<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AbolfazlNaseri</link>
        <description>علاقمند به سینما، نوشتن و کمی فلسفه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:48:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4133894/avatar/Bed4PV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>The Last Viking - 2025 | کله‌پوک‌های احساساتی</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/the-last-viking-2025-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%DB%8C-fjzo8oopavf4</link>
                <description>معرفیآندرس توماس ینسن، فیلمنامه‌نویس و کارگردانی دانمارکی است، که با «شب انتخابات - ۱۹۹۸»، جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه همان سال را برنده شد و به شهرت بین‌المللی رسید. او پس از فیلم تحسین‌شده‌ی «سرزمین موعود - ۲۰۲۳»، امسال به سراغ فیلمی رفته است که همانند روال سابق و اکثر آثار قبلی‌اش دارای طنز سیاه و استعاره‌آمیزی است که سعی دارد سطح را سوراخ کرده و به عمق بزند!«آخرین وایکینگ - ۲۰۲۵» بدون شک، پتانسیل‌های هم محتوایی و هم فرمیک خوبی دارد؛ اما سوال اینجاست که آیا ینسن توانسته از آنها به خوبی استفاده کند یا نه.....!The Last Viking - 2025خلاصه داستان«آنکِر» سارقی است که تحت تعقیب پلیس می‌باشد؛ چرا که به‌تازگی به یک بانک دستبرد زده است و حالا درصدد پنهان پولهای دزدی است. او به برادر شیرین‌عقلش، «مان‌فِرِد»، می‌گوید که بایستی کیف را به خانه‌ی مادری‌شان برده و در همان نزدیکی دفن کند تا آب‌ها از آسیاب افتادن کنند. تا به خودش می‌آید، متوجه می‌شود که پلیس تمام آپارتمان را به محاصره خودش درآورده است.آنکر قصه‌ی ما، پس از گذشت ۱۵ سال، عفو مشروط می‌خورد و از زندان آزاد می‌شود. وقتی به خانه باز‌می‌گردد، می‌بیند که مان‌فرد، به اختلال بحران هویتی دچار شده و فکر می‌کند که «جان لنون»، گیتاریست مشهور گروه بیتلز است :)از آنجایی که مانفرد از هویت قبلی خودش بیزار است، هر بار که او را به نام خودش صدا می‌کنند، دست به آشوب و حتی خودکشی‌های نافرجام می‌زند.حالا آنکر مانده است با این برادر مجنون و آشفته‌حال، و آن‌همه پول بی‌زبان که معلوم نیست کجا هستند!!نقد محتوااعتقاد دارم که فیلمنامه‌ی «آخرین وایکینگ»، کشش و ویژگی‌های منحصربه‌فرد خوبی دارد، مخاطب را در بحر داستان خود به دام انداخته و آرام‌آرام، فکر و احساساتش را درگیر می‌کند.به موضوعات حساسی همچون ضربات روحی در کودکی، تروما، عشق و نیازهای عاطفی، نقص و کمبودهای جسمی-روحی، درک کردن دیگری، از یاد بردن هویت خود و الی آخر‌، چنگ می‌اندازد و همگی را در دل خود جای می‌دهد. گفتم حساس؛ چرا که اولا بایستی با این‌چُنین مسائل، با نهایت ملایمت برخورد کرد تا موجب رنجش مخاطب نشوند، ثانیا باید پرداخت خوبی دریافت کنند تا اثرگذار باشند و ثالثا به‌خوبی درون قصه ورز آمده باشند، تا گل‌درشت و وصله‌ی ناجور به‌نظر نرسند.برای مورد تحلیل قرار دادن عناصر محتوایی فیلم، بنابر عادت همیشگی خود، به هر کدام جداگانه خواهم پرداخت.مان‌فرد و تروما در کودکیمانفرد (با بازی مدس میکلسن)، برادر ناخوش‌احوال آنکر است که هسته‌ی مرکزی درام فیلم را شکل می‌دهد. وی در دوران بچگی، درون‌گرایی بوده که بواسطه‌ی تخیلات کودکانه‌اش، می‌خواسته یک وایکینگ باشد. این خواسته‌ی مانفرد، تنها در مرحله‌ی تخیل و ذهنش باقی نمی‌ماند؛ بلکه به دنیای بیرون بروز می‌کند، به‌گونه‌ای که او برای خودش کلاه‌خود، زره و تبر وایکینگی دست و پا کرده و بدون آنها جایی نمی‌رود. این زره و کلاه‌خود، احتمالا به معنای دیواری است که مانفرد، میان دنیای بیرون و خودش ایجاد کرده.تا بدین‌جا مشکلی نیست.مشکل از زمانی شروع می‌شود، که بچه‌های دیگر در مدرسه، او را مسخره کرده و کتک می‌زنند. این باعث می‌شود که هر روز بیشتر در غار تنهایی خود فرو برود؛ حتی با وجود اینکه برادرش آنکر نیز پشتیبان اوست. مشکل دوم، پدر دائم‌الخمر و بی‌اعصاب مانفرد هست، که اصرار دارد او مجنون بوده و نیاز به کمک دارد. به همین خاطر، هر بار به آنکر تأکید می‌کند که نگذارد آن لباس‌های وایکینگیِ کوفتی را بپوشد، و الا هر دو را تنبیه می‌کند.پدر بجای آنکه او را درک کرده و در خلوت، با پسر خود، صمیمانه به گفتگو بنشیند تا این سختی‌ها را به کمک هم حل کنند؛ میان خودش و مانفرد، فاصله‌ی عاطفی ایجاد کرده و به او، برچسب «جنون» می‌زند.از اینها که بگذریم، آنکر و مانفرد حالا مردان بالغی شده‌اند. مانفرد بخاطر آن تروما، احساس وابستگی زیادی به آنکر دارد، اما او عین خیالش نیست. با بزرگتر شدن و پیش چشم آمدن منافع شخصی، آنکر به انسان خودخواهی تبدیل شده است که دیگر برادرش برایش اهمیتی ندارد و فقط می‌خواهد آن پولها را پیدا کرده و فلنگ را ببندد.از طرفی وقتی که آنکر به زندان می‌رود، مانفرد احساس کمبود می‌کند. بنابراین به هویت جدید «جان لنون» پناه می‌برد، چرا که او شخصی مشهور است که همه‌ی دنیا دوستش دارند و در نتیجه، قاعدتاً نباید احساس کمبود عاطفی داشته باشد.و این است تمامِ مانفرد درون‌گرای رنج‌کشیده! و چه شخصیت‌پردازی دقیق و تمیزی که این فیلمنامه از وی ارائه نمی‌دهد!!سفری برای یافتن پول (کشف هویت)درام فیلم، تازه از جایی استارت می‌خورد که آنکر به اسم خلوت کردن و بازسازی رابطه‌ی خود با مانفرد، او را از پیش خواهرشان، به خانه‌ی مادری می‌برد؛ تا بالاخره بتواند جای دقیق پولها را از زیر زبانش بکشد.بخش اول - شخصیت‌های جدیداو در بین راه، با دکتر روانشناسی بنام نیلسن آشنا می‌شود. نیلسن به او می‌گوید که برای آرامش خاطر مانفرد، بهتر است کمکش کنند که او واقعا باورش بشود جان لنون است. از این راه، شاید خاطرات فراموش‌شده‌اش بازگردند. سپس پیشنهاد می‌دهد که مجنون‌های دیگری که فکر می‌کنند بقیه‌ی اعضای گروه بیتلز هستند را جمع کنند تا آنها در کنار هم تمرین و اجرا کنند!! آنکر با این ایده مخالفت کرده و با مانفرد به خانه‌ی جنگلی مادری‌شان می‌رود.ساکنین جدید خانه، با روی گشاده از آنها استقبال می‌کنند تا چند روزی آنجا بمانند. آنکر هم می‌گوید که ما برای یادآوری خاطرات کودکی و ماهیگیری آمدیم. مارگارت، زن خانه، یک خانم زیبا و مدل سابق شکست‌خورده‌ای است، که هیچ‌وقت رویاهایش به حقیقت نپیوسته و همسرش ورنر هم طراح مدی است که تابحال حتی یک جوراب طراحی نکرده است. به زعم خودش، پس از اتفاقی که برای صورتش افتاده، ذوق و قریحه‌ی خود را از دست داده و هم‌اکنون مشغول نوشتن داستان‌های کودکانه است!تمام شخصیت‌های فرعی، نماینده‌ی بخشی از کمبودهای روانی مانفرد هستند: ورنر هنوز خودش را پیدا نکرده و نمی‌داند که رسالتش در زندگی چیست. مارگارت بخاطر برتری نصفه و نیمه‌ی خودش، هیچوقت ورنر را درک نکرده و مدام به او سرکوفت می‌زند؛ دقیقا مانند برادر مانفرد. و همینطور دکتر نیلسن، رویای به حقیقت ناپیوسته‌ای دارد که دیوانه‌وار آنرا می‌جوید.فیلمنامه از این کاراکترها، نه فقط در جهت پر کردن حفره‌های داستانی استفاده کرده؛ بلکه آنها را استعاره‌ای قرار داده است برای درک بهتر شخصیت مانفرد.بخش دوم - حفاری را آغاز کن!از آنجا که آنکر بی‌امان به‌دنبال یافتن پولهای دزدی است و بارها از مانفرد خواهش می‌کند که کمکش کند، اما او اظهار بی‌اطلاعی کرده و از موضوع، تفره می‌رود.مانفرد بجای نشان دادن جای پولها، آنکر را عمدا به سمت چیزهایی راهنمایی می‌کند تا گذشته‌ی خود را به یاد بیاورد تا از این طریق، هویت فراموش‌شده‌اش را بازآوری کند. و این زیباترین نکته‌ی فیلم است:این آنکر است که خود حقیقی‌اش را گم کرده؛ نه مانفرد!جمع‌بندیدر پایان بایستی خاطر نشان کنم که فیلمنامه‌ی «آخرین وایکینگ» نوشته‌ی توماس ینسن، از قوت بسیار خوبی برخوردار است. کاملا انسانی و دغدغه‌مند بوده و با استعاره‌های دردناک و هم بامزه‌اش، به عمق می‌زند. در روزگاری که معمولی‌ها اسکار می‌گیرند؛ فیلمنامه‌های خوبی همچون این داستان، حتی نامزد هم نمی‌شوند، که بسی جای ناامیدی و تعجب است!!از طرفی کاراکتر مانفرد، نه فقط کنایه از رنج‌کشیدگان، بلکه نمونه‌ی بروزیافته‌ای از انسان قرن بیست‌ویکمی است که برای کنار آمدن با سختی‌های این دنیای پر از کمبود و نقص، نیاز به درک شدن دارد؛ اصلا هرکسی دارد، و الا این دیو سیاه‌پیکر، همه‌مان را از پا در می‌آورد!نقد فرمبخش فرمیک «آخرین وایکینگ» برخلاف فیلمنامه، چندان غنی نیست و بعضاً با مشکلات جدی دست و پنجه نرم می‌کند. فرم، آن جزء از فیلم است که آدم آرزو می‌کند ای کاش توماس ینسن فقط فیلمنامه را نوشته بود و هرگز آنرا کارگردانی نمی‌کرد! البته این‌طور هم نیست که با یک فاجعه طرف باشیم؛ اما حقیقتا در قد و قواره‌ی داستان نبوده و اصطلاحا آنرا حیف کرده است!حالا بهتر است به هر کدام از اجزاء بپردازیم تا دقیقا بدانیم از چه حرف می‌زنیم.طراحی صحنه و لوکیشن انتخاب یک لوکیشن خاص وقتی با طراحی صحنه‌ای مناسب همراه می‌شود، تجربه‌ای متفاوت برای مخاطب رقم ‌می‌زند؛ چیزی که در این فیلم شاهدش هستیم.جنگلی که خانه‌ی مادری مانفرد و آنکر درونش قرار دارد و آفتابی که از پس درختان و تپه‌های سرسبز به آن می‌تابد، همگی به زیبایی و خاص بودن تصاویر کمک کرده‌اند. این طبیعت، دریای عمیق فراموش‌شده‌ای است، که خاطرات و رازهای کودکی مانفرد و آنکر در آن مدفون شده‌اند.گرچه افسوس که باید گفت این تنها جنبه‌ی تزئینی دارد. استفاده از فرم و پتانسیل جنگل در اینجا ضروری به نظر می‌رسید. ینسن که تمام تمرکز خود را روی خوب روایت کردن گذاشته (بگذریم که از همان هم درست برنیامده)، این پتانسیل را سوزانده است. در ابتدا که آنکر مضطربانه و مستأصل، به طبیعت پا می‌گذارد تا آن پولهای بی‌صاحب (!) را بیابد، بایستی این حس را از طریق ناشناختگی جنگل، به ما منتقل می‌کرد. و سپس زمانی که خود و هویت خود را به یاد آورده، باید این جنگل به مکانی آشنا و پر از خاطرات لطیف کودکی بدل می‌شد؛ نه اینکه در تمام طول مسیر، خنثی باقی بماند.از طرف دیگر، طراحی صحنه و نورپردازی گرم درون خانه با تم غربت و سرگشتگی به خوبی عجین شده است و همزمان این احساسات را در کنار جنون افسارگسیخته‌ی مانفرد و آن گروه قلابی بیتلز منتقل می‌کند.منطق رواییمنطق روایی وقتی مشکل داشته باشد، بخش‌های مختلف داستان بهم نمی‌خورد، برای مخاطب باورپذیر نبوده و او را گیج می‌کند. و این همان ایرادی است که به پیکربندی کارگردانی ینسن وارد است!از آنجایی که فیلمنامه، یک کارکتر سارق بی‌اعصاب بنام آنکر و چند مجنون تیمارستانی فراری دارد، طبیعی است که تا حدی خشونت به خود ببیند. اما نمیدانم نویسنده چه اصراری داشته که شخصیتی جلاد-صفت به نام فلمینگ، به اثر اضافه کند؟!! خشونتی که این کارکتر به فیلم ایراد کرده است، کاملا تحمیلی و همچون وصله‌ای ناجور است که به بقیه‌ی داستان نمی‌چسبد.احتمال میدهم که ینسن برای مطرح شدن فیلم خود در هالیوود، خشونت را به این اثر افزوده تا کمی به سلیقه‌ی آمریکایی میل کند! یا شاید هم می‌خواسته به تم وایکینگی خود نزدیک شود؛ که آن هم به قامت فیلم و داستان نمی‌نشیند!روایت پُر ابهامبه اعتقاد نویسنده، اصلی‌ترین مشکل و پاشنه آشیل فیلم، شلختگی روایی است. فلش‌بک‌هایی که آنکر از دوران پر درد کودکی به خاطر می‌آورد، دقیق و بی‌نقص روایت شده و کارگردان آنها را به درستی در لحظات مختلف فیلم، جای‌گذاری کرده است.اما مشکل اینجاست که مخاطب در طول دقایق فیلم، چند بار به این طرف و آن طرف پرتاب می‌شود و موضوع اصلی را گم می‌کند. کارگردان با انیمیشن ابتدایی فیلم، مخاطب را به طرف «مساوات» منحرف می‌کند. گویی بار معنایی برخی کلمات را نمی‌داند. در اواسط فیلم، بحث رویاهای از دست‌رفته را پیش می‌کشد و گاه دقایق فیلم را با مسخره‌بازی‌ کارکترهای بی‌اهمیت هدر می‌دهد. این موارد، انسجام روایی را گرفته و رشته‌ی داستان را از دست مخاطب بیرون می‌کند. شاهد مثال هم، نمره‌ی مردمی ۷.۲ به فیلم است. چُنین داستانی انسانی و احساس برانگیز با این پایان مناسب، نمی‌بایست نمره‌ای کمتر هفت و نیم، از مخاطبان عام خود دریافت کند. فیلم نیاز به بازنگری چند باره دارد تا که مغز محتوایش نمایان شود و این باعث به دردسر افتادن مخاطب عام در فهم روایت شود. درحالیکه مخاطب اصلی فیلم، همین مخاطب عام است، نه فقط منتقدان و خوره‌های سینما!جمع‌بندیدر نهایت حتی اگر برخی سخت‌گیری‌های حقیر را نادیده بگیریم، فرم حقیقتا در سطح نازل‌تری از فیلمنامه قرار داشته و آدم فکر می‌کند که یحتمل، آندرس توماس ینسن، فیلمنامه‌نویس خوش‌‌قریحه‌ای است که همچنان مسیری طول و دراز برای تبدیل شدن به کارگردانی چیره‌دست دارد.اما همچنان، «آخرین وایکینگ» یکی از فیلم‌های خوب سال ۲۰۲۵ می‌باشد که الحق ارزش یکبار تماشا را دارد!در پایان از خوانندگان عزیز ممنونم که تا بدین‌جا همراه بودید و امیدوارم که سایه‌ی این جنگ تحمیلی، هرچه زودتر از آسمان کشور عزیزمان رخت بر بندد و مثل همیشه با پیروزی و سربلندی‌مان همراه باشد ❣️🇮🇷📆 دوم اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵✍️ ابوالفضل ناصری🎯 نمره نویسنده به فیلم: ۶.۵ از ۱۰پست قبلی:خانه سیاه است - ۱۳۴۱ | لباسی از جنس جذام</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه سیاه است - ۱۳۴۱ | لباسی از جنس جذام</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D9%85-bmjdpzzzdpvc</link>
                <description>معرفیداستان از آنجا شروع شد که روزی، انجمن کمک به جذامیان ایران، پیشنهاد ساخت یک مستند برای استودیوی فعال آن دوران، یعنی استودیوی «ابراهیم گلستان» ارسال کرد. قرار شد که گلستان از جذام‌خانه‌ی بابا باغی در تبریز بازدید کرده و شرایط را بسنجد. بنا به هر دلیلی، کارگردانیِ مستند را فروغ فرخ‌زاد، که به تازگی مشغول همکاری با استودیو بود، بر عهده گرفت. چند روزی در همان مکان زندگی کرد و از نزدیک، ناملایمات این دنیای سیاه را بر چهر‌ه‌ی کودکان جذامی به نظاره نشست. و اینطور بود که موج نوی سینمای ایران، در سال ۱۳۴۱ و توسط یک بانوی شاعر، پایه‌گذاری شد.همانطور که گفته شد از «خانه سیاه است»، به عنوان نقطه‌ی آغاز موج نوی سینمای ایران یاد می‌شود. درحالیکه علاقمندان این حوزه، با «شب قوزی» غفاری، «گاو» مهرجویی و «قیصر» کیمیایی آشنایی بیشتری دارند؛ اما حافظه‌ی سینما، پیشگامی فروغ فرخ‌زاد را هرگز فراموش نمی‌کند!«خانه سیاه است» یک مستند ۲۰ دقیقه‌ای است؛ اما به گونه‌ای هنرمندانه و انسانی روایت شده است که دلزدگی را در قامتی دلچسب می‌سراید، جذام را به قاب می‌کشد و درد و رنج را بازتعریف می‌کند.مستند فرخ‌زاد، به شهرت بین‌المللی دست یافت و همان سال، جایزه بهترین مستند کوتاه جشنواره اوبرهاوزن آلمان را دریافت کرد و نسخه ترمیم شده‌اش همچنین، در هفتاد و ششمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز به نمایش درآمد.نقشی از یک زشتیاین مستند از چند پرده‌ی کوتاه، اما عمیق تشکیل شده است. مفاهیم تلخ زیادی را با قاب‌بندی‌های دقیق خود، به گفتگو می‌نشیند. ترومای جمعی، انزوا و طردشدگی، شِکوِه از خالق، گذر زمان و تقابل زشتی و زیبایی، مفاهیمی هستند که فروغ، از طریق مونولوگ‌هایی شاعرانه، با صدای خودش و زیر تصاویر فیلم، از آنها سخن می‌گوید. این طرز قصه‌سرایی، تا جانِ مخاطب نفوذ کرده و به یک همدردی ساده اکتفا نمی‌کند؛ بلکه وی را مجبور می‌سازد تا جذام را زندگی کند.....دخترک و آینهدر پرده اول، دختری خسته‌دل و دردمند، روبروی آینه نشسته است و به انعکاس صورت خود می‌نگرد. ترس و حقیقت، درونش در جدال هستند. از طرفی صورت خود را پوشانده تا زشتی‌ها را پنهان کند؛ از طرف دیگر، نمی‌تواند از این حقیقت کشنده برهد. گاه‌به‌گاه، چشمان خود را از آینه منحرف می‌سازد؛ اما....پرده‌ی اول کوتاه است و تمامی این نکات، تنها در چند ثانیه‌ اتفاق می‌افتند.در هاویهپرده دوم، سکانسی است از کودکان جذامی که در مدرسه، مشغول سوادآموزی هستند. هنگام روخوانی درس است و هر کدام بخشی از ستایش‌نامه خدا را قرائت، و نعمات بی‌شمار او را شکر می‌گویند.فروغ از این سکانسْ استفاده، و موقعیت را چنین ترسیم می‌کند: «جذامیان رنج‌کشیده در قعر جهنم دنیایی، درحال شکر منعم هستند»گذر زمانپرده‌ی سوم برای روایت و تاثیرگذاری بسیار مهم می‌باشد و بایستی اعتراف کرد که فروغ، خیلی هوشمندانه آنرا به عنوان مقدمه برای سکانس بعدی جای‌گذاری کرده است.مردی، فاصله‌ی کوتاهی را در رفت‌وآمد است. این کار را چندین بار تکرار می‌کند و زیر تصویر، صدایی به آرامی، روزهای هفته را برای‌مان می‌شمارد. تکرار چندباره‌ی این عناصر، استعاره از گذر زمان است؛ اما گذر زمان برای یک جذامی که اهمیتی ندارد! چرا که تغییری در زندگی‌اش رخ نمی‌دهد، احتمالا قرار نیست خوب شود و به حالت عادی باز نمی‌گردد!!سپس راوی از زبان یک جذامی، شروع می‌کند به گلایه کردن. خدایش را مورد خطاب قرار داده و از سختی‌های چنین زندگی عجیبی، ناله سر می‌دهد. در این بین، فیلمبردار جذامیان مختلف را به تصویر می‌کشد، تا روند ادراک را برای مخاطب تسهیل کند.مداوای جذامدر پرده‌ی بعدی، ابراهیم گلستان به عنوان راوی ادامه می‌دهد و از یک‌سری اطلاعات کلی درباره‌ی جذام‌ می‌گوید: اینکه جذام، یک نوع بیماری واگیردار اما قابل درمان است، چگونه باعث چروکیدگی پوست و نابینایی می‌شود و اینکه روند درمان به چه شکل است.همدردی و ترحم، پروسه‌ای است که طی آن مخاطب، عذاب رنج‌کشیده را درک، و با او همذات‌پنداری می‌کند. اما «حس تجربه»، مرحله‌ای بالاتر از آن است. اینجا دیگر یک «الهی بمیرم. چقدر سخت استِ!» ساده گفتن کفایت نمی‌کند. فروغ با تغییر لحن مستند از شاعرانه به جدی، و آن اطلاعات، جذام را از یک تصویر زشت درون فیلم، به حقیقتی موجود در این دنیای پر از نقص، تبدیل ساخته و ما را مجبور می‌کند تا آنرا باور کنیم. این تبدل ترحم به تجربه‌ی زیسته، از این سکانس آغاز، و با تکرارهای بسیار تصاویر جذام و جذامیان ادامه می‌یابد.و این ظرافت‌هاست که «خانه سیاه است» را پیشگام در موج نوی سینمای ایران کرده است.سکانس بعدی، مسجدی را نشان می‌دهد که جذامیان در آن، درحال نماز گزاردن هستند. فروغ با این سکانس، تاکید می‌کند که یک جذامی، اگرچه از روزگار و سرنوشت گله‌مند است، اما آن‌قدر غریب و تنهاست که یگانه مأوای خود را خدای متعال می‌بیند.گلایه‌ها«گفتم کاش مرا بال‌ها مثل کبوتر می‌بود، تا پرواز کرده، راحتی می‌یافتم. هر آینه به جایی دور می‌رفتم و در صحرا مأوا می‌گزیدم. می‌شتافتم به سوی پناهگاهی، از باد تند و توفان شدید؛ زیرا که در زمین شرارت و مشقت دیده‌ام.دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است....»این پرده که نسبتا طولانی‌تر است، به گلایه از سرنوشت و زشتی های دنیا می‌نشیند. به عمر کوتاه آدمی اشاره می‌کند که بایستی همه‌اش را در رنج و عذاب باشد، و در حسرت یک زندگی عادی، جهان را را ترک گوید.در این دقایق و با دیدن صحنه‌ها و سکانس‌های این پرده است که مخاطب به کرختی میل می‌کند و به فکر فرو می‌رود، آن حس هیجانی ابتدایی گرفته شده و قوه‌ی عاقله‌‌اش فعال می‌شود. شاید اکنون جای بحثش نباشد؛ اما این امر، دستاورد کوچکی نیست که فرخ‌زاد رقم می‌زند!!آراییدن زشتیپیرزنی درحال شانه زدن گیسوان بلندش است و دختری دیگر، به چشمان چروکیده‌ی خود، سرمه می‌زند. فروغ یادآور می‌شود که این زشتی، قابل پنهان کردن نیست؛ حتی اگر آنرا با انواع سرخاب‌ها و سرمه‌ها بیارایند. در واقع این سکانس، تلاش‌های نافرجام دخترکی است، برای آراییدن خود!!سپس از شادی‌ها و دلخوشی‌های جذامیان می‌گوید. جذامیان هم همچون دیگران، ازدواج می‌کنند، رقص و پایکوبی به راه می‌اندازند و کودکانشان، سرمستانه به بازی می‌پردازند.یک جمله با «خانه» بسازپرده‌ی نهایی فروغ، بازگشت به مدرسه است. آقای معلم از پسری می‌پرسد که «به نظر تو، چرا باید بخاطر نعمت پدر و مادر، از خدا تشکر کرد؟». پسر می‌گوید که من پدرو مادر ندارم! به دیگری می‌گوید که با کلمه‌ی خانه، یک جمله روی تخته بنویسد. پس از کمی تامل، می‌نویسد: «خانه سیاه است».بنابراین نعمتی ندارم که بابتش خدا را شکر کنم. زیبایی در وجودم، ابدا معنایی ندارد. نیک‌رویی جای خود را به کراهت منظر، و آرامش امید، جای خود را به سیاهی داده‌اند.فروغ، فیلم مستند خود را اینگونه تلخ و گزنده به پایان می‌رساند: خانه سیاه است! «و تو ای نهر سرشار، که نفس مهر تو را می‌راند، به سوی ما بیا! به سوی ما بیا!»سخن آخرمستند فروغ فرخ‌زاد، نقاط قوت زیادی دارد. دغدغه‌مندی‌اش ستودنی‌ست. روایت کردن را بلد است. قاب‌بندی‌ها، دقیق و کارشده‌اند. فیلمبرداری حس و حال مخصوص به کارگردان را دارد: آرام، خسته‌دل و کرخت. تدوین، پابه‌پای روایت می‌آید. متن شاعرانه‌ی فروغ، بسیار عمیق و تاثیرگذار است. «از تکرار در فیلم استفاده می‌شود تا تداوم و گریزناپذیری تروما را در زندگی سوژه‌هایش نشان دهد.» (س.ح.) و در آخر، در عین کوتاهی دقایق، مفاهیم زیادی را در جانِ مخاطب خود می‌کارد!!اگرچه که «خانه سیاه است» مستند تلخی است؛ اما از نظر هنری، ارزش والایی دارد و با هر بار دیدن، جایگاه خود را میان آثار گرانقدر سینما، به اثبات می‌رساند.از میان مقالات زیادی که در مورد این مستند، نوشته و منتشر شده‌اند، به علاقمندان حوزه‌ی سینما پیشنهاد می‌کنم که به مقاله بین‌رشته‌ای خوب خانم سارا حمزه، مراجعه کنند:مطالعۀ تحلیلی فیلم «خانه سیاه است» اثر فروغفرخزاد، با تکیه بر نظریۀ ترومای سوزان سانتاگچند روزی‌ست که حال یک ایران خوب نیست! شنیده‌ام که سه روز عزای عمومی اعلام شده است. به خانواده‌های جانباختگان و تمام مردم خوب ایرانم تسلیت می‌گویم.امیدوارم که در آینده‌ای نزدیک، سیمرغ عدالت، بر کشورمان پر بگستراند و ریشه‌ی ظلم و اختلاف طبقاتی را بخشکاند! به امید او!📆 بیست و دوم دی‌ماه ۱۴۰۴✍️ ابوالفضل ناصریپست قبلی:باشو غریبه‌ی کوچک - ۱۳۶۸ | آشنایی در میان غریبگان</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشو غریبه‌‌ی کوچک - ۱۳۶۸ | آشنایی در میان غریبگان</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%DB%B1%DB%B3%DB%B6%DB%B8-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%86-jspwcgvawvu8</link>
                <description>معرفی«باشو، غریبه‌ی کوچک» ساخته‌ی بهرام بیضایی، سال ۱۳۶۴ و در بحبوحه‌ی جنگ فیلمبرداری شد. اما به دلایلی نامشخص که به غیر از کوته‌نظری و تعصب‌منشی، تحلیل دیگری ندارد، ۴ سال در توقیف ماند و در سال ۱۳۶۸ اکران سینماها شد. اما از آنجا که علاقه‌ای به قضاوت کردن این و آن ندارم، با «ان‌شاءالله گربه است»های مداوم، ذهن خود را منحرف و شما را به آرامش دعوت می‌کنم.اگر به کارنامه‌ی بیضایی نگاهی بیاندازیم، از بین آثار تئاتر و سینمایی او، «باشو» یکی از واقع‌گرایانه‌ترین‌‌ها است. همبستگی و اتحاد ملی در برابر دشمن خارجی، در عین ضدجنگ بودن، ارزش اثر را دوچندان کرده است.با توجه به ممنوع‌الکار بودن بیضایی، فیلم در داخل کشور مورد بی‌مهری قرار گرفت؛ اما در برخی جشنواره‌های خارجی تحسین شد. جایزه‌ی بهترین فیلم جشنواره‌ی فیلم، هنر و تجربه اوبرویلیه فرانسه را کسب کرده، از آن در مجلات معروف سینمایی از جمله «کایه‌دو سینما»، به عنوان شاهکار یاد شد و نسخه‌ی ترمیم‌شده‌‌اش ، اخیرا در جشنواره‌ی ونیز به نمایش درآمده و تمجید دریافت کرد.پس بیاید با بیضایی و اثر ضدجنگش همراه شویم. این شما و این هم نقد و بررسی «باشو، غریبه‌ی کوچک»:خلاصه داستانباشو، کودکی خوزستانی و عرب‌نژاد است که بخاطر بمباران‌های بی‌پایان ارتش بعثی، پدر، مادر و خواهرش را از دست داده است. از ترس، بر پشت کامیونی سوار می‌شود تا از این مهلکه بگریزد. کامیون، او را به جایی دوردست، یعنی استان گیلان می‌برد. هنگام توقف، سرش را از برزنت کشیده‌شده‌ی روی بار، بیرون می‌آورد. مناظر غریب هستند و آب‌وهوا فرق دارد. باز هم صدای بمب!! باشو این بار به سمت جنگل‌ها فرار می‌کند و از کامیون دور می‌شود. بمب‌ها بخاطر باز کردن ورودی معدن هستند؛ اما باشو که این را نمی‌داند! بی‌امان فرار می‌کند تا اینکه وارد زمین زنی بنام «نایی‌جان» می شود. او با دو فرزند کوچک خود زندگی می‌کند و در ابتدا با باشو، برخورد سردی دارد. اما طولی نمی‌کشد که همذات‌پنداری و حس مادرانگی وی، غالب گشته و یواش‌یواش او را می‌پذیرد.حالا باشو، مشکلات جدیدتری دارد: غم از دست دادن مادر، در سینه‌اش سنگینی می‌کند. وحشت جنگ، در بند‌بند وجودش رخنه کرده و نمی‌تواند فراموش کند. غریبه‌ای است که نه فقط رنگ پوست و زبان نامفهومش، بلکه فقدان حس کمک و همدلی در مردم سنگ‌دل روستا، با هر کلمه و هر نگاه، باشوی کوچک را طرد می‌کنند.و دوربین بیضایی وقتی این لحظات را برای‌مان سخت‌تر می‌کند که باشو، شخصیت اصلی ما، تنها یک کودک است......!!نقد محتواهمانطور که قبلا اشاره کردم، فیلم به چند مسئله‌ی اساسی می‌پردازد: کودک جنگ‌دیده، طردشدگی، بیگانگی و عدم درک اجتماعی، طبیعت، غم از دست دادن عزیزان و... هرکدام از اینها، جزئی هستند خودسر و بی‌ربط؛ اما آشپزی مانند بیضایی، این اجزاء را کنار هم قرار داده، تا از آنها یک خورش لذیذ دربیاورد.به عبارت دیگر، هر کسی می‌تواند نمایشی ترتیب دهد و در بستر یک داستان، به هر یک از این مسائل بپردازد. اما جلوه‌گری هنر در این است که تمامی آنها را در یک قالب بگنجانی؛ به‌گونه‌ای که آش نه شور بشود نه بی‌نمک، و در عین حال خورنده، طعم تک‌تک مواد را لمس کرده و بچشد.قبل از اینکه از دستپخت کارگردان برایتان بگویم، می‌بایست هر کدام از این بخش‌ها را جداگانه تحلیل و سپس نقش هر یک را به عنوان جزئی در یک کل بسنجیم.زبان؛ گسست یا پیوند؟!باشو یک کودک عرب است. وقتی به شمال می‌آید، زبان هیچکس را نمی‌فهمد و هیچکس هم زبان او را. از آنجایی زبان مشترک، اولین راه درک متقابل است، در نتیجه ارتباطی میان او و دیگران شکل نمی‌گیرد. این است که از همان ابتدا مطرود است.اما داستان نایی‌جان فرق دارد. او زبان طبیعت را می‌فهمد. برای گره زدن پیوند رابطه، نیازی به کلمه و جملات ندارد. وقتی سگ‌ها پارس می‌کنند و یا قار‌قار کلاغ‌ها به هواست، او هم با آنها همراهی کرده و خودش را به ایشان می‌سپارد. چرا که طبیعت را دوست داشته و خود را جزئی از یک مجموعه‌ی وجودی می‌پندارد.نایی وقتی باشو را می‌بیند، سعی می‌کند با کلمات با او سخن بگوید. وقتی متوجه می‌شود که رنگ پوست و زبانش متفاوت است، او را از خود می‌راند. اما دیدگاه ویژه‌ی او به طبیعت، تفاوت‌ها را کنار می‌زند و باشو را به چشم یک انسان و از همه مهم‌تر، کودکی می‌بیند که بی‌کس است و غریب افتاده در این دیار. پس او را زیر پر و بال خودش می‌گیرد. این شاید زیباترین و انسانی‌ترین پیام فیلم باشد.اما نکته‌ای که برای حقیر جذاب است، این است که این پیام در طول فیلم، شاخ و برگ می‌گیرد و در سطح نمی‌ماند. اینجاست که بیضایی، جهان‌بینی خودش را برای ما نمایان می‌کند؛ یک جهان‌بینی شاعرانه‌ی زیبا.تعصب یا انسانیت؟!نایی، او را پیش خود نگه می‌دارد، اما مردم روستا باشوی غریبه را در میان خودشان نمی‌پذیرند. آنها به نایی می‌گویند که این بچه برایت شر می‌شود؛ پس هرچه زودتر او را رد کن. یکی می‌گوید او مثل ما نیست و همچون ما صحبت نمی‌کند. یکی می‌گوید نان‌خور اضافه‌ای است بر دوش نایی‌جان. دیگری می‌گوید اگر دزد و قالتاق از آب درآمد چه؟!نایی‌جان با بازی ستودنی سوسن تسلیمی، بجای آنکه در برابر این فشارها سر خم کند، همچون شیرزنی دلیر، جلوی تمام آنها می‌ایستد و از باشو و غربت‌اش دفاع می‌کند. کارگردان، این ایستادگی تک‌نفره را به بهترین شکل ممکن نشان می‌دهد:همگی به خانه‌ی نایی‌جان دعوت شده‌اند تا هم چای‌ای نوش جان کنند و هم اینکه یک هم‌اندیشی کوچکی راه انداخته باشند. مردم روستا یکایک بی‌مهری خود را به جانِ باشوی بیچاره انداخته و نایی‌جان را هم می‌گیرند به باد نصیحت‌های خودخواهانه و متعصبانه‌شان!نایی طی یک حرکت انقلابی، از تشریف‌فرمایی بزرگ و کوچک تشکر کرده و یک‌تنه، همه را از خانه‌اش بیرون می‌کند. این بهترین نحو، برای نشان دادن «ایستادگی در برابر جمعیت و دفاع از راستی» است. باید اعتراف کرد که بیضایی در این سکانس، گل کاشته است!!نویسنده در این پرده، دو درس را یادآور ما می‌شود:اول آنکه شاید اگر ما هم میان افراد روستا بودیم، باشو را طرد می‌کردیم. پس در این هنگام، علاوه بر آنکه داستان به خوبی ما را به طرف خود می‌کشاند، آوردگاهی می‌شود برای کشاکش با پرسش‌های درونی.ثانیا به ما یاد می‌دهد که حق را به انجمن ترجیح داده و در برابر فشار اجتماعی، مقاومت کنیم. این صحنه، از نایی در ذهن ما، یک قهرمان می‌سازد؛ قهرمان و مدافع انسانیت.این نکته را هم داخل پرانتز از من داشته باشید که خلق پروتاگونیست را حقیقتا باید از این آثار آموخت. نایی، نه قدرت‌های ابرانسانی دارد، نه لباس‌های چسبان و جذاب تنش است. زنی بی‌سواد و روستایی است که از مد و مدرنیته هیچ نمی‌داند؛ اما ساده‌ترین مفاهیم انسانی را آموخته و در خط اول دفاع از آنها، قهرمانانه آبرویش را خرج می‌کند.باشو و زندگی در روستااز اینجا به بعد داستان، باشو سعی می‌کند تا با روستا خو گرفته و همچون خانه‌اش، آنجا را دوست بدارد. اما مشکلاتی هست. یک کودک برای اینکه جایی را خانه‌ی خود بداند، به چه چیزهایی نیاز دارد؟!طبابت طبیعتعنصر اول آرامش است. اولین چیزی که از یک بچه‌ی جنگ‌زده گرفته شده، آرامش و حس امنیت می‌باشد. ترومای جنگ، روح لطیف او را آزرده و زیبایی‌ها را به زشتی بدل کرده است. پس جنبش هر جنبنده‌ای، او را از خود ‌بی‌خود می‌کند. اینجاست که طبیعت نقش درمانگری پیدا می‌کند:پرواز شاهین بر آسمان، جای جنگنده‌های بمب‌انداز را می‌گیرد، خاطره‌ی هولناک قبلی را پاک و به جایش، حس امنیت را تزریق می‌کند. تنور آتش، جای تیرباران و آتش‌سوزی خانه‌ها را می‌گیرد و کابوس را در ذهن باشو می‌خشکاند. جنگل و درخت‌ها، جای دشت‌های سوزان و بمباران‌شده‌ی خوزستان را می‌گیرند. حتی گراز‌ها، بجای ارتش بعثی، به دشمن‌های خارجی بدل می‌شوند. اما این بار، طبیعت به باشو می‌آموزد که بجای ترسیدن، باید آنها را ترسانده، از خاک خود بیرون کند.و اینگونه است که طبیعت، باشو را درمان می‌کند. فراموشی و ساخت خاطره‌ای نو!مهر مادریعنصر دوم مادر است. هر کودکی به مادر نیاز دارد و از آنجایی که باشو، مادرش را از دست داده است، غم او در سینه‌اش سنگینی می‌کند و هر بار تصویر وی، خاطرش را می‌آزارد.از طرفی نایی‌جان، همان کسی است که او را درک کرده و زبان بی‌زبانش را فهمیده است. بخاطر او در برابر جمعیت روستا، قد علم کرده و پا پس نکشیده است. نان‌اش را می‌دهد و همچون فرزند خود، او را تیمار می‌کند.بیضایی برای محکم‌تر کردن طناب رابطه‌ی مادر-پسری میان این دو، دست به دامان رودخانه می‌شود. حادثه، باشو را داخل رودخانه می‌اندازد و نایی‌، جانش را نجات می‌دهد. آن فراق پراضطراب و این وصال احساسی، گره محبت را سفت‌تر و نایی به مثابه‌ی مادر را برای هم باشو و هم مخاطب، ملموس‌تر می‌کند. گرچه که این سکانس، می‌توانست جای خود را به یک صحنه‌ی ماندگار بدهد؛ تا اینکه در حد کلیشه باقی بماند.به هرحال مهر مادری، باشو را در آغوش می‌کشد و او هم پذیرای ناییِ مادر می‌شود.ما فرزندان ایرانیمعنصر سوم، دوست و همبازی است. باشو هم مانند کودکان دیگر، به همبازی احتیاج دارد. اما بچه‌های روستا، باشو را همچون پدرومادرشان و بخاطر رنگ پوست و زبان متفاوتش، مسخره می‌کنند. در نتیجه او میان کودکان روستا، جایی ندارد.در یکی از سکانس‌ها، وقتی بچه‌ها دارند او را کتک می‌زنند، باشو کتاب فارسی دبستان را برمی‌دارد و شروع می‌کند به خواندن. اینجا جایی است که فیلم، بوی یک پرچم به خود می‌گیرد. باشو می‌خواند: «ما از یک آب و خاک هستیم. ما فرزندان ایرانیم».کارگردان با این سکانس، دو کار انجام می‌دهد:اولا هویت کودکان روستا را از والدینشان جدا می‌کند. آنها دیگر باشو را مسخره نمی‌کنند؛ چرا که حالا یک زبان مشترک با او دارند. در نتیجه به دوستان وی تبدیل می‌شوند.ثانیا از تعصب به اتحاد و از نژادپرستی به میهن‌پرستی پل می‌زند. این اتحاد معنا دارد. یعنی اینکه ما اقوام متحد ایران هستیم و اگر نیرویی ددمنش، بدین مرز دست‌دراز کرد، با پتک اتحاد بر سرش می‌کوبیم. پس دشمن اصلی در خارج است و نه در میان ما!و اینگونه است که باشو، این نیاز خود را نیز برطرف می‌کند تا روستا را خانه‌ی خود بداند.جمع‌بندیداستان «باشو، غریبه‌ی کوچک»، دو خاصیت اصلی دارد. اولا منسجم است. در عین اینکه مسائل زیادی برای پرداختن دارد، دست و پایش را گم نمی‌کند. نه برای پایان دادن هیچکدام، عجله دارد و نه بی‌اهمیت از کنارشان گذر می‌کند. سر وقتش، به حساب همه‌شان می‌رسد. خوب شروع می‌کند و به زیبایی هم به پایان می‌رساند. شاید در نیمه‌ی دوم، روایت فیلم کُند بشود و تشنگی مخاطب‌ را خراب کند؛ اما داستان، انسجام خودش را حفظ می‌کند و قطعات پازل را به درستی کنار هم می‌چیند.دومین خاصیتی که دارد، پرمغز و محتوا بودنش است. گوشه‌گوشه‌‌ی داستان بوی زیبایی و انسانیت می‌دهد. تنفر خودش را از جنگ اعلام می‌کند، تاثیرش را بر زندگی‌ها و مخصوصا کودکان بازگو می‌کند، از تعصب نژادی نالان است، هم‌زبانی را بازتعریف می‌کند و الی آخر. کمتر داستانی پیدا می‌کنید که بدین زیبایی بتواند این همه مفهوم را کنار هم مدیریت کند.در پایان باشو، داستانی است منسجم، که بیضایی از دل آن، هزاران نکته‌ی اخلاقی و انسانی بیرون کشانده است و تمام این پیام‌ها را در قالب سینما به ما هدیه می‌دهد!نقد فرمحالا وقت آن رسیده که از دستپخت آقای بیضایی برایتان بگویم. در یک نمای کلی، قاب‌بندی‌ها با استفاده از پس‌زمینه‌های مختلف، تمایل لطیف فیلم به استعاره‌، لحن شاعرانه و بازی سوسن تسلیمی از جمله نقاط قوت فیلم به حساب می‌آیند.وقتی فیلم را نگاه می‌کنید، تماما در روستا و طبیعت فیلمبرداری شده است، اما به عمیق‌ترین مسائل انسانی چنگ می‌اندازد و شاخ غول‌هایی را می‌شکند که بسیاری از مدعیان پرخرج، فقط ادای آن را درمی‌آورند. و این همان هنر است، هنر چگونه روایت کردن!استعاره‌پردازیاصولاً روش بیضایی در فیلم‌هایش و هم در «باشو» اینطور است که در ابتدا استعاره‌ها را می‌کارد تا جا بیافتند. بعدا در نیمه‌ی دوم فیلم، وقتی خوب به بار نشستند، آنها را برداشت می‌کند. به همین خاطر است که فیلم‌های او، دقت بیشتری را طلب می‌کنند.به عنوان مثال، گراز در فیلم، استعاره از دشمن است. نایی‌جان در ابتدای داستان، سحرگاهان و فانوس به‌دست به سمت تاریکی می‌رود. باشو او را زیر نظر می‌گیرد، اما متوجه نمی‌شود که به چه منظور این کار را انجام می‌دهد. اما همین که جایگاه خودش را در میان خانواده‌ی نایی پیدا می‌کند، همراه با او به جنگل می‌رود. در آنجا، می‌بیند که نایی با ایجاد سر و صداهای زیاد، گرازهای گرسنه را فراری می‌دهد. در نتیجه مقابله‌ی با دشمن را از او می‌آموزد. باشویی که از ظاهر بدترکیب دشمن ترسیده و پا به فرار گذاشته بود، حالا می‌ایستد و در برابرش صف‌آرایی می‌کند. کارگردان با این سکانس، باشو را به خودآگاهی می‌رساند.استعاره‌ها، تکمیل کننده‌ی معنایی هستند که هزار بار از سناریو چیدن قوی‌تر عمل می‌کنند. و در این فیلم نیز، بیضایی به خوبی از آنها بهره برده است.قاب‌بندیوقتی که قرار است از قاب‌بندی فیلم سخن بگوییم در کنارش لفظ «پس‌زمینه» پررنگ جلوه می‌کند. بیضایی، بازیگری خانم، با لباس های جنوبی را در پس‌ تصاویر کاشته است؛ به نشانه‌ از مادر باشو. او هر بار که به قاب می‌آید، استعاره‌ای است از خاطرات باشو که نمی‌تواند مادر و خانه فراموش کند. اما بیضایی تا همین‌ مقدار رضایت نمی‌دهد. بلکه مادر در پس‌زمینه‌ها، به هدایت‌گری بدل می‌شود که با دست غیبی خودش، باشو و نایی را به یکدیگر نزدیک می‌کند. در هنگامه‌ی خطر، تلنگر می‌زند و با حضورش، آرامش می‌آورد. در نتیجه او فراتر از یک خاطره در ذهن باشو است. بیشتر به روح مادر یا استعاره‌ای از مهر مادری شبیه است.استفاده از این عناصر شاعرانه، حقیقتا زیباست و هرکسی نمی‌تواند به راحتی آثار خود را مزین به چنین هنر خالصی بکند. نمی‌تواند، چون نه خلاقیت‌اش را دارد و نه سواد استفاده‌اش را!لحن روایتاز آنجایی که بیضایی عادت دارد آثارش را بر مرز رویا و واقعیت روایت کند، فیلم یک لحن پرکنایه و شاعرانه به خود می‌گیرد. به نظر حقیر، می‌توان بیضایی را از این منظر و تا حدودی با تارکوفسکی مقایسه کرد. فیلم‌های «آندری تارکوفسکی» روس‌تبار، پر است از استعاره‌های بصری، سکوت‌های طولانی و برداشت‌های بلند. تارکوفسکی آنقدر دوربین را آرام حرکت می‌داد تا پس‌زمینه و استعاره‌های درونش، بر ذهن مخاطب نقش ببندد. این دقیقا همان کاری است که بیضایی در «باشو» انجام داده است.البته که سبک شاعرانه‌ی بیضایی در این فیلم، گره خورده است با فرهنگ و تاریخ ایرانی. مثلا سکانسی که نایی مریض است و باشو دارد برایش عزاداری می‌کند و ناله سر می‌دهد، تماما نشانه‌ها و فرهنگ مردم جنوب را بازنمایی می‌کند.این چنین آثاری نیاز دارند تا خود را در میان دقایق پیدا کنند. به همین خاطر وقتی مخاطب فیلم را نگاه می‌کند، احساس می‌کند که روایت، مخصوصا در نیمه‌ی دوم فیلم، کُند و خسته‌کننده است. این امر دو دلیل دارد. اولا اینکه ماجراجویی باشو دو بخشی است: پذیرش در میان مردم روستا و عادت به زندگی در آنجا. بخاطر لحن پرکنایه‌، ممکن است مخاطب متوجه نشود که فیلم وارد فاز دوم خود شده است. پس علت ادامه‌ یافتن آن را متوجه نمی‌شود، هر آن، منتظر است که فیلم تمام شود و سکانس‌های بعدی را کسل‌کننده می‌خواند.اما می‌توان علت دوم را نقیصه‌ای بر ساخته‌ی بیضایی عنوان کرد. تغییر لحن از واقع‌گرایانه به شاعرانه‌ در نیمه‌ی دوم فیلم، موجب عدم انسجام روایی می‌باشد؛ که می‌تواند مخاطب عام را به دردسر بیاندازد. این ایرادی است که به فیلم وارد است؛ گرچه که آن‌قدر گل‌درشت نیست که نتوان از آن چشم نپوشید.بازی‌هابازی‌ها در این فیلم خوب و مطلوب‌اند؛ اما بایستی عنوان کرد که واقعا در سطح چنین فیلمی نیستند. بگذارید اینطور بگویم: خانم تسلیمی بازیگری است توانگر. به خوبی نقش یک زن گیلکی و بااراده را ایفا کرده است. اما اگر نقطه‌ی قوتی هست، در اکت سوسن تسلیمی نهفته است؛ نه در قدرت بازی گرفتن بیضایی! به نظر من که اصلا کارگردان شانس آورده که نقش نایی را خانم تسلیمی بازی کرده است. بازی او ضعف‌های بازیگری دیگران را پوشانده است.البته اینطور هم نیست که اکت خانم تسلیمی بی‌عیب باشد؛ اما ضعف اصلی در بازی عدنان عفراویان نمایان است و مشخصا بیضایی نتوانسته از او بازی بگیرد؛ مخصوصا در سکانس های احساسی. باشو، کودکی است که ضربه‌‌ی روحی خورده و طبیعی است که هر بار اشک بریزد و ناله سر دهد. این صحنه‌ها بجای آنکه احساسات ما را برانگیزد و بی‌دردسر اشک‌مان را جاری کند، با بازی ناامیدکننده‌ی عدنان، آن‌قدر تکراری و مصنوعی هستند که توی ذوق مخاطب بزنند. اصلا از فیلمی در این سطح، انتظار نمی‌رود که اینچنین غیرحرفه‌ای ظاهر شود.در نتیجه اگر بازی مناسب خانم تسلیمی نبود، بازیگری در این فیلم، به پاشنه‌ی آشیلی تبدیل می‌شد که بقیه‌ی عناصر خوب آنرا تحت‌الشعاع قرار می‌داد! جمع‌بندیدر پایان، «باشو»، فیلمی است که روایت کردن را بلد است. برای هر کات و اجزای داخل قاب‌اش، برنامه دارد و تکنیک را بدرستی سوار تصویر کرده است. بیضایی توانسته با حداقل ایرادات، فیلمی بسازد زیبا و دیدنی. فرم را در خدمت داستان درآورده و گاهی با استعاره‌هایش، مخاطب را در بحر عمیق پرسش‌های اخلاق‌مدارانه‌ غوطه‌ور می‌کند. ما با باشو می‌خندیم، اشک می‌ریزیم و احساس غرور می‌کنیم. چیزی که در سینمای کنونی، کمتر شاهد آن هستیم!نهایتا مناسب دیدم که اشاره کنم چند روز پیش، روز جهانی کودک بود. امیدوارم که کودکان بی‌گناه فلسطینی، از پنجه‌ی این سگ هار وحشی رهایی پیدا کنند و به امید روزی که هیچ کودکی، روی جنگ را نبیند!!ممنونم که تا اینجای مقاله، همراه بودید. اگر نظری در رابطه‌ی با فیلم یا این نقد داشتید، در قسمت کامنت‌ها پاسخگو هستم. امیدوارم که لذت برده باشید!!✍️ ابوالفضل ناصری🎯 نمره نویسنده به فیلم: ۸/۵ از ۱۰پست قبلی: بهترین فیلم‌هایی که در ماه آگوست دیدم </description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 09:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ـــبهترین فیلم‌هایی که در ماه آگوست دیدمـــ</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80-fsqpn5fmuyer</link>
                <description>چندی بود که این ایده در ذهنم قُل می‌زد. دوست داشتم از بین فیلم‌هایی که می‌بینم، بهترین‌ها رو لیست کنم. ثبت نمره که کافی نبود. از اون طرف برای معرفی کردن همه‌شون، وقت زیادی نداشتم. برای همین بود که برخلاف ترجیحم به تحلیل و نقد‌های طولانی، صرفا معرفی کردن رو انتخاب کردم. در نتیجه باب کردن این نوع پست‌ها، سه تا مزیت داره:اولا، بهترین‌های هر ماه رو با رتبه‌بندی توی یه پست، ذخیره‌شده دارم.ثانیا، چندتا فیلم به کسایی که مثل خودم، علاقمند به دیدن هستند، آماده کردم.ثالثا، مجبور به بازنگری فیلم‌ها میشم، تا اگه نمره‌ای ناعادلانه ثبت کردم، تصحیحش کنم.در پایان، اینو هم بگم که وقتی لیست رو جمع کردم، دیدم که بطور جالب توجهی، از هر نوع فیلمی، داخلش موجوده. یعنی هر مدل سلیقه‌ای میخواین داشته باشین؛ این لیست حداقل یه فیلم، باب میل شما داره :)این شما و اینم ۲۰ تا از بهترین‌های ماه آگوست من:۲۰. گربه‌ی چکمه‌پوش: آخرین آرزو (۲۰۲۲)Puss in Boots: Last Wishکارگردان: جوئل کرافوردصداپیشگان: آنتونیو باندراس، سلما هایک، فلورنس پیوژانر: انیمیشن، ماجراجویینمره‌ی IMDb (مردمی): 7.8نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 73 از 100خلاصه: گربه‌ی چکمه‌پوش، ۸ جان، از ۹ جانش رو از دست داده و ترس از مرگ، دیگه نمی‌ذاره مثل قبل، بی‌پروا ماجراجویی‌هاش رو ادامه بده. مخصوصا وقتی متوجه میشه که یه گرگ جایزه‌بگیر، کمر بسته به بریدن سرش. پس با کیتی و سگی به اسم پریتو، تیم میشن که ستاره‌ی آرزوها رو به‌ دست بیارن تا گربه بتونه دوباره ۹ تا جانش رو پَس بگیره!این فیلم از قسمت قبلی‌اش واقعا قوی‌تره. ماجراجویی‌های جذاب‌تر و بالاخص از لحاظ گرافیکی، دست برتر رو داره. گرچه به نظر من، تمرکز کارگردان اونقدر روی جذابیت‌های بصری رفته، که از داستان‌پردازی جا بمونه. فیلم، بیشتر در صحنه‌های اکشن خلاصه میشه و یه داستان کلیشه‌ای رو رقم زده. اما همچنان اونقدر خوب بود که توی این لیست قرار گرفت.نمره‌ی من به فیلم: ۶ از ۱۰۱۹. دختری که در زمان می‌پرید (۲۰۰۶)The Girl Who Leapt Through Timeکارگردان: مامورو هوساداژانر: انیمه، درام، کمدینمره‌ی IMDb (مردمی):  7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 66 از 100خلاصه: داستان در مورد یه دختر دبیرستانیه که توی آزمایشگاه مدرسه، یه شیء عجیب مثل گردو پیدا می‌کنه. از این اتفاق میگذره تا اینکه توی تصادف، متوجه میشه که با پریدن، قدرت بازگشت به گذشته‌ی نزدیک رو داره. پس، از این قدرت برای دیر نرسیدن سر کلاس و نمره‌ی بالا گرفتن استفاده میکنه؛ غافل از اینکه این پرش‌های زمانی، عواقبی به همراه داره...فیلم با موضوعاتی مثل بلوغ، بی‌تجربگی و عشق، سر و کله می‌زنه و اگه گرافیک فیلم اذیت‌تون نکنه، باهاش همراه میشین. پرداخت داستان مخصوصا توی بحث بلوغ و مشکلاتش، جزو نقاط قوت فیلمه که ترکیبش با موضوعات علمی‌تخیلی، به جذابیت کار افزوده. شاید بشه گفت که فیلم، می‌تونه خودش رو بین ۳ اثر برتر «هوسادا» ببینه!نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۸. ناوبر (۱۹۲۴)The Navigatorکارگردان: باستر کیتونبازیگران: باستر کیتون، کاترین مک‌گوایرژانر: کمدی، ماجراجویینمره IMDb (مردمی): 7.5نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): _خلاصه: رولو (با بازی کیتون) قصد سفر داره؛ اما شماره‌ی اسکله رو اشتباه می‌گیره و وارد «ناوبر» میشه. همسایه‌ی او، بتسی نیز، برای پیدا کردن پدرش که تاجر کشتی‌هه، سوار همین میشه. اما غافل از اینکه پدرش سپرده، تا این ناوبر رو در دریا رها کنن تا غرق بشه. حالا بتسی و اولو در کنار هم، باید برای بقا تلاش کنن....اگر کیتون رو بشناسید، می‌دونید که یه نابغه است و از هیچ، کمدی خلق می‌کنه. توی این فیلم هم به خوبی تونسته هم زیبایی نشون بده و هم از مخاطب خنده بگیره. اوج هنرش رو هم می‌ذاره برای سکانس زیر آب؛ وقتی که میخواد پروانه‌ی کشتی رو تعمیر کنه! از لحاظ تم داستانی هم، بتسی و اولو، هر دو قبلا شخصیت‌های لوسی بودن که افتادنِ در این موقعیت، موجب میشه که برای زنده موندن بجنگن و حتی در لحظاتی، به یه قهرمان تبدیل بشن.نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۷. پینوکیوی گیلرمو دل‌تورو (۲۰۲۲)Guillermo Del Toro&#039;s Pinocchioکارگردان: گیلرمو دل‌توروصداپیشگان: ایوان مک‌گرگور، کیت بلانشت، تیلدا سوینتونژانر: انیمیشن، ماجراجویی، درامنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 79 از 100خلاصه: داستان، همون چیزیه که خودتون هم می‌دونید؛ با این تفاوت که پدر ژپتو و پینوکیو، در ایتالیای فاشیستی تحت نظارت موسولینی زندگی میکنن.اگر از من بپرسید، به راحتی بهتون میگم که بهترین اقتباس پینوکیو، بعد از انیمیشن والت دیزنی (نسخه محبوب ۱۹۴۰)، پینوکیوی گیلرمو دل‌تورو هست و در سال ۲۰۲۲ هم، اسکار بهترین انیمیشن را به خانه برد. تم جنگ و سایه‌ی فاشیسم بر زندگی مردم، همچنین بازی با فلسفه‌ی زندگی و مرگ، از نکات جالب انیمیشنه. فیلم با استفاده از استاپ-موشن‌ ساخته شده و فضای بسیار گرمی داره.گرچه به نظر من، از نظر محتوایی کمی شلوغه و به همین خاطر، نویسنده مجبور شده که از کنار برخی خرده‌داستان‌ها و شخصیت‌ها عبور کنه و جمع‌بندی ناپخته‌ای داشته باشه.نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۶. او را برگردان (۲۰۲۵)Bring Her Backکارگردان: دنی و مایکل فلیپوبازیگران: سالی هاوکینز، بیلی بارات، سورا وانگژانر: ترسناک-روان‌شناختی، دلهره‌آورنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.2نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 75 از 100خلاصه: اندی، پسری ۱۷ ساله است که با خواهر کم‌بینا و پدر الکی‌اش زندگی می‌کنه. پس از مرگ هولناک پدر، به همراه خواهرش به فرزندخواندگی زنی عجیب، بنام لورا گرفته میشن. لورا قبلا یه دختر داشته که مرده؛ پس برای فراموش کردن این واقعه، اندی و خواهرش، و قبل از اونا، پسر لالی بنام «الیور» رو به فرزندی قبول کرده. اندی که نسبت به خواهرش احساس مسئولیت میکنه، غیرعادی بودن الیور، اشیاء عجیب داخل خانه و رفتارهای لورا، نگرانش می‌کنه....فضای خفه‌کننده‌ی خانه، وحشت روان‌شناختی و بازی نفس‌گیر و چندبعدی «سالی هاوکینز» در نقش لورا، از جمله نقاط قوت فیلم محسوب میشه. پیوند موضوع ترس و غمِ از دست دادن عزیزان همچنین، از زیبایی‌های تماتیک هم محتوا و هم فرمیک فیلمه. به نظر حقیر، میشه ادعا کرد که «او را برگردان»، بهترین فیلم ترسناک سال ۲۰۲۵هه؛ حتی با وجود رقیب چغری مثل «سلاح‌ها».خشونت و زننده بودن برخی سکانس‌ها، برای کمک به فضای فیلمه، اما برانگیختن احساسات تماشاگران، اونم به این نحو، از نکات ناخوشایند اثر به حساب میاد!نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۵. رودخانه‌ی سرخ (۱۹۴۸)Red Riverکارگردان: هاوارد هاکسبازیگران: جان وین، مونتگومری کلیفت، والتر برنانژانر: وسترن، درامنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.7نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 96 از 100خلاصه: توماس، جوانی جاه‌طلب و یک‌دنده است که آرزوهایی در سر داره. او کودکی که از دست سرخ‌پوستان فرار کرده رو به فرزندخواندگی قبول می‌کنه و پس از سالها با کمک همون بچه، موفق میشه که به بزرگترین گله‌دار منطقه‌ی رودخانه سرخ تبدیل بشه. اما بخاطر جنگ داخلی، تصمیم می‌گیره که کل گله رو، طی یک مسیر طولانی و طاقت‌فرسا، به کانزاس منتقل کنه و همه‌ی مشکلاتش رو به جون بخره.نقاط قوت فیلم، اصلا کم نیستند! رودخانه سرخ، یک میراث پرقدرت برای ژانر وسترن محسوب میشه. حقیقی بودن صحنه‌ی انتقال گاوها در دشت و دمن، به طرز عجیبی جالب و قابل توجهه، و حس حماسی خاصی داره. تم داستان هم، تقابل خشم و یک‌دندگی در برابر عشق به فرزنده؛ که با بازی‌های «جان وین» و «کلیفت»، بسیار قابل باور شده.با وجود تحسین‌های زیاد، به نظر من پایان‌بندی فیلم اما، جزو نقاط ضعفشه و تعلیق رو بالکل خراب می‌کنه. ثانیا اضافه کردن شخصیت‌های فرعی و سطحی، برای عوض کردن خط داستانی، بسیار آماتور و ناگهانیه! با تمام اینها، جایگاه فیلم رو به عنوان یک اثر ماندگار در تاریخ سینما تغییر نمیده.نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۴. حقیقت تلخ (۱۹۳۷)Awful Truthکارگردان: لئو مک‌کریبازیگران: کری گرانت، آیرین دانژانر: کمدی، عاشقانهنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 87 از 100خلاصه: جری و لوسی، یک زوج خوشبخت هستن که بخاطر شک‌های بی‌مورد، تصمیم می‌گیرن از هم جدا بشن. دادگاه حکم می‌کنه که پس از ۹۰ روز، طلاقشون قانونی میشه. اونا هم توی این مدت سعی میکنن به همدیگه ثابت کنن که بدون دیگری هم خوشبخت می‌مونن...این فیلم شاید بهترین ساخته‌ی مک‌کری نباشه، اما قطعا یکی از شیرین‌ترینهاست. داستانِ شک به همسر و عشق، به همراه بازی‌ خوب «گرانت» و «دان»، و همچنین دیالوگ‌های فی‌البداهه‌، جذابیت خاصی به اثر داده. کمدی فیلم، به زمین خوردن بازیگرها نیست؛ بلکه اکت اونها و خلق موقعیت کارگردانه که از مخاطب خنده می‌گیره‌. گرچه همیشه این نقد به «کمدی اسکروبال‌»ها هست که سطحی و اغراق‌آلود هستند....نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۳. نجات‌یافتگان (۱۹۷۲)Deliveranceکارگردان: جان بورمنبازیگران: جان ویت، برت رینولدز، ند بیتیژانر: دلهره‌آور، روان‌شناختینمره‌ی IMDb (مردمی): 7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 80 از 100خلاصه: چهار دوست قصد دارن که قبل از باز شدن سد و از بین رفتن فضای جنگلی یک منطقه، از طبیعت بکر اونجا لذت ببرند. اما با عدم رضایت و خشونت بومیان مواجه میشن. طی یک درگیری، یکی از ساکنین کشته میشه و این چهار نفر، تصمیم می‌گیرن که جسد رو همونجا دفن و قتلش رو انکار کنند....داستان در مورد مسائلی چون خشونت جمعی، زنده موندن و طبیعت وحشیه که با تم‌هایی مثل بحران اخلاقی و عدالت، به خوبی عمق پیدا می‌کنه. دوربین، بیشتر در حال فیلمبرداری از صحنه‌های قایق‌سواریه و با قاب‌هایی تنگ، حس دلهره و تعلیق رو توی وجود مخاطب می‌کاره.تماشای فیلم، بخاطر استفاده از سکانس‌های خشن و زننده، کمی مشکله. اما با این وجود، به عنوان کسی که با خشونت در سینما مخالفم، تجربه‌ی یکبار دیدنش رو پیشنهاد میکنم...!نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۲. جویندگان (۱۹۵۶)The Searchersکارگردان: جان فوردبازیگران: جان وین، جفری هانتر، ورا مایلزژانر: وسترن، ماجراجویینمره‌ی IMDb (مردمی): 7.8نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 94 از 100خلاصه: ایتن، سربازی است که پس از سالها به خونه‌ی برادرش، آرون، برمی‌گرده. یک روز که ایتن خونه نیست، یک قبیله‌ی وحشی سرخ‌پوست، به اونجا حمله میکنن، همه رو میکشن و دو دختر آرون، یعنی لوسی و دِبی رو می‌دزدند. پس از این واقعه، ایتن به همراه پائول (فرزندخوانده‌ی آرون) راهی سفری پرمخاطره میشه تا قبیله‌ رو پیدا کنه و برادرزاده‌هاش رو نجات بده؛ سفری که پنج سال طول می‌کشه....!همون‌طور که از «رودخانه سرخ»، به عنوان میراث وسترن یاد میشه؛ جویندگان هم یه شاهکار فراموش‌نشدنی این ژانره. بازی پراقتدار «جان وین» و استفاده دلچسب از لوکیشن برای قاب‌بندی‌های متفاوت و دارای عمق، از جمله نقاط قوت فیلم محسوب میشه.اما به نظر حقیر، عقاید افراطی و نژادپرستانه‌ی «جان فورد»، سایه‌ای سنگین روی فیلم انداخته و همین باعث میشه که اون حظ واقعی رو از اثر نبریم. ثانیا تغییر ناگهانی پایان، باورپذیر نیست و همین‌طور، سطحی بودن برخی کارکترها هم، توی ذوق می‌زنه. با این همه، «جویندگان»، یک اثر بسیار مهم در دهه‌ی پنجاه به حساب میاد، که برای یه دوستدار سینما، گریزی ازش نیست!نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۱. درون و بیرون ۲ (۲۰۲۴)Inside Out 2کارگردان: کلسی مانژانر: انیمیشن، ماجراجویینمره‌‌ی IMDb (مردمی): 7.5نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 73 از 100خلاصه: پس از اتفاقات قسمت قبل، رایلی بزرگتر شده و ۱۳ سال داره. «شادی» و بقیه‌ی احساسات، تونستن که در ذهن رایلی یک آرامش نسبی ایجاد بکنند؛ تا اینکه «آژیر بلوغ» به صدا درمیاد. کارگران به ساختمان مغز میان و تغییراتی رو در سیستم کنترل ایجاد میکنن. همزمان، چهار احساس اضطراب، حسادت، بی‌حوصلگی و خجالت، به مغز اضافه میشن. «اضطراب» که یکی از احساسات مهمه، نقشه‌های متفاوتی برای رایلی داره....شنیدم از کسایی که فیلم رو دیدن، گفتن که اصلا به قسمت اول نمی‌رسه و ضعیف‌تر بوده. اما واقعیت اینه که حقیقتا فیلم، با اضافه کردن مسائل بلوغ، احساسات دیگه و مفهوم «خود واقعی»، تونسته یک ماهیت جدای از قسمت اول برای خودش رقم بزنه. پس همچنان خلاقیت رو زمین نگذاشته. تنها ایرادی که بهش وارده، تکراری بودن مسئله‌ی تبعید از ذهنه؛ که فقط این بار، برای هر چهار احساس اصلی اتفاق میوفته!نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۱۰. مارتی (۱۹۵۵)Martyکارگردان: دلبرت مانبازیگران: ارنست بورگناین، بتسی بلر، استر مینچوتیژانر: درام، عاشقانهنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 82 از 100خلاصه: مارتی، یک قصاب سی ساله‌ی مهربونه که هنوز ازدواج نکرده و با مادرش زندگی می‌کنه. بخاطر فشار جامعه و مخصوصا مادرش، به هر دری زده که با دختری آشنا بشه؛ اما هیکل درشت و ظاهر نچسب‌اش، هر بار مانع شده. یک شب بطور اتفاقی، با دختری ساده و نه‌چندان جذاب آشنا میشه...با وجود کُندی روایت، «مارتی» بخاطر تصویر واقع‌گرایانه‌ای که از جامعه به نمایش می‌ذاره، مورد استقبال زیادی قرار گرفت و اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلم‌نامه و بازیگر نقش اول مرد همون سال رو درو کرد. بورگناین (بازیگر نقش مارتی)، شخصیت رو بازی نمیکنه؛ انگار داره مصائب اجتماعی خودش رو بازگو می‌کنه! و همین چیزهاست که اثر رو خاص می‌کنه....نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰۹. مریخی (۲۰۱۵)The Martianکارگردان: ریدلی اسکاتبازیگران: مت دیمون، جسیکا چستینژانر: علمی‌تخیلی، ماجراجویینمره‌ی IMDb (مردمی): 8.0نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 80 از 100خلاصه: یک گروه از فضانوردان در مریخ، در حال برگشت به زمین هستن. با تشدید طوفان شن، یه تکه از آنتن به سَرِ مارک (با بازی مت دیمون) برخورد می‌کنه و بیهوش میشه. بخاطر نامساعد بودن جو و احتمال مرگ مارک، گروه، مریخ رو بدون او ترک میکنن. فردا روز، مارک بیدار میشه؛ زخمی و ناخوش. تنها راه نجاتش، زنده موندن در آزمایشگاه موقت ناسا است، تا چهار سال آینده که یه سفینه‌ی دیگه به اون منطقه فرستاده بشه....طراحی چشم‌نواز مریخ و دشت‌های نارنجی رنگش، بازی خوب مت دیمون، روایت جذاب و کمدی ملایم، از نقاط قوت فیلمه. در نقدهای دیگه خوندم که گفته بودن کمدی‌سازی روایی، کار دست نویسنده داده و اونطور که باید، حس تعلیق رو القا نمیکنه. به نظر من اما، تلقین تعلیق مناسب بود؛ مگر اینکه نقد عمیق نبودن احساسی فیلم رو بپذیریم.نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۸. ماه کاغذی (۱۹۷۳)Paper Moonکارگردان: پیتر بوگدانوویچبازیگران: رایان اونیل، تیتوم اونیل، مدلین کانژانر: درام، کمدینمره‌ی IMDb (مردمی): 8.1نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 77 از 100خلاصه: «موزس» که یه کلاهبردار خرده‌پاست، بر سر قبر معشوقه‌ی قبلی خود حاضر میشه. معشوقه‌ی او، دختری ۱۰ ساله داره، به اسم اَدی. موزس همون اول، انکار می‌کنه پدرشه؛ اما از اونجایی که دختر کسی رو نداره، قبول می‌کنه که اونو به خونه‌ی خاله‌اش برسونه. بین راه، ۲۰۰ دلار از ارث دختر برمی‌داره و باهاش ماشین میخره. اَدی که دختر باهوشیه، ازش میخواد که پولش رو پس بده. و از اینجا به بعد و تا موقعی که سهمش رو بگیره، اَدی تبدیل میشه به شریک کلاهبرداری‌های موزس....!رایان اونیل، با آوردن دختر خودش به عرصه‌ی بازیگری، باعث درخشیدن اون شد. هنوز که هنوزه، عنوان جوان‌ترین برنده‌ی اسکار بهترین بازیگر زن، متعلق به تیتوم اونیله، که در اون زمان فقط ۱۰ سال داشت.جدای از بازی بی‌نظیر تیتوم، فضای رکود اقتصادی آمریکا، در فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده که با ماجراجویی‌های تبهکارانه، و تم پدر-دختری میکس شده که هم بامزه‌اس و هم احساسی!نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۷. زوج عجیب (۱۹۶۸)The Odd Coupleکارگردان: جین ساکسبازیگران: جک لمون و والتر ماتائوژانر: کمدی، درامنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.6نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 86 از 100خلاصه: فلیکس، که زنش می‌خواد ازش طلاق بگیره، قصد داره خودکشی کنه؛ اما دوستانش مانع او می‌شن. اسکار که رفیق صمیمی‌اش هست، بهش پیشنهاد می‌کنه تا مدتی در آپارتمان او زندگی کنه. اما رفتارهای وسواس‌گونه‌ی فلیکس در مورد نظم و پاکیزگی، اسکارِ شلخته و بی‌مسئولیت رو به تنگ میاره....«زوج عجیب» نمونه‌ی یک کمدی خوبه که همه‌چیزش سر جاشه. طنز موقعیت، دیالوگ‌های پینگ‌پنگی و شیمی جذاب میان اسکار و فلیکس، از رازهای ماندگاری کمدی این فیلمه. برای علاقمندان به بحث کمدی و روند اون در سینمای کنونی، پستی دارم به اسم «مگر از کمدی چیز زیادی میخواهیم؟!»؛ که میتونید روی لینک کلیک کنید.شاید براتون جالب باشه بدونید «حقیقت تلخ ۱۹۳۷» که جلوتر بهش اشاره کردم، دقیقا همین نکات رو دارا هست؛ اما چیزی که «زوج عجیب» رو خاص میکنه، در سطح باقی نموندنِ محتواشه. داستان، علاوه بر به چالش کشیدن مفاهیم مردانگی، یک نگاه منصفانه به زندگی زناشویی داره، اون هم از راه استعاره‌های طنز و کم‌نظیرش!نمره‌ی من به فیلم: ۷ از ۱۰۶. نمی‌تونی با خودت ببریش (۱۹۳۸)You Can&#039;t Take It With Youکارگردان: فرانک کاپرابازیگران: لیونل بری‌مور، جیمز استوارت، جین آرتورژانر: کمدی، عاشقانهنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.8نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): _خلاصه: تونی و منشی‌اش آلیس، بهم علاقمند هستن و قصد ازدواج دارند. اما اختلاف طبقاتی خانواده‌هاشون، احتمالا مشکل بزرگیه. پس آلیس پیشنهاد میده که تونی، خانواده‌اش رو برای شام، به خونه‌ی آلیس بیاره تا دو خانواده با هم آشنا بشن و از همون اول، سنگ‌هاشون رو با هم وا بکنن. اما مشکل اینجاست که تونی به اشتباه، خانواده‌اش رو یک شب زودتر از موعد میاره.....پرداخت داستان، به مسائلی همچون پول، عشق و اختلاف طبقاتی، با نگاه کمدی و فلسفی، بسیار زیباست. همچنین بازی «بری‌مور» به عنوان پدربزرگ آلیس، واقعا باورپذیر و خاصه. اگر علاقمند بودید، به این فیلم جداگانه در مقاله‌ی دیگه‌ای پرداختم. برای بازدید، اینجا رو کلیک کنید.این فیلم فرانک کاپرا، تونست همون سال اسکار بهترین فیلم سال رو برنده بشه. اما سطحی بودن برخی نگاه‌ها و همینطور فانتزی بودن کارکتر خانواده‌ی آلیس، شاید پاشنه آشیل فیلم باشه.نمره‌ی من به فیلم: ۸ از ۱۰۵. زمستان استخوان‌سوز (۲۰۱۰)Winter&#039;s Boneکارگردان: دبرا گرانیکبازیگران: جنیفر لارنس، جان هاکس، گرت دیلاهانتژانر: درام، معمایینمره‌ی IMDb (مردمی): 7.1نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 90 از 100خلاصه: «ری» دختری ۱۷ ساله است که با وجود مریضی مادر و زندانی بودن پدرش، مسئولیت خانه، خواهر و برادرش با اونه. پدر ری، سند خونه رو گرو می‌ذاره و از زندان بیرون میاد؛ اما دیگه برنمی‌گرده و ناپدید میشه. حالا دولت قصد داره که خونه‌ی اونا رو توقیف کنه. تنها راه آواره نشدن، اینه که «ری» پس از پیدا کردن، باباشو به زندان معرفی کنه.....فیلم با پرداختن به موضوع خشونت، فقر و مواد مخدر، یک تصویر واقع‌گرایانه و تلخ، از طبقه‌ی ضعیف جامعه‌ی آمریکا خلق می‌کنه! این داستان، وقتی با تم خشک و سرد دوربین، و بازی دیدنی جنیفر لارنس، که در آن زمان دختر جوانی بیش نبود، ترکیب میشه، یک فیلم جذاب، اما به شدت دردآور میسازه. ری (با بازی لارنس)، وقتی وارد مسیر یافتن پدر میشه و تمام خطرات رو به جون میخره، تبدیل به یک قهرمان میشه؛ یک قهرمان واقعی در دنیای واقعی، نه از نوع پلاستیکیِ کلیشه‌ایِ هالیوودی‌اش!نمره‌ من به فیلم: ۸ از ۱۰۴. نوکر من، گادفری (۱۹۳۶)My Man Godfreyکارگردان: گرگوری لاکاوابازیگران: ویلیام پاول، کارول لمبارد، گیل پاتریکژانر: کمدی، عاشقانهنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.9نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 82 از 100خلاصه: طی یک بازی عجیب به اسم شکار اشیاء، دختری ثروتمند بنام آیرین، به محله‌ای زاغه‌نشین می‌ره تا یه بی‌خانمان رو با خودش به محل بازی ببره. چون هرکی زودتر یه بی‌خانمان پیدا کنه، برنده‌ی بازیه. آیرین، مردی بنام گادفری رو با خودش می‌بره و بازی رو برنده میشه. بواسطه‌ی قدردانی، از گادفری خواهش می‌کنه که به عنوان خدمتکار، در خونه‌ی مجلل اونا، مشغول بکار بشه. گادفری که مردی باوقار و باهوشه، با ورود خودش تمام اهالی خونه رو تحت تاثیر قرار میده....محتوای این فیلم نیز همچون ساخته‌ی کاپرا، مربوط به اختلاف طبقاتی و سرمایه‌داریه؛ با این تفاوت که حقا، پرداخت عمیق‌تر و انتقادات تیزتری داره. این فیلم هم، یه کمدی اسکروبال موفقه و از بازی‌های زیبا، غنی. از میان بازیگران فیلم، چهار نفر اونها نامزد اسکار شدن.نمره‌ای من به فیلم: ۸ از ۱۰۳. تعطیلات از دست‌رفته (۱۹۴۵)The Lost Weekendکارگردان: بیلی وایلدربازیگران: ری میلند، جین وایمنژانر: نوآر، روان‌شناختینمره‌ی IMDb (مردمی): 7.9نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 82 از 100خلاصه: «دان» یه نویسنده‌ی معتاد به الکله، که برادر و نامزدش، می‌خوان ببرنش به روستا، خونه‌ی پدریش؛ تا اونجا هم الکل رو ترک کنه و هم دوباره دست به قلم بشه. اما «دان» از هر فرصتی استفاده می‌کنه تا بتونه از دست این دو نفر خلاص بشه و یه جرعه الکل بنوشه. اما خبر نداره که این تعطیلات، قراره چقدر خمارآلود و تاریک باشه....دوربین وایلدر با استفاده از سایه‌روشن‌های زیاد، و بازی درخشان «میلند»، فضایی روان‌پریشانه خلق می‌کنه. این عناصر وقتی با موسیقی متنی عجیب ترکیب میشن، اثر رو به یک فیلم نوآر ترسناک-روان‌شناختی، با موضوع اعتیاد و پارانویا تبدیل میکنن. تنها ایراد فیلم شاید، پایان‌بندی ناگهانی‌اش باشه!نمره‌ی من به فیلم: ۸ از ۱۰۲. زندگی‌های گذشته (۲۰۲۳)Past Livesکارگردان: سلین سانگبازیگران: گرتا لی، تئو یوژانر: درام، عاشقانهنمره‌ی IMDb (مردمی): 7.8نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): 94 از 100خلاصه: نورا و هه‌سونگ، دو کودک کره‌ای هستن که در مقطعی کوتاه، بهم علاقمند میشن. اما خانواده‌ی نورا به آمریکا مهاجرت میکنن. پس از سالها که نورا تبدیل به یک نویسنده شده، بطور اتفاقی آدرس ایمیل هه‌سونگ رو پیدا می‌کنه و بهش پیام میده. دوباره و به سرعت، همون احساسات قدیمی برمی‌گردن و رابطه‌ی از راه دورشون، عمیق میشه....این فیلم، به عنوان اولین ساخته‌ی بلند «سانگ»، واقعا خوب از آب دراومده. یه عاشقانه‌ی لطیف، با رگه‌هایی از فلسفه‌ی کره‌ای. بازی‌های «لی» و «یو» بسیار ظریف و کارشده است و احساسات رو به خوبی منتقل می‌کنه. ریتم روایت، آرام جلو میره، و قاب‌ها و فضای شاعرانه‌‌اش دلنشینه. تجربه‌ی دیدن چنین فیلم لطیفی رو بهتون پیشنهاد میکنم!نمره‌ی من به فیلم: ۸ از ۱۰۱. رُم، شهر بی‌دفاع (۱۹۴۵)Rome Open Cityکارگردان: روبرتو روسلینیبازیگران: آنا مانیانی، آلدو فابریتسی، مارچلو پالیروژانر: درام، جنگینمره‌ی IMDb (مردمی): 8.0نمره‌ی متاکریتیک (منتقدان): _خلاصه: در ایتالیای تحت اشغال نیروهای نازی، جورجیو یکی از رهبران مقاومته. بخاطر تحت تعقیب بودن، به خانه‌ی فرانچسکو، که او هم جزء تشکیلات زیرزمینی است، پناه می‌بره. او قصد داره که با کمک پینا، نامزد فرانچسکو و «دون پیترو»، کشیش منطقه، کمی پول و اطلاعات به تشکیلات، منتقل کنه.....خب رسیدیم به بهترین فیلم این لیست، که حقیقتا شاهکاری بی‌بدیل است. بازیگران غیرحرفه‌ای با اکت‌هایی زیبا و فراموش‌نشدنی، لوکیشن‌های واقعی، روایت اجتماعی و دیالوگ‌هایی ماندگار، همگی به ساخته شدن سینمای نئورئال روسلینی کمک کردند.سکانس ابتدایی فیلم هنگامه‌ی گرگ و میش هست و با تصویری تیره و تار شروع میشه. نازی‌ها توی قاب دارند رژه میرن، که نشان از ظلم ضحاک‌گونه‌ی اونها داره. اما اولین بار که جورجیو رو می‌بینیم، خورشید بالای سرش آشکاره و به استعاره از امید به آزادی، کور سوی نوری از خودش ساطع می‌کنه. فیلم از این زیبایی‌ها کم نداره؛ اما اینجا جای نقد فیلم نیست. پس تنها، شما رو به دیدن فیلم دعوت می‌کنم :)نمره‌ی من به فیلم: ۹ از ۱۰مرور اجمالی لیست۱. رم، شهر بی‌دفاع - ۱۹۴۵۲. زندگی‌های گذشته - ۲۰۲۳۳. تعطیلات از دست‌رفته - ۱۹۴۵۴. نوکر من، گادفری - ۱۹۳۶۵. زمستان استخوان‌سوز - ۲۰۱۰۶. نمیتونی با خودت ببریش - ۱۹۳۸۷. زوج عجیب - ۱۹۶۸۸. ماه کاغذی - ۱۹۷۳۹. مریخی - ۲۰۱۵۱۰. مارتی - ۱۹۵۵۱۱. درون و بیرون ۲ - ۲۰۲۴۱۲. جویندگان - ۱۹۵۶۱۳. نجات‌یافتگان - ۱۹۷۳۱۴. حقیقت تلخ - ۱۹۳۷۱۵. رودخانه‌ی سرخ - ۱۹۴۸۱۶. او را برگردان - ۲۰۲۵۱۷. پینوکیوی گیلرمو دل‌تورو - ۲۰۲۲۱۸. ناوبر - ۱۹۲۴۱۹. دختری که در زمان می‌پرید - ۲۰۰۶۲۰. گربه‌ی چکمه‌پوش - ۲۰۲۲در نهایت ممنونم که تا اینجای مقاله همراه بودید و امیدوارم که لذت برده باشید. لیستی که مشاهده کردید، چندین بار و با وسواس خاصی، بالا و پایین شده. اگر در مورد فیلم‌ها یا رتبه‌بندی، نظری، پیشنهادی، انتقادی و یا حتی ناسزایی (!) داشتید، در قسمت کامنت‌ها پاسخگو هستم❣️✍️ ابوالفضل ناصریپست قبلی:Playtime - 1967 | آشفته‌بازاری به نام مدرنیته</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 09:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Playtime - 1967 | آشفته‌بازاری به‌ نام مدرنیته</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/playtime-1967-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-jw0dnt69q4cv</link>
                <description>معرفی«زنگ تفریح»، یکی از فیلم‌های بحث‌برانگیز ژاک تاتی است که در سال ۱۹۶۷ روی پرده‌ی نقره‌ای رفت. برای شناختن ژاک تاتی، همین بس که بدانید او کمدینی است که روآن آتکینسون (بازیگر نقش مِستر بین) گفته که تاتی الهام‌بخش من، برای شکل‌گیری شخصیت‌ام بوده است.ژاک تاتی برای ساخت این فیلم، سه سال وقت صرف کرد و هزینه‌های زیادی متحمل شد؛ یک شهرک سینمایی کامل بنا کرد و برای خرج‌های اضافی، وام گرفت و از جیب خود مایه گذاشت. از آنجایی که «زنگ تفریح» در گیشه شکست خورد، تا سالها مقروض بود.«Playtime» اما یک فیلم کمدی فرانسوی است که با تمام فیلم‌هایی که دیدید، فرق دارد. پس از اکران، انبوهی از نقدهای منفی، به صورت ژاک سیلی می‌زدند و با وجود عدم رضایت تماشاگران، گویی او را از کرده‌ی خود پشیمان کرد؛ اما گذر زمان همه‌چیز را تغییر داد و نظر منتقدان راجع‌به فیلم عوض شد. علت آن هم این بود که فیلم را با چشم دیگری تماشا کردند.حال این نقد سعی دارد تا مشخص کند آیا این فیلم همان پروژه‌ی شکست‌خورده و بی‌مایه است، یا اینکه آن‌قدر شاهکار است که لیاقت پیوستن به لیست «بهترین فیلم‌های دورانِ» منتقدهایی چون راجر ایبرت را داشته!«زنگ تفریح»، ساخت ۱۹۶۷خلاصه داستانانتظار نداشته باشید که داستان خاصی برای گفتن داشته باشم! در این فیلم، کارکتر به معنای کلاسیک وجود ندارد. یعنی هست؛ اما محوریتی ندارد. تنها چیزی که جلوی دوربین قرار گرفته است، چند خرده‌داستان و مجموعه‌ای از اتفاقات بامزه است!دو شخصیت هستند که دوربین کمی بیشتر به خود زحمت می‌دهد که ما را با آنها همراه کند. نفر اول، پیرمردی است بنام اولو (با بازی خودِ تاتی)، که قصد دارد خواسته‌ای نامعلوم را به عرض رئیس یک شرکت تجاری بزرگ برساند. اما این شرکت آنقدر دراز و طویل است که هر بار، چوبی لای چرخ‌اش می‌رود و آقای رئیس را به انحاء مختلف گم می‌کند.شخصیت دوم باربارا است، که ظاهراً از انگلستان و به عنوان یک توریست به فرانسه آمده تا با دوستان خود تعطیلاتی را خوش باشند. و این تمام چیزی است که از سکانس‌های فیلم، دستگیر‌مان می‌شود!حال، دوربین ما را به داخل دریایی از طنزها و اتفاقاتی پشت‌سر‌هم می‌کشاند تا در نهایت اولو و باربارا را در یک رستوران تازه‌تاسیس، به هم برساند!نقد محتواداستانی که پیش‌تر به عنوان خلاصه تعریف کردم، حداقل اهمیت را در ذهن نویسنده‌ی این اثر داشته است. اساسا فیلم «زنگ تفریح» محتوای تماتیک دارد، کمدی درونش می‌غلتد و به خوبی هم جریان دارد؛ اما درامی شکل نمی‌گیرد.به عبارت دیگر، فیلم سعی نمی‌کند که همچون یک مادربزرگ مهربان برای‌مان قصه تعریف کند؛ بلکه قصد دارد که یک اتمسفر خلق کند و با نگاه کمدی‌اش، پدیده‌ای اجتماعی را بازتعریف کند!در ادامه و بنا بر روش معمول خودم، مسائل را جدا می‌کنم تا بهتر بتوانم در تحلیل آنها فائق آیم:۱. ریشخند مدرنیته ۲. فقدان داستان و شخصیتریشخند مدرنیتهدر نقد، اصطلاحی است به نام فرم‌زدگی. فرم‌زدگی یعنی فقدان تعادل میان فرم و محتوا، و سنگین‌سازی کفه‌ی ترازوی فرم، در برابر دیگری. یعنی اینکه تمرکز فیلم را آنقدر سوی ساخت دکور، فیلمبرداری و غیره ببریم که اصلا فراموش کنیم که چه می‌خواستیم بگوییم. یعنی گم شدن لبّ کلام، در میان چهچهه‌های آواز!حال مقصود چیست؟! یکی از بزرگترین نقد‌هایی که به «زنگ تفریح» ژاک تاتی می‌شود، آن است که فرم‌زده است. یعنی یک اثر پوچ و تهی است! بنابراین این بخش، تنها قسمتی است که می‌توان اثبات کرد که اینطور نیست!همانطور که قبلا هم اشاره کردم، فیلم تلاش نمی‌کند داستان‌سرایی کند؛ بلکه یک اتمسفر خاصی طراحی می‌کند و حدود دو ساعت ما را درونش قرار می‌دهد تا با آن زندگی کنیم. به زبان ساده‌تر: فکر کنید که یک عینک نقد مدرنیسم به چشم زده‌اید، به خیابان رفته و با دقت حرکات مردم مختلف را زیر نظر می‌گیرید. شما هیچ‌کدام از مردم را نمی‌شناسید و احتمالا هیچ‌کدام آنها برای‌تان تبدیل به کارکتر نشوند. بلکه همچون یک جامعه‌شناس، در حال بررسی یک روند هستید.و این همان نکته‌ای است که قبل از دیدن فیلم، نیاز داریم به آن توجه کنیم. نباید انتظار فیلمنامه و محتوای معمول را از «زنگ تفریح» داشته باشیم. بلکه ژاک تاتی می‌خواهد تا کمی در خیابان‌های پاریس پس از جنگ، قدم بزنیم و دقایقی از زندگی مردم را با طعم مدرنیسم بچشیم.پرده‌ی اول: فرودگاهفیلم از چهار پرده‌ی اصلی تشکیل شده است. پرده‌ی اول، در فرودگاه اتفاق می‌افتد و با ورود گروهی از بانوان بریتانیایی آغاز می‌شود. این پرده بسیار کوتاه است و بیشتر نقش مقدمه‌ای دارد تا چشم‌مان به ساختمان‌های شیک و اتوکشیده عادت کند.پرده‌ی دوم: نظمی ربات‌گونهپس از گذشت ده - دوازده دقیقه، ژاک تاتی به قاب تصویر می‌آید و چراغ کمدی را روشن می‌کند. پرده‌ی دوم، داستان سرگشتگی است. حیرت آقای اولو در پسِ راهروهای طولانی و اتاق‌های شیشه‌ای، در عین بامزه بودن، استعاره‌ای است از گم‌شدن هویت و از دست رفتن فردیت!فاصله‌ی خطوط دقیق و کارشده است، کف زمین برق می‌زند و هر‌چیزی با دقت و نظم چیده شده؛ اما در این دنیای روباتیک، انسانیت انسان از یاد رفته است. فضایی سرد و خفه‌کننده، تمام قاب‌ها را فرا گرفته و از دهان آدم‌ها، کلماتی مبهم خارج می‌شود. همه‌ی اینها عناصری هستند برای تکمیل این عبارت: «فقدان هویت در عصر مدرنیته و ماشین‌آلات».پرده‌ی سوم: پوچ و شلختهپرده‌ی سوم اما آشفتگی در دل نظم است. دوربین، این‌بار ما را به رستورانی تازه‌تأسیس می‌برد. شب افتتاحیه است و دیوارها به تازگی رنگ شده‌اند و سرامیک‌ها هنوز کاملا نچسبیده‌اند؛ که مشتریان باکلاس و باوقار، به سوی آن هجوم می‌برند. ظاهر بی‌دوام رستوران، جر خوردن یونیفرم گارسون‌ها، فروریختن بخشی از دیوار، اتصالی کردن برخی لامپ‌ها، همگی به پوشالی بودن فرهنگ مدرن اشاره دارد. فرهنگی که ظاهری شیک و به ظاهر دقیق دارد، اما از درون تهی است.در ادامه طولی نمی‌کشد که رستوران، مملوء از انسان‌هایی می‌شود که آمده‌اند تا پوچی خود را جشن بگیرند. تاتی با کنایه‌های تیزش، فقط به شلختگیِ چهار تیر و تخته بسنده نمی‌کند. همه‌چیزِ زندگی‌های صنعتی همین است؛ حتی آدم‌هایش!پس از پخش موزیک، فضای آرام رستوران به یک مجلس رقص و بعداً به یک آشفته‌بازار تمام عیار تبدیل می‌شود. هر قدر که لحن فیلم در پرده‌ی دوم، خشک و بی‌میل بود؛ در این پرده، جای خود را به سبک‌سری و مستی‌های افسارگسیخته می‌دهد.در پایان هم صبح می‌شود و مردم با حالت خماری از رستوران خارج می‌شوند. تنها حسن ختام فیلم، آشنایی اتفاقی آقای اولو و باربارا است که کور سوی امیدی را در دل ما زنده نگه می‌دارد!پرده‌ی چهارم: خوش‌بینی به سبک تاتیهمراهی اولو و باربارا بسیار کوتاه است؛ چرا که به او خبر می‌دهند باید به همراه کاروان خود، سوار اتوبوس شود و به هتل بازگردد. از همین رو اولو، شالی را کادو می‌کند و بدست باربارا می‌رساند. اما باز هم این آشفتگی شهر است که حتی به او اجازه‌ی یک خداحافظی هم نمی‌دهد!باربارا کادو را در اتوبوس می‌گشاید و با دیدنش ذوق می‌کند. پس آنرا به سرعت سرش کرده و به بیرون خیره می‌شود؛ به این امید که شاید اولو را در خیابان ببیند!در سکانس پایانی، ماشین‌ها دور یک میدان، در ترافیکی سنگین گیر کرده‌اند؛ اما امید و سرزندگی از دل این شلوغی موج می‌زند. تاتی با استفاده از نور های طبیعی، چهره‌های خندان مردم و موسیقی شعف‌آور، به ما القا می‌کند که هنوز وقت هست! این دنیای صنعتی، انسانیت را از ما گرفت؛ اما هنوز هم می‌توانیم برش گردانیم! فقط کافی است هویت‌مان را بازتعریف کنیم:برای شروع، شاید عشق یا یک کادو دادن ساده، کافی باشد....!حالا فرم‌زده هست یا نه؟!تا بدین‌جا هرچه گفتم، تحلیل بود و بس. حالا این ریش و قیچی دست شما؛ خودتان قضاوت کنید که این فیلم دغدغه‌مند و باهوش، در دسته‌ی فرم‌زدگان سینما قرار می‌گیرد یا نه! فیلمی که هم نقد کرد و هم یک راهکار احساسی-فلسفی ارائه داد!فقدان داستان و شخصیت«زنگ تفریح» بر خلاف دیگر آثار، از داستان خطی و کارکترسازی استفاده نمی‌کند. حتی کمتر به خاطر دارم که فیلمبردار، نمای نزدیک (کلوز شات) گرفته باشد. این مسئله به خودی خود، یک نقیصه نیست. باید پذیرفت که این فیلم، یک تجربه‌ی متفاوت است و باید با آن کنار آمد. اما نقد، زمانی استارت می‌خورد که این جسارت را نتوانسته باشد به سرانجام مطلوب برساند؛ که در مورد «Playtime» باید گفت که کارگردان به خوبی از پس آن برآمده است.اما اگر بخواهم این نقد را کمی پرورش بدهم، می‌گویم: «این محتوای فاقد داستان و شخصیت، نمی‌تواند مخاطب را با خود همراه کند و موجب خستگی و عدم همذات‌پنداری می‌شود.»اما به اعتقاد من، این نقد نه در مورد محتوا، بلکه در خصوص فرم، جای مطرح کردن دارد؛ که به‌وقتش، بدان خواهم پرداخت. پس در پایان به سخنی از راجر ایبرت در این باره بسنده می‌کنم:«زنگ تفریح، فیلمی است که باید چندبار دیده شود تا فهمیده شود؛ و این برای بسیاری، بجای اینکه لذت‌بخش باشد، خسته‌کننده است.»نقد فرمبا وجود انتقاداتی چند، اگر بگویم «Playtime» از نظر فرمیک یک شاهکار بلامنازع می‌باشد، غلو نکرده‌ام. ژاک تاتی توانسته فیلمی بسازد که پس از یکبار دیدن، دیگر فضا و بامزگی‌اش را از یاد نخواهید برد؛ مخصوصا اگر آنرا همانطور که هست، بپذیرید. فیلمبرداری، صداگذاری، حذف دیالوگ‌، فضاسازی، استفاده از رنگ‌های مختلف، معماری و ساخت دکور، استفاده از کمدی موقعیت، ماجراجویی‌های بامزه؛ همه و همه جزو نقاط قوت این اثر فاخر هستند.در ادامه به بخش‌های پراهمیت فیلم بیشتر می‌پردازم:لحن و ریتمعناصری که فیلم را سروپا نگه می‌دارند، طنز فیلم و ماجراجویی‌هایی است که آقای اولو در پرده‌ی دوم و بعد از آن گرفتارش می‌شود. گاهی نیز کارگردان، شمع استعاره را روشن می‌کند و با هر سکانس و حرکتی، حیرت یا پوچی عصر مدرن را به تمسخر می‌نشیند. به عبارت دیگر ریتم، از پا نمی‌افتد.اما گاهی مخاطب، میان برزخ گیر می‌کند. نه طنزی وجود دارد، نه ماجراجویی‌ خاصی و نه خبری هست از به‌خرج دادن نبوغ قابل توجهی. از آنجایی که داستان مرکزی، محوریت خاصی ندارد، می‌توان ادعا کرد که برخی سکانس‌ها اضافی هستند؛ چرا که روایت را از ریتم خود انداخته و موجب قطع اتصال توجه مخاطب می‌گردند. به عنوان یک بیننده، برای حقیر هم این اتفاق افتاد؛ هر دو بار!به عنوان مثال در پرده‌ی سوم، جایی که هرج و مرج رستوران را فراگرفته و هر کسی ساز خودش را کوک می‌کند، شاید چند شوخی در آنجا گنجانده شده باشد؛ اما با گذشت دقایق زیاد و همچنین شلوغی تصویر، مخاطب خسته شده و دیگر با فیلم، ارتباط برقرار نمی‌کند که بخواهد بخندد! به اعتقاد من، اینجا بهترین بخشی است که می‌توان انتقاد خسته‌کننده بودن اثر را به پهلوی تاتی فرو کرد!در نقطه‌ای ایستادیم که برخی از منتقدان، اعتقاد دارند که این خسته‌کنندگی فیلم، نه ضعف؛ بلکه نقطه‌ی قوت آن است. K. Thompson می گوید: «ریتم کُند فیلم، خودش نقدی است بر شتاب زدگی زندگی مدرن.» یا منتقد مجله‌ی نیویورکر می‌نویسد:«خستگی در Playtime، نه ضعف؛ بلکه ابزار است. تاتی ما را مجبور می‌کند مکث کنیم، ببینیم و فکر کنیم.»در مجموع و به نظر این دسته از منتقدان، فیلم یک اثر خاصی است که از دقایق و ریتم کُند، به منظور یک تجربه‌ی زیسته استفاده می‌کند. یعنی اینکه آن‌قدر ما را میان ثانیه‌ها گرفتار می‌سازد، تا با پوست و گوشت خود، تلخی این حقیقت را لمس کنیم!در نهایت شاید و فقط شاید بتوان ادعا کرد که این نقد نیز بر پیکره‌ی سخت‌جان فیلم، کارساز نیست!جلوه‌های بصریدو بال اصلی فیلم در ارائه‌ی جلوه‌های بصری چشم‌نواز، فیلمبرداری و معماری خشک و صنعتی آن هستند که تمرکز اصلی آنها در دو پرده‌ی اول می‌باشد. در طراحی صحنه، تاتی از معماری شیشه‌ای و خطوط سرد و متقارن استفاده می‌کند تا بی‌هویتی مدرن را تصویر کند. راهروها طولانی، دیوارها قدکشیده و بلند، قاب‌ها اغلب ایستا و از نمای دور؛ گویی انسان در دل سازه‌ها گم شده است.استفاده از رنگ، خودش به این فضاسازی عمق می‌دهد. اغلب رنگ‌ها در طیف خاکستری و آبی هستند که نشان از خشکی و زمختی دارد. حتی لباس آدم‌ها شبیه به هم بوده و به‌عمد، هیچ خلاقیتی در این زمینه خرج نمی‌شود. تاتی از رنگ سیاه هم برای لباس برخی مردان استفاده می‌کند. این رنگ احتمالا استعاره از کسانی است که به‌شدت غرق این فرهنگ شده‌ و از انسانیت، فرسنگ‌ها دور افتاده‌اند.بازتاب تصاویر بر شیشه‌ها نیز، نبوغی خارق‌العاده است که تاتی در این فیلم به‌کار گرفته. او به زیبایی‌های خیابان‌های پاریس معتقد است. بناهای تاریخی و سازه‌های خاطره‌انگیز را هویت شهر می‌داند. اما آن ساختمان‌های مدرن و سر به فلک کشیده، علاوه بر انسانیت، هویت شهر را گرفته‌ و فضای رمانتیک پاریس را به جایی خشک و بی‌روح تبدیل کرده‌اند. در نتیجه او از این بناها، نمایی مستقیم نمی‌گیرد؛ بلکه آنها را در ریفلکس شیشه نمایان می‌کند. دیگر نیازی به تاکید نیست که این روش، واقعا در نوع خود خارق‌العاده است.جلوه‌های صوتیصداگذاری و موسیقی، علاوه بر اینکه بساط طنز را فراهم می‌کنند؛ خاکی هستند برای پرورش خلاقیت در فیلم!در پرده‌ی اول و دوم، دو اتفاق می‌افتد. اولا موسیقی نداریم؛ که این خودش به همان فضاسازی خشک، کمک می‌کند. ثانیا صداگذاری در واضح‌ترین حالت ممکن اتفاق می‌افتد که در نوع خودش هم جذاب است و هم کمدی. از صدای تق‌تق کفش‌های آقای رئیس گرفته، تا صدای هوف‌هوف صندلی، هنگامی که آقای اولو از روی آن بلند می‌شود، بسیار بامزه هستند؛ مخصوصا اگر هنرمندی مانند تاتی، آنها را رهبری کند!در پرده‌ی سوم و چهارم اما، موسیقی نقش محوری می‌گیرد و وظیفه‌ی کمدی، بجای صداگذاری، بر دوش بازیگران و موقعیت‌های طنزی که در آن گرفتار می‌شوند، گذاشته شده است. موسیقی آنقدر تند و بی‌وقفه می‌زند، که به مخاطب مجال نمی‌دهد. از آن سکوت تا این شلوغی....دیالوگ را نیز بخاطر اینکه نقش انتقال پیام بوسیله‌ی کلمات را ندارد، می‌توان در بخش جلوه‌های صوتی قرار داد. ویژگی متمایزکننده انسان از حیوانات، ناطقیت اوست. وقتی کلام را از انسان بگیریم، آیا انسان می‌ماند؟! در نتیجه، در این بخش نیز کارگردان بوسیله‌ی حذف دیالوگ، استعاره‌ی حذف هویت را در انسان امروزی را رقم می‌زند.و این عناصر در کنار هم، تصویری کامل از بحران انسان مدرن در عصر نظم و شیشه می‌سازند.جمع‌بندیدر پایان، فرم در خدمت بی‌چون و چرای محتوا و تم مرکزی فیلم قرار دارد و هر بخش به‌تنهایی نبوغی است که ژاک تاتی بر تصویر نقره‌ای آورده است. در نتیجه و پس از تمامی این تحلیل‌هایی که گذشت، شاید بتوانم براحتی این جمله را بر زبان جاری کنم:«زنگ تفریح ژاک تاتی، ارزش تغییر نگاه سنتی از فیلم را دارد؛ آن هم با این همه نوآوری!»حسن ختامژاک تاتی اگر بجای این، یک فیلم کمدی-رمانتیک ساخته بود که در آن، آقای اولو عاشق باربارا می‌شود و یک نیمچه نقدی هم بر انقلاب صنعتی و زندگی ماشینی دارد؛ هم در گیشه موفق بود و هم به‌بهِ منتقدان را برمی‌تافت. همینطور بجای آنکه قرض بالا بیاورد، می‌توانست در کنار بازیگرانی همچون «الیزابت تیلور» یا «سوفیا لورن» در نقش باربارا، اسکناس‌ بشمارد. اما آن موقع، «زنگ تفریح» هرگز به عنوان یک اثر ماندگار در تاریخ سینما به ثبت نمی‌رسید!پس بیایید همانطور که تاتی آرزو داشت، در پس پیشرفت‌های ابزاری و ماشین‌آلات، انسانیت را از یاد نبریم؛ چون فقط همین برای‌مان مانده است!در نهایت از شما متشکرم که تا اینجای مقاله، همراه بودید. اگر نظری داشتید، خوشحال می‌شوم آنرا در قسمت کامنت‌ها به اشتراک بگذارید❣️🎯 نمره‌ی نویسنده: ۹/۵ از ۱۰✍️ ابوالفضل ناصرینقد خوب یکی از دوستان، که به نظرم باید در پست‌های منتخب ویرگول قرار می‌گرفت:بررسی فیلم « ماتریکس» از واچوفسکی‌هاپست قبلی:Barbie 2023 | زن یا مرد؛ کدام یک فرمان دهد؟!</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 17:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Barbie 2023 | زن‌ یا مرد؛ کدام‌ یک فرمان دهد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/barbie-2023-%D8%B2%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D8%AF-uv9q1oyg8umo</link>
                <description>معرفی«باربی» به کارگردانی گرتا گرویگ، دو سال پیش روی پرده رفت. آن‌قدر خلاقانه بود که منتقدان را مجاب کند حداقل او را به عنوان نامزد اسکار بهترین فیلم بپذیرند؛ اما جاگذاشتن اوپنهایمرِ نولان، شکستن شاخ غول بود. از طرفی چُنین فیلمی، با این چنین موضوع و آن همه خرج و تبلیغات، انتظار می‌رفت که نمره‌ای شایسته‌تر از 6.8 در IMDb کسب کند؛ اما ظاهرا رضایت عمومی، چیزی نبود که گرویگ جوان، آنرا در جیب خود داشته باشد. البته که حرف و حدیث‌هایی هم وجود دارد، مبنی بر اینکه عمدا Review Bombing (جنبشی برنامه‌مند برای پایین آوردن نمره‌ی فیلم) شده است؛ اما به هر حال در گیشه رکورد زد و از جوایز مطرح سال 2023، به غیر از یک اسکار برای ترانه‌ی بیلی آیلیش و تعداد زیادی نامزدی در جشنواره‌های مختلف، چیز خاصی گیرش نیامد!گرتا گرویگ و همسرش نوآ بامباک فیلمنامه‌ی آنرا نوشته‌اند. هر دوی آنها در سال 2019، فیلم‌های خوبی را کارگردانی و روانه‌ی بازار کرده بودند. «زنان کوچک» و «داستان یک ازدواج» دو اثر حقیقتا قابل توجه بوده و هستند. بواسطه‌ی همین عقبه و جذابیت داستان باربی بود که مارگو رابی و چند تن از تهیه‌کنندگان، مجاب شدند که روی آن سرمایه‌گذاری کنند.حال جدای از حاشیه‌های خود فیلم، و در پیروی صحبت چند روز گذشته‌ام با یکی - دو تا از دوستانِ (البته اگر لایق بدانند) منتقد و کار‌‌بلد، گفتم که من، تماشا و بررسی این چُنین فیلم‌هایی که ادعای تالیف دارند را لازم می‌بینم؛ علی‌رغم اینکه در عصری زندگی می‌کنیم که به «افول سینما» معروف است. حتی اگر ضعیف باشند، باید آنها را دید و نقد کرد!از آنجایی نوشته‌های حقیر، بیشتر ادای نقد هستند، بی‌صبرانه منتظرم تا ایشان هرچه زودتر وارد گود شوند که ویرگول و مخاطبانش از معرفی و نقد فیلم‌های جدید هم، بهره‌مند شوند! (البته به منتقدان خاک‌خورده‌‌ای چون آقای وردنجانی و مستغاثی و... جسارت نباشد)القصه دیروز که فیلم را دیدم، قصد داشتم نقدش را بنویسم. اما بعدا تصمیم گرفتم که تنها به نوشتاری تحلیل‌گون بر محتوایش اکتفا نموده، و نقد و قضاوت درباره‌ی آنرا به خودتان واگذار کنم! در نتیجه این نوشته، بیشتر به یک معرفی‌نامه از فیلم شبیه است.«باربی»، محصول ۲۰۲۳خلاصه داستانجایی نامعلوم و جادویی در نزدیکی نیویورک؛ «باربی‌لند» نام دارد! باربی‌لند دنیایی است آرمانی، که همه‌چیزش از پلاستیک درست شده و نقص در آن معنا ندارد. انواع و اقسام «باربی‌»ها و «کِن‌»ها در آن زندگی می‌کنند.پس نام همه‌ی دخترها در اینجا باربی است؛ اما تفاوتی که کارکتر اصلی ما (مارگو رابی) با دیگر عروسک‌ها دارد، این است که او یک «Regular Barbie» می‌باشد. یعنی اینکه معمولی است و ویژگی خاصی ندارد؛ فقط زیباست!این باربی ما، پس از بی‌شمار روزهای خوب و جذابی که پشت سر گذاشته، وسط عشق و حال با رفقایش، یک وقت به یاد مرگ می‌افتد! خودش هم تعجب می‌کند که آخر چطور می‌شود یک عروسک، به مرگ و نیستی فکر کند؟! اسباب‌بازی را چه به مرگ؟! سعی می‌کند آنرا نادیده گرفته و فراموش‌اش کند.اما فردای آن روز چیزهای عجیبی، سلسله‌وار اتفاق می‌افتند. وقتی از تخت‌اش برمی‌خیزد، بی‌حوصله است، دوش حمام، آب سرد فوران می‌کند، صبحانه‌اش بدمزه است و از همه بدتر، پوست پای‌اش، دیگر پلاستیکی نیست! تمام این اتفاقات او را بدین نتیجه می‌رساند که عروسک بودنش عیب کرده است و باید هرچه سریعتر نزد متخصص باربی‌ها برود!ترسان و پراضطراب، پا به خانه‌ی رنگارنگ و غیرعادی وی می‌گذارد. متخصص، که به باربیِ عجیب‌و‌غریب شهرت دارد، به او می‌گوید که هر عروسکی به صاحب اصلی‌اش وابسته است و اگر فکر مرگ به سراغش آمده و دارد پوست در‌می‌آورد، احتمالا یک جایی در دنیای واقعی، صاحب او به چنین مسائلی فکر کرده است! تنها راه چاره، پا گذاشتن به دنیای واقعی و یافتن آن دختربچه می‌باشد تا دوباره به حالت طبیعی عروسکی‌اش باز گردد.بنابراین باربی قصه‌ی ما، بایستی شال و کلاه کرده و برای سفری ناشناخته و خطرناک آماده شود. اما خودش نمی‌داند که این سفر قرار است هویتش و جایگاه زنان را در عصر سرمایه‌داری به چالش بکشد!جهان باربیبسیاری از فیلم‌ها هستند که محتوای ساده‌ای دارند؛ نهایتا با یک مسئله سر و کار داشته و شاباش را روی سر همان می‌ریزند. اما بدانید که باربی از آن دست داستان‌ها نیست. جهان باربی جهانی است که برخلاف ظاهر جذاب و فانتزی‌اش، به مسائل گوناگون و لایه‌های عمیقی از زندگی و فرهنگ می‌پردازد. اگر فیلم را ندیده باشید، یحتمل با خود می‌گویید: «این فیلم که به‌درد بچه‌ها می‌خورد! خجالت نمی‌کشی می‌خواهی آنرا نقد کنی؟!»در جواب باید بگویم که گرتا گرویگ، هیچ‌وقت دغدغه‌های سطحی نداشته و اصلا جذابیت فیلم‌هایش در همین است. پس اجازه ندهید که ظاهر دل‌فریبش گول‌تان بزند!بگذارید همینجا یک نقدِ ریزی بکنم که آنرا شاغول تمام تِم‌ها بدانید: فیلم به مسائل عمیقی می‌پردازد، اما عمدتا پردازشگر عمیقی نیست!زن‌سالاری در باربی‌لنددر باربی‌لند، باربی‌ها همه‌کاره‌اند. نوبل نویسندگی می‌گیرند، وکالت می‌کنند، دکتری دارند و رئیس‌جمهور می‌شوند. در مقابل، کِن‌ها هیچ نیستند! آنها محکوم‌اند که برای جلب توجه، با هم رقابت کنند. اما بود و نبودشان هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند! این استعاره‌ها دقیقا ریفلکس دنیای ما هستند. دنیای سرمایه‌سالار، بستری برای خانم‌ها فراهم نمی‌کند و آنها در جامعه، جنس دست دوم هستند.در یکی از سکانس‌ها وقتی کن (رایان گاسلینگ) می‌خواهد از استعداد‌های خود بگوید، اما چیزی به ذهنش خطور نمی‌کند. فقط باصراحت می‌گوید: «ساحل» (احتمالا استعاره از خانه‌داری یا بچه‌داری خانم‌هاست). آیا او شنا بلد است؟ خیر! موج‌سواری می‌کند؟ خیر! نجات غریق است؟ خیر و خیرهای دیگر! این همان زنی است که جامعه گلویش را فشرده و به او اجازه نمی‌دهد کمی درباره‌ی خودش فکر‌ کند و ببیند که در زندگی و برای خودش چه می‌خواهد، هویت‌اش چیست و برای چه به این دنیا آمده است!به هر نحو تم اول، زن‌سالاری بود که گفته شد. اما موضع فیلم چیست؟! آیا بالاخره این نظام خوب است یا بد؟!.... در چند دقیقه‌ی ابتدایی، همه‌چیز عالی است. هیچ مشکلی وجود ندارد. اما آرام آرام به پوشالی بودن این لباس به‌ظاهر بی‌نقصِ صورتی پی می‌بریم: تفاوت‌ها و برتری‌های جنسیتی!چه کسی به باربی (بخوانید مرد) در برابر کِن (بخوانید زن)، برتری بخشیده است؟! هر دو عروسک (انسان) هستند؛ مگر چه تفاوتی وجود دارد که یکی می‌تواند سروری کند و دیگری به دست فراموشی سپرده شود؟فیلم تا خرخره پر است از شعارهای فمنیستی! از سخنرانی وعظ‌گونه‌ی گلوریا گرفته تا شوخی‌های سیاه و طعنه‌دارش. در یکی از سکانس‌ها در «شرکتِ ماتل»، باربی می‌پرسد که خانم مدیرعامل کجاست تا با او صحبت کند. اما آنها می‌گویند که مدیرعامل مرد است و در این شرکتی که ادعای دفاع از حقوق زنان را دارد، مدیریت هیچ بخشی به حتی یک خانم داده نشده است. ناگهان یکی از کارمندان مرد می‌گوید: «من مدیر هیچ‌جایی نیستم؛ این یعنی یک زنم؟!!»نویسنده، دنیای باربی را با دنیای واقعی مقایسه می‌کند‌: همانطور که در اینجا مردسالاری هوا را آلوده کرده، در باربی‌لند هم، زن‌سالاری زنده و پایدار است. گرویگ با نشان دادن این مقایسه و دروغین بودن بی‌نقصی آن، هم مرد و هم زن‌سالاری را به باد انتقاد گرفته و هر دو را نفی می‌کند.باربی خودش یک کالا است!تا قبل از این که به جهان حقیقی برود، باربی و همینطور بقیه‌ی باربی‌ها اعتقاد داشتند که شرکتِ ماتل، آنها را بدین منظور ساخته است که نماد زیبایی و زنانگی باشند. زنانی که در وجناتِ ظاهری رقیب ندارند و در عین حال، کاملا بااستعداد و مستقل‌اند. و این است فلسفه‌ی خلق باربی تا دنیا را به جای بهتری تبدیل کند؛ اما ظاهرا پیراهن را پشت‌رو به تن کرده‌ایم!مارگو باربی (همان مارگو رابی خودمان) وقتی به دنیای واقعی می‌آید، متوجه تفاوت‌ها می‌شود. به چشم می‌بیند که هیچ‌وقت وضع زن در جامعه بهتر نشده است. اینجاست که دو تم بوجود می‌آید: اولا دچار بحران هویت می‌شود. تاکنون او خود را یک ایده‌ی به ثمر رسیده‌ی پیشرو، برای جنبش برابری حقوق زن با مردان می‌دانست. اما حالا می‌بیند که تنها یک کالاست، برای کمک به رشد نظام پول و سرمایه‌داری!ثانیا باربی به مثابه‌ی یک عروسک، بجای آنکه زیبایی زن را نشان دهد، استاندارد‌هایی طراحی کرده است که اگر زنی آنها را به عنوان آپشن‌های خودش نداشته باشد، دیگر زیبا نیست! باربی همان محصولی است که باعث می‌شود دخترها از خودشان متنفر شوند!اکنون موقعیت را مناسب می‌بینم که بگویم، اصلا کارکرد محصول همین است! وقتی از کالا و محصولات می‌گوییم، در کنارش لفظ فروش و فروشنده می‌آید. حال این میل به فروشِ حداکثری است که منجر به «رقابت» می‌شود. آنجاست که رقابت به شما اجازه نمی‌دهد که بگذارید &quot;معمولی&quot; نفس بکشد! همه‌چیز بــایـــــــــــــــــــد عالی باشد! در نتیجه دخترانی که در این فرهنگ بزرگ می‌شوند، به آنها القا می‌شود که باید مثل یک باربیِ کمرباریک زیبا باشند و الا کسی آنها را نمی‌خواهد. «هرکه زیباست، خواستنی است و هرکه زیبایی‌اش با ما نمی‌خواند، خریداری ندارد!»جالب اینجاست که فیلم برای این موضوع راهکاری ندارد. نه محصول بودن باربی و نه استفاده‌های تجاری کلان‌اش نفی نمی‌شود؛ حتی کارگردان با کمدی‌سازی کارکتر مدیرعامل شرکت ماتل (با بازی ویل فرل)، انتقاد‌ها را خاموش می‌کند و با لبخندی مضحک، یادآور می‌شود که: «سخت نگیرید!»در پایان فقط به این اشاره می‌شود که بهتر است چروکیدگی پوست و چنین مواردی را به باربی اضافه کنیم تا مثلا بی‌نقص نباشد! اما غافل از آنکه در دنیای سرمایه‌داری، اصلا ماهیتِ کالا رقابت‌زاست....مقاله‌ی سایت Litbug خیلی خوب به این تناقض‌ها پرداخته است. من اختصارا یکی از جملاتش را ذکر می‌کنم:«فیلم Barbie (2023) یک اثر دوگانه‌ است. از یک طرف نقدی‌ است بر کلیشه‌های جنسیتی و سرمایه‌داری، و از طرف دیگر ابزاری است برای بازتولید آن‌ها در قالبی مدرن و قابل فروش.»وقتی فانتزی، واقعیت را نقد می‌کندهمانطور که اشاره شد، پس از اینکه باربی پا به عرصه‌ی حقیقت می‌گذارد، با سرمایه‌سالاری و محوریت مرد در جامعه مواجه می‌شود. در این حین، فیلم چون نمی‌خواهد لحن خود را عوض کند، ماشین انتقادش را استارت می‌زند؛ انتقاد با زبان طنز و فانتزی! به همین خاطر ممکن است که برخی نقدها و مسائل، سطحی به نظر برسند. به عنوان مثال تصویری که از مردان ارائه می‌شود، بیشتر از آنکه یک نقد موشکافانه در دل خود جای داده باشد، جلوه‌ی تک‌بعدی از یک انسان است. فیلم با اینکه لحنی کمدی و فانتزی دارد، زن را یک انسان دارای لایه‌های عمیق و پر از درد تصویر کرده؛ اما مرد بیشتر شبیه یک موجود قدرت‌طلب بی‌خرد است. گرچه تداخلِ مرد بودن خود کِن با استعاره‌اش از زن امروز، طناب کنترل را از دست نویسنده خارج ساخته است!مسئله دیگر اینکه فیلم وقتی به باربی و زنان می‌پردازد، کاملا قابل فهم است؛ اما همین که به مرز تفاوت‌های دو جنس می‌رسد، موجب تقابل و حتی در دقایقی، تنازع جنسیتی می‌شود. از آنجایی که قبل‌تر، مردان را بسیار سطحی نشان داده بود، اگر انگِ «مردستیزی» را دریافت کرد، نباید خیلی تعجب کند!منتقد N. Noman می‌گوید: «مردانگی در فیلم نه درمان می‌شود و نه بازتعریف؛ فقط به سخره گرفته می‌شود».شاید در پاسخ گفته شود که خب این فیلم، درباره‌ی زن و برای زن است؛ تضمینی نداده که مشکلات مردان را هم حل کند. بایستی در جواب بگویم که مسئله مرد و زن هیچ‌وقت از يکديگر جدا نبوده و نیست. وقتی بحث در بستر جامعه‌ و اجتماع مطرح می‌شود، بررسی به هر دو جنس، اجتناب‌ناپذیر است! پس یافتن جواب برای مشکلات یکی، ظلم به دیگری را به همراه دارد.جمع‌بندیدر نوشتار حاضر سعی شد تا بیشتر به تحلیل لایه‌های محتوایی فیلم پرداخته شود و بایستی خاطر نشان کنم که اینها، بخشی از مسائلی است که فیلم روی آنها تمرکز گذاشته. هویت زن، جنسیت‌زدگی، فمنیسم، سرمایه‌سالاری، باربی به عنوان یک کالا؛ هر کدام از این پدیده‌ها، آن‌قدر عمیق و پرمطلب هستند که می‌توانند به تنهایی موضوع یک فیلم را جور کنند! در نتیجه اگر قصوری در این متن دیده می‌شود، به پای بی‌تجربگی حقیر بگذارید!. در پایان بد نیست که نظر و نقد خود را در مورد فیلم بازگو کنم:«Barbie» نه تنها یک اثر مهم در دهه‌ی ۲۰۲۰ محسوب می‌شود؛ بلکه فیلمی است که از نظر فرم، واقعا غنی است! بازی‌ مارگو رابی و رایان گاسلینگ، مخاطب را با خود می‌کشاند، دکوراسیون عروسکی و جذابی دارد که کاملا متناسب با فضای فیلم انتخاب شده است. انسجام روایی و ژانر دارد. کمدی‌اش مناسب است، شما را بی‌دردسر می‌خنداند و علی‌رغم انتقادات جدی، واقعا فانتزی می‌ماند!اما از نظر فیلمنامه، بایستی بگویم همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، یک داستان بسیار خلاقانه و جذاب، اما در بخش‌هایی دارای تناقض و نقص‌ است. محتوایش از نیمه‌ی فیلم به بعد، جداً افت می‌کند. البته تغییر لحن‌اش از استعاره به مونولوگ‌های بیانیه‌ای، در این امر بی‌تاثیر نیست.پایان‌بندی‌اش اما چندوجهی است. مسئله‌ی باربی‌لند و مارگو باربی را خوب جمع و جور می‌کند، اما بقیه‌ی جواب‌ها تکه‌پاره‌اند! با وجود اینکه ادعای مخالفت با نگاه‌های جنسیت‌زده را دارد، خودش در همان دام می‌افتد....نهایتا و در نتیجه فکر می‌کنم که این جمله برازنده‌اش باشد:«باربی همان‌قدری که یک پرسشگر خوب و جسور است، یک پاسخ‌دهنده‌ی گاه منطقی و گاه قاصر و کوته‌نظر است»در پایان و به قول یکی از دوستان، این مقاله سعی داشت که به شما عمق بدهد و نه جهت! پس این نظر شماست که اهمیت دارد. فیلم را تماشا کنید و قضاوت و موضع خودتان را به تن کنید❣️پست قبلی:Weapons 2025 | باکلاس‌ترین فیلم ترسناک سال: شاید</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 10:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Weapons 2025 | باکلاس‌ترین فیلم ترسناک سال: شاید</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/weapons-2025-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-ikzwfr2uhxid</link>
                <description>معرفیفیلم «سلاح‌ها» ساخته‌ی زک کرگر، چندی است که به‌بهِ منتقدان و چَه‌چَه‌ تماشاگران را درآورده است و حدود یک ماه تمام، در صدر لیست پربحث‌ترین فیلم‌های IMDb قرار داشت.&quot;کرگر&quot; که با فیلم تحسین‌شده‌ی «بربرها» پا به عرصه‌ی شهرت گذاشت، کارگردانی است که با ترس روانشناختی، روایت‌های غیرخطی و فیلمبرداری چشم‌نوازش، نشان داده ژانر وحشتِ نوین را خوب می‌شناسد. دیگر دوره‌ی ترس از لولو‌های خطرسناک گذشته است. حتی دیدیم و می‌بینیم که «احضار ۴» نیز با آن یال و کوپال‌اش، نتوانست رضایت کسب کند. شاید وقت آن رسیده است که دیگر امثال جیمز وَن، دوربین‌‌شان را آویخته، چهار گوشه‌ی سینما را ببوسند و عرصه را تحویل نسل جوان‌تر دهند.اما سوال این است که آیا &quot;سلاح‌ها&quot;ی کرگر، با تمام تحسین‌ها و هیاهویی که امسال ایجاد کرد، واقعاً چیزی فراتر از یک تجربه‌ی خوش‌ساخت است؟!سلاح‌ها، ساخت 2025خلاصه داستاندر شهری خیالی به نام مِی‌بروک، 18 بچه در کلاس خانم جاستین درس می‌خوانند و خوش و خرم در کنار هم زندگی می‌کنند؛ تا اینکه یک شب، اتفاقی می‌افتد. در لحظه‌ای مشخص، هفده تایشان از خواب برمی‌خیزند، درب خانه‌هایشان را یکی‌یکی باز کرده و بی‌هیاهو، بی‌چراغ، به سوی نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی می‌دوَند؛ گویی چیزی آن‌ها را فراخوانده است!!فردای آن روز وقتی خانم معلم مثل هر روز به کلاس می‌آید تا درس را شروع کند، می‌بیند که فقط &quot;الکس&quot; در اتاق حاضر شده است. موضوع را به مدیر و سپس به خانواده‌ها اطلاع می‌دهند تا اینکه متوجه می‌شوند که... بله! پس از پیگیری و تحقیقات پلیس، نه اطلاعات مفیدی از جاستینِ معلم استخراج می‌شود و نه از الکس و خانواده‌‌اش.چند ماه بعد، مدرسه یک گردهمایی شکل می‌دهد تا والدین بیایند و حرف‌های دلشان را زده و داغ‌دیدگی خود را برای هم تعریف کنند!برنامه دارد خوب پیش می‌رود که یکی از والدین صدایش را به سر کشیده، فریاد می‌زند که دزد بچه‌هایشان، همین خانم معلم است! جاستین صورت معصوم‌اش را پایین می‌اندازد و به امید تسلای دل پدر و مادرها، روی سن می‌رود تا بگوید که او هم با آنها هم‌درد است. اما کسی حرفش را گوش نمی‌دهد و با همهمه، مجلس را بهم زده و به سمت او حمله‌ور می‌شوند. جاستین با کمک مسئولان مدرسه از میان جمعیت رمیده، سوار ماشین‌اش می‌شود. پس از آن با وجدانی ناراحت و سینه‌ای پر از ترس، به خانه می‌رود.حال این ما هستیم، این معمای 17، و نه 18 کودک، جاستینی که از ترس جانش، نمی‌تواند شب را تنها سر کند و الکسی که یگانه بازمانده‌ی ماجراست!نقد و تحلیلراجر ایبرتِ مشهور می‌نویسد:«شروعی ساده، پایانی دیوانه‌وار؛ کرگر دوباره با ساختارشکنی می‌درخشد.»Weapons فیلمی است که ژانر وحشت و مرموز را دستاویزی کرده برای ساخت یک جامعه‌؛ جامعه‌ای مملوء از فساد و تباهی، فقدان درک‌و‌محبت، انکار حقیقت و عدم مسئولیت‌پذیری. مردمانش شوریدگانی هستند که درب خانه را به روی هیچ‌کس باز نمی‌کنند؛ روزنامه را روی شیشه‌ی پنجره‌ها می‌چسبانند تا نه گرمای تابان خورشید را حس کنند و نه خیابان‌های پُر سکوتِ بیرون را ببینند!شاید بپرسید «پس درون خانه چه خبر است؟! آیا گرمای با‌هم بودن، به دیوار‌های یخ‌زده‌اش نور می‌بخشد؟» باید بگویم که خانه‌، بجای آنکه کانونی باشد برای تجمع عشق و محبت؛ عذاب‌گاهی است که امید را می‌کُشد، ترس را احیاء می‌کند. تم سرد و خشک دوربین، شما را دلزده و بی‌میلی‌اش را به رُخ‌ می‌کشد!تلخ‌تر از همه آن است که این دیستوپیای تصویر‌شده، نه از نوع مرسوم هالیوودی و اغراق‌شده‌اش؛ بلکه همین دنیای ماست! دنیا، دنیای ماست و آدم‌هایش خود ما هستیم! گرچه شاید فرهنگ غنی ایرانی، کمی به دور از این نتایج باشد؛ اما تا زمانی که هویت خود را فراموش و در دل مدرنیته و ایندیویژوالیسم بغلتیم، وضع همین است!این است وضع موجود؛ اما درام فیلم از زمانی شروع می‌شود که نویسنده می‌خواهد این گره کور را برای ما بگشاید و به داستانش عمق ببخشد! پس دست به کار می‌شود و یکی‌یکی، ما را با هر کدام از کارکتر‌ها هم‌مسیر کرده تا علاوه بر تکمیل شخصیت‌پردازی، داستان را از دید او بازتعریف کند. در نتیجه روایت، پاره پاره و غیرخطی است. و باید گفت که این طرز روایت کردن، به خوبی به قامت فیلم نشسته است!فقدان تم محوری_ اولین و جدی‌ترین نقدی که بر پیکره‌ی &quot;سلاح‌ها&quot; می‌خورد، نبود تم مرکزی و نقطه‌ای مشخص در داستانش می‌باشد. منتقد سایت Hamline Oracle می‌نویسد:«بخش دیگری از فیلم که به نظرم کمبود داشت، نبود یک تم مرکزی واضح بود.»هر فیلمنامه‌‌ای با وجود دنبال کردن خطوط فرعی، می‌بایست یک داستان و نکته‌ی اصلی داشته باشد. روایتی که حقیر، بالاتر انجام دادم، شاید بهترین نوع روایت از این فیلم باشد؛ اما مشکل آنجاست که کارگردان از استعاره بهره برده است و گاهی این ریزمسائل آن‌قدر زیرپوسته و زیاد هستند که موجب پراکندگی روایی و تردید مخاطب می‌شوند.اگر بخواهم واضح‌تر بگویم: فکر کنید کنترل اجتماعی، انتقاد سیاسی، انکار، فساد جمعی و... را داخل دقايق فیلم قرار بدهیم؛ اما به هیچ‌کدام از آنها محوریت‌بخشی نکنیم و پرداخت اصلی داستان را روی هیچ‌یک نگذاریم. نویسنده داستان را شروع می‌کند، مسائل مختلف را از طریق استعاره بیان می‌کند، سپس روی روایت و رمزگشایی معمای 17 کودک تمرکز می‌کند و در نهایت فیلم را می‌بندد؛ بدون اینکه یک تم مرکزی برای خود انتخاب کرده باشد. این موجب می‌شود که پس از پایان فیلم، مخاطب از خود بپرسد: «در نهایت قصد کارگردان چه بود؟!»نه یکی از این ریز‌مسائل را پرچم خود کرد و نه حداقل از بین این همه‌ کتابی که باز کرد، یکی‌شان را به اتمام رسانید!!ترکیب ژانر_ اشاره کردم که قوی‌ترین بخش فیلم، روایت‌اش است. یعنی نوع تعریف کردن داستان، که بصورت چند بخشی و کارکترمحور بوده و در نوع خودش جذاب و متفاوت است. راجر ایبرت می‌گوید که فیلم، یادآور آثاری همچون Pulp Fiction و Magnolia می‌باشد. اما جدای از زیبایی روایت؛ لحن آن ایراد دارد!لحن روایت میان ژانر وحشت، مرموز و معمایی نوسان دارد و کاملا سعی شده که این نوسان، با دقت بسیار رعایت شود. اما آیا در آن موفق بوده است؟ شک دارم!!وقتی این سه ژانر را نام می‌بریم، یعنی فیلم باید طوری قصه بگوید که هم بترساند، هم عجیب به نظر برسد و هم مخاطب را معلق نگه دارد تا معما حل شود:اولا در ژانر ترس و وحشت، نسبتا خوب عمل کرده؛ قاب‌های خالی حس دلهره می‌کارند و اضطراب را افزایش می‌دهند. گاهی با کات‌های سریع و آنی می‌ترساند! گاهی هم ترس از چیزی است که وجود ندارد؛ در واقع این بازی با ذهن همانی است که باید باشد.اما اینها همه‌اش مربوط به نیمه‌ی اول فیلم است. در نیمه‌ی بعدی، فیلم عنصر ترس خود را از دست می‌دهد و انتظاری که خود بوجود آورده را ناامید می‌کند! این از دست دادن، یک نقیصه‌ی بزرگ می‌باشد؛ چرا که کارگردان، اعلام کرده که ژانر اصلی‌اش ترسناک و سپس مرموز است. حال وقتی شما از ژانر اصلی خود جا می‌مانید، دیگر نباید انتظار داشته‌ باشید که فیلم‌تان را شاهکار بنامند.ثانیا حل معما و افشای راز، هیچ وقت به جذابیت مسیر داستان نمی‌رسد! تعليق خوب است، مخاطب را می‌کشاند و لحن از این نظر ایرادی ندارد؛ اما پیچش خاصی هم موجود نیست. تمرکز، رفته روی روایت کارکترمحور و از پیچش و جذابیت آخر کار، کاهیده است! در نتیجه تنها ژانری که بی‌بدیل به کارش ادامه داده‌، &quot;رازآلود&quot; است!فیلمبرداری_ دومین بخش قَدَر قدرت اما، فیلمبرداری است. فیلم‌برداری Weapons، بی‌آنکه فریاد بزند، آرام و خزنده، حس اضطراب را در دل مخاطب می‌کارد. قاب‌ها اغلب خالی‌اند؛ نه از بی‌سوژه بودن، چون کارگردان می‌خواهد بار روانی بدان بیافزاید. نور سرد، رنگ‌های خنثی، و حرکت‌های محدود دوربین، همه در خدمت فضایی‌اند که نه‌تنها ترسناک، بلکه بی‌قرار است. و همین موجب رازدار شدن قاب‌ها می‌شود!جلوه‌های بصری هم در خدمت روایت‌اند، نه تزئین آن. هیچ‌چیز اضافی نیست؛ نه خون، نه هیولا، نه نورهای چشم‌نواز. اگر قرار باشد از چیزی در این فیلم دفاع کنم، همین زبان بصری‌اش است، زبانی که حرف نمی‌زند؛ اما همه‌چیز را می‌گوید. البته نه همه‌چیز!در نهایتمجموعا فیلم «سلاح‌ها»، یک ترسناک روانشناختی خوب و تواناست. هم می‌ترساند و هم خودش را به مرزهای تألیف نزدیک می‌کند. اگر بخواهیم جایگاه آنرا را در ژانر وحشت جستجو کنیم، باید بگویم که اگر به دنبال فیلمی هستید که شما را فقط بترساند، راه اشتباهی را پیش گرفتید. اگر می‌خواهید که یک معمای شرلوکی برایتان آماده کرده باشند هم، راهتان از آن جداست؛ چرا که ژانر ترسش در نیمه‌ی راه افت عجیبی می‌کند و افشای رازش نیز اصلا مناسب یک دیوانه‌ی معما نیست. این فیلم تنها یک مرموز-روانشناختی خوب است که با بازی جذاب بازیگران خود، به اعماق دلشان سفر کرده و معانی‌ای را بیرون می‌کشد که شاید هیچ‌کدام از ما دوست نمی‌داشتیم آنها را لمس کنیم!شاید بتوانیم آنرا با فیلم واقعا کم‌نظیر «2019 Us» مقایسه کنیم، اما باید بگویم که از جهاتی و با نقدهایی که به آن وارد است، ضعیف‌تر از ساخته‌ی جوردن پیل می‌باشد. در نتیجه زک کرگر، مسیر وحشت نوین را بخوبی پیش گرفته؛ اما ظاهرا عنصری که در آثارش مفقود می‌باشد، کمی نمکِ تجربه است!در انتخاب تیتر هم کمی وسواس به خرج دادم و از لفظ &quot;بهترین فیلم ترسناک سال&quot; استفاده نکردم. چرا که اولا هنوز سال به پایان نرسیده و هر احتمالی ممکن است. ثانیا به نظرم فیلم «Bring Her Back» نیز با بازی دیدنی &quot;سالی هاوکینز&quot; امسال خوب درخشید. در مجموع شخصا آنرا بهتر از این فیلم می‌دانم! شاید اگر عمری بود، یک مقاله هم در مورد آن نوشته و دلایل خود را گفتم.در نهایت Weapons، نه یک شاهکار بی‌نقص؛ بلکه یک تجربه‌ی جسورانه‌ است. و شاید همین جسارت، چیزی‌ است که سینمای وحشت امروز بیش از هر چیز به آن نیاز دارد!چطور بود؟!آگاه باشید که امروز ۲۱ شهریور، روز سینماست! اگر احساس کردید نیاز هست، تبریک می‌گویم و در نهایت که همراه این مقاله بودید، از شما نهایت سپاس را دارم. اگر نظر خود را در قسمت کامنت‌ها جای‌گذاری کردید، بدانید که خوشحال می‌شوم!🎯 نمره نویسنده به فیلم: 7.5 از 10✍️ ابوالفضل ناصریپست قبلی:نقد The 39 Steps (1935) | سرآغاز تعلیق هیچکاک</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 10:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد (The 39 Steps (1935 | سرآغاز تعليق</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%86%D9%82%D8%AF-the-39-steps-1935-%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%8A%D9%82-ldjrqrh1hsvt</link>
                <description>معرفیفیلم «39 پله»، ساخته‌ی هیچکاک بزرگ، در سال 1935 روی پرده‌ی سینما رفت. او تا قبل از آن سال و با وجود ساخت دو فیلم قابل تأمل &quot;مستأجر&quot; و &quot;اخاذی&quot;، چندان شناخته شده نبود. اما «39 پله» با ریتم جذاب و محتوای جاسوسی‌اش، سکوی پرشی برای هیچکاکِ سی و‌ شش ساله شد!این فیلم اما، نه جاسوس‌بازی‌اش به خوبی &quot;Notorious&quot; یا &quot;Foreign Correspondent&quot; بود و نه داستانِ مردی بیگناه که به اشتباه، داخل فساد می‌افتد را، به پختگی &quot;North by Northwest&quot; داشت؛ اما گردِ تعليق را آنقدر زیبا به اثرش آمیخته است که لحظه لحظه‌ی فیلم، دارای اضطراب و آشوب است. یک نیروی پنهانِ هیچکاکی در میان صحنه‌های تعقیب و گریز وجود دارد، که بندَش را بر گردن مخاطب انداخته و او را تا آخر فیلم، می‌کشد.فیلم بر اساس رمان جان باچن ساخته شده است، اما کارگردان آنرا هیچکاکیزه کرده و از یک داستان خشک به یک نوآر جاسوسی پرتنش و طنز مبدل نموده است.The 39 Steps، هم کلاس درس تعلیق است، هم تمرینی برای طنز انگلیسی، و هم یادآوری اینکه گاهی فرار از دست پلیس، فقط بهانه‌ای است برای شناخت خود!&quot;39 پله&quot;، محصول 1935خلاصه داستانریچارد هانه در پس شلوغی‌های سالن نمایش و بطور تصادفی با آنابلا اسمیت آشنا می‌شود. پس از رد و بدل کردن چند دیالوگ کوتاه، فضا و همچنین دلِ دختر را آماده می‌بیند تا او را به خانه‌ی خود ببرد.به محض ورود به خانه، از رفتار‌های عجیب او و حضور دو مرد مشکوک جلوی درب ساختمان، یقین حاصل می‌کند که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.خانم اسمیت به ریچارد می‌گوید که یک مامور مخفی است و از ترس آن دو مرد تعقیب‌‌کننده، به خانه‌ی او پناه آورده. و آنها احتمالا قصد جانش را دارند؛ چون اطلاعاتی از یک جاسوس کشور متخاصم انگلستان بدست آورده که به اسرار نیروی هوایی، دستبرد زده است.ریچارد که تاکنون فکر می‌کرد او شوخی می‌کند، به یکباره خود را وسط یک ماجرای جاسوسی می‌بیند که راه گریزی از آن نیست! اسمیت به وی می‌گوید که امشب را در همین آپارتمان سر کنند تا فردا صبح، خودشان را به رابط او برسانند.نیمه‌های شب، فریادهای آنابلا، سکوت را می‌شکند. او از اتاقش به طرف ریچارد می‌خزد، کاغذی در دست و با صدایی لرزان به او می‌گوید که خودش را نجات بدهد! سپس بیهوش می‌شود. وقتی به جلو خم می‌شود، چاقوی فرورفته بر کمرش، نمایان می‌گردد!!ریچارد، اندکی صبر می‌کند تا شمعِ بُهت‌اش خاموش گردد و سپس به سمت جسد آنابلای بیچاره می‌رود تا کاغذ را از چنگ خشک‌شده‌اش بیرون کشَد. کاغذ مچاله‌شده یک نقشه است که نقطه‌ای را درون خاک اسکاتلند نشان کرده. تنها نتیجه‌گیری‌ای که می‌ماند، آن است که مقصد بعدی آنابلا، این مکان بوده است.حال این ریچارد، این جنازه‌ی آنابلا، این دو آدمکش بی‌رحم، این ورودی تحت‌نظر آپارتمان و پس از آن، اگر جانی باقی‌ مانده باشد، این راه طولانی تا ناکجاآباد!رابرت دونات در نقش ریچارد هانهنقد محتوافیلمنامه‌ی 39 پله، در نگاه اول پیچیده جلوه می‌کند، بگونه‌ای که همچون یک نوآر تمام‌عیار قرار است تا لحظات پایانی، شما را در آب‌نمک بخواباند. اما به غیر از شناسایی جاسوس و معمای 39 پله، که پیچش‌های طبیعی آن هستند؛ در واقع داستانِ بسیار ساده و روانی دارد. فلذا جذابیت اصلی آن نه در محتوا، بلکه در قسمت فرم و کارگردانی خود آلفرد هیچکاک است که رنگ و بویی به آن بخشیده.اما اینگونه نیست که فیلم، فرم‌زده و تهی باشد. مرد بیگناهی که جامعه و مخصوصا پلیس حرف‌هایش را باور ندارد، عنصری است که هم در این فیلم، ایده‌ی مرکزی است و هم بعدها در ذهن هیچکاک، ریشه دواند و به یکی از اعتقاداتش بدل شد.عدالت سقَط شده استحقیقتِ انکارشده و عدالتِ زیر پا گذاشته‌شده، یکی از تم‌هایی است که جزو شاخصه‌های سینما و جهان‌بینی هیچکاک بوده است. کارکترها برای اینکه چیزی را به دیگری ثابت کنند، بایستی کلی جان بکَنند و در آخر باز هم هیچ‌چیز جای یک دروغِ ظاهرصلاح را نمی‌گیرد.در همین فیلم نیز وقتی صبح شده است و ریچارد می‌خواهد از ساختمان خارج گردد، دست به دامانِ مرد شیرفروش می‌شود. اما هرچه تقلا می‌کند تا حقیقت را بگوید، باورش نمی‌شود؛ بنابراین داستانِ &quot;من عاشق یک زن متاهل شده‌ام و یکی از آن دو نفر، شوهرش هست&quot; را سر هم می‌کند!این از حقیقت؛ اما وقتی حرف از عدالت می‌شود، باید سراغ پلیس را گرفت. هیچکاک می‌گوید اصلا چرا باید مامور برقراری عدالت، آن‌قدر خواب باشد که یک مرد بیگناه، درگیر چنین مسائلی همچون قتل آنابلا شود؟!حال این عدالت خواب‌آلود، وقتی با نپذیرفتن حقیقت همراه می‌شود، دیگر فاجعه به بار آورده است. این وضعیت، یک تم &quot;تنها در برابر همه‌ی دنیا&quot; را شکل می‌دهد!کارکتر علاوه بر اینکه تنهاست، بایستی خودش حقایق پشت‌پرده را کشف کند و چوب لای چرخ‌ گذاردنِ پلیس را هم تحمل نماید!این زیرمحتواها، خیلی ظریف و استادانه به شکل تماتیک در زیرپوسته‌ی فیلم قرار گرفته‌اند و حس عدالت‌خواهی مخاطب را نیز برمی‌انگیزانند. قوت فیلمنامه شاید در رساندن همین بخش باشد: «عدالت، سقَط شده است».ماجراجویی ریچاردشخصیت اصلی داستان پس از مرگ نابهنگام آنابلا، مجبور می‌شود مسیری را طی کند که به یک ماجراجویی پر مخاطره تبدیل می‌شود. از تعقیب و گریزهای داخل قطار گرفته تا آشنایی با &quot;پاملا&quot;، سفری است برای کشف حقایق کتمان‌شده!منتقد سایت talkfilmsociety می‌گوید که «این سفر، استعاره‌ای از خودشناسی ریچارد است.» صیرورتی که برای وی رخ می‌دهد اما، بیش از آنکه شناخت خود باشد، آگاهی محیطی و وفق یافتن با شرایط است. هنگام قرارگیری در هر یک از مخمصه‌ها، ریچارد با استفاده از عنصر سرعتِ عمل و بداهه، از چنگ آن‌ها می‌رمد که در نوع خودش جالب و قابل توجه است.در یکی از سکانس‌ها که ریچارد در حال فرار از دست ماموران است، وارد یک میتینگ انتخاباتی می‌شود و او را با یک قهرمان جنگی اشتباه می‌گیرند. حالا قرار است که یک سخنرانی کوتاه داشته باشد و از نامزد حاضر در سالن، طرفداری کند. ریچارد که نه راه پَس دارد و نه پیش، بسیار جذاب و دیدنی، بداهه‌سرایی می‌کند و همچون یک رهبر سیاسی، فضا را در دست می‌گیرد. از لحاظ روایی، شاید بتوان این صحنه را یکی از نقاط عطف دانست!پایان‌بندی؛ افشای رازاتمام فیلمنامه با رمزگشایی &quot;39 پله&quot; همراه است. هیچکاک، تکلیف داستان را با ما روشن کرده و بدون هیچ فوت‌ وقتی، کلمه‌ی The End را بر روی پرده نمایان می‌کند.ایرادی که بر پایان‌بندی فیلم وارد آمده، این است که افشای راز، فاصله‌ای کیلومتری با تعليق و ماجراجویی داستان دارد؛ به گونه‌ای که حسِ «هیاهو برای هیچ»، برای مخاطب زنده می‌شود.ایراد دوم، ناگهانی بودن آن است. منتقد راتن تومیتوز می‌گوید: «فیلم با وجود جذابیت، در پایان حس فرودی ناگهانی دارد».اگر مخاطب این فیلم بوده باشید و با پایان سطحی و ناگهانی هیچکاکِ بزرگ مواجه شوید، شاید احساس ناخوشایندی به شما دست بدهد! البته به شرطی که چون این حقیر، دغدغه‌ی عمق یا حداقل، ساختاری بودن محتوا را داشته باشید.پایان‌بندی فیلم، با افشای راز «39 پله»، نه‌تنها فاقد تعلیق است، بلکه به‌شکلی ناگهانی و بی‌مقدمه رخ می‌دهد. هیچکاک، که تا لحظه‌ی آخر مخاطب را درگیر کرده، ناگهان با یک جمله‌ی خشک و کات سریع، همه‌چیز را جمع می‌کند. این حسِ «فرود ناگهانی» دقیقاً همان چیزی ا‌ست که منتقد راتن‌تومیتوز هم به آن اشاره کرده.گرچه که شدت‌اش زیاد نیست؛ اما به هر جهت این پایان‌بندی ضعیف، کارگردانی دقیق آلفرد را حیف کرده است!جمع‌بندیدر نهایت، فیلمنامه بجای آنکه خود وزنه‌ای مستقل باشد، بیشتر بستری است برای خودنمایی هیچکاک؛ کارگردانی، قاب‌بندی و روایت اوست که فیلم را نجات می‌دهد!این داستان اقتباسی، یک روایت روان و تا حدودی جذاب است که یک نقد مهم اجتماعی را در دل خود نهفته، که با زبان خود هیچکاک عجین شده است.رابرت دونات و مادلین کارول در نقش ریچارد و پاملا نقد شخصیت‌هاشخصیت‌پردازی در داستان دو بخش دارد: کارکتر ریچارد هانه و بقیه. ریچارد با بازی مناسب رابرت دونات و موقعیت‌هایی که درونش می‌افتد، حس همذات‌پنداری خوبی ایجاد می‌کند و هرچه جلوتر می‌رویم، لایه‌هایش عمیق‌تر می‌شود. اما پاشنه‌ی آشیل داستان، شخصیت‌پردازی بقیه‌ی کارکترهاست.دو شخصیت هستند که بیشتر، نقش سیاه‌لشکر را دارند؛ اما به اعتقاد من اگر به این دو، بیش از این پرداخته شده و عمق شخصیتی‌شان افزون‌تر می‌بود، شاید پایان جذاب‌تری برای فیلم رقم می‌خورد.&quot;آقای حافظه&quot; و &quot;پروفسور&quot;، دو پتانسیل از دست‌رفته هستند که نویسنده به راحتی از کنار آنها گذشته است!حال که این مطلب روشن شد، جای آن است بگویم که اصلا دقایق فیلم برای جای‌دادن این فیلمنامه و این پتانسیل کم است! اگر آن دو کارکتر، پرداخت بیشتری دریافت کرده بودند و راز 39 پله محوریت پیدا می‌کرد، مدت زمان فیلم از 86 دقیقه، بسیار بیشتر بوده و آن وقت با یک نوآر تمام و کمال و پر تعليق طرف بودیم. و شاید دیگر، منتقدانْ فیلم «شاهین مالت» را شروعِ نوآر معرفی نمی‌کردند!نقد فرملحن روایتاز ابتدای متن اشاره کردم که این بخش، قوی‌ترین جزء فیلم است. تم دلهره و تعليق، جوری به خورد فیلم رفته که اصلا گذر زمان را متوجه نمی‌شویم و این چیره‌دستی هیچکاک را نشان می‌دهد.چند سکانس تعلیقی در فیلم وجود دارد که واقعا برای هر علاقمندی، یک کلاس درس است! صحنه‌ی آنابلا و ریچارد در خانه، تعقیب در قطار، سخنرانی اشتباهی و افشای راز 39 پله در سالن نمایش، نقاط عطف تعلیقی فیلم هستند.به عنوان مثال اگر بخواهیم به سکانس آنابلا و ریچارد در ساختمان بپردازیم، می‌توان به عناصری چون زنگ زدن مدوام و اعصاب‌خرد‌کن تلفن، سایه‌روشن‌های درون خانه، دو مرد مشکوک خارج از خانه و اطلاعات ناکافی در مورد آنها و پرونده‌ی جاسوسی اشاره کرد. تمامی اینها دست به دست هم، گلوی مخاطب را فشار می‌دهند تا مجبور به تدقیق و دنبال کردن لحظات فیلم شود!اما و اما در نیمه‌ی دوم فیلم و با ورود شخصیتی بنام پاملا، لحن روایت از دلهره‌آور و تعقیبی، به کمدی و گاه عاشقانه تغییر شکل می‌دهد.مقاله‌ای در Philosophy in Film می‌گوید:«فیلم با یک توطئه‌ی جاسوسی آغاز می‌شود، اما به‌ تدریج به یک کمدی اسکروبال با عناصر عاشقانه تبدیل می‌شود. این تغییر تُن، هم نشانه‌ی جسارت هیچکاک است و هم محل بحث درباره‌ی انسجام روایی.»ریختن دو ژانر در مخلوط‌کن، شاید جسارت بخواهد؛ اما اگر تعليق و انسجام روایی‌تان را بگیرد، دیگر نقطه‌ی قوت شما نخواهد بود!کمدی‌هایی که میان ریچارد و پاملا رد و بدل می‌شوند، شاید هوشمندانه و بامزه باشند؛ اما با ریتم بقیه‌ی فیلم که اکثرا خشک یا دلهره‌آور بود، در تضاد هستند و این موجب می‌شود که مسئله‌ی اصلی فیلم و اهمیت آن، فراموش شود!در نتیجه این بخش را با اینکه دوست داشتم، اما آنرا کاهنده‌ای بر چیره‌دستی استاد در کارگردانی این فیلم می‌دانم!فیلمبرداریفیلم‌برداری The 39 Steps، با هدایت برنارد نولز، نه‌فقط در خدمت روایت، بلکه در خدمت حس است. هیچکاک در این اثر، هنوز در دوران بریتانیایی‌اش قرار دارد؛ اما نشانه‌های سبک آینده‌اش را می‌توان در همین قاب‌ها دید: نورهای تند، سایه‌های سنگین، قاب‌های بسته، و حرکت‌های محدود دوربین که بیشتر از آنکه دنبال‌کننده باشند، گیر افتاده‌اند؛ مثل خود شخصیت اصلی.در سکانس تعقیب داخل قطار، فیلم‌بردار با قاب‌بندی‌های بسته، حرکت‌های محدود دوربین و نورپردازی سایه‌دار، فضایی می‌سازد که نه ‌فقط تعلیق را منتقل می‌کند، بلکه اضطراب را در پوست مخاطب تزریق می‌کند!ریچارد، در حال فرار از دست مأموران، از واگنی به واگن دیگر می‌گریزد؛ اما دوربین، به‌جای دنبال کردن او با حرکت‌های روان، در قاب‌های تنگ و زاویه‌دار گیر می‌افتد. گویی خود دوربین هم در حال فرار است.نور داخل قطار، ترکیبی از سایه‌های تند و نورهای مصنوعی‌ است که چهره‌ی ریچارد را گاه پنهان، گاه برجسته می‌کند. این بازی نور و سایه، نه‌فقط زیبایی بصری دارد، بلکه حس تعلیق را تقویت می‌کند. مخاطب نمی‌داند چه چیزی در تاریکی کمین کرده، و همین ندانستن، نفس را در سینه حبس می‌کند.این سکانس، نمونه‌ای است از اینکه چطور فیلم‌برداری، می‌تواند فراتر از ثبت تصویر، به خلق حس و معنا برسد. هیچکاک، با کمک نولز، نه ‌فقط تعلیق را روایت می‌کند، بلکه آن را قاب می‌زند!جمع‌بندیدر 39 پله، لحن روایت و فیلم‌برداری، دو بازوی اصلی هیچکاک برای ساختن تعلیق‌اند؛ یکی با کلمات و موقعیت‌ها، دیگری با نور و قاب. روایت، با تغییر تُن از دلهره به کمدی، جسارت کارگردان را نشان می‌دهد؛ اما همین جسارت، گاهی انسجام را قربانی می‌کند. در مقابل، فیلم‌برداری با قاب‌های بسته، سایه‌های سنگین، و حرکت‌های محدود، تعلیق را در گوشت و پوست مخاطب تزریق می‌کند، بی‌آنکه از ریتم یا معنا فاصله بگیرد.شاید ترکیب همین دو است که باعث می‌شود The 39 Steps، با وجود ضعف‌هایی در پایان‌بندی یا شخصیت‌پردازی، همچنان یک اثر قابل‌تأمل و کلاس درس تعلیق باقی بماند.لُبِّ کلامبا تمام ایراداتی که بر آن وارد آمد، این فیلم با توجه به جایگاه تاریخی، بودجه‌ی کم و کارگردانی موشکافانه‌ی هیچکاک آن هم در 36 سالگی‌اش، یک اثر کاملا جسورانه و قابل احترام است.در پایان 39 پله‌ی هیچکاک، نه یک شاهکار بی‌نقص است و نه یک اثر غیرقابل اعتنا! این فیلم آغازی بود بر هیچکاکیتِ هیچکاک! سرآغازی بر تعليق و تولد استاد تعليق!چطور بود؟!نقد این فیلم هم تمام شد! از شما متشکرم که تا اینجا، همراه مقاله بودید. اگر نظر خود را درباره‌ی فیلم یا این نوشته بیان کردید، بدانید که مایه‌ی شعف و خوشی اینجانب است!🎯 نمره ی نویسنده به فیلم : 3/5 از 5✍️ ابوالفضل ناصریپست قبلی :یادداشتی بر فیلم «نمی‌توانی با خودت ببریش» | تحلیل محتوایی</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 10:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر «نمی‌توانی با خودت ببریش»</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4-imaftmmi8mca</link>
                <description>مقدمهدر دهه‌ی 1930 میلادی و پس از جنگ جهانی اول، رکود اقتصادی دنیا را فرا گرفته بود و سرمایه‌دار بزرگ یعنی آمریکا نیز از این قاعده مستثنی نشد. در این دوره‌ی سخت، سینما نوع جدیدی از کمدی را رونمایی کرد بنام کمدی اسکروبال!کمدی اسکروبال ترکیبی است از طنز دیوانه‌وار، دیالوگ‌های سرعتی، موقعیت‌های غیرمنطقی اما سرگرم‌کننده، و روابط عاشقانه پرتنش.اسکروبال واکنشی بود مضحک، برای فرار از واقعیت‌های طاقت‌فرسای زندگی! گرچه که این ظاهرش است. از درون، پُر بود از فریادهای فروخورده، خشم‌هایی پنهانی، که چرک لای چرک می‌داد و عنان از کف هر کسی خارج می‌کرد. نمی‌دانم در آن زمان برق‌هایشان قطع می‌شد یا &quot;راستگویی&quot; جزو دستاوردهای دولتشان به حساب می‌آمد؛ اما می‌دانم که گِل طنز را به شکل اسکروبال، داخل تنور می‌گذاشتند تا از طرفی مرهم کوتاهی باشد بر زخم‌های نداری، و از آن طرف نقد‌ تیزی، در شکمِ پر از گوشتِ سرمایه‌داری!«نمی‌توانی با خودت ببریش» از فرانک کاپرا اما، نه ساخته شد که کاملا اسکروبال باشد و نه نقدهایش قرار بود شکم بدَرد! مدل کاپرایی خودش را داشت؛ یک مانیفست نیمه‌فلسفی خوش‌بینانه‌!کاپرا با این فیلم، هم سرمایه‌دار و هم بینوا را در مقابل خودش قرار می‌دهد، هر دو را مادرانه نوازش می‌کند و پدرانه نصیحت. در واقع، فیلم دغدغه‌مند‌تر از آن است که عاشقانه‌ای پوچ خلق کند و عین خیالش نباشد. از آن طرف بالغ‌تر از آن است که از روی خشم، فریادهای انتقادآلود سر دهد. بلکه راهکارش را به شکل یک جهان‌بینی ساده ارائه می‌دهد!حالا وقت آن است که ببینیم این خوش‌بینی، چطور در دل روایت، معنا پیدا می‌کند.«نمی‌توانی با خودت ببریش»، برنده‌ی اسکار بهترین فیلم سال 1938داستان فیلمفیلم از ساختمان‌های سر به‌فلک کشیده‌‌ی وال‌استریت آغاز می‌شود؛ جایی که آقای اِی‌پی کربی، مدیر‌عامل یکی از این واحد‌ها، قصد دارد با خرید زمین‌های یک منطقه‌ی مسکونی از صاحبانش، یک مجموعه‌ی تجاری عظیم راه بیاندازد. همه‌ی معامله‌ها انجام شده؛ به غیر از یکی. پیرمرد خرفتی بنام سیکامور، حاضر به فروش ملک خود حتی به دو برابر قیمت هم نیست!نکته‌ی جالب داستان اما، اینجاست که پسر آقای کربی، تونی، به منشی خود علاقمند است و تصمیم دارد که با او ازدواج کند. این دختر خوشبخت، نامش آلیس و نوه‌ی همین آقای سیکامور است! حال نه تونی می‌داند این ملکی که نُقل محافل شده، متعلق به پدربزرگ آلیس است و نه آلیس خبر دارد که خریدار خانه‌شان، همین آقای کربی است.آلیس به تونی اصرار می‌کند که اگر واقعا می‌خواهند با هم ازدواج کنند، یک شب خانواده‌ی تونی به خانه‌ی آنها بیایند تا اگر قرار است در مورد اختلاف طبقاتی یا سطح فرهنگی ایرادی گرفته شود، همین ابتدا با آن روبرو شوند. چرا که به هر حال، &quot;جنگ اول به از صلح آخر&quot; است!خانه‌ی آلیس اما، یک جای شلوغ و عجیب و غریب است که هر عقل سلیمی اگر از آنجا بازدید کند، یا سرسام می‌گیرد و یا اینکه دُمش را روی کولِ مبارک قرار داده و پا به فرار می‌گذارد!هر کسی سرگرم انجام کار خودش می‌باشد. مادر آلیس، در حال نوشتن نمایشنامه‌اش است و گهگاه اگر دلش هوس کند، نقاشی هم می‌کشد. پدرش در زیرزمین ترقه می‌سازد و به منظور امتحان، هر دفعه، خانه را به لرزه می‌اندازد. خواهرش تمرین رقص باله می‌کند تا اینکه معروف شود و شوهر وی نیز او را با نواختن آهنگ‌های پر سر و صدا، همراهی می‌کند و الی آخر.آلیس همه‌چیز را برای مهمانی فردا شب آماده می‌کند و توصیه‌های اکیدش را به جانِ تک تک افراد می‌اندازد که حواس‌شان باشد و یک وقت جلوی خانواده‌ی شوهر آینده‌اش، سوتی ندهند!حالا تصور کنید چه می‌شود اگر تونی به اشتباه، خانواده‌اش را یک شب زودتر از موعد، به خانه‌ی آلیس ببرد؟! احتمالا چشم‌های از حدقه‌درآمده‌ی پدر و مادر تونی، جالب خواهد بود!از اینجا به بعد فیلم، بسیار جذاب و بامزه است. پیشنهاد میکنم اگر این فیلم را ندیده‌اید، دو ساعت از وقت‌ خود را خالی کنید!لیونل بریمور در نقش آقای سیکامورجهان‌بینی کاپراکاپرا، آقای سیکامورِ پیر را در دل داستان قرار داده تا حرفش را بر زبان او جاری کند و او بشود تبیین‌گر دیدگاهش.آقای سیکامور، خودش در گذشته یک سرمایه‌دار سرمایه‌پرست بوده است. یک روز که از آسانسور‌های بی‌انتهای دفترش بالا می‌رفته، بدین فکر می‌افتد که «انباشت کوه‌های پول و ثروت، چگونه قرار است که مرا خوشبخت کند؟! من که روزی خواهم مُرد؛ آیا میتوانم آنها را با خود به قبر ببرم؟!»اینطور می‌شود که از همان راهی که آمده، پائین می‌رود و دیگر هیچ‌وقت به دفترش باز‌نمی‌گردد.درس اول برای بینوایانآقای سیکامور با بازی کم‌نظیر لیونل بَریمور، اعتقاد دارد که هرکس می‌تواند و باید، مشغول به انجام کاری شود که به آن علاقمند است. رویای چه کار و کدام شغل را داشتید؟! از امروز آنرا دنبال کنید!شاید فکر کنید که چه اعتقاد خوش‌بینانه‌ای! اما باید بگویم که اگر اینکار را بکنید دو حالت دارد: یا اینکه در کار مورد علاقه‌ی خود شکست می‌خورید، یا موفق می‌شوید. اگر موفق شوید که چه بهتر! هم کاری که دوست می‌داشتید را انجام داده‌اید و هم موفق شده‌اید. اگر هم شکست بخورید، حداقل از مسیر لذت برده‌اید و بعد از مدتی انجام کاری که آرزویش را داشتید، متوجه شده‌اید که شما در آن کار، خوب نیستید؛ پس آنرا کنار می‌گذارید!البته که بهتر است پیش از شروع، دستی به دل خود بکشید و ببینید که واقعا کدام استعداد درونی‌تان، گوی سبقت را از دیگران رُباییده است!ادوارد آرنولد در نقش آقای کربیدرس دوم برای دارایاناگر پول دارید، تبریک می‌گویم! اما کاپرا می‌گوید: «پول، قرار نیست به شما ارزش ببخشد.» آقای سیکامور معتقد است که ثروت، اگر قرار باشد آدم را از شادی‌های ساده‌ی زندگی دور کند، همان بهتر که نباشد.شما که حساب بانکی‌تان پر است، آیا آخرین باری که با خانواده‌تان خندیدید را به یاد دارید؟ آیا تاکنون پدر یا مادر خوبی برای فرزندتان بوده‌اید؟! اگر نه، شاید وقتش رسیده باشد که به جای انباشت، به اشتراک فکر کنید.پول، وقتی در جریان باشد، زندگی می‌سازد؛ وقتی در گاوصندوق بماند، فقط زنگ می‌زند.درس سوم برای همه‌ی مادر یکی از سکانس‌های فیلم داخل دادگاه، وقتی آقای کربی با هزار فخرفروشی، پیشنهاد می‌دهد که مقدار جریمه‌ی خانواده‌ی سیکامور را قبول می‌کند؛ خیلِ دوستان آقای سیکامور که جایگاه تماشاگران را لبریز کرده‌اند، فریاد می‌زنند که مگر ما مُرده‌ایم که یک غریبه‌ی پولدار از خود راضی، جریمه را بپردازد؟! سپس خرده خرده و در همان لحظه، تمام پول را جور می‌کنند!اینجا همان نقطه‌ای است که سیکامور پیر و بی‌نوا، آقای کربی بزرگ را، با آن همه دبدبه و کبکبه‌اش شکست می‌دهد!کاپرا می‌خواهد بگوید که هیچ پول و ثروتی، نمی‌تواند جای یک دوست خوب را بگیرد! این مفاهیم، در عین سادگی زیبا هستند. و این درسی‌ است برای همه‌ی ما؛ درسی که گاهی در هیاهوی حساب‌های بانکی و قراردادها، گم می‌شود!دوستان و خانواده، باارزش‌ترین و عزیزترین ثروتی هستند که در هیچ‌کجای عالم پیدا نمی‌شوند. پس سعی کنید که باارزش بمانید!جیمز استوارت و جین آرتور در نقش تونی و آلیسجمع‌بندیدر نهایت «نمی‌توانی با خودت ببریش»، با تمام خوش‌بینی های کودکانه‌اش، طنزهای گاه شیرین و گاه لوس‌اش، در دل آن رکود و بحران اقتصادی، حرف‌هایی برای گفتن دارد؛ حرف‌هایی ساده اما انسانی!کاپرا نمی‌خواست که فقط فیلم بسازد؛ بلکه می‌خواست یادمان بیاورد که زندگی، با خنده‌ی یک دوست، ارزشمندتر از هر اسکناس است!به هرحال که نمی‌توانیم اسکناس‌ها را با خود به گور ببریم؛ پس شاید بهتر باشد که خوب زندگی کنیم!چطور بود؟!در پایان از وقتی که برای این یادداشت گذاشتید، سپاسگزارم! امیدوارم که مفید فایده بوده باشد. اگر نقد یا نظری بر این نوشته دارید، خوشحال می‌شوم آنرا در کامنت‌ها ببینم!✍️ ابوالفضل ‌ناصریپست قبلی :نقد فیلم Heretic 2024 | دین حقیقی کدام‌ست؟!</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 10:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد (Heretic (2024 | دین حقیقی کدام‌ست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%D9%86%D9%82%D8%AF-heretic-2024-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AA-j0vyl09s53aw</link>
                <description>آغازخیلی قبل‌تر از آنکه تاریخ بطور دقیق بتواند ثبت کند، در این دنیا انسان‌ها می‌زیستند و از همان ابتدا جزو اولین مسائل، پرستش و اعتقاد به خدا بوده است. فلذا پدیده‌های زیادی، خدا و مقدس شمرده شده‌اند. این کثرت، سوالی قدیمی بوجود می‌آورد که «بالاخره کدام‌یک از اینها، دین حق هستند؟!» امکان ندارد که این سوال، حداقل یکبار ذهن هر کدام از ما را زخمی نکرده باشد!حال «مُرتَد» به کارگردانی اسکات بک و برایان وودز، اینجاست تا به رشته‌های ایمان ما، چنگ بیاندازد که یا به کلی ارتباطمان را با وحی و آن موجود احتمالا نادیدنی قطع کنیم و یا اینکه رشته‌ی پاره‌شده را محکم‌تر از قبل گره بزنیم!پس آماده باشید تا با اعتقادات و کمی هم احساسات‌تان بازی شود!مُرتَد، محصول 2024خلاصه داستانخواهر بارنز و خواهر پکستون، دو مبلّغ دینی از یک فرقه‌ی مسیحی بنام مورمون هستند که با دوچرخه‌هایشان در خیابان‌ها رکاب می‌زنند و اگر چشم‌شان بهتان بخورد، احتمالا همچون یک بازاریاب شوینده‌ی بهداشتی، شروع می‌کنند به توضیح درباره‌ی محصولات باکیفیت‌شان؛ مثل مسیح و حواریون. متاسفانه مردم به آنها توجهی ندارند و از آنها چیزی نمی‌خرند.آنها ماموریت دارند تا هر روز به معدود خانه‌هایی که از قبل درخواست مبلّغ کرده‌اند، سر بزنند و برایشان از شرایط این فرقه‌ی خوب بگویند!انتهای روز است و آنها خانه‌ی آخری را می‌یابند، دوچرخه‌هایشان را قفل می‌کنند و زنگ خانه را می‌زنند. مردی مسن در را باز می‌کند و آنها خیلی ناامیدانه شروع می‌کنند به توضیح و تبلیغ؛ اما مرد علاقه نشان می‌دهد و آنها را به داخل خانه دعوت می‌کند، چرا که از قضا، آسمان هم باریدن‌اش گرفته است.مرد آنقدر مرموز و به طرز عجیبی علاقمند به صحبت درباره‌ی ادیان هست که حسی می‌گوید: وارد شدن‌ این دو دختر معصوم با خودشان بود، اما خارج شدن‌شان با.... است (می‌توانید جای خالی را با کلماتی همچون خدا، مسیح، مادر مقدس و... پُر کنید).در ادامه شخصیت‌های داستان ما، آزمونی در پیش دارند که نه فقط ایمان، بلکه هویتشان را به چالش می‌کشد!نقد محتوافیلمنامه‌ی مُرتَد طوری نوشته شده است که با به چالش کشیدن باورهای پکستون و بارنز، در واقع اعتقاد معنوی تماشاگر را نشانه می‌گیرد. آنرا گوشه‌ی رینگ گیر می‌اندازد و با مُشت‌های استدلال‌گونه‌ی &quot;هیو گرانت&quot; در نقش آقای رید، مجالی برای نفس کشیدن نمی‌دهد.خانه‌ی آقای رید، در واقع همان مذهبی است که با داخل شدن، آنرا به دل خود راه می‌دهیم. آقای رید هم همچون یک پاپ یا رهبر مذهبی، ما را درون این خانه، زندانی کرده است. چرا؟! چون خودمان این اجازه را به او می‌دهیم. هر وقت هم بخواهیم، می‌توانیم از خانه خارج شویم، اما به شرطی که واقعا تصمیم بگیریم خانه (بخوانید مذهب!) را کنار ترک کنیم.حال اجازه دهید که گام به گامِ داستان پیش برویم:ورود به خانه؛ مونوپولی دوست دارید؟!پس از آنکه راهبه‌های مورمونی ما به داخل خانه دعوت می‌شوند، روبروی آقای رید می‌نشینند. در همین حال، &quot;رید&quot; پس از چند کلمه، نشان می‌دهد که اطلاعات خوبی در مورد مورمونیسم و تاریخ ادیان دارد. پس چه بهتر که یک نیمچه کرسی آزاداندیشی راه بیاندازند. منتها مشکل اینجاست که این یک هم‌اندیشی از جنس گشودن گره‌های علمی-فلسفی نیست؛ بلکه بیشتر به یک مونولوگ شباهت دارد که در آن، پرسش‌های بنیادین بدون پاسخ باقی می‌مانند.یعنی اینطور نیست که سه نفری در یک غروبِ دل‌انگیز دور هم جمع بشوند، پای بلوبری (نوعی کیک) نوش جان کنند و درباره‌ی عصمت و ایستادگی مسیح حرف بزنند؛ بلکه &quot;رید&quot; آمده تا خون بپا کند!وقتی بحث عمیق و چالش‌برانگیز می‌شود، خواهر پکستون جا می‌زند و در شک و تردید خود غرق می‌شود. اما در عوض خواهر بارنز که تجربه‌ی بیشتری دارد، سعی می‌کند تا در مقابل سونامی شبهات &quot;رید&quot;، کمی بیشتر دست و پا بزند تا شاید نجات یابد.در تمام این دقايق، فیلمنامه جسارت به خرج می‌دهد و با تفنگ استدلالش، هدفی که فکر می‌کند درست است را نشانه می‌رود؛ اما احتمالا خودش هم می‌داند که بازی با اعتقادات مردم، عواقب بدی دارد.انتخاب درب خروجی؛ آزمون ایمانپکستون و بارنز متوجه می‌شوند که درب ورودی قفل است، در نتیجه مجبور می‌شوند با کلی ترس و واهمه همراه رید، به اندرونیِ خانه بروند. آنها از او مى‌خواهند که درب را باز کند؛ اما او می‌گوید که خود بخود قفل می‌شود و آنها بایستی از درب پشتی خارج شوند. اما مشکل اینجاست که خانه، دو درب پشتی دارد، کنارِ هم. پس باید یکی از آنها را که درب درست است، انتخاب کنند!رید سعی می‌کند تا با تشبیه دین به مفاهیم ساده‌انگارانه، تقدس آن را در ذهن بشکند و با تکراری خواندن ادیان، آنها را اقتباس‌شده از افسانه‌ها و غیر واقعی بخواند!در یک سکانس، سه دین وحدانی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام را به بازی مونوپولی تشبیه می‌کند. او می‌گوید یهودیت همان نسخه‌ی اصلی مونوپولی است و مسیحیت و اسلام، فقط نسخه‌های ویرایش‌شده از آن هستند.رید برای اینکه کنجکاوی ما را همچون آدرنالین خون دخترها بالا ببرد، روی درِ سبز می‌نویسد &quot;اعتقاد&quot; و روی درِ بنفش، &quot;بی‌اعتقادی&quot;. حال انتخاب به عهده‌ی خود دخترهاست.پکستون که از همان ابتدا، قافیه را به رید باخته بود، نورپردازی از قاب‌های وی، به سردی میل می‌کند؛ به نشانه‌ی اینکه ایمانش مخدوش شده است. او با صدایی وهم‌آلود و پر استرس از مهمان‌نوازی میزبان، تشکر می‌کند و به سمت درِ بنفش روانه می‌شود؛ اما بارنز جلویش را می‌گیرد. سپس شروع می‌کند به پاسخ دادن به شبهه‌افکنی آقای رید.بارنز تمام جواب‌هایی که ممکن است به ذهن‌ مخاطب خطور کند را می‌گیرد و شلخته‌وار، جلوی رید پرت می‌کند.کارگردان می‌گذارد که صدای خودمان را از طریق این دختر بشنویم و با دوربین از پایین به بالا از آقای رید و لبخند تمسخرآمیزش، آنها را تحقیر می‌کند!حسن ختام استدلال‌های بارنز هم می‌شود اشاره به سرِ پرنده‌مانندِ یکی از خدایان، برای تکمیل جمله‌ی «پس ادیان با هم فرق دارند»؛ به همین آبکی! سپس به همراه پکستون از درِ سبز ایمان خارج می‌شود.در ادامه، پکستون و بارنز از در سبز به دخمه‌ای نَمور و تاریک می‌رسند که راهی به خارج ندارد. رید یک زن را به داخل دخمه می‌فرستد و به آنها می‌گوید که او یک پیامبر است و می‌خواهد برایتان معجزه کند تا دین حقیقی را پیدا کنید. او می‌میرد تا از جهان پس از مرگ بازگردد!پایان‌بندی؛ معجزه یا...؟!قصه طوری خاتمه می‌یابد که موضع مشخصی نمی‌گیرد. نویسنده معلوم کرده است که بالاخره این دو طفلک از دست آقای رید و خانه‌ی کذایی‌اش نجات می‌یابند یا نه؛ اما در مورد ایمان، دست مخاطب را باز می‌گذارد.می‌گوید به هرحال این شما هستید که بایستی تصمیم بگیرید که بالاخره می‌خواهید از درب ایمان خارج شوید یا بی‌ایمانی.در کل فیلمنامه از لحاظ روایی، به غیر از چند نکته‌ی جزئی، قوت خوبی دارد؛ اما مشکل اصلی آن، استدلال‌های مغالطی و ادعای محقق نشده‌اش هست._ استدلال‌های مغالطیاز نظر منطق، برای اینکه دو چیز را مشابه فرض کنیم، بایستی وجوه زیادی با هم برابر صدق کنند. درست است که بن‌مایه‌ی سه دین اسلام، یهود و مسیحیت یکی است؛ اما برای مقایسه‌ی آنها می‌بایست خیلی دقیق‌تر از «هر سه شبیه هم‌اند»، بررسی شوند.ارسطو می‌گوید : &quot;تمثیل، زمانی معتبر است که شباهت‌ها در علت و ماهیت باشند، نه صرفاً در ظاهر یا اتفاقات بیرونی.&quot;قاعدتا این فیلم جایگاه این چُنین بحث‌های تخصصی و موشکافانه‌ای نیست. پس یا نباید آنرا مطرح کند یا آنکه به آرایه‌ی &quot;سهل ممتنع&quot;، مسلح باشد!_ وعده‌ی کاذبهمانطور که قبلا اشاره کردم، فیلمنامه طوری ادعا می‌کند که پایان را باز گذاشته است و تصمیم را به عهده‌ی تماشاگر می‌گذارد تا خودش میان ایمان و بی‌ایمانی یکی را انتخاب کند؛ در حالی که این سرابی بیش نیست!کارگردان در پوشش آقای رید ظاهر شده، دیدگاه پوزیتیویستی خود را به مخاطب القا می‌کند و تمام جواب‌ها از قبل آماده شده هستند؛ فقط شما باید همان را انتخاب کنید. در نتیجه روندی که قصه در ابتدا طی کرده است، با ادعای پایانی آن، در تضاد ایستاده‌اند!نقد شخصیت‌هاهيو گرانت در نقش آقای ریدآقای ریدکارکتر رید، مردی سالخورده است که پس از مدتها تحقیق درباره‌ی ادیان، به این نتیجه رسیده است که بهترین دین، بی‌دینی است.حال این آتئیستِ ما، دو مبلغ مذهبی به خانه‌اش دعوت کرده تا احتمالا از روی حُسن نیت، آنها را از شر این جهلی که درونش سُر خورده‌اند، نجات دهد. در واقع او نماینده‌ی خود کارگردان در فیلم می‌باشد که بخاطر همین دغدغه‌ی شخصی، این فیلم را ساخته است.استعاره‌سازی نویسنده در مورد آقای رید، تا اواسط فیلم خوب است؛ اما بعد از آن به نسخه‌ی قبلی خودش وفادار نمی‌ماند و تغییر موضع می‌دهد.گفتیم که از یک طرف، فاز روشنگری برداشته است تا پکستون و بارنز را از جهل نجات دهد و از طرف دیگر او نماینده و استعاره‌ای از رهبران مذهبی می باشند که قصد دارند شما باایمان بمانید (خانه را ترک نکنید). بخاطر این، حاضر می‌شود تا به خشونت و تهدید متوسل شود.بالاخره ما نفهمیدیم که او قرار است ما را به خارج از خانه هدایت کند یا درون آن نگه دارد.خیلی آرام و درِ گوشی می‌گویم: «قرار بوده است که رید، از یک طرف روشنگری کند و در عین حال، لباس یک پاپ بدجنس را بپوشد؛ باز هم بدین منظور که به این دو دختر، کنترل مذهبی را نشان دهد. اما بخاطر اینکه فیلم از تعلیق نیافتد و به ژانر دلهره‌آورش هم توجهی داشته باشد، کارگردان مجبور شده است تا او را به یک آناتاگونیست واقعی تبدیل کند. و این باعث شده که با چهره‌ای که در ابتدا از او ساخته است، متضاد شود.»خلاصه اینکه اگر قرار بود &quot;رید&quot; واقعاً نماینده‌ی عقل‌گرایی باشد، بهتر بود که به جای تهدید فیزیکی و خشونت، با منطق و گفت‌وگو به چالش نهایی می‌رسید.سوفی تاچر در نقش بارنزخواهر بارنزبارنز در فیلم، شخصیت بسته‌ای دارد؛ نگاه‌های مرموز، لبخند‌های ساختگی و نمایش احساساتی بی‌عاطفه! او هیچ‌وقت سفر‌ه‌ی دلش را برای کسی باز نمی‌کند و از علاقه‌هایش نمی‌گوید.او کسی است که خودش را خوب می‌شناسد، اما سکوت می‌کند، از ترس اینکه دیگران هم به ماهیت او پی ببرند.در واقع او نماد افرادی است که شک دارند که خدا و دین، حقیقتی را در این دنیا، اشغال کرده باشند؛ اما باز هم بدین جهلِ خودخواسته، لجاجت می‌ورزند.بارنز در زندگی‌اش سختی‌های زیادی متحمل شده. پس از مرگ پدرش، در کلیسا بزرگ شده است و آنها تعالیم مورمون را درون ذهنش گنجانده‌اند تا یک روزی آنها را در جهت منافع کلیسایشان، یک جای دیگری بلغور کند. سپس یک تجربه‌ی نزدیک به مرگ هم داشته است و در آنجا پی به این برده که واقعا خدا یا بهشتی وجود ندارد. اما روی آن برای همیشه سرپوش گذاشته، تا اینکه حتی خودش هم فراموشش کند؛ اما مگر می‌تواند؟!در نتیجه بارنز، راهبه‌ای است که در پسِ ذهنش ایمانی نمانده است؛ اما آن‌قدر پیش رفته که دیگر نمی‌تواند از این راه بازگردد. حتی اگر دلش به بازگشت تمایل داشته باشد، ترس از بی‌هویتی، او را رها نخواهد کرد!وقتی داستان، یک چنین شخصیتی از او برای ما تصویر می‌کند و با کمک حرکات نامتقارن دوربین و اضطراب درون چشم‌هایش، اجازه نمی‌دهد که پاسخ‌های استدلال‌گون وی را بپذیریم. بلکه آنها را تلاشی بی‌نتیجه در جهت مرمَّت دوباره‌ی ساختمانی می‌بینیم که قبلا توسط صحبت‌های آقای رید، فروریخته است.کلوئی ایست در نقش پکستونخواهر پکستونپکستون اما دقیقا بالعکس بارنز است. او کاملا برون‌گرا و همچون بقیه‌ی آدم‌های این کره‌ی خاکی، عادی است. حب و بغض خاصی ندارد و وقتی حضور گرم حق را در جایی حس کند، به سمتش می‌دود (البته شاید هم بخاطر ترس از آقای رید باشد!).پکستون خیلی اهل استدلال‌چینی نیست و بیشتر از آنکه جریان‌ساز باشد، موج‌سوار است! به همین خاطر دعوای اصلی، میان بارنز و رید شکل می‌گیرد؛ درحالی‌که پکستون فقط با اضطراب ایستاده و تماشا می‌کند تا اینکه ببیند کدام‌شان پیروز می‌شوند.برخلاف مباحث پیچیده‌ی فلسفی اما، پکستون نگاه تیزبینی دارد و همین دقت نظر، مورد توجه فیلمنامه قرار می‌گیرد تا نتیجه‌گیری‌های پوزیتیویستی را بر استدلال‌های صرفا عقلی ترجیح دهد!جمع‌بندیمجموعا شخصیت‌پردازی فیلم، کارشده و در خدمتِ شدید فیلمنامه قرار گرفته است. هم بارنز و هم پکستون، نماینده‌ی قشری از جامعه هستند و مخاطب قرار است با هر دوی آنها، همذات‌پنداری کند؛ که همین اتفاق هم می‌افتد. تجربه‌های مشابه باعث می‌شوند که خود را جای هر کدام از آنها بگذاریم و خودمان را در مسیر داستان احساس کنیم!از آن طرف، آقای رید هم همان کارگردان عزیز است که با هوشیاری خودش می‌خواهد به ما مردم، یاد بدهد که ساز و کار این دنیا چگونه است و ما را از جهل خارج سازد!نقد فرماصالت فرمیک در این فیلم، روی محور تم‌های دارک و خفه‌کننده، و بازی دو وجهی هیو گرانت سوار شده است. گرچه که نباید از دیالوگ‌های استدلالی و دوپهلوی آقای رید هم غافل شد.تم در این فیلم، از دو بخش نورپردازی و فضاسازی تشکیل شده است. نورپردازی گاه در خدمت روایت است و گاه در خدمت ژانر دلهره‌آور-مرموز. مثلا در سکانس انتخاب درب خروجی، نورپردازی برای پکستون به سردی گراییده است؛ درحالی‌که برای بارنز، همچنان گرم و پُر رنگ است. این بخش به خوبی نشان می‌دهد که هرکدام از آنها در چه مرحله‌ای از ایمان بسر می‌برند.اما نورپردازی در ابتدای ورود به خانه‌ی رید، از نورهای زرد رنگ استفاده شده؛ که نشان از صمیمیت بحث دارد. اما وقتی برق‌ می‌رود، نور و سایه‌ها، فضا و تم فیلم را به ژانر مرموز نزدیک می‌کنند.کارگردان حتی در استفاده از رنگ هم دقت داشته است. رنگ سبز نشانه‌ی ایمان است و در تصویر بالا می‌بینیم که چطور با این رنگ‌پردازی، شخصیت پکستون و بارنز را کامل می‌کند.بارنز یک بارانی سبز تیره دارد و لباس زیر آن، یک پلیور سبز پررنگ است که به سیاه تمایل دارد. این نشان می‌دهد که او در اعماق وجود، خودش را درگیر و تنیده با ایمان بار آورده است. یعنی هیچ‌وقت حاضر نمی‌شود ایمان سبز را از تن خود درآورد.در عوض پکستون یک را بارانی سبز کم‌حال دارد و زیر آن یک ژاکت صورتی و لباسی سفید به تن کرده؛ که نشان می‌دهد که روحش همانند یک زمین حاصلخیز، خالی و از این راه، برگشتنی است.فضاسازی فیلم که در خانه‌ی رید اتفاق می‌افتد، به طرز عجیبی حس ترس و خفقان را القا میکنند؛ به گونه‌ای که احساس می‌شود که دیوار‌ها قرار است آدم را ببلعند!معماری جالب خانه و تایمر داشتن چراغ‌ها در هنگام بحث‌، از آن طرف استفاده‌ی حداکثری از سایه‌ها، نور آبی و نماهای معمولا بسته هنگامی که در زیرزمین هستند، همگی برای این هستند که نگذارند نفس بکشیم!اما بازیِ گرانت، بی اندازه خوب است! بسیار هوشمندانه ولی ترسناک؛ از مهربانی به تهدید و از احترام به زور و تحمیل پل می‌زند و در عین حال طوری با ذهن ما بازی می‌کند که هر دو حس را همزمان داریم و هر بار شک می‌کنیم که الان کدام است!علاوه بر آن، متانتی که سالها گرانت را در قامت آن در فیلم‌های درام یا رومانتیک دیده بودیم، در اینجا به شکل پخته‌تری وجود دارد. و جالب‌تر آنکه آنرا با ژانر وحشت روانشناختی وصله‌ پینه کرده است.گرانت در جایی گفته است که دارد از بازی در نقش‌های قابل پیش‌بینی خسته می‌شود و احتمالا همین، انگیزه‌ی اصلی وی در اجرای نقش آقای رید بوده است.روایت فیلم میان گفت‌وگوی فلسفی، تعلیق روانی، و خشونت جسمی نوسان دارد؛ و همین نوسان، هم نقطه‌ی قوت آن است و هم چالشی برای مخاطب عام. وقتی که فلسفی و خشک است، شاید دل مخاطب عام را بزند و او را خسته کند. گاهی هم آن‌قدر دلخراش می‌شود که تاب دیدنش را نداریم. اما در بیشتر مواقع، تعلیق وجودمان را فراگرفته و واهمه داریم!در نهایت باید گفت که در کل فیلم از لحاظ فرمال، نمره‌ی قابل قبولی می‌گیرد. چرا که از فرم برای ساختن معنا استفاده می‌کند؛ و اگرچه گاهی در مرز اغراق قدم می‌زند، اما در بیشتر لحظات، موفق می‌شود ترس را نه از طریق هیولاهای ماوراء طبیعی، بلکه از طریق فکر، به جان مخاطب بیندازد.لُبِّ کلامHeretic اما فیلمی است که بقول سعدی همچون ظرف زرینی می‌ماند که بجای شراب گوارا، درونش سرکه ریخته‌اند!در خانه‌ای که قرار بود محل گفت‌وگو باشد، ایمان و بی‌ایمانی در قالب دو درب ظاهر می‌شوند؛ اما انتخاب، آن‌قدرها هم آزاد نیست. شخصیت‌ها، استعاره‌هایی از ما هستند؛ از آنچه باور داریم، از آنچه فراموش کرده‌ایم، و از آنچه جرأت بازگفتنش را نداریم.فیلمنامه گاهی از مرز منطق عبور می‌کند، گاهی در دام اغراق می‌افتد، اما در بیشتر لحظات، موفق می‌شود مخاطب را درگیر کند؛ نه با پاسخ، بلکه با پرسش. و شاید همین، مهم‌ترین دستاورد فیلم باشد: اینکه ما را وادار کند تا دوباره از خود بپرسیم: «دین حقیقی کدام‌ست؟»پس در این آوردگاهِ عجیب و فرای از این و آن و قیل و قال‌ها، امیدوارم هرچه زودتر حقیقت را بیابیم که ثانیه‌اش دیر است!چطور بود؟!در پایان از شما متشکرم که تا اینجای متن همراه بودید. اگر نقدی بر این نوشته یا خود فیلم داشتید، خوشحال می‌شوم تا آنرا به اشتراک بگذارید.🎯 نمره‌ی نویسنده : 3 از 5✍️ ابوالفضل ناصریپست قبلی : مگر از کمدی چیز زیادی می‌خواهیم؟! </description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 10:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر از کمدی چیز زیادی می‌خواهیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-q9ndmtesdjww</link>
                <description>&quot;هپی گیلمور 2&quot;، ساخت 2025از کجا شروع شد؟دیروز بود؛ صبح اول وقت، که فیلم &quot;هپی گیلمور&quot; را تمام کردم! برای کسانی که خبر ندارند می‌گویم که این فیلم، دنباله‌ی دوم هپی گیلمور دهه‌ی نود هست. بله درست است؛ بعد از 30 سال، قسمت دوم را ساخته‌اند!نکته‌ی جذاب آن، بازگشت آدام سندلر افسانه‌ای است. در قسمت اول هپی گیلمور، یک گلف‌باز ساده است که پس از یک سری ماجراجویی‌ها، کلی موفقیت کسب می‌کند و نام خود را میان حرفه‌ای‌ترین گلف‌بازها به ثبت می‌رساند. اما بخاطر فوت همسرش به مشروب‌خوری، روی آورده و گلف را برای همیشه ترک گفته است.حالا پس از گذشت سی سال، به 300 هزار دلار نیاز دارد تا دختر دُردانه‌اش را به دانشگاه رقص باله بفرستد و تنها راه جور کردن این چُنین پول زیادی آن هم در فرصت کم، فقط با بازگشت به جایی که در آن خبره می‌باشد، امکان‌پذير است. اما مشکل آنجاست که سی سال است دست به چوب گلف نزده و باید تا شروع مسابقات، مهارت خود را دوباره کسب کند.....خب بگذارید دوباره بگویم : دیروز بود؛ صبح اول وقت، که فیلم هپی گیلمور را تمام کردم. راستش را بخواهید، واقعا ناامید شدم! البته یک جورایی انتظارش را داشتم و بیشتر بخاطر خودِ سندلر، فیلم را نگاه کردم. وقتی با خودم، سکانس‌های فیلم را مرور می‌کردم، نکات درخشان زیادی به ذهنم نرسید و این خوب نیست!اگر بخواهم نظر خود را در مورد فیلم بگویم، گیلمور فیلمی است که از نظر فیلمنامه، تقریبا قابل قبول است و شخصیت خود را از یک دائم‌الخمر، به یک قهرمان دوباره بازگشته‌ به زمین گلف تبدیل می‌کند. پس با تمام ایرادات روایی و شخصیت پردازی، بدک نیست! اما به عنوان یک کمدی، همچون یک لیوان آب کرفس، بَدمزه است!استفاده از شوخی‌های جنسی، زیاده‌روی، لوده‌بازی و طنز‌هایی که نمی‌توانند بخندانند؛ اینها تمام چیزهایی بودند که دیدم، الّا چند صحنه.حالا فکر می‌کنید که اگر شوخی‌هایش هم گرفته بود و ما را می‌خنداند، چه می‌شد؟! با تمام نقص‌های دیگرش، تنها یک کمدی نسبتا خوب داشتیم.فیلم آن‌قدر چاق هست که نهایتا بتواند یکی دو پله از نردبانِ هنر بالاتر رود و نه بیشتر! و این است که آدم را ناامید می‌کند.گذشته روبروی‌مان است، البته اگر سرتان را بچرخانید! کمدین‌هایی داشتیم که هم می‌خنداندند و هم شاهکار خلق می‌کردند. آنها به فیلمِ نسبتا خوب هم رضایت نمی‌دادند (بگذریم که گیلمور، نتوانست حتی به همین جایگاه برسد). چارلی چاپلین، باستر کیتون، ارنست لوبیچ، وودی آلن و نمونه‌های بسیاری که خودتان هم احتمالا در ذهن دارید.اگر مثل من یک خوره‌ی فیلم باشید، انتظارتان از فیلم‌ها بالا می‌رود؛ درست است. اما وقتی فیلم خودش را در سطح نازلی، محبوس نموده؛ مشکل از من نیست!شاید با خود بگویید که چه حوصله‌ای داشتی که بعد از دیدن فیلم، این همه چیز (!) به ذهنت رسید! اما باید بگویم پس از تمام شدن فیلم و ثبت یک 4 از 10 آبدار در سایت IMDB، پتو را روی خودم کشیدم و خرناسم به هوا رفت‌!&quot;زوج عجیب&quot; ساخت 1968ادامه دارد...دیگر به گیلمور فکر نکردم و سعی کردم که به سلامت روانم اهمیت بدهم. اما امروز پس از دیدن یک فیلم کمدی از جین ساکس به اسم &quot;The Odd Couple&quot; یا همان زوج عجیب، دوباره همان افکار و اندیشه‌ها سراغم آمدند.باید بگویم که این فیلم واقعا به دلم نشست و با خود گفتم که «چقدر راحت می‌شود یک کمدی خوب ساخت!» ساکس بدون هیچ ادعایی، یک طنز مفرح و در عین حال نکته‌دار ساخته است. شاید جالب باشد بدانید که این فیلم در همان سال، نامزد دریافت اسکار بهترین نویسندگی هم شد.داستان درباره‌ی مردی است بنام فلیکس که به تازگی از همسر خود جداشده و از زندگی ناامید است. دوست او اسکار، بخاطر اینکه دست به کار خطرناکی نزند، او را به خانه‌ی خود می‌آورد تا مدتی با هم زندگی کنند. اما تفاوت‌های رفتاری هر کدام، موجب خلق صحنه‌ها و موقعیت‌های بامزه می‌شود.قوت این فیلم، در نویسندگی آن می‌باشد که با رد و بدل کردن دیالوگ‌های هوشمندانه و پینگ‌پنگی و همینطور خلق استعاره‌هایی با طعم نقد اجتماعی، فیلم را از یک کمدی پوچ، به خلوتگاهی با ذهن مخاطب تبدیل می‌کند.دو فیلم در ترازوی مقایسهدر پایان به نکاتی خیلی ساده اما ظریف اشاره می‌کنم که فیلم &quot;زوج عجیب&quot; به خوبی آنها را درون خود جای داده بود و غالبا &quot;هپی گیلمور&quot; از آنها تهی است :جک لمون و والتر متیو1. اکت های جذابجک لمون در نقش فلیکس و والتر متیو در نقش اسکار، نمونه‌ی بارز کارد و پنیر هستند! لمون با بازی‌های بامزه، اما احساسی و زنانه‌اش، از آن‌طرف متیو با حرکت‌ میان خونسردی و عصبانیت‌های روان‌پریشانه، دقیقا همان موقعیتی را خلق می‌کنند که ما و کارگردان از فیلم انتظار داریم. چیزی که در گیلمور غالبا گم است!در اکثر مواقع آدام سندلر، بازی خاصی ارائه نمی‌دهد و فقط هست که باشد. این موضوع برای بقیه‌ی بازیگران که بدتر هم می‌شود!2. طنز دیالوگی و نه فیزیکینویسنده‌ی &quot;زوج عجیب&quot;، با ذکاوت خاصی دیالوگ‌ها را در کنار هم، چیده است بگونه‌ای که هم در خنداندن و هم به فکر فرو بردن مخاطب، موفق عمل می‌کند.طنزِ گیلمور اما، جنسی و گاه فیزیکی است و نکته‌ی خاصی درونش وجود ندارد. مثل این می‌ماند که یک صندلی جلوی درب خانه‌تان گذاشته، بروی آن بنشینید و حدود 2 ساعت به ظاهر مردمی که از روبروی‌تان عبور می‌کنند، بخندید؛ به همین مضحکی!3. شوخی های واقعا طنز!در یک سکانس، فلیکس با اصرارِ اسکار راضی می‌شود که با دو دختر ملاقات کند. او قرار است که با آنها آشنا شود و اگر توانست، حداقل مخ یکی‌شان را بزند. اما در عوض یاد خانواده‌ و همسرش می‌افتد و گریه‌اش می‌گیرد. این سکانس واقعا بامزه است و فیلم از این موقعیت‌های کمدی، کم ندارد!اما طنزها در گیلمور، گاها جواب نمی‌دهند. اگر هم برای لحظاتی خنده گرفته‌اند، با نمک افراط، خیلی شور از آب درآمده‌اند. این باعث می‌شود که قبل از افتادن درون خنده، در جای خود خشک‌تان بزند؛ پس خنده، بی‌خنده!4. نکات زیرپوستِ طنزدر «زوج عجیب»، طنز فقط برای خنداندن نیست؛ بلکه مثل نخی نامرئی‌‌ است که مفاهیم جدی را به سطح می‌کشد. از بحران مردانگی گرفته تا ترس از تنهایی، از فروپاشی خانواده تا تلاش برای حفظ کرامت در دل شکست‌ها؛ همه‌ی این‌ها در دل شوخی‌ها پنهان شده‌اند.فلیکس با وسواس‌هایش، با گریه‌های ناگهانی‌اش، با تلاش برای کنترل همه‌چیز، نماد مردی ا‌ست که از درون در حال فروپاشی ا‌ست. و اسکار، با بی‌خیالی‌اش، با شلختگی‌اش، با فرار از مسئولیت، نماینده‌ی آن بخش از جامعه‌ست که ترجیح می‌دهد نخندد تا نبیند. این‌ها همان نکاتی‌اند که زیر پوست طنز حرکت می‌کنند و باعث می‌شوند فیلم، در ذهن بماند.اما در «هپی گیلمور»، طنز مثل رنگی‌ است که فقط روی سطح پاشیده شده؛ بدون عمق، بدون معنا، بدون ردپایی از انسانیت! به کجا ختم شد؟!خلاصه آنکه باور کنید ما انتظار عجیب‌آلودی از کمدی نداریم. همین که کمدی باقی بماند، ما را بس است!یک کمدی باید بتواند شما را بخنداند و اصلا رسالت‌اش همین است. اما اگر توانست علاوه بر این، فکرمان را درگیر کند و نقدهای باظرافت اما بی‌رحمانه‌ی خود را به پهلویمان فرو کند؛ آنجاست که دیگر از سرگرمی به هنر جهش زده است!اما ظاهرا برخی فیلمسازان عادت کرده‌اند که با پر کردن چشم مخاطب از سلبریتی‌های محبوب و چند جرعه لودگی، ما را به حداقل‌ها سرگرم کنند؛ بی آنکه چیزی در ذهن‌مان باقی بماند! ایرانی و خارجی هم ندارد؛ این دردی است که فراگیر است!امیدوارم کمدی از دست این چُنین کارگردان‌های بی‌ذوق نجات یابد و دوباره بتواند هم بخنداند و هم بیدارباش بزند!چطور بود؟!در پایان ممنونم که تا اینجای متن همراهی نمودید. اگر نظر یا انتقادی در رابطه‌ی با این نوشتار داشتید، خوشحال می‌شوم آنرا در کامنت‌ها ببینم!✍️ ابوالفضل ناصرینوشته‌ی قبلی : نقد فیلم The Substance | فرزانگی پوشالی</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 10:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد (The Substance (2024 | فرزانگیِ پوشالی</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%D9%86%D9%82%D8%AF-the-substance-2024-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C-kvdd4dsubin0</link>
                <description>بدرخش، همچون ستاره‌ای در دل سیاه آسمان!جوری بدرخش که تمام مردم برایت دست بزنند، بگریند و ستایش‌ات کنند. درخشش مهم است؛ چرا که بدین معناست که &quot;گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام! همانی شده‌ام که باید!&quot; اینطور فکر نمی‌کنی؟!اما دیگر از این حرفها گذشته است. من آن‌قدر در تابش بوده‌ام که معتادش شدم. دیگر فقط درخشیدن برایم اهمیت دارد و اینکه یک نفر از داخل جمعیت فریاد بزند : عاشقتم!Substance، نامزد اسکار بهترین فیلم سال 2024خلاصه داستانفیلم در رابطه‌ی با خانمی نه چندان جوان است، به نام الیزابت اسپارکل که در گذشته، سوپراستار بوده است. در تمام این سالها گوجه‌ی تحسین را به صورتش پرتاب کرده‌اند. مردم عاشق‌اش بودند و برای دیدنش سر و دست می‌شکاندند. اما الان...در یک برنامه‌ی صبحگاهی تلوزیونی کم‌طرفدار اجرا می‌کند؛ تا اینکه مردم را ورزش دهد؟ نه جانم! برای اینکه از یاد نرود! او که عطشِ درخشش را با ولع، قورت داده است؛ حالا بیش از پیش به توجه و تحسین مردم نیاز دارد.چون سن‌اش دارد بالا می‌رود و دیگر آن زیبایی سابق را ندارد. نه همسری، نه بچه‌ای و نه دوستی. در یک جمله : او ترسِ فراموش شدن دارد!این ترس کم است که تهیه‌کننده هم عذرش را می‌خواهد. مردک به او می‌گوید که «دنبال یک دختر جوان‌تر می‌گردیم تا تعداد بینندگان افزایش پیدا کنند؛ نه اینکه تنها تماشاگران برنامه، چند پیرزن زوار دررفته باشند.» پس اوضاع قرار است بدتر شود.اینجاست که به او پیشنهاد می‌شود تا از &quot;ماده&quot; استفاده کند. این دارو طوری ساخته شده است که بعد از تزریق، یک نسخه‌ی بهتر و زیباتر از خودتان خلق می‌کند. یعنی می‌شوید دوتا؛ یکی خودتان و یکی خودِ بهتر‌تان!الیزابت در ابتدا نمی‌خواهد؛ اما آن‌قدر ناامید و افسرده هست که خود را در بغل این شرکتِ تازه‌کار و زیرزمینی بیاندازد. او دارو را تحویل می‌گیرد و مصرف می‌کند.سپس نظاره می‌کنیم که دختری خلق می‌شود که بسیار زیباتر و جوان‌تر از الیزابت است. اسم خودش را &quot;سو&quot; می گذارد و برای همان برنامه صبحگاهی تلوزیونی تست می‌دهد و به سرعت قبول می‌شود.دارو طوری عمل می‌کند که هر کدام‌ از سو و الیزابت، یک هفته وقت دارند. هر بار فقط یکی‌شان هشیار است و دیگری در بیهوشی به سر می‌برد. در یک هفته‌ای که نوبت سو می‌باشد و بیدار هست، نیاز به تغذیه از منبع اصلی (الیزابت) دارد و اگر تغذیه نکند، از هم می‌پاشد؛ چون که بدن‌اش کپی است و درخشش خود را از بدن اصلی می‌گیرد.همه چیز دارد خوب پیش می‌رود. سو خودش را در دل تهیه‌کننده‌ی هوس‌باز و همینطور بینندگان جا داده است. او زیبایی و جوانی‌اش را در مقابل کمی نگاه، می‌فروشد. چه شغلی شرافتمندانه‌تر از این!مشکل اما از زمانی پیدا می‌شود که سو می‌خواهد شب‌های بیشتری بیدار بماند. در نتیجه نوبت را رعایت نمی‌کند، بدون اینکه از عواقب این کار برای الیزابت خبر داشته باشد!حالا سؤال اینجاست: وقتی یک کپی، از کنترل خارج شود، آیا هنوز می‌توانیم خودمان را پس بگیریم؟!نقد محتوا*میخواهم جوشکاری را شروع کنم، مواظب باشید جوش‌های اسپویل داخل چشم‌تان نرود!*یک زن مدرن، موفقیت، شهرت، اما در نهایت تنهایی! اینها مفاهیمی است که اگر مثل من، یک فیلم‌دوستِ دیوانه باشید برایتان آشناست. بگذارید همینجا بهتان بگویم که اگر به دنبال فیلمی با چنین مضامین هستید، بهتر است یک‌راست به سراغ شاهکار جوزف منکیه‌ویچ بروید. نامش این است : &quot;همه‌چیز درباره‌ی ایو&quot;، ساخته ی 1950 میلادی!نگذارید که سال ساختش گولتان بزند. سال 1950 شاید خیلی قدیمی به نظر برسد، اما آن‌قدری نیست که قلب‌تان را به تسخیر خودش در نیاورد!بیانیه‌های احساسی اما از روی منطقِ بتی دیویس آنقدر زیباست که هنوز هم پس از گذشت سالها، برای یک زن، درسها دارد و پیشنهاد میکنم که این فیلم را از دست ندهید.1_ مضمون داستانهمچون &quot;همه‌چیز درباره‌ی ایو&quot;، در این فیلم هم اوضاع وخیم است؛ با این تفاوت که کارکتر اصلی تنهاست. نه هیچ نویسنده‌ای هست که عاشق‌اش باشد و نه هیچ دوستی، تا با او درد و دل کند. حتی اگر بخواهد به دیدار یکی از دوستان فراموش‌شده‌ی دوران دبیرستان‌اش برود، سایه‌ی سنگین کمال‌گرایی و عدم تطابق با استانداردهای زیبایی، مثل خوره به جانش می‌افتند و او را از رفتن باز می‌دارند.پس الیزابت قصه‌ی ما مجبور است به درون خودش بخزد و منتظر بماند به امید اینکه لذتِ دیده‌شدنِ کپی‌اش، او را هم برای لحظاتی محظوظ نماید. از پشت تلوزیون تماشا کند و ذوق بزند که &quot;این منم!&quot; و هر بار این نغمه‌ی تاریک را تحمل کند که اما آیا واقعا این من هستم؟!&quot;سو&quot; که بیشتر یک اثر هنریِ بی‌نقص است تا انسان؛ در واقع رویای نخ‌نمای الیزابت از خودش می‌باشد. در نتیجه طولی نمی‌کشد که طناب پوسیده‌ی اتحاد میان الیزابت و سو، پاره می‌شود.در دنیایی زندگی می‌کنیم که فردگرایی مثل نقل و نبات در جیبِ هر ننه قمری پیدا می‌شود. &quot;کپیِ&quot; داستان ما هم می‌خواهد تا همه‌چیز برای خودش باشد؛ چرا که شهرت و محبوبیت، زیر زبان مصنوعی‌اش، مزه کرده است.اینجا همان نقطه‌ای است که ازهم‌گسیختگی اتفاق می‌افتد. شب‌های بیشتری از الیزابت تغذیه می‌کند و این امر باعث می‌شود که تغییراتی در بدن الیزابت رخ بدهند که روند پیر شدن برایش تسریع گردد.دمی مور در نقش الیزابت اسپارکل2_ شخصیت الیزابتشخصیت‌پردازی الیزابت اما بیش از آنکه واقعی باشد، استعاره‌ای است از زندگی سلبریتی‌ها. او فقط یک کاریکاتور است که نویسنده دماغ یا گوش‌اش را آن‌قدر بزرگ طراحی کرده تا به ما بفهماند درخشیدن خوب است؛ اما اگر خودش هدف قرار بگیرد، شما را می‌بلعد!الیزابت از گذشته‌ای می‌آید که نه واقعی، اما قابل درک است. او یک سوپراستار بوده، اما در تمام این سالها هیچ کسی حاضر به دوستی با وی نشده است. حتی شبیه مارگو چنینگ، یک مستخدم غرغرو ندارد که با هم دعوا کنند. الیزابت هست و یک خانه‌ی مجلل. این خودش استعاره دارد. می‌گوید: من و شهرت، دوتایی کافی هستیم! ولی در ادامه با این جمله به چالش می‌خورد.اما کارگردان که او را در مسیر فیلمنامه قرار می‌دهد، به کمک موقعیت‌ها و اکت خوبِ &quot;دمی مور&quot; چندین لحظه‌ی انسانی خلق می‌کند و از مرحله‌ی قابل درک به سطحی از همذات‌پنداری می‌رسیم.شاید آن لحظاتی که به کپی خود لگد می‌زند، احساسی نداشته باشیم؛ اما هیچوقت سکانسی که درون حمام، سرش را بارها و بارها به زمین می‌کوبد را از یاد نمی‌بریم!خلاصه که الیزابت با تمام کشمکش‌های درونی‌اش آمده تا به ما ثابت کند با اینکه می‌دانیم آن نسخه‌ی کپی (بخوانید شهرت) دارد از جان ما تغذیه می‌کند و ذره ذره وجودمان را می‌خورد؛ باز هم حاضر نمی‌شویم از او دست برداریم و با یک تماس ساده، درخواست نابودی‌اش را بدهیم.3_ سو يا همان کپیِ لعنتیسو همان انگل شهرت است. وجودش به ما وابسته است و اگر خودمان را خرجش نکنیم، از بین می‌رود.او شاید زیبا باشد و پوست نرم و درخشانی داشته باشد، اما از درون تهی است. فقط هست که دیده شود و تشویق بگیرد. لبخندی بامزه دارد؛ اما از انسانیت هیچ سرش نمی‌شود. او همان مرضی است که دعا میکنم خدا به جانِ گرگ بیابان نیاندازد!شخصیت وی به خوبی نماد‌سازی شده است و در خدمت داستان قرار گرفته است. اگر بتی دیویس در فیلم &quot;همه‌چيز درباره‌ی ایو&quot;، سخنرانی راه می‌اندازد و برایمان از پوچی این مسیر می‌گوید؛ کارگردان Substance، با انگَلیزه (!) کردن سو، این کار را تکرار کرده است.4_ نتیجه‌گیریتمام این داستان و شخصیت‌هایش آمده‌اند تا بگویند که به شهرت و مخصوصا سلبریتیسم نزدیک نشوید که به زمین‌تان می‌زنند.شاید با خود بگویید که خب خودمان می‌دانیم نباید دنبال شهرت برویم؛ اما اگر یادتان باشد چند سال پیش که آقای علیخانی، برنامه‌ی عصر جدید را به تلوزیون آورد، چه کسانی برای حداقل یکبار در قاب تلوزیون قرار گرفتن، چه خودکشی‌ها که نکردند و به فکر انجام دادن چه کارهایی که نیافتادند؛ آن هم به اسم دیده شدن!شهرت برای دیده شدن یا دیده شدن برای شهرت؟! مسئله این است!!نقد فرمروایتاز آنجایی که کارگردان روی استعاره‌ها فوکوس کرده است؛ در نتیجه روایت داستان را اغراق‌آلود جلو می‌برد تا اینکه بیننده آنها را درک کند. به همین خاطر نمی‌آید دیالوگ‌های طولانی بر دهان شخصیت‌ها جاری کند تا شما کمی با فیلم، گرم بگیرید. بالعکس احساس بدی دارید. یعنی در تمام طول فیلم آدم فکر می‌کند یک کار خجالت‌آور انجام داده‌ است و به‌ همین خاطر، حس ناخوشایندی دارد.اگر بعد از دیدن فیلم، شما هم چنین حالی داشتید، باید بگویم طبیعی است. این همان تمِ طنز دارک فیلم است که با خزِ پشمین‌اش، در این جهنم تابستان شما را پوشانده است.کارگردان از عمد اینگونه روایت می‌کند تا طنز تلخ‌اش به وجودتان بنشیند.در مورد پایان‌بندی و برخی صحنه‌ها، باید بگویم که شاید کمی از اغراق رد کرده و وارد زیاده‌روی شده است. نمی‌دانم که صحنه‌هایی که خلق شده است، از سرِ خشم بوده یا اینکه کاملا تکنیکال کات زده شده است؛ اما این را می‌دانم که شاید برای مخاطب عام کمی سنگین بوده است.تجربه نشان داده است که تاثیرگذاری عمومی با فیلم‌هایی که اتفاقا با مخاطب دیالوگ می‌کنند و بجای طنز گزنده، از درِ احساسات وارد می‌شوند بیشتر است!حالا هرچه قدر فیلم‌تان زیبا و خوش‌فرم باشد، باز هم یک شاهکار محسوب نمی‌شود. در عین حال من فیلم را تحسین می‌کنم که جسارت به خرج می‌دهد و از مسائلی می‌گوید که این روزها کمتر روایت می‌شوند.نگاه شهوت‌آلودِ تهیه‌کنندگان را بپایید!جمع‌بندینکات دیگری در این فیلم وجود دارد که از طرفی حیفم می‌آید نگویم و از طرف دیگر می‌ترسم که نوشته طولانی گردد. پس به چند خط رضایت می‌دهم تا شما را نیز خسته نکنم.بازی &quot;دمی مور&quot; در عین پختگی است و برجسته می‌ماند. شاید حتی اگر فیلم فرصت بیشتری به او می‌داد، کاملا پتانسیل این را داشت که بجای نامزدی، اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را تصاحب کند و مجال را از میکی مدیسون بقاپد.قاب‌بندی‌ها همچون روایت، اکثرا اغراق‌آمیز و کلوز شات گرفته شده‌اند. کارگردان به غیر از خود الیزابت، قصد ندارد از کس دیگری اکت بگیرد؛ بلکه می‌خواهد کاریکاتور‌سازی‌اش کامل‌تر گردد و بایستی این قسمت را نیز تحسین نمود.یادتان باشد شما یک نفر هستید!لُبِّ کَلامفیلمی که در این نقد بررسی شد، نه‌ فقط از نظر روایت و فرم، بلکه از منظر تجربه‌ی مخاطب، واجد ویژگی‌هایی ا‌ست که آن را به اثری جسور تبدیل می‌کند. روایت اغراق‌آمیز، قاب‌بندی‌های کلوز و کاریکاتورگونه و پایان‌بندی سنگین، همگی در خدمت خلق یک طنز تلخ قرار گرفته‌اند که هدفش نه سرگرمی، بلکه تلنگر است.در نهایت، این فیلم را نمی‌توان شاهکار نامید، اما می‌توان آن را اثری دانست که با جسارت، از مسیرهای کمتر پیموده‌شده عبور می‌کند.نقد حاضر نیز تلاش کرده است تا با نگاهی چندلایه، هم ساختار فیلم را تحلیل کند، هم تجربه‌ی مخاطب را بازتاب دهد. اگر این نوشته، توانسته باشد شما را به تأمل بیشتر درباره‌ی فیلم و زبان سینما دعوت کند، مأموریت خود را به انجام رسانیده است!به امید جهانی که بجای زیبایی ظاهری زن، استعداد وی به عنوان یک انسان دیده شود!چطور بود؟!در پایان از شما ممنانم که وقت گرانبهای خود را خرج این نوشته کردید! اگر فیلم را دیده بودید، خوشحال می‌شوم نظر یا نقدتان به نقدم یا خود فیلم را بشنوم. اگر هم که ندیده‌اید و با این نوشته ترغیب شدید که بروید و آنرا تماشا کنید، به شما اطمینان می‌دهم که از دیدنش پشیمان نخواهید شد!🎯 نمره نویسنده به فیلم : 4 از 5✍️ ابوالفضل ناصری</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 11:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد (Materialists (2025 | بازگشت به اصل خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%D9%86%D9%82%D8%AF-materialists-2025-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-z9wztln3wfbf</link>
                <description>آغــــازچندی پیش وقتی روندِ فیلم های امسال را بررسی می‌کردم؛ از خود پرسیدم که مراسم اسکار قرار است چه شود؟ اصلا فیلمی هست که لیاقت گرفتن جایزه یا حتی نامزد شدن را داشته باشد؟!پس از تحقیق و جستجو در علامه گوگل، متوجه شدم که اکثر فیلم های قرص و بنیه دار، قرار است تا ماه های آینده اکران شوند؛ چند تایشان هم در دسترس اند. فیلم گناهکارانِ رایان کوگلر و دیگری، فیلمی به نام مادی گرایان از کارگردان تحسین شده خانم سلین سانگ.با ذوق و شوق بنا را بستم بر تماشای فیلم؛ با این امید که یکی از نامزدهای اسکار آینده را تجربه خواهم کرد. اما وقتی که پوسترش را دیدم، تردید های دیوانه وار بسیاری سراغم آمد مبنی بر اینکه &quot;شاید این همانی نباشد که باید!&quot;. و وقتی بازيگرانش را شناختم، احساس کرخی کردم. ناامیدانه دستم روی گزینه ی دانلود رفت و فیلم در کارت حافظه ی موبایلم ظاهر شد.تمام اینها مال قبل از آن بود که فیلم را ببینم؛ پس از بالا آمدنِ نوشته ها، احساس جالبی داشتم. نه زیر باران رمانتیک پاریس قدم میزدم و نه تفکر آلود، دست زیر چانه زده بودم. لبخند به لب داشتم! شاید نشود اسمش را شوق گذاشت؛ اما خوب بودم :)بعد از یکی دو دقیقه کلنجار رفتن، به این نتیجه رسیدم که باید نقد این فیلم را بنویسم! بنابراین این نوشته، نتیجه ی لبخندِ ناشی از مادی گرایانِ سلین سانگ است. و حالا با همان لبخند، که گوشه ی لبم جا خوش کرده، می‌خواهم برایتان فاش کنم که ما چقدر مادی‌گرا هستیم!مادی‌گرایان 2025خلاصه داستانفیلم، داستان زندگی دختری سی و چند ساله را ورق می زند که اسمش لوسی است، در شرکتی کار می‌کند و خودش را یک &quot;Match Maker&quot; می‌خواند. به زبان سخت تر، او یک واسطه‌گرِ قرار ملاقات هایی است که به منظور کاهش احساس تنهایی، میان پسر و دختری گذاشته می شوند. این وظیفه در ایران بر شانه های نحیفِ پیرزن های خاله زنکِ هر منطقه گذاشته می‌شد که خانواده ی دختر و پسر را بهم معرفی می کردند و این معرفی منجر به ازدواج دو نفر می شد (اما به هر حال سالهاست که این رسم و رسوم ور افتاده!).لوسی قصه ی ما نه پیرزن است و نه خاله زنک؛ بلکه یک خانم مدرن و شیک پوش است که وقتی در خیابان های شیشه ایِ منهتن قدم بر می‌دارد، دل هر مردِ تنها دلی را می قاپد. او خوب پول در می آورد و مستقلانه، زندگی خود را خودش می چرخاند.لباس ها و استایل اش، آرزوی فمینیست هاست. اما فقط یک مشکل دارد و آن هم این است که بشدت مادی‌گراست. بواسطه ی این شغل تمام قضاوت هایش از مردم، خلاصه می شود در قد، وزن، زیبایی، ثروت، رنگ مو و چشم افراد و اینکه کدام دختر به کدام پسر می‌خورد؛ اما از عشق و اخلاقیات، چیزی سرش نمی شود. سرش می‌شود، بالاخره ماشین که نیست! اما....بگذارید اینطور بگویم : «لوسی نه یک عاشق است و نه شاعر، بلکه نقش یک الگوریتم را دارد که قرار است دو نفر را جفت کند، بی آنکه کلمه ی &quot;جفت&quot; در دیکشنری وجودش معنا شده باشد.»او ازدواج را نه پیمان عاشقانه میان دو جوان برای رسیدن به نسخه ای بهتر از خود، بلکه معامله‌ای می‌داند که هر دختر، بخاطر زیبایی و فیت بودن بدنش با ثروت مرد می بندد. و این است همان سرطانِ مادی‌گرایی که نه تنها لوسی، بلکه بسیاری از اطرافیان و حتی خود ما را هم در بر گرفته!یک شب وقتی که لوسی به عروسیِ خانم و آقایی می رود که خودش آنها را بهم مَچ کرده؛ در آنجا با دو مرد مختلف دیدار می‌کند که همین، موجب شکل گیری افت و خیزهای داستان می شود.نفر اول هَری (با بازی پدرو پاسکال) است. او برادر داماد است و بسیار ثروتمند و خوش تیپ. بقول امروزی ها یه تیکه ی همه چیز تمام! در شرکتِ لوسی اما به اینجور مردها می گویند : &quot;تک‌شاخ&quot;. یعنی دیگر لنگه اش پیدا نمی شود.نفر دوم اما جان (با بازی کریس ایوانز) است. جان یک جوانِ یک‌لاقباست که به عنوان گارسون در مراسم عروسی حاضر شده است. اما نکته ی جالبش اینجاست که او قبلا نامزد لوسی بوده است و حالا بعد از چند سال، دوباره همدیگر را می بینند.اینجا همان جایی است شاید با خود بگویید : «خب دیگر بس است، می‌دانم بقیه اش چه می‌شود. لوسی قید پسر پولدار را می‌زند و با جان فقیر ازدواج می‌کند». در پاسخ این عجولی تان بایستی بگویم که کمی جگر روی دندان بگذارید.... ! اصلا به این سادگی‌ها نیست!در ادامه لوسی، شماره اش را به هَری می‌دهد تا اگر خواست، زنگ بزند و درخواست یک پارتنر مناسب بکند. هری شماره را می گیرد؛ اما نه به این منظور که از او بخواهد برایش واسطه‌گری کند!از آن طرف، لوسی با جان، خوش و بش می کند و حال و روزش را جویا می شود. از زمانی که با هم کات کرده اند، لوسی به یک خانم نسبتا پولدار تبدیل شده است؛ اما جان همانی است که بود. مردی سی و خورده ای سال، خانه ای اجاره ای که از وسط، قاچ و با یک دوست علاف به اشتراک گذاشته شده، یک عدد ماشین قراضه و رویایی بدست نیامده از نوع بازیگری‌اش! اینها کارکتر جان را شکل می‌دهند.او مثل بازیگری است که سالها پیش نقش یک بدبخت را بازی کرده، اما آنقدر در نقش خود فرو رفته که حالا مجبور است شبیه یک بدبخت زندگی کند!لوسی درخواست هریِ خرپول و جذاب را برای سر قرار رفتن، قبول می کند. بعد از چند بار این رستوران و آن کافه رفتن، به او متذکر می شود که : من به درد تو نمی‌خورم و تو همه جوره از من، سَرتر هستی!هَری به او می‌گوید که من به دنبال دختر های خوشگل و جوان نیستم؛ بلکه کسی را می‌خواهم که مرا درک کند و هم سطح خودم باشد. همین جمله دل لوسی را نرم می‌کند، اما ذهنیت اش تغییری نمی‌کند. او یک ماتریالیست باقی می‌ماند.بعد از این، یکی از مشتری های او بنام سوفی توسط یک مرد که خودِ لوسی آنها را بهم معرفی کرده است، مورد تعرض قرار می‌گیرد و شکایت می‌کند. اینجا همان نقطه ی عطف فیلم است، جایی که لوسی با جهان بینی خودش به چالش می‌خورد. او با چشمان اشک آلود، دفترش را بر می‌دارد و به صفحه ای که ویژگی های آن مرد را نوشته، خیره می‌شود.کجا را اشتباه رفته است؟! کدام معیار را نسنجیده؟ قدش که بلند بود، ثروتش 200 - 300 هزار دلار در سال، شغل خوب، قیافه ی بامزه. پس مشکل‌اش کجاست؟!نقد محتوا*از اینجا به بعد ممکن است که متن، بخشی از داســــتان را لو بدهد؛ پس عینک دودی‌تان را در بیاورید!*این جانب، فیلم های بسیاری دیده ام که در آنها، زیرآب مدرنیسم و سرمایه داری زده شده است. از نقص های آن می گویند و بلندگوی انتقاد بدست می‌گیرند. اما سلین سانگ در زمین مدرنیته بازی کرده و از آن بدگویی نمی کند. فقط خیلی با احتیاط، یک تلنگر لطیف و زنانه می زند که : &quot;اینطوری نمی شود! اگر ماتریالیست بمانید، خودتان ضرر می‌کنید. بیایید و از همین امروز این عینک را کنار گذاشته و به انسانها از دریچه ی انسانیت نگاه کنید!&quot;مرد فیل‌نما 1980خیلی جالب است که بعد از نوشتن این کلمات، یاد فیلم زیبای &quot;مرد فیل نما&quot; از دیوید لینچِ خدا بیامرز (!) افتادم. مردی که از زیبایی های ظاهر، هیچ بهره ای نبرده است. تصور کنید که مرد فیل‌نما کدام یک از معیارهای لوسی را دارد؟! نه قدش بلند است، نه صورتی بامزه دارد، نه صدای خوبی دارد. حتی در جیب اش، دو برگ پولِ بی زبان به زور یافت می شود. اما به هنر علاقمند است و دل نازکی دارد که غالبا چنین ظرافتی در مردان، کم نظیر است.قوت فیلمنامه در این است که نه می‌خواهد بی خودی به شما امید بدهد و نه مرزهای فلسفه و عقلانیت را جابجا می کند. خیلی صریح ولی آرام، در گوش تان زمزمه می‌کند که: «عاشق شوید؛ برای خودتان می‌گویم»!شاید در هنگام دیدن فیلم و کنایه هایش با خودتان کلنجار بروید و باز به عقیده ی خود پافشاری کنید که «من نمیخوام ازدواج کنم. مگه توی این دوره زمونه، دختر یا پسر خوب پیدا میشه؟! اصلا تحملِ این ایکبیری ها رو ندارم!» اما با دیدن سکانس خانه‌ی سوفی بعد از 39 سال تنها زندگی کردن و دیالوگ های بیرون آمده از ته دلش، شما هم می خواهید او را بغل کنید و بگویید راست می‌گویی! خیلی سخت است!خب حالا که کمی احساساتی تان کردم، بگذارید دنده عقب بگیریم و برگردیم به جایی که فیلم شروع می‌شود تا قدم به قدم با قصه همراه شویم :_ غارنشین های عاشقسکانس ابتدایی در مورد یک زوج غارنشین انسان اولیه است که هیچ تمدنی نمی شناسند. برای غذا خوردن مجبورند شکار کنند، لباس پشمین به تن می‌کنند و از ترس سرما و حیوانات درنده، درون غار پناه برده اند؛ اما عشق را می شناسند. براحتی آنرا لمس می‌کنند و برای خواستگاری کردن نیازی به حلقه‌ی الماس ندارند. پس چه شده است که در این دنیای مدرن و بافرهنگ، برای &quot;با کسی بودن&quot; به یک واسطه‌گر نیاز داریم؟! آیا عشق را فراموش کرده ایم؟! درست است، جواب همین است؛ ما ماتریالیست شده‌ایم!نمی‌دانم خیابان های شیشه ای و بی نقص منهتن چشم های ما را پر کرد یا پیشرفت های تکنولوژیک بشر. اما می‌دانم که احساس می کنیم برای تجربه عشق، بایستی آرایش کنیم، عمل زیبایی انجام بدهیم و قَدّمان را بلند کنیم تا جذاب تر به چشم بیاییم!همه ی اینها قرار بود جهان را برای ما زیباتر و عشق را رمانتیک تر سازند؛ اما متاسفانه آنقدر غرق همان‌ها شدیم که خودِ عشق فراموش مان شد و از همه بدتر، انسانیت را از یاد بردیم!این کلمات از قلمِ خسته دل من نیست، بلکه تصاویر گویای زخم ها هستند. من فقط آینه را روبروی‌تان گرفته ام!_ بازگشت به تمدناز دنیای ماقبل تاریخ، می‌رسیم به جهان لوسی. جایی که او واسطه می شود تا دو نفر را بهم مَچ کند. در دنیای لوسی، مردانِ داخل خیابان، دختران را با چشم های خود می بلعند و وقتی درخواست یک خانم سطح بالا می کنند، منظورشان یک عروسک کیوتِ لاغرِ خوش اندام است. و همچنین زنان برای مرد مورد علاقه شان، قد و مقدار حقوق تعیین می کنند.در این دنیا که همه ی آدم هایش، ریاضی شان فوق‌العاده است؛ هر کس که ویژگی خاصی داشته باشد، پذیرفته می شود و الّا تا آخر عمرش بازنده است. انسانیت؟! بگذار درِ کوزه و آبش را تناول کن!!درست در نقطه ای که فکر می‌کنیم همه چیز فاجعه است؛ لوسی به شرکت می رود و در آنجا بخاطر نهمین ازدواجی که باعث و بانی‌اش بوده است، برایش جشن گرفته اند! سپس به مراسم عروسی می رود و در آنجا با یک سخنرانی رمانتیک، دلمان را خنک می‌کند که حداقل در این جهان بی رحم، یک نفر دارد کارش را درست انجام می‌دهد!اما وقتی ضربه‌فنی می شویم که کارگردان سکانس ملاقات با عروس را نشان مان می دهد و متوجه می شویم که واقعا چطور زوج ها را با هم جفت می کند. او برای مشتری های احتمالی آینده، از عشق و &quot;شریکی که تا گورستان هم همراهی ات می‌کند&quot; دم می‌زند؛ اما در واقعیت مشتری اش فقط بخاطر اینکه حسادت خواهرش را برانگیزد، می‌خواهد ازدواج کند. جالب تر از همه اینجاست که او این &quot;حقیقتِ از زهر مار بدتر&quot; را می‌گیرد و در یک کادوی شیک و گوگولی، بسته‌بندی‌اش می کند و به خوردِ عروس نادان می‌دهد. او هم با روی باز قبول می‌کند.صحنه ی بعدی در بغل داماد سر از پا نمی شناسد! اما چه دعواها و گیس و گیس‌کشی هایی که برایشان در ذهن مان تصور نمی‌کنیم!&quot;آن بود جهان لوسی و متاسفانه این است خود لوسی!&quot;_ سر میز مجرد هاهَری خیلی آرام می آید و کنار لوسی می نشیند و سر صحبت را باز می‌کند. او که قبلا شگرد های لوسی را دیده است نظر خودش را راجع به مهارت وی می گوید :در دنیای سرمایه داری، باید یک کالا باشی تا مردم تو را بخرند؛ آن هم از نوعِ گران قیمت‌اش! و این است رمز موفقیت لوسی در کارش....مردم در این دنیا فقط کالا را می شناسند. اگر به سودشان بود، آنرا می‌خرند. حتی ازدواج نیز برایشان همین حکم را دارد. چیزی بیشتر از یک معامله نیست!از آنجایی که عشق یک کالا نیست، پس نمی شود روی آن سرمایه گذاری کرد؛ اما دِیت گذاشتن بحث اش متفاوت است! آنجا بازار عرضه است؛ خودت را عرضه میکنی و او هم خودش را به تو عرضه می‌کند؛ اگر خوشت آمد او را میخری، البته به شرطی که او هم برایش بصرفد. بهترین دیت ها، آنهایی هستند که به ازدواج می انجامند، چرا که طرفین حاضر می شوند که یکدیگر را بطور دائم خریداری کنند.حالا که تمام شد، فیس و بدنِ خوش فرم این دختر را داخل جیب خود قرار دهید. روز خوش و ممنونیم از خرید شما!_ ناگهان سوفی اِل.وقتی که لوسی دارد زندگی‌اش را سر و سامان می دهد، ناگهان سر و کله‌ی مشکلی پیدا می شود که قرار است همه چیز را بهم بریزد؛ سوفی ال.سوفی که یکی از مشتریان مورد علاقه‌ی اوست؛ وقتی که خبر تعرض به او را می شنود، ناامید می‌شود و از هم می‌پاشد. تصور کنید خانه‌ای ساخته‌اید که به یکباره و در اثر طوفان، تبدیل به تلّی از خاک شده است. از اینجای فیلم به بعد، لوسی سعی می‌کند تا جهان‌بینی اش را از نو بسازد.در حین این خانه تکانیِ عقیدتی، دیگر همه چیز و همه کس مزاحم‌اند. در نتیجه لوسی می‌باید با لُنگ کهنه‌اش آنها را غبار روبی کند.اگر شما دوست پسری هستید که پولتان از پارو بالا می‌رود، اما فراموش کردید عشق خود را همراه‌‌تان بیاورید؛ بایستی در مورد شما تجدید نظر کنم.اگر شغلی هستید که با وعده دادن به ملت، بیشتر، آنها را در گِل مادی‌گرایی فرو می برید؛ متاسفم، باید با هم کات کنیم. احساس می‌کنم رابطه‌مان به بن‌بست رسیده است!آه، شما عقیده ای هستید که ثروت و زیبایی انسان‌ها را به انسانیت‌شان ترجیح می‌دهید! خوب شد پیدایتان کردم. قرارداد اجاره‌مان را فسخ کردم. بهتر است از امروز، به دنبال جایی دیگر باشید._ سفری برای یافتن اصالتشما در زندگی دو راه بیشتر ندارید؛ یا باید همواره چرتکه به دست بگیرید و سر‌انگشت‌وار در حال محاسبه باشید یا اینکه گاهی فقط چشم هایتان را ببندید و به آن &quot;صدا&quot; گوش بدهید. از آنجایی که لوسی از چرتکه‌اش ناامید است؛ به سمت راه دوم قدم برمی‌دارد و با تمام وسایل‌اش، جلوی آپارتمانِ جان، سبز می‌شود؛ به نشانه‌ی اینکه از مسیر ماده‌پرستی، بطور کلی رخت بر بسته است و آماده‌ی تغییر است!آنها با هم سفری را آغاز می‌کنند تا لوسی بتواند خودش را بیابد، تردیدش برطرف و به سوال هایش پاسخ داده شود._ پایان‌بندی؛ دوست دارید یک تصمیم اقتصادیِ بد بگیرید؟!بخش انتهایی داستان همانطور که حدس می‌زدیم اتفاق می‌افتد و پیچش خاصی در آن وجود ندارد. شاید خود این سادگی، خط سیاه بد قواره‌ای باشد بر &quot;تخته وایت بُردِ&quot; سلین سانگ!به عقیده‌ی من اما، نه می‌بایست و نه می‌توانست غیر از این باشد! نمی‌توانست؛ چون خوشبختانه، غریزه و احساسات ما نمرده است. نمی‌بایست؛ چون سانگ از آن دست معمارانی نیست که اول خراب کند و سپس زمین را به حال خودش واگذارد. او می‌ایستد و کار را تمام می‌کند.حالا که به اینجا رسیدیم، بگذارید بگویم که همیشه &quot;خراب کردن راحت تر از ساختن است&quot;.داستان تا زمانی که لوسی را بحران‌زده و بی‌پناه می‌گذارد؛ همه مان قند در دل‌مان آب می‌شود که «اوه، اوه، ببین چی شد! نچ، نچ، نچ!». اما وقتی که دنبال جواب می‌گردد و به آن می‌رسد؛ با قیافه‌ای عاقل اندر سفیه می گویم : «خودمان که این جواب را می‌دانستیم. چقدر فیلم حوصله سر بری بود!»باید بگویم که دوستان من، انتقاد کردن خیلی راحت‌تر از دفاع کردن است و این همان دلیلی است که مردم و حتی منتقدین از فیلم ناامید می شوند.من به جسارتِ نویسنده افتخار میکنم که این ریسک را به جان خرید و بجای آنکه مثل بچه‌های لوس، فقط ایراد بگیرد و انتقاد کند؛ نشست و برایمان کلاس آموزشی برگزار کرد. اینطور فیلم ها مهجورند؛ چون همانند یک پدر دلسوز، نصیحت می‌کنند اما کسی به حرف‌شان گوش نمی‌دهد، زیرا همه می‌دانیم که راست می‌‌گویند._ یادداشتی کوتاه؛ احساس‌گرایی افراطی یا...؟!پس از همه ی تحسین‌ها و تمجیدها، باید بگویم که هنوز هم پیچ‌های منطقی پایان، سفت نشده است و نیاز به آچارکشی مجدد دارد. به عقیده ی من، عشقِ بی‌دلیل، از سر خامی است. اینکه مادی‌گرا نباشیم، منافاتی ندارد با اینکه برای عشق خود، علت ذکر کنیم. عشق بی‌دلیل، دوام ندارد و پس از چندی تردید، شما را از پا در می‌آورد.تمام حرف من این است که شما بروید و کسانی که فقط و فقط بخاطر عشق ازدواج کرده‌اند را ببینید. بسیاری از آنها به طلاق انجامیده است.دلیل آن، این است که رشد شخصی من هم دخیل و دارای اهمیت است! اگر من احساس نکنم که همسرم به رشد من کمک می‌کند؛ دلزده می‌شوم و بعد از تحمل‌های بسیار؛ در آخر یا خودم دیوانه می‌شوم یا آن بنده‌ی خدا را دیوانه می‌کنم. پس باید یک دلیلی باشد که بخاطر آن احساس کنم فرد، دارد مرا رشد می‌دهد. و این هیچ ربطی به مادی‌گرایی و پول یا زیبایی ظاهری شخص ندارد.و این همان نقدی است که بدین داستان دارم. &quot;فیلم هنوز هم به این بلوغ نرسیده و نتوانسته که میان مرز باریک سانتیمانتالیسم و واقع‌گرایی حرکت کند&quot;.نقد شخصیتها1_ لوسیتا اینجا، کاملا با لوسی آشنا شدیم. لوسی آینه‌ای است که زن امروزی را انعکاس می‌دهد. از تمام زیبایی‌ها و ذکاوت‌اش تا نادیده گرفتن احساس و مادی‌گرا بودنش. از متخصص بودنش تا گریه‌های ناشی از عذاب وجدانش. از مستقل بودنش تا تردیدهای درونی‌اش. او همان زن مُدرنی است که در فرهنگ شیشه‌ای اما خشکِ سرمایه‌سالاری زیسته است.او می‌داند چطور لباس بپوشد و ظاهرش را آراسته کند، چطور باشعور و متین به نظر برسد؛ اما از عاشق شدن ناتوان است. می‌تواند اما نمی‌خواهد. چرا که دنیادیده است. برای فرار از طرز زندگی مادر و پدرش، به آغوش تنهایی جَست می‌زند؛ &quot;مجردیِ خودخواسته&quot;.داکوتا جانسون در نقش لوسیلوسی زنی است که در اواخر دهه‌ی چهارم زندگی اش هست و خیلی وقت است که شخصیت خود را بر پایه‌ی باورهایش شکل داده. یک بار عاشق شده و دیگر نمی‌خواهد این اشتباه را تکرار کند؛ نه بدین خاطر که عشق بد است، چون دنیا بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست که دلش بحال او بسوزد و مامورهای مالیاتی را در خانه‌اش نفرستد. پس تا موقعی که مرد ثروتمندی پیدا کند که بتوان تحمل‌اش کرد؛ سوگند مجردی خورده است.حالا در عین ناباوری، این مرد پیدا می‌شود. هَری همان تک شاخی است که قرار است او را میان ابرها ببرد و به تمام بدهی‌ها و سرخوردگی‌های مالی‌اش، شاخ بزند. مهم نیست که لوسی او را دوست دارد یا نه؛ شانس درِ خانه‌اش را زده است. چرا استفاده نکند؟!لوسی، هَری را به آغوش می‌کشد؛ اما نگاهش به خانه‌ی تجملاتی اوست. به او می‌گوید که تو باعث می‌شوی من احساس باارزش بودن کنم؛ اما از کرخیِ هَری هنگام پرداخت صورت حساب کافی‌شاپ، لذت می برد! در نتیجه ذهن او در تمام این لحظات در حال حل یک مسئله ریاضی است :قابل تحمل بودن هَری + ثروت او = ازدواجِ موفق و خوشبختیناگهان سوفی می‌آید و تمام معادلات‌اش را بهم می‌زند. لوسی که قبلا یکبار عاشق شده، از احساسات و انسانیت، درک فراموش شده‌ای دارد که با اتفاقاتی که برای سوفی می‌افتد، آنها درونش بیدار می‌شوند؛ مخصوصا اینکه سوفی بخاطر اشتباه او آزار دیده است. به عبارتی دیگر، حس انسان‌دوستی و احساس مسئولیت او نسبت به سوفی، با جهان‌بینی اش وارد رینگ کُشتی می‌شوند.شاید تردید یک جوان، طبیعی باشد ولی تردید و این احساس که &quot;خانه‌ات را روی آب بنا کردی&quot;، برای یک انسان نزدیک به چهل سال، بسیار سخت و دشوار است.اینجا همان نقطه‌ای است که لوسی احساس می‌کند باید با هَری بهم بزند و به سراغ جان برود. چون تنها اوست که از دیار عشاق آمده؛ تمام پاسخ‌ها باید پیش خودش باشد.پرداخت شخصیت در این فیلم، جزو نکات برجسته‌ی آن به حساب می‌آید و از نظر روانشناسی و تأثیر‌گذاری احساسی، کارکتر لوسی کاملا بجا و کارشده است.تحول نهایی لوسی اما وقتی اتفاق می‌افتد که به خانه‌ی سوفی می‌رود و او از سکوت تنهایی برایش می‌گوید و اینکه ای کاش کسی را داشت تا به او زنگ بزند!لوسی در خانه‌ی سوفی، نه فقط با تنهایی او، بلکه با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. آنجا برای اولین بار، سکوت را نه به‌ عنوان یک انتخاب، بلکه به‌عنوان یک فریاد بی‌صدا می‌شنود. این لحظه، نقطه‌ی شکست محاسبات عقلانی‌اش است؛ جایی که معادله‌ی «قابل تحمل بودن + ثروت» دیگر جواب نمی‌دهد. حالا، لوسی باید تصمیمی بگیرد که نه براساس ترس، بلکه براساس شهامت باشد؛ شهامتِ بازگشت به چیزی که روزی از آن گریخته بود....پدرو پاسکال در نقش هری2_ هریهری اما یک سرمایه‌دار است. همان شاهزاده‌ای که قرار است روزی سوار بر اسب‌ سفیدش، به سراغ تمام دخترها بیاید و آنها را نجات بدهد و با خودش ببرد.بیشتر از آنکه کارکتر هری واقعی باشد، کارگردان او را تبدیل به سکوی پرتابی خیالی کرده است تا وقتی که اتفاقات برای لوسی و همچنین ذهن مخاطب، خوب جا افتاد؛ آنها را به جایی میان عشق و عقل پرتاب کند. به عبارت بهتر او وجود ندارد؛ تنها یک مثال بی‌نقص است تا کارگردان را به هدفش برساند.تناقضات شخصیتی او عجیب اند! از یک طرف نویسنده خودش را کُشته است تا او را مادی‌گرا جلوه دهد. از طرف دیگر وقتی دهان باز می‌کند، اصلا دیالوگ‌های یک مادی‌گرا را بر زبان جاری نمی‌کند. واقعا هری کیست؟!شاید اگر از سطح عبور کنیم، بهتر باشد بگوییم که نقطه‌ی افتراق هری، عشق است.ببینید، هری در واقع مادی‌گرا نیست. تنها مشکل او این است که تا بحال عشق را تجربه نکرده و نمی‌داند که بایستی چکار کند. برای اینکه میوه‌ی عشق را در دل دخترها بکارد، دست به کارهای مادی‌گرایانه می‌زند. به همین سادگی!او پاهایش را عمل کرده تا قدش بلندتر شود، یاد گرفته چطور ظاهر خود را آراسته کند تا شیک‌تر به نظر برسد. و وقتی پای دختری به میان می‌آید که فکر می‌کند &quot;او، همان است&quot;، پول بیشتری خرج می‌کند تا اینکه دِیت را رومانتیک‌تر سازد.او یک تاجر است و تنها چیزی که می‌داند &quot;سرمایه‌گذاری&quot; است. از آنجایی که برای پول و مادیات، ارزش کمتری قائل است؛ سعی می‌کند روی دختری سرمایه‌گذاری کند که از شعور بالایی برخوردار باشد و چیزی به او اضافه کند، به امید آنکه روزی عاشق‌اش شود.امکان ندارد که کسی در طول عمرش عاشق نشود. به همین خاطر شخصیت هری شاید غیر واقعی به نظر برسد؛ اما جهان‌بینی و آینده‌نگری اش فوق‌العاده لطیف است.در منطق فیلم، سرمایه‌داری یعنی مردانی که آن‌قدر لذت در زندگی خود دیده‌اند که نیازی به عشق ندارند؛ چرا که احساس تنهایی‌شان را پول پر می‌کند.اما هری فرق دارد! او از ثروتش بیزار است و مادیات را ناپایدار و فانی می‌داند. بنابراین او هم بعد از جان، به ضلع دوم مثلث غیرمادی‌گرایان تبدیل می‌شود؛ فقط با پیچش‌های شخصیتی بیشتر.می‌گویم پیچش چون هری از ابتدا، وضعیت‌اش با خودش معلوم است. می‌داند که مادی‌گرا نیست و نمی‌خواهد که باشد. اما فیلمنامه این بخش از وجود او را برای مخاطب لایه لایه باز می‌کند. در نتیجه همراه با تحول سوفی، به ماهیت حقیقی شخصیت‌اش پی می‌بریم. بایستی گفت که این سبک در نوع خودش، زیبا و همراه با ریتم فیلم است.در پایان وقتی لوسی به او می‌گوید که عشقی میان‌شان وجود نداشته و ندارد، او سر به زیر می‌افکند و ناامیدانه با خود می‌گوید : &quot;این بار هم نشد!&quot;نویسنده، شخصیت هری را به عنوان یک سرمایه‌دار سرزنش نمی‌کند؛ یا حتی شبیه فیلم‌های لوئیس بونوئل، او را به توبره نمی‌کشد. بلکه همچون لوسی او را به آرامی نوازش می‌کند و این امید را به او می‌دهد که تو هم یک روز عاشق می‌شوی. اندوهگین نباش!در نهایت، کارکتر هری نه یک ورق از دفتر واقعیات، بلکه بیشتر، استعاره‌ای شاعرانه است تا صفحه‌ی دیوانِ سلین سانگ را درخشان‌تر کند.کریس ایوانز در نقش جان3_ جانکارکتر جان اما، بسیار ساده و بدون هیچ پیچیدگی است. در یک جمله «او عاشق لوسی است»؛ همین و بس! فرق او با هری این است که آن‌قدر خوش‌شانس بوده که توانسته عشق را بیابد!شاید بلد نباشد که پول درآورد و سر مسائل کوچک و بی‌اهمیت بحث راه بیاندازد؛ اما از ساز و کار عشق خبر دارد. به خودش دروغ نمی‌گوید، از درون خود شناخت دارد و مهم‌تر از همه، یک مادی‌گرای تنها و گدای محبتِ هر بی‌سر و پایی نیست! با وقارِ تمام، در زندگی‌اش یک نفر را دوست داشته و دارد.در این دنیای فقط سرمایه‌شناس، همه ما یک «جانِ» درونی داریم. یا بایستی رویا و عشق را در خود بکُشیم و تسلیم شویم و یا اینکه آنقدر با چنگ و دندان بجنگیم، به امید اینکه شانس با ما یار باشد تا شاید یکی از آن‌دو را تصاحب کنیم.البته این مثَل فقط در مورد جان و کسانی صدق می‌کند که خورجین‌هایشان به بوی اسکناس عادت ندارد! و الا هری و امثال او، یک جزیره‌ی متفاوت اند. او هم می‌تواند رویایش را دنبال کند و هم از سَرِ فرصت، عشق را جستجو کند؛ چرا که مامور مالیاتی هیچ وقت در خانه‌اش سبز نمی‌شود.پرداخت شخصیت در او به‌قدری است که مورد استفاده‌ی فیلم‌نامه قرار بگیرد، نه بیشتر و نه کمتر! همینطور سادگی شخصیت او چنان واقعی است که می‌توانیم با خودمان مقایسه‌اش کنیم.خلاصه آنکه کارکتر جان، وجود دارد تا نماینده‌ی دائمیِ عشق و ضدمادی‌گرایی باشد. او همان شاغولی است که سانگِ کارگردان، همه را با او بسنجد. اما نه آنقدر ایده‌آل است که از واقعیت کَنده شود و نه آن‌قدر درمانده که فیلمنامه را بی‌قهرمان واگذارد.گفتم قهرمان؟! بله، او تا نیمه‌های فیلم یک نیمچه قهرمانی، درون خود دارد. شاید همان کاپیتان آمریکایی است که قدرتش را تحویل داده و الان فقط یک گارسون ساده است! جالب است که همین گارسون در آخر می‌شود پناهگاه نهایی لوسی!زوئی وینترز در نقش سوفی 4_ سوفیاما ضلع چهارمی وجود دارد که در نگاه اول شاید به حساب نیاید، ولی در تصمیم‌گیری لوسی بسیار اثرگذار است و نقطه‌ی عطف فیلم را او رقم می‌زند. از ناسزا گفتن‌های دردناک تا بغل کردن‌های اشک‌درآرش، همه و همه قرار است که لوسی را از جایی که هست، به دیگری منتقل کنند.سوفی یک خانم وکیل کارکُشته است. زندگی‌اش را وقف کار کرده و حالا در سی و نُه سالگی وقتی که همه چیز دارد؛ احساس تنهایی می‌کند. و این همان دردی است که درمانی ندارد، جز عشق! اما از آنجایی که سوفی هم یاد نگرفته است چطور عاشق باشد، به شرکت واسطه‌گران پناه می‌برد و با لوسی آشنا می‌شود.او مادی‌گرایی نیست که همچون لوسی، ادعای تخصص داشته باشد و وقتی سرِ قرار، توسط یک آقای دکترِ قد بلندِ به‌ظاهر جنتلمن مورد توهین و اذیت قرار می‌گیرد؛ چشم باز می‌کند و عینک را کنار می‌گذارد.تحول نگرش او موجب تلنگر به لوسی می‌شود تا اینکه خانه‌تکانی را شروع کند. اما شاید اگر فیلم، کمی بیشتر به سوفی مجال می‌داد، صدای زنانی که در سکوت تنهایی زندگی می‌کنند، بلندتر شنیده می‌شد.سوفی آمده است تا اینکه کارگردان از زبان او صحبت کند : «ای کاش تا این سن، بجای اینکه به واسطه‌گر کوفتی‌ام تلفن کنم؛ کسیو برای خودم داشتم تا موقع ترس و تنهایی، خبرش کنم»_ جمع بندیدر پایان باید گفت که تقریبا تمام شخصیت‌ها مثل موم در دستان کارگردان و خادم بی‌چون و چرای فیلمنامه هستند و آنرا به همان نقطه‌ای می‌رسانند که باید! پرداخت آنها خوب، روانشناسی‌شان باور پذیر و پایان‌شان امید‌افکن است و چرا که نباشد؟!در جهانی که عشق و سرمایه در کشمکش‌اند، این شخصیت‌ها نه‌ فقط روایت را پیش می‌برند؛ بلکه هرکدام آینه‌ای‌اند برای تماشای خودمان!نقد فرم&quot;ماتریالیست‌ها&quot; از آن دست فیلم‌‌هایی است که تمرکز و توجه بيننده را به سمت فیلم‌نامه‌اش معطوف می‌کند و اصطلاحا داستان‌محور است. اما این داستان قرار است که بوسیله‌ی یک سری تصاویر به ذهن ما منتقل شود؛ پس ابزار آن کدام است و از لحاظ فرمیک، از چه چیزی بیشتر استفاده شده است؟!از آنجا که اتفاقات درون فیلمنامه اکثرا جدال‌ها و کشمکش‌های درونی هستند، در نتیجه فرم آن، اکت‌محور است.اما سلین سانگ به اکت بازیگران‌اش اکتفا نکرده است. فیلمبرداری نیز از آن جنبه‌هایی است که واقعا نمی‌توان آنرا جا انداخت. قاب‌هایی هنرمندانه با تم مدرن، گاه شلخته و گاه، گرم و رمانتیک!فاکتور سوم پر اهمیت در این فیلم، کارگردانی خود سانگ است. جایی که بوسیله دوربین‌اش، استعاره خلق می‌کند و کنایه می‌زند. پس شد سه تا :1. فیلمبرداریاگر بخواهم به ترتیب قوت، عناصر فرمیک فیلم را دسته‌بندی کنم؛ ناچارم فیلمبرداری را در جایگاه نخست قرار دهم. قاب‌ها آنقدر چشمم را نوازش داده‌اند که اگر بگویند فیلمبردار سر صحنه، کتاب شعر بدست داشته است، تعجب نمی‌کنم!سه نوع قاب‌بندی و میزانسن، با وسواس شدید رعایت می‌شود. نظم و قرینگی با تم مدرن، شلختگی در دل مدرن و در آخر عشق!بازیگران در این سه قاب‌بندی بصورت ترکیبی، جا عوض کرده و هر کدام‌شان، بخش دیگر را تجربه می‌کنند. مثلا جان، ترکیبی از عشق و شلختگی است؛ اما در سکانس عروسی، در قاب‌های بی نقص مدرنیته جا خو‌ش می‌کند و لوسی را در آغوش می‌کشد.فیلمبرداری، شاید پرقدرت‌ترین و جسور‌ترین بخش این فیلم باشد.زاویه‌ی دوربین گاهی از تمام-‌چهره‌ی مشتریان لوسی می‌گیرد؛ این امر دو تفسیر دارد. یا می‌خواهد ما را بجای لوسی بگذارد و از سختی‌های کار او بگوید یا می‌خواهد همچون یک آینه، ما را به خودمان نشان دهد. نشان بدهد و ما از بیرون ببینیم که چقدر خواسته‌هایمان مسخره و فانتزی است.میزانسن‌ها را اگر نگاه بکنید، گاهی که در رستوران است، قرینه و نظم نشان‌مان می‌دهد. اما وقتی به سراغ &quot;جان&quot; می‌رود، آشوب و عدم ثبات را نمایان می‌کند. انگار که این، درون جان است!دیوار‌نویسی‌های متعدد، نحوه‌ی پوشش‌ها و قرارگیری وسایل و افراد، همه و همه برای رساندن این امر هستند.تقابل دو جهان؛ نورپردازی سرد و گرم سوفی اما نماد سردی است و لباس‌هایش به آبی رنگ متمایل‌اند. به نشانه‌ی اینکه از عشق خالی است. اما هرچه جلوتر می‌رویم در تم‌های گرم‌تری قرار می‌گیرد و لباس‌هایش خودمانی‌تر می‌شوند.در پایان می‌گویم که واقعا امیدوارم و انتظار دارم که فیلمبرداری این فیلم، مورد توجه اسکار قرار بگیرد و حداقل نامزد این بخش بشود.2. اکت يا بازیگریبازیگری نیز، بخشی است که از همان ابتدا پرقوت است. کارگردان، میخ را محکم کوبیده است و اجازه نمی‌دهد که سکانس‌ها، همینطور سرسرکی کات بخورند.اینجا نکته‌ای وجود دارد. و آن این است که بازیگران، شاید خیلی جزو هنرمندان درجه یک به حساب نیایند؛ اما به طرز عجیبی در این فیلم درخشیده‌اند. بخش اعظم این اکت‌های باورپذیر، برمی‌گردد به خود کارگردان‌!به اصطلاح، &quot;او از بازیگران خود اکت گرفته است&quot;. و این وسواس که در سانگ هست، در خیلی از کارگردان‌ها وجود ندارد.اکت داکوتا جانسون، به خوبی روی لوسی نشسته است و شخصیت او را نمایان کرده. چه در لحظاتی که پر از اطمینان لبخند می‌زند و چه آنجایی که با چشمانی پر از اشک و تردید در خیابان، به سوفی نگاه می‌کند.کریس ایوانز حتی برخلاف انتظارات، یک بازی گرم از خودش ارائه می‌دهد. وقتی در کنار لوسی است، آرامش از طریق چشمانش به درون دل آدم قِل می‌خورد. اما هنگامی که در آپارتمان‌اش هستیم، ناامید است و شکست‌خورده! ثبات ندارد و قلبش پرتپش است.در این بخش امیدوار نیستم؛ اما واقعا دوست دارم که در مراسم اسکار، بخش بازیگری نقش اول زن، جانسون را ببینم.داکوتا جانسون در کنار سلین سانگ3. کارگردانیخلق استعاره با دوربین، کار راحتی نیست؛ اما سانگ قبلا هم ثابت کرده که آن‌قدر خوب هست که هنگام دیدن فیلم‌هایش، دقت‌مان را بالاتر ببریم. حتی هنگام انتخاب آهنگ، در عروسی اول و دوم و تفاوت‌شان با هم، معنا منتقل می‌کند.سکانس لوسی در دفتر رئیس‌اش، پر از گل و گلدان طراحی شده است. اما بعد از آنکه تردید‌ها به سراغ‌اش می‌آیند، از گل‌های صحنه کم می‌شود و حتی تابلوهای نقاشی شده‌ی داخل اتاق، تصاویر مبهمی دارند که نشان از تردید‌های روانی لوسی نسبت به کارش دارد.عروسی دوم اما هیچ شبیه به اولی نیست. اصلا از سالن مجلل و گارسون‌های شیک‌پوش خبری نیست؛ بلکه زیر آسمان آبی طبیعت برگزار شده است. جالب اینجاست که عروس و داماد از دو نژاد متفاوت‌اند. این یعنی کاملا بر خلاف معیارها و سنجه‌های لوسی.انگار کارگردان می‌خواهد بگوید که این عروسی جواب می‌دهد، نه آن اولی که داخل قصر برگزار شد و قد و زیبایی‌ عروس و داماد، مَچ شده بود.انتخاب لوکیشن طبیعت اما در پایان فیلم، اشاره دارد به بازگشت به اصل اصیل انسانیت. دیگر خبری از قرینگی‌های منظم و دقیق نیست. همه چیز سبز است و طبیعی، همچون نگرش و روحیه‌ی شخصیت‌هایمان.اینجا کارگردان با فرم، جواب سؤال‌ها را می‌دهد. فیلمنامه که بیش از این حرفی ندارد؛ بلکه قاب‌ها شروع به سخن گفتن می‌کنند.در Materialists، فرم نه‌فقط در خدمت روایت است، بلکه خودش روایت می‌شود. قاب‌ها حرف می‌زنند، رنگ‌ها احساس منتقل می‌کنند، و بازی‌ها، نه‌فقط نقش، بلکه معنا می‌سازند. سانگ نشان می‌دهد که در دنیای مادی‌گرایان، فرم می‌تواند راهی باشد برای بازگشت به انسانیت.لُبِّ کَلامدر نهایت Materialists، نه صرفاً روایتی ا‌ست از آدم‌هایی که میان عشق و مادیات سرگردان‌اند؛ بلکه بازتابی ا‌ست از جهانی که در آن، ارزش‌ها مدام در حال چانه‌زنی‌اند. فیلم سانگ، با ظرافتی که گاه به سکوت می‌ماند و گاه به فریاد، نشان می‌دهد که انتخاب‌ها همیشه روشن نیستند، و گاهی حتی عشق هم نمی‌تواند از زیر سایه‌ی قراردادهای اجتماعی بیرون بیاید.نقد حاضر تلاش کرده است تا این پیچیدگی را نه‌فقط در روایت، بلکه در فرم، شخصیت‌پردازی، و زبان بصری فیلم دنبال کند. اگر چیزی از این اثر باقی می‌ماند، شاید همان پرسش بی‌پاسخ باشد: آیا در دنیایی که همه‌چیز قیمت دارد، هنوز چیزی هست که ارزش داشته باشد؟چطور بود؟!در پایان، از شما سپاسگزارم که تا اینجای نقد، با متن همراه بودید. اگر نکته‌ای، نظری و یا ایرادی درباره‌ی این متن یا خود فیلم داشتید؛ خرسند می‌شوم تا آنرا به اشتراک بگذارید! ❣️🎯 نمره‌ی نویسنده به فیلم : 3/75 از 5✍️ ابوالفضل ناصری</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 10:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر مستند &quot;Am I Racist&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-am-i-racist-ufbdg30tyb8w</link>
                <description>مقدمه؛ مواجهه با مستندمستند آیا من نژاد پرست هستم، ساخته ی جاستین فولک و با هنرنمایی مت والش، همین سال گذشته در دسترس عموم قرار گرفت.وقتی شما فیلم را باز می کنید، انتظار دارید از ریشه های این سنت زشت گفته شود. مثلا قاب را بچرخاند و به چند صد سال گذشته باز گردد تا بگوید چه به روز رنگین پوستان آمده است که در قرن بیست و یکم و عصر حاضر، هنوز هم عده ای وجود دارند که در هنگام حضور این عزیزان، احساس ناخوشایندی دارند. اما ظاهرا جاستین فولک و مت والش عادت کرده اند که همه را غافلگیر کنند.نژادپرست یا ضد نژادپرستیفیلم اینطور شروع می شود که مت دارد در مورد سیاه پوستان و نژاد پرستی با خودش کلنجار می رود؛ که در این کشور چه ظلم هایی به آنها شده است و اینکه کدام رفتار ها یا صحبت ها، نژاد پرستی محسوب می شوند!ناگهان یک گارسون سیاه پوست می‌آید و می پرسد قهوه اش را چطور دوست دارد. او قهوه را سیاه می‌خورد؛ اما چطور باید به آن خانم بگوید که اهانت نباشد؟! :)در ادامه ی مستند، سفری که مت در پیش می گیرد، قرار است او را به یک &quot;ضد نژادپرست&quot; تبدیل کند!مسائل و اتفاقات درون مستند شاید بیشتر به جامعه ی آمریکا مربوط باشد، اما نتیجه ای که می گیرد، گریبان تقریبا همه ی کشور ها گرفته است.شروع ماجراجویی؛ مشکل کجاست؟!مت در تمام طول این یک ساعت و نیم، به کتابخانه می‌رود، با کتاب های مشهور این زمینه آشنا می شود و با دکترها و متخصص های این حوزه بحث و گفتگو می کند.اکثر قریب به اتفاق آنها می گویند که سفید پوستان یک برتری ذاتی درون خود احساس می‌کنند که با دیدن یک رنگین پوست، این حس فوران می‌کند و دوست دارند که این برتری را به او هم بفهمانند. این حس ذاتی است و برای هر سفید پوستی اتفاق می افتد. پس راه حل چیست؟!این PHD گرفته ها می گویند که &quot;سفید پوستان باید از سفید پوستی خودشان، تمرکز زدایی کنند&quot;. به همین سادگی! 🤭جدای از همه ی اینها، مدرک ضد نژادپرستی خیلی برایم تعجب آور است. مثل این می ماند که برای مهربانی یا انصاف، گواهینامه صادر کنند!در ادامه هم مت والش کاملا اغراق آمیز و پر کنایه، این رویه را پیش می‌گیرد؛ تا اینکه مدرک ضد نژاد پرستی (یا همان DEI) خود را دریافت می‌کند و الی آخر...اگر این است، پس چرا آن؟!مت والش به عنوان یک انسان خیرخواه که می‌خواهد به همنوعان خود کمک کند؛ زندگی اش را رها می کند تا بتواند با ظلم، مبارزه کند. اما در طول مسیر متوجه می شود که اولا رسانه، نقش عظیمی در بزرگنمایی و گسترده سازی نژاد پرستی دارد و ثانیا بسیاری از افرادی که ادعای مبارزه با این مسئله را دارند، دغدغه اصلی شان پول است! ثالثا وقتی به درون مردم می خزد، متوجه می شود که آنها اصلا با سیاهپوستان مشکلی ندارند!در یکی از صحنه ها، مت به سراغ قشر درس ناخوانده و عوام جامعه می رود و با آنها مصاحبه می کند. حرف یکی شان خیلی جالب است :«تمرکز زدایی از سفید پوست بودنم؟! برو عموجان! مردم باید به فکر سیر کردن شکمِ زن و بچه شون باشن. من خودم رفقای سیاه پوست زیادی دارم و به دوستی باهاشون افتخار میکنم. نیازی هم به این مسخره بازی ها ندارم!»«نژادپرستی نمرده است، بلکه توسط سه گروه به شدت محافظت می شود : سیاستمداران، کلاه برداران نژادپرستی و مردمی که با نژادپرست خطاب کردنِ دیگران، احساس برتری می‌کنند!» توماس ساولدر نتیجه این مستند نه درباره‌ی نژادپرستی، بلکه درباره‌ی نژادپرستی‌فروشی است.بررسی کلیدر پایان باید اشاره داشت که مستند آیا من یک نژادپرست هستم، یک روایت جالب و به ظاهر ساده ای دارد که بوسیله ی کنایه ها و طنز های کارشده، میخ انتقاد خودش را در ذهن مخاطب می کوبد. عطش مت برای یک ضد نژادپرست شدن تا اواسط فیلم خوب است. اما پس از چندی موجب خستگی و زدگی می‌شود؛ چرا که خود مت هم در مصاحبه ها تلاشی برای روشن شدن مسئله برای مخاطب نمی کند (گرچه این عمدی است؛ چون خود کارگردان این مطالب را قبول ندارد که بخواهد برای شما توضیحش بدهد). اما هر چه به پایان نزدیک می‌شویم ذهنیت نویسنده برایمان روشن تر می شود. و در آخر، جواب!نقدی بر انتقاداتدر نگاه اول می‌توان این ایراد را به داستان گرفت که خب واقعا نژادپرستی یک معضل اجتماعی است؛ حتی در همین آمریکا. پس چرا این مستند ادعای عکس آنرا دارد؟!اولا که مستند چنین ادعایی ندارد. حتی در جایی که می‌گوید جرم های بدلیل نژادپرستی، آن مقداری نیستند که توسط رسانه گزارش می شوند؛ با آمار حرف می زند.ثانیا من از جانب مت والش و کارگردان می‌گویم که شما اگر یک هسته ی هندوانه بکارید، بوته تان هندوانه می شود؛ نمی توانید انتظار گوجه یا بادمجان داشته باشید. در این مستند هم کسانی روی ترازو قرار گرفتند که برای یک مصاحبه ی ساده، پول‌های کلانی دریافت کردند. حداقل چیزی که برداشت می شود آن است که یک جای کار می‌لنگد!از آن طرف نمی‌توان به کسی ایراد گرفت که چرا بجای خودِ نژادپرستی، روی سوء استفاده از آن تمرکز کرده است! در نتیجه به خیلی از انتقادهای به این فیلم، انتقاد دارم.لُب کلام را بچَسب! این مستند بیش از آنکه بخواهد به نژاد پرستی به عنوان یک ابژه نگاه کند، سوژه های نژاد پرستی و مدعیان مبارزه با آنرا نشانه گرفته است. خیلی آرام و در طول مستند به شما می‌گوید : &quot;نژادپرستی را ول کن! یک عده دارند از این مسئله پول به جیب می زنند و از انسان دوستی شما سوء استفاده می کنند!&quot;خلاصه اینکه مسائل زیادی در این دنیا وجود دارد که آنطور که رسانه ها و برخی سیاستمداران می گویند نیست. اگر حواسمان به موج سواری چنین اشخاصی نباشد، گردن ما را به پلی تبدیل می‌کنند تا رسیدن به اهداف شخصی را هموار کند!و این همان نکته ای است که هر کسی باید به آن توجه داشته باشد. جدای از اینکه یک مسئله درست است یا نه، باید دید اولا اهمیت آن چقدر است. آیا قضیه همانقدر بزرگ است که در ذهن ما گنجانده اند یا اینکه از حس خشونت و ترحم ما می‌خواهند سوء استفاده کنند؟!فقط محض اطلاع!این مطلب درباره ی موج سواری های عوام فریبانه است؛ نه ظلم واقعی! فلذا اصلا ربطی به نسل کشی فلسطینیان توسط اسرائیل کودک کُش ندارد!نظر شمادر نهایت ممنونم که وقت گرانبهای خودتان را صرف این متن کردید. به شما پیشنهاد میکنم که این مستند نسبتا خوب را ببینید! اگر نظر یا نقدی به این نوشته یا درباره ی خود مستند دارید، دوست دارم بشنوم....✍️ ابوالفضل ناصری</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 10:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدک #2 | کلاسیک و کمی مدرنیته</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdak/%D9%86%D9%82%D8%AF%DA%A9-2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-ggtu6vwrnshr</link>
                <description>این بار با مجموعه‌ای از فیلم‌های نه‌چندان جدید به سراغ‌تان شتافتم. جالب اینجاست که هر کدام، دارای ژانری متفاوت است؛ از وسترن‌های غبارآلود گرفته تا کمدی‌های رنگی، از جنایت‌های سرد تا عاشقانه‌های گرم.  هر فیلم، مثل یک تکه از پازل سینماست؛ و من آمده‌ام تا این قطعات را کنار هم بچینم، شاید تصویری تازه از آنچه «سینما» می‌نامیم، پدیدار بشود... خب دیگر بیش از این معطل تان نکنم و برویم سراغ فیلم ها! بازگشت به آینده 2 | Back to the Future ll📣 کارگردان : رابرت زمکیس🎭 بازیگران : مایکل جی. فاکس، کریستوفر لوید، لی تامپسون⏰ سال ساخت : 1989🎨 ژانر : علمی تخیلی، کمدی🍟 نمره IMDB :ـ 7.8🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 64%💯 نمره نقدک : 5/10👀 یه دید سَرسَرکی:مارتی به همراه دکتر، به سال 2014 (یعنی آینده) سفر میکنن و در اونجا بیف تانن که پیر شده؛ میفهمه که اونا از گذشته اومدن. پس بوسیله ماشین زمان و با یه کتابچه گزارشات ورزشیِ 50 سال قبل، به گذشته سفر میکنه و کتابچه رو به دست جوونی های خودش میرسونه و بهش میگه از این به بعد، توی همه ی مسابقات شرط بندی، برنده ای!وقتی دکی و مارتی به زمان خودشون یعنی 1989 بر می‌گردن، همه چی عوض شده...💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:&quot;دست تقدیر، راه خودشو حتی به سمت اونی که کج شده هم پیدا میکنه؛ حالا به هر وسیله ای که میخواد باشه!&quot;این اولین چیزی هست که از تموم فیلم های سفر در زمان بر میاد. اما این قصه، نه میخواسته و نه عقلش می‌رسیده که بخواد از فلسفه ی جبرگرایی دم بزنه؛ بلکه این مدل فیلم ها تهش میخوان بگن : &quot;بار کج به منزل نمیرسه&quot;.👔 کارکترها زیر ذره بین :مارتی و دکی با اون سفر های به عقب و جلو و ماجراجویی های جذاب شون، مثل یه &quot;ریک و مورتی&quot; دهه ی هشتاد می‌مونن (گرچه که خیلی با ادب ترن!).نویسنده به کارکتر هاش عمق نداده و خواسته که ما اونا رو به چشم عروسک و کارتون ببینیم؛ و باید بگم که مجبور هم هستیم. فلذا در طول فیلم، شاهد حداقل افت و خیز های شخصیتی از هر کدوم از این دو هستیم. بیشتر مثل اینه که یه مارپیچ درست کنی و دو تا موش رو داخلش بندازی؛ یک کیلو تخمه بیاری و منتظر بشینی که چطور ازش بیرون میان!🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:تنها چیزی که ما رو پای گیرنده ها نگه میداره، اینه که ببینیم آیا مارتی میتونه اون کتابچه ی کوفتی (!) رو از چنگ جوونی های &quot;بیف&quot; در بیاره یا نه. در نتیجه تعلیق در دل ماجراجویی های کمدی و جالب مارتی و دکی حک شده. اما اونقدر بچه گانه هست (از نوع خوبش!) که آدم احساس میکنه دوباره شش سالش شده و داره با دوستاش قایم باشک بازی میکنه.👎 جایی که فیلم کم آورده :وقتی معنا در پسِ شلوغی ها و دزد و پلیس بازی های سکانس ها گم میشه، سطح فیلم رو پایین میاره و گریزی ازش نیست. در نتیجه نه تنها نقص محسوب میشه، بلکه حتی فیلم رو به جایی میرسونه که فقط بلیط هاش فروش رفته و تا چندی، در ذهن و شاید هم قلبِ مخاطب نفوذ کنه؛ اما نتونسته چیزی به ما و این دنیا اضافه کنه!ثانیا احساس میکنم که شوخی های فیلم (الا در چند صحنه) خیلی جواب نداده و اونجور که خودش انتظار داشته، نتونسته از مخاطب خنده بگیره.🗣 نظر خودمانی نقدک | ما رو چی فرض کردی؟!رابرت زمکیس با فیلم هایی مثل فارست گامپ و راجر خرگوشه، تونسته خاطرات خوبی برای آدمایی مثل من بسازه اما باید اعتراف کرد که (حداقل در این فیلم) خیلی به دنبال خلق معنا نیستش؛ بلکه یه بچه اس که یاد گرفته چطور دوربین دستش بگیره!در نتیجه 5 از 10؛ چون نتونست مغز ما رو به فکر وادار کنه، بلکه فقط 2 ساعت از وقتمون رو به اوقاتی &quot;صرفا جذاب&quot; تبدیل کرد....یک مشت دلار | A Fistfull of Dollars📣 کارگردان : سرجیو لئونه🎭 بازیگران : کلینت ایستوود، جان ماریان ولونته، ماریان کخ⏰ سال ساخت : 1964🎨 ژانر : وسترن، اکشن🍟 نمره IMDB :ـ 7.9🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 98%💯 نمره نقدک : 6/10👀 یه دید سَرسَرکی:یه هفت تیر کش بی نام و نشون، راهش رو به یه شهر جهنمی پیدا میکنه. این شهر که از آدم‌کشیِ خونخواران قدرت طلب، به مرز انفجار رسیده؛ فقط منتظره تا یکی از دو گروه &quot;برادران روخو&quot; یا کلانتر سابق، شهر رو تصاحب کنن. حالا هفت تیر کش ما، یا باید سراغ اون سه برادر بره یا طرفدار کلانتر بشه و یا اینکه.....💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:باید بگم که ایده ی این قصه، از فیلم یوجیمبوی کوروساوا | Yojimbo اقتباس شده که سه سال قبل از این ساخته شده بود.زیباترین نکته ی محتوا، کلیشه ی &quot;ظلم پایدار نمی‌مونه&quot; نیست؛ بلکه میخواد بگه : «آی انسانها، شما قدرت انتخاب دارید. کار درست رو انجام بدید، حتی اگر در موقعیتی قرار گرفتید که ظاهرا هیچ چاره ای جز کار اشتباه نبود!»اینطور نیست که داستان، عرصه را برای کابوی قهرمان تنگ کند؛ یعنی اصلا او اجازه نمی‌دهد. بلکه خودش ابتکار عمل را بدست گرفته و شرایط را آنطور که می‌خواهد می‌چیند. بعد از شلیک، دود از لوله ی ابتکار بلند می‌شود؛ کابوی با خونسردی آنرا فوت کرده و به آرامی درون جیب اش می گذارد!👔 کارکترها زیر ذره بین :کابوی، رامون روخو، دختری که رامون عاشق اش هست و صاحب میخانه. این قصه، داستان آدم هایی نیست که متحول شوند، گریه کنند و بخاطر اتفاقات پیش آمده، دچار تردید های احساسی - روانی شوند.در شهر خون و گلوله، شما یا شـــکار هستید یا شکارچی. راه سومی وجود ندارد! نداشت تا اینکه کابوی وارد شد. اما کابوی وارد نمی‌شه که دلی رو همراه کنه، بلکه اومده تا چند گلوله حروم کنه و بره؛ نه سلامی و نه علیکی!🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:با اینکه متن از روی کوروساوای بزرگ، کپی شده اما بخوبی روی اثر نشسته و کارگردان اونو مال خود کرده.فیلمبرداری در سطح خوبی به سر می بره و همونطور که می دونید، قوت فیلم های سرجیو لئونه در خلق جلوه های بصری ژانر وسترن هست، یعنی مخلوط کردنِ تم اسپاگتی!وسترن اسپاگتی یعنی انتخاب لوکیشن مناسب از نوع صحرایی اش، چند کابوی بی ریخت، هفت تیر به مقدار لازم، حداقل یک سکانس دوئل حسابی، یک تدوین زنجبیلی برای رساندن تعلیق در دل آرامش، صدابرداری دقیق از محیط و در نهایت یک &quot;انيو موریکونه&quot; برای موسیقی متن.البته از اونجایی که استاد موریکونه به رحمت خدا رفتن، دیگه نمی‌تونین وسترن اسپاگتی بسازین مگر اینکه کوانتین تارانتینو باشین!!👎 جایی که فیلم کم آورده :کارگردان اونقدری که صدای تیز هفت تیر ها و قیافه ی خیره شده به افق کلینت ایستوود رو توی گوش و چشم ما فرو کرده، خیلی به جریان دادن محتوا در دل فیلم توجهی نداشته. اتفاقات در ذهن مخاطب قُل نمی‌خوره تا قشنگ جا بیوفته، فقط ما رو به در دیوار میکوبه!ثانیا اون صحنه ی شلیک به دو مامور مرده ی کنار قبر، خیلی روی مخم بود! فیلم در این سطح نباید یه همچین باگی داشته باشه. خب رامون و نوچه هاش اصلا شک نمی‌کنن که با این همه تیر اندازی، چرا از جاشون بلند نمیشن یا حداقل پناه نمی گیرن؟! در نتیجه مخاطب با این صحنه ارتباط نمی‌گیره چرا که منطق از زیر دست نویسنده در رفته!🗣 نظر خودمانی نقدک | هفت تیر کابوی یا شمشیر سامورایی؟!در یک مقایسه ی ساده میان یوجیمبو و یک مشت دلار می‌توان فهمید که اثر کوروساوای اخلاق مدار، براحتی سَرتر از فیلم لئونه است. اما با این حال، یک مشت دلار، فیلمی جذاب و شناسنامه دار است که مخاطبین عام و خاص را بخاطر قهرمان بازی های ایستوود و داستان جالبش، از دیدن خود راضی نگه می‌دارد و همین موجب شده است که پس از گذشت 60 سال، همچنان تجربه ای خوب محسوب بشود.پس 6 از 10، چون هفت تیرِ لئونه، قلبم را نشانه گرفته بود؛ اما خطا رفت.....حرف های خودمونی | Pillow Talk📣 کارگردان : مایکل گوردون🎭 بازیگران : دوریس دی، راک هادسون، تونی رندال⏰ سال ساخت : 1959🎨 ژانر : کمدی، رمانتیک🍟 نمره IMDB :ـ 7.0🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 94%💯 نمره نقدک : 6/10👀 یه دید سَرسَرکی:یه موزیسینِ زن باز هر روز خدا، خط تلفن مشترک خودش و یه خانم متشخص بنام جنت رو مشغول نگه میداره تا مخ دخترای مختلفی رو بزنه! یه روز میفهمه که رفیقش، عاشق جنت هه و میمیره تا باهاش ازدواج کنه ولی دختره بهش محل نمیذاره! موزیسین هوسران ما، تصمیم می‌گیره تا دل دختر رو بقاپه؛ بدون اینکه جنت بفهمه اون کیه....!💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:کارگردان ما رو یه دور از تمام سکانس های خنده دار، عاشقانه و جذاب رنگی میگذرونه و باز آخر بر میگرده سر خونه ی اول؛ یعنی بحث تعهد و ازدواج.کاملا اخلاق مدارانه میگه که از این دختر به دیگری پل زدن فایده نداره و با ازدواجه که زندگی معنا پیدا میکنه و از اون طرف تنها بودن و سینگلی برای خانوما سمه! حتی اگه مستقل هستند و دستشون به جیب خودشونه. چون که پول همه چیز نیست. همینقدر ساده و جمع و جور!اما پیچش فیلمنامه جایی خودش رو نشون میده که رکس اول سعی میکنه مخ جنت که در برابر این چیزا مقاومت نشون میداد رو بزنه تا بهش بفهمونه که هیچ دختری نمیتونه در برابر جذبه ی مردانه اش مقاومت کنه؛ اما خودش در دام عشق میوفته. از اون طرف دختر فکر میکنه که با دو نفر آدم مختلف در ارتباطه و وقتی متوجه میشه که رکس همون مرد بی سر و پای مزاحم پشت تلفنه، احساسات اش لطمه میخوره.👔 کارکترها زیر ذره بین:شخصیت پردازی اما نه خیلی ساده اس و نه پیچیدگی اش آدم رو به فکر وادار میکنه. بلکه متناسب با ژانر کمدی رمانتیک چیده شده؛ روون و قابل فهم.جنت دختریه که در کارش موفقه و احساس نیازی نمیکنه. تا اینکه با یه تلنگر، متوجه میشه توی زندگی اش یه چیزی کمه! اینجا همون نقطه ی عطفی است که رکس زیرک خودشو نشون میده. او که با نیت &quot;یک شب دیگه، یک دختر خوشگل دیگه&quot; وارد عمل میشه، به سرعت دل به جنت میده.نویسنده سعی نکرده بگه که چرا جنت ارزشش رو داره یا اینکه اصلا چه مزیتی در ازدواج هست، فقط تمرکز رو می‌بره سمت کمدی های فانتزی گونه! پس تحول شخصیت رکس نه منطقی، بلکه بیشتر سانتیمانتال هست.🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:جلوه های رنگی صحنه، طراحی لباس و قاب های دو بخشی (یا گاهی اوقات سه بخشی) دوربین؛ جزو قوی ترین نکات فرمیک فیلم محسوب میشه که واقعا فضای با طرواتی خلق کردن. اگر یه سَری به سکانس رستوران بزنین متوجه میشین چی میگم!مجموعا اکت بازیگران روی فیلم نشسته، مخصوصا دوریس دی در نقش جنت. او که با &quot;مردی که زیاد می‌دانستِ&quot; هیچکاک به شهرت رسید؛ در این فیلم هم ثابت کرد که انتخاب استاد بزرگ تعلیق بی مورد نبوده. جنت کسی است که از یک زن متشخص و جدی به یک عاشق پیشه تبدیل می شود و جوری با خودش صحبت می‌کند که انگار دوباره به 14 سالگی اش برگشته. در همه ی این افت و خیز های شخصیتی، اکت دوریس دی از نفس نمی افته و در اکثر سکانس ها، قاب را مال خود می‌کنه.👎 جایی که فیلم کم آورده :بیشتر ایرادی که از این فیلم در ذهن دارم در بخش اجراست! قصه، یک تم کلاسیک متمایل به مدرن است و عنوان &quot;ضعیف&quot; را اصلا به خود نمی چسباند. اما در مقابل، کمدی های لوس، برخی بازی های اُور اکت و پایان بندی سمی (!) باعث می شوند که نتواند یک شاهکار یا حداقل فیلم قوی محسوب شود.من کمتر شوخی ای رو به یاد دارم که نویسنده با زیاده روی هایش، خرابش نکرده باشد. به عبارت دیگه با اینکه ژانر کمدی است، فیلم دچار قحطی شوخی خوب است! به عنوان مثال شوخی دکتر زنان - زایمان و رکس، بدک نبود. اما دیگه چه اصراری بود که یک سکانس به آخر فیلم اضافه کنید و فاز رمانتیک پایان رو از بین ببرید؟!در اکثر اوقات اکت راک هادسون با اینکه نقش دو نفر را ایفا می‌کنه، مثل نوار قلب مرده ها، یکنواخته. مثلا بین رکسی که فقط میخواست مخ جنت رو بزنه و رکسی که عاشقش هست، هیچ تغییری ایجاد نمیشه و دقیقا هر دو رو یک‌جور بازی میکنه!و همینطور پایان بندی فیلم بسیار غیر قابل باور است و همین موجب ناامیدی مخاطب می شود. بخاطر لو نرفتن داستان مجبورم به همین مقدار بسنده کنم!🗣 نظر خودمانی نقدک | وقتی از بالش فراتر نرویم!در نهایت این فیلم همانند اسمش، یک بالش به شما تعارف می‌کند که رویش دراز بکشید! اما اگر به خودمان بود شاید یک رویای شیرین دیده بودیم بجای اینکه یک چرت کوتاه بزنیم و پس از بیدار شدن، خبری از &quot;بیداری&quot; نباشه!پس 6 از 10، بخاطر اینکه شیرین تر از آن بود که کابوس باشد؛ اما ضعیف تر از آن بود که رویا شود....شیطان صفتان | Les Diabloques📣 کارگردان : هانری ژرژ کلوزو🎭 بازیگران : ورا کلوزو، سیمون سینوره، پائول موریس⏰ سال ساخت : 1955🎨 ژانر : جنایی، ترسناک🍟 نمره IMDB :ـ 8.1🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 95%💯 نمره نقدک : 9/10👀 یه دید سَرسَرکی :کریستینا یک زن مظلوم و رنجدیده است که با شوهر ظالم اش زندگی می‌کند. تنها پناه و همدم او، دوست دختر شوهرش یعنی نیکول است. نیکول هم که دل خوشی از مرد ندارد، پیشنهاد قتل مرد را به کریستینا می‌دهد و او هم از روی ناچاری می پذیرد. آنها نقشه می کشند که او را از شهر خارج کنند و در خانه ی نیکول، کار را یکسره کنند.....💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:داستان درباره ی مردان و زنان شیطان صفتی است که دست به هر کاری می‌زنند تا &quot;اهداف نه لزوما پلید&quot; خود را دنبال کنند. وقتی که جنایت صورت گرفت و فکر کردند که همه چیز تمام شده است؛ خود جهان با ایشان تسویه حساب می‌کند! و بدانید که این امر، اجتناب ناپذیر است....نویسنده روی مسئله ی عذاب وجــــدان تمرکز کرده است و عنصر اضطراب و ترس، آچار فرانسه ای است تا پیچ فیلمنامه محکم‌تر شود.داستان های بسیاری از فیلم‌های جنایی و با موضوع قتل را دیده ام که ساده تمام می شوند و خلاقیت زیادی مصرف نشده است؛ اما در شیطان صفتان، پایان بندی فوق العاده است! غیر قابل پیش بینی، چند لایه، بصورت برداشت آزاد و کاملا در خدمت جهان بینی کارگردان. باید توجه داشته باشید که تا دقایق پایانی، هیچ چیز نمی‌دانیم؛ اما پس از آن، دوست داریم از تعجب فریاد بزنیم!👔 کارکترها زیر ذره بین:بر خلاف اکثر فیلم‌های دیگری که بررسی کردیم، اینجا شخصیت پردازی به خوبی انجام شده است. باور بفرمایید که لنگه کفشی در بیابان غنیمت است!کریستینا معلم ابتدایی است و به همراه شوهرش مدرسه ای را اداره می‌کنند. زنی مهربان اما منفعل، که از دست شوهر خود آسی شده است. ثروتمند است و همسرش پول‌های او را آنطور که دوست دارد خرج می‌کند و هر بار که کریستینا بخواهد ساز مخالفت بزند یا با تهدید و زور و یا با محبت های مصنوعی، او را منصرف می کند. او که یک کاتولیک دو آتیشه است، نمی تواند طلاق بگیرد؛ چون آنرا گناه می‌داند. پس چاره چیست؟ مجبور است بسوزد و بسازد!شاید بپرسید کسی که طلاق نمی گیرد چون می گوید گناه دارد، چطور ممکن است که به قتل یک نفر راضی شود؟! زیبایی فیلمنامه همین‌جاست.نیکول با سوء استفاده از درماندگی کریستینا و بیدار کردن نیمه ی شیطان صفتِ وجودش، او را اغــــوا می‌کند تا دست به چنین کار پلیدی بزند. اما این اطمینان را به او می دهد که همه ی کار ها را خودش انجام می‌دهد. او فقط باید به بهانه ی طلاق، جناب شوهر را به خانه ی نیکول احضار کند.🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:کارگردانی کلوزو در این فیلم، تلفیقی از سبک هیچکاک و فریتز لانگ است. تعلیق اش را از هیچکاک گرفته و طرز فکر و ترکیب عذاب وجدان های روان‌شناختی با ترس اش شبیه به فیلم های لانگ است.در یک جمله &quot;اگر فیلم های روانیِ هیچکاک و خیابان اسکارلتِ لانگ را درون یک مخلوط کن فرانسوی بیاندازیم؛ نتیجه اش چیزی می شود به نام شیطان صفتان!&quot;جدای از تعلیق فوق العاده اش که با جلوتر رفتن دقیقه ها که نه، بلکه ثانیه های فیلم، قلبتان را به تپیدن وادار می‌کند تا جایی که به مرز سکته (!) می رسید و همینطور جدای از سوال های فلسفی مثل&quot; آیا روح وجود دارد&quot;؛ فیلمبرداری اش نمونه است! نورپردازی و استفاده از سایه ها چنان استادانه روی فیلم سوار شده اند، انگار که با آدم حرف می زنند. در واقع همین نور و سایه به تنهایی از ژانر جنایی به ترسناک - روانشناختی پل می‌زنند؛ و این دوربین کلوزو است که بهتر از هر کسی این را می داند.👎 جایی که فیلم کم آورده :تنها بخشی از فیلم را که دوست نمی داشتم، این بود که چون تمرکز روی تعلیق و ترس رفته بود، رگه های فلسفی (که خوراک کلوزو است) در فیلم زنده نبود! بیشتر جنبه ی تزئینی داشت. انگار که بخواهی یک فیلم جنایی - ترسناک بسازی، سپس یک بیت شعر فلسفی به انتهایش اضافه کنی! فیلم می‌توانست بیشتر به مفاهیم انسانی و &quot;آن جهانی&quot; پرداخته تا از سطح تعلیق پا را فراتر بگذارد و به یک مانیفست اخلاقی تبدیل شود.شاید بگویید که دارم سخت گیری میکنم؛ اما واقعا اگر با کلوزو آشنا باشید یا حداقل &quot;مزد ترس&quot; اش را دیده باشید، می فهمید که چه می‌گویم.🗣 نظر خودمانی نقدک | شیطان صفت نباشید!شیطان صفتان، سیاه و سفید است اما حرفهایی دارد که از رنگین کمان های امروزی با همه‌ی جلوه های بصری شان، زیباتر است. فیلم بیشتر از آنکه خواسته باشد چشم را نوازش دهد، روح را می پالاید!پس 9 از 10، چون تنها یک قدم با شاهکار شدن فاصله داشت....سگ های پوشالی | Straw Dogs📣 کارگردان : سم پکینپا 🎭 بازیگران : داستین هافمن، سوزان جرج، دل هنی⏰ سال ساخت : 1971🎨 ژانر : درام، جنایی 🍟 نمره IMDB :ـ  7.4🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 82% 💯 نمره نقدک : 5/10 👀 یه دید سَرسَرکی:یه ریاضی دان آمریکایی بنام دیوید، به زادگاه زنش ایمی، در یکی از ده کوره های انگلستان بر می‌گردند تا روی تئوری هایش کار کند. اما نگاه ساکنین روستا به او از سر نفرت و حسادت، و به زنش از روی شهوتِ پنهان شده است. از همه بدتر اینجاست که هر چه جلوتر می رویم این احساسات، جنبه ی عملی تر به خود می گیرند! 💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:داستان می‌خواهد بگوید که از نگاه ها با چشم دریده گرفته تا خود تجاوز جنسی، اینطور نیست که جاده ی یک طرفه باشد؛ بلکه در ابتدا این خود زن است که میل به دیده شدن خود را به انحاء مختلف بروز می دهد و خب در هر کجا هم مردان مریض دل وجود دارند که از این موقعیت ها سوء استفاده کنند. به نظر من نگاه پکینپا به مرد و مردانگی، بسیار اغراق آلود است. همینطور که بُعد شهوانی او را حیوانی و حتی مقداری کنترل ناپذیر می‌داند، بُعد غضبیه ی او نیز نتیجه ی تجمع بیش از حدِ خشم های فرو خورده ی سالیان قبل و سپس آزادسازی آن است. البته باید توجه داشت که پکینپا با جسارت تمام، خشم را به دو دسته ی خوب و بد تقسیم می‌کند و می‌گوید گاهی وقتها &quot;تیتیش مامانی&quot; بودن کمکی به شما نمی کند! باید بروید و یک شیشه ی آبجو، در دهانش خورد کنید! پس این است محتوای سگ های پوشالی؛ ابتدا به شهوت و اروتیسم اشاره دارد و سپس با خشونت و مفاهیم اخلاقی، کلنجار می‌رود. 👔 کارکترها زیر ذره بین:دیوید یک شخصیت علمی است و خیلی از خشونت چیزی نمی‌داند؛ در نتیجه سعی می کند که مشکلات خارج از خانه را دوستانه و از سر رفاقت، حل کند. اما با گذشت زمان می بیند که اوضاع بگونه ای شده که دیگر از این حرفها گذشته است و نمی‌توان با ادب و احترام، قضیه را فیصله داد؛ بلکه باید یک کاری کرد. در نتیجه در این مسیر، سعی می کند تا خشم سالها فرو خورده ی خود را آزاد کند. در وضعیتی که دیوید مجبور است در زمین غضب بجنگد، ایمی هم مشکلات خود را دارد. اینطور نیست که نامزد قبلی اش را دوست بدارد؛ اما از آن طرف هم راضی نمی شود که با پوشش بیشتر، کمی رعایت کند تا نگاه های شهوت آلود به سمتش لیز نخورد. در نتیجه شهوت، قرار است که غضب خفته ی دیوید را بیدار کند. 🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:سام پکینپا در این فیلم، سریع کات می‌زند و نماهای بسته و از نزدیک را نشانه می رود؛ اینها همگی به نشان دادن خشونت با آن فلسفه ی خودش کمک می‌کند. اما اوج هنرش را گذاشته است برای سکانس محاصره ی خانه. نکته ی دیگری که مهم است این است که در فیلم هایی که از کلوز شات یا نمای بسته بصورت حداکثری استفاده می شود، معمولا اکت محور هستند و بازیگر باید نهایت تلاش خود را بکند؛ اما در این فیلم با وجود کلوز شات ها، اکت خیلی محوریت ندارد. چون سام نخواسته حس ها را با فیسِ داستین هافمن منتقل کند. فضاسازی اش آنقدر خوب است که دیگر نیازی ندارد! پس دیگر نقطه ی قوت فیلم، نه اکت هافمن؛ بلکه استفاده از سایه روشن ها، میزانسن و زاویه ی دوربین پکینپا است. 👎 جایی که فیلم کم آورده :با تمامی این اوصاف، وقتی همه چیز را در کفه ی ترازو می‌گذارم، احساس میکنم که نتوانستم از عقیده ی اولم کوتاه بیایم : &quot;نگاه عمو سام به مردان کمی اغراق شده و به زنان هم کاملا منفعلانه است. حتی شاید بتوان گفت که او زندگی شخصی اش یک آدم بشدت مرد سالار بوده است&quot;. پکینپا کسی است که اول یک مشت توی صورت تان می‌زند و بعدا برایش فلسفه چینی می‌کند؛ آن هم چون مجبور است و الا مکان را بی هیچ گپ و گفتی ترک می‌کند. اگر در پایان باز هم نتوانستید با انتقاد من به نگاه اغراق‌آمیز به مرد ارتباط برقرار کنید؛ آن را بخش را کلا نادیده بگیرید. چون احتمالا خودم نیز همچین حسی دارم...! سام پکینپا در کنار داستین هافمن 🗣 نظر خودمانی نقدک | سگ هایی که گاز می‌گیرند در این دنیا سگ هایی وجود دارند که بدون اینکه درون چشم هایشان نگاه کنیم، پارس می کنند و پاچه ات را می گیرند؛ شاید عمو سام بهتر می‌داند که بایستی با آنها چکار کنیم.... راستی این اولین بار است که نظرم در مورد فیلم یک چیز است و در پایان نقد، نظر دیگری پیدا میکنم؛ در نتیجه فیلم را یک نمره ارتقا می دهم. بنابراین 6 از 10؛ بخاطر اینکه تا مثل دیوید عینکم نشکند؛ نمی‌توانم به اسلحه ی عمو سام دست بزنم..... نظر شمادر پایان امیدوارم از متن لذت برده باشید و حداقل یکی از این فیلم ها (درصورتی که ندیده باشید) به لیست تان اضافه شده باشد. اگر نظری در مورد شیوه ی نگارش، نقد، نمره یا هر چیز دیگری داشتید؛ خوشحال می شوم که آنرا به اشتراک بگذارید! ✍️ابوالفضل ناصری</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 11:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدک #1 | از مربی اژدها تا ثور</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdak/%D9%86%D9%82%D8%AF%DA%A9-1-tozjuf371lss</link>
                <description>یه روز نشسته بودم و عطش نوشتن، دست بی قرارم رو راحت نمی ذاشت! بلند شدم و رفتم برای خودم یه چایی ریختم. قورت اول از گلوم پایین نرفته فکری به ذهنم رسید. قلم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن (برای خوشگلی اش گفتم قلم، وگرنه آدم تایپ میکنه والا).با خودم گفتم من که فیلم زیاد می بینم، وقت نمیکنم همه رو کامل نقد کنم. اما چه خوب میشه که یه ریز نقدی بکنم؛ یه نقد کوچولو. اینجوری هم ذهنم آروم می گیره و هم چهار تا فیلم به خلق الله معرفی کردم، تازه ثوابم داره! :)خلاصه قرار شد که توی هر قسمت از نقد کوچولو یا همون نقدک، 5 تا از فیلم هایی که اخیرا دیدم رو بررسی بکنم. اگر فیلم رو دیدی مقایسه کن، نظر بده، انتقاد کن؛ اما اگر ندیدی، بدان و آگاه باش که شاید توی آینده ی نزدیک بیوفته توی لیست ات :)نقدک رو بخون، باهاش بخند... و یا اینکه کلا بندازش دورHow to Train your Dragon ــــــ 2025📣 کارگردان : دین دبلویس🎭 بازیگران : میسون ثیمز، نیکو پارکر، جرارد باتلر و نیک فراست🍟 نمره ی IMDB :ـ 7.9🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 76%💯 نمره نقدک : 6/10👀 یه دید سَرسَرکی:در یک روستای وایکینگی که اژدها از سر و کولش بالا میره، یک پسر دست و پا چلفتی دوست داره شانس اولین کُشتنِ خودشو با اژدهایی که تابحال دیده نشده امتحان کنه؛ یعنی خشم شب.💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:پیچش داستان و ماجراجویی ها بخوبی اشاره داره به اینکه ساختار طبیعت ذاتا شر نیست، بلکه شر واقعی از خود آدماست.👔 کارکترها زیر ذره بین:مارپیچی که داستان برای هیکاپ درست کرده، باعث نمیشه که به توانایی های خودش پی ببره، بلکه میخواد اونها رو باور کنه و اینقدر سعی نکنه شبیه دیگران باشه!مثلا هیکاپ از همون اول بلد بود وسایل مختلفی بسازه که کمتر کسی توی روستا توانایی این کار رو داشت ولی آرزوش بود که با یه پتک اژدها بکشه. در نتیجه خودشناسی در این فیلم از نوع خودباوریه.اما پدر هیکاپ که نماد نسل قدیم و مردم روستا بود؛ اصرار به عقیده ای داشت که از نیکان اش به ارث رسیده بود. با سفر به لونه ی اژدهایان وقتی شر بزرگ رو با چشماش دید، به مرحله ی تردید رسید و فقط به یک هول کوچولو نیاز داشت، این هول با دیدن پسرش به عنوان نسل جدید سوار بر اژدها اتفاق افتاد. این یعنی اتحاد انسان و دشمن ظاهری بر شر بزرگتر! و اینجاست که تغییر صورت میگیره....🎥 فرمی که نمیذاره چشم تو برگردونی:طراحی لباس و لوکیشن ها بسیار زیبا ریخته شده و کاملا در خدمت داستان قرار گرفته. همین طور جلوه های ویژه طوری نیست که آدمو اذیت کنه.👎 جایی که فیلم کم آورده :بزرگترین نقدی که بهش وارده اینه که کاملا از روی نسخه ی انیمیشنی خودش ساخته شده و حتی دیالوگ ها با اون مو نمیزنه و طوریه که آدم با بی حوصلگی و جلوتر از دوربین میگه الان اینجوری میشه. یعنی خلاقیت تقریبا صفر!🗣 نظر خودمانی نقدک:نمره ی 7.9 imdb اش بی خودی نیست. کارگردان دوباره تونسته همون موفقیت انیمیشن رو تکرار کنه. اما این رو از من داشته باشین : &quot;یه کپی خوب، نهایتا تقلید خوبی باشه؛ ولی هیچ وقت شاهکار نیست!&quot;بنابراين 6 از 10؛ و تمام!1999 ـــــــ Toy Story 2📣 کارگردان : جان لستر👄 صداپیشگان : تام هنکس، جوآن کوزاک، تیم آلن🍟 نمره IMDB :ـ 7.9🍅 نمره راتن تومیتوز : 100%💯 نمره نقدک : 7/10👀 یه دید سَرسَرکی:وودی توسط یه مرد مرغ-پوشِ خیکی به اسم اَل دزدیده میشه و &quot;باز لایت یر&quot; و چند نفر دیگه، میرن تا بَرش گردونن. این وسط وودی متوجه میشه که یه اسباب بازی محبوبی بوده که خیلی وقت پیش بچه ها سریالش رو توی تلویزیون نگاه می کردن. از اونجایی که بچه ها تا ابد بچه نمی مونن، آیا عشق کوتاه مدتِ &quot; اَندی&quot; ارزشش رو داره که وودی قید شهرت رو بزنه؟!💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:پیدا کردن عشق حقیقی نمیذاره که مثل یه اسباب بازی داخل فروشگاه، بی هویت بمونی و تنها چیزی که تو رو از بقیه جدا میکنه و باعث میشه خاص بمونی، همون نوشته ی&quot;ANDY&quot; زیر پاته!👔 کارکترها زیر ذره بین:وودی با یک سوال شک برانگیز، راهی سفری طول و دراز میشه : &quot; آیا اَندی هنوز دوستم داره؟!&quot;.یه اسباب بازی دوست داره که دیده بشه و در این سفر یه پیشنهاد جذاب بهش میشه؛ کلی توجه و دیده شدن. اما آیا توجهِ هرکسی و دیده شدن به هر قیمتی که بود، باشه؛ یا اینکه عشق اَندی بهش، هویت اصلیِ وودی هه؟!جسی اما این حقیقتو بخاطر اینکه هر بار فکر کردن بهش، روحش رو آزار میده، سالهاست که فراموش کرده. تا اینکه باز لایت یر میاد و ورق رو بر می گردونه.🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:مثل قسمت اول، بامزه و سرگرم کنندگیِ سکانس ها، توی یه گرافیک زنده و پویا خوب میکس شدن!حتی با اینکه شخصیت جدید اضافه میشه، باهاشون عشق میکنی! انگار که یه زمانی اسباب بازی خودت بودن.👎 جایی که فیلم کم آورده :شاید سادگی جهان بینی و ایدالیستی بودنِ داستان، کافی نباشه و همین، فیلم رو در یک سطح نازلی از محتوا متوقف کرده! (البته با وجود داشتن مخاطب کودک، کمی قابل درکه)موقعیت هایی که توش قرار میگیرن، خطرات کمتری داره و همین باعث میشه که تعلیق فیلم خیلی جواب نداده باشه و از تشنگی مخاطب کم کنه.🗣 نظر خودمانی نقدک:در کل قسمت دوم فیلم، کمتر خودشو درگیر ماجراجویی ها کرده و شاید به همین خاطر محبوبیت کمتری نسبت به قسمت اول و سوم داره. با این حال هنوز هم یه انیمیشن باحال محسوب میشه!پس 7 از 10؛ چون دلنشین بود ولی جای کار داشت.2011 ــــــ Thor📣 کارگردان : کنت برانا🎭 بازیگران : کریس همسورث، ناتالی پورتمن، تام هیدلستون، آنتونی هاپکینز🍟 نمره ی IMDB :ـ 7.0🍅 نمره راتن تومیتوز : 77%💯 نمره نقدک : 5/10👀 یه دید سَرسَرکی:توی یه دنیای سلحشوری که انگار ترکیبی از افسانه های یونانی و شاهنامه اس، شاهزاده ای قدرتمند اما کله خراب (!) به اسم ثور، قراره که پادشاه بعدی ازگارد بشه. اما بخاطر حمله ی خودسرانه به سرزمین دشمنان و به خطر انداختن ازگارد، از پادشاهی و داشتن قدرت چکش، عزل و به دنیای ما یعنی زمین، تبعید میشه.💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:در این داستان، جوجه اردک ما قرار نیست که شنا کردن یاد بگیره چون توش استاده. بلکه باید یاد بگیره که خشم اش رو کنترل کنه و با وجود خیانت ها و حقه ها، برای نشستن روی تخت پادشاهی آماده بشه!👔 کارکترها زیر ذره بین:مثل بقیه ی فیلم های با محوریت ماجراجویی و اکشن، شخصیت ها خیلی سریع و قبل از اینکه بفهمین چی شد متحول میشن و از پسِ سوال های فلسفی-ذهنی شون بر میان (یا شایدم اصلا به مغزشون خطور نمیکنه!)اما در این بین، لوکی گذشته ی جالبی داره و کلا کارکتر جذابی محسوب میشه؛ چون همیشه یه چیزی رو نشون دادن و چیز دیگه عمل کردن یا توی یه کلمه منافق بودن:) کنجکاویِ آدمو قلقلک میده!🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:قاعدتا صحنه ی مبارزه ها بایستی جذابیت بصری ایجاد کنن که خدا رو شکر توی این قسمت مارول بدک نیستن!مجموعِ طراحی فضا، لباس ها، تم و نورپردازی فیلم کاملا در یک راستا و چشم نوازه!در نهایت قاب بندی و فیلمبرداری در حدی هست که خیلی سعی شده زیبا جلوه کنه. ولی شاید احساس بشه که فیلمبردار به زور خواسته فیلمبرداریِ به حالت کج رو تو چشم ما بکنه و بگه &quot;ببینید چقدر ما هنرمندیم!&quot; اما در واقع یه نیمچه امضایی پای تصاویر گذاشته که هم نشان از شکوهمندی باشه و هم سبک خاص خودش که ول کنِ کج بودن نیست :)👎 جایی که فیلم کم آورده :همون ایراد همیشگی به تقریبا تمام محتوای مارول، سطحی بودن داستان و ساندویچی بودن تحول شخصیت ها، اینجا هم صدق میکنه! نمی‌فهمیم چجوری، اما ثور یهویی خیلی آروم میشه. به یه دنیای عجیب تبعید شده اما سریع بهش عادت میکنه و تعجبی در قبال هیچ چیزی نداره!اکت بازیگران (به غیر لوکی) در سطح نازلی باقی مونده. البته طفلک ها تقصیری ندارن چون کارگردان ازشون بازی نگرفته. هر کی میخواد باشه، حتی آنتونی هاپکینز بزرگ!عاشقانه ی بین جین و ثور هم که کلا به منظور جذب مخاطب استفاده شده. ناتالی پورتمن هم مخاطب خاص داره (بخاطر بازی خوبش) و هم مخاطبی که بخاطر خوشگلی اش، فیلم رو نگاه کنه!اما جدا از اهداف پلیدِ (!) کارگردان، شیمی بین جین و ثور شکل نمی‌گیره و چون تمرکزی روش وجود نداره فقط &quot;هست که باشه&quot;. یهو می‌بینیم که عاشق شدن، خب بابا مگه کشکه؟! حتی کشک هم باید کلی هَمِش بزنن!🗣 نظر خودمانی نقدک:این قسمت از انتقام جویان نسبت به قبلی ها، کمی خوش‌ساخت تر بود و باید اعتراف کنم که ارزش حداقل یکبار دیدن رو داره. اما مشکلات عجیب محتوا و شخصیت پردازی مثل یه تومور میوفته به جون آدم، که بقیه ی خوبی هاش رو هم می بلعه! انسان؟! ثور در این فیلم بیشتر از یه چکش نبود!پس 5 از 10، چون واقعا اون چیزی نبود که باید می بود و ای کاش می بود.....The Adventures of Robin Hood ـــــــ1938📣 کارگردان : مایکل کرتیز🎭 بازیگران : ارول فلین، اولیویا دی هاویلند🍟 نمره IMDB :ـ 7.8🍅 نمره راتن تومیتوز : 100%💯 نمره نقدک : 6/10👀 یه دید سَرسَرکی:یک اشراف زاده ی کمون به دست، وقتی از ظلم ها و مالیات سنگین ولیعهد انگلستان بر مردم رعیت به ستوه میاد، دست به کارای رابین هودی میزنه؛ تا وقتی که خود پادشاه برحق برگرده.💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:همونطور که همه تون حدس میزنین، فیلم میخواد بگه که ظلم ناپایداره؛ خیلی ساده و بی شيله پیله!👔 کارکترها زیر ذره بین:قوه ی نویسنده در طراحی شخصیت‌ها، بجای اینکه هوشمندانه باشه؛ بیشتر مثل خود فیلم، ساده و کارتونیه! تنها نقطه ی عطف این بخش، تحول شخصیتی لیدی ماریانه.🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:با اینکه فیلم حدود 90 سال پیش ساخته شده اما تنوع در انتخاب لوکیشن ها چشم آدم رو می نوازه!سکانس های شمشیر بازی با نمای متوسط، فضای فولک رو بسیار خلاقانه و با تم ماجراجویانه بازتاب داده.بازی ارول فلین در نقش رابین هود جذابه و همونجور که از کارکتر انتظار میره، کاملا برای خودش توی دل آدم جا باز میکنه!شیمی بین فلین و دی هاویلند خیلی خوب گرفته و ازش یک عاشقانه ی لطیف ساخته.👎 جایی که فیلم کم آورده :موسیقی متن با وجود تحسین های بی شمار مثل یک وصله ی ناجور از فیلم بیرون زده و گوش رو خراش میده (یا شایدم استریوی گوشی من خیلی بلند بوده!!)اکت بازیگران اکثرا سطحی و کودکانه است. مگر در قسمت‌هایی، خودِ ارول فلین و اولیویا دی هاویلند.برخی سکانس ها مثل فرار رابین هود از چوبه دار، اونقدر اغراق شده است که گاهی احساس میشه به شعور بیننده توهین شده :(داستان بسیار ساده و بدون هیچ پیچش خاصی به اتمام می‌رسه.🗣 نظر خودمانی نقدک:در مجموع فیلم اصلا در قد و قواره ی نمره ی 98 متاکریتیک (سایت معتبر نمره دهی فیلم) نیست! اما در نوع خودش یک فیلم ماجراجویی قابل تحمل و سرگرم کننده است. اگر کلاسیک باز و عاشق این مدل ژانرها هستید، پیشنهاد میشه.بنابراین 6 از 10؛ چون خوب بود ولی میتونست بهتر از اینا باشه...Anastasia ـــــــــــــــــ 1997📣 کارگردان : گری گلدمن👄 صداپیشگان : مگ رایان، جان کوزاک، کریستوفر لوید🍟 نمره ی IMDB :ـ 7.2🍅 نمره ی راتن تومیتوز : 83%💯 نمره نقدک : 6/10👀 یه دید سَرسَرکی:یه پرنسسِ گمشده، یه خاطره ناتمام و سفری به دل گذشته‌ای که شاید هیچ‌وقت مال خودِ شخصیت نبوده.💡 ایده ای که زیر قصه پنهون شده:تم خودشناسی توی دیگِ روایت بچه‌گانه‌ بخوبی جا افتاده که نشون می‌ده گذشته چطور هویت رو می‌سازه!👔 کارکترها زیر ذره بین:به خودشناسی رسیدنِ آنیا، متمرکز شده به گذشته اما در گذشته نمیمونه و گریزی رندانه به آینده اش هم میزنه.بارتوک (همون مرد چاق) از اول به غنای هویت دختر، ایمان داره. اما دیمیتری هنوز نمیتونه درکش کنه. ولی وقتی آنیا خاطره ی فرار به داخل تونل مخفی رو تعریف میکنه، هویت آنیا براش کامل میشه و عاشق اش میشه. همه ی این شخصیت پردازی نه قوی؛ اما کاملا انسانی و هوشمندانه است!🎥 فرمی که نمیذاره چشم برگردونی:موسیقی متن جذاب با صحنه‌هایی چشم‌نواز که کمک می‌کنن فضای احساسی حفظ بشه.تعلیقش رو هم خوب چیده، جوری که تا آخر پای گیرنده هاتون می مونید!👎 جایی که فیلم کم آورده :قصه بیش از حد ساده و قابل پیش‌بینی‌، و رابطه عاشقانه‌اش همون کلیشه قدیمی دختر اشرافی و پسر فقيره!🗣 نظر خودمانی نقدک:در مجموع فیلمیه که مخاطب رو اذیت نمی‌کنه، ولی اگه دنبال غافل‌گیری یا پیچیدگی هستی، مسیر خوبی نیست. طرفدار موسیقی متن؟ این یکی نامزد اسکار بوده؛ شاید همون کافی باشه.پس 6 از 10؛ چون احساسات رو قلقلک میده ولی بیش از حد ساده اس...صفحه ی imdb مناگه دوست داشتین از بقیه ی فیلم ها و نمره هام در سایت IMDB با خبر بشین، اینجا رو کلیک کنین :)نظرت رو برام بنویسدر نهایت ممنون که تا اینجای مقاله همراهی کردید و اگر نظری به هر کدوم از فیلم، نقد یا نمره هام داشتین با گوش دل اونها رو می شنوم!</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 10:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد (CODA (2021 | از لمس حنجره تا شنیدن جهان</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%86%D9%82%D8%AF-coda-2021-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%AD%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-z2dygysbv8hr</link>
                <description>مقدمهچطور می شود فهمید که عاشقانه ها را صداها خلق می کنند و یا بی صدایی ها؟! فریادها یا سکوت ها؟! راستش را بخواهید خودم جواب این سوال را نمی‌دانم. نمیدانم؛ چرا که قلبم، مغز ندارد. نمیفهمد! نمی‌دانست تا اینکه چند ماه پیش فیلمی دیدم به نام فرزندان یک خدای کوچکتر | Children of a Lesser God، ساخت 1986 برنده ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن.فیلم در مورد مردی است که صدا دارد و زنی که نمی شنود. تصور کنید که اگر عشق، میان شان جوانه بزند چه خواهد شد و چطور خواهد بود! دیدن این فیلم تجربه ای بود بس شعف آور، دیدنی و گاه منزویانه.فرزندان یک خدای کوچکتر 1986فیلم را دیدم و تمام شد. چندی در قلبم پمپاژ می کرد و سپس دوباره خاموش می شد؛ تا اینکه دیگر نبض اش نزد. اما با دیدن فیلم CODA محصول 2021 دوباره احیا شد. دوباره همان احساسات، همان عشق، همان انزوا؛ اما این بار در لباس یک خانواده. بجای یک دختر، اعضای یک خانواده از جهان و شلوغی هایش در خاموشی پینه ی خود پیچیده بودند.وقتی که هنوز &quot;همان&quot; ها را در این متن ننوشته بودم و همچنان درون خودم بود؛ ذهنم (یا شاید بهتر باشد بگویم قلبم) شروع کرد به مقایسه کردن. این مقایسه نه از جنس دو فیلم، بلکه مقایسه ی دو نسل از سکوت و نشنیدن بود. دو برداشت متفاوت از انزوا و عدم پذیرش اجتماعی (اصلا عدم پذیرفته شدن توسط اجتماع یا عدم پذیرش اجتماع توسط خود شخص؟!)بازی درخشان مارلی متلین، اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را برایش به ارمغان آورد. فلذا نگارش این نقد تنها نتیجه ی این رفت و آمد ها و ابهام های ذهنی است و یافتن این جواب که &quot;کدام؟!&quot;. اگر شما هم دلتان می‌خواهد میان گفتگوی خاموش وار CODA و COLG (همان فرزندان یک خدای کوچکتر خودمان) قدم بزنید، صندلی های خود را سفت بچسبید و دریچه ی قلب خود را شل کنید!کودا 2021خلاصه داستانفیلم، قصه ی دختری است بنام روبی که سوار بر قایق، به همراه برادر و پدرش رفته‌اند تا ماهی صید کنند. ماهی قرار است شکم خانواده را سیر، قسط ها را صاف و با آن پولک های ریزش، همچون یک لباس پشمین در این سرمای بی حس کننده، اعضا را گرم کرده تا اینکه &quot;فقط&quot; دوام آورند.اما هیچکدام از اینها برای روبی کافی نیست. او استعدادی در خود نهفته دارد که هیچ وقت حاضر نمیشد دلش را به دریا بزند. پس کِی وقت آن می‌رسید که آن ماهی را صید کند؟!صدای موسیقی روبی آنقدر بلند است که حتی صدای خروشان دریا هم نمی‌توانست آنرا ببلعد. و همین جاست که می فهمیم :خانواده اش نمی شنود اما او دوست دارد که شنیده شود!روبی از وقتی که بچه بوده، زبان خانواده و نقطه اتصال میان صدا و سکوت بوده است. او در خانه، دختری است که وظایف خود را به خوبی انجام می‌دهد. در دریا به پدرش کمک می‌کند و در اوقات خلوت با مادر، نه همدم صدایش؛ بلکه همدمِ دل اوست.اما در دبیرستان اوضاع کمی متفاوت است. نه می تواند ماهی تکالیف را بخوبی صید کند و نه از آغوش های محبت آمیز همکلاسی هایش خبری هست. &quot;صداها&quot; او را آزار می دهند. روبی که تا بدین سن، هیچ چیز را برای خود نخواسته؛ تصمیم می‌گیرد که این بار صدا را ترجمه نکند؛ خلق کند. آوای دل خود را نه با زبان اشاره؛ بلکه با موسیقی برساند. در کلاس آواز ثبت نام کرده و شانس خود را برای دنبال کردن رویای فراموش کرده اش امتحان کند.در ابتدا خجالت می‌کشد که بخواند؛ اما با تشویق‌های استاد، اعتماد به نفس خود را به دست آورده و برای یافتن آوای خود، دست به کار می‌شود. سپس با پسری به نام مایلز آشنا می‌شود. مایلز که به سرعت دل به روبی می‌دهد؛ سعی می‌کند به او نزدیک شود.در این بین، خانواده روبی تصمیم می گیرند با قطع دستان آلوده به طمع و هوسِ دلالان، خودشان ماهی ای که صید کرده اند را بفروشند. اما فرياد های این جهان بقدری گوش خراش است که جایی برای نوای بینوایان ندارد. در نتیجه خانواده مجبور است تا به مترجم همیشگی خود تکیه کند!روبی سعی می‌کند استاد آواز و خانواده خود، هر دو را راضی نگه داشته و هیچکدام را ناامید نکند. اما پس از مدتی، از اینجا مانده و از دیگری درمانده می شود. چرا که جمع میان صدا و سکوت امری نشدنی است. و اینجاست که جدایی دو مسیر از یکدیگر، اجتناب ناپذیر می آید.حالا روبی باید تصمیم بگیرد که به ماهی های شکم سیر کن، رضایت دهد و یا اینکه نغمه ی رویایش را بنوازد.CODA برنده ی اسکار بهترین فیلم سال 2021نقد محتوا*از اینجا به بعدِ متن، ممکن است که بخشی از داستان را لو بدهم؛ البته به کسی نگویید!اگر بخواهم نقد محتوا را شروع کنم، باید هم از نقص ها بگویم و هم خوبی ها. از نغمه ها و هم سکوت ها! از تلخی ها و آشتی ها!کودا قصه ای است که از لحاظ بر انگیختن عواطف انسانی به خوبی توانسته با مخاطب درگیر شود و همزمان به او تجربه ای جدید بیافزاید. فقط مراقب باشید آن‌وقتی که نوشته های فیلم بالا آمد، اگر کسی به چهره ی شما زل زده بود؛ بگویید: &quot;چیزی نیست، احتمالا آشغال رفته است درون چشمم!&quot;نکته ی اصلی و زیبای محتوا، در دل تفاوت ها و تضادهایش اتفاق می افتد!جایی که روبی در دل یک خانواده ی ناشنوا به دنیا می آید اما خودش، می شنود. خانواده به دلیل عدم توانایی مردم در شنیدنِ صدای شان، جامعه ی کوچک خودش را می سازد! به لانه ی امن خود نفوذ کرده و حتی در را هم پشت سرش، می بندد. گرچه گاهی اوقات که دیگر چاره ای نیست، روبی را به دم در می فرستد تا بسته های صوتی را پست کند!خب حالا دیگر روبی تبدیل به جوانی شده است که خود، دارای علایق و استعدادهایی است. دوست دارد پیشرفت کند. اما پیشرفت هنگام فرو رفتن در غار ِ تنهایی (حتی چهار نفره!)، امکان ندارد؛ آن هم در این دنیا که ماهی ها گوشت خوارند. او هر بار که می‌خواهد از این پینه رها شود، مادرش به او یادآوری می کند که &quot;کانون خانواده ات را از دست نده که جهان بیرون، قرار نیست به تو هیچ ترحمی بکند. اما در اینجا، ما یک تن هستیم و همدیگر را داریم‌&quot;. این صحبت ها برای روبی هم دردناک است و هم بار مسئولیت را روی دوشش محکم تر می‌کند.اگر در یک کلام بخواهیم بگوییم : &quot;روبی صدایی است که بین خموش ها گیر کرده&quot;.مقایسه ی محتوایی؛ CODA در برابر COLGوقتی که جهان CODA را در یک دست و نیز COLG را در دست دیگرم می گیرم و به آنها خیره می شوم؛ دو نغمه ی متفاوت را احساس میکنم :1. تحلیل فضای ذهنی کارکتر اصلیاولا اینکه شخصیت اصلی در COLG خواهان انزوا و فاصله گرفتن با جهان و در یک کلمه، &quot;صدا&quot; است. به وی گفته می شود که نه با زبان اشاره بلکه با صدای دهانت، گفتگو کن. اینطور نیست که دنیا را ناشنوایان شکل داده و سپس شنوایانی هم آمده باشند. امتحان کن و ببین که دنیا آنقدر ها هم ترسناک نیست.در سمت مقابل شخصیت روبی در CODA می شنود. او می‌خواهد خارج از پینه بودن را تجربه کند اما این‌بار واقعا دنیا ترسناک است! دوستانی که او را به راحتی در بین خود نمی پذیرند. تست گیرندگان و اساتید موسیقی، چندان صمیمی نیستند. دلال ها نان از خون مردم می کِشند و قسط هایی که تمامی ندارند! این است جهان روبی و جهان بینی فیلم، که قرار است با تمام اینها دست و پنجه نرم کند. آیا او پس از حبس کردن و بازدم های عمیق، موفق می شود صدای خفه شده ی خود را رها کند؟!ویلیام هرت در فرزندان یک خدای کوچکتر 2. مسائل درونی فیلمنامهدر COLG، درگیری های کمتری داریم؛ مسائلی بسیار ساده و سر راست. تعلیم دادن مکالمه به بچه های ناشنوای مدرسه، عشق، انزوای فردی، سعی در خارج شدن از گِلِ تنهایی و دوباره عشق!اما CODA همچون بازار ماهی فروشان است. رنگارنگ و گیج کننده؛ اما گاهی آرامش‌بخش. مسائل دیگری همچون خانواده، مسئولیت اجتماعی، شور جوانی، استعداد، موسیقی، شکوفایی و در نهایت بلوغ نیز در این بازار عرضه می شوند.در نقد صحیح، سوالِ &quot;شلوغی بهتر است یا سادگی&quot;، جوابی ندارد. بلکه هنر در این است که بتوان دید کدامیک از آنها روی اثر خود نشسته اند! گاهی اوقات کارگردان از پس ساده ترین مطالب فیلمنامه بر نمی آید و در به تصویر کشیدن متن، دچار مشکل می شود؛ گاهی هم پیچیده ترین فیلمنامه ها توسط وی به پرواز در می‌آیند.با همه ی اینها می شود گفت که COLG بخوبی توانسته پیچ هایش را آچار کشی کند؛ در حالی‌که به نظر می رسد که CODA از کنار برخی چیزهایی که خودش قرار بوده به آنها بپردازد، به سادگی عبور کرده است. (این بخش چون بیشتر بوی تحلیل فرم می دهد، فعلا تفنگ مان را زمین می‌گذاریم؛ البته با اجازه ی جنابعالیان!).3. نحوه پرداختن به تضادِ &quot;صدا و سکوت&quot;در COLG به شکلی است که حس واقعی می‌دهد. در صحنه ای که مرد از گوش دادن به موسیقی مورد علاقه ی خود، یعنی باخ خسته شده است؛ دختر از او می پرسد که چرا دوباره برخاستی؟ او پاسخ می‌دهد که &quot;چون تو نمی توانی گوش کنی، دیگر نغمه هایش به دلم نمی چسبد&quot;. دختر می‌گوید باخ را برایم بازی کن. در اینجا مرد، باخ را ترجمه نمی کند بلکه آنرا با حالتی از سبکبالی، زندگی می کند. و همه ی اینها هنگامی است که ما در حال شنیدن قطعه ای از باخ هستیم.نظیر این سکانس را در سالن شیک و مجلل تست خوانندگی دیدیم؛ جایی که روبی موسیقی را برای خانواده اش، دیدنی کرد!خارج از فضای هر دو فیلم و مقایسه ها، چقدر این جمله به دلم می نشیند : &quot;رفقا، بیایید کمی موسیقی ببینیم!&quot;اما شاید کمی جسورانه به نظر برسد که بگویم خیلی نتوانستم با این صحنه ارتباط بگیرم. چون اولا هنوز صحنه ی زیبای لمس حنجره ی روبی توسط پدرش هنگام آواز خواندن در دیگ بخار ذهنم، در حال قل زدن بود، که ناگهان یک صحنه ی دیگر همچون نخودی بی محل، خودش را درون آش بنده انداخت!شاید خانم کارگردان باید یک فکری به حال زمان بندی صحنه هایش می کرد. مرحله به مرحله عزیزم!بگذار صحنه ی اول در ذهن و قلب من جای بگیرد، بعد سراغ یک صحنه ی پراحساس دیگر برو! نه اینکه کشتی کج وار، راند بعدی را شروع کنی!ثانیا احساساتی که قرار است توسط روبی منتقل شوند، مصنوعی به نظر می آیند. نه اینکه مشکل از اکتِ روبی باشد. آدم احساس می کند، خانم هیدر خودش احساساتی شده و سپس با خود گفته است که &quot;اگر این صحنه را هم اینجا بکاریم، چقدر خوب می شود! دیگر اگر صحنه ی قبلی اشک شان را در نیاورد، این یکی کار را یکسره می کند!!&quot;. قبول کنید اگر در طول فیلم همچین احساسی به شما دست بدهد دیگر نمی توانید از ادامه ی سکانس لذت ببرید.اما بگذارید از صحنه ی لمس حنجره ی روبی توسط پدرش برایتان بگویم. در عوض اینجا را واقعا گل کاشته اند! اگر نگویم شاهکار؛ حداقل یک نمونه ی کم نظیر در تاریخ سینما خلق شده است! بشدت زنده بود و می تپید!!بی شک نمی‌توان از بازی خوبِ تروی کوتسور (نقش پدر خانواده) گذر کرد. صادقانه بگویم؛ با صحنه ای طرف هستیم که شاید از لحاظ معانی فلسفی، ساده به نظر برسد؛ اما قلاب اش به طرز عجیبی به عواطف انسانی، چنگ انداخته است. به شخصه هنگام تماشای فیلم، به حالت خوابیده بودم؛ اما وقتی متوجه ماجرا شدم، از جای خود برخاستم و درحالیکه موی به تن، سیخ کرده بودم، ایستاده ادامه دادم (البته عبارتی که از دهانم پرید را بهتان نمی‌گویم، اصرار نکنید!).4. و حالا ...... عشق!کشمکش های احساسی میان روبی و مایلز را نه دوست داشتم و نه ضعیف میدانم. اما از آنجایی که کارگردان‌ خواسته بود هسته ی مرکزی و مغز توجه ها را در زمینِ روبی و خانواده اش بکارد؛ آن را بگونه ای سَرسَرکی و کمی با چاشنی کلیشه پخته بود.اگر می‌خواهید بدانید یک کلیشه ی عاشقانه را چگونه می‌پزند، فقط کافی است دستور العمل زیر را دنبال کنید:1. کاری کن که پسر، دختر را ناراحت کند.2. پسر را با عذرخواهی های فراوان، به جان دختر بیانداز؛ تا جایی که دل سنگ هم آب شود (البته کاملا مصنوعی).3. در نهایت دختر مثل موم در دستان پسر نرم می باشد؛ حالا می‌توانید خمیرِ عشقولانه تان را بچسبانید (باور کنید با تمام لوس بازی هایش، صحنه ی عذرخواهی شاهرخ استخری از ملکا در سریال ماه و پلنگ آن هم با یک دنیا گل، از این رمانتیک تر بود).از آن طرف COLG عاشقانه ی خود را خیلی ظریف و نرم جلو می برد و تا پایان، مخاطب را درگیر و میخکوب می‌کند. عاشقانه، کلیشه ای نیست و خوب جا افتاده است!شخصیت ها هر کجا که احساس کنند به شأن و فردیت شان توهین شده است؛ نه چندان ساده، ولی دیگری را ترک می کنند. اما اگر هم بازگشتی در کار باشد؛ نه با اصرارهای عذاب وجدان گونه، بلکه بخاطر احساس نیاز و عشق به دیگری است.دقیق تر بگویم : دختر، عشق مرد را می پذیرد و چندی با او هم مسیر می شود؛ اما وقتی که می بیند مرد پاپیچِ جهان بینی اش شده است، احساسات خود را ضربه خورده دیده، سرش داد می کشد و با کوهی از غم بر پشته اش، خانه وی را ترک می گوید.5. پایان بندیسکانس نهایی در COLG، بسیار ساده اما در عین حال و تقریبا غیر قابل پیش بینی تمام می شود و شاید بتوان گفت بگونه ای سنتیمنتال، کات می‌زند. قرار نیست که میان سکوت و صدا، یکی را انتخاب کنند. جاده ای میان این دو می کشند بگونه ای که فقط خودشان توانایی عبور از آنرا داشته باشند.اما در CODA با یک پایان قابل پیش بینی، کار تمام می‌شود. روبی به خودشناسی نرسیده است، شاید هم قرار نبود که برسد؛ بالاخره او هنوز جوان است و وقت دارد که خودش را بهتر شناسایی کند. اما به هر حال شکوفا می شود. خانواده به درک متقابل رسیده اند و برای روبی و رویایش احترام قائل می شوند. ماهی فروشی شان رونق می گیرد. از غار تنهایی خود بیرون آمده و رابطه شان را با دیگران بدست آورده اند (البته متوجه نمی شویم چگونه، فقط می بینیم که دیگران به طرز نامعلومی به حرکات آنها واکنش متفاهمانه نشان می دهند). دانشگاه موسیقی هم روبی را پذیرفته است.خلاصه یک حس &quot;همه چی آرومه، من چقد خوشبختم&quot; به آدم دست می‌دهد!در پایان، او همه را یک دور بغل می کند، بوس بوس، خداحافظ و سوار ماشین می شود تا پرونده ی زندگی اش را بحالت دانشجویی تنظیم کند. درحالیکه فکر می‌کنیم قرار است قاب کات بخورد، دوباره می گوید بایست و دوان دوان باز می‌گردد و این بار هر سه را با هم و متحد وار بغل می کند (چرا اینقدر شبیه انیمیشن &quot;میشل ها در برابر ماشین ها&quot; 2021 تمام شد؟!). خب، دیگر تمام! &quot;ماهی را از تُنگ آزاد کردند.&quot;.اگر بگویم این پایان بندی هم به روغنِ کلیشه، آلوده بود ناراحت می شوید؟!قشنگ معلومه که کارگردان‌ فیلم، خانوم هست! :) خب ببینید در مورد سکانس پایانی نظر نمی‌دهم؛ اما به هرحال جمع و جور کردن فیلمنامه بدین شکل کمی غیر واقعی است و بیشتر به درد داستان های جن و پری می خورد!در دنیای واقعی، چیزهای خوب، یکجا با هم اتفاق نمی افتند!من دوست می‌داشتم که نویسنده کمی جسور باشد و از ناراحتی چند بیننده نترسد! درست است که شما یک فیلم تقریبا احساس محور ساخته اید، اما خودتان این کشتی را بجایی رسانده اید که دیگر به غیر از این پایان بندی، مخاطب را ناامید می کرد. مجبور نبودید که نمک احساس را آنقدر بریزید که حالا فیلم لطیف و زیبایتان شور شود!در نهایت بایستی اعتراف کرد که محتوای فیلم به خوبی توانست، قلب بیننده را لمس کند و این برای فیلم هایی که در این دهه ساخته می شوند امری کم نظیر و نادر است!نقد شخصیت هاشخصیت پردازی در این فیلم دست به دست فیلمنامه، قصه ای ساخته اند تا بگویند اگر شور جوانی را در ظرف &quot;فقط بینندگانِ&quot; این جهان بریزیم، چطور خواهد شد!آیا این جوان می‌تواند بدون از دست دادن جایگاه خود در خانواده، پرواز کند یا اینکه مجبور می شود این شور را درون خود بکُشد؟! آیا خانواده آنرا در خود حل کرده و پذیرایش می شوند و یا اینکه به بیرون پرتابش می کنند تا موجودیتِ آرامش گونه ی خود را حفظ کنند؟!در وهله ی دوم می پردازد به اینکه زندگی یک انسانی که از خود صدایی ندارد چگونه است! فکر می‌کنید اگر (خدای ناکرده) صامت می بودید، عصبی و پریشان نمی شدید؟! آیا همه ی آن شماره هایی که الان در تلفن همراه خود دارید را آن زمان هم داشتید؟ آیا به راحتی می توانستید ازدواج کنید؟! و بسیاری آیا‌های دیگر!امیلیا جونز در نقش روبی1. روبینویسنده، کارکتر روبی را در چالش ها و موقعیت هایی قرار داده است که همانند خوردن یک لیمو ترش تازه، هم دهان تان را جمع کند و بعدا که مزه اش زیر زبان تان رفت، همذات پنداری شما را بِرُباید.مدرسه، استعداد، تمسخر شدن، خانواده با تمام محبت ها و قهر هایش، عدم درک شدن، میل به پیشرفت، دوست جدید، عشق، جدا شدن از خانواده؛ تک تک آنها، زمین های فوتبالی هستند که همگی ما می بایست یک روزی در آنها توپ بزنیم!در نتیجه روبی نه فقط فرزند یک خانواده ی ناشنوا؛ بلکه نماد هر جوانی است که می‌خواهد مسیر خودش را در صفحه ی هستی، حکاکی کند.طبیعی است که در این مسیر مخالفت هایی هست، ممکن است تمسخر شود و حتی مادرش هم او را درک نکند. البته این همه اش نیست؛ سراشیبی هایی هم وجود دارد. لذت ها و محبت های خانوادگی، عشق و روابط دوستانه از آن مدل چاشنی هایی هستند که وقتی دیگر 40 یا 50 سال از عمرتان گذشته است و به خاطرات خود می نگرید، حسرت همان ها را می خورید و شوری نمک شان را هِی مزه مزه می کنید؛ حتی چیزهایی کوچک و بی اهمیت!صیرورت و رشد شخصیت روبی همچون فیلم های دیگرِ با موضوع بلوغ نیست.برخلاف آن ها که معمولا مشکل از سوی دو طرف خانواده و جوان است و یا گاهی تنها این جوان است که بخاطر تجربه ی کم اش، احساس می کند که درک نمی‌شود؛ در اینجا روبی کاملا فداکار بوده و خودش را وقف خانواده کرده است.حال این خانواده ی روبی است که درکی از رویای او ندارد و به فردیت او احترام نمی گذارد. روبی در دو جبهه در حال جنگ است؛ پیشرفت و رضایت استاد را خواهان است و از طرفی سعی دارد با گفتگو، پدر و مادرش را توجیه کند.رشدی در او اتفاق نمی افتد، جز اینکه یاد می گیرد که نباید براحتی از رویای خود دست کشید. از آنجایی که پدرش حنجره ی او را لمس می کند؛ با هم به تفاهم می رسند.براستی اینجا صحنه ای است که &quot;سکوت، صدا را فهمید&quot;. بنابراین همگی بسیج می شوند تا او را به موفقیت برسانند.تروی کوتسور در نقش پدر2. پدر روبیدر داستان ما، پدر نه فقط ماهی هایی که صید می کند؛ بلکه ذره ذره ی وجودش متعلق به یک ثانیه راحت بودن خانواده است. فداکاری و از خودگذشتگی او حتی از روبی هم بیشتر است؛ اما آنقدر بی‌صداست که دیده نمی شود!او چیزی را برای خود نمی‌خواهد. پس از گذشت سالها جوری درباره ی زیبایی همسرش می‌گوید که انگار همین دیروز با وی آشنا شده است. هنگامی‌که خانواده در دست انداز های اختلاف نظر یا مشکلات اقتصادی می افتد؛ با خونسردی تمام، فرمان را کنترل و آرامش را باز می گرداند.پدر، گنگ رپ گوش می دهد (!) و دوست دارد از جهان خود فراتر رود؛ اما همسرش حتی سعی هم نمی کند و ترس دارد که به دور دست ها سفر کند. اوست که به همسرش اطمینان می دهد که دخترشان می تواند &quot;آن بیرون&quot; دوام بیاورد و باز هم خود اوست که حنجره ی دختر دلبندش را لمس می کند.بنابراین این پدر خانواده است که بذر رویا را از قبل درون قلبش کاشته است که حالا می تواند با لمس حنجره، برداشت اش کند.عدم توانایی در شنیدن و رساندن صدای خود به دیگری موجب می شود که شخص از ایده آلیسم فاصله بگیرد و به دامان واقع گرایی پناه ببرد. در اینصورت او وقتی در سختی های زندگی می افتد، به حداقل ها رضایت می دهد! حال اگر کسی برایش با ذوق از رویا بگوید، نمی شنود. نه اینکه نتواند؛ بلکه اصلا نمی خواهد.از اینجا خوب است که تلنگری به شخصیت مادر روبی بزنیم. کسی که ایده آلی در ذهن ندارد و نمی‌تواند آنرا تصور کند و به همین دلیل از درک دختر خودش، ناتوان است. می ترسد، اما ترس خود را قایم می‌کند و حتی شاید پس از گذران سالها، آنرا انکار می‌کند. از اینجا می توان فهمید این عقیده که &quot;خانواده ی ما با هم متحد اند&quot; از سرِ فداکاری نمی باشد؛بلکه نوعی خودخواهیِ فراموش شده ای است که به یک انزوای مریض گونه رسیده است.به زبان ساده تر مادر، روبی را می‌خواهد نه بدین خاطر که خانواده برایش مهم است؛ بلکه از تنهایی و عدم موفقیت او می ترسد.پس این دو گانه ی رویا و واقع گرایی چطور حل می شود؟! پاسخ ساده است، پدر!پدر همان قطعه ی گمشده ی پازلی است که هیچ کس انتظارش را نمی داشت. او که چند پیراهن بیشتر پاره کرده و سختی ها را چشیده است اما از آن طرف از رویا هم نمی ترسد؛ از همسر به دخترش پل می زند. با اینکه خودش هم نگران است و عدم اطمینان از چشم هایش می بارد، اما چون رویا را می شنود، به دخترش اعتماد می کند(می بینید که حتی برای آمریکایی ها هم سخت است که دخترشان را برای تحصیل به یک شهر غریب بفرستند!)در نهایت این اختلاف نظر، جایش را به آرامش و تفاهم می دهد، بخاطر وجود نازنینی بنام پـــــدر!مارلی متلین در نقش مادر3.مــــادر روبیهمانطور که گفته شد،مادر سالهاست که نمی خواهد، اما الان به مرزی رسیده است که دیگر نمی‌تواند!او مشکلی با دوست پیدا کردن و عاشق شدن دخترش ندارد‌؛ اما از بلند پروازی بیزار است. نمی‌دانم این احساسِ او را چطور برسانم! او فراتر از بیزاری رفته است به جایی که دیگر بلندپروازی برایش خنده دار است و با لبخند به دخترش می گوید تو هنوز جوان هستی و بسیاری از چیزها را درک نمی کنی! فلذا قضیه جدی تر از این حرف هاست.بیایید و بیش از این از مادر بد نگوییم چون دیگر دلم نمی آید! او کسی است که بچه هایش را دوست دارد و بشدت با آنها صمیمی است. لبخند از لبانش نمی افتد و سعی می کند همه را شاد نگه دارد. در نهایت پذیرای دخترش و رویاپردازی او می شود و با وداعی گرم، او را در آغوش می کشد تا بتواند راه خودش را به دریا پیدا کند.دنیل دورانت در نقش لئو4. لئو، برادر روبیلئو شخصیتی است که جوان است و هنوز خودش را پیدا نکرده. او هم همچون روبی منتظر فرصتی است تا بتواند خودی نشان دهد. از هم صحبت نداشتن خسته است و دوست دارد که کسی را دوست بدارد و عاشق شود.او پسر است و غیرت اش اجازه نمی دهد که وابسته ی به کسی باشد (مخصوصا خواهرش)؛ اما چون از عهده ی لب خوانی و صحبت کردن بر نمی آید، خانواده به او اعتماد نمی کند. در نتیجه عصبی و درمانده است. سعی می کند ایده داده، خودش معامله ها را جوش بدهد، در برابر ظلم بایستد و دختری مناسب برای خودش پیدا کند.&quot;از کجا آمدنِ&quot; لئو زیباست، کاملا قابل درک و کمی پیچیده. اما &quot;به کجا می رود&quot;ش خفیف و حتی یک جورایی ساندویچی است.یعنی اینکه نویسنده ی گرانقدر، ماجراجویی های او را به سرعت پایان داده است. ستاره ی بخت در خانه اش را می زند و او در را باز می کند (البته کمی سخت است که به دوست روبی بگوییم ستاره ی بخت؛ اما شما از من بپذیرید).ستاره ی بخت را ملاحظه می کنید! او در تمام زندگی اش می‌خواهد کاری انجام دهد که از پینه بیرون بیاید، در حالی که نویسنده او را بگونه ای به موفقیت می رساند که کاملا منفعلانه است. کاش فیلمنامه به او توجه بیشتری می کرد و چقدر بهتر می بود اگر خود لئو، دل دختر را بدست می آورد!بعد از این، لئو درک بهتری از خواهرش پیدا می کند و به او اصرار می کند که استعداد دارد و بایستی دنباله ی آنرا بگیرد، نه اینکه به مترجمی رضایت دهد. تنها کاری که لئو در انجام آن موفق می شود این است که با رفتار هایش باعث تلنگر به پدر و کل خانواده شده تا براحتی از کنار رویای روبی نگذرند. در نتیجه اولین دریافت کننده ی موسیقی، برادر است!یکی از قاب بندی های با کلاس فیلم! نقد فرمیک پرولوگ؛ یک استعاره و سپس آغازفیلم با یک قاب از دریا شروع می شود. سپس آرام آرام سراغ قایق روبی و پدرش می رود. انگار که کارگردان می خواهد بگوید که در این دنیای وانفسا که همه جا آرام است، خانواده ای بر خلاف جریان سعی در صید ماهی دارند. با اینکه تماما از دریا فیلم گرفته شده است، باز هم نتوانسته همه ی آنرا درون خود جای دهد و این شاید نشانی باشد از وسعت جهان!شوخی های روبی با برادرش و خوابیدن اش سر کلاس، مسخره شدن بخاطر بوی ماهی و آهنگ بلند والدینش، همگی برای کمک به ارتباط گیری سریعتر با شخصیت اصلی داستان است.اما وقتی سوار بر دوچرخه ی روبی به مدرسه می رویم؛ با کات های فیلمبردار از روبی به کسی که نگاهش می کند و باز از او به روبی، متوجه می شویم که او از قبل به پسری بنام مایلز علاقمند است و حرکات او را زیر نظر دارد؛ حتی مشوق او برای رسیدن به رویایش، همین مایلز است.این صحنه را یادتان هست؟ :) کوتسور بازیگر نقش پدر روبی از همان ابتدا (مخصوصا صحنه ای که به دکتر می روند)، به مخاطب ثابت می کند که بازی او را نباید دست کم گرفت و اینکه با اکت صورت و زبان اشاره ی کمدی اما پر احساسش می تواند چشم ها را به خود بدوزد و شاید دومین نفری که با او ارتباط می گیریم، هم اوست.جناب کوتسور و اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در دستموسیقی، نقطه ی افتراقپس از یک روز سخت و بازگشت از مطب دکتر، به خانه قدم می گذاریم؛ نورپردازی گرم و خانه ای ساده همانجایی است که عشق و صمیمیت در آن زنده است. اما کارگردان این سکانس را با یک سوال کات می زند : &quot;آیا واقعا خانواده به روبی اهمیت می دهد؟!&quot; در این صحنه روبی می پرسد که چرا هنگام شام باید هدفون خود را کنار بگذارد در حالی که برادرش می تواند تلفن همراه اش را در دست بگیرد و حتی با بقیه بحث کند‌! مادرش پاسخ می دهد چون بحث کردن، رشته ی محبت را در خانواده، محکم تر می کند (ولی موسیقی گوش دادن او بحثی بوجود نمی آورد، چون آنها نمی شنوند که بخواهند بحث کنند) و با سر چرخاندن روبی سکانس کات می خورد.خانه ی خانواده ی رُسیبه جنگلِ درون خود سفر کن!روبی به مدرسه می رود و حالا اولین جلسه ی کلاس آواز می شود. استاد آواز جناب آقای برناردو وی قرار است که از همگی تست بگیرد. او همه را به خط کرده و یکی یکی آواز سر می دهند و روی هر کدام برچسب تنو و آلتو می زند. تدوین گر بگونه ای صحنه ها را پشت سر هم چیده است که هر چه جلوتر می رویم همچون روبی، استرس ما هم بیشتر می شود. انگار که دوباره به مدرسه بازگشته ایم و قرار است امتحان دهیم. وقتی نوبت به او می رسد، خجالت می کشد و از کلاس فرار می کند.از اینجا به بعد استعاره ی کارگردان روئیدن می گیرد. روبی بعد از فرار از خواندن، به جنگل می رود اما نه یک جنگل ساده؛ بلکه در واقع به درون خود سفر می کند تا ببیند چرا نتوانسته کاری که همیشه عاشق اش بوده را جلوی چند نفر دیگر انجام دهد. حتی صدای خودش را رها می سازد. پس از پیچیدن صدای روبی در گوش ما و همینطور سراسر آن برکه ی زیبا، این سوال برایمان بوجود می‌آید که &quot;چرا همانجا نخواندی؟! تو که صدای خوبی داری!&quot;از آنجا که این سوال درون ذهن روبی هم شکل گرفته و به استعداد خودش واقف است؛ دوباره به سمت استاد، رفتن می گیرد تا بگوید که می تواند!جنگل، استعاره از درون روبی! میزانسن کلاس، نشان از عجیب بودن آقای وی داردبازگشت از درون؛ از جنگل خارج شو!ابتدا از وضعیت خود و خانواده اش برای آقای وی می‌گوید. هر چه می گذرد، دوربین از حالت واید شات (نمای دور) به مدیوم شات (نمای متوسط) تغییر می کند که یعنی استاد، روبی را فهمیده است. با اینکه میزانسن کلاس و کفش های درآورده و جوراب های راه‌راه اش، عجیب به نظر می رسند، اما او هم دل دارد و زخم هایی که روبی در زندگی از دیگران خورده است را درک می‌کند. شاید هم روبی او را به یاد خودش می اندازد.بعد از این استاد از روبی می‌خواهد که حس اش را هنگامی که آواز می خواند توصیف کند. روبی از توصیف حس خود با کلمات ناتوان است؛ اما با زبان اشاره طوری بازی می کند که به دل می نشیند. ما متوجه نمی شویم که چه می گوید اما واقعا از توصیف احساسی او لذت می بریم.نور ملایم و قرمز رنگ روی صورت روبی و مایلزآشنایی با مایلزدر سکانسی که روبی مایلز را به اتاقش می برد تا با هم تمرین کنند، در بدو ورود تم زرد اتاق او، چشم ما را احاطه می‌کند که نشان از شور و هیجان جوانی روبی دارد و وقتی خجالت زده روبروی هم می ایستند، نوری قرمز رنگ روی صورت شان گل می‌کند یعنی اینکه اتفاق هایی در حال شکل گرفتن است!پس از تمناهای مایلز، روبی او را به جنگل که نه؛ بلکه در واقع به درون خود راه می دهد و با شنا کردن به او اجازه می دهد که نزدیک شود. اینجاست که دیالوگ دیگر کاربردی ندارد و بجایش موسیقی سخن می گوید.حالا وقت اجراست؛ خودت را ثابت کن!سکانس اجرای موسیقی توسط گروه برای پدر و مادرها بسیار کارشده است. استفاده ی چند باره از نور و رنگ های گرم برای درگیر کردن احساسات، شات هایی که پدر و مادر روبی و دیگران را در کنار هم قرار داده و چهره های آنها که نماینگر این است که نمی توانند با اجرا ارتباط بگیرند.در نهایت درخشان ترین بخش صدابرداری و کارگردانی جایی است که اتفاقا صدای سالن قطع می شود و ما از دریچه ی گوش پدر و مادر روبی و تنها برای 2 دقیقه، جهان را مشاهده می کنیم. آنها بدون هیچ توجهی به موسیقی، درباره ی شام و دکمه ی لباس خود صحبت می کنند؛ درحالی که این شب، برای روبی بسیار حساس و سرنوشت ساز است.کارگردان در این سکانس می توانست که روی احساسات و خواندن دو نفره ی روبی و مایلز تمرکز کند و با عشقی که قبلا پیش زمینه اش را بوجود آورده بود؛ فضایی رمانتیک خلق کند! اما حاضر می شود این صحنه را فدا کند و بجایش کمی خلاقیت به خرج دهد. فرم، باری دیگر مفهوم تضاد و عدم درک متقابل را به خوبی می رساند.پس از آن که به خانه باز می‌گردند، پدر می گوید که می خواهد کمی هوا بخورد و روبی هم پیشش می ماند. از نظر من اینجا همان نقطه ی اوجی است که پدر یا همان کوتسور، اسکار خود را قطعی کرد. همین! هیچ حرف اضافی دیگری باقی نمی ماند. یک اکت تمیز و درگیر کننده! خب من که می گویم اسکار نوش جانش!در سکانس تست خوانندگی، امیلیا جونز (روبی)، باری دیگر نشان داد که چقدر خوب می تواند هم بازی کند و هم با اشاره، صحبت کند. کلمات و مفاهیم هم از زبان و هم از تمام وجودش خارج می شدند و یک مخاطب، دیگر از یک بازیگر (آن هم به این جوانی) چه می خواهد؟!خانم هیدر، کارگردان و نویسنده ی فیلم CODAجمع بندیفرم در ابتدای فیلم، خیلی نرم زیر پوسته ی فیلم شنا می کرد و روایت، نقش محوری داشت؛ اما هر چه جلوتر رفتیم، بیشتر خودش را نمایان کرد. کارگردان نشان داد که هنوز هم فیلم های خوب ساخته می شوند!گرچه اکت و بازیگری از همان ابتدا کار خود را قوی آغاز کرد، مخصوصا امیلیا جونز و تروی کوتسور که واقعا خوش درخشیدند. در نتیجه و با همه ی این تفاسیر، کودا فیلمی است که در بخش های کارگردانی و بازیگری توانسته تنه به تنه ی بزرگان بزند.نتیجه گیریبعضی فیلم‌ها نمی‌خواهند به آدم چیزی یاد بدهند؛ فقط می‌خواهند دستت را بگیرند، تو را به یک جای ساکت ببرند و بگویند : «تو هم شنیده می‌شی.» CODA یکی از همان هاست. فیلم یک جور گرما داشت که می‌توانست درون گوش خسته‌ی مخاطب زمزمه کند.COLG اما مثل یه موسیقی کلاسیک باخ بود که حوصله‌ی زمزمه نداشت؛ فقط اجرا کرد و اگر حواس‌ات نباشد، آنرا از دست می‌دهی.اما هر دوی فیلم ها دنبال سکوت‌هایی بودند که صدا می‌ساختند، نه سکوت‌هایی که فراموش می‌شدند.روبی، پدر، لئو و حتی مادر، هر کدام داشتند یک زبان می‌ساختند که با شنیدن فهمیده نمی‌شود، با حس کردن ساخته می‌شود.این نقد، نه ستایش بود، نه عصیان. فقط یک گوش سپردن بود. به فیلم، به فرم، و به آدم‌هایی که حتی اگه صدا نداشتند، حرف داشتند.نظر شمادر پایان از حوصله تان ممنونم که خرج این نوشته ی نسبتا طولانی کردید. اگر نقدی به این نقد دارید یا اینکه ترغیب شدید که بروید و فیلم را تماشا کنید، خوشحال می‌شوم که صدای قلم تان را بشنوم!راستی آخر متوجه نشدم که صداها عشق می سازند یا سکوت ها :) شما چطور؟!✍️نویسنده، ابوالفضل ناصرینمره ی نویسنده به فیلم : 3/75 از 5</description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 11:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عینک روی صورت سینماست؛ اما تصویر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@AbolfazlNaseri/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-rboeaca8rfpe</link>
                <description>خاطره ای کوتاهخب امروز بعد از چند دقیقه گشت و گذار توی خونه بدون اینکه عینکم رو به چشمم گذاشته باشم؛ تصمیم گرفتم بالاخره این طفلک رو بجای خودش برگردونم که ناگهان متوجه شدم چقدر دنیا کثیف شد. جزئیات رو می‌دیدم، واضح اما پر از ذرات سفید. انگار که برف اومده و زمان متوقف شده باشه!! (اشتباه نکنید، من شوره ندارم) خلاصه که متوجه شدم عینکم کثیفه. برش داشتم و با یک دستمال نرم و پنبه ای افتادم به جونش. بعد که خوب تمیز شد دوباره پوشیدم اش (انگلیسی زبان ها که می پوشن). دیدم که هنوز یک لکه ی دراز، پاک نشده. وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم که این همون خطی هه که وقتی عینک توی دستم بود و داشتم رد می‌شدم، توسط یه تکه آهنِ بی ملاحظه (!) روش افتاده بود.خب از اون روز به بعد، من مجبور بودم ننه ام رو با یک خط دراز و سفید، طرف چپ صورتش ببینم. کلا این خط روی همه کس و همه جا افتاده بود. باور کنید از اینکه دنیا رو تار ببینید بدتر این حالیه که من دارم!ربط عینک با سینما چیه؟! خب که چی؟! مقصود اینکه سینماگران و کلا هنرمندان، عینک این ملت اند؛ البته بشرطی که طرف عینکی باشه. گرفتید که چی میگم؟از قدیم الایام، این مملکت هنرمندان بزرگی به چشم خودش دیده، در تمام عرصه های موجود هنری. شعر، ادبیات، موسیقی و.... در هر دوره ای از اعصار، یک نوع هنر بین مردم محبوب بوده. مثلا فرض بگیرید در دوره ی نقاشی، میکل آنژها و داوینچی ها به ظهور رسیدند. در دوره ی موسیقی، باخ ها و بتهوون ها و موتزارت ها آمدند. در دوره ی ادبیات، دیکنز ها و داستایوفسکی ها. الان عصر، عصر سینماست!شک نکنید که اگر فردوسی در عصر ما زندگی می کرد، فیلم می ساخت.کارگردان حکیم ابوالقاسم فردوسی وقت این هست که سینماگران ما ظهور کنند. خودشان را نشان دهند. البته نه اینکه به عنوان یک سلبریتی، برای خود فالوور جمع کنند؛ بلکه همچون یک هنرمند دلسوز و بوسیله ی هنر، جهان بینی ظریف و دقیق خود را بر دل ملت جاری کنند. ما سینماگران و فیلم سازان خوبی در این عصر تربیت نکرده ایم. اگر هم باشند؛ قبول کنید که بسی در اقلیت هستند. حضرت حافظ در حال ساخت عدسی خودنکته ی دیگری که حائز اهمیته، اینه که اگر این عینک ما، عدسی خاصی نداشته باشه؛ فقط یک فریم خالی ست که بود و نبودش بروی چشم ما فرقی ندارد. هنرمندانی مانند حافظ و فردوسی و مولوی بدین خاطر هنوز در یادمان مانده اند (بخوانید بر چشم مان) که از قبل برای خود هویتی داشته اند. عدسی آنها ساخته شده بود و سپس پاکی و ظرافت هنر آنها مانند یک فریم زیبا، روی آن به خوبی سوار شده که هنوز هم که هنوز است پس از قرن ها، ما آنها را بروی چشم هایمان می گذاریم و وارد جهان عینکی ها می شویم! گاهی این مردم اند که فریم را انتخاب می‌کنند. اصلا همه ی اینها را ول کنید! فرض کنید که چشمتان ضعیف شده و به چشم پزشکی مراجعه کردید. او شماره چشم تان را تشخیص می دهد و می گوید از بین تلّی از عینک ها، فریم مورد علاقه ی خود را انتخاب کنید تا بر اساس آن، عدسی مناسب چشم شما را بسازیم. به عنوان جامعه، شما به هر حال عینک را روی چشم خود می گذارید؛ اما این چشم پزشک است که باید دقت کند عدسی مناسب را روی فریم سوار کند و الا جهان را تار می بینید و حتی شاید از فرط خوشحالی، تار دیدن را انکار کنید! در نتیجه این آقا یا خانم فیلمساز چاره ای ندارد جز اینکه از ابتدا عدسی وجودش را بسازد و سپس فریم مناسب را به بهترین شکل بر روی آن قرار دهد و یا اینکه فریم را روی چشم مخاطب امتحان کرده و سپس آرام آرام به هویت گمشده ی خود، پی ببرد. یادش بخیر برنامه ی &quot;بهونه&quot;! دستور پخت یک کارگردان لذيذ! در انتها باید گفت، دستور پخت یک &quot;کارگردانِ هنرمند&quot; (نه صرفا یک کارگردانِ مزد بگیر) بدین شکل است :1. یک عدد انسان سرخ شده (و یا نیم پز) در فلسفه، روانشناسی یا جامعه شناسی (یا یکی از اون رشته های حیاتی اما در ظاهر بی اهمیت دانشگاه) 2. اضافه کردن سسِ ذوق و استعداد (خانوم های عزیز دقت کنن که این سس خیلی مهمه!) 3. دو قاشق چایخوری تجربه زیستی در کنار اقشار مختلف جامعه (دقت کنید طبیعی و گیاهی باشد). 4. چند قطره خلاقیت ساختاری. اگر زیاد بریزید فرم زده و اگر کم بریزید، محتوا زده می شود. پس خوب دقت کنید. 5. موارد را در قابلمه ی نقد گذاشته و روی شعله ی مناسب قرار دهید.اگر تمام کارها را سر وقت انجام داده باشید، غذای شما حدودا 5 تا 10 سال پخته و آماده ی میل کردن می باشد و شما یک فیلمساز باتجربه ی لذیذ دارید که نه به عنوان تنقلات، بلکه یک وعده غذایی کامل است. ممنون از همراهی شما✍️ ابوالفضل ناصری </description>
                <category>ابوالفضل ناصری</category>
                <author>ابوالفضل ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 05:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>