<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آزاد کبیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AZAD-KABIRI</link>
        <description>پانزده سال است که می‎نویسم، ولنگار، با پوستی تافته از گرمای جنوب، توی در به دری های تهران.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2355897/avatar/pTlLpA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آزاد کبیری</title>
            <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشک‌ش بو می‌داد!</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B4-%D8%A8%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-pvm3oo7br4sd</link>
                <description>-یعنی چی وقتی گریه می‌کرد، اشکش بو می‌داد؟_باور کن.  یکی دو بار که گریه نکرده پیشم، خیلی بارها. گریه می‌کرد با دستمالم اشکشو پاک می‌کردم، دستمال بوی خوبی می‌گرفت. اولش فکر کردم شاید بخاطر ریمیل یا کرم‌ش باشه. اما نه، وقتایی هم که آرایش نداشت، اشک‌ش بو می‌داد. خودش متوجه نمی‌شد. یک‌بار همین رو بهش گفتم ناراحت شد. گفت: «من دارم پیشت زار می‌زنم، اونوقت تو داری باهام لاس می‌زنی؟!» ولی بخدا، به جون خودش قسم، نه اینکه چون خاطرش رو می‌خواستم زده بود به سرم، نزده بود به سرم! واقعاً بو می‌داد اشکش! شبیه بوی برگ بود، شبیه بوی علف اما لطیف‌تر. یک‌جور خاصی بود. -حالا چرا خیلی گریه می‌کرده؟-چه‌می‌دونم.-خب جای بوییدن اشکش، نباید علت گریه‌هاشو می‌فهمیدی؟-نمی‌دونم ولی تو هم جام بودی، فقط اشکاشو بو می‌کردی، گوش نمی‌دادی به حرفاش.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2024 12:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اما» مارمولکی دست‌وپا‌ چلفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%BE%D8%A7-%DA%86%D9%84%D9%81%D8%AA%DB%8C-shmutcg1uh0u</link>
                <description>مارمولک خوب است، مارمولک دست‌وپا چلفتی نه!توی اتاق نیمه‌تاریکت، روی تختت دراز کشیدی. باد خنکی وزان است. پتوی گرمی روی پاهایت و دمنوشی هم خورده‌ای.داری با موبایلت پرسه‌های بی‌هدفی می‌زنی که از گوشه‌ی چشم می‌بینی درست بالای سرت، روی سقف، یک مارمولک خوش‌تراشی چسبیده.خب ترس ندارد، او آن بالاست، تو این پایین، یک هم‌زیستی صلح‌آمیز. حتی پتو را روی سرت نمی‌کشی تا مبادا مارمولک بیفتد روی پیشانی‌ات. چون به این خرنده اعتماد داری، به غضروف چسبان انگشتانش.اما… این امای مصیبت‌بار… اما اگر مارمولک در قدمی ناشیانه، نتواند تعادلش را حفظ کند و گرانش ۹.۸ زمین او را به سمت تو بکشد چه؟ نه اصلا فکر کردن به این «اما» هم هولناک است.اما… این امای مصیبت‌بارتر… اما اگر ناگهان عنکبوتی که از ناکجا راه کج کرده برود سمت آن مارمولک و سقف اتاقت مصاف این دو بشود چه؟ اگر آن عنکبوت درازپای نترس، با شجاعت نیشی به مارمولک بزند، مارمولک هم به غریزه دمش را قطع کند، دم جنبنده به سوی دهان بازمانده‌ات، به ثانیه‌ای، به ثانیه‌ی دیگری، به سوی دهانت، آن دم جنبنده‌‌ی دراز…حتی فرصت نکنی به سمت دستشویی بدویی و بالا بیاوری؛ چون حالا آن دم از مری تو به سمت معده‌ات راهی است.چشم‌هایت را آسوده می‌بندی و آرام می‌خوابی. صبح فردا تو نیز به به یک «اما» تبدیل شده‌ای.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 18:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D8%A2%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-fnrcinsqipsc</link>
                <description>آه!«آه کشیدن» نشان دهنده‌ی اوج زندگانی‌ست. لفظ آه در لغت معنایی ندارد. ولی بی‌اندازه تفسیر می‌پذیرد که برای هر فردی مصداق متفاوتی پیدا می‌کند. بیایید نظری به آه بیندازیم.آه دم ِگرمی است از وجودِ زنده‌ی ما. وقتی آه می‌کشیم یعنی که هنوز سرپا هستیم ولی دیگر لب به شکایت باز نمی‌کنیم. آه کشیدن شاید اوج رضایت باشد و پذیرفتن وضع زمین و زمان. وقتی که آه می‌کشیم یعنی دیگر دست و پا نمی‌زنیم و به زندگی خود ادامه می‌دهیم، آهسته‌تر، سری افتاده شاید حتی با لبخند.وقتی عاشقی بعد از سال‌های زیادی هنوز به کام نرسیده، آهی می‌کشد یعنی که سکوت کرده‌ام و می‌دانم او نصیب من نمی‌شود؛ من اما زنده می‌مانم و نفس می‌کشم. وقتی بیماری پس از سالیان پر رنج، گوشه‌ی بیمارستان به روی دکتر ِخندان آه می‌کشد یعنی که آقای دکتر تا اینجایش را دوام آورده‌ام، شاید از اینجا به بعدش فرجی شود. آه را هرکسی نمی‌کشد جز کسانی که مسیر زیادی پیموده‌اند و همچنان کمر خم نکرده و زانو نزده‌اند. آه امید نیست، و یأس هم نیست، مابین این دو. مثل شخصی که سه ساعت از ساعت قرار گذشته و می‌نشیند روی نیمکتی، می‌داند که نمی‌آید اما خب، شاید، شاید، شاید آمد. آه را هر کسی نمی‌کشد. آه سیگار کشیدن روح است. آه ناتمام است.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 20:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی من از روزه ی سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-we78o72f6x7u</link>
                <description>بدون هیچ قصد قبلی، بایست به سمت سکوتی مطلق می‎رفتم. به مدت 78 ساعت سکوتی مطلق، که نه تنها هیچ آوایی از دهانم بیرون نیامد که نه ننوشتم و نه از خیالم کلمه ای معنادار گذشت. در ابتدای راه به خودم خندیدم که کم آدم ساکتی هستم؟ اما وقتی نیم نظری به درون انداختم دیدم قله تا قله، موجاموج فقط صداست، صداهایی کرکننده.پیش از سکوت:به این مثال توجه کنید: بچه ی خردسالی مادرش را از دست می دهد، برادر بزرگش یا یکی از نزدیکانش عوضِ گفتن این واقعیت، به او می گوید که مادرت دارد با تو قایم باشک بازی می کند، می آید. این بچه شروع می کند به شمردن، نه ثانیه ها را که روزها و ماه ها را؛ در ابتدا به چابکی و جدیت مادرش در پنهان ماندن می خندد و با صدای بلند می گوید: «مامان؟ تو بردی، بیا» اما سکوتِ مادر بچه را به ادامه‎ دادن بازی وا می دارد. بچه خودش را ملامت می کند که چرا اینقدر دست و پا چلفتی است و نمی تواند مادرش را در هیچ سوراخ سنبه ای، در هیچ کابینت و زیر هیچ درختی پیدا کند. تا آنکه پس از ماه ها، غیبت مادرش را ابدی می پندارد. او هر چند در واقعیت دست از بازی برمی دارد اما هر شب قبل خواب چشم هایش را که می بندد پنهانی تا صد می شمارد و به خوابی عمیق می غلتد و مادرش را می بیند که همین کنار دیوار ایستاده اما نمی گوید سک سک.این مثال، تشبیهی است از وضعیت روان من. بیش از 15 سال در ذهنم به یک بازی بیهوده ادامه می دادم. می خواستم تمامش کنم. می خواستم دیگر قبل خواب برای تمنای کسی یا چیزی، تا صد نشمر. و ناگزیر در سکوتی فروافتادم.روز اول: بی معناییصبح که از خواب بلند شدم، با خودم گفتم به شب نرسیده مجبور می شوم روزه ام را بشکنم. بالاخره جواب این و آن را می دهم و یا تلفن زنگ می خورد، دوستی احوال پرس می شود. از ترس شکستن عهدم، هر ثانیه زهرناک می گذشت. قلبم به تپش افتاده بود. آخر به خودم وعده داده بودم بعد از گذر از این سکوت، به آرامشی درونی می رسم. و برای رسیدن به این آرامش، از عهدشکنی خودم می ترسیدم. در اتاقم می نشستم و چون نمی توانستم کتابی بخوانم، فیلمی ببینم یا آهنگی بشنوم، فقط به فرش و میز و کاغذدیواری ها نگاه می کردم. چشمهایم را می بستم، هوهوی کلمات هنوز بود. خاطراتی از کودکی یا ناکامی های نوجوانی مثل یک نیشتر، جوانه می زدند اما در هوای این سکوت بازمی مردند. یا که بگومگویی که اخیراً با عزیزی داشتم بی پایان، مابین گوش راستم تا گوش چپم پخش می شد. او هم رو برگرداند و دیگر نبود. معنایی هم دارد این سکوت؟ هنوز نمی‎دانستم.روز دوم: بی خِردیهر کلمه ای که می‎ شنیدم مغزم را نیشگون می گرفت. ارتعاش کلمات از دوردست -فروشنده ی دوره گردی یا صدای بم تلویزیون- به فراموجی عظیم بدل می شد و شیارهای گوش و مغزم را چنگ می‎ زد، خونین و دردناک. نمی خواستم چیزی بشنوم. دیگر با خودم حرف نمی زدم و با یک درخت فرقی نمی کردم، اما هنوز کلمات را می‎ شنیدم، که انگار داشتند آرام آرام بی معنی می‎ شدند و با صدای خرد شدنِ چوبی یا خروشِ آبی تفاوتی نداشتند: مثل آنکه داشتم به یک زبان آفریقایی گوش می دادم. سپس حتی صدای لولای در و صدای وز وز کولر هم قلبم را به تپش می‎ انداخت. به درون خودم، این کالبدِ بی‎جانِ ساکت رخنه می کردم. هر صدای بیرونی، داشت این سکوت درونی را انباشته تر می کرد. گوش هایم در کار گوارش صدا بودند، هر صدایی را خرد و خاکشیر می کردند و جز آوایی نامفهوم به مغز مخابره نمی کردند. گوش که مسئول دریافت صداست، مغز که مسئول ادراک آن صدا، به نفع این سکوت، کارشکنی ها کردند و همراه این محفل آرام من شدند. حالا فقط خودم بودم و چشم اندازی از خلأ فرارونده، جدا از هر موجودیتی بیرونی. از اینکه ذهنم مطیع من شده بود و جیک اش در نمی آمد، خیلی خوشحال و قوی شده بودم.روز سوم: بی خویشتنتمام روز مثل یک جنازه پهن زمین بودم. فقط پلک می زدم. انگار سد بین خواب و بیداری شکسته و تمییز نمی دهم کدام صدا کدام سکوت است. خود سکوت داشت صدایی تولید می کرد. صدایی که سکوت را پر طنین‎ می کرد. دریای ناخودآگاهم را حالا می توانستم ببینم. می توانستم دستم را سایه کنم، تا آنسوی افق کبودرنگش را ببینم. اما همچنان جرئت حتی لمس آن را نداشتم. نشستم و فقط تماشا کردم. خودم را تماشا کردم اما دور بودم و دستم به خودم نمی رسید. به گریه افتادم.بعد از سکوت:با آنکه دیگر مجبور نبودم سکوت کنم، اما تا چند ساعت زبانم به حرف زدن نمی گشت. اولین کاری که کردم گوش دادن به تکنوازی سنتورِ «باران بر دریا» از سیاوش کامکار بود. هنوز نمی‎دانم چه شد، چه تغییر کرد، اما فهمیدم که مسیر طولانی است، تا خودم را پیدا کنم، تا به این قایم باشک ادامه ندهم، باید سال ها شنا کنم.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 13:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس عجیبِ صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/longtake/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%90-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-rxc289n226jz</link>
                <description>این عکس صادق هدایت سال 1326 انداخته شده است. با صادق چوبک رفته اند اطراف تهران (میگون) تفریح و گلگشت. اینکه چرا اینطور نگران است، و صورتش جمع شده و خیز برداشته، این است که بچه ها به رودخانه نزدیک شده اند و او مثل مادر دلواپسشان شده. اما عجیب تر اینکه خود او، 19 سال پیش (سال 1307) خودش را در رودخانه مارن (حوالی پاریس) به قصد خودکشی اندخته ولی نجاتش می دهند.1326-میگون با صادق چوبکنمی خواهم این پست هدایت زده باشد و از او در مقام ادیب تأثیرگذار ایران معاصر صحبت کنم؛ می خواهم از این کشمکش مرگ و زندگی بگویم. چطور می شود که آدمی هم با مرگ معاشقه کند، ردای سیاه مرگ را ببوسد، و همزمان زندگی را عزیز بدارد و بخواهد دیگران به زندگی شان بچسبند؟ چطور می شود آدمی در بطن جریان زندگی، مرگ را در گوشه‎ ی چشم نگه دارد، و مثل یک گریزگاه هر وقت زندگی به کام او نباشد، با مرگ انیس شود؟من شدیداً مرگ اندیش هستم، عیشی که با فکر کردن به مرگ می برم، در اوج شادی ها و قهقهه‌هایم نداشته ام، نه آنکه کافر زندگی باشم، بلکه شاید زیادی از مرگ می ترسم و در بغلم نگه داشتمش تا شبیخون نزند. و چه روزها بوده که از فکر مرگ عزیزانم، مثل این عکس هدایت، صورتم جمع شده و بدن کوفته ام را جمع کرده ام به قصد حواس‎ پرتی مرگ: من هستم چرا اول او بمیرد؟برگردیم سروقت صادق خان، من او را دوست دارم، نه اینکه قلمش خون چکان است، به علت همین بازی بازی اش با مرگ و زندگی. آشتی‎ عیش و عزایش، اینکه مرگ را پیش خرید می کند. و حتی اگر هیچ کدام از آثارش را نخوانده باشیم، به نظرم همین یک دلیل، می ارزد که او را دوست داشته باشیم و گاهی که از زندگی نفسمان در نمی آید، به مرگ فکر کنیم (البته بدون عجله وصال با مرگ).مواظب خودمان باشیم؛ زیادی نزدیک رودخانه نشویم برای خاطر صادق هدایت.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 21:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش کلمه ی «هنوز»</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-z9v68tedsm5w</link>
                <description>اگر بپرسید چه کلمه ای را بیشتر دوست دارم، بی درنگ می گویم «هنوز». درست است که معنای عینی ندارد، لمس کردنی و دیدنی هم نیست اما... بیایید بیشتر به آن فکر کنیم. معنای این کلمه چنان عمقی دارد که با خواندن این پست شما هم عاشقش می شوید. در ابتدا این دو مثال ساده را بخوانید:منتظرت هستم.هنوز منتظرت هستم...یا این:صبح نشده؟ هنوز صبح نشده؟می بینید چطور «هنوز» یک چاه می کَند وسط معنای جمله؟ انگار خلأ جمله را بیشتر می کند، دگرگونش می کند چنان که درختی سرمازده در زمستان، و سرانجام پرشکوه در بهار (یا عکس).«هنوز» با نظر به گذشته، آینده‌ی مه آلود را جلوی چشممان می آورد. «هنوز» اتصالِ گذشته‌ی سپری شده و گذرگاه باریک آینده است. «هنوز» گرگ و میش است، شباهنگام و نویدِ سحرگاه. معنای برزخی این کلمه، گاه غمیگن است گاه شادی آور، که جریان زندگی است. خودِ زمان حال است. ما برای کسی که از دنیا رفته نمی گوییم «هنوز مرده»؛ «هنوز» مخصوص زندگی است چون یک قید زمان دار است: هستی‌بخش و پر از امید و یأس. حافظ غزلی دارد با ردیف «هنوز»، و ببینید چطور اگر «هنوز» نبود، اصلاً این غزل پا نمی گرفت:جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز دوست دارم خودتان به این کلمه فکر کنید، هر بار که ناخواسته گفتید «هنوز» کمی تأمل کنید و آن جمله را بدون هنوز فرض کنید.هنوز هنوز هنوز</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 20:23:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسنوب نباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-luikygsfx6q1</link>
                <description>بی مخاطب عرض میکنم، اگر توی مدرسه انشاهای خوبی می نوشتید، معنی آن نیست که محتوانویس خوبی هم هستید. اگر آخر شب وقتی کسی نبود با او حرف بزنید، روی کاغذ غده ی حرف‎هایتان را نوشتید (با دو سه تا استعاره) از شما داستان نویس نمی سازد. کلاً اگر می توانید نقد کنید، اگر می توانید لایِ کلاف افکارتان دست و پایی بزنید، شما را تولید کننده نمی کند. نوشتن، آدم را برملا می کند، به آب خوردنی؛ و خواننده می فهمد که چیزی که دارد می خواند از قلم یک اسنوب درآمده. خواننده نیازی نیست علم و دانش خاصی داشته باشد، می فهمد که چیزی که دارد می خواند پرت و پلاست. چون متن با زبان پیوند دارد.برعکس، در کارهای بصری (فیلم و عکس) ممکن است بیننده‎ ی ناآشنا نفهمد اشکال کار کجاست. چون نیاز به دانشی دارد. یک بیننده عام وقتی فیلم یا تیزری می بیند اگر بخواهد نقدی کند، روی دیالوگ ها متمرکز می شود چون دیالوگ جنسش نوشته و زبان است، و همان را هم می پسندد یا رد می کند، کاری با سینماتوگرافی آن فیلم ندارد (الان خودم با گفتن «سینماتوگرافی» یک هوا اسنوب شدم).شخصاً آن اوایل اسنوب بودم. و اگر به اسنوب ها بگویی اسنوب هستی، بیشتر اسنوب می شوند. سال ها گذشت تا از باتلاقش بیرون آمدم. دوست نویسنده ام می گفت نویسندگی دل و جرئت می خواهد، بی در و پیکر هست ها، هر کسی می تواند بنویسد، اما کافی است بگویی: «ده صفحه بنویس، ده صفحه ی جان دار، می توانی؟» اسنوب ها می توانند، شاید بیست صفحه هم بنویسند اما به درد همان زنگ انشا می خورد.پ.ن:  در اصل اسنوب یعنی کسی که می خواهد با طبقه بالای اجتماع (ثروتمندان، سلبریتی ها، سیاستمدارن و ... ) ارتباط برقرار کند ولی خود از آن طبقه نیست. در این متن، این معنا دقیقاً مد نظر نیست. وقتی هر از گاهی چیزی می نویسیم و فکر میکنیم جز دسته ی نویسنده ها هستیم میشود اسنوبیسم.</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 21:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژگی های بی نظیر زبان فارسی برای محتوانویس ها</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-agzrdn1sovqs</link>
                <description>هر زبانی واژگان، دستور و ویژگی های منحصر بفردی دارد که شاید در زبان دیگری نباشد (یا طور دیگری باشد). مثلاً ضمیر it در انگلیسی یا صیغه مثنی در عربی که گاهی کمبودشان را در فارسی حس می کنیم.زبان فارسی خاصیت هایی دارد که ما به عنوان فارسی زبان از آن ها ناآگاهانه اطلاع داریم، ولی به عنوان یک کپی رایتر یا محتوانویس باید به آنها اشراف داشته باشیم. ما می ‎توانیم با شناخت درست دستور ِصرفی و نحوی زبان فارسی، محتواهای اصولی تر تولید کنیم و لحن را بهتر القا کنیم تا سرانجام ارتباط موثرتری با مخاطب بگیریم. در هر پست، می خواهم به یکی از این ویژگی ها اشاره کنم، شاید به کار کسی بیاید.یکی از این ویژگی ها، آزادی عمل در نحو یا free order بودن زبان فارسی است. می دانیم که هر جمله سه بخش اصلی دارد، فاعل، مفعول و فعل. و البته بخش‎ های فرعی دیگری مثل متمم، قید و صفت.  شما می توانید این سه جز اصلی و فرعیات آن را جابه جا کنید، اول یا آخر جمله بیاورید، بدون آنکه معنای اصلی جمله را تغییر داده باشید: در اینستاگرام ما را دنبال کنید یا ما را در اینستاگرام دنبال کنید لحن تغییر میکند اما معنا نه. در زبان انگلیسی شما نمی توانید این کار را بکنید مگر ساختارشکن باشید. و این به علت وجود &quot;را&quot; در زبان فارسی است، که مغعول را گاو پیشانی سفید میکند، که هرجای جمله باشد می فهمیم مفعول است. شناسه فعل هم باعث میشود بفهمیم فاعل کدام است. توجه: هرچند معنا تغییر نمی کند اما عصب شناسان زبان می گویند که این تغییر صرفی و نحوی روی چگونگی خوانش و معناسازی تاثیر میگذارد. علی با سارا ازدواج کرد، سارا با علی ازدواج کرد، دو شبکه ی معنای متفاوتی در ذهن خواننده ایجاد میکنند.اگر نظر یا پیشنهادی دارید، خوشحال میشوم با من در میان بگذارید (همچنین اگر کسی دنبال مطالعه بیشتر است، می توانم منابعی به او معرفی کنم).</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 22:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی شاید واقعی در دو ورقِ آچهار</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%88%D8%B1%D9%82%D9%90-%D8%A2%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-jhx89q1ujtcu</link>
                <description>در صبحی معمولی، بوی زننده ای تمام اتاق مرد ِتنها و معمولی این گزارش را پر کرد. پنج دقیقه از زمان مقرر همیشگی ‎اش مانده بود که کلافه از خواب پرید. دو کام از هوای بد اتاق را که داخل داد لرزی به تنش افتاد و بینی اش را با انگشت های زورمندش فشرد. خیال کرد لابد یادش رفته زباله های دیشب را بیرون ببرد. خیزی برداشت و از روی تخت که بلند شد، موجِ بو مشتی به بینی اش کوباند -گرچه بینی اش را با دو انگشت گارد بسته بود- و پس افتاد. به هر طریقی خودش را به آشپزخانه رساند ولی سطل زباله خالی بود. با عصبانیت در یخچال را باز کرد: هیچ غذای فاسدی در آن نبود. چشم گرداند و دنبال منبع بو گشت. همه چیز مثل همیشه بود که حتی تمیزتر. پنجره ها چفت شده و روی دیوار ِسفید ساختمان روبه رویی رنگ طلایی ِطلوع نقش بسته بود. روی مبل نشست و بینی‎ اش را آهسته آزاد کرد. با اخم سرش پایین آورد و متوجه شد بو از بدن خودش است. سراسیمه حوله را برداشت و داخل حمام پرید و زیر دوش آبِ خیلی گرم، اول کیسه کشید، بعد با لیف خودش را کف مالی کرد، بعد هم دوباره کیسه؛ موهایش را هم سه بار با شامپو شست. محکم بدن قرمزش را با حوله خشک کرد و بعد آرام آرام نتیجه کارش را بو کرد. بوی خوبی می‎داد. خوشحال تر از هر صبح لباس کارش را پوشید و آوازخوان سمت اداره روانه شد. روز خوب و مفیدی در اداره گذراند و شب برای خودش بروکلی و کرفس و کلم و هویج و سیب زمینی سرخ کرد و با شکمی پر خوابید. اما صبح بعد با بویی بدتر از روز قبل از خواب بلند شد. با نگرانی راهکار دیروزش را تکرار کرد و خوش‎بو از خانه خارج شد گرچه اینبار در تمام طول روز دور از چشم همکارانش خودش را بو می‎کرد تا مبادا بویی به بیرون درز کند. به همین منوال روزها از پی هم آمدند و مرد هر صبح پوست خودش را در حمام می‎کند. تا آنکه در زمستانی خیلی سرد، مرضی شدید مثل آنفلونزا مرد خدازده ی این گزارش را برای یازده روز زمین گیر کرد. او دیگر نمی توانست هر صبح حمام برود و با وجود مخاط زیاد بینی‌‎اش، بوی بد و روزافزون او مغزش را درهم می فشرد. حتی در روز چهارم همسایه ها گمان کردند مرد همسایه که چند روزی از خانه بیرون نزده، مرده و این بوی بد که تمام راهرو ساختمان را گرفته بود، از مردار اوست. با او تماس گرفتند و جویای حال او شدند. مرد به آن‎ها گفت که حالش بد نیست و یحتمل این بو از فاضلاب است، شاید لوله ای ترکیده. بعدِ این آبروریزی، مرد با صورت سرخ و سری افتاده به پزشکی که مطب خلوتی داشت مراجعه کرد و با عرض معذرت از بوی تحمل ناپذیرش دست به دامان دکتر شد. دکتر که علت این مصیبت را در هیچ کتابی نخوانده بود، برای آنکه این کثافت را از سر خود باز کند، با صورتی درهم به او چند ماده آروماتیک و الکل سفید تجویز کرد که بعضی را بایست به خود می مالید بعضی را هم بایست می خورد. هیچ کدام افاقه نکردند.شعاع بوی مرد هر روز بیشتر می‎شد و حتی تا محله های اطراف هم ‎رسید. دادِ مردم درآمده بود. شهرداری هیچ کمکی نمی‎توانست به آنها بکند چون نه لوله ای ترکیده، نه از شدت زیاد بو، منشأ آن قابل تشخیص بود. روز از روز گذشت و بدون آنکه مشام مرد به این بو عادت کند -همانطور که در وضع معمول مغز ما عصب هی تحت فشار را می‎ کُشد- تصمیم گرفت به کوره دهاتی پناه ببرد تا اقلاً این بو فقط بلای جان خودش باشد. دهاتی گمنام پیدا کرد و در خانه ای نقلی به دور از هر احدی ساکن شد. کارِ مرد بیچاره این گزارش به جایی رسید که خانه اش را با لجن مرداب و لاشه حیوان‎ها انباشت تا بتواند بوی خودش را با بوی این‎ها تاخت بزند و به خودش بقبولاند که بوی بدتری هم در این جهان هست. ولی هیچ بویی بدتر از بوی بدن او نبود.دشت سرسبز اطراف خانه ‎ی مرد رو به زردی رفت و دیگر هیچ موجود ذی حیاتی از آن سمت ها تردد نکرد. مرد تنهای این گزارش در روز آخر زندگی اش، با بدنی نحیف و گرسنه و با بینی ای شکسته -خودش با قلوه سنگی بینی اش را خرد کرد- در گوشه ی آشغال دانی اش رو به لاشۀ پوسیدۀ گربه ای کرد و به نجوا گفت: «فقط دلم زیادی تنگ بود. شاید این بو از همین است».</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 22:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار سالِ گم کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%90-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-ih9b615y3cgi</link>
                <description>دوره ی کارشناسی من، عبث ترین دوره ی حرفه ای من بود. رشته ای خواندم که به هیچ جای من بند نبود. واحد به واحد پاس کردم و نمی دانم لای چی بپیچمش که گوشه هایش بیرون نزند. در تمام آن چهار سال، پلاسِ کانون های ادبیات و سینما بودم برای پیدا کردن مفری، برای صحبت با کسانی که آنها هم مطرودِ پرستاره بودند. از آن دوره، اما زندگی زیسته ی عمیقی پیدا کردم. هر چند پر بود از بی خوابی ها داخل خوابگاه های بو گرفته. آنجا از من کتاب خوانی حرفه ای ساخت؛ دوازده تا داستان کوتاه جان دار درآمد و یکی دو خواننده ی وفادار پیدا کردم. یک کلیکسیون از حشرات و جک و جانور هم جمع کردم، شدند همدم. همدم های زنده به گورمباقی اش هم بی حاصلی بود. </description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 20:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با دروغ پول درمیارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%85-gmuc4l4mn0sl</link>
                <description>شعاری خوب  اما برای محصولی بد! هر کسی که با مارکتینگ و تولید محتوا سر و کله ‎ای زده باشد، صادقانه می‎داند که باید دروغ گوی خوبی باشد. یعنی فرقی ندارد شرکت، محصول یا آن خدمت چقدر با کیفیت است، وقتی داری برای آن محتوا می سازی باید بتوانی خوب دروغ بگویی. یعنی حتی اگر توی گروه بازاریابی اپل هم باشی و محصولی که باید برای آن تبلیغ بسازی آیفون باشد، باید آن را جوری با آب و تاب نشان بدهی که سرسخت ترین مخاطب هم مجاب به خرید بشود. تنها فرق یک مارکتر خوب با بد در این است که چطوری این دروغ را پنهان می کند. من آبادنی هستم و در بلوف غوطه خوردم؛ ولی برخلاف بقیه آبادانی ها، بلوف های من خیلی باورپذیرتر بود، خبری از لوله کشی نوشابه و کوسه سواری نبود؛ برای خود آبادانی ها بلوف می زدم و آن ها باورشان می شد، مخصوصاً اگر من را و آن لحن جدی و آرامم را نشناسند.وقتی وارد کار کپی رایتینگ شدم، دیدم باید با بلوف پول در بیاورم، بلوف بزنم اما با لحنی آرام و جدی، طوری که خواننده (بیننده) باورش بشود: هندزفری که در عکس بالا می بینید، هندزفری خوبی نیست اما «ما فروشنده هستیم، باید بفروشیم»، نباید ضعف های این محصول را به چشم مخاطب بیاوریم و اینکه «دختر دم بخت داریم، می ترشد اگر خال روی کمرش را نشان بدهیم». هر چند اگر بروید کتاب های مارکتینگ و کپی رایتینگ را بخوانید (به خصوص کتاب های خارجی ها را) می گویند صداقت اصل است، مخاطب را احمق فرض نکنید، ولی به نظر من باید صادقانه دروغ بگوییم، و در ضمن زندگی تلخ تر از این حرفهاست که بخواهیم همیشه راستش را به مخاطب بگوییم، بگذاریم گام به گام بالاتر موسیقی گوش بدهد.   </description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 22:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک کپی رایتر ساکت هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@AZAD-KABIRI/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-hfmpmea3lcq6</link>
                <description>وقتی خانواده و فامیلِ عظیم و حرافم، اسم من را می شنوند، یک پسر اتاق نشین و ساکت در پهنه ی ذهنشان متبلور می‎شود، که کم و بیش تصور درستی از من است. از آن هایی هستم که در جواب این دراز گویی ها که «به به! آقا آزاد، نیستی، چه خبر؟ چند روز پیش یادت کردیم با خاله نسرین و عمو اسماعیل، گفتیم چه پسر محجوبی هستی...» فقط سری تکان می دهم و شاید بگویم: «هوم، هوم؟ هوم!»چنین کسی، شاید عجیب باشد برود زبان شناسی بخواند، یعنی سابجکت اصلی زندگی اش بشود &quot;زبان&quot; همینی که باید باهاش حرف زد! و عجیب تر و غریب تر آنکه شغلش بشود فروشندگی کلمات!به اقتضای شغل و تحصیلم، حرف میزنم و مینویسم اما همیشه بهترین کارهام، سکوت بود: یک صفحه ی خالی با دو سه کلمه، ویرگول و شاید علامت تعجب.هوم؟</description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 22:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین معمار کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-p6snx6xjsae5</link>
                <description>جلد دومیک ماه است که شروع کردم به خواندن بزرگ‎ترین رمان جهان. «در جستجوی زمان از دست رفته». بعد از پنج سال از خریدن این کتابِ هفت جلدی، بعد از اینکه همیشه جلوی چشم‎هام توی قفسه بود و باکره و محجوب نگاهم میکرد، رفتم و جلد اول را باز کردم و خواندمش. بعد از هر چند صفحه، مبهوت، انگشت به دهان، مدام کتاب را می ‎بستم و به کاغذ دیواری اتاقم نگاه می‎کردم که به طرح‎های لویی شانزدهم می‎مانست، به خدمتکار پیری که در اتاقم را باز کرده و یک لیوان قهوه دستم داده. مارسل پروست، شاید تنها کسی باشد که دوست دارم از قعر زمان بیرون بکشمش و به زمان حال بیاورمش. بگویم: «چطور ممکن است این همه بنویسید، این همه خوب بنویسید؟!» جملات و پاراگراف های کتاب چنان چفت و بست دارند که با خارج کردن یک کلمه یا یک استعاره، تمام آن پاراگراف فرو می ریزد. و عظمت این قلم فرسایی، در همین است که فرسایش نیست، تولید بی انتهای خلاقیت است که سطر به سطرش من را به حسادت وا می دارد. هنوز کتاب را تمام نکردم، هفت جلد است، ولی جرعه جرعه می خوانمش، کلمه به کلمه، دو باره و سه باره. چون این بنای شکوهمند را نباید دید و گذشت، باید لمس کرد و بوسید. مارسل پروست، بهترین معمار کلمات... </description>
                <category>آزاد کبیری</category>
                <author>آزاد کبیری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 02:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>