that my vocabulary is the main problem and I don&#039;t know as much as enough words to describe my thoughts. Some days I just concern about the Grammar or the spelling. These things often make me as slow as a snail! I&#039;m really worry about being wrong and being mocked by others and can&#039;t be aware about my writing mistakes. How should I order this sentences that I have in my mind? Which adjective should come first? How I can translate the image that is in my head? I try to don&#039;t think in Farsi, I try my best to ignore my faults, and just keep writing. But I figured out that if I just write for my self, and nobody read what I wrote, except ChatGPT, I never can be better. I was thinking about running a blog and just write English in, but like many other ideas I had before, I did nothing for it. Today I saw a girl in Instagram, who was writing her novel in English, as her second language, so I find out that I need a serious solution to put down this jealousy! If I just complain about things and never do anything about them, to solve the problem, I will be hunted by a strong angry ghost of my dreams, and I will be just a jealous person, not anything more. Thus I decided to put aside my Perfectionism and just start to write something, and the important part, PUBLISH it. After this I will push my self to try more, write more, and publish my texts. This was my writing!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی به یک سیب کاراملی تبدیل می‌شویم باید چه کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-wmudvg4d3huk</link>
                <description>چشم که باز کردم هوا به قدری روشن بود که فکری شدم خواب مانده‌ام. ساعت را نگاه کردم. ۵و۱۹ دقیقۀ صبح. یک صدایی گفت یک ساعت و ربع دیگر وقت داریم و چرا نخوابیم؟ خواب بیش‌تر نعمت است! اما می‌دانستم اگر بیش‌تر بخوابم تنم عین چوب می‌شود و مغزم سنگین. برای این‌که همان نیم‌چه خواب از سرم بپرد کمی توی تلگرام چرخیدم. پیام‌هایم را جواب دادم. کمی کش و قوس آمدم و خزیدم بیرون. اول صبح با کارهای گرافیکی گذشت. یک اینفوگرافی خیاطی را آمده کردم و یکی دیگر را به کمک چتی عزیز ترجمه کردم. تا این‌جا جز دردِ سردِ درون کتف‌هایم که با حرکات کششی دورش می‌کردم، مشکلی نداشتم. اما بالاخره سرگیجه‌ها پیدایشان شد. آب پشت آب خوردم. کش و قوس. رفتم سر کارهای بیش‌تر. چشمانم را تا ته باز کردم و تمرکز کردم روی علامت زدن جای دگمه‌ها. دگمه‌ها را سوا کردم. وسایل را مرتب کردم.احساس می‌کردم عین سیبی‌ام که کرده باشندش درون کارامل. دورم انگار چیزی چسبناک مانع می‌شد از تکان خوردن.می‌دانستم اگر چشم روی هم بگذارم یا دراز بکشم بدتر می‌شود. پس مقاومت کردم.کارهای بیش‌تر. تکان خوردن‌های بیش‌تر. باز هم نرمش.و بالاخره نمه‌نمه شیشۀ شکرینی که احاطه‌ام کرده بود ترک خورد. یک وقت‌هایی تمامش همین است. نباید به کرختی محل بگذاریم. که همه حیلۀ مغز است برای در رفتن!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 16:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخن‌هایی با خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-hbpquy5inv7c</link>
                <description>ببین کالکشن را دادیم رفت.ببین می‌شود گذر کرد!می‌شود عبور کرد.می‌شود تغییر کرد.می‌شود اجازه داد که وقایع رخ دهند!می‌شود بالغ شد!و شاید این نقطۀ آغاز حقیقی من است.این‌جاست که اجازه می‌دهم داستان‌هایم به جهان واقعی راه پیدا کنند.رمان‌هایم را کامل می‌کنم.داستان‌هایم را کامل می‌کنم.به خودم اجازه می‌دهم که خیال‌پردازی کنم.نمی‌ترسم از این‌که یکیشان جواب ندهد.همان نویسنده‌های غول ادبیات هم داستان‌های ضعیف دارند.به قول آن استادِ سلینجر، کار نویسنده این است که بنویسد و منتشر کند که برود. نباید بایستد ببیند خوب است یا نه. نظر دیگران چیست. فقط منتشر کند و برود یک داستان دیگر بنویسد.و می‌خواهم تمام تلاشم را کنمتمام تلاشم را کنم که بنویسمزیاد بنویسمپژوهشگری نباید جلوی خلاقیتم را بگیردو حس می‌کنم تازه دارم مرزش را پیدا می‌کنم. شاید چون مدتی، چند سالی، سرم گرم بافتن بود و بعد چند سالی سرم گرم پژوهیدن. و حالا بعد از گذر این سال‌هاست که می‌توانم مرز میانشان را برای خودم پیدا کنم.میقانی می‌گفت وقتی در تحلیل متخصص بشوی خواندن و دیدن برایت عذاب می‌شود. درست است. اما اگر اجازه بدهی فرمان بیفتد دستِ آن پژوهشگر! یک وقت‌هایی آدم باید خودش را رها کند. فیلم آشغالی ببیند. کتاب به درد نخور و زرد بخواند.آدم باید یک وقت‌هایی خودش را رها کند که لذت ببرد از آن چیزی که در دست دارد؛ خواه نوشتن باشد، خواه خواندن کتابی یا دیدن فیلمی.من خیلی وقت بود که وقت چندانی برای هنرمند درونم نمی‌گذاشتم. بد بود. اما خوبی‌اش این بود که کمک کرد متوجه یک تفاوت‌هایی بشوم. بفهمم که یک چیزهای کوچکی مثل این روزانه‌نویسی‌ها یا صفحات صبحگاهی، یا مطالعۀ روزانه یا منتشر کردن اراجیفم، نه فقط حسی خوب، که رهایی‌بخش دارد. انگار که چیزی گوله شده چپیده ته حلقت و نمی‌توانی نفس بکشی. نمی‌توانی بخوابی. نمی‌توانی فکر کنی. باید یک‌طوری آن خلط عفونی را تف کنی. هر چه بیش‌تر سرفه کنی بی‌فایده است. تنبلی نکن و روزی دو بار آب نمک قرقره کن! تو که می‌دانی نفست به مویی بند است توی باد و هوای کثیف نرو، دستگاه بخور را روشن نگه دار و داروهایت را سر وقت بخور!چند روزی است که از خودم عصبانی نیستم. چون دیگر واقعا دارم تلاشم را می‌کنم! هر چند از این‌که نمی‌توانم از خانه بیرون بروم دل‌گیرم. اما آن‌ هم به مرور درست می‌شود. بیرون رفتن از خانه برایم ترسناک است. همین یک باشگاه را هم با هزار ضرب و زور می‌روم. از یک ساعت قبلی که باید بروم تپش قلبم به هم می‌ریزد و دل‌پیچه می‌گیرم. اما از نو، آرام‌ آرام، دوباره یاد می‌گیریم بیرون رفتن را.فعلا باید قدم تازه را جشن بگیریم. این‌که توانستیم با ناشر ارتباط بگیریم و عقب نکشیم و در آن لحظه‌ای که داشتیم وا می‌دادیم به دوستی پیام  دادیم که می‌دانستیم پی‌گیر می‌ماند تا کتاب را به ناشر بسپریم. و سپردیم. و گذشت. و روزها دارند می‌گذرند. و احساس می‌کنم باری از دوشم برداشته شده. باری دو سال و نیمه!این روزها کمی سردرگمم. باید نظم تازه بچینم. کتاب بعدی را در دست بگیرم و تکمیلش کنم. زشت نیست که دو سال است به همه وعده می‌دهیم تا دو ماه و سه ماه دیگر کارش تمام است؟!این زندگی را دوست دارم. این دختر را دوست دارم. دختری که بالاخره پا سفت می‌کند برای ارئۀ کارش و خودش به دنیا تا در این زمان کمی که تا ۳۰ سالگی دارد زیادی شرمندۀ خودش نشود! که نسبتا آرام است فعلا. شب‌ها بهتر می‌خوابد. صبح‌ها بدون دلیلی خاص می‌تواند از زیر پتو بیرون بیاید. که می‌تواند تمام تنش‌های روز را دوام بیاورد و هیجاناتش را یک‌جا نمی‌پاشاند. یعنی زیاد نمی‌پاشاند!باید این نظم را حفظش کنم. روزها به کارآموزی، شب‌ها به نویسنده بودن! شاید بالاخره دارم راه زندگیِ حقیقی‌ام را پیدا می‌کنم. شاید هم نه. اما فعلا حالم خوش است! و می‌خواهم این حال را حفظش کنم. لااقل فعلا تا وقتی که هست، از چشیدنش نهایت لذت را ببرم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌هایی که فریادکشان دنبالم می‌کنند یا به عبارت دیگر من زیادی نگرانم</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-gflbzfrs8dqm</link>
                <description>می‌نویسم و پاک می‌کنم. می‌روم سر یخچال. زور می‌زنم وارد یوتیوب شوم. اتاق را جارو می‌کشم. غذا می‌پزم. رب گوجۀ روی گاز را هم می‌زنم. می‌نویسم و پاک می‌کنم.صدا می‌گوید تو معتادی. تو خوشت می‌آید که فقط خودت را در یک چاهِ بی‌انتها گیر بیندازی. استرس پشت استرس. کار دیگری بلد نیستی؟ نمی‌توانی مثل آدم یک راهی را تا تهش بروی یا کامل دست بکشی؟من از سایه‌ها می‌ترسم. من از تاریکی می‌ترسم. من از شب می‌ترسم. شب‌ها سقف کوتاه می‌شود. نفسم تنگ می‌شود. کلافه می‌شوم. شب‌ها کلمات صدایشان بلند می‌شود. شب‌ها یادم می‌افتد که چقدر ناتوانم. شب‌ها ترس می‌افتد به دلم که نکند صبح را نبینم.می‌نویسم و پاک می‌کنم. جملات را هرس می‌کنم. کلمات را درو می‌کنم.خودم را مجاب می‌کنم که کارم خوب است. به اندازۀ کافی خوبم. به اندازۀ توانم تلاشم را کرده‌ام. که حق دارم خودم را ابراز کنم و اجازه بدهم داستان‌هایم راه پیدا کنند به جهان بیرون. آدم‌هایی غیر از خودم بخوانندشان. بهشان فکر کنند. خوششان بیاید و یا بدشان. و از همین می‌ترسم. که بدشان بیاید. سایه‌ها مدام می‌گویند که بدشان خواهد آمد و قطع به یقین به ریشم می‌خندند.چرا پذیرفته نشدن این‌قدر دردناک است؟ چطور است که بعضی‌ها می‌توانند این‌قدر بی‌تفاوت باشند یا دوام بیاورند در مقابل این نجواها؟چندین سال است دارم تقلا می‌کنم که زیادی نگران نباشم و زیاد به صدای سایه‌ها گوش ندهم. اما سخت است. دروغ چرا، صداهاشان الانه خیلی کم است. برای این‌که یاد گرفتم نشنوم. اما حضورشان هست. صدای حرکتشان را می‌شنوم. دهانشان بی‌صدا باز و بسته می‌شود. اما هنوز هستند. بختک می‌شوند شب‌ها. و در طول روز حتی. عین اشباحی که مأمور شده باشند به تسخیر کردنم. دنبال سرم راه می‌افتند.من گوش‌هایم را پر کرده‌ام؛ عبارات تأکیدی مثبت: «من خلاقم، من کافی‌ام، من به خودم اعتماد دارم و ترس را رها می‌کنم». دعای صبح و شب می‌خوانم: «ای خالق بزرگ من از کمیت نگهداری می‌کنم، تو از کیفیت نگه‌داری کن». خودشفقتی پیشه می‌کنم: «ایرادی ندارد، تو در حال رشدی، تو در حال طی کردن فرایندی». این‌طور است که گوش‌هایم صدای سایه‌ها را نمی‌شنود. کم‌تر می‌شنود. و این‌طور است که نجواها دارند تبدیل می‌شوند به فریاد.من دور خودم و عالم چرخیدم تا قبول کنم حق دارم پیشه‌ام ادبیات باشد. اما سایه‌ها مدام هول می‌اندازند به دلم. نگرانم. ۵ سال بعد، ۱۰ سال یا ۳۰ سال بعد، اگر زنده بودم، قرار است چطور زندگی کنم؟ می‌دانم برای پاسخ دادن به این سؤال باید سایه‌ها و سؤالاتشان را نادیده بگیرم. بنویسم و باز هم بنویسم. کتاب‌هایم را کامل کنم. ترجمه را جدی‌تر پیش ببرم و از تجارب تازه نترسم. اما گاهی صدای سایه‌ها فلجم می‌کنند. پس بلند می‌شوم و می‌شویم و می‌سابم و سرم را به پخت و پز گرم می‌کنم یا خودم را توی درس خفه می‌کنم. امید که نه، آرزومندم یک وقتی از این خوددرگیری خلاص شوم!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حساس نیستم یا به عبارت دیگر گاهی اوضاع جهان سخت غیر قابل تحمل می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ywt4snobkofj</link>
                <description>همه می‌گن من زیادی حساسم. اما من حساس نیستم! من فقط نگرانم. من زیادی احتمالات مختلف و محتمل رو می‌سنجم و مغزمم فقط بلده به بدترین حالت ممکن فکر کنه. من زیادی حساس نیستم من فقط می‌ترسم که همه چیز خراب شه، به عنوان یه احمق دیده شم یا چمی‌دونم... اوضاع درست پیش نره. من می‌ترسم از این‌که تمام تلاشم رو بکنم و بعد یه نیرویی از ناکجا آباد بیاد و گند بزنه به همه چیز. می‌ترسم سنگ‌ها فقط پیش پای لنگ من باشن. و نمی‌خوام خودم رو تو موقعیتی قرار بدم که ممکنه اوضاع درست پیش نره. و این یعنی هیچ چیزی تحت کنترل ۱۰۰٪م نباشه! وقتی دیدم پست گذاشتن که از امکاناتشون برای برگزاری جلسات آنلاین می‌تونیم استفاده کنیم تو دلم گفتم این همون هم‌زمانیِ منه! از همونایی که جولیا کمرون داره تو راه هنرمند می‌گه. و با این‌که سختم بود، پیام دادم بهشون. برای من درخواست کردن هر چیزی و همه چیز به شدت سخته. ولی گفتم نباید لگد بزنم به بختم! پس پیام دادم. لینک رو گرفتم. جلساتم رو طراحی کردم. لااقل جلسه اولش رو! خردخرد کاراشو کردم. بعد الان، درست نیم ساعت قبل جلسه می‌بینم لینکی که به من دادن مشکل داره. و طبیعتا این ساعت و موقع کسی پاسخ‌گو نیست. و می‌دونم که این قضیه یه تصادفه و نه من مقصرم نه پشتیبانی. ولی دلم می‌خواهد گریه کنم، فریاد بکشم و خودمو از یه جایی بندازم پایین. پاتریک می‌گه ایرادی نداره، نت الان خوب نیست، تا بیان لینک رو درست کنن تلگرام و اینا درست شدنه و با هم دیگه هر جایی که تونستیم تبلیغ می‌کنم. می‌گه اصلا شاید کسی نمیومد! نت الان وضعش اصلا معلوم نیست چطوریه. پاتریک درست می‌گه. خودمم چندتا چیز دیگه گفتم مثل این‌که الان اصلا کسی نمیومد! شاید اتفاق بدتری می‌افتاد در طول جلسه. اصلا الان همه فکرشون اینه که ببین وصل می‌شن به تلگرام و فلان و بیسار یا نه. کی می‌اومد نشست من؟!یادمه اولین نشست‌هایی که سال ۴۰۲ برگزار کردم، جلسات اول فقط دو سه نفر می‌اومدن. یکیشون دوستی بود که قرار بود کمکم کنه برای راه‌انداختن جلسات؛ پس تا یه مدتی هر جلسه می‌اومد. نفر دوم هم عزیزی بود که تبدیل شد به یاوری همیشه حاضر در باقی وبینارها و کلاس‌هام. می‌خوام بگویم حق با پاتریکه. ایرادی نداره. کاریه که شده. پیشامده دیگه. حالا من ته‌موندۀ انرژیِ این روز سختم رو حروم کنم پای چیزی که نمی‌تونم هیچ‌جوره درستش کنم چی می‌شه؟ امروز روز شلوغی بوده. الان دیگر آخر شبه عملا. فقط باید نفس عمیق بکشم. چیزی بنویسم (که دارم می‌نویسم) و برم سراغ سیر ادبی تا ببینم جان دریدان دقیقا که بود و چه کرد!</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ داستان خیلی کوتاه از یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ssrodoam7n48</link>
                <description>او کارِ به درد بخوری انجام نمی‌داد_کتابم کامل شد. _یه کتاب دیگه هم کامل شد. _اینم یکی دیگه!+چرا یه کار به درد بخور انجام نمی‌دی؟او یک شکست خورده بودموقع جدا کردن سفیده و زرده، پوستۀ تخم مرغ زرده‌ها را خراش می‌انداخت. سفیده‌هایش مرنگ نشد. لیسکش را پیدا نکرد. آب جوش ریخت روی دستش. الک ول شد توی مایه و خیس شد. مایۀ کیک برق می‌زد. فر خاموش شده بود. دمای فر بالا نمی‌رفت. کیک فرو ریخته بود در مرکزش. موقع بیرون کشیدن قالب دستش سوخت. قالب زمین افتاد. کیک از هم پاشید.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 11:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصابی شغل مناسب او نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-gzybuasskyth</link>
                <description>نشسته بود. خیره به بشقابش. بوها. پیچش درون معده. امواج سرد درون مری که به دیواره می‌کوبیدند. دستانش خشک شده بود. به سختی نفسی کشید. حس کرد حوله‌ای تپیده ته حلقش. زمزمه‌ای وهم‌آلود. سردرد. پلکی زد. دست برد سمت لیوان. خنکای گازدار. جرعه جرعه. نفسی عمیق. لقمه‌ای به دهان برد. لقمه‌ای دیگر. جویدن. جویدن. تکه‌های سفید و صورتی و سرخ. قورت دادن. لقمه‌ای دیگر. حسِ چربِ ماسیده به انگشت‌ها. احساس کرد معده‌اش دارد تمامش را پس می‌زند. بوی خون و گوشتِ خام توی بینی‌اش مانده بود. این‌جا. لای غذا. حسش می‌کرد. توی پوستش رفته بود اصلا. جوشش معده از جا کندش.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین قدم کاملم!</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%85-rqr364q0qgfb</link>
                <description>اولین ترجمه‌ام رو امروز کامل کردم. یه کتابی بود که تابستون خونده بودمش و حسااابی بهم چسبیده بود. اول می‌خواستم براساسش یه دوره برگزار کنم، اما منصرف شدم. فکرش موند اون اعماق ذهنم و دی ماه که اینترنت قطع شد زد به سرم که بشینم ترجمه‌اش کنم. وقفه زیاد افتاد، اما این اواخر باز چسبیدم پاش. سهمیه‌های کوچیک، دو سه بار در هفته. و امروز تموم شد. این کتاب قرار نیست جایی منتشر شه! نمی‌دونم شاید به ناشرم گفتم، شاید با یه نشر دیگه درمیونش گذاشتم. اما فعلا باید خیس بخوره تا نثرش رو ویرایش کنم. با این‌حال مهم‌ترین مسئله برام اینه که: من کل اون کتاب رو ترجمه کردم. تو ذهنم ترجمه تبدیل شده بود به یه کار خیلی غیرممکن. ولی الان می‌بینم که چقدر یاد گرفتم. و می‌دونی خوبیش چی بود؟ پابه‌پای درس‌های ترجمه‌ای که این ترم داشتم، واقعا تونستم به مرور بهتر پیش برم. کم‌تر سردرگم شم و قلق کار دستم بیاد. البته که اول راه ترجمه‌ام و راه درازی در پیشه، ولی می‌خوام نترسم از ترجمه. چون یکی از دلایلی که اومدم ادبیات انگلیسی همین بود. که بتونم بخشی از کتابای خیلی خوبی که ترجمه نشده‌ن رو ترجمه کنم. و این هم اولین قدمم! اولین قدم کاملم. و این‌جانب به شدت به خودش افتخار می‌کند. باشد که رستگار شویم.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهوعِ روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@AYoungCrimeWriter/%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-bnhowwqhkcgh</link>
                <description>مغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگ‌ها. بوها. همه چیز به هم آمیخته بود. تهوع افتاده بود به جانش. نفس عمیق کشید و متمرکز شد. دست‌هایش را به هم کوبید. از جا بلند شد. بالا و پایین پرید. خم و راست شد. خودش را به دیوار کوبید. غش کرد کف زمین. دست و پایش را کوبید به زمین. غلت زد. داد زد. فحش داد. چشمانش را بست. نورِ طلاییِ خورشیدِ میانۀ ظهر تابید به صورتش. رویش را برگرداند. غلت زد. دور شد. خودش را کشاند روی تخت. گریه کرد. به کتاب‌ها فکر کرد. به فیلم دیدن فکر کرد. به پیاده‌روی فکر کرد. سرش را در بالش فرو برد. تهوعش شدت گرفت. هنوز جرقه‌ای نداشت که روی کاغذ بریزد.</description>
                <category>یک جرم‌نویس جوان</category>
                <author>یک جرم‌نویس جوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 21:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>