<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمدرضا نظری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AhmadrezaNazari</link>
        <description>اینجا درباره چیزهایی که دیده‌‌ام، چیزهایی که شنیده‌ام، چیزهایی که خوانده‌ام و کلا جهان اطرافم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/180117/avatar/X5Brot.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمدرضا نظری</title>
            <link>https://virgool.io/@AhmadrezaNazari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموشی می‌آفریند؛ درباره فیلم «پدر»، ساخته فلوریان زلر</title>
                <link>https://virgool.io/@AhmadrezaNazari/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%84%D8%B1-ixb2qemimbt3</link>
                <description>وقتی واقعیت با خیال در هم می‌آمیزد، به‌طوری که تشخیص امر واقعی از امر خیالی دشوار می‌شود،‌ هنر به مرتبه‌ای بالاتر می‌رود. فیلم «پدر» محصول ۲۰۲۰ و ساخته فلوریان زلر، نمایشنامه‌نویس، این درهم‌آمیختگی را به‌زیبایی نمایش داده است. نمایش دنیا از نگاه بیماری که اختلال حاد روانی دارد، با بازی درخشان آنتونی (آنتونی هاپکینز) کاری بسیار مشکل بوده، که البته کارگردان به خوبی از پس آن برآمده است. ما فیلم را و دنیای اطراف را همان‌گونه می‌بینیم که او می‌بیند. زلر به‌خوبی توانسته است پدر را به نگاه آنتونی نزدیک و آن را برای مخاطب ترسیم کند. در این مطلب نگاهی به دقایق این فیلم انداخته‌ام و سعی کرده‌ام نشانه‌هایی در جهت درک بهتر فیلم پیدا کنم. این متن حاوی اسپویل است؛ بهتر است ابتدا فیلم را ببینید و بعد متن را بخوانید. پدر (۲۰۲۰)روایت غیرخطی مغلق پس از گذشت دقایقی از فیلم متوجه می‌شویم که به هیچ وجه با روایتی سرراست مواجه نیستیم. در «هنوز آلیس» (۲۰۱۴) (Still Alice)‌ ما زندگی زنی (جولیان مور) را دیده بودیم که به آلزایمر دچار شده است و بیماری‌اش به‌تدریج حادتر و حادتر می‌شود. و در آن فیلم به‌صورت عینی (Objective) به شخصیت آلیس نزدیک می‌شدیم. اما، در «پدر» ما با نوع متفاوتی از روایت بیماری روانی مواجهیم، روایتی ذهنی (Subjective) که به ما نشان می‌دهد چنین بیماری چگونه دنیا را می‌بیند. در این روایت زمان نظم مشخصی ندارد؛ مکان و دوام شخصیت‌ها، وقایع و اتفاقات هیچ‌کدام به‌شکلی متعارف پیش نمی‌روند.  منطق داستانیما با دو روایت در فیلم روبروییم. یک روایت، روایتی است که در آغاز و پایان فیلم گفته می‌شود. در این روایت دختر تصمیم دارد ازدواج کند، به همراه همسرش به پاریس برود و پدرش را در لندن تنها بگذارد. در سکانس ابتدایی، «آن» دختر آنتونی، با بازی اولیویا کولمن به پدرش می‌گوید که اگر از داشتن پرستار خانگی سر باز زند، مجبور می‌شود ...! این جمله ناتمام را وقتی کنار پایان‌بندی فیلم بگذاریم، می‌بینیم که در واقع خانه سالمندان راه‌حل نهایی او بوده است. روایت دیگر روایتی است که در طول فیلم موضوع سفر به پاریس را رد می‌کند و می‌گوید هرگز چنین موضوعی مطرح نشده است. با توجه به اینکه در پایان فیلم، پرستار به آنتونی می‌گوید که دخترش به پاریس رفته است، می‌توانیم این روایت را با قطعیت بیشتری بپذیریم که «آن» به پاریس می‌رود. می‌شود انکار رفتن به پاریس ازسوی «آن» را تمنای آنتونی برای ماندن او و نپذیرفتن واقعیت به‌طور ناخودآگاه دانست. در واقع، آنتونی نمی‌خواهد بپذیرد که در نهایت ساکن خانه سالمندان شده و قرار است جدا از دخترش زندگی کند.حال با باقی داستان باید چه کنیم؟ روایتی که آنتونی در خانه دخترش است و پرستاری به نام «لورا» قرار است از او مراقبت کند و شوهر «آن» بارها نارضایتی خود را از حضور آنتونی در خانه نشان می‌دهد! می‌توان با نشانه‌هایی دریافت که همه این بخش‌ها آمیخته‌ای از واقعیت و خیال‌های آنتونی است. برای مثال، آنتونی بعد از اینکه با پرستاری به نام «آنجلا» به مشکل برخورده، به خانه دخترش رفته است و ما در طول فیلم آنتونی را در خانه دخترش می‌بینیم، با توجه به اینکه «آن» در خانه سالمندان این نقل مکان کردن را یادآوری می‌کند.«آن» روزی مرغ خریده است و آنها برای شام مرغ دارند. این اتفاق بارها به شکل‌های گوناگون در ذهن آنتونی تکرار می‌شود. و یا لباس پوشیدن و به پارک رفتن اتفاقی است که در واقع در آسایشگاه رخ داده است. اما آنتونی یک بار هم آن را از زبان «لورا»، پرستاری که مدتی به خانه‌شان آمده است، می‌‌گوید. همین موضوع وجود شخصیتی به نام لورا را که شبیه به دختر دیگر آنتونی است و در تصادفی کشته شده است، در ابهام فرو می‌برد. جابه‌جایی شخصیت‌هاسکانس دوم را باید خیال آنتونی در خانه سالمندان بدانیم، جایی که آنتونی به ناگاه با مردی در خانه‌اش مواجه می‌شود که خود را شوهر دخترش می‌نامد و آن با بازیگری متفاوت خود را نشان می‌دهد. بازیگر «آن» در این سکانس «کاترین»، پرستار خانه سالمندان است که در پایان فیلم می‌بینیم. شوهر «آن» هم «بیل»، دکتر یا پرستاری است که در خانه سالمندان کار می‌کند و در سکانس پایانی آنتونی با دیدن او متعجب می‌شود. پس، می‌توان گفت که سکانس دوم آمیخته شدن زندگی در آسایشگاه با زندگی قبلی اوست. و در صحنه‌ای که آن/کاترین به اتاق آنتونی می‌آید، در واقع شاهد مکالمه‌ای در آسایشگاه میان پدر و پرستار هستیم. «آن»، دختر آنتونیکاترین، پرستار آنتونی، که در این سکانس او را در نقش «آن» می‌بینیمبه‌هم‌ریختگی مکان تغییر رنگ آپارتمان، همچنین تغییر در و اشیا‌‌ء نشان‌دهنده ناتوانی آنتونی برای تشخیص محل آپارتمان خود، آپارتمان دخترش و خانه سالمندان است.  اگر کمی با دقت به اشیاء و دکوراسیون نگاه کنیم، می‌بینیم که جای آنها تغییر می‌کند، رنگ‌ها تغییر می‌کنند و درها جابه‌جا می‌شوند. اشیاء، رنگ‌ها و لباس‌ها با دقت انتخاب شده‌اند و نقش خودشان را به‌خوبی ایفا می‌کنند. رنگ‌ها سخن می‌گویندعنصر رنگ یکی از جذابیت‌هایی است که بسیاری از فیلم‌سازان از آن استفاده می‌کنند تا حس یا مفهومی را برسانند. در فیلم ما دو دسته طیف رنگی را می‌بینیم: دسته اول طیفی از رنگ سرد و آبی است و دسته دوم طیف رنگ گرم، زرد و آجری. در بخش‌هایی از فیلم دیوارهای خانه آبی است. در جاهایی دیگر دیوارها کرمی است. لباس‌ها هم مابین رنگ آبی،‌ کرمی و آجری در گردش‌اند. «آن» با لباس آبی هنوز مخالف فرستادن آنتونی به خانه سالمندان است و خودش می‌خواهد از پدرش نگهداری کند. اما، «آن» با لباس کرمی تصمیمش را گرفته است که او را به خانه سالمندان بفرستد.پایان‌بندی با طعم شعردر پایان، به هم ریختن نظم کلمات در ذهن آنتونی به شعر تبدیل می‌شود. او فرو می‌پاشد و در صحنه‌ای تأثیرگذار می‌گوید که احساس می‌کند دارد برگ‌هایش را از دست می‌دهد و باد در شاخه‌هایش می‌پیچد. کاترین آنتونی را دعوت می‌کند که لباس‌هایش را بپوشد و با هم بروند در پارک قدم بزنند، با درخت‌ها و برگ‌هایشان. انگار ذهن آنتونی این کلمات را با هویت خودش ترکیب می‌کند. و در نهایت دوربین با حرکت به سمت پنجره و درخت و برگ‌های سبزشان می‌رود و این نما شعر کارگردان را کامل می‌کند.</description>
                <category>احمدرضا نظری</category>
                <author>احمدرضا نظری</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 15:03:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کشوری دور، در زمانی دورتر است</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z0pgsz0kz73m</link>
                <description>سال‌ها پیش در کشوری خیلی دور پادشاهی حکمرانی می‌کرد. این پادشاه با مردمش رابطه خوبی داشت. مردم هم دوستش داشتند و برای همین هر وقت این پادشاه از مردم درخواستی داشت، مردم چیزی از او دریغ نمی‌کردند. پادشاه در جشن‌های مردم شرکت می‌کرد. با آنها غذا می‌خورد و حتی از ذخیره ویژه انبار پادشاهی در این مراسم‌ها خرج می‌کرد و کاری می‌کرد که به مردم خوش بگذرد. او حتی اجازه می‌داد مردم او را به اسم کوچک صدا بزنند.اما این کشور کشور فقیری بود، ظاهرا همه‌چیز خوب بود، اما اگر به زندگی مردم نگاه می‌کردید، متوجه می‌شدید مردم غذای کافی ندارند و زندگی‌ بسیاری از آنها به سختی می‌گذرد. اما با این وجود زن‌های شهر شب‌ها تا دیر وقت می‌نشستند و برای عروسی دختر پادشاه لباس می‌دوختند. اگر از آنها می‌پرسیدید چرا این کار را انجام می‌دهید، پاسخ می‌دادند چون پادشاه آدم خوبی است و به فکر ماست.در این شهر پسر جوانی به نام جاناتان با مادر پیرش زندگی می‌کرد. او عاشق دختری به نام رزیتا شده بود و می‌خواست با او ازدواج کند. اما مشکل او این بود که پول کافی برای مخارج عروسی و تهیه مسکن نداشت. برای همین یک روز تصمیم گرفت که پیش پادشاه برود و مشکلش را با او در میان بگذارد؛ بلکه پادشاه ملکی را در اختیار او بگذارد. پادشاه از جاناتان استقبال گرمی کرد و بعد از گفت‌وگویی درباره مشکلات، نقشه‌اش را با جاناتان درمیان گذاشت. پادشاه به او پیشنهاد داد که او کنار ارتش و باقی جوانان کشور، در وسیع کردن مرزهای سرزمین به او کمک کند و وقتی کشور توانست به سرزمین‌های جدیدی دست پیدا کند، حتما ملکی را در اختیار جاناتان قرار می‌دهد. جاناتان هم قبول کرد و رفت.همه مردهای شهر کمک کردند و در توسعه مرزهای کشور کنار پادشاه و ارتشش بودند. آنها موفق شدند‌ زمین‌هایی را که با کشور همسایه از قدیم بر سر آنها جدال داشتند، پس بگیرند و بر آنها تسلط پیدا کنند. بعد از این پیروزی جشن بزرگی ترتیب داده شد و بلافاصله هم عروسی باشکوه دختر پادشاه برگزار شد و پادشاه همه مردم رو تو جشنش دعوت کرد. همه مردم خوشحال بودند که بعد از پیروزی حالا جشن عروسی دختر پادشاه برگزار شده و آنها در جشن غذا و نوشیدنی فوق‌العاده‌ای می‌خورند.مدتی گذشت و خبری از پادشاه نشد. پس جاناتان تصمیم گرفت که پیش پادشاه برود و موضوع را به او یادآوری کند. پادشاه بعد از اظهار شرمندگی گفت که به کلی ماجرا را فراموش کرده است، هزینه عروسی دخترش یک میلیون سکه شده و خزانه عملا خالی شده و جاناتان باید صبر کند تا با کشور همسایه قرارداد حق بهره‌برداری از معادن بسته شود و بعد از آن به جاناتان کمک کند. جاناتان که این را شنید، خوشحال شد و رفت تا این خبر خوب را به نامزدش رزیتا برساند.کارفرما و کارگرهای کشور همسایه در زمین‌های پادشاهی ساخت معدن جدید را آغاز کردند و بعد از چند ماه معدن به بهره‌برداری رسید و در این بین سود خوبی به دو کشور رسید. پادشاه هم تصمیم گرفت با این سود در کشور همسایه تعداد زیادی ملک بخرد تا در مواقع نیاز بتواند از آنها استفاده کند. مردم خوشحال بودند که کشورشان در حال پیشرفت است.جاناتان که فکر می‌کرد دیگر زمان مناسب برای ازدواجش فرارسیده، خوشحال پیش پادشاه رفت تا هم بابت این موفقیت به او تبریک بگوید و هم درخواستش رو دوباره مطرح کند. پادشاه سرحال بود و بعد از سال‌ها دکوراسیون قصر رو تغییر داده بود و لباس‌های جدیدی پوشیده بود. پادشاه جاناتان رو در آغوش گرفت و به او بابت موفقیت‌های کشور تبریک گفت و از تفریحاتش در کشور همسایه برای او تعریف کرد. وقتی جاناتان موضوع را به پادشاه یادآوری کرد، پادشاه خیلی ناراحت شد و به جاناتان گفت که مسائل جاری کشور اجازه نداده است تا بودجه‌ای برای عروسی جاتان درنظر بگیرد. اما حتما در طرح توسعه سواحل کشور خانه‌ای برای جاناتان درنظر می‌گیرد. جاناتان که فکر می‌کرد دیگر این بار قرار است، ویلایی ساحلی نصیبش بشود، خوشحال قصر را ترک کرد و پیش نامزدش رفت. نامزد جاناتان که حالا دیگر چند سالی می‌شد که منتظر جاناتان مونده بود، این بار هم خوشحال شد و گفت که همچنان منتظر جاناتان می‌ماند.پادشاه با کشور ورای آب‌ها قراردادی برای توسعه ساحل و طرح‌های گردشگری امضا کرد. طرح توسعه شروع شد و شرکت پیمانکار ویلاهای زیادی کنار ساحل ساخت و مجموعه تفریحی بزرگی راه‌اندازی کرد. ویلاها هم به بالاترین قیمت به شهروندان کشور ثروتمند همسایه فروخته شد و سود طرح بین پادشاه و پیمانکار کشور همسایه تقسیم شد. پادشاه هم تصمیم گرفت با این سودی که عایدش شده است، یک کارخانه تولید باتری‌های لیتیومی برای اتومبیل‌های برقی بسازد. ساخت کارخانه بعد از دو سال به اتمام رسید و کارگرهایی از شهر به استخدام کارخانه درآمدند. البته حقوق چندانی نمی‌گرفتند، چون کارخانه هنوز به سوددهی نرسیده بود و برای بازار پیدا کردن، زمان زیادی نیاز داشت. تازه بخش بزرگی از حقوق کارگرها با باتری پرداخت می‌شد، با این توجیه که تا چند سال دیگر ماشین‌های برقی جهان را به تسخیر خود درمی‌آورند و همه به آنها احتیاج پیدا می‌کنند.جاناتان که می‌دید چطور کشورش دارد مسیر صنعتی شدن را طی می‌کند، با خودش فکر کرد که دیگر می‌تواند به آرزوی چند‌ساله‌اش برسد. پادشاه به خاطر مشغله‌‌های اقتصادی که در این چند سال پیدا کرده بود، نمی‌توانست با خیال راحت با اهالی کشور رفت‌وآمد داشته باشد و آنها را رودررو ملاقات کند. برای همین جاناتان نتوانست پادشاه را ببیند و تنها نامه‌ای برای او نوشت؛ نامه‌ای که هیچ‌گاه پاسخی دریافت نکرد.چند سالی گذشت. خانه‌های مردم پر از باتری‌ ماشین‌های برقی شده بود. در شهر کلی ساختمان جدید ساخته شده بود که بیشتر آنها در مالکیت بانک‌ها و موسسه‌های مالی بود. مردم هنوز به پادشاه احترام می‌گذاشتند و او را نماد کشور مدرن‌‌شان می‌شناختند. پادشاه دیگر پیر شده بود و نوه‌اش به عنوان ولیعهد انتخاب شده بود. جاناتان میان‌سالی خودش را می‌گذراند. رزیتا هم هنوز منتظر جاناتان مانده بود. روزی که جاناتان به نامزدش گفت که دیگر منتظر او نماند، خیلی دیر شده بود. او دیگر خواستگاری نداشت. برای همین چاره‌ای نداشت جز اینکه منتظر جاناتان بماند تا اینکه روزی موفق بشود خانه‌ای تهیه کند و آنها زندگی‌شان را در خانه‌ خود شروع کنند.جاناتان در این سال‌ها کمی پول پس‌انداز کرده بود و امیدوار بود با آن بتواند، حداقل خانه‌ای اجاره کند. اما قیمت ملک در این سال‌ها خیلی بالا رفته بود و جاناتان دیگر نمی‌توانست در شهر جای مناسبی پیدا کند.در این میان پادشاه درگذشت و نوه‌ی نوجوانش بر تخت پادشاهی نشست. پادشاه جدید که بی‌تجربه بود، از مشاوران کشور در حکمرانی کمک می‌گرفت. به پیشنهاد مشاوران حکومتی طرحی به مردم ابلاغ شد که با آن مردم می‌توانستند با پیش‌پرداخت و اقساط چندین ساله صاحب خانه بشوند. جاناتان خیلی خوشحال شد و خیلی زود پس‌اندازش را در سامانه خرید مسکن واریز کرد تا بتواند بعد از سال‌ها صاحب خانه بشود.رسانه‌های پادشاهی مراسم کلنگ‌زنی افتتاح پروژه را پوشش دادند و اعلام کردند که تا چند سال آینده خانه‌ها آماده تحویل به صاحبان‌شان می‌شوند. کسانی که ثبت‌نام کرده بودند،‌ هر ماه مبلغی را به عنوان قسط واریز می‌کردند و منتظر خانه‌هایشان می‌ماندند.سال‌ها گذشت و پروژه مسکن طبق برنامه پیش نرفت. مسکن بعضی از ثبت‌نام کنندگان تحویل داده شد و به بعضی دیگر فقط اولویت‌های بعدی وعده داده شد. رزیتا  خودش را در آیینه نگاه می‌کرد، می‌دید که پوست صورتش کشیده و پر از لک شده است. سال‌ها گذشته و او نتوانسته لذت عشق را تجربه کند. جاناتان هم که دیگر موهای سفید و خطوط صورتش گذر سال‌ها را نشان می‌داد، با خودش فکر می‌کرد چه شانس‌هایی داشته که از دست داده، چه فرصت‌هایی را سوزانده و در این سن دیگر چه کاری می‌تواند انجام دهد.جاناتان بعد از سال‌ها به طور جدی به این موضوع فکر کرد و تصمیم جدیدی گرفت. جاناتان با نامزدش مشورت کرد و بعد از گرفتن موافقت او با باقی مانده پولش قایق کوچکی خرید و با رزیتا سوار قایق شد. جاناتان بادبان قایق رو باز کرد و آنها به دل دریا رفتند.</description>
                <category>احمدرضا نظری</category>
                <author>احمدرضا نظری</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 23:53:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب کسی است که می‌نشیند یا مرثیه‌ای برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@AhmadrezaNazari/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mubglbzgydeo</link>
                <description>دنیای روی اندرسون بسیار وسیع است؛ به همین دلیل نگاهی همه‌جانبه به آثار او در یک مطلب ممکن‌ نیست: می‌توان وجه شاعرانگی آثار او را بررسی کرد یا وجه انتقادی‌شان را؛ می‌توان از منظر سینمایی و تکنیک‌های فیلمبرداری و میزانسن به مجموعه‌ آثارش نگاه کرد یا به بررسی شخصیت‌های فیلم‌هایش پرداخت. هدف من این نیست که در این متن، به‌طور خاص یکی از این جنبه‌ها را واکاوی کنم، بلکه قصد دارم نگاهی کلی به چهار اثر آخر روی اندرسون بیندازم و سیر تغییر و تحول را در این آثار دنبال کنم. به نکاتی که به نظرم مهم می‌رسند اشاره خواهم کرد و در نهایت به جمع‌بندی می‌رسم. درباره بی‌پایانی (۲۰۱۹)، اثر روی اندرسونبر فراز شهر، اثر مارک شاگال *تأثیر گرفتن روی اندرسون از نقاشی مارک شاگال در فیلم درباره بی‌پایانی - برگرفته از صفحه اینستاگرام Mubiآقای اندرسون گزیده‌کارروی اندرسون کارگردانی بسیار کم‌کار محسوب می‌شود. او در بیست سال اخیر تنها چهار فیلم ساخته است و مخارج زندگی خود را ازطریق ساختن تیزرهای تبلیغاتی به دست می‌آورد (می‌توانید همه تیزرهای تبلیغاتی او را اینجا ببینید). البته تیزرهای تبلیغاتی روی اندرسون به قدری نوآورانه و متفاوت‌اند که بررسی آنها خود مطلب جداگانه‌ای می‌طلبد.سه اثر نخست او شامل سه‌گانه زنده (living trilogy) می‌شود، یعنی ترانه‌های طبقه دوم (۲۰۰۰)، تو ای زنده (۲۰۰۷) و کبوتری که بر شاخسار نشسته و به هستی می‌اندیشد (۲۰۱۴). اثر آخر هم درباره بی‌پایانی (۲۰۱۹) است. آثار روی اندرسون در دسته کمدی سیاه جای می‌گیرند و ابزردیسم (Absurdism) نقش پررنگی در آنها دارد. در آثار او می‌توان ردپای کارهای متأخر فلینی و همچنین لوئيز بونوئل را مشاهده کرد. برای مثال، می‌توان آثار اندرسون را با سوررئالیسم فیلمی همچون شبح آزادی (۱۹۷۴) مقایسه کرد. فیلم‌های روی اندرسون پر از شخصیت‌های عجیب‌اند. اما، معمولاً یک شخصيت محوری دارند. لوکیشن‌های محبوب او رستوران‌ها، بارها، اداره‌ها، ایستگاه‌های قطار، اتاق‌‌خواب‌ها و در کل محل زندگی انسان‌های معمولی است. رنج و مرگ انسان‌ها از موضوعات محوری فیلم‌های اوست. ترانه‌های طبقه دوم (۲۰۰۰)، اثر روی اندرسونترانه‌های طبقه دوم سیاسی‌ترین و همین‌طور سیاه‌ترین کمدی روی اندرسون همین فیلم است. این فیلم پر است از تصاویر اگزوتیک و گروتسک: تظاهرکنندگان شلاق‌به‌دست، ترافیک چندساعته‌ بی‌دلیلی که کل شهر را فراگرفته، پسری که در جنگ جهانی دار زده شده و روحش به دنبال یکی از شخصیت‌های داستان است، دختربچه‌ای که توسط مقامات از صخره‌ای بلند به پایین پرتاب می‌شود و ... .شخصیتی که در این فیلم به او بیشتر پرداخته می‌شود، مردی است که فروشگاه مبل‌فروشی خود را آتش زده است تا از بیمه خسارت بگیرد. پسر بزرگ او در بیمارستان روانی بستری است و با کسی حرف نمی‌زند. مرد که با مشکلات متعدد روبروست و حال تراژیکی دارد، در نهایت با مرگ روبرو می‌شود. تو ای زنده (۲۰۰۷)، اثر روی اندرسونتو ای زندهفیلم دوم در سه‌گانه زنده، تو ای زنده (You the living) است. ابتدا به نظر می‌رسد که این فیلم نگاه خوشبینانه‌تری نسبت‌ به ترانه‌های طبقه دوم داشته باشد. شاید غمی که در آن فیلم دیده می‌شود، در این یکی نباشد. از جنبه‌های کمدی سیاه آن نیز کاسته شده است. از تصاویر اگزوتیک عجیب و غریبی که در ترانه‌های طبقه دوم می‌دیدیم، کمتر شده است. اما، در تو ای زنده همچنان تصاویر و برش‌هایی از رنج انسان‌ها را مشاهده می‌کنیم. نوازنده سوزفون (sousaphone) در حالی که با همسرش در حال عشق‌بازی است، درباره از دست دادن ارزش‌ سهام‌هایی حرف می‌زند که در آنها سرمایه‌گذاری کرده است. ما این نوازنده را در بسیاری از سکانس‌های فیلم می‌بینیم که در مراسم‌های مختلف نوازندگی می‌کند. صراحت نقد در این فیلم کمتر از ترانه‌هاست. برای مثال، در حالی که در ترانه‌ها به‌طور مستقیم سیاست‌مداران به باد انتقاد گرفته شده بودند، در تو ای زنده این انتقاد به لایه‌های زیرین رفته است. هیئت مدیره یک شرکت از افت سهامش ناراضی است، در حالی که شرکت در سوددهی موفق بوده است. کبوتری که بر شاخسار نشسته و به هستی می‌اندیشد (۲۰۱۴)، اثر روی اندرسونپرنده‌ای بر شاخسار نشسته و به هستی می‌اندیشددر سه‌گانه، شاید شاعرانه‌ترین اثر را بتوان سومین اثر، کبوتری که بر شاخسار نشسته، بدانیم. خلق تصاویر شاعرانه بدیع، استفاده از قاب‌های خیره‌کننده، و وارد کردن عنصر خیال به‌شکلی بسیار جاذب در کبوتر دیده می‌شود. در اینجا ما همانند دو فیلم قبلی مشکلات زندگی انسان‌ها را می‌بینیم. شخصیت‌هایی که بیشتر به تصویر کشیده شده‌اند، دو مرد هستند که لوازم سرگرمی مضحکی مانند دندان خون‌آشام و ماسک دارند و از فروشگاهی به فروشگاه دیگر می‌روند تا آنها را به فروش برسانند؛ اما در این کار موفق نیستند.عنوان فیلم از این سکانس گرفته شده است: کودکی که سندروم دان دارد در جشن شعری می‌خواند درباره کبوتری که بر شاخه درختی نشسته است و به این فکر می‌کند که پول ندارد.د‌رباره بی‌پایانی (۲۰۱۹)‌، اثر روی اندرسوندرباره بی‌پایانیدرباره بی‌پایانی را می‌توان شعر نامید. چندین موقعیت کنار یکدیگر قرار گرفته‌‌اند تا تصویری از شخصیت‌های گوناگون را نمایش دهند، بدون آغاز و بدون پایان. نه داستانی در کار است و نه روایت سرراستی. درباره بی‌پایانی شعری تصویری است که این استاد سوئدی برای ما به نمایش گذاشته است. هرکدام از تصویرها را راوی با عبارت «مردی/زنی را دیدم که ...» توصیف می‌کند. از نقد تا شاعرانگیروی اندرسون زندگی در آغاز قرن جدید را با نقد تند خود مورد پرسش قرار می‌دهد و زوال آن را به تصویر می‌کشد. نقد سیاست و مذهبعیان‌ترین انتقاد از سیاستمداران و مقام‌های رده‌بالای مذهبی را در ترانه‌های طبقه دوم می‌توان دید: در سکانسی، در جایی که همه سیاستمداران و کشیش‌ها منتظرند تا شاهد پرتاب کودکی با لباس سفید و چشمان بسته از روی یک بلندی باشند. این مشخص‌ترین نماد قربانی کردن پاکی در جامعه است و شاید نشان‌دهنده مسببان وضع جامعه‌ای که در تمام فیلم شاهد آن هستیم. البته این تنها سکانسی نیست که در آن سیاستمداران و مذهبیون به باد انتقاد و استهزا گرفته می‌شوند.  برای مثال، در سکانسی دیگر دولتمردان پس از جلسه‌ای هشت‌ساعته نمی‌توانند یک جمله هم در قالب صورتجلسه و ماحصل جلسه بگویند. ترافیک، تظاهرات و سقوط جامعهدر ترانه‌های طبقه دوم می‌بینیم که در شهر ترافیک عجیبی به وجود آمده که علت آن مشخص نیست. تظاهرکنندگان در خیابان حضور دارند و یکدیگر را با شلاق می‌زنند. همه شخصیت‌های فیلم از مسئله‌ای رنج می‌برند. این رنج همگانی تمام سکانس‌های فیلم را در بر گرفته است: شعبده‌بازی که دیگر مهارت ندارد،‌ مردی که مغازه خود را آتش زده تا از بیمه خسارت بگیرد و پسر بزرگش در تیمارستان بستری شده است، و ژنرالی که مست کرده و سوار تاکسی شده است تا به تولد صدسالگی فرمانده کل سابق نیروهای نظامی در آسایشگاه سالمندان برود. همه این صحنه‌های گروتسک زوال جامعه را به بهترین شکل نشان می‌دهد. نقد سرمایه‌داریترانه‌های طبقه دوم با صحنه گفت‌وگوی مالک یک شرکت با یکی از مدیرانش آغاز می‌شود. آنها درباره تعدیل نیرو صحبت می‌کنند و مالک در جواب مدیر می‌گوید: در صورت بدتر شدن اوضاع، از این خراب‌شده می‌رویم. در سکانسی در میانه فیلم آنها را می‌بینیم که در حال حمل چمدان‌های خود روی چرخ‌هایی هستند که به‌سختی آنها را تکان می‌دهند. پس از اینکه جامعه به زوال خود رسیده‌ است، آنها در حال رفتن به جایی دیگرند تا «دیگر فقط به فکر خودشان باشند». هم در ترانه‌های طبقه دوم و هم در تو ای زنده یکی از بحران‌ها بورس است. بورسی که ارزشش هر روز کمتر و کمتر می‌شود و مردم دارایی‌شان را در آن از دست می‌دهند.کم‌رنگ شدن نقد مستقیم در فیلم‌های دوم و سومدر تو ای زنده نقد مستقیم سیاست کم‌رنگ‌تر می‌شود و دیگر به عیانی ترانه‌های طبقه دوم نیست. البته به‌هیچ‌وجه در این فیلم از تلخی زندگی بشر در عصر مدرن کاسته نشده است. همچنان زندگی بشر همراه با ناکامی است: دختری که عاشق یک نوازنده موسیقی است به خواسته دل خود نمی‌رسد و آن پسر او را قال می‌گذارد، زنی با شریک زندگی خود مدام اشک می‌ریزد و از نارضایتی‌هایش می‌گوید، و در نهایت ما نظاره‌گر پایانی مهیب یعنی پرواز پهبادهای نظامی بر فراز شهر هستیم. در فیلم سوم، یعنی کبوتری که بر شاخسار نشسته، تصاویر سوررئال‌تر و غافلگیر‌کننده‌تری می‌بینیم. برای مثال، در سکانسی می‌بینیم که آن دو فروشنده لوازم سرگرمی در بار هستند و ناگهان ارتش چارلز دوازدهم، پادشاه سوئد در ابتدای قرن هجدهم، از راه می‌رسد. اسب‌ها به داخل بار می‌آیند و چارلز دوازدهم آب سفارش می‌دهد. ارتش به جنگ با روس‌ها می‌رود و شکست‌خورده بازمی‌گردد. این سکانس در میانه فیلم کاری متهورانه است که تنها از روی اندرسون برمی‌آید. چارلز دوازدهم سوئد در نمایی از فیلم کبوتری که بر شاخسار نشستهشعر، درمانی که کارساز نیست اما زندگی ماست علاقه روی اندرسون به شعر در کارهایش بسیار مشهود است. در ترانه‌های طبقه دوم پسر شاعری در بیمارستان روانی بستری شده است. شعر نتوانسته او را نجات بدهد و فقط دردهای او را بیشتر کرده است. او تمام زندگی خود را از دست داده و آن را به برادر کوچک‌تر خود سپرده است: یک تاکسی و زن و فرزندش. برادر کوچک‌تر در تیمارستان برای او شعر می‌خواند تا او التیام پیدا کند؛ اما درد او بیشتر می‌شود.در فیلم‌های بعدی، شعر از حالت خام خود تبدیل به موسیقی و تصویر می‌شود تا در درباره بی‌پایانی تنها به توصیف صحنه‌هایی از زندگی می‌پردازد. اصولا‌‌‌ً شعر قرار نیست التیام‌‌آور باشد، بلکه برای درک بهتر یا توصیف بهتر زندگی به کار می‌رود. رؤياها به قدرت زندگییکی از المان‌هایی که برای روی اندرسون بسیار مهم است و او در همه کارهایش از آن استفاده می‌کند، رؤیاست. برخی از رؤیاها تلخ و برخی شیرین‌اند. در فیلم «تو ای زنده» دومین فیلم از سه‌گانه زنده دو رؤیا می‌بینیم؛ یکی رؤیایی است که راننده‌ای در ترافیک تعریف می‌کند. او در خواب می‌بیند که به‌دلیل شکستن ظروف گرانبهای یک خانواده به سه بار مرگ با صندلی الکتریکی محکوم می‌شود. او در ابتدا می‌گوید که افراد حاضر در خوابش را نمی‌شناخته است. در رؤیایی دیگر که دختری تعریف می‌کند، او می‌بیند که با پسر موردعلاقه‌اش ازدواج کرده است، در خانه‌ای متحرک با او است، و به جمعیتی که هیچ‌کدام از آنها را نمی‌شناخته می‌رسد. این افراد برای او آرزوی خوشبختی می‌کنند و همگی برایش آواز می‌خوانند و با او مهربانی می‌کنند.نمایی از رؤیا در تو ای زندهدنیای مردگان در فیلم‌های روی اندرسوندر سکانس پایانی فیلم ترانه‌های طبقه دوم می‌بینیم که فردی که در انتهای هزاره (سال ۲۰۰۰) روی صلیب سرمایه‌گذاری کرده،‌ صلیب‌های خود را در خرابه‌ای تخلیه می‌کند؛ چون در فروش آنها شکست خورده است. مردی که فروشگاه خود را آتش زده است هم در آن محل حضور دارد و ناگهان همه مرده‌هایی که در فیلم دیده‌ایم به سمت او می‌آیند: دختری که قربانی شده است،‌ پسری که در جنگ جهانی دار زده شده است، و مردی که از صاحب فروشگاه طلب داشته اما مرده است و چون هیچ وارثی نداشته طلب او هم بدون پرداخت مانده است. مرد فروشنده در جایی می‌گوید که خوشحال است که او مرده و مجبور نبوده که بدهی‌اش را بپردازد. جمع شدن مردگان و آمدن سمت او تصویری از پیوستن او به دنیای مردگان است. سکانس پایانی ترانه‌های طبقه دومکبوتری که بر شاخسار نشسته با سه برداشت از مرگ‌ انسان‌ها آغاز می‌شود؛ مرگ‌هایی ساده و کاملا‌‌ً غیرحماسی. در هر سه فیلم مرگ نقشی بزرگ دارد. در فیلم کبوتر یکی از فروشندگان لوازم سرگرمی از اینکه به بهشت برود می‌ترسد؛ چون فکر می‌کند در آنجا با پدر و مادرش مواجه می‌شود. روی اندرسون در تصویری عجیب و رؤیاگونه‌ بهشت را به تصویر کشیده است. در این تصویر سربازان انگلیسی بردگان سیاه‌پوست را در استوانه‌ای عظیم انداخته‌اند و زیر آن آتش روشن کرده‌اند. حرارت آن باعث می‌شود که بردگان داخل استوانه به تکاپو بیفتند و آن را حرکت دهند و از آن نوعی صدای موسیقی ایجاد شود. بینندگان این تصویر پیرمردها و پیرزن‌هایی هستند که در بهشت‌اند و پسر فروشنده از آنها پذیرایی می‌کند.نمایی از کبوتری که بر شاخسار نشسته نتیجه، پازلی یک‌پارچه از زندگیشاید در نگاه نخست فیلم‌های روی اندرسون را تکه‌پاره‌هایی بی‌ربط بدانیم و با دیدن آنها دچار سردرگمی شویم. اما، از ابتدا باید بدانیم که با روایتی سرراست روبرو نیستیم. قرار نیست فیلمی به معنای متعارف ببینیم. می‌خواهیم تجربه‌ای کسب کنیم. می‌خواهیم با تصاویری از زندگی روزمره که به‌صورت اغراق‌آمیزی به استهزا کشیده شده‌اند، همراه شویم، رنج انسان‌ها را درک کنیم و از یک مجموعه لذت ببریم، از قاب‌های زیبای آقای اندرسون گرفته تا موسیقی‌هایی که اجرا می‌شوند و آوازهایی که شخصیت‌ها ناگهان شروع به خواندن می‌کنند. در این میان معانی گوناگونی درک می‌کنیم، مقصود کارگردان را می‌فهمیم و با او همدل می‌شویم. </description>
                <category>احمدرضا نظری</category>
                <author>احمدرضا نظری</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 11:00:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکاش درونی در رم: یادداشتی درباره فیلم «تومازو» ساخته ابل فرارا</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A7-ztbpmost7cvb</link>
                <description>تومازو محصول ۲۰۱۹، ساخته ابل فرارااین مطلب اولین نوشته من در ویرگول است و در آن فیلم تومازو محصول سال ۲۰۱۹ و به کارگردانی ابل فرارا را بررسی کرده‌ام. لازم می‌دانم اشاره کنم که این مطلب حاوی اسپویل است و اگر برایتان مهم است، درکی که از فیلم دریافت می‌کنید حاصل فکر خودتان باشد، پیشنهاد می‌کنم ابتدا فیلم را ببینید و سپس این مطلب را بخوانید.من به تازگی با این کارگردان آشنا شده‌ام و این یادداشت صرفا با نظر به همین فیلم شکل گرفته است و آثار قبلی این کارگردان را نادیده گرفته است. اما همین اثر به تنهایی نشان می‌دهد که با کارگردانی جدی و صاحب ایده‌ای روبرو هستیم و البته بدون رجوع به فیلم‌ها و نوشته‌های دیگر می‌توانیم بفهمیم که کارگردان در این فیلم تصویری از زندگی و دغدغه‌های خود به نمایش گذاشته است. تومازو یا تامی (ویلم دفو) کارگردانی اهل نیویورک که در شهر رم ایتالیا ساکن شده، در حال کار کردن روی پروژه جدید خود است. او هم‌زمان زبان ایتالیایی یاد می‌گیرد، در دورهمی‌های افرادی که اعتیاد خود را ترک کرده‌اند شرکت می‌کند و کلاس (تئاتر) برگزار می‌کند. تومازو با همسر جوان و دختر خردسال خود زندگی می‌کند. او در رابطه با همسر خود با مشکل روبرو شده است و زندگی احساسی و همینطور جنسی خوبی ندارد. تومازو مراقبه می‌کند و سعی می‌کند آرامش از دست رفته‌اش را درون خود پیدا کند. او چندین بار سعی می‌کند با دختران دیگر مراوده ‌کند. اما با شک و تردید عمل می‌کند و تنها در ذهن خود با آنها رابطه برقرار می‌کند. در دنیای واقعی نیز به غیر از یک بوسه چیز دیگری عایدش نمی‌شود. با گذر زمان در فیلم شاهد سقوط او هستیم و او تا مرز جنون نیز پیش می‌رود. ۱/۲ ۸ محصول ۱۹۶۳ ساخته فدریکو فلینیرم شهر پرسه‌زنی، شهر آمال مردهتومازو در جایی از فیلم خاطراتی از خود را در جمع دیگران نقل می‌کند. او می‌گوید قصد داشته یک اقتباس آمریکایی از فیلم زندگی شیرین فلینی بسازد. همین اشاره کوتاه ادای دین کارگردان به فلینی در این فیلم را نشان می‌دهد. ایده ساخت فیلم در فیلم و سرگردانی و انتظار برای کامیابی را قبلا در فیلم‌های فلینی دیده‌ایم. تومازو ضمن اینکه تداعی کننده فیلم‌های فلینی است، دنیایی درونی را نیز به آن افزوده است. البته دنیای درونی و رویاگونه تومازو با رویاهای گوئیدو آنسلمی (مارچلو ماسترویانی) در فیلم هشت و نیم متفاوت است. گوئیدو یا خواب خاطرات کودکی خود را می‌بیند یا خواب ترس‌هایش را (مانند سکانس معروف ابتدایی فیلم که گوئیدو در ماشین گرفتار شده است). اما تومازو در رویاها و خیال‌هایش پاسخ آمال دست‌نیافته زندگی‌اش را می‌بیند. این مسئله ما را به یاد فیلم Eyes wide shut استنلی کوبریک می‌اندازد. جایی که بیل هارفورد (تام کروز) به خاطر فکری که زنش برای او تعریف می‌کند به پرسه‌زنی در شهر روی می‌آورد و سر از یک انجمن سری در می‌آورد. جایی که مرد حتی در زندگی واقعی هم نمی‌تواند به چیزی که از خاطر زن گذشته است، نزدیک شود. شبیه این اتفاق در فیلم تومازو رخ می‌دهد. جایی که تومازو زنش را با پسر دیگری می‌بیند؛ پسری که انگار اعتیاد دارد و  احتمالا در خیال اوست، او نمی‌تواند رابطه‌ای با کس دیگری برقرار کند. در ادامه به ماجرای این پسر بازمی‌گردیم.کلیپ نوازندگی محمدرضا لطفی در تومازوکمانچه محمدرضا لطفی در دنیای حزن‌انگیز تومازو در طول فیلم می‌بینیم که نماهای کوتاهی از کلیپ‌های موسیقی، بخش کوتاهی از فیلم استاکر آندری تارکوفسکی و سخنان یک راهب تبتی پخش می‌شود. یکی از این نماها و موسیقی‌ها اجرای کمانچه محمدرضا لطفی است (نمی‌دانیم که ابل فرارا برای استفاده از این ویدئو و موسیقی از وارثان استاد اجازه گرفته‌ است یا خیر)‌. این موسیقی و همینطور موسیقی‌های شرقی که در طول فیلم پخش می‌شوند عوالم درونی کارگردان را به نمایش می‌گذارد. احتمالا ابل فرارا هم درگیر مراقبه و یوگا شده است و آن را کمک کننده یافته است.ضعف، درگیری و جنونتومازو در جمعی می‌گوید که مشکل او با زنش به این بازمی‌گردد که زنش خیلی مستقل است و اجازه نمی‌دهد که از او و فرزندش مراقبت کند. تومازو قبلا دو فرزند خوانده داشته که به دلیل اعتیاد آنها را از دست داده است و حالا می‌ترسد این اتفاق دوباره رخ دهد. در جایی دیگر از فیلم تومازو را می‌بینیم که پس از ناکامی در نزدیکی با زنش و  همچنین عدم موفقیت در نوشتن، کنار جمعی سیاهپوست که به زبان ناآشنایی صحبت می‌کنند، نشسته است. او قلب خود را تنها دارایی خود می‌نامد و آن را به دیگران می‌دهد و در نهایت خودش آن را در آتش می‌اندازد. این صحنه احتمالا پایان ماجرای عاشقانه اوست. پس از این سکانس وهم‌آور او با زنش مشاجره بدی می‌کند و زنش به او می‌گوید که او شبیه دیوانه‌ها رفتار می‌کند. در بخشی راهب تبتی می‌گوید که باید به خود برگردید و دیگران را رها کنید. کاری که تومازو در طول فیلم سعی در انجام دادنش دارد اما در این کار موفق نیست. او به خانه می‌آید و پس از اینکه می‌بیند زنش با پسری در خانه است با اسلحه آن پسر را می‌کشد. ما یک بار قبلا این دو را در پارک و در نمایی دور دیده‌ایم که به احتمال زیاد  این رویای تومازو است. ما این جوان را یک بار دیگر نیز روی صندلی کنار خیابان می‌بینیم.بر اساس گذشته تومازو می‌توانیم به این نتیجه برسیم که این جوان تصویر دوران اعتیاد اوست. زمانی که او جوان‌تر و احتمالا در رابطه با زن‌ها موفق بوده است. اما این رویا دیگر تحقق پیدا نمی‌کند و جوان کامیاب کشته می‌شود و این تصویر به سکانس پایانی ختم می‌شود. تومازو بر صلیب در رممسیح‌گونه بر صلیبدر پایان‌بندی فیلم می‌بینیم که تومازو و دو تن دیگر در رم به صلیب کشیده شده‌اند و اپرایی پخش می‌شود. این پرفورمنس نهایت رنج کارگردان را نشان می‌دهد. دوربین به نگاه او نزدیک می‌شود و او لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد. پس از این نما شاهد رقص کودک خردسال تومازو در آپارتمانش هستیم؛ تومازو بر صلیب در واقع دارد این صحنه را می‌بیند. این دو سکانس پایانی فیلم از دیگر بخش‌های فیلم شخصی‌تر هستند. به نظر من کارگردان قصد دارد نشان دهد که تمامی رنجی که کشیده  با خوشحالی فرزندش قابل تحمل می‌شود.در نهایت باید بگویم که به شخصه از دیدن تومازو بسیار لذت بردم. در ادامه سعی می‌کنم، فیلم‌های دیگر این کارگردان را نیز بررسی کنم.</description>
                <category>احمدرضا نظری</category>
                <author>احمدرضا نظری</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 03:44:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>