<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Abolfazl2004</link>
        <description>در حال تغییر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:21:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1098938/avatar/C2Hd0D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منم</title>
            <link>https://virgool.io/@Abolfazl2004</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از یه جایی به بعد مجبوری که تغییر کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Abolfazl2004/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C-stx6mqvltbal</link>
                <description>واقعا اگه بخوام حال و روز الان خودم رو توی یک جمله توصیف بکنم فکر نکنم حتی یک کلمه مثبت توش باشه ، شاید حتی واسه خودم فحش هم بنویسم!هممون گاهی اوقات به یه حالتی دچار میشیم که فکر میکنیم بدرد نمیخوریم و حتی یک کار خوب هم قرار نیست تو ادامه زندگیمون انجام بدیم ، حالا اگه همه اینطور نباشن حداقل ما تینیجر ها این حس رو پیدا میکنیم.اینکه کلی قرار و برنامه با خودت می‌زاری تا بتونی پیشرفت رو شروع بکنی ولی بعد دو روز از قبل هم پنچر تر میشی  :(  انگار یه دیواری جلوته که نمیزاره شروع کنی به پیشرفت به بهتر شدن به تغییر.حال و روز الان من تهش هم بعد کلی تلاش شکست خورده به همون دیوار تکیه میزنی و دوباره توی خودت غرق میشی ، به این فکر میکنی که باز هم شکست خوردم و دیگه حتی حساب شکست خوردن ها هم از دستم رفته ، به این فکر میکنی یعنی قراره برای همیشه پشت این دیوار بمونم و هیچوقت نتونم حتی منظره اونور دیوار رو تماشا کنم ؟ و اینجاست که دوباره سگ سیاه افسردگی میاد سراغت :(واقعا از خودم متنفرم ، دیگه سخته برام اینجوری پیش رفتن ، وقتی به این فکر میکنم که شیش ماه دیگه قراره بیست ساله بشم ولی هنوز یه پسر بچه شکست خورده هستم به اون حس تنفر ، حس ترس هم اضافه میشه و منو گیج تر هم میکنه.دلیل اینکه اومدم اینجا و دارم پست می‌زارم این نیست که بیام یه مشت جمله غم انگیز بزارم و خودم رو تخلیه کنم و حال بقیه رو خراب ، واسه این اومدم این پست رو بنویسم که بتونم بازم شروع بکنم به تغییر ، و تجربه هم بهم ثابت کرده که نوشتن اوضاع رو بهتر میکنه، دلیلش رو نمیدونم ولی تا حدودی برام ثابت شده هست.باید از این دیوار لعنتی رد شد. حالا که دارم بهش فکر میکنم میبینم اصلی ترین دلیلی که منو همچین روزی کشونده کمالگرایی شدید منه ، چیزی که نمیزاره همیشه کار رو ادامه بدم ، یادمه یه بار داشتم بازی قلعه رو انجام میدادم و ماموریت اون مرحله این بود که از جون شاه باید محافظت بشه و تا زمان مشخصی شاه نمیره و من یادمه کلی سر اون مرحله درجا زدم و مدام بازی رو ری استارت میکردم و دلیلش فقط این بود که چند تا سرباز دشمن وارد قلعه من شده بودن:/ این مورد اصلا توی بازی نکته منفی به حساب نمی اومد ولی من بخاطر کمالگرایی شدیدم حتی حاضر نبودم اینو تحمل بکنم که سرباز حریف بیاد توی قلعه من و فکر میکردم بازی رو باختم:| در حالی که ماموریت بازی یه چیز دیگه بود ولی انتظاری که من داشتم یه چیز دیگه و غیر واقعی ، و در نهایت بعد کلی ری استارت کردن بازی که دیگه خسته شده بودم یه بار تصمیم گرفتم تا آخر کار ادامه بدم و اینبار بلاخره تونستم تقریبا به راحتی ببرم! بنظرم اون بازی که میکردم به دنیای واقعی شباهت های زیادی داشت ، مثلا این پیام رو میرسوند که توی زندگی ممکنه بعضی وقتا به قلعه و منطقه امن زندگیت حمله بشه و حتی بتونن واردش بشن و این هنر تو هست که بتونی این قضیه رو کنترل کنی و جا نزنی ، باید به خودمون بفهمونیم شاید مشکلات یا حتی افراد بتونن به زندگی و برنامه هامون حمله بکنن و سعی کنند اونا رو به هم بزنن ولی ما باید جوری پیش بریم که بتونیم مشکلات رو تا جایی که میشه از بین ببریم و تبدیل بشه به تجربه خوب برای ما نه اینکه به محض اینکه با یه مشکل رو به رو شدیم خودمون رو ببازیم و بشیم درس عبرت خودمون و بقیه.حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم این کمالگرایی باعث میشد انتظار های فضایی از خودم داشته باشم و یه شبه بخوام ۱۸۰ درجه توی زندگیم تغییر ایجاد کنم و وقتی نتونستم یکی از اون کارا رو انجام بدم خودمو شکست خورده فرض میکردم ، واقعا تفکر سمی هست این کمالگرایی افراطی که دارم.از یه جایی به بعد «تغییر» از انتخاب تبدیل میشه به اجبار.الان راه های زیادی برای خلاص شدن از شر این کمالگرایی بلد نیستم ولی حس میکنم اگه همش نخوام حرکت های خفن بزنم و دیدم رو نسبت به زندگی ساده کنم راحت میتونم زندگیم رو پیش ببرم،مثلا بجای اینکه مدام دنبال بهینه کردن تصمیم هام باشم یه تصمیم رو بگیرم و بدون اینکه مدام بخوام شکل انجامش رو تغییر بدم فقط انجامش بدم،و اینو یادم باشه که همیشه توی هر تصمیمی نمیشه 100% سود کرد و هیچ هزینه ای نداد. از الان به بعد میخوام تصمیم بگیرم مرحله به مرحله توی خودم تغییر ایجاد کنم و به اونی که میخوام تبدیل بشم. چیزی که فعلا میخوام بهش تبدیل بشم آدمیه که خیلی پیچیده و گنگ نیست و برنامه زندگیش ساده و قابل فهمه،فعلا فقط همینو میخوام.بعد دیوار تازه شروع ماجراست...راستش زیاد با فضای اونور دیوار آشنا نیستم ولی اینو میدونم که پر از قله ست که باید فتح بشن...</description>
                <category>منم</category>
                <author>منم</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 17:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرم کتاب دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Abolfazl2004/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85-ahjjvb7lxm5h</link>
                <description>واقعا الان یکی از سخت ترین لحظات چند وقت اخیرمه ، اینکه بعد یه مدت طولانی و با دلی پر از حرف بخوای دوباره شروع کنی به نوشتن ولی ندونی از کجا شروع کنی و چی بنویسی خیلی رو مخه و بنظرم اگه ادامه پیدا بکنه شاید آدم رو به دیوونگی بکشونه. این حالت مثل مواقعی هست که نویسنده ها میخوان کتاب دوم خودشون رو بنویسن ولی هر کاری که میکنن نمیتونن شروع به نوشتن کنن ، انقدری این اتفاق مرسموم شده بین نویسنده ها که اسم سندروم هم روش گذاشتن! بعضی از نویسنده ها تونستن از پس این مشکل بر بیان ولی واسه بعضیای دیگه اینطوری نبوده!مثلا هاربر لی که بعد 55 سال کتاب دوم خودش رو چاپ و منتشر کرد !!!«هاربر لی» نویسنده کتاب کشتن مرغ مقلدتوی مورد های بدتر حتی نویسنده از شدت ناراحتی به سمت اعتیاد هم رفته مثل «ساموئل تایلر» شاعر انگیسی که برای شرح احوال خودش نوشته : «دیروز جشن تولدم بود ، اما الان درست یک سال تمام است که‌ دریغ از یک ذره کار ... با تأسف و شرمندگی هیچ کاری نکرده‌ام».از اونجایی که من یاد گرفتم از سرنوشت دیگران درس بگیرم و نیاز نیست همه راه ها رو امتحان کرد تا به راه درست رسید تصمیم گرفتم که هر جوری که شده نوشتن رو شروع بکنم ، حالا درسته که من نویسنده کتاب خاصی نیستم ولی خب تجربه کننده یک زندگی که هستم ! و بنظرم همین کافیه که بخوام بنویسم :).و برای اینکه بخوام شروع کنم به نوشتن تصمیم گرفتم تبدیل بشم به ویکی پدیای فارسی 😅 ، اولش فکر میکردم که اصلا نمیتونه شروع خوبی باشه برای نوشتن ولی حالا که میبینم خیلی هم داغون نشده و میتونه امیدی بده به کسایی که قبلا مینوشتن ولی الان هیچی نمینویسن چه توی ویرگول چه توی یه برگه و برای خودشون ، و بهتره به خودشون سخت نگیرن ، برای شروع دوباره نیاز نیست که یه شاهکار هنری خلق بکنن ! مهم اینه که فقط شروع بکنن.برای رسیدن به ساحل آرامش باید از دریای طوفانی گذشت</description>
                <category>منم</category>
                <author>منم</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 17:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>