<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین دهقانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aghaye_Daal</link>
        <description>در جستجو...!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:41:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1732651/avatar/LUu2Ec.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین دهقانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF-r3dk8wowozmy</link>
                <description>جنگ شده اسماعیلجنگ...جنگ واقعی.ازونا که صدای انفجار تا مدت‌ها توی سرته.ازونا که همه‌ش توهّم می‌زنی که صدای پدافند بود یا موشک یا ...؟ازونا که دو دقیقه بعدتو نمی‌دونی نشستی سر جات یا تیکه‌‌های پاره‌ی بدنت قراره پخش بشه زیر آوار.ازونا که هیچ‌وقت توی مخیله‌ت هم نمی‌گنجید &quot;تو&quot; دچارش بشی.فکر می‌کردی جنگ برا بقیه‌س. مال قدیمه. مال از ما بیچاره‌ترها.اسماعیل، این خوداستثناپنداری دیگه جواب نمیده...ما خودمون بیچاره‌ایم.دیگه واقعا همینجا که تو نفس می‌کشی دارن موشک می‌زنن.موشک.موشک واقعی.ازونا که بعدش یه دختربچه رو از زیر آوار می‌کشن بیرون.خونین. تیکه‌پاره.ازونا که قبلا برا عکساش دلت می‌سوخت. جیگرت می‌سوخت.شاید.ولی الان، جنگ اومده برای ما.برای خود خود ما.نه قدیم. نه بقیه. نه آدمای خاص.اسماعیل، جنگ از چیزی که فکر می‌کنی بدتره.چون منم فقط می‌تونم تا اونجایی بهش فکر کنم که بدترشو هنوز ندیدم.پس خیلی می‌تونه بدتر هم بشه.ولی تا همینجاشم بسه.کلی آدم داغ دیدن.کلی آدم رفتن.واقعی رفتن.کلا رفتن...دیگه برنمی‌گردن اسماعیل.بسه دیگه...بسه.</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 10:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر رویایی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%B1-p5ihdzjhvzjq</link>
                <description>صبح‌های جمعه، سحرخیزتر از روزهای دیگر بود.خورشیدش زودتر طلوع می‌کرد؛دیرتر هم غروب...جمعه‌ها بعد از صرفِ صبحانه‌ی مفصلی که از شب قبل، تدارکش را روی میز دیده بود، رکاب می‌زد به سمت مغازه.دوچرخه‌اش را گوشه‌ی در می‌گذاشت و نوارکاست‌های ابی و داریوش و هایده و غیره و غیره را داخل رادیو-کاستِ مغازه می‌گذاشت و منتظر می‌ماند تا عقربه‌های ساعت، به حالتِ خبردار، در امتداد هم قرار گیرند و راس ساعت ۶ درِ کتابفروشی را باز می‌کرد.منتظرِ ملاقات با افرادی شبیه به خودش می‌ماند؛سحرخیز و &quot;عجیب&quot; و خوره‌ی کتاب و عشقِ موسیقی.بنشینند و بخوانند و بگویند و بنوشند.شاید غیرمعمول باشد؛روز تعطیل؛ ساعت ۶ صبح؛ آن هم کتابفروشی...!شاید در این دنیای کسل‌کننده و رخوت‌باری که خیلی از ما داریم، بله!اما این صرفا رویاست.رویاپردازی‌های من از شهر و مردمی آرمانی در ذهنم.که شاید هیچ‌گاه و هیچ‌کجا چنین شهری و با چنین مردمی به چشمانم نخواهم دید؛اما آدمی، چشمانِ دیگری هم جز چشمانِ سر دارد.&quot;تخیل&quot;.#شهر_رویایی#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 14:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوهِ بسیط.</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%D9%90-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%B7-mj84wwww9ba1</link>
                <description>روی صندلی یکی مانده به آخر اتوبوس نشسته‌ام؛از پلی لیست قمیشی، اکنون &quot;طلوع&quot; در حال پخش است.بغض، کل وجودم را فراگرفته و به قول قمیشی &quot;قد هزارتا پنجره&quot; دارم تنهایی آوازِ دلتنگی و درماندگی می‌خوانم.خوب هم می‌خوانم...از این وضع، درمانده‌ام.وضعی که اینجا توصیفش امکان‌پذیر نیست.هیچ جا نیست.درماندگی‌ام هم همین است.نه قابل بیان و توصیف است؛نه گویا قابل حل.این تنگیِ دل، در مقابل عقل و منطق که قرار می‌گیرد، آدمی به کل، هرچه را پیش از این در سر داشته فراموش کرده و یک آن، به خود می‌آید و می‌بیند درگیر جنگ میان این دو شده است...من هم وسط این جنگ بودم و هستم؛اما مشکل اینجاست تصمیمم را هم گرفتم و این بار، طرف منطق را گرفتم.اما باز هم اتفاقاتی می‌افتد؛چیزهایی می‌شود که نمی‌دانم چگونه بگویم؛ اما چیزهایی می‌شود که گویی تصمیمی نگرفته‌ام...اصلا نمی‌دانم این متن هم سر و ته خواهد داشت یا همچون این مشکل ما، گویا مدام سر و تهش ساخته می‌شود و مجدداً تخریب می‌شود..دلم گرفته؛شاید توان ابرازش را ندارم.اما می‌دانم دقیقا همچون قمیشی &quot;همه‌ش حس می‌کنم انگار رو سینه‌م کوه آواره...&quot;همه چیز الآن برایم &quot;یه درد دیگه ای داره..&quot;نمی‌دانم راهش چیست.از خودش پرسیدم؛خودش می‌گفت شاید راهش &quot;نبودن&quot; باشد.شاید...شاید مدتی کوتاه یا بلند، باید &quot;نبود&quot;.باید نباشیم‌.باید نباشیم؛ بلکه این دوراهی دست از سر ما بردارد؛بلکه این جنگ تمام شود و مدتی آتش‌بس اعلام شود.نمی‌دانم.همین هم طاقت‌فرساست.خیلی بیش از چیزی که تصورش را کنید..سخت است چندوقت نباشی.خصوصا برای او...اما خب،شاید تنها راه باقیمانده همین است..نمی‌دانم.قلمم مدت‌ها خشکیده بود.همین غم و اندوه بسیطی که در حال تجربه‌اش هستم، شاید مرکب شد برای قلمم.بانیِ خیر شد.قلمم از خشکی درآمد.اگر اعتقاد دارید، برایم دعا کنید.اگر هم ندارید، آرزوی خیر کنید.همین.#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 21:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسِ تنهایی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-t26o2oya4rdf</link>
                <description>&quot;ابتدا خوب به تصویر دقت کنید.&quot;غبار و مه و ابهام؛تردید و شک و دودلی؛حسرت، ترس، اندوه و خشم؛همگان را در این مردِ بارانی‌پوشِ کلاه‌به‌سرِ عصابه‌دست می‌بینم.هرچه پیش می‌رود، گویی زمین و زمان برایش این‌ها را پیشکش می‌کنند.پرندگان، ناگهان پابه‌فرار می‌گذارند.به تمامی، تلخ.از همه گریزان و همه هم از او گریزان...تنهاست.و تنهاییِ زیاد، ابهام دارد؛ترس دارد؛او می‌ترسد...هراسان است از این زندگی و این مسیر.پا به هرجا می‌گذارد، یاوری نمی‌یابد.یاری نمی‌یابد.یاری هم اگر بیابد، می‌ترسد.یار را با آدم ترسو چه کار؟...و همچنان، با عصا پیش می‌رود.با تردید و دودلی؛سلانه‌سلانه.به امید نوری؛یاری؛کسی؛هرچیزی که از تنهایی درش بیاورد.اما روزگار، ترسناک‌تر از این‌هاست...تنهاتر از همیشه، گوشه‌ای می‌نشیند؛و چشمانش در فکر این تنهایی، از ترس، بسته می‌شوند و ...#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 09:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رویاپردازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-sza1tsdwesyc</link>
                <description>برای اندوهِ ناگهانیِ امشبم.برای این احساسِ تهی بودن زندگی‌ام که گاهی می‌آید سراغم و نمی‌دانم آینده‌ای که در انتظارم هست را چطور قرار است سنگ و خشتش را بگذارم...اصلا چگونه &quot;دارم&quot; می‌سازمش؟!این بی‌هدفی و بی‌رویایی آزارم می‌دهد.به آدم‌های رویاپرداز غبطه می‌خورم و همیشه دوست داشتم جزئی از این گروه آدم‌ها باشم؛که توانایی خیال‌پردازی و رویاسازی را دارند.می‌دانم می‌شود؛می‌دانم می‌گویید اگر آدم زور بزند، می‌شود رویا بسازد..می‌دانم.اما دلم می‌خواست مثل خیلی‌های دیگر اصلا گاهی اوقات توی رویاهایم &quot;زندگی کنم&quot;!اینکه در مسیری که اکنون دارم، رویا بسازم. هدف‌گذاری کنم.برایش تلاش کنم.بدوم‌؛ زور بزنم؛ خسته شوم؛ و مجدداً از شوقِ فکرکردن به آن رویا، دست به زانوهایم بگیرم و بلند شوم...برای این تحرک دلم تنگ است...اما به هرروی، وضعیت الآنم چندان به این حالت نزدیک نیست...خیلی ناراضی نیستم. پذیرفتمش تا حد زیادی.اما گاهی دل آدمی هم غر می‌خواهد...هرچقدر هم سعی بر نگفتن و سکوت و درخودریختن کند، باز هم یکی از گریزگاه‌ها برایش، ابراز هست...ابرازِ این همه دلواپسی و نگرانی.این حجم از ندانستن‌ها.من هم چندی است سعی در ابراز دارم؛ابراز همه چیز...&quot;همه چیز...&quot;واهمه‌ای هم از این ابرازها دیگر ندارم.به امیدِ روزی که بتوانم از رویاهایم برای خودم بنویسم✨#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 00:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصفِ بغضِ بامدادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81%D9%90-%D8%A8%D8%BA%D8%B6%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-sjni6o4g4tlh</link>
                <description>بغضی سنگین، در حال جویدنِ خِرخِره‌ام؛همزمان گوش‌سپردن به جناب عارف که می‌خوانَد:&quot;هر عشقی می‌میرد؛خاموشی می‌گیرد؛عشق تو نمی‌میرد...&quot;در آن نیمه‌شب‌هایی که خواب از سرت پریده و فقط می‌خواهی بگریی؛بگریی از همگان.از روزگار و بایدها و نبایدهایش؛از دنیا و منطق‌های خشک و گاهی نفرت‌انگیزش؛و از اینکه چرا سرنوشتِ تو باید به این منطق‌های کریه و روی مخ، گره بخورد؟...چرا جرئتِ زیستن‌مان روز‌به‌روز به جای بیشترشدن رو به کاسته‌شدن می‌رود؟چرا نمی‌توانم برای چندی هم که شده به دور از یک‌سری منطقِ بی‌در و پیکر -که صرفا کارشان شده تولیدِ غذا برای کارخانه‌ی نشخوارسازیِ ذهنِ مریضِ من- زندگیِ خودم را بکنم؟چرا مدام دارم در این زندانِ خودساخته نفس می‌کشم؟سوال‌هایی از خود می‌پرسم که پاسخ‌شان را همان منطقِ منفور به من داده...&quot;کُشتنِ حال برای آینده...&quot;شاید مفید؛شاید هم حسرت‌بار..نمی‌دانم.بین این دوراهیِ منطق و بی‌منطقی چندی است که همواره منطق را برگزیده‌ام و حاصلش گاهی شعف و رضایت بوده؛ گاهی حسرت.و دلیل غرهای امشبم هم این است که آدمی گاهی در نقطه‌ای دیگر یارای ادامه‌دادن با این منطقی که شاید می‌داند نهایتا برایش خوشایند هم هست را ندارد...دیگر اینها همگی برایش تاب‌ربا می‌شودو آن وقت است که آن آدمی، به حال و روزِ این نیمه‌شبِ من می‌افتد..بغض سنگین و اندوهی بسیط و حسرتی بی‌انتها.و خاطرات و رخدادهایی که دیگر صرفا می‌توانی برایشان حسرت بخوری؛یا اینکه مطلقا دیگر اذن ورود به ذهن مبارک را به آن‌ها ندهی؛که خب این هم امری است سخت و طاقت‌فرسا...باری،به قلمِ ناتوان و ازهم‌گسیخته‌ام ننگرید.گاهی همین آدمی که برایتان گفتم، فقط می‌خواهد این بغض را،این حسرت‌ها را جایی و به نحوی خالی کند.می‌خواهد این اشک‌دانش را از سرریزشدن دور کند.و گهگاهی روی می‌آورد به نوشتن؛هرچند نوشتنی از روی ضعف و بی‌ هیچ نقطه‌ی مثبتی.شاید تنها نقطه‌ی مثبتش، همان تخلیه‌ی اشک‌دان باشد..به وقت چهار بامدادِ هجدهم شهریور هزار و چهارصد و دو#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 11:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش تردید</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-mncjs8fp0yri</link>
                <description>از بدو کودکی تاکنون ما را یا مرا از تردید و شک درباره‌ی بسیاری چیزها ترسانده‌اند.برخی، شک را ملازم کفر دانسته‌اند؛ برخی دیگر که شاید علی‌الظاهر کمی لطیف‌تر می‌خواستند به نظر آیند، تردید و شک را چیزی اکراه‌آور خوانده‌اند و تاکید داشته‌اند که اگر هم اکنون در چیزی یا در تفکری یا اعتقادی، شک یا تردید داری، به زودی باید به سمت ایمان قوی و عاری از شک حرکت کنی؛ وگرنه که نتیجه، همان همیشگی خواهد بود: کفر.گویی تردید درباره‌ی تفکراتمان، جنّی بوده و هست که مدام باید با هزاران ذکر و راز و نیاز و بسم‌الله، از آن دوری جوییم.کسی نبوده که تاکنون به ما یا به من بگوید شاید مسیر ایمان به هرچیزی، از همین تردید می‌گذرد..شاید آن چیزی که اسمش را برایت ایمان گذاشته‌اند و همواره با پتک بر سرت کوبیده‌اند که بدون هیچ شک و تردیدی باید بدان نائل شوی، تحجّری بیش نبوده نباشد...تحجّری ناشی از ترس.ترس از فروافتادن در گودالِ تردید و بیرون نیامدن از آن.اصلا از کجا معلوم تمامیِ این مسیری که تاکنون، خیل عظیمی از آدمیان، خصوصا آنها که در این خاک نفس کشیده‌اند، به جای ایمان واقعی &quot;به هرچیز&quot; و ایمانی که در نتیجه‌ی لحظه‌لحظه شک‌کردن به زمین و زمان به وجود آمده است، جنس قلابی‌ای نبوده باشد که به ما قالب کرده باشند؟!...از کجا معلوم؟!به قول یک سخنرانِ تد، &quot;مگر در شک‌کردن چه نقصی وجود دارد؟!..&quot;مگر چه غول بی‌شاخ و دمی‌است که اینقدر زمین و زمان را بر علیهش بسیج کرده‌اند که مبادا لحظه‌ای به تفکراتی که سال‌ها بر ذهن‌مان کوبانده شده تردید کنیم؟صرفا تردید...نه حتی فراتر...باری؛امشب راحت‌تر از شب‌های پیشین سر بر بالش می‌گذارم؛ لااقل از این بابت که دیگر، از این همه شک و تردیدی که به همه چیز دارم نمی‌ترسم و بابت این تردیدها، آن سوپرایگوی بیکار و علافم مدام بیدار نمی‌شود و دیگر بر سرم غر نمی‌زند...شادمانم.#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 09:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش ۶ صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%B6-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-tedjqrcrpnxc</link>
                <description>&quot;از سری نامه‌هایم به مخاطبین ناشناس&quot;نوای پرطراوتِ پرندگان، طلوعِ شکوهمندِ آفتاب، هوای نه چندان گرم و نه آنچنان خنکِ صبحدم؛همگی را هم‌اکنون حس کردم.ساعت ۶ صبح.یکی از تکرارناپذیرترین و منحصربه‌فردترین زمان‌هایی است که عقربه‌های ساعت، گویی برای نائل‌آمدن به هدفی غایی، در امتدادِ یکدیگر، صف می‌کشند...صدای عشق را نیز به خوبی می‌شنوم؛رفتگری جارو به دست، مملو از رنگ‌های زندگی.صدای خش‌خشِ این جارو، انعکاسِ کم‌سروصدای ندای درونِ این رفتگر است؛می‌خواهد دردهایش را بشنویم، بچشیم و با عمقِ وجود ببینیم.در همین لحظه، صدای پرندگان، به اوج خود رسید؛انگار هزاران‌هزار نوع، در کنار هم به یک سوی، نائل می‌شوند.تو هم از این آواها می‌شنوی، نورِدیده؟اگر می‌شنوی، گوش هم می‌سپاری؟کِیف هم می‌بری؟!گوهرِ نایابی است، که اندک جویندگانی، سعادتِ نائل آمدن به آن را دارند...آن‌ها که در تکاپوی جست‌وجوی &quot;جان&quot; و &quot;روح&quot; در هرچیزی هستند؛آن‌ها این ساعت از روز را به هیچ وجه، از کف نمی‌دهند.خواب در مقابلِ این التذاذ، چه ارزشی دارد؟!هیچ؛ حقیقتاً هیچ.‌‌..دلم می‌خواهد بدانم در روستای شما، در میانِ آن طبیعت بکر، ساعت ۶ صبح، چه احوالاتی دارد؟خیلی دوست دارم بدانم؛لطفا برایم بنویس؛اگر هم دیر بیدار می‌شوی، حداقل یک شب را به خاطر من، زودتر به بالین برو تا بتوانی ۶ صبح را در آن بهشت، ببینی.فقط یک روز، به خاطر من!آن موقع، به بالکن برو و این رویای مرا بِزی...یک فنجان چای پررنگِ لاهیجان در دست؛در حالی‌که تا چشم کار می‌کند، سبز است و به‌جز سبزی، رنگی به دیده نمی‌نشیند؛از بالا، می‌توانی داخل کوچه را دید بزنی؛ درهمین هنگام، پدربزرگِ گوگولیِ همسایه‌ی کناری، بیلی به روی شانه، از آن‌جا به تو سلام می‌دهد...در حیاطِ سرسبزِ کلبه‌تان، انواع و اقسامِ پرندگان صف کشیده‌اند و یک‌به‌یک، با دیدنِ امتدادِ عقربه‌های ساعت، شادمان و پرشور، آوازی به سر می‌دهند.هر یک، نغمه‌ای خاص؛ گویی کلاسِ سُلفژ است! آری، نورِچشمم!این رویای من است؛حال، تو هر روز صبح، ان امکان را داری که رویای مرا زندگی کنی، تجربه کنی، با ذره‌ذره‌ی وجودت، درک کنی...پس یک روز صبح را به خاطر من هم نه، به خاطر خودت، ساعت ۶ صبح، افتخارِ دیدنِ این رستخیزِ باشکوه را به چشمانِ آهوانی‌ات عطا کن!قلم و کاغذی هم به دست بگیر و توامان، مرا هم در این التذاذِ بی‌پایان، شریک کن...این بهترین هدیه است...واقعا بهترین! صبحِ دلنشینی شد!صبحت به سلامت؛فعلا خدانگهدار...#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 06:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اتمام بیست‌ویکمین سال</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-tnhpfuhpllff</link>
                <description>عمر.گذشتنِ سالی دیگر از عمر، هربار توأم هست با خیلی چیزها.هم اندوه،هم ترس،هم گاهی شادی‌های شاید سطحی،گهگاهی هم شاید شادی‌های عمیق،حتی برخی‌ها وقتی تقویم زندگی‌شان ورق می‌خورَد، هیچ یک از این‌ها را در خود ندارند و تنها این ورق‌خوردن را می‌نگرند و تمام!یا شاید هم ادای &quot;فقط‌نگریستن&quot; را درمی‌آورند!نمی‌دانم...مهم نیست. آدم‌ها خیلی کارها می‌کنند و نمی‌کنند..باری؛من خودم نمی‌دانم اکنون و امروز و پس از ورق‌خوردنِ برگِ دیگری از این دفتر، از کدام خیل هستم. ملغمه‌ای هستم از تمامی‌شان. همچون همیشه.حتی نمی‌دانم بارِ کدام احساس، بر دیگری سنگینی می‌کند و &quot;چه&quot; در من غالب است!؟حتی الآن هم در این اندیشه‌ام که آیا الآن هم سعی دارم دوباره صورتک به چهره بزنم و حتی در نوشتن هم ادای آدم‌های عمیق را دربیاورم؟..آدم‌هایی که شاید هرلحظه و هرسال از زندگی‌ برایشان عمق دارد، معنا دارد، یا حاویِ &quot;چیزی&quot; است که نمی‌دانم چیست، اما زندگی من، آن‌ &quot;چیز&quot; را ندارد! و گویا &quot;چیز&quot; خوبی‌ست!آدم‌هایی که از درون پُر هستند؛ اما در ظاهر، مدام آن را به رخ همگان نمی‌کشند...آیا واقعا اکنون دارم به طرز مذبوحانه و رقت‌انگیزی دست‌وپا می‌زنم برای ادای چنین انسان‌هایی را درآوردن و مانندِ اینها شدن؟!نمی‌دانم...شاید.شاید هم...هماره می‌خواسته‌ام &quot;چیزِ&quot; دیگری شوم. چیزی که اکنون ندارمش و نیستم. آدمِ دیگری شوم با خصوصیاتی دیگر. دائماً در نارضایتی از وضع موجودِ خودم، نفس کشیده‌ام. همواره دوست داشته‌ام چیزی باشم یا بشوم، غیر از اینی که الآن هستم!اما گاهی (شاید هم اغلب) این علاقه به کسِ دیگری شدن، تبدیل شده به ادا؛ادای آدمِ رویایی‌ام را درآورده‌ام.آنقدر در این ادا و اطواربازی غلت‌خورده‌ام که جدای از دیگران، خودم هم گاهی باورم می‌شود که آدمی هستم با یک‌سری خصوصیاتِ آرمانی و دوست‌داشتنی!در حالی‌که درخلوتم فقط خودم می‌دانم اوضاع چقدر قمردرعقرب است.(یحتمل در ذهن خود در حال تحلیل روانی‌ و حتی فکر به روند درمانم هستید! راحت باشید! خودم هم مدت‌هاست در همین حالم.)بگذریم.از این یک سال کمی بگویم و بعدش بروم برای اداها و نقاب‌های بعدی که قرار است تا سال آینده به چهره بزنم.در سالی که ورق خورد، شاید از جهاتی شجاع‌ترین و از جهاتی نیز بزدل‌ترین نسخه‌ی خودم در طول این چندین سال بودم‌.از سویی قفل‌ها و تابوهای عظیم‌الجثه‌ای را برای خودم شکستم و خطرها کردم و دست به کارهایی زدم که از این آدم تا پیش از این، بعید بود. که به غلط هم بعید بود...از قسمتی از منطقه‌ی امنم گریختم.با کله هم گریختم...از سوی دیگر هم، خیلی کارها نکردم،خیلی سخن‌ها نگفتم،&quot;نه&quot;های بسیار گفتم،از قسمت دیگری از منطقه‌ی امنم بیرون نجهیدم.به درست یا به غلط، نمی‌دانم. اصلا ماهیتاً درست و غلطی هم وجود ندارد.اما با جمع و تفریقِ حسرت‌ها و پشیمانی‌ها و سود و زیان‌هایشان، مجموعاً گویا راضی‌ام از این شجاعت و بزدلی‌ها...(عجیب است! در این مورد به دنبال کسِ دیگری شدن نیستم.)نتیجه‌ی سالی که ازسرگذشت، وضعی است که اکنون دارم.«ناشناخته‌هایم از خودم برای خودم کمتر شده و همین، سبب رنج روزافزون است. باتریِ اجتماعی‌بودنم نسبت به چندی قبل، زودتر خالی می‌شود و از خیلِ عظیمِ انسان‌ها، آن هم وقتی همگان یک‌جا جمع باشند، بیزارم و مجموعاً از این بابت خشنودم و خرسند...(عمیقا)همچنین، در ابهامی عمیق و مهیب درباره آینده‌ام غوطه می‌خورم و لحظه به لحظه گویی بیشتر مرا در خود می‌کِشد و این ابهام گاهی، دیگر تاب‌ربا و طاقت‌فرساست...و اوضاع و احوالِ دیگر»&quot;به امیدِ تغییر.&quot;می‌خواستم مانند اکثر این نوع متون، در این قسمت، به اهداف سال آینده‌ام بپردازم؛اما می‌گذرم به دلایل بسیار..تنها چیزی که اینجا می‌نگارم تا برایم مکتوب بماند و از خاطر نبرم، این است که &quot;باید امسال تا توان دارم، تجربه کنم&quot;...همین.دوست ندارم این متن تمام شود!اما تمام شد.تا سال دیگر و ورق‌خوردنِ برگِ بیست‌ودوم از این دفتر...به وقت هفتم مردادماه هزاروچهارصد و دو#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 00:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به مخاطبی خاص...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-eak5dohv5aqt</link>
                <description>سلام به سپید و سیاهِ محبوبِ من معشوقِ خیلِ عظیمی از عشّاقِ جهان؛ سلام به پیانو!اکنون در حالی برایت می‌نگارم که کلاویه‌هایت، توسط انگشتانِ جادوییِ شوپن در فیلم پیانیست، به رقص درآمده و گوش‌هایم در حال چشیدنِ این لحظاتِ نایاب‌اند...چندی است، تو تنها محرّکِ روحِ شوریده‌ی من شده‌ای؛ در این مدت، هرگاه به بن‌بست برخورده‌ام، هرگاه دلم، مامن و پناهی برای آرمیدن و آسودن نیافته، قصدِ تو کرده‌ام. و آن لحظات، تو خود، می‌دانستی چگونه مرا تسلی دهی؛ بی‌آن‌که بگویم، آگاه بودی، چطور نواخته‌شوی که اشکِ نهانِ من از چشمانِ تو هم بچکد. مواقع لزوم، انعکاسِ تبسّمم، بر لبانت عیان می‌شد. پابه‌پای من می‌خندیدی و می‌گریستی، دردهایم را ذره‌ذره می‌چشیدی، گاهی با حرارتِ صداقتت، رفیقانه، دلداری‌ام می‌دادی، گاهی نیز در عمقِ وجودم رسوخ می‌کردی و مرا از نو می‌آفریدی...تو خود، همه را می‌دانستی! بهتر از من و هر کسِ دیگری...  یقین دارم تمامیِ محبّانت، از سرآغازِ تاریخ تاکنون، در نقطه‌نقطه‌ی این جهان نیز بر همین عقیده‌اند.شاید خودت ندانی؛ اما اگر بخواهم همه‌ی آرزوهایم را در سه مورد خلاصه کنم، &quot;نواختنت&quot; در این لیست جای دارد. گرچه اکنون، تواناییِ نواختنت را ندارم و برایم همچون رویایی می‌مانَد؛ اما در آن‌سوی وجودم نیز ندایی مدام می‌گوید، دوست ندارم بیاموزمت! چرا که روزی که بیاموزمت، دیگر &quot;آرزوی&quot; این را ندارم که تو را بنوازم...!این آرزو بدل به واقعیت می‌گردد و واقعیت، نابودیِ رویاست...من به همین آرزو خوشم... پس بگذار در التذاذِ این رویا غرقه باشم. همین که روحم از گوش سپردن به تو، کامیاب است، فعلا برایم کفایت می‌کند.آری، واقعا کافی‌است... گوش‌سپردن به نوای جنبیدنِ کلاویه‌هایت توسط بزرگان برایم بس است؛ این هم، رهیدگیِ خودش را دارد... ندارد؟! رهیدنی که شاید شوپن و موتزارت و باخ، سال‌ها پیش و کلایدرمن و چِرنی و ایناودی و سایرین در سالیانِ معاصر، به نحوی دیگر چشیده باشندَش. به هرحال، چه نوازنده‌ات و چه مستمعینت، همگی روی سخنت هستیم.هیچ‌گاه، کنسرتِ رسیتالَت برایم خسته‌کننده نخواهد شد. مگر می‌شود سلول‌های‌ روحم با نت‌هایت، اُنس گیرند -اگر گیرند- و خاطرم از این بابت، ملول شود؟ عصمتِ این اُنس، اصلا مجالِ فرسودگی را به جسم و جانم می‌دهد؟!در پایان، این را از یک دل‌شده و دل‌باخته‌ات به یادگار داشته باش. بدان که من و همه‌ی مخاطبانت، تا ابد مدیونت هستیم؛ وام‌دارِ تمامِ لحظاتی که برای ما می‌آفرینی؛ تمامِ دقایقی که غرقگیِ ما را رقم می‌زنی؛ تمامِ ساعاتی که با حرارتِ حضورت، از سرمای جان‌ِمان می‌کاهی؛ بدهکارِ تمامِ احساساتی هستیم که عمیقا بر صفحه‌ی وجودمان می‌تابانی؛ و در یک کلام، مدیونت هستیم؛ چون ما را احیا می‌کنی...یادِ جمله‌ی کافکا در یکی از نامه‌هایش افتادم. با اندک تغییری به تو می‌گویمش: &quot;نمی‌توانی تصور کنی چگونه زندگی را بافشاری اندک، از لابه‌لای کلاویه‌های تو بیرون می‌کشیم...&quot;همواره دوست‌دار و هواخواهت خواهم بود. شاید در آرزوی نواختنت سر به خاک بگذارم؛  شاید هم نه... به همان علتی که گفتم.از طرفِ یک پیانودوستِ کوچک؛ حسین.#حسین_دهقانی</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 11:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-uhfn77u5pnwl</link>
                <description>همواره همه‌ی ما همه‌چیز را هم به‌مان بدهند،باز هم چیزهایی هست که برود جزو ستون نیازمندی‌های روزنامه‌ی زندگی‌مان.انسان است دیگر؛ماهیتا به هیچ چیز قانع نیستیم و نمی‌شویم و نخواهیم شد.من هم علیرغم همه‌ی چیزهای گل و بلبلی که از نظر بقیه در زندگی‌ام دارم،(اما خودم احساس تهی‌بودن را در زندگانی‌ام با پوست و گوشت و استخوان لمس می‌کنم و جای خالیِ خیلی از رویاها و آرمان‌هایم را در وجودم حس می‌کنم.) در این لحظه‌ از بامداد، بیش از همه نیازمند چند چیزم:«تنهایی»تنها سفر رفتن،تنها زیستن،رها زیستن،رها از هرچیز؛هرچیز که مرا به چیزی پابند می‌کند!پابند به هرچیز!دور بودن از آدم‌های زیاد!دور بودن از خانواده،و اندکی آرامش و استراحت در خلوت.همین.به وقت بامدادِ پانزدهم تیر هزار و چهارصد و دو</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 20:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-cclaxgtfxto8</link>
                <description>دانشجوهای خوابگاهی‌ای که روزهای آخر و بعد از همه از خوابگاه خارج میشن، این متن رو شاید بهتر درک کنن. همیشه این نوع دانشجوها آخر ترم بهار که میشه و قراره دو ماه و نیم از آدمایی که یک سال باهاشون روز و شب‌شون رو گذروندن، دور باشن، اون روزای آخر به قول یه عزیزی &quot;اندوه بسیطی&quot; دچارشون میشه...اندوهی که شاید هیچوقت دیگه اینطوری نشه تجربه‌ش کرد.هرروز خوابگاه خالی‌تر میشه و یکی یکی با بچه‌هایی که شاید کوچکترین اشتراکی هم توی دنیاهاتون وجود نداشته باشه، خداحافظی می‌کنی؛ اما با همه‌ی این عدم اشتراک و تفاوت‌ها و شاید حتی تضادها، این وداع، دل‌گیر و تاب‌رباست...ما یک خانواده شدیم.یک سال کنار هم زندگی‌کردن،با کمی و کاستی‌های همدیگه کوتاه اومدن،درددلای شبانه از غم‌هامون،دیوونه‌بازی‌های شب امتحانی،و خیلی خاطرات و لحظه‌های غیرقابل تکرار دیگه‌ای که شاید ناخواسته، دل‌هامونو به هم متصل کرد.جوری به هم وصل شدیم که این جداشدن شده &quot;رفتن جان از بدن&quot;..همینقدر تلخ!و اینها همگی جدای از وداع با دانشکده و بچه‌های اونجاست که خودش قصه‌ی درازی داره...و شاید اندوهی بسیار بسیط‌تر و عمیق‌تر برای من...&quot;وداع چیز غریبی‌ست...!&quot;به وقت بامداد دوازده تیر هزار و چهارصد و دو</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 20:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و او رفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aghaye_Daal/%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-i6dglzmory1z</link>
                <description>تق‌تق‌تق؛صدای کفش‌های‌اش آمد؛فهمیدم که واقعا رفت. هنوز دسته‌گل‌هایی که دفعه‌ی قبل برای‌ام خریده بود را داشتم؛در گلدانِ یادگاریِ مادرم، به میز، جلوه‌ای زیبا داده بود.هنوز بوی عِطر آن، از دو سانتی‌متری قابل چشیدن بود... عصر یکشنبه بود و همچون یکشنبه‌های دیگر، چشم‌به‌راه‌اش پشتِ درِ خانه نشسته بودم؛منتظرِ زنگ.ساعتِ اتاق، ۶ و نیم عصر را نشان می‌داد و من نگران شده بودم.آخَر، قرار ما ساعت ۶ است.در حال پرواز در تخیلات‌ و احتمالات‌ِ عجیب و غریب‌ام بودم که لحظه‌ی موعود فرارسید؛زنگ به صدا درآمد. خودش بود‌.تا در را باز کردم، همچون دختری که معشوق‌اش را سالیان سال است که ندیده، او را در آغوش کشیدم.همچون همیشه، آغوش‌اش به گرمای خورشیدِ وسط ظهرِ زمستان بود؛با همان لذت... عادتِ همیشگی‌اش را هنوز هم با خود داشت.این بار هم دسته‌گلی آورد؛با رنگ و لعابی متفاوت؛نارنجیِ ملایمِ گلبرگ‌های‌اش چشم‌‌ام را نوازش می‌کرد.بوی مدهوش‌کننده‌ای داشتند‌.‌.. اما او آن روز، همان همیشگی نبود...نمی‌دانم چه شده بود؛ اما او، خودش نبود. روی صندلی‌ نشستیم و آباژورِ موردعلاقه‌اش را که زردِ دوست‌داشتنی‌ای ساطع می‌کرد، برای‌اش روشن کردم؛عاشق‌اش بود. پس از اندکی صحبت، بالاخره خنجرش را در دل‌ام فروکرد...کاملا ناگهانی!انتظارش را نداشتم؛گل را گذاشت و رفت!برای همیشه.‌.. من ماندم و دلی بی‌صاحب و درمانده که تنها انگیزه‌ی زنده بودن‌اش نیز به خیلِ عظیمِ افرادی که ترک‌اش گفته بودند، پیوسته بود..‌. پشتِ پنجره‌ی بازِ اتاق‌ام، در حالی که هوا، سلانه‌سلانه رو به تاریکی می‌رفت، نشستم.نسیمِ نسبتا خنکی می‌وزید و پارچه‌ی روی میز را مدام برمی‌گرداند.آبیِ کم‌رنگ آسمان و سبزِ تلخِ درختانِ باغِ جلوی خانه، تنها هدفِ نگاه‌های حسرت‌بارِ من شده بود‌.او دیگر نمی‌آمد.اما من همچنان به بیرون خیره بودم؛با کورسویی امید؛اما همانطور که عمیقا می‌دانستم، واهی... چقدر دشوار بود؛گویی روحی در کالبدم وجود نداشت؛هرچه بود، تمام شده بود.دیگر سلولی در بدن‌ام تکان نمی‌خورد.احساسی جز اندوهی بسیط، بر روحِ زجرکشیده‌ام نمی‌تابید...بوی گل‌ها، لحظه به لحظه بیشتر مشام‌ام را درگیر می‌کرد.گل‌هایی که توام بود با یاد او.دیگر، آزاردهنده شده بود...دیگر طاقت‌ام طاق شده بود.از تمامِ چیزهایی که مرا به یادش می‌انداخت. تناقضی عجیب، روح‌ام را بازی می‌داد.هم او را می‌خواستم، هم دیگر نه!هم دل‌ام می‌خواست هرآنچه از او به جا مانده را نگه دارم به امیدِ بازگشت‌اش؛ هم این تداعی‌های مکرر، خدشه بر این دل می‌انداخت...نمی‌دانستم چه باید بکنم. فقط نشسته بودم؛زل‌زده به افقی محو و نامعلوم.تمامِ رنگ‌ها برای‌ام بی‌رنگ شد؛تمام بوها برای‌ام ناپدید شد؛گوش‌های‌ام دیگر اجازه‌ی ورودِ هیچ صوتی را به خود نمی‌داد...تمامِ ورودی‌های‌ام قفل شده بود. پس نشستم و نشستم و به فکر فرو رفتم؛می‌اندیشیدم؛به دوستی که نداشتم؛به خانواده‌ یا عزیزی که از داشتن‌اش محروم بودم.به امیدِ هیچ چیز و هیچ‌کس!امیدِ ناامیدی...اوجِ سقوطِ انسان؛آن روز من به آن نقطه‌ی اوج، پرواز کردم...و دیگر پایین نیامدم!</description>
                <category>حسین دهقانی</category>
                <author>حسین دهقانی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 12:27:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>