<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ab♡lfazl...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Abolfazl_roni</link>
        <description>جستجوگر تجربه های جدید🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:17:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4868180/avatar/XkVSLv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ab♡lfazl...</title>
            <link>https://virgool.io/@Abolfazl_roni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یوزپلنگ می‌درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Abolfazl_roni/%DB%8C%D9%88%D8%B2%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-ohheidplq01l</link>
                <description>تا به خودم اومدم،دیدم وسط جنگلم،نفهمیدم چی شد،که دیدم توی این جنهم دره گیر کردم،جای زیبایه ولی عامل تمام بدبختی های منه،یا لااقل من خاطره خوشی از این جا ندارم.تنها چیزی که من رو به این جا کشوند این بود:زنگ یه پادو به پدرم،عصبانیت پدرم و در نهایت یه پیچ تند توی ناحیه کوهستانی.وقتی چشم بازکردم،تنها چیزی که دیدم بدن مثله شده پدرم بود و ماشینی که الان به خاکستر تبدیل شده بود،دقیق تر بگم این بارون بود که به شعله های ماشین فرصت بیشتر شدن و گستاخی رو نمی‌داد،ولی هیچ چیز در زندگی‌ام به اندازه‌ی پدرم برام مهم نبود،شاید هم به این دلیل بود که کس دیگری در زند‌گی ام باقی نمانده بود و تنها داشته‌ام هم نا‌خواسته و نخواسته از کفم رفت.قبل از اینکه بیایم اینجا،من کلی تحقیق کردم و نقشه راه رو از یه سوپرمارکت خریدم تا به مشکل بر نخوریم و اگه اشتباه نکنم،ما الان دقیقا وسط منطقه حفاظت شده‌ایم،جایی که کلی حیوون وحشی و ‌گرسنه انتظارمون رو می‌کشن،آره دارم یکیشون رو می‌بینم یه یوزپلنگه که دارم به سمت جسد پدرم می‌ره،خودم رو عقب می‌کشم و پشت درخت مخفی می‌شم؛یه حدسایی می‌زنم ولی امیدوارم که اتفاق نیفته،خداخدا می‌کنم که یوزپلنگه نقشه‌اش رو اجرایی نکنه ولی نه انگار اون برخلاف دعای من داره عمل می‌کنه.رفت سمت دست پدرم،بعد گوشتش رو خورد،بعد پا،شکم و حالا هم سر بابام،اصلا طاقت دیدنش رو ندارم،دیگه نمی‌تونم همچین چیزی رو نگاه کنم،واقعا برای یه دختر سخته که پدرش رو از دست بده اونم اینجوری؛فقط گریه می‌کنم و گریه می‌کنم و گریه می‌کنم شاید این کار موجب شد که مقداری از دردم از دریچه قلبم بیرون رَوَد ولی اینطور نیست چون گریه کردنی که فقط خودت بفهمی و دیگران ذره‌ای از اون رو متوجه نشن توی یه سطح دیگس،من سعی می‌کنم صدای هق‌هقم هم به یوزپلنگ نرسه،چه برسه به صدای گریه‌‌م.سرم را که می‌چرخانم مار بوآیی را می‌بینم که برایم قد علم کرده است،سعی می‌کنم حرکت نکنم تا او متوجهم نشود ولی او به سمتم می‌آید و ناگهان...</description>
                <category>Ab♡lfazl...</category>
                <author>Ab♡lfazl...</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال نامنتناهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Abolfazl_roni/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-en2qrhogboum</link>
                <description>الان نه،اصلا وقت خوبی نیست،به‌نظر من که حتی روشن بودن دلیلی برای به تصویر کشیدن آن بازه‌ی زمانی نیست،چون الان روزه و کسی در صف مبارزه با روشنایی نایستاده،ولی چند ساعت دیگه که شب بشه همه چیز مشخص می‌شه،درسته همه چیز توی تاریکی شب نمایان می‌شود.خب،توقع ندارید که روشنی روز جای تاریکی از شب گذشته به جا گذاشته باشه؛روز،روز است و وظیفه‌اش رسوایی همه چیز و کس است و شب پناهی برای بازسازی عده‌ای است که در روز به علت نبودِ گرانش روز به روی زمین افتادند و شکستند.ولی اصلا موضوع ما این نیست،فکر کنم از مقصود اصلی فرسنگ ها دور شدیم.نزدیک غروب که می‌شود،میزان نور هرکدام به یک اندازه است و وسعتشان به هیچ وجه قابل مقایسه نیست،هنوز هیچ کدام برجسته نیستند؛نه آن طوری که هردو در چشم ها جلوه کنند،ولی من زمانی را سراغ دارم که هرکدام به اوج خود می‌رسند،شب که به نیمه می‌رسد ماه بیشترین نور خود را برای مبارزه با سیاهی شب ارائه می‌کند و شب هم که انگار زورش به ماه می‌چربد؛از سنگدلی کم نمی‌گذارد،البته؛اگر سیاهی شب را نور حساب کنیم،اصلا چه اشکالی دارد؟همه جای دنیا معتقدند رنگ سفید نوری بیش نیست،بگذار ما هم در دنیای خیال سِیر کنیم و از خود نور سیاه ابداع کنیم.کجا بودیم؟آهان!داشتم می‌گفتم،ماه و سیاهی شب در نبردی دوازده‌ساعته هر شبانه‌روز پا به پای هم جدل می‌کنند و انتهای دوازده ساعت می‌روند و فرصتی به روز می‌دهند تا او هم کار خود را آغاز کند.پایان نبرد آنها کسی نمی‌داند شاید برخلاف داستان و فیلم هایی که می‌بینم،تاریکی برنده این بازی بود،من که بعید می‌دانم...</description>
                <category>Ab♡lfazl...</category>
                <author>Ab♡lfazl...</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 21:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه‌ترین ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@Abolfazl_roni/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-hgs5uvpky6nh</link>
                <description>شب از نیمه گذشته و من هنوز بیدارم،انگار آسمان بالای سرم نمی‌خواهد پلک هایم بسته شود.مثل هرشب او،سمت راست آسمان قفل کرده است،انگار از بقیه جامانده،شاید هم خودش می‌خواسته که اینجا باشد،هر چه هست،تنها دلیل تا این وقت شب بیدار ماندم است،بهتر بگویم تنها دلیلی که باعث می‌شود به ساعت ها خیره شوم؛نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه کنمتا چشمانم خود به خود بسته شوند.زیبایی‌اش فراتر از آن چیزی است که من حس کنم،احساس می‌کنم،او بیشتر از من می‌فهمد،تنها چیزی که ازش نمی‌فهمم این است که می‌خواهد خاموش شود و پت‌پت می‌کند یا اینکه هر شب به من چشمک می‌زند.در کتابی خوانده بودم،ستاره ها تصویر چند سال نوری هستند و حتما تا به الان مرده‌اند ولی راستش را بخواهید چندشب است که دیگر او را نمی‌بینم،هر شب به امید این می‌خوابم که شاید شب بعدی نه در رویا بلکه در واقعیت او را ببینم ولی نه!خبری نیست،انگار آمدن و رفتن همان تصویر به ظاهر مرده‌اش می‌خواست بگوید که بعد من با امید زندگی کن و به راهت ادامه بده ولی چه کنم که از همان شب رفتنش دیگر مثل او پیدا نشد...</description>
                <category>Ab♡lfazl...</category>
                <author>Ab♡lfazl...</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 22:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>