<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@A_98475678</link>
        <description>«هر چیزی در خیال بگنجد واقعی ست»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:17:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1993011/avatar/dBUeKv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</title>
            <link>https://virgool.io/@A_98475678</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه تیکه ای از بهشت نیست، پس چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@A_98475678/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D9%87-tutlbjvrflqo</link>
                <description>ولی من دلم برای خونه هایی که مادربزرگ و پدربزرگا زندگی میکردن تنگ شده؛در قدیمی پوست پوست شده که ظاهر قشنگی نداره ولی حیاط خونه تیکه ای از بهشته! حتی اینجا هم نباید از روی ظاهرش قضاوت کرد.از دیوارهای آجری تا پایین گل ها به دور همدیگه پیچیده شده،زمینی که با سبزه پوشیده شده،گل هایی که گوشه زمین کاشته شده،گلدونایی که رو پنجرست،درختای انجیر و گردو که تا حیاط همسایه قد کشیده،حوض آبی که ماهی های قرمز باهم دیگه قایم موشک بازی میکنند و کمی اینورتر میز و صندلی که رنگش با حوض ست شده و شاید ۵۰‌ کیلو وزنش باشه ولی وزن خاطرات حدود ۱۰۰۰کیلوعه. پدربزرگی که با دوستاش دوز بازی و شطرنج هایی که بازی کرده بود و نقاشی که با نوه اش اینجا کشیده شده و خواب های شیرینی که زمان روزنامه و کتاب خونده تجربه کرده،شاید مادربزرگی که با همسایه ها سبزی پاک میکرده و غیبت میکردند، دورهمی های خانوادگی و صدای خنده نوه ها موقعی که بادبادک هوا میکنند و گریه هایی که موقع زمین خوردن میکنند و با بوسه ای بر گونه گول زده میشدند.در و پنجره های قدیمی وصدای قیژقیژ همیشگی،پشتی های قرمز لوزی لوزی، یک تلویزیون ساده ۲۰ اینچ،بچه های همسایه ای که دزدکی از پنجره نگاه میکردند، کتابخونه های پر از کتاب قرآن و طب سنتی و اشپزی، فرش های قرمزی که خارش میداد،بوی عطر مشهدی،بوی متفاوت خونه،بوی مادربزرگ، گلخونه کوچیک تو خونه که سقش از شیشه درست شده، یخچال قدیمی که صداش کل خونه رو بر میداره،ساعتی که حرکت عقربه ها انگاری کنار گوشت بود، شکلاتای شیشه ای که دندونات و داغون میکرد و فقط تو خونه اونا پیدا میشد،عکس های ۳ در ۴ نوه هاش و بچه هاشون که روی دیوار کنار قاب عکسایی که باهمدیگه کامل میشن شایدم کنار قالیچه امام گذاشته شده هرچی نوه محبوب تر عکس هم بزرگ تر!پرده های سفید گلگلی،رومیزی های بافتنی که حتی رو تلویزیون هم هستن،فنجون و نلبکی و قوری هایی که عکس شاه هست!اره من شدیدا دلم برای تک تک اینها تنگ شده! دفعه قبلی از پستم استقبال شد امیدوارم که این پست هم دوست داشته باشین💕</description>
                <category>𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</category>
                <author>𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 14:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شغلی که داری، عمیقا لذت ببر!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-jng4cme8lym0</link>
                <description>چون خودم هم عمیقا به کسایی که کتابفروشی دارن حسودیم میشه.دوست دارم یدونه کتاب فروشی داشته باشم که سمت راستش کافی شاپه سمت چپش هم یه گلفروشی.من کتاب فروشی کار میکنم علیرضا کافی شاپ فاطمه هم  گلفروشی کار میکنه . وقتی کارمون تموم میشه من و فاطمه باهم میریم پیش علیرضا باهمدیگه یه قهوه میخوریم میخندیم و از روزمون باهمدیگه صحبت میکنیم بعدش با همدیگه برمیگردیم خونه.کل گلای کتاب فروشی من و کافی شاپ علیرضا از گلفروشی فاطمست.کل کتابای کتابخونه کافی شاپ علیرضا هم از کتاب فروشی منه.ادمایی که با دوستاشون میان کافی شاپ چشمشون به کتاب فروشی من میفته و یسر به من میزنن یه لبخند هدیه میدم بعدش هم میرن مهمون گلفروشی فاطمه میشن.کتاب فروشیم بزرگ نیست کوچیکه و قدیمی که همه نوع کتابی توش پیدا میشه.از کتابای روانشناسی گرفته تا کتابای قصه. کتابا اینقدر زیاده  که از کف تا سقف رو هم انباشته شده بعضی از این کتابا خیلی قدیمی ان واسه همین یکم پوسیده شده.ممکنه وقتی واردش بشی صدای قیژ قیژ پارکت سکوت و بشکنه. رهگذرایی که از کنار کتاب فروشی رد میشن با ارنج به بغل دوستشون میزنن و بهشون میگن این مغازه اون کتاب فروشیه که دوسش دارم. دکور مغازه ترکیبی از چوبی و شیشست. یک قسمت از سقف شیشه های رنگی داره که زمانی نور بهشون برخورد میکنه کف زمین نور های رنگارنگ پهن میکنه.قسمتایی از دیوار تابلو نقاش های معروفه،یه تابلوی دیگم هست که طرح ماهِ از همه بیشتر دوسش دارم فاطمه کشیدتش خیلی بهش افتخار میکنم. یه کاناپه هم یه گوشه از مغازست که ادمایی خسته شدن میتونن استراحت کنن. قفسه ی لوازم تحریر کنار میز منه،اینطوری برای هر مشتری میتونم روی هر کتاب کارت پستال بزارم. کنار قفسه های چوبی کتاب گلدونای زیادی داره که تا قفسه های بعدی پیچ میخورن جلوی برخی کتابا شمع با طرح و رنگ های مختلف هست که هر از گاهی روشنشون میکنم یدونه ساعت زنگ دار قدیمی هم که از مادربزرگم به ارث رسیده بود گذاشتم رو قفسه های کتابا حس خیلی خوبی بهم میده.یدونه گلدون پتوس هم روی میز منه که هروقت میبینمش لبخند میزنم.جلوی ویترین هم گلای زیادی هست که فاطمه برای نگهداری ازشون کمک میکنه چون من فراموشکارم ؛) بعضی از گلام هم اسم دارن اسم کسایی که دوسشون دارم و ازم دورن.وقتی وارد میشی زنگ بالای در صدا میده و بهم خبر میده یه شخص دیگه داره وارد مغازه میشه منم با جمله خوش اومدین راهنماییش میکنم و کنجکاوم بدونم چه سبکی میخونه شاید از روی ظاهرش حدس زد چه سبکی میخونه شایدم نه.یدونه پیشی کوچیک طوسی رنگ هم جلوی در مغازست.اسمش اریکه. همیشه خستست از آدما خوشش نمیاد دلش میخواد آزاد باشه و بقیه کاریش نداشته باشن.علیرضا همیشه بهش غذا میده بعدش برای بازی میره سراغ گلای فاطمه.برای خواب هم بالای قفسه های من یا روی صندلی و انتخاب میکنه.اولین باره مینویسم پس قبول دارم آماتورم :)شاید بازم بنویسم شایدم نهدوستم فاطمه قراره گلفروشی رو بزاره موقعی که گذاشتدلتون خواست میتونید مال اونم بخونید(قشنگتر از من مینویسه)? نمیدونم علی میزاره یا نه?</description>
                <category>𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</category>
                <author>𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 20:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>