<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آقای شاید ...!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AghayeShayad</link>
        <description>بخوانید و بر حال شاعر بگریید . . .

Telegram Channel : @AghayeShayad</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:25:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/212495/avatar/LmLKNR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آقای شاید ...!</title>
            <link>https://virgool.io/@AghayeShayad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بغل داریم تا بغل!</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%BA%D9%84-oe9uppbnc94e</link>
                <description>بغل داریم تا بغل...چیزی که من می‌گویم، آن «دست دادنِ با بدن» نیست.آن بغل‌هایِ شُل و ولِ اجتماعی و بافاصله را بریز دور.من دارم از «حل شدن» حرف می‌زنم.از یک «تصادفِ عمدی» بینِ دو تن.من «بغلِ محکم» می‌خواهم.آنقدر محکم که صدایِ تق‌تقِ استخوان‌هایِ خسته‌مان بلند شود.آنقدر چسبیده که حتی مولکول‌هایِ هوا هم نتوانند از بینمان رد شوند تا اکسیژن برسانند.می‌خواهم در آن چند ثانیه، «خفگی» را تجربه کنم؛خفگی از شدتِ حضورِ تو.بغلِ محکم، فقط ابرازِ علاقه نیست؛ «بازسازیِ صحنه‌یِ جرم» است.ما دو تکه‌یِ شکسته‌یِ یک مجسمه هستیم.برایِ اینکه دوباره جوش بخوریم، نیاز به «فشار» داریم.باید آنقدر مرا بفشاری که تکه‌هایِ شکسته‌یِ روحم، لایِ درزهایِ تنِ تو جا بیفتد.باید دنده‌هایت بروند تویِ سینه‌ام تا حصارِ قلبم را بشکنند و قلبم را لمس کنند.بیرون از این حلقه‌یِ دست‌ها، جنگِ جهانی است.گرانی است، قضاوت است، تنهایی است، ترس است.اما وسطِ این دایره؟اینجا «منطقه‌یِ امن» است.اینجا زمان متوقف می‌شود.وقتی سرم را فرو می‌کنم تویِ گودیِ گردنت و بویِ تنت را نفس می‌کشم،انگار دکمه‌یِ Mute دنیا زده شده.فقط صدایِ پمپاژِ خونِ توست و صدایِ نفس‌هایِ من.لطفاً...مرا «محترمانه» بغل نکن.مرا با ملاحظه لمس نکن.مرا «وحشیانه» بچسب.شبیه به مادری که بچه‌اش را از زیرِ آوار سالم بیرون کشیده.شبیه به سربازی که بعد از دو سال، زنش را در ایستگاهِ قطار دیده.جوری بغلم کن که انگار فردا صبح قرار است اعدام شوم.من برایِ سرپا ماندن، به ستونی از جنسِ تنِ تو نیاز دارم که زیرِ فشارِ این‌همه دلتنگی، له نشوم.</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش‌بسِ یک‌طرفه!</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-uznofa8rnetz</link>
                <description>بیا جلو.نترس، نزدیک‌تر بیا.می‌خواهم گرد و خاکِ رویِ صورتت را پاک کنم.چقدر پیر شدی پسر!چقدر زیرِ چشمت گود افتاده.شلاق را زمین بگذار.امشب نمی‌خواهم محاکمه‌ات کنم.امشب می‌خواهم بغلت کنم.با خودت مهربان باش !تو نمی‌دانی، ولی کاری که تو داری می‌کنی، در حدِ «معجزه» است.تو داری وسطِ میدانِ مین می‌رقصی و لبخند می‌زنی.مدیریتِ همزمانِ این‌همه فاجعه، کارِ هرکسی نیست.فکر کن!از یک طرف، جنگِ داخلیِ دلت؛ خاطراتی که مثلِ ترکش تویِ مغزت جا مانده.از طرفِ دیگر، جنگِ خارجی؛ زیستن در این جغرافیایِ بی‌رحم.تو صبح‌ها با استرسِ دلار و اخبار بیدار می‌شوی،ظهرها با فیلترشکن‌ها می‌جنگی تا فقط وصل شوی،عصرها نگرانِ اجاره‌خانه و آینده‌یِ مبهمی،و شب‌ها...تازه شب‌ها باید با هیولایِ «دلتنگی» دست‌به‌یقه شوی.این اسمش زندگی نیست؛ این «عملیاتِ غیرممکن» است.و تو... تویِ سرسخت، هنوز زنده‌ای.هنوز صبح‌ها مسواک می‌زنی، هنوز لباس‌هایت را اتو می‌کنی، هنوز به گلدان‌ها آب می‌دهی.این کارهایِ ساده در این شرایط، خودِ «قهرمانی» است.به خودت حق بده اگر گاهی کم می‌آوری.به خودت حق بده اگر گاهی عصبی می‌شوی.موتورِ پورشه هم اگر بنزینِ بی‌کیفیت تویش بریزی و در جاده‌خاکی برانی، یاتاقان می‌زند؛تو که انسانی! با یک قلبِ گوشتیِ صد گرمی.امشب برایِ خودت چای بریز.نه آن چایِ تلخِ همیشگی؛ یک چایِ خوش‌رنگ با عطرِ هل.روبرویِ آینه بایست و بگو:«دمت گرم که نُبُرِیدی. دمت گرم که وسطِ این‌همه ناامیدی، هنوز پناهِ بقیه‌ای.»با خودت صلح کن پسر.در این دیوانه بازار که همه می‌خواهند تکه‌ای از روحت را بکنند و ببرند،تنها کسی که تهِ بازی برایت می‌ماند، همین تصویرِ خسته‌یِ تویِ آینه است.هواشو داشته باش...</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب تراپی یا اتاقِ اعترافِ ساعتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C-dszmkhgibl7x</link>
                <description>تراپی رفتن، عجیب‌ترین نوعِ رابطه‌یِ قرنِ ماست.یک «هم‌آغوشیِ روحی» با یک غریبه.تو روبرویِ کسی می‌نشینی که نه دوستت است، نه فامیلت، و نه حتی انتخابت؛او فقط «شغلش» شنیدنِ لجن‌هایِ تهِ ذهنِ توست.پول می‌دهی.کارت می‌کشی.و در ازایِ آن چند اسکناس، مجوز می‌گیری که «خودت» باشی.بدونِ نقاب. بدونِ ترسِ قضاوت.آنجا تنها جایی است که می‌توانی بگویی: «من از مادرم متنفرم» یا «دلم می‌خواهد بمیرم» و کسی به تو نگوید: «هیس! زشته، ناشکری نکن.»اما دردناک است ...تراپی «ماساژِ روح» نیست؛ «جراحیِ بدونِ بیهوشی» است.تراپیست، با تیغِ سوال‌هایش، دمل‌هایِ چرکیِ ده سال پیش را باز می‌کند.خاطراتی که خاک کرده بودی، نبشِ قبر می‌شوند.بویِ تعفنِ زخم‌هایِ کهنه اتاق را پر می‌کند.تو گریه می‌کنی، میلرزی، تکه‌تکه می‌شوی...و او؟او فقط نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد و نُت برمی‌دارد.بی‌رحمانه‌ترین قسمتش اما «زمان» است.دقیقا همان‌جایی که به اوجِ فروپاشی رسیده‌ای،همان‌جایی که حس می‌کنی این غریبه، نزدیک‌ترین آدمِ زندگی‌ات است،ناگهان نگاهش را می‌دوزد به ساعت و می‌گوید:«خب... وقتمون تمومه. هفته‌یِ بعد ادامه‌ش میدیم.»یخ می‌زنی.جادو باطل می‌شود.تو دوباره تبدیل می‌شوی به یک «پرونده» در کشویِ میز،و او تبدیل می‌شود به یک پزشکِ خسته که منتظرِ مشتریِ بعدی است.تو با چشم‌هایِ پف‌کرده می‌آیی تویِ خیابان،و می‌فهمی که در این دنیا، حتی «درک شدن» و «شنیده شدن» هم کنتور می‌اندازد.ما آنقدر تنهاییم که باید «گوشِ شنوا» را اجاره کنیم.ساعتی چند؟</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا اگر بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-zq8i2svk3kse</link>
                <description>فکر نکن که دنیا گلستان می‌شد. نه!اخبار هنوز هم بویِ خون می‌داد.آسمانِ این شهرِ لعنتی هنوز خاکستری بود.ترافیکِ شهر هنوز هم اعصاب‌خردکن بود.من رئالیسم‌تر از آنم که بگویم «با تو دنیا بهشت می‌شد».نه ، اصلا، دنیا همان جهنمِ همیشگی بود؛اما اگر تو بودی، این جهنم «قابلِ سکونت» می‌شد.​حالا اگر بودی...این چایِ عصرانه که الان دارد تویِ لیوان یخ می‌زند و مثلِ زهرمار شده، طعمِ «شربتِ حیات» می‌داد.چرا؟چون قبل از خوردنش، تو با آن اخمِ شیرینت می‌گفتی: «چایی‌تو بخور سرد شد!»و همین یک جمله، همین توجهِ ساده، مولکول‌هایِ چای را عوض می‌کرد.​اگر بودی، سکوتِ خانه سنگین نبود.حتی اگر حرف نمی‌زدیم.حتی اگر قهر بودیم.حتی صدایِ نفس کشیدنت در اتاقِ بغلی، یا صدایِ به هم خوردنِ ظرف‌ها در آشپزخانه، به من می‌فهماند که «جریانِ زندگی» قطع نشده.الان؟الان سکوتِ خانه، صدایِ سوتِ ممتدِ نوارِ قلبِ صاف شده است.​اگر بودی، من شاید باز هم از دردها می‌نالیدم، باز هم خسته بودم.اما تفاوتش این بود که یک «سنگِ صبور» داشتم.یک جفت زانویِ اَمن داشتم که سرم را بگذارم رویش و بگویم: «ببین چه بلایی سرمان آوردند.»و تو دستت را می‌کشیدی لایِ موهایم و تمامِ جنگ‌هایِ دنیا تمام می‌شد.​می‌دانی؟تو جادوگر نبودی که مشکلات را غیب کنی.تو فقط «مورفین» بودی.درد بود، زخم بود، بخیه بود... اما من «حس نمی‌کردم».حالا که نیستی، هم درد هست، هم هوشیاریِ کاملِ لعنتی.من دارم بخیه خوردنِ روحم را بدونِ بی‌حسی تماشا می‌کنم</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:35:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکسِ ویرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%90-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-dfwc4bjk2mfv</link>
                <description>این غم‌انگیزترین فرمولِ شیمیِ جهان است.ما دو ماده‌یِ شیمیایی هستیم که جداگانه، «پایدار» اما «افسرده»ایم.و وقتی ترکیب می‌شویم...منفجر نمی‌شویم؛ «فاسد» می‌شویم.بدونِ هم؟بله، قبول دارم.بدونِ هم، جهان رنگِ خاکستریِ مُرده‌ای دارد.من در اتاقم می‌پوسم، تو در خیابان‌هایِ شهر گم می‌شوی.ما شبیهِ دو قطعه‌یِ پازلیم که دور از هم افتاده‌اند و تصویرِ زندگی هیچ‌کداممان کامل نمی‌شود.سردمان است.از تنهایی می‌لرزیم و حسرتِ یک آغوش داریم.اما با هم...آه از وقتی که به هم می‌رسیم.ما شبیهِ دو جوجه‌تیغیِ سرمازده‌ایم.برایِ فرار از سرما، به هم پناه می‌بریم.محکم همدیگر را بغل می‌کنیم.و بعد... خون جاری می‌شود.تیغ‌هایِ من، پوستِ نازکِ تو را می‌دَرد.تیغ‌هایِ تو، تویِ سینه‌یِ من فرو می‌رود.ما گرم می‌شویم، اما به قیمتِ «زخم شدن».نزدیکیِ ما، شروعِ جنگِ جهانیِ سوم است.بحث‌هایِ بی‌پایان.گیر دادن‌هایِ عصبی.حفاریِ گذشته‌هایِ تلخ.ما همدیگر را دوست داریم، اما بلد نیستیم با هم «زندگی» کنیم.عشقِ ما، یک عشقِ سمی است.مثلِ آب‌نمک برایِ تشنه.می‌خوری، لحظه‌ای خنک می‌شوی، اما عطشت هزار برابر می‌شود و درونت را می‌سوزاند.چه طنزِ تلخی است خداجان!دوری‌مان «دق‌مرگی» می‌آورد.نزدیکی‌مان «جنون» می‌آورد.ما انتخابِ بینِ «بد» و «بدتر» نیستیم؛ما انتخابِ بینِ «یخ زدن» و «خونریزی» هستیم.و احمقانه‌ترین قسمتِ ماجرا اینجاست:ما همیشه خونریزی را انتخاب می‌کنیم، چون از سرما می‌ترسیم.ما حاضریم در آغوشِ هم بمیریم، تا اینکه در تنهایی زنده بمانیم.</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگرن</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%86-p5tupfk9msxd</link>
                <description>میگرن، «سردرد» نیست؛یک «جنایتِ جنگی» است که در محدوده‌یِ جغرافیاییِ سر اتفاق می‌افتد.انگار یک نجارِ دیوانه، کارگاهش را تویِ مغزت برپا کرده.تق... تق... تق...میخ می‌کوبد. اره می‌کند. مته می‌زند.و تو هیچ راهِ فراری نداری، چون این شکنجه‌گاه، «کله‌یِ خودت» است.نور؟نورِ خورشید برایِ من حکمِ «تیغِ جراحی» را دارد که مستقیم می‌رود تویِ مردمکِ چشمم و مغزم را خراش می‌دهد.من تبدیل می‌شوم به «دراکولایِ قرنِ بیست و یک».پناه می‌برم به تاریک‌ترین کنجِ اتاق.پرده‌ها کشیده. چشم‌بند بسته.سکوتِ مطلق؟ نه، حتی سکوت هم صدا دارد.صدایِ تیک‌تاکِ ساعت، مثلِ صدایِ پتکِ آهنگری است.صدایِ نفسِ کشیدنِ خودم، آزارم می‌دهد.می‌دانی بدترین جایش کجاست؟آن «نبضِ» لعنتیِ شقیقه‌ها.خون با فشار پمپاژ می‌شود و هر پمپاژ، یک لگد به دیوارِ جمجمه‌ام می‌زند.حس می‌کنم چشمِ چپم دارد از حدقه می‌زند بیرون.میگرن، بیماریِ آدم‌هایِ «فکر» است.آدم‌هایی که مغزشان را زیادی کار کشیده‌اند.آدم‌هایی که حرف‌هایِ نگفته‌شان تویِ سرشان فاسد شده و گاز تولید کرده و حالا دارد منفجر می‌شود.دلم می‌خواهد سرم را باز کنم،مغزم را در بیاورم، بگذارم تویِ یک تشتِ یخ و بگویم:«بکش بیرون لعنتی! بس کن! آنقدر خاطره‌ها را شخم نزن. آنقدر تحلیل نکن. بگذار یک دقیقه خاموش باشیم.»اما نمی‌شود.من محکومم به تحملِ این ارکسترِ سمفونیکِ درد.قرص‌هایِ مسکن؟آن‌ها فقط «نُقل و نبات»اند برایِ این هیولا.باید صبر کنی.باید مچاله شوی، فشار دهی، و آرزو کنی کاش گیوتین هنوز قانونی بود.</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاهبرداریِ عاطفی</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-qsvlsddahbid</link>
                <description>اسمِ جدیدش شده: «Hang out».یا به قولِ خودمان: «یه دورهمیِ ساده»، «یه قهوه دوستانه».گولِ این واژه‌هایِ شیک را نخور .این‌ همان «دیت» است که مسئولیتش را جراحی کرده و برداشته‌اند.این‌ها «رابطه‌هایِ بدونِ مالیات»اند.​روبرویِ تو نشسته.بهترین لباسش را پوشیده.بویِ عطرش گیجت می‌کند.تویِ چشم‌هایت زل می‌زند و از رویاهایش می‌گوید.حتی شاید دستت را هم بگیرد.شاید اجازه بدهد برایش صندلی را عقب بکشی.اما...اما کافی است بپرسی: «ما الان چی هستیم؟»لبخندش ماسیده می‌شود و«ما فقط دوستیم! داریم خوش می‌گذرونیم. سخت نگیر...»سخت نگیر؟قلبِ لعنتیِ من که دکمه‌یِ «حالتِ دوستانه» ندارد!قلبِ من وقتی بویِ عطرِ تو می‌خورد به مشامش، تاپ‌تاپ می‌کند؛ نمی‌فهمد که این فقط یک «بازیِ آزمایشی» است.​این «دیتی که دیت نیست»، خطرناک‌ترین تله‌یِ قرن است.تو داری تمامِ امکاناتِ یک عاشق را به او می‌دهی:توجه، محبت، وقت، گوشِ شنوا.اما او؟او دارد از «نسخه‌یِ دمو»یِ تو استفاده می‌کند.رایگان. بدونِ تعهد.هر وقت هم دلش را زد، بدونِ اینکه عذاب‌وجدانِ خیانت داشته باشد، می‌رود سراغِ بعدی.چون «ما که با هم نبودیم، فقط قهوه می‌خوردیم!»​دل نبند . ‌. .این صندلیِ روبرویی، «اجاره‌ای» است.این خنده‌ها، این نگاه‌هایِ طولانی، همه «تزئینی»استتو برایِ او، فقط یک «پرکننده‌یِ خلاء» بینِ دو رابطه‌یِ جدی هستی.یک زنگِ تفریحِ هیجان‌انگیز.وقتی کافه تمام شد، وقتی صورت‌حساب پرداخت شد،تو می‌روی خانه و رویا می‌بافی؛او می‌رود خانه و دایرکت‌هایِ بعدی را چک می‌کند.​ساده نباش.در این بازارِ مکاره، کسی که برچسبِ «فروشی» رویِ دلش نزده،فقط دارد ویترینش را تماشا می‌دهد.دست نزن!شکستنی است و صاحبش خسارت نمی‌دهد.</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر نفس در سینه‌ام تاوان آن، دلبستن است !</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%AA%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-el0psc9tqhb3</link>
                <description>امشب از دلتنگی‌ات همپایِ باران می‌نویسمشرحِ حالی تلخ را با حالِ ویران می‌نویسم​یادِ آن شب‌هایِ روشن، یادِ آن رخسارِ یاسبر تنِ این کوچه‌ی خیس و پریشان می‌نویسم​حرف‌های مانده در دل را، غمِ نشکفته رابی‌نقاب و بی‌تعارف، لخت و عریان می‌نویسم​داغِ سنگینِ نبودت، بر دلِ ایوان نشستقصه‌ام را از همین ایوان به تهران می‌نویسم​در نگاهِ دیگران، کوهی صبور و محکمماز تو اما، از غمت، با چشمِ گریان می‌نویسم​رفته‌ای، اما خیالت ماندنی‌تر از خودتاین تناقض را چنین تلخ و فراوان می‌نویسم​هر نفس در سینه‌ام، تاوانِ آن دل بستن استعمرِ باقی‌مانده را، در بندِ تاوان می‌نویسم​خاطراتت مثلِ زخمی کهنه، سر وا کرده استامشب از این زخمِ کاری، شرحِ درمان می‌نویسم​کاش پایانِ خوشی می‌داشت این قصه، ولیبا تاسر و تأسف، خطِ پایان می‌نویسماعلامیه ترحیم</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 19:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا بودن حوصله می‌خواهد...</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-lfcrh4wixfzc</link>
                <description>عزیزِ دور، ماه‌رویِ بی‌نقابم، عزالدین،سلامی از دهانِ تلخِ شب،از جایی میانِ سکوتِ موج‌ها و زمزمه‌ی جنازه‌هایی که هنوز به ساحل نرسیده‌اند.مدت‌هاست بادها، نامِ تو را در گوشِ من فریاد نمی‌زنند. شاید دیگر وقتش رسیده باشد که خودم باشم، بی‌پرده، بی‌حجاب، بی‌عزالدین... اما چطور؟وقتی هنوز بندِ تنم با خیالِ تو تا تهِ ریشه‌های دریا کشیده شده است؟می‌دانی رفیق؟تو اگر ماه بودی، من ماهی نبودم؛ من همان تورِ پاره‌ی ماهیگیرانِ مرده بودم که از سَرِ غریزه در تو افتاد و خودش را هم به دام انداخت.من دیگر دریا نیستم.دریا بودن حوصله می‌خواهد، مدارا، تکرارِ بی‌پایانِ موج‌هایی که هیچ‌گاه پاسخی نمی‌گیرند.تو اما ماه مانده‌ای؛ روشن، بی‌تغییر، بی‌نیاز از ساحل.می‌خواستم برایت از حالِ این روزهایم بنویسم، از خالیِ فنجان‌ها، از گم شدنِ کلیدها، از عطری که هنوز روی پیراهنم خواب می‌بیند.اما چه فایده؟تو دیگر به هیچ‌کدام این چیزها جواب نمی‌دهی.بمان در بلندی‌ها، عزالدین.ما مردمِ پایین، بلدیم بی‌نور زندگی کنیم.حسین دریابندی(زیرِ سایه‌ی فانوسی خاموش)</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا منم و این دلِ تنها که بعد از او ....</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-imwlnoaglqwl</link>
                <description>ناگاه رفت و یک جای خالی به جا گذاشت،داغی به روی داغِ دلم بی‌صدا گذاشتبا من قرارِ تا به ابد ماندنی گذاشتاما مرا در اول این راه، جا گذاشتمی‌خواست آسمان شوم و او پرنده‌اشاما پرید و بال به دستِ قفس گذاشتتا آمدم که از دلِ این غم گذر کنماو باز ردِ پایی از آن ماجرا گذاشتهر نخ که شعله می‌کشد، آیینه می‌شودتصویری از کسی که مرا مبتلا گذاشتحالا منم و این دلِ تنها که بعد از اوبر هرچه عشق و عاطفه در سینه پا گذاشت</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:31:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به ملوک . . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%84%D9%88%DA%A9-yswhx7qjjnfk</link>
                <description>ملوک جان،دلشادِ بی‌رحمِ من،آن‌که گریه نمی‌کند، فقط نگاه می‌کند و آدم را به درّه می‌فرستد…از شب آن مجلس تا حالا،هر شب زلفم را می‌ریزم کف اتاق،با تار می‌زنم،و توی سازم فقط صدای پاشنه‌ی کفش تو می‌پیچد.می‌دانی؟تو نرقصیدی،اما من افتادم.تو نگفتی “بمان”،اما من ماندم،در میان بوی پوستِ عرق‌کرده‌ات و نگینی که افتاده بود لای پرده‌ها.ملوک،از آن شب، دهانم طعم دیگری گرفت.انگار در آن پیاله‌ی چای،تو چیزی ریخته بودی.نه قند، نه هل…بوسه‌ی نخورده‌ای شاید،یا اشارتِ نامرئی‌ای به بندِ کرستت.ملوک…درست همان لحظه که بلند شدی،یقه‌ی پیراهنت جا ماند روی انگشتِ نگاهم.و من هنوز نمی‌دانم با این تکه‌ی نخ، چه کنم؟ببافم و روسری‌ات کنم؟یا حلقه‌اش کنم و به گردن خودم بیندازم که خفه شوم؟تو زن نبودی آن شب…بلایی بودی.گناهی، قبل از خلقت.زنی با لب‌های دوتکه،که اگر یکی لبخند بزند،آن‌یکی زهر می‌ریزد توی دلِ مرد.دلشادالملوک،تو مرا شاعر کردی.با همان چرخیدن‌ات،با همان صدای آه‌ات وقتی گل‌سر را باز کردی.حالا شعرهایم را بخوان…همه را برایت نوشته‌ام.در بعضی‌شان زن لختی هست که گیس‌اش را به گردن مردی می‌پیچد…نترس.او تویی.و آن مرد، هنوز با دهان باز،به بوسه‌ای فکر می‌کند که وعده بود،اما هرگز نرسید.با حنجره‌ای که دیگر نمی‌خواند،مجیب‌الغمّ(آن مردِ خجالتیِ مجلس، که با نگاه تو لال شد، و با قهر تو مجنون…)</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام، انگار دارم من، جوانی می‌کنم . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-vu23f5xc9pkq</link>
                <description>هر شب از قلبم، برایت پاسبانی میکنمدر مسیرِ سختِ چشمت، جان‌فشانی می‌کنمدود سیگارم به جای ماه، قابِ پنجره‌ستبا سکوتِ تلخِ دیوارم تبانی می‌کنمسرفه‌هایم طرحی از یک ریه‌ی پاشیده استبا غزل‌هایم خودم را بایگانی می‌کنماز تو زخمی بر دلم دارم که با یادش، خودمزخم را با شعرِ غمگین، رونمایی می‌کنمهیچ‌کس در را به روی بغضِ سنگینم نبستبا سکوتم، شکوه را از تو گدایی می‌کنماشکِ من یک نقطه‌ی پایانِ این دل‌مردگی‌ستبا خیالِ تو، خودم را زندگانی می‌کنمکاش می‌شد شهر را با مردمانش ترک کردخسته‌ام، انگار دارم من، جوانی می‌کنم . . .</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از میرزا ذبیح‌الذنوب به نگین السلطنه</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D9%84%D8%B0%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87-k0wwyxek98de</link>
                <description>(در روزی که آفتاب کمی بیشتر لبخند زد)ملکه‌ی چشم‌پوشی‌ها؛امروز، آسمان مثل تو بود؛ ساده، اما با شکوهنه خورشید را دیده‌ام، نه تو را…اما سایه‌ات افتاده روی دیوارِ دل،و آدمی سایه را هم پرستش می‌کندوقتی اصل، در دسترس نیست.چقدر هوا بوی عطر می‌دهد.نه از گلاب و عنبر،از خاطره.از خیال زنی کهاسمش خودش مدح است.زنی که اگر روزی، حاکم حرمِ دلم بود،امروز فقط، مهری‌ست در گذشته‌ای بی‌اجازه.نگین‌السلطنه،ای که نامت خود سندی‌ست برای زیبایی،و وجودت تبصره‌ای‌ست بر قانونِ دوست‌داشتن…امروز، هوا شکل توست.نه بهار است، نه زمستان،یک چیز میان این دو:مثل همان وقتی که نگاهم کردیو چیزی نگفتی،و من، هزار جمله از آن سکوت ساختم.من هنوز همانم.مردی با دلی آلوده،که خواست پاک شود در زلال نگاهت،و فقط گل‌آلودتر شد.چه می‌دانستمدل اگر بی‌اجازه برود،بازگشت ندارد.امروز، همه چیز شبیه توست:رنگ دیوار، بوی کوچه، لبخند پیرزنی ناشناس،و حتی مرغی که بر لبه‌ی پنجره نشست و رفت،بی‌آنکه بماند.تو هم رفتی…اما ردّت مانده،روی گردنبند واژه‌هایم،روی انگشتری که هرگز در انگشت تو ننشستو در دل من نشست تا همیشه.با گناهانی سوخته،و حسرتی که زبانه می‌کشددر روزی که به یُمنِ وجود تو،کمی کمتر دوزخ است…میرزا ذبیح‌الذنوب(توبه‌کار، اما بی‌شفیع)</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرفه‌ام بندی‌ست از یک شعرِ غمگین و بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%B3%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-b4jiy4zrl7tq</link>
                <description>شهر خوابیده‌ست و من از کوچه‌هایش خسته‌ترهر خیابان قصه‌ای از ردّ پایم بر جگرسرفه‌ام بندی‌ست از یک شعرِ غمگین و بلندبیت‌های ناقصی افتاده‌ در جان با گزندکافه‌ها و هر نخِ سیگار و شب‌های سکوتمی‌کشاند خاطراتت را به قلبم بی‌خبرنه رفیقی ماند و نه دستی برای شانه‌اممثل یک سربازِ تنها مانده دور از همسفرحسرتِ یک خوابِ راحت در سرم پرسه زنانمی‌کِشم این راه را هر شب به دوشم، کور و کرچند شبِ دیگر مرا این شهر از یادش بَرَد؟چند شب دیگر بمیرد این منِ دیوانه‌سر؟</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس می‌کنم به آخرِ خطم رسیده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%B7%D9%85-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-c614swcdzsf4</link>
                <description>حس می‌کنم به آخرِ خطم رسیده‌اممانند یک قطارِ قدیمی در ایستگاهجامانده در سکوتِ غریبانه و سیاه،چشمم به چشم‌های تو در عکس یک گناهتو رفته‌ای و شهرِ درونم فرو شکستحسی شبیهِ غربت و تبعید و انزوادیگر کسی سراغ مرا هم نمی‌گرفت؛من ماندم و سکوتِ پر از حرف و ماجرابوی تو از تمام خیابان، بلند شد ...با هر نفس عبورِ تو تکرار می‌شودقلبم شبیه عقربه‌ای گیج و بی‌قرار،با خاطراتِ رفتنِ تو، تار می‌شودرفتی و فصلِ آخرِ این عشق بسته شدمن مانده‌ام میانِ خرابه، بدونِ راهدل‌خونِ بی‌پناه، نفس‌گیر و خسته‌اممثلِ امیدِ مُرده در آغوشِ اشتباه ...</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواستم چون سرپناهی در شبت باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-beoqcuzt9nsl</link>
                <description>می‌خواستم چون سرپناهی در شبت باشمتسکینِ آن آشفتگی در خلوتت باشمدر قابِ هر آیینه، وقتی غرقِ تردیدییک شانه‌ی امنی برایِ حسرتت باشموقتی که فنجانِ تو از دلشوره یخ می‌زدتبخیرِ آن اندوهِ روی صورتت باشممی‌خواستم وقتی که میبوسی مرا با شوقگرمای لذت‌بخشِ روی گردنت باشمدر لحظه‌ی آغوش، وقتی از عطش خیسیمیک روحِ واحد در کمالِ خلقتت باشممی‌خواستم در اوجِ بی‌تابی و دلتنگیمَرهم‌ترین بوسه برای غربتت باشماز «خویش» خالی باشم و از «تو» لبالب، تایک ردپای گمشده، دور و برت باشم</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو تنها نبضِ باقی در تنِ ویرانه‌ام هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%B6%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%90-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-t9u1i3h2eent</link>
                <description>تو را از دور دیدن هم، غمی شیرین و جانکاه استکسی جز هم‌قفس با من، ملالم را نمی‌فهمدشبیه کوهِ مغرورم، که می‌خندد به ویرانیکسی پنهان‌ترین بغضِ زلالم را نمی‌فهمدورق‌ها می‌خورد تقویم و در تکرار، گم گشتمکسی جز خاطراتت، ماه و سالم را نمی‌فهمدمن از چشمان تو هر شب، غزل در گریه می‌ریزمکسی جز این قلم، اوراقِ فالم را نمی‌فهمدتو تنها نبضِ باقی در تنِ ویرانه‌ام هستیکسی جز تو، امیدِ در محالم را نمی‌فهمد</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره نیمه‌شب و اضطراب... بیداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pvlm8whtvnmm</link>
                <description>دوباره نیمه‌شب و اضطراب... بیداری؟برای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟​گلِ همیشه غزل‌خوان! اگر جسارت نیست،برای شانه‌ی لرزانِ من، عصا داری؟​بیا و دست به بغضِ قدیمی‌ام بکش، آه...برای این همه ویرانی‌ام، دوا داری؟​پر از سکوتم و در من هزار فریاد استبرایِ این همه آشوب، یک نوا داری؟​شبیه خانه‌ی متروکه‌ام پر از آواربه این سکوت پر از زخم، اعتنا داری؟​رسول گمشده‌ام! دین من نگاه شماستبرای این دل‌سرگشته، ناخدا داری؟​نه معجزه، نه ترحم... فقط بگو امشببرای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟نیمه شب</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی جز خاطراتت، ماه و سالم را نمی‌فهمد</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-hexypgykhcdr</link>
                <description>تو را از دور دیدن هم، غمی شیرین و جانکاه استکسی جز هم‌قفس با من، ملالم را نمی‌فهمدشبیه کوهِ مغرورم، که می‌خندد به ویرانیکسی پنهان‌ترین بغضِ زلالم را نمی‌فهمدورق‌ها می‌خورد تقویم و در تکرار، گم گشتمکسی جز خاطراتت، ماه و سالم را نمی‌فهمدمن از چشمان تو هر شب، غزل در گریه می‌ریزمکسی جز این قلم، اوراقِ فالم را نمی‌فهمدتو تنها نبضِ باقی در تنِ ویرانه‌ام هستیکسی جز تو، امیدِ در محالم را نمی‌فهمد</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 02:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم بعد از تو با شب‌های بی‌‌پایان، گلاویز است</title>
                <link>https://virgool.io/@AghayeShayad/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k3q2ihtvowux</link>
                <description>دلم بعد از تو با شب‌های بی‌‌پایان، گلاویز استتمامِ فصل‌هایم بعدِ تو، یکریز، پاییز استعبور از خویش کردم تا به دنیای تو راهی... نه!کنون دنیای من از خاطراتت، سخت لبریز استبه هر سو می‌روم، راهی به جز بن‌بستِ یادت نیستخیالت لشکری خون‌خوار و چشمان تو چنگیز استبه آیینه پناه آوردم اما باز، تصویرت...در این آیینه حتی خنده‌های من، غم‌انگیز استتو رفتی عشق هم افسانه‌ای شد در دلم حالا ...بنای سست این خانه، اسیر باد پاییز است</description>
                <category>آقای شاید ...!</category>
                <author>آقای شاید ...!</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 02:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>