<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبی خاکستری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Abi.khakestari</link>
        <description>نوشتن در مسیر جستجوی خود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1931284/avatar/Ue1uyn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبی خاکستری</title>
            <link>https://virgool.io/@Abi.khakestari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غروب</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-bl4lr9dxtjvj</link>
                <description>به امید روزی  :) روزهایی که گذشت تک به تک در سوگواری روز قبل بوده ام اما امروز متفاوت است در سوگواری روز بعد که هرگز نخواهم دید هستم .من، این انسان ظاهرا قوی هرگز به این لحظات فکر هم نکرده بودم ، که چگونه خواهد بود .بیش از یک دنیا حسرت در دستانم و ناتوان از هرچیز ، نمیدانم چطور کارم به اینجا کشید و چطور این همه حسرت برای خود به وجودآورده ام .این حس را درست وقتی که منتظر بودم پدرم بخاطر خرابکاری که کرده بودم کتکم بزند ولی او دیگر نبود داشتم همانقدر دردناک همانقدر ناباورانه .در کودکی آرزو داشتم تمام غروب های زندگی ام را تماشا کنم ولی هیچ وقت نتوانستم به موقع غروب خورشید دست از کار بکشم .همیشه خود را سرزنش میکردم برای دیروز و کارهای از دست رفته ، ولی ،من،دیگر نمیتوانستم،دیگر تحمل این دنیا برایم سخت و دردناک شده بود .این لحظات که کنار دیوار نشسته ام و غروب را تماشا میکنم ،خوشحال نیستم ، اما ناراحت هم نیستم ، یک احساس جدید  را تجربه میکنم .غروب زندگیه من با غروب این روز زیبا هم زمان در حال وقوع است .من</description>
                <category>آبی خاکستری</category>
                <author>آبی خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 07:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که با دیگری رفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Abi.khakestari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA-neccz2p7swpt</link>
                <description>نمیتونستم تو خونه گریه کنم چون منو جوری میشناختن که هیچ چیزی برام  اهمیتی نداره و بیخیالتر از این حرفام.بخواطر همین زدم از خونه بیرون مسیر همیشکی تا دانشگاهو رفتم ، رفتم نشستم تو ایستگاه اتوبوس ولی سوار هیچ خطی نشدم .هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و گریه کردم ،فقط گریه کردم نمیدونم چندتا اهنگ پخش شد چون فقط نمیخواستم صدای اطرافمو بشنوم.اون روز فکر میکردم دنیا برام تموم شده ،فکرمیکردم دیگه نمیتونم خودم باشم البته همینطور هم شد ،نشد که خودم باشم.همه سعیمو کردم،خیلی تلاش کردم ولی نشد ،دیگه نتونستم به هر چیز مزخرفی بخندم،دیگه نتونستم با هر اهنگ مسخره ای برقصم ،دیگه با بقیه شوخی نمیکردم و سربه‌سر هیچکی نمیزاشتم .من اون روز خودمو گم کردم.خودمو تو ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه ۱۵ آبان ۱۴۰۰  گم کردم و دیگه نتونستم پیداش کنم.: )</description>
                <category>آبی خاکستری</category>
                <author>آبی خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 03:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>