<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aida_A</link>
        <description>آزادی! به‌پای عهد با تو بسته می‌مانم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/435592/avatar/39UmuO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aida</title>
            <link>https://virgool.io/@Aida_A</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از روزهای خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-ap0ocmykdcm2</link>
                <description>در سال ۸۸، ۶ ساله بودم. هنوز هیچ درکی از جهان اطرافم نداشتم. از دستبندهای سبز و از راهپیمایی‌های سیاسی، از دایی جوانم که چرا شب‌ها به جایی می‌رود که داد مادربزرگم را در می‌آورد. از مادر و پدرم و جنگی که با بقیه‌ی اقوام پیدا کرده‌اند هم به هم‌چنین. نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم چرا فضا به‌ناگهان انقدر متشنج و سنگین شده است.در سال ۹۶، ۱۴ ساله بودم. ‌خبر از هیچ حزب و سیاسی‌کاری‌ای نداشتم. آن‌چنان که حتی درست و دقیق متوجه فضای کدر آن‌روزها نشدم و اخبارش را بعدها کوتاه و بریده‌بریده خواندم.در سال ۹۸، ۱۶ ساله بودم که آن اتفاقات شوم افتاد. ۱۶ ساله بودم اما کماکان برایم مثل روز روشن است که وقتی اینترنت قطع شد به مبل تکیه دادم و به تلویزیونی زل زدم که گزارش از خیابان‌های شلوغ آن‌روزها می‌کرد.اینترنت که وصل شد شنیدم در ۳ روز ۱۵۰۰ نفر مرده‌اند و برای مرده‌های آن روز و گویی مرده‌های بی‌تمام روزها و سال‌های بعد از آن اشک ریختم.فکر می‌کنم از همان‌لحظه‌ی ۱۶ سالگی بود که سیاسی شدم که فشار سیاست موفق شد و درب ورودی‌اش را به زندگی من بشکند.۱۶ ساله بودم که خبر سقوط هواپیما را شنیدم و برای آرش و پونه، برای ری‌را و برای تمام آن آدم‌های غریبه‌ای که یک‌شبه و بسیار دیر شناخته‌ بودم، اشک ریختم.همان سقوط ننگینی که نه ضربه‌ی دشمن بلکه به دست هم‌وطن رقم خورده بود.آن‌روز به خانه که رسیدم مادرم جلوی تلویزیون ایستاده بود و به آن نوشته‌ای که می‌گفت هواپیما توسط راکت‌های خودی نشانه گرفته شده چشم دوخته بود و ایستاده گریه می‌کرد.همان‌روز و همان‌ثانیه بود که کوله‌ی مدرسه‌ام، اشک‌هایم و تمام شور کودکانه‌ی نوجوانانه‌ام به زمین افتاد، من زودهنگام بزرگ شده بودم و به‌ناگهان سیاسی.در سال ۱۴۰۱، ۱۹ ساله بودم. پی‌گیر یک آرزوی بلند که رسیدن به آن را دورتر از همیشه می‌دیدم. اما بیش‌تر از همیشه به آن حریص بودم.می‌خواستم پزشک بشوم. می‌خواستم اولین و بزرگ‌ترین رویای کودکیِ نصفه‌و‌نیمه‌ام را به ثمر برسانم که مهسا کشته شد.آن‌لحظه‌ای که خبر را شنیدم، غذا در دهانم ماسید و فکر می‌کنم از همان لحظه بود که دیگر هرگز طعم هیچ غذایی به مانند قبل نشد که نشد.آن‌رورها سراسیمه نوشتم، حرف زدم، دویدم و هرکاری که از دستم برمی‌آمد را انجام دادم.رویای شخصی‌ام را در کمد پنهان کردم، چون رویا داشتن برای منِ ۱۹ساله‌ی ‌خاورمیانه‌ای بیش از حد دست‌نیافتنی و دور به‌نظر می‌آمد.آن‌روزها من غمگین بودم و خشمگین و امیدوار.من ۱۹ساله بودم که بدترین توهین‌ها را از جانب افراد حقیری که خود را پایبند به ارزش‌ها می‌شمردند، شنیدم. آن‌ها واژه‌به‌واژه حیثیت و غرورم را نشانه گرفته بودند تا مگر ذره‌ای از عقایدم به عقب برانندم. عقایدی که خواستار پایان این مسیر تکراریِ اجباری برای دیگر کودکان بود.آن به‌ظاهر متدینینِ درست‌کارِ باتقوا، به نوجوانِ به‌اجبار سیاست‌زده‌ی آن‌روزها می‌تاختند تا شاید روسیاهی خودشان را با آن‌حجم از کثافاتِ گفتاری بپوشانند.من اما نشکستم. نشکستم و تاب آوردم.خاموشی دیجیتال را دوباره تجربه کردم و سعی کردم بنویسم تا شاید کسی با این نوشته‌ها و حرف‌ها، ذره‌ای بیش‌تر از قبل آزادی را طلب کند.بعد از آن نوبت به جنگ ۱۲روزه رسید.بازهم قطع اینترنت، بازهم خاموشی، بازهم این ابزار کثیف سرکوب برای مردمی که زیر سایه‌ی جنگ بودند. یک طرف جنگ واقعی و طرف دیگر جنگ درونی برای این‌که حالا باید طرفدار کدام سمت بود. بیگانه‌ی خارجی یا بیگانه‌ی داخلی.و حالا سال ۱۴۰۴ است. من ۲۲ساله‌ام و دانشجوی رشته‌ای که همیشه دوست داشتم.و بازهم در خاموشی همگانی به‌سر می‌بریم.امروز سومین روز پیاپی است که اینترنت قطع شده، آنتن‌ گوشی در ساعات مشخصی از روز قطع است و اس‌ام‌اس همزمان با اینترنت غیرقابل استفاده است.حالا بازهم چشم دوخته‌ام به اخبار و به تمام جوان‌هایی فکر می‌کنم که در این مهلکه و روند و روایت تکراری کشته می‌شوند.اما به شما میگویم ای آیندگانِ از جنگ گریخته، هرگز گمان نکنید که در زمانه‌ی ما رنجِ کشته‌شدن تکراری شده بود.از دوستانم به‌سختی خبر می‌گیرم. از خیلی‌هاشان تا همین‌لحظه بی‌خبرم.و به صفحه نمایش روبه‌رویم نگاه می‌کنم که صداهای ارسالی ایرانیان خارج از کشور‌ را پخش می‌کند تا به گوش خانواده‌های در ایران مانده‌شان برساند.آن‌ها می‌گویند از عزیزان‌شان بی‌خبرند و بغض می‌کنند.آن‌هایی که رفته‌اند اما این نحوستِ خاموشی‌های پی‌درپی از زندگی آن‌ها نه.آن‌ها که برای یک زندگی عادی، و نه برای یک چیز خارق‌العاده، ترک وطن کرده‌اند اما در بزنگاه‌ها متوجه می‌شوند که زندگی عادی سال‌هاست از آن‌ها دریغ شده است.و من؟مشاهده می‌کنم.تلویزیون را.اخبار را.عصبی بودن مادربزرگ مسنم را.کلافه بودن خاله‌ی بزرگم را.و غمگین‌تر از همه، روند سیاسی‌شدن خواهر کوچکِ سربه‌هوایم را.و به این فکر می‌کنم که چه داستان تکراریِ غمگینی.به این‌که من؛اغتشاشگر نیستم، معاند نیستم، وطن‌فروش نیستم، فریب‌خورده‌ی دستگاه‌های خارجی نیستم، تروریست نیستم، خرابکار نیستم، غرب‌پرست نیستم، آشوبگر نیستم، ربات نیستم، مزدور نیستم، خس و خاشاک هم نیستم.من معترضم؛معترض به نوجوانی که نبودم،به جوانی‌ای که نمی‌کنم،به آرزوهایی که هرروز از آن‌ها دورتر می‌شوم،به خبری که از دوستانم ندارم،به چشم‌هایی که بیش از این‌که خندیده باشند، گریسته‌اند،به تمام خاطرات شادی که می‌شد بسازم اما شرایط اجازه و امکانش را به من نداد.من حالا؛سیاسی‌ام،عصبانی‌ام،غمگینم،آشفته‌ام،پیرم،خسته‌ام،اما هیچکدام از وصله‌های بی‌معنایی که شما به من می‌چسبانید نیستم و هرگز نخواهم بود.و این آخرین چیزی‌ست که در این‌ ماتم‌سرایی که به جای جوان، مشتی پیرِ حیف‌شده می‌پروراند، به آن افتخار می‌کنم.گفتم که چه رنج است که نتوان سخنش گفتگفت آن‌که شبی بی‌وطنم خواند وطن‌خوار«حسین جنتی»</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 16:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرم بازار مسگرهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@Aida_A/%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DA%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zdtpvbgcdfja</link>
                <description>به آینه زل می‌زنم و سعی می‌کنم آن‌قدر در خطوط چهره‌ام دقت کنم که کم‌کم آخرین ذراتِ آشناپنداریِ خودم نسبت به خویشتنم را از دست بدهم.و به غریبه‌ی درون آینه خیره می‌شوم. به‌خصوص به چشم‌هایش. دوست‌شان دارم. وقتی خسته و کلافه‌اند بیش‌تر.نوعی اشتیاقِ بی‌وصف به رگ‌های سرخِ تشنه‌ی آن چشم‌ها دارم.سعی می‌کنم بفهمم چه می‌گویند، از جانِ جهان چه می‌خواهند، در پی کدامین راه و کدامین نجات‌دهنده‌اند.نمی‌دانم.نمی‌دانم.- تو کیستی ای غریبه‌ی آشوب‌زده؟با من سخن نمی‌گوید. چشم می‌پوشد. بغض می‌کند.اصرار می‌کنم. پا پس نمی‌کشم. در پایمردی استاد تمام شده‌ام.گستاخ و مصر، در پی پاسخ، میلی‌متر به میلی‌مترش را می‌کاوم.- کیستی تو، ای از نفس‌افتاده‌ی ازلی ابدی؟میگوید. بالاخره به حرف می‌آید. بغضش می‌ترکد. می‌گرید و می‌گوید.او گم شده. او سال‌هاست که گم شده.آدم‌ها گاهی کیف پول‌شان را گم می‌کنند. گاهی زمان و مکان‌شان را و گاهی هم خودشان را.و امان از گم‌گشتگی! یک تزلزل همیشگی میان میل افراطی به بودن و ماندن و دوام آوردن یا رها کردن و رفتن.مژدگانی‌ها لال مانده‌اند. یابنده‌ای نیست چنان که منجی‌ای.و اما آدم‌ها.آخ از آدم‌ها.او می‌گوید.چشمان غریبه تهی نیست. می‌فهمم.- تنهایی نه؟حالا اندکی بیش از دو دهه شده که پی مخلوقِ به قول مولانا هم‌جنسی می‌گردد.که نیست.که نیست.که نیست.انگار دنبال تکه‌های گم‌شده‌ی خودش در غیر می‌گردد.غیر. مقصود آدم‌هاست.آدم‌ها.کورند. کرند. و غرق در مشتی اراجیف و شطحیاتِ بی‌مبتدا و بی‌منتها.غرق در منجلابِ نفرت‌انگیزِ تهوع‌آورشان.بیزاری‌اش را فهمیده‌ام و دستم از بلندای آزردگی‌اش به جد کوتاهِ کوتاهِ کوتاه است.بیزاری، تهوع، منجلاب، خلوت.میل باطنی‌اش را می‌دانم.وقتی با شیفتگی به پرنده‌های بالای سرش نگاه می‌کند می‌فهمم که چه غبطه‌ای پشت آن نگاهِ خیره به آزادی‌شان است.به آن پرواز، آن رهایی و آن جنب‌و‌جوش.آدمیزاد درخت نیست. ای‌کاش به جای این‌همه ریشه‌دار بودن، پرنده‌خو بودیم. یله و آزاد. تحمل.تحمل.تحمل.تحملِ این موجوداتِ دوپا. نام‌شان انسان.چه رویای غریبیست. رویای تحمل.خلوت به هم می‌خورد. مادر چرتم را پاره می‌کند. به کالبدم بازمی‌گردم. مثل همیشه به همان زمان و همان مکان.آخرین نگاه به آینه.در سرم بازار مسگرهاست.سمفونی مردگان را برای بار یک‌هزار و نمی‌دانم چندم برمی‌دارم.در سرم بازار مسگرهاست و با آیدینِ عباس معروفی حرف‌ها دارم.آخر سرم بازار مسگرهاست. توی دلم رخت می‌شویند و توی پاهام سیم می‌کشند.</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 19:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده از روزها| ملاقات با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-jrzzyzxiukjx</link>
                <description>دوره‌ی طولانی و قابل‌توجهی از زندگی من صرفِ کتاب تست‌های رنگارنگ، کلاس‌های متعدد فوق برنامه، وحشت و اضطراب مداوم و هرروزه‌ی کنکور و هرثانیه در رویای پزشک‌شدن سپری شد.از آن روزهای تاریک و طاقت‌فرسا که هم‌زمان‌شدنِ استرس کنکور با ملالِ وقایعِ سال 1401 ایران  آن را تحمل‌ناپذیرتر می‌کرد؛ خروارخروار خاطرات تلخ و گزنده دارم اما یادآوری خاطره‌ی صبح اعلام نتایج را دوست‌تر دارم؛ روز رسیدن.یادم می‌آید رشته‌ای که روبه‌روی اسم و فامیلم نوشته شده بود را هضم و درک نمی‌کردم و از اشکِ حلقه‌زده در چشمان پدرم و شوق بی‌وصف مادرم فهمیدم آن مسیرِ طولانی‌ای را که تنها، لرزان و با قدم‌های مضطرب و نامطمئن سپری کرده‌ام عاقبت به منزل رسیده است.پنداری تمامِ حلاوتِ دنیا را به رگ‌های ظریفم تزریق کرده بودند و گویی پی‌درپی و بی‌توقف قند در دلم آب می‌شد. به خاطر می‌آورم که آن روز هیچ آرزویی نداشتم مگر پیداکردنِ کنجِ خلوت و امنی برای بالاخره به شادی گریستن و سپاس‌گزاری از خویشتنِ خویشم بابت دوام آوردن و پا پس نکشیدن.فاصله‌ی بین اعلام نتایج و شروع دانشگاه را می‌توان در لبخندهای محجوبانه‌ی آکنده از نخوت من و سوال‌های بی‌پایان آشنایان خلاصه کرد. یکی از سمج‌ترین پرسش‌هایی که همواره به گوشم می‌خورد درباره‌ی دیدنِ بدنِ بی‌جانِ آدمیزاد بود. و درحالی که هربار با باز شدن این موضوع انگشتانم یخ می‌کرد اما بی‌انداختن خودم از تک‌و‌تا با نیشخندی آرام، از سر نترس و دل شجاعم حکایت‌ها می‌گفتم.روز اولی که برای گذراندن واحد عملی، سالن تشریح دانشکده و به‌تبع جسد انسان را برای اولین بار دیدم، خلاف تمام تصوراتم نه کسی ترسید، نه کسی آزرده شد و نه کسی از حال رفت. خودِ من علی‌رغمِ ممنوعیت تصویربرداری از جسد، با شوق بی‌اندازه‌، از دستی که ناخن انگشت شستش هنوز سالم مانده بود عکس گرفتم تا به‌عنوانِ شاهدی از جسارتم در اولین برخورد با مرده به خانواده‌ام نشان بدهم.من آن‌روز و تمام روزهای بعدش خیال می‌کرد که مرگ را در کالبد آن جسدهای قدیمیِ پوسیده ملاقات کرده‌ام، و بسیار خرسند و مسرور بودم که راحت‌تر از تصورات خودم با عدم کنار آمده‌ام و حالا قادرم در عنفوان جوانی، گوش به گوشِ مرگ نفس بکشم، نام عروق و عضلات و اعصاب را یک‌به‌یک حفظ کنم، بی‌واهمه آب بنوشم و تمام تمرکزم را حواله‌ی صحبت‌های استادی کنم که با بی‌تفاوتی درست بالای تنِ بی‌جانِ یک آدم، برای‌مان شرحِ دانشِ پزشکی می‌کرد.اما آن‌روزها نمی‌دانستم که اولین دیدار من با مرگ، به چندین ماه آینده موکول شده است؛ روزی که با خواست و طلبِ خودم فرمِ دیدار با عدمِ حقیقی را امضا می‌کنم.و روایت اصلی این جستارک از این‌جا شروع می‌شود. از یک سه‌شنبه‌ اواخر مهرماه سال 1403 خورشیدی، زمانی که چشم در چشم فنای بشری دوختم.بازدید از پزشکی قانونی و کالبدشکافی جسدِ تازه‌فوت‌شده‌، برنامه‌ی تشویقی دانشکده‌ی پزشکی برای دانشجویان ِکمیته تحقیقات بود. کمیته‌ای که اعضای آن را علم خالصی که به واحدهای خلاصه‌شده‌ی درسی محدود نشده متاثر می‌کند و گسترش دادن مرزهای خیال به سرزمین‌های گسترده‌ی علم آن‌ها را به‌جد شگفت‌زده می‌نماید. دلیل و انگیزه‌ی من برای مشارکت کردن در این فضای دانش‌وارانه، یک ایده‌ی خامِ تحقیقاتی پیرامونِ یائسگی، این مرحله‌ی دشوار در زیستِ جمعی زنانه بود. که شاید در آینده‌ی نه‌چندان نزدیک، روندِ به بار نشستنِ این ایده را به تفصیل شرح دهم.اما حالا برگردیم به بحثِ پیشین، مواجهه با مرگ؛در قسمتِ یادمان شهدای دانشکده، هم‌قطارانم در این تجربه‌ی وهم‌انگیز را دیدم. آن‌جا کنار نامِ هر بیست و اَندی نفرمان علامتِ حضور پیداکردن زده شد و با اتوبوس‌های فرسوده‌ای، که همه‌ی ما در سال‌های نوجوانی‌مان دستِ‌کم یک‌بار با آن‌ها به اردوهای تدارک‌دیده‌شده توسط آموزش‌و‌پرورش رفته‌ایم، به سوی پزشکی قانونیِ استان حرکت کردیم.ساختمانِ پزشکی قانونی سرد و بی‌روح جلوه می‌نمود، خنده‌های‌مان را درجا خشک کرد و در شمایل بزرگ‌سالانِ جدیِ غرق در سکوت ظاهر شدیم. از ما استقبالِ گرمی صورت گرفت اما این پیشواز آن‌چنان که باید به جانِ هیچ‌کدام‌مان ننشست.در سالنِ همایش برای‌مان توضیحاتِ ابتدایی داده شد، روپوش‌های‌ سفیدمان را به تن کردیم تا به سالنِ تشریح هدایت شویم. در همین حین از سالنِ انتظار گذر کردیم و مردمانی پوشیده در رخت عزا را به تماشا نشستیم، صورت‌های‌شان گرفته بود و انگار روحِ زندگی از چشمان‌شان رخت بسته بود.  جلوتر رفتیم و در یک اتاقک کوچک، ماسک و دستکش‌ و گان‌های جراحی‌مان را به تن کردیم. به سیمین و شمایلِ پزشک‌وارانه‌اش نگاهی انداختم و احساساتی شدم، او نیز هم. یک‌دیگر را تنگ در آغوش گرفتیم نمی‌دانم برای هیجان‌مان بود یا می‌خواستیم به هم اطمینان بدهیم که در این تجربه‌ی سخت، لااقل هم‌قدم و هم‌دلیم.از آن اتاقک، وارد محوطه‌ی روبازِ پیش از سالن تشریح شدیم، در همین حین جنازه‌ی پوشیده شده‌ در کاورِ یک انسان از جلوی خانواده‌اش رد و وارد سالن شد و خویشاوندانِ متوفی، مرد و زن بلندبلند شروع به گریستن کردند. بدنم یخ زده بود و حرکت قطره‌ی عرق را روی مهره‌های کمرم حس می‌کردم. یکی از دخترک‌های دانشجو از شدت تاثر با صدای بلند گریه می‌کرد و زمانی که سعی در آرام کردنش داشتم تازه متوجه لرزش بی‌اندازه‌ی صدای خودم شدم.دالانِ تشریح، کابوسِ من بود. هوای آن‌جا گرم بود و بوی فسادِ اجسادی که آن‌جا بود دل‌و‌روده‌ام را در هم می‌پیچاند.  به محض ورودم به آن سالن، تمام حواسم را از دست دادم و تماما چشم شدم، وحشت‌زده به جنازه‌های برهنه‌ی خوابیده رو تخت‌های فلزی نگاه می‌کردم و لمسِ حسِ حضور زندگی را تماما از دست داده بودم. دیگر متوجه حضور دوستانم نبودم، فشارِ دستِ مرگ را روی گلویم حس می‌کردم و جرات و توان حرکت‌کردنم را از دست داده بودم.به اجبار و از سر ناچاری با فشار دانشجوها جلوتر رفتم و به جنازه‌ی یک مرد حدودا 40 ساله چشم دوختم، بدنش در اثر اتمام حیاتش در حال تغییر رنگ بود و فاسد شدن آن از دو نقطه‌ی زیر شکمش که محل قرارگیری روده‌ است شروع شده بود. صدای محوی از پزشکِ آن‌جا درخاطرم هست که توضیحاتی درباره‌ی علت مرگ می‌داد و من سرتاپا می‌لرزیدم و از این‌که جلوی هجوم اشک به چشم‌هایم را بگیرم به‌کلی قاصر شده بودم. دستانم را به هم چنگ می‌زدم و سعی می‌کردم سرِپا بمانم. نگاهِ سوالی بچه‌ها و پرسشِ «خوبی؟» آن‌ها در ذهنم هست، سرم را به معنی آره تکان می‌دهم اما خوب نیستم. می‌لرزم و پایه‌های دنیا را برای اولین بار لرزان احساس می‌کنم. دلم می‌خواهد از آن‌جا، از آن رشته، از آن بو، از آن تصویر و از آن صداها فرار کنم اما به پاهایم وزنه‌ی چند تنی چسبانده‌اند. چهره‌ی پدر و مادرم سمج‌تر از همیشه ذهنم را پر کرده و تمام تمرکزم را از دست داده‌ بودم. دیوانه‌وار دل‌تنگ حس گرمای آغوش خانواده‌ام بودم، دل‌تنگ این‌که دوباره ببینم‌شان، زنده و سالم. دچار نوعی وهم شده بودم از این‌که خارج از این اتاق همه‌چیز مرده، همه‌چیز بوی مرگ می‌دهد و جهان در خاموشی محض فرو رفته است.از جسد اول غیر از توضیحِ پزشک درباره‌ی این‌که این مرد، مرگ سختی داشته و برق‌گرفتگی جز دردناک‌ترین نوع مرگ‌هاست دیگر چیزی به‌خاطر ندارم. اما تصاویر زیادی در ذهنم نقش بسته. دو نقطه‌ی سبز رنگِ روی شکم، سوختگی انگشت دست که ناشی از ورود برق به بدن و سوختگی شدید انگشت پا که نشانه‌ی خروج برق از بدن بود و آن دو قسمت به زغال می‌مانست، تغییر رنگ ساق پا و جمود نعشی را، که جسد را سفت و خشک می‌کند، به یاد دارم. چهره‌اش را اما به‌کلی از یاد برده‌ام. لابد این هم از خوبی‌های تکامل دقیق آدمیزاد است که قادر است تجربیات فاجعه‌آمیزش را به فراموشی بسپرد. تنها چیزی که از چهره‌اش به‌خاطر دارم این است که اصلا شبیه مرده‌ها نبود. تصور می‌کردم خوابیده و آرزو می‌کردم بیدار شود. آرزو می‌کردم صدای گریه‌ی نزدیکانش را بشنود و دلش به رحم بیاید و بیدار شود. او غریبه‌ای بود که نمیشناختمش اما حالا بالای سر بدنِ بی‌جانِ برهنه‌اش ایستاده بودم و برایش سوگواری می‌کردم و به خود می‌لرزیدم.در فاصله‌ بین دیدن جسد اول و دوم سعی کردم کمی توان خودم را بازیابی کنم، به خودم قول دادم بعد از اِتمام این لحظاتِ سخت با خیال راحت، یک روزِ تمام بی‌واهمه گریه کنم و به خودم برای هضم تصاویری که دیده‌ام و خواهم دید فرصت کافی بدهم.فردِ دوم در اثر خودکشی با طناب دار مرده بود. چند روز روی طناب مانده بود تا بالاخره پلیس پیدایش می‌کند و برای تحقیقاتِ لازمه، جنازه را به پزشکیِ قانونی می‌فرستد.با این‌یکی راحت‌تر کنار می‌آیم، هرچند کماکان نمی‌توانستم به چهره‌اش نگاه کنم. پزشکِ آن‌جا ردِ طنابِ دار روی گردنش را نشان‌مان می‌دهد و همین‌طور ردِ عمیق تیغ روی مچ دست چپش را. توضیح می‌دهد که عمقِ خراشی که ایجاد کرده به مرور کمتر شده چون متوفی توانایی تحمل دردِ آن را نداشته و وقتی از طریق زدن رگ دستش موفق به خودکشی نشده، از طناب دار استفاده کرده است. و این همان جسدی‌ست که قرار است برای‌مان تشریحش کنند.پیش از این‌که پزشکِ آن‌جا تیغ جراحی را در دست بگیرد، علی‌رغم آگاهی‌ام از عدم جریان خون در بدن مرده، از دوستم می‌پرسم «خونش که جاری نمی‌شه؟». پزشک، بررسیِ اجمالی‌ای روی جسد انجام می‌دهد و از لکه‌ها و آثارِ کبودی و تغییر رنگ روی بدن عکس می‌گیرد و واژه‌ها و اصطلاحاتی را جهت توضیح علت مرگ برای همکارش توضیح می‌دهد که حتی یک کلمه‌ی آن را نمی‌توانم به خاطر بیاورم.میخکوبِ زنجیر استیل در گردن مرد می‌شوم، انگار تنها چیزی که هنوز بویی از حیات در خود دارد همان زنجیر است. زنجیر در فرورفتگیِ پشت گردن که در اثر ردِ طناب دار ایجاد شده فرو رفته بود و هربار که پزشکِ آن‌جا جنازه را تکان می‌داد حرکت می‌کرد.حرکت تیغ را می‌بینم، دلم می‌خواست از آن جهنم فرار کنم ولی انگار توانی برای حرکت نداشتم، دلم می‌‌خواست چشمانم را ببندم اما می‌ترسیدم دیگر چنین فرصتی را پیدا نکنم و تا همیشه از ضعفی که از خودم نشان داده‌ام شرمنده‌ی خویشتنِ خویشم باشم. تیغِ جراحی روی شکم حرکت می‌کند و برشِ عمودی عمیقی را ایجاد می‌کند، بوی نفرت‌انگیزی به مشامم می‌خورد و هجوم محتویاتِ معده‌ام را به سمت گلو احساس می‌کنم، رویم را به امید یافتن پنجره‌ی بازی برمی‌گردانم تا بتوانم دوباره ریه‌هایم را از هوای تازه سرشار کنم، تا باور کنم خارج از دالان هنوز زندگی در جریان است.برمی‌گردم و به لایه‌ی چربیِ شکم نگاه می‌کنم، زردی عجیبی دارد که برای‌مان توضیح می‌دهند که پررنگ شدنِ آن بعد از مرگ طبیعی‌ست. تیغ حرکت می‌کند و این‌بار غضروف‌های بین‌دنده‌ای را با صدای وهم‌انگیزی یک به یک می‌بُرد و جناغ و دنده‌های چسبیده به آن را از بدن جدا می‌کند. آن استخوان‌ها، بی‌مصرف‌ به‌نظر می‌رسند و روی تختِ فلزی پرتاب می‌شوند. صدای برخورد استخوان با فلز و صدای برخورد  تیغ با غضروف دیوانه‌وار بود.تیغ ادامه می‌دهد، قلب را از جا در می‌آورد و سه برش نامنظمِ بی‌علت روی آن می‌زند و خون باقی‌مانده در آن را درون محوطه‌ی شکمیِ جنازه خالی می‌کند و سرنوشت قلب هم پرتاب شدن کنار همان استخوان‌های سینه‌ای‌ست.نوبت به شش‌ها می‌رسد،  هردوی آن‌ها از جا در‌می‌آیند و کنار قلب جای می‌گیرند. دو تکه از بدنِ آدمیزاد با رنگ سفید که پر از نقطه‌های سیاه‌رنگ است. برای‌مان می‌گویند که علت این نقطه‌های متعدد سیاه‌رنگ سیگار کشیدن است. به تمام روزهایی فکر می‌کنم که محض تفریح یا همراهی با دوستانم سیگار کشیدم و از تصور تغییر رنگ شش‌هایم به خود می‌لرزم.کلیه، طحال و بخشی از روده‌ها یک‌به‌یک روی تخت فلزی قرار می‌گیرند، تنها خاطره‌ام از آن لحظات همهمه‌ی بی‌معنای بچه‌ها، چشم‌های بی‌احساس و مرده‌وار پزشک، بوی تهوع‌آور و مشاهداتِ سرسری و بی‌دقتم است.می‌بینم که تیغ حرکت می‌کند و گلو را می‌شکافد، دکتر دست می‌برد و حنجره و زبان را باهم بیرون می‌کشد. به زبان نگاه می‌کنم، به باقی‌مانده‌ی تکه‌های غذا روی آن و به وحشتی که سرتاپای وجودم را در برگرفته. تصویر زبانِ سالمِ افتاده کنار سرِ آن مرد تا ابد خراش‌دهنده‌ی روحم خواهد بود.اما این شکنجه این‌جا به پایان نمی‌رسد.تیغ، ابتدا از ناحیه‌ی رستنگاه مو پوست سر را می‌شکافد و با فشار دست و به همتِ همان تیغ، پوست کاملا از استخوان سر جدا می‌شود و حالا نوبت جمجمه و مغز است. من دقیقا بالای سر آن مرد ایستاده بودم، خانمی که راهنمای ما بود می‌گفت «از جسد فاصله بگیرید وگرنه ترشحات مغزش روی لباس‌تان خواهد ریخت.»درخشش اره‌برقی را در دست پزشک می‌بینم، جمجمه و بخشی از مغز، به‌سادگی قالب کره بریده می‌شوند و باقی‌مانده‌ی مغز را از حفره‌ی استخوان جمجمه خارج می‌کند. بعد از آن بازهم آن تیغِ کذایی حرکت می‌کند و مننژ چسبیده به استخوان را با صدای بدی جدا می‌کند.و این‌ اختتامیه‌ی تشریح است، تمام.به مخلوط دل‌به‌هم‌زنی که پیش از این آدمیزاد بود اما الان پاره‌پاره‌ی بدبو و نامنظمی از یک موجود مرده‌ست نگاه می‌کنم و باز به خانواده‌ام فکر می‌کنم. به رشته‌ای که انتخاب کردم و به عمری که می‌خواهم در این راستا فدا کنم.از آن اتاق بالاخره خارج می‌شویم. به‌سرعت ماسک و دستکش و گان را از تنم خارج می‌کنم و دست‌هایم را به‌شدت می‌شویم. حس می‌کنم کل تنم و کل هستی بوی فساد مرگ می‌دهد.دوباره به سالن همایش می‌رویم، اما دیگر همان آیدایی نیستم که یک ساعت قبل آن‌جا نشسته بودم. چشم‌هایم مدام پر می‌شود. نمی‌توانستم آن فضا را تحمل کنم. از استادم اجازه گرفتم که از سالن بیرون بروم و کمی خلوت کنم. از آن‌جا که خارج شدم به دیوار تکیه دادم، چشم‌هایم را بستم و کل دو دهه زندگیم را از پیش چشم گذراندم و نمی‌توانستم با این بیهودگی تمسخرآمیز کنار بیایم.از باقی آن روز چیز زیادی در خاطرم نیست، جز گریه‌های بلندم. پشت فرمان ماشین در راه خانه و تعجب آدم‌ها پشت چراغ قرمز، در حیاط خانه در حالی که کوله‌ام را گوشه‌ای پرتاب کرده‌ بودم و روی زانوهایم خم شده بودم و به چهره‌ی متعجب مادرم نگاه می‌کردم و درحال زاری پشت سرهم تکرار می‌کردم «خیلی بد بود» و زیر دوش وقتی کل بدنم را با وسواس می‌شستم تا شاید آن بوی عجیب و آن خاطره‌ی بد را از تمام هستی‌ام پاک کنم.حالا که این‌ها را می‌نویسم تقریبا دوهفته‌ از آن‌روز می‌گذرد. با تمام آن تصاویر و بوها و صداها و احساساتِ ناخوشایندی که تجربه کردم کنار آمده‌ام. انگار تازه متوجه شده‌ام که چه مسئولیت سنگینی را برای آینده‌ام انتخاب کرده‌ام و چه‌قدر باید دل بزرگی بسازم تا بتوانم زیر بار این مسئولیت کماکان سالم بمانم. بعد از آن تجربه‌ی سهمگین، زیاد به کوتاهی زندگی فکر می‌کنم، به مادربزرگ و پدربزرگ‌هایم با عشق بیشتری نگاه می‌کنم و پیش می‌آید که به پدر و مادرم خیره بشوم و قطره اشک سمجی مهمان خانه‌ی چشمم شود. از مرگ بیشتر و بیشتر ترسیده‌ام، از عدم، از نبودن، از نزیستن هراسان شده‌ام و همزمان انگار نمی‌دانم چرا این‌همه برای زندگی تلاش می‌کنیم. علت این‌همه دویدن و لذت نبردن از مسیر و درنهایت نرسیدن به مقصد را دیگر نمی‌فهمم و مدام فکر می‌کنم وقتی عاقبت‌الامرِ آدمیزاد آن‌چنان نیستی‌ای می‌باشد پس این‌همه رنج و مصیبت و فلاکت را به چه امیدی تحمل می‌کنیم؟</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 20:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله‌ای بکار و شمعی درو کن</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%86-xpp7zko8p2zn</link>
                <description>«متن مربوط به همین حوالی در سال ۱۴۰۲ست.»علیه فراموشی|در این یک‌سالِ تب‌دارِ مُشَوش چه از سر گذراندیم؛ کجا بودیم و اکنون کجاییم.همه‌چیز از تو شروع شد ماه‌سان، تو که خونِ پاکِ بابرکتت به خاکِ این سرزمین ریخت و از هر قطره‌اش آگاهی و شجاعت جوانه زد. به‌راستی که نامت رمزِ ما شد مهسا گیان، رمزِ ایستادن برای آزادگیِ خِطه‌ای که وطن می‌نامیم‌اش.داستانِ تو را الهه و نیلوفر برای‌مان روایت کردند تا دیوصفتانِ حقیرِ این ملک در میانِ سیلِ ما غریب بمانند نه تو، که ژینایِ ما بودی. الهه و نیلوفر هنوز در بندِ اسارتی هستند که میله‌هایش را با تار آزادی تنیده‌اند، هردو از پاسداری‌شان از حق و حقیقت خرسند و خوشنودند و ما مدیون به صراحتِ بی‌وصف‌شان.تنها چندساعت پس از آشکار شدن آنچه بر تو گذشت پایتخت برای تو به‌پاخواست و بعد از آن دومینووار تک‌تکِ شهرهای کوچک و بزرگِ این جغرافیای پهناور به دادخواهیِ تو، تو که غریب نبودی، کوچه به کوچه را فریاد زدند. بعدتر صدای ما به جهان رسید مهسا! جهان به خون‌خواهی تو قیام کرد و شکوهی آفرید به یادماندنی. نامِ تو جهان‌شمول شد و دنیا این‌بار ما را نه با پروپاگاندایِ منحوسِ ویروس‌های چسبنده‌ی خون‌خوار بلکه با تو بازشناخت و تحسین‌مان کرد.مدارس و دانشگاه‌های این میهن به‌نام تو و به‌یاد تو خروشِ حق‌خواهی سر داد و بلند شد، با وجود تمامِ تازیانه‌های هیئتِ مرگ بلند شد و ایستاد و مشتش را به‌سمتِ دشمنِ حقیقی گره کرد. جدیدترین نسلِ کشورِ تو با نسل‌های قبل‌تر، طی یک معجزه‌ی تاریخی، دستِ آشتی و دوستی داد و هم‌راه و هم‌قدمِ یک‌دیگر از گسلِ میان‌نسلی گذشتند و برای تو یک‌صدا و هم‌دل، طنینِ زن‌زندگی‌آزادی را جهان‌گیر کردند.امروز یک سال است که خواننده نمی‌خواند مگر برای تو، نویسنده نمی‌نویسد مگر به‌یاد تو، نقاش نمی‌کشد مگر تصویر تو، نوازنده نمی‌نوازد مگر از نوای تو، سینماگر کار نمی‌کند مگر به‌نام تو، شاعر نمی‌سراید مگر در وصف تو، نوحه‌خوان نمی‌خواند مگر از شکوه تو. یک سال است که زن آزاد زندگی می‌کند به‌لطفِ تو.آبیِ آسمان و سرخیِ شفق، سبزیِ برگ و خاکیِ کوه، سفیدیِ ابر و طلاییِ خورشید یادآور توست.از حماقتِ دشمنان این خاک است که این اجتماعِ بزرگ علیه ظلمِ آشکار را نمی‌بینند. یک جمعِ میلیون‌نفره از مهدی و توماج و شروین تا مونا و سپیده و ترانه. از کرد و ترک و گیلک تا لر و عرب و بلوچِ این گسترده‌زمینِ سبز.ژینا مهسا امینی، دختران و پسرانِ کم‌نظیر این کشور خون دادند اما شجاعت تکثیر شد، بالای دار رفتند اما جسارت پراکنده شد، زندانی شدند اما درخت رشادت به بار نشاندند، چشمان‌شان را از دست دادند اما دلاوری را به بطن جامعه آوردند.«گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش» کوردلانِ تیره‌روحِ تهی‌مغزی که انتهای پهلوانی‌شان، راه‌رفتن در صفِ پیاده‌نظامِ شرِ مطلق به‌صرفِ آب‌میوه‌‌ است، شهامتِ خواهران و برادرانِ تو، که دربرابر ستم‌گرانِ بی‌رحمِ مسلح‌به‌تیروتیغ‌‌اند، را به‌سخره می‌گیرند و پی‌گیر رهاوردِ این یک‌سالِ سرخ‌رنگِ تاریخ‌مان‌اند.برای تو می‌گویم مهسا، این‌بار نه از آنچه از کف دادیم بلکه از آنچه به‌دست آوردیم._خیابان را پس‌ گرفتیم، باید نابینا بود برای ندیدنِ بازپس گرفتن کوچه‌ها از ریادوستانِ مشوق به زیستِ دورویانه. _مجبورشان کردیم صدای‌مان را بشنوند، اینبار اما هرچه کردند نتوانستند نوایی که دنیا را درنوردید خاموش کنند. _تمامِ تلاش‌شان برای ترسیدنِ خودمان از خودمان را نقش بر آب کردیم و بازهم به‌مانند گذشته‌ هم‌وطن شدیم. _از فردیتِ اجباری به جمعیت انتخابی رسیدیم، حالا سرشار از نمادیم برای یافتنِ هم تنها با یک نگاه. از این انزوای تلخ خلاص شدیم و مجتمع شدیم بر حولِ محور یک هدفِ والا. _دستِ نسلِ قبل را گرفتیم و از دیروزِ الزامی به فردای آفتابی کشاندیم. دیگر نمی‌ترسند. دیگر از مو، رقص، بوسه، خنده، زندگی و زن نمی‌ترسند. _و نسل جدید را به‌سمت فرهنگِ حقیقی خودمان راهنمایی کردیم. فرهنگی که برای بعضی از آن‌ها درحال نابودی بود و برای بعضی دیگر درحال شکل‌گیری به‌صورت وارونه. _حسِ وطن‌دوستی‌ای که درحال انقراضِ تدریجی بود را مجدد لمس کردیم، زنده و خروشان. و جوانانِ هراسان از ماندن به «سفر چرا؟» رسیدند. _شکافِ بزرگ بین داخل و خارج شکسته شد و فهمیدیم اگر چه آن‌ها از ایران رفتند اما ایران از دل آن‌ها نرفت. و بزرگ‌ترین نقطه‌ی اشتراک‌مان نه آیین‌مان است و نه مترومعیار عقایدمان بل‌که ایرانی بودن‌مان است که هیچ شاه و شیخی نمی‌تواند خط بطلان بر این زنجیر محکم بکشد.از ما به‌پوزخند می‌پرسید اِنقلاب‌مان چه شد؟ به‌شادی می‌گوییم اِنفجارِ یک‌ساله را به تماشا بنشینید. این کشور بیدار شد و بی‌دار هم می‌شود. سرانجام از گوری که برای‌مان کندید نور بلند می‌شود!و هرگز فراموش نکنید روزگاری‌ست که شما نه فقط دربرابر حرف‌هایتان که حتی دربرابر سکوت‌تان هم مسئولید.تسلیت برای ملت بزرگ ایران.روزی که پلمب شدیم:روزی که  بوسیدیم:روزی که  لچک ننگ از سر برکندیم: روزی که بر روی خرابه‌های شر، نو شدیم و نوروز را گرامی داشتیم:روزی که رقصیدیم:    روزی که به گریه اعتراض کردیم:روزی که بلند شدیم و جهان را به همراهی مجبور کردیم: روزی که زندانی شدیم: روزی که سوختیم:  روزی که ایستادیم:روزی که درفشِ کاویان قهرمانان‌مان تنها گیسوان‌شان بود: روزی که تک‌تک شهرهای وطن را گشتیم همان‌طور که بودیم: روزی که نوشتیم: روزی که چشم دادیم: روزی که جان دادیم:روزی که بر مزار عزیزان‌مان زندگی بردیم: ما نه بخشیدیم، نه فراموش کردیم. ما ادامه داریم.گوش کن، صدای انقلاب شیواست. زنده باد آزادی زنده باد ایران.</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 22:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اعتراض دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Aida_A/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zouq1cnl4mdj</link>
                <description>به حکمِ حبسِ جوانکی کم‌سن و امیدوار، تنها و تنها به جرمِ خواندنِ ترانه‌ای برای رویای بی‌بدیلِ لایزالِ بشر، آزادی، اعتراض دارم.بریده‌ای از کلامِ او را به‌خاطر می‌آورم که می‌گفت علی‌رغم باطل‌ شدن حکم ممنوع‌الخروجی‌اش، این وطنِ ویران را از آزادیِ خود دوست‌تر می‌دارد و پرنده‌ی خیالش در هوای ترک آن پرواز نکرده و نخواهد کرد.به ناامنیِ دنباله‌دارِ دهشتناکی که در کوی و برزنِ موطن خودم، زادگاهم، میهنم، کشورم، خانه‌ام هرروز و هرثانیه با خودم حمل می‌کنم و سنگینی این بارِ گرانِ تحمیلی را بر دوش ظریفم تحمل می‌کنم و ظرف نفرتم هرلحظه پرتر می‌شود، اعتراض دارم.و هرچه‌قدر به چمدانِ کلمه‌هایم پیله می‌کنم تا شاید واژگان مناسبی برای شرح قصه‌ای که بر ما می‌رود را بنویسم و رنجِ دائمیِ زن‌بودن را در این مرز و بوم به تصویر بکشم، نمی‌توانم.به هزینه‌های گزافی که دادیم و خواهیم داد برای رویاهای رویاپردازانِ سرخ‌پرستی که هیچ‌گاه با افکارشان همذات‌پنداری نکردیم، اعتراض دارم.نتیجه‌ی طمع و آزمندی آن‌ها در دست‌یافتن به اهدافِ انتزاعیِ آن‌جهانی‌شان، برای خودشان عیش و بهجت و برای ما هاج‌و‌واج ماندگانِ بی‌دستگیر و یاور، سوگ و مصیبت بوده است.به نوجوانی ازدست‌رفته‌مان اعتراض دارم.سن‌و‌سالی که می‌بایست نظامِ آموزشی و تربیتی کشور دست به دست هم می‌دادند و با همکاری خانواده‌ها در فضایی امن و تحت کنترل، امکان تجربه‌کردن ناشناخته‌ها را برایمان فراهم می‌کردند، درحالی که خمیرمایه‌ی وجودیِ خالصِ پاکِ کودکانه‌مان را با تفکراتی افراطی و هراسناک بمباران کردند و ما نه‌تنها مامنی برای به محک گذاشتن نزیسته‌هایمان و ارضای کنجکاوی‌هایمان نداشتیم، بلکه حتی اندک سرکشی‌هایِ سرسریِ متناسب با سن‌مان را با ردپایِ عمیقِ احساسِ گناهی شدید به‌صورت درونی محکوم کردیم و مواظب بودیم مبادا بزرگ‌تری حاذق و آزموده پی ببرد به سرپیچیِ نابالغ‌‌مآب‌مان که محضِ کشف دنیا تن به آن داده بودیم.به رفاقت‌هایی که می‌توانست شکل بگیرد و ارزش افزوده‌ای برای‌ ما و حتی شاید در مقیاسی بزرگ‌تر برای جامعه‌مان داشته باشد، اما شکل نگرفت، اعتراض دارم.من به روابط شکل‌نگرفته‌ام معترضم. به این‌که مسائل سطحی و پیش پاافتاده‌ای مانند عقایدِ دینی یا تفکراتِ منحصر به فرد افراد درباره‌ی موضوعات متفاوت چنان بزرگ، چنان بغرنج و چنان سیاسی و حیاتی جلوه داده می‌شوند که میان آدم‌ها به اندازه‌ی  اقیانوسی عظیم و توفنده و قرمز رنگ فاصله می‌اندازد. و دوستی‌هایی که در جهانی دیگر بی‌واهمه و واسطه می‌توانست بروز پیدا کند را بدل به دشمنی می‌کند، خنده‌های بی‌محابای طنین‌انداز در معابر را تبدیل به کینه‌ی عمیق و سوزانِ نشسته در اشکی گوشه‌ی چشم می‌کند و گفت‌و‌گوهای شاد و دلپذیر را مبدل به جدل‌های همیشگی بی‌حاصل.من به شکوهِ مستتر و مکتوم تاریخِ درخشانِ سرزمینم که قربانی نامرادی و ناکامیِ نامردمانِ حاکم بر این سرزمینِ خسته‌ی سوخته شده‌ست، اعتراض دارم.به این‌که در سرتاسر جهان، نامِ ملتِ ما نه با شعرِ رودکی و عطار و سعدی، نه با شور و شیفتگی خیام، نه با شراب شیراز، نه با عرفان شمس و مولانا، نه با حماسه‌ی فردوسی و نه با رسومِ خوش‌نمای سزاوارِ ایرانی که عشق و احترام به طبیعت و زندگی از آن هویداست گره نخورده‌ست. نامِ بلند و پرآوازه‌ی وطن و هم‌وطن من با جنگ و جدل، ناامنی و بی‌اعتمادی عجین شده‌‌ست.من به آزمون و خطایی که بهایش را منِ مردم دادم، اعتراض دارم.وقتی صدای زن در بند شد و نیمی از استعدادهای موسیقیایی و هنری به قهقهرا رفت، وقتی که سانسور گریبانِ سینما را گرفت و کم‌کم آن را به دره‌ی تباهی و ابتذال کشانید تا افتخاری در این زمینه نداشته باشیم، وقتی ادبیات، این دریچه‌ی تماشایی از دیدگاه دیگرانی متفاوت به زندگی ذبح شد، وقتی رشته‌هایی دانشگاهی و ورزشی برای نیمی از جامعه ممنوع شد، وقتی بدن و تنانگی نامرئی و متواری گشت، وقتی دوگانه‌زیستن رواج یافت و عادی شد، وقتی بدیهی‌ترین نیازهای بشری بی‌هیچ آموزش و آگاهی‌ای به پستوی خانه‌ها روانه شد؛ هزینه‌اش را منِ مردم دادم.من به این حجم از یاس و حسرت اعتراض دارم.انقلاب هستی ما را دگرگون کرد. ایرانی بودن، که در غرب افتخار بود، با گروگان‌گیری عار شد. ناگهان از چشم غربی‌ها، تمام مردان ایرانی مشتی شدند کوبنده و دانشجویان ما «اوباشی از دیوار بالارونده» و دیپلمات امریکایی را سر در کیسه‌کننده. ایران شد محور شرارت و ما نشسته در این دایره. اگر رونمایی کتابی بود، یا گفتگوی مطبوعاتی، یا سخنرانی دانشگاهی، ابتدا از خود می‌گفتم.«محور شرارت منم، ابلیس منم، دیو و دد منم، شومی شیطان منم، تیزدندان، شاخ‌به‌سر، پنجول‌به‌دست... اما در کنار شما، هم‌زبان شما‌، کمابیش هم‌سن‌وسال شما، هم‌درد شما، هم‌آرزی شما.»در چنین فضایی، جوانان ما در امریکا، غافل از جام اسکندر و مشعل تائیس، نام خود را از شهریار به الکساندر برمی‌گرداندند.ایرانی‌تر _ نهال تجددهنگام رونمایی کتابم، پس از بیست دقیقه شرح و توضیح درباره‌ی خصوصیات مانویت چینی، ارزش این متن، تاریخی بودن آن، روزنامه‌نگاری دست بلند کرد و درباره‌ی قتل بختیار پرسید. همین صحنه سال‌ها بعد تکرار شد؛ این بار برای کتاب عارف جان‌سوخته. سخن از مولانا بود و عرفان، اما پرسش‌ها درباره‌ی احمدی‌نژاد بود و اورانیوم. گاهی به مولانا و شمس غبطه میخورم که توانسته بودند هزاران هزار نظم و نثر بگویند با تنها چند اشاره‌ی کوچک به اوضاع روز و حمله‌ی مغول.ایرانی‌تر _ نهال تجدددرک و یادگیری زبان فارسی برای من تقریبا مصادف شد با شنیدن داستان نکیر و منکر و جن‌های سم‌دار از زبان زن باغبان.از همه‌چیز و همه‌کس می‌ترسیدم؛ از مردگانی که شب‌ها در گور به حرکت در می‌آیند، از آدم‌هایی که گرفتار شیطان یا اجنه می‌شوند، از گودال‌هایی مه مردگان را در خود می‌فشارند. این تصاویر مخوف برای همیشه در اعماق روح کودکانه‌ام جای گرفتند تا بعدها به‌صورت کابوس‌هایی هراسناک بروز کنند.حال چه‌قدر او ثواب کرد و چه‌قدر من بر خود لرزیدم، نمی‌دانم.آری، من از بمب و جنگ گریخته بودم ولی اینک از ورای به اصطلاح دروس و داستان‌های زن باغبان، درگیر آتش خرافات شده بودم که به مراتب هولناک‌تر از شعله‌ی جنگ بود. نه کسی برای کمک به من تلاشی می‌کرد و نه کسی متوجه این تجاوز بی‌رحمانه به دنیای معصوم کودکی من بود. در فاصله‌ی دو نقطه _ ایران درودی</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 20:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این شبِ ممتد</title>
                <link>https://virgool.io/@Aida_A/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AF-b00flowwjfi0</link>
                <description>در احساس بی‌تعلقی محض به سر می‌برم. انگار به هیچ گروهِ جمعیِ انسانی‌‌ای متعلق نیستم و معلق بین زمین و آسمان، در پی اندکی دمِ عمیق با ولع هوای خالی از اکسیژن را به درون ریه‌هایم فرو می‌برم.مدتیست که هیچ میلم نیست از خواب بیدار شوم و زندگیِ واقعیِ پردودِ پرنمایشِ پرحرف‌و‌حدیثِ آدمک‌های بیرون را به‌نظاره بنشینم. بی‌امان در جستجوی کنجِ خلوت و امن قدیمی‌ام می‌گردم ولی دریغ که انگار هیچ رد و نشانی از آن باقی نمانده. انگار یک روز اعتمادم به آدم‌ها کار دستم داده و عشرتکده‌ی تنهایی‌ام را با دستان خودم تبدیل به تلی از خاکستر کرده‌ام.دچار یک بیزاریِ مفرطم، یک تهوعِ دائمی، یک دل‌زدگیِ جهنمی، یک بیهوده‌پنداریِ محضِ زمین و زمان و در عمق چشمانم هیچ ردی از شوقِ افسارگسیخته‌ی سابق را نمی‌بینم.روزهاست که بی‌واهمه چارچوب‌های سفت و سخت سابقم را می‌شکنم. همان مرزهایی که روزگاری پیش از این با حساسیت تک به تک آن‌ها را برای زندگیم تعیین کرده بودم امروز به نظرم زیاده از حد، مضحک و دست‌و‌پا گیرند. دیگر هیجانی برای ورود به بحث‌های چالش‌برانگیز ندارم و اگر حین صحبت با اشخاص، متوجه دگمیِ افسرده‌ای در آن‌ها شوم، بی فوتِ وقت روی تمامی چرندیات‌شان صحه می‌گذارم و با لبخندی بی‌روح به این خالی شدنم از شوق نگاه می‌کنم. من میانِ آدم‌ها تنها مانده‌ام. میانِ تلخ‌خندهای زورکیِ زشتِ زارشان. میانِ نگاه‌های تهی از هر معنای‌شان. میان قهقهه‎‌های مستانه، اشک‌های مفرط، زمزمه‌های پنهانی، اشاراتِ غیرعادی، توهماتِ بی‌سبب و علاقه‌مندی‌های علیل‌شان. آن‌ها برایم دیگر نه یک کلِ واحد بلکه تصویرهای منقطعی از جزئیاتِ چشمگیرند. حرف‌هایشان را به صورت پیوسته به یاد نمی‌آورم ولی فرمِ متفاوت گوش‌شان، چین‌های عمیق و ناتمام کناره‌های چشمشان، موی تازه رشدکرده‌ی کوتاهِ کنار شقیقه‌یشان، ناخن‌های نامرتبِ آزرده‌یشان و نفس‌های منقطع‌شان وقتی موضوعی رباینده هیجان‌زده‌یشان می‌کند را به یاد می‌آورم.این وازدگی و ملالِ کسالت‌آور اما، انعطاف و رواداریِ غریبی برایم به همراه داشته، می‌توانم به بلندبلند فکر کردن هر آدمی با هر پنداشتی گوش بدهم و احساس کراهتم از موضوعی که در جریان است را پشت اصوات گاه‌و‌بی‌گاهِ متمرکزمآبم پنهان کنم.روایت بالا، داستانی‌ست از یک زیستِ آشفته درست در وسط دنیایی که از شلختگی و سرعت‌زدگی سرشار است و در میان موجوداتی که از خیال بری‌اند و از اندیشه تهی. کلماتی که از دلِ یک احساسِ تندِ تنهایی منشا گرفته‌اند و زنجیره‌وار پشت هم ردیف شده‌اند تا شاید راویِ حبس باشند در جهانی که فریاد آزادی‌اش از همیشه کرکننده‌تر است و قصه بسازد برای هم‌کیشانی که مدت‌هاست فهمیده‌اند زنده بودن یعنی ستیزیدن.</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 18:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو که زنده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-qikqmh2fixel</link>
                <description>انگار گم‌شده‌ام. میانِ مشتی تیتر، سرگردانم و هاج‌و‌واج زل می‌زنم به صفحه‌ی بی‌روح و پرماجرای تلفن همراهم. و واژه‌هایم. گویی روزی دور از امروز تصمیم گرفته‌ بودم جایی در اعماق ذهنم برای روز مبادا پنهان‌شان کنم و حالا از بازیافتن‌شان مانده‌ام. پیدایشان نیست، پیدایشان نمی‌کنم. و من فراموش کرده بودم تنها مامن روحِ مهارگسیخته‌‌ام و این تنهاییِ عمیقی که گه‌گاه بیخ گلویم را سفت می‌چسبد همین کلمه‌های عزیزم بود.سابقا زیاد به این فکر می‌کردم که نقش جغرافیا در شکل‌گیری شخصیت‌های امروزمان چه‌قدر موثر است. در خیالاتم غرق می‌شدم و زندگی متفاوتی برای تک‌تکِ اطرافیانم تصویر می‌کردم، بی‌رنج و تابو، بی‌محدودیت و زور. آدم‌ها را شادتر، قبراق‌تر، پرانرژی‌تر و بی‌پرواتر تصور می‌کردم. به پرتره‌های ذهنم که حالا شمایل موردعلاقه‌ام را به خود گرفته بودند لبخند می‌زدم، با آن‌ها گفتگو می‌کردم و در ذهنم شیطنت‌آمیز به ساده‌لوحی‌ و بی‌خبری‌شان غبطه می‌خوردم. اما حالا توانِ پیشین را ندارم، عضله‌ی رویاپردازی‌ام پیر و فرتوت و پژمرده شده. واقعیت به‌طرزِ بی‌رحمانه‌ای به صورتم سیلی زده و کُمیتِ تخیلم مدتی می‌شود که لنگ می‌زند. و وقت و بی‌وقت در ذهنم تکرار می‌شود که کاش در روزگار دیگری می‌زیستیم، عزیزم ما همگی حیف بودیم.زمانی که از اتفاقاتِ آزرده‌کننده‌ی صفریک اندکی فاصله گرفتیم، با خودم عهد بستم که راویِ شور و شادی و امید باشم. قول دادم زیرِ بارِ سنگینِ این قسمت از تاریک‌خانه‌ی تاریخ دوام بیاورم و خم نشوم تا وقتی که از این روزها گذشتیم و بار را به منزل رساندیم. آن‌وقت در کنجی بنشینم و لایه‌های روی هم تلنبارشده‌ی روانم را یک‌به‌یک، فاجعه‌به‌فاجعه و اندوه‌به‌‌اندوه بازخوانی کنم و برای‌شان به حدِ کفایت عزاداری.و باید اعتراف کنم به این میثاق پایبند نبودم. عهدشکسته‌ام چون برای شادی‌بخشی باید شاد بود ولی غم بر سر غم ریخته آنجا که منم.به انسان‌ها و رازهایی که در پسِ نگاه‌شان پنهان می‌کنند علاقه دارم، کشف‌کردن‌شان را دوست دارم و تسکین‌دادن‌شان را دوست‌تر. اما این‌روزها در عمقِ هرلبخندی محنت و ملال می‌بینم، داغ و دریغ. درست همان‌جایی که خنده‌های سبک‌سرانه و سطحی به‌انتها می‌رسد و تلخی روحِ آدم‌ها جانت را می‌سوزاند تازه شناخت آغاز می‌شود.و اگر هنوز اندک میلی به زیستن باقی مانده به‌یاری همین آشنایی‌هاست.بعید می‌دانم کسی در این ملک آرزویش چنین نباشد که ای کاش بابِ دمسازیِ آدم‌ها اشتراکاتِ قصه‌های‌شان بود نه غصه‌های مشترک‌شان. لیک در این زمانه‌ی پرآشوب رفاقت‌ها بر سر چشمه‌ای صورت می‌گیرد که اشک‌‌های‌مان از آن می‌جوشد.برای دوست قدیمی و عزیزی تعریف می‌کردم که فرصتی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم. ولی بهانه می‌آورم، بهانه، بهانه. دستم به قلم که می‌رسد پنداری وزنه‌ی بی‌نهایت تُنی‌ست. هول می‌کنم، عرق می‌ریزم، دایره‌ی لغاتم از دستم سُر می‌خورد و درنهایت دست‌ از پا درازتر به جرگه‌ی مسکوتان بازمی‌پیوندم.و من نمی‌دانم حکایتِ این تناقضِ لامذهبی که دست از گریبانم نمی‌دارد چیست. نمی‌شود در ستایش رواداری سخن‌ها گفت و وقتی به دیگری‌‌ای می‌رسی که یاسِ تو، بهجتِ اوست او را مذمت کنی. یارانِ غارم باورم نمی‌کنند که چه‌ تلاش بی‌اندازه‌ای می‌کنم برای مدارا ولی نمی‌شود که نمی‌شود. چگونه کسی را دوست بدارم که اشتراکِ مجموعه‌های زندگی‌مان تهی‌ست. و چگونه وقتی هرروز وجه اشتراکم با عده‌ای کمتر، دورتر و کوچک‌تر می‌شود با تساهل ببینم، رد شوم، رفاقت کنم، خم به ابرو نیاورم و دم نزنم.خلاصه که این جملات و حرافی‌ها، دل‎‌نوشتی بیش نیست از قلبِ روزهایی که صلح بی‌ارزش‌ترین واژه‌ست و هراس از پیکار به کلکسیونِ رنج‌های‌مان افزوده شده‌ست. وَن‌های شریر به معابر باز قدم گذاشته‌اند و به خاطره‌ی جمعی‌‌مان پاتک می‌زنند. می‌بینم بازهم ناآدم‌های سلطه‌جو زبان دراز کرده‌اند و به‌قصد ترس‌افکنی فندک روشن می‌کنند تا تیشه به ریشه‌مان بزنند. اما در این میانه‌ی میدان تحرکاتِ امیدوارانه‌ای هم هست که یادآوری می‌کند ملت‌ها بزرگ می‌شوند، رشد می‌کنند، آگاه‌تر می‌شوند، متفاوت‌تر برخورد می‌کنند و حتی اگر سکوت کنند و زندگی، فراموش نمی‌کنند.</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 16:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده از روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Aida_A/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-yyghaqtfta7h</link>
                <description>رانندگیمامان از سرعت نفرت دارد، می‌گوید نمی‌داند چرا من و بابا مهارت را با تند رفتن اشتباه گرفته‌ایم. بابا با شیطنت می‌گوید که بیخیال حرف‌های مامان باشم و نترسم. مامان کل مسیر را غر می‌زند، احتمال برخوردم با هر ماشینی که از کنارم رد می‌شود را محاسبه می‌کند و درنهایت به این نتیجه می‌رسد که در بی‌فکری و بی‌احتیاطی با بابا مو نمیزنم. به بابا زیرچشمی نگاه می‌کنم و هردو تلاش می‌کنیم خنده‌یمان را کنترل کنیم و شنونده‌ی صرف باشیم. با پارک و دنده‌عقب به هیچ‌عنوان کنار نمی‌آیم، رسما فاجعه‌ی غیرقابل توصیفی‌ست و هربار در این‌زمینه حماسه‌آفرینی می‌کنم.سلیطهروبه‌روی ساختمان بیوشیمی بهنام را برای اولین بار دیدم، چشم‌هایش را ریز می‌کند و با شَک در حالی که به ساعد دستش اشاره می‌کند می‌پرسد:« تو همون آیدایی که زبونت سه متره؟» . . . با دخترها هیجان روزهای اول دانشگاه را داریم ولی تمام تلاش‌مان بر این است که شبیه ترم‌اولی‌ها رفتار نکنیم. بهنام سعی می‌کند مطمئن‌مان کند که ترمک‌طور نیستیم، چند کلمه‌ای برای توصیف‌مان استفاده می‌کند اما نمی‌تواند منظورش را درست ادا کند و با هرکلمه‌ی جدیدش اوضاع را خراب‌تر می‌کند، می‌پرسم:«منظورت سلیطه‌ست؟» دیروز آراد پیام داد. ظاهرا از خواب که بیدار شده، محتوای میز گرد بچه‌ها را شنیده که دست بر قضا درباره‌ی من بود. وویس می‌داد و ماجرا را تعریف می‌کرد، مثل این‌که حرف‌هایم بد برداشت شده و حسابی کام دوستان را تلخ کرده؛ در انتهای صحبتش با خنده اضافه می‌کند که تلاش کنم کمتر طوفان به‌پا کنم و آرام بمانم. می‌گویم:«ماجرا اصلا اینطور نبود، حداقل این یک‌دفعه تقصیر من نبوده، بچه‌ها زیادی دراماتیک شدن و برای رفع و رجوع بی‌حوصلگی‌شون قرعه به نام من افتاده» . . . آخر شب نوشت:«می‌دونی سلیطه یعنی چی؟» می‌گویم:«آره، بین دخترها اون‌چنان کلمه‌ی بدی نیست. مثلا اگه یکی به من بگه سلیطه، انگار مزد زحماتم رو گرفتم.» اشاره نمی‌کند توسط چه‌کسی ولی ظاهرا به‌جد در حال به یدک‌کشیدنِ این صفت هستم.مهاجرتاین روزها زیاد درباره‌ی مهاجرت سین‌جیم می‌شوم. نه! قصدش را ندارم و از صرف فعل هجرت بیش از پیش گریزانم. ریشه‌های من تماما این‌جاست، دل‌بستگی‌ شدیدی به این ایران ویران دارم و حداقل فعلا قصد خداحافظی با این وطن آشفته را ندارم. در روزهای دور وقتی حال این ملک بهتر بود و من کم‌توان‌تر از امروز، شاید. اما حالا هرجای دنیا که باشم قلبم درست همین‌جا می‌تپد. برای برای‌های مشترک و تجربه‌ی زیسته‌ی یکسان و حسرت‌های برابرمان.پریودفاجعه‌ی انسانی، باگ بشریت، وضعیت قرمز یا هر اسمی که برایش بگذاریم چیزی از شرایط کلافه‌کننده‌اش کم نمی‌کند. سندروم پیشاقاعدگی وسط زمستان(تقریبا زمستان) درحالی که بقیه دست‌ِ کم گرم‌شان نیست، باعث می‌شود تو از گرما در حال هلاک شدن باشی. تازه این فقط بخش ظاهری ماجراست، تغییرات بی‌دلیل روحیه و واکنش‌های ناگهانیِ هیجانی و تلاش برای کنترل‌کردن و استیبل نگه‌داشتن شرایط به‌مراتب دشوارتر هم هست.قهوهاین کافئین چیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست؟                                                                                         هربار پروسه‌ی ترک قهوه‌ام دارد به شکست می‌انجامد و این‌دفعه تصمیم جدی گرفته‌ام که از عذاب وجدانم دست بردارم و تنها از نوشیدنش لذت ببرم. آناتومیرسما ارتباط بین صحبت‌های استاد را از هم گم کرده‌ام. با تقریب خوبی، فهمم از تدریس صفر است. هاج‌و‌واج به چهره‌ی بچه‌ها نگاه می‌کنم و ظاهرا در شرایط مشابهی به‌سر می‌بریم. تا به حال تجربه‌ی این‌همه نفهمیدن در چند ساعت را نداشته‌ام و بیش‌تر از این‌که باعث اضطرابم شود، خنده‌ام می‌گیرد. اواسط زمان کلاس مچ خودم را در حالی می‌گیرم که روی تمرکز برای تمرکز کردن به حرف‌های استاد تمرکز کرده‌ام.زن زندگی آزادیاین سه واژه برایم از شعار گذشته است. نوعی سبک زندگی شده و تقریبا در هر مسئله‌ای تلاش می‌کنم رد و نشانه‌ای از آن بیابم. زندگی من به‌صورت آشکاری تحت‌تاثیر این سه کلمه قرار گرفته و بعد از آن عقاید و تفکراتم دستخوش تغییرات غیرقابل انکاری شده که این موضوع باعث می‌شود تمام حیطه‌های زیستنم تحت‌شعاعش قرار بگیرد. هرروز به خود یادآوری می‌کنم که شاید زمان بخشش روزی فرا برسد اما هرگز نباید فراموش کنم چه از سر گذراندیم و چه‌ها دیدیدم. تلاش می‌کنم دایره‌ی اطرافیانم را جدید و گسترده نگه دارم و اگر وسع و سوادم به قدر آگاهی دادن نمی‌رسد، لااقل زنگ هشداری باشم برای آدم‌های غرق در مشکلات و روزمرگی‌هایی که شاید دل‌شان بخواهد فراموش کنند چه شد.من ذاتا آدم غمگینی نیستم. زود دوست پیدا می‌کنم و زیاد سروصدا می‌کنم. اگر باتری اجتماعی‌بودنم پر باشد معمولا یکی از پرحرف‌ترین آدم‌های هر جمعی هستم. زیاد می‌خندم و خیلی توانایی زندگی آرام و بی‌حاشیه را ندارم؛ اما سال گذشته چیزی در وجود من شکست، چیزی که مطمئنم تا  لحظه‌ای که آخرین نفسم را در این دنیا می‌کِشم، شکسته می‌ماند. و این تغییر باعث می‌شود در پس هر اتفاقی گوشه‌ای از ذهنم تا همیشه کنار زن، زندگی، آزادی و قربانی‌هایشان باقی بماند.</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 20:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دیگر برنمی‌گردد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-mpabvhavs2ny</link>
                <description>غمگینم، حوصله‌ی بزکِ کلمات برای روایت‌گری را ندارم که در این جغرافیا هر قصه‌ای را غصه‌ای آلوده. و ما کوچ‌کنندگانِ همیشگی، به‌اجبار سفر می‌کنیم از حزنی به حزنِ دیگر.   دیرزمانی‌ست که از محلِ بوسه‌ی اهریمن دار روییده و ما می‌میریم، ما جوان می‌میریم. بی‌حرف و گفت‌و‎‌گو در یک صبحِ زمستانیِ بی‌فروغ، طنابِ زبرِ نخودی، آخرین نفس‌مان را می‌مکد و اگر بیدار باشی و خوب گوش کنی صدای مهیبی را می‌شنوی که بانگ می‌زند: حَیِّ عَلَی الوِداع.و ما هم‌چنان جوان‌هایمان را می‌کاریم. و تکیه می‌کنیم به صبر، به این یگانه مامنِ قلب‌هایِ اندوهگین‌مان. تا روزی که از خاکِ خون‌آلودِ حاصل‌خیزمان زیبایی و عشق جوانه بزند.می‌گوید: چه تیره‌بختی که در وطنِ مرده، زنده بمانی ... آن‌یکی می‌گوید: نمی‌بینی زخمی را که از سینه تا به گلو دارم؟ خوناب می‌تراود دل من مانند چشمه‌ای.و نمی‌دانم چه سِری‌ست که در این روزگار سِرشدگی و انفعال، انقدر خوب استعاره را بلد شده‌ایم، دوپهلوگویی‌مان به اوجِ خودش رسیده و یاد گرفتیم که ایما و اشاره‌ی پشت کلمات‌ِ یک‌دیگر را فهم کنیم. شاید این‌ آخرین تحفه‌ی طبیعت برای مردمی مانندِ ماست تا یارای تاب‌آوری‌مان باشد در زمانه‌ی نام و ننگ با تکیه بر تعددِ تعدادمان. هیچ هم مشخص نیست فردا که بیاید، برای ما جان‌به‌دربردگان، شبِ طولانی دیر بپاید یا نه. هیچ ضامنی هم نیست که تضمین کند پایانِ داستانِ ما، پس از این‌همه تجربه‌ی تلخ، پس از این‌همه مصیبت و مشقت و مرارت، پس از این‌همه خون و خفقان و خشم ذره‌ای شبیه به شعرهایی باشد که برای حفظِ امیدمان زیرِ گوش هم زمزمه کردیم. با این‌همه زنده‌ایم، و جوان. اگرچه آشفته، وگرچه تار و پودِ وجودمان را غم در هم تنیده باشد.نوبت ما نبودبرای شاد زیستنیا خیلی دیر آمدیمیا خیلی زودما فرزندخواندگان اندوه بودیمبرای شادی روحِ مابخندیدتنها لبخندآرام می‌کنددرد استخوان‌های پوسیده راسنگ‌فرش‌‌های خیابان‌های ما سرخ است، این‌جا به هر تیری، در هر گذرگاهی، جوانکی آویخته‌اند. https://www.aparat.com/v/FPVAu </description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 23:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیست‌نگاره‌ای در زمانه‌ی بیداد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-xq5k2pvl7aed</link>
                <description>سالِ گذشته در همین حوالی، تهران بودم و برای اولین بار شالم را حتی از دور گردنم هم درآوردم، البته آن را در کوله‌ام می‌گذاشتم تا مبادا مایه‌ی دردسرم شود که به اصرار و پشت‌گرمی خانواده بخصوص پدرم از شر آن هم خلاص شدم.شالی که پیش از آن هم تقریبا هیچ‌وقت روی سر نگذاشته بودم و همیشه با آن مشکل داشتم را این بار با حمایت همه‌جانبه‌ و به‌عنوان داعیه‌دار یک جنبش تغییرخواهانه، کاملا دور انداخته بودم و این نخستین‌بار، تجربه‌ی جالب و غیرقابل توصیفی است. تنها یک شال بود اما سنگینیِ شدیدی داشت که با برداشتن کامل آن به معنای واقعی کلمه احساس رهایی می‌کردم و رهایی حتی کنار اضطراب، خشم و غم هم بیش‌ از اندازه چشیدنیست.حالا اما، عادت کرده‌ام به لبخند رهگذرها، به علامت پیروزیِ جوان‌ترها، به اخم و ترشرویی برخی زن‌های محجبه و به نگاه خیره و آزاردهنده‌ی مردهای یقه‌بسته. به تذکرِ باریستای شرم‌زده و به نگاه ملتمسانه‌ی فروشنده‌، نه بخاطر رنج از موی من بلکه به علت ترس از پلمب‌شدن محل کسبش.در این میان رواجِ روایت‌گری و شکستن حصار ترس کمک کرد از پیله‌ی تنهایی خارج شویم و همانطور که پیش‌تر هم گفته بودم &quot;مجتمع شدیم بر حول محور یک هدف والا&quot;. همچنان به نوشتن مومنم اما مدتیست که تماشاکردن را دوست‌تر دارم، مثل تماشاکردنِ آن دختربچه‌ای که مادرش با تنفرِ تمام به موهای من نگاه کرد اما خودش با تعجب به من، شالی که نداشتم و کتابی که تمام مدت مشغول خواندنش بودم خیره شد و چشم‌هایش که برق زد از چشمک من؛ و در آن لبخندهاییست برای کسانی که تفکر می‌کنند.این روزها کمتر می‌ترسم، بیشتر می‌خندم، بادقت‌تر نگاه می‌کنم، زیادتر خطر می‌کنم و تلاش می‌کنم جزئیات را سریع‌تر متوجه شوم. با افرادی که پوشش متفاوتی با من دارند راحت‌تر کنار می‌آیم و این‌جا را بیش‌تر دوست دارم. به پای عهدی که با آزادی بسته‌ام مانده‌ام و هنوز در جستجوی فردای روشنم و سعی می‌کنم همین خرده امید و انرژی و انگیزه‌ام را ذخیره کنم برای روزی که انتظارش را می‌کشیم و دور نیست.در این بین گوش سپردم:به حرف‌های زنی که می‌گفت:«در بحبوحه‌ی انقلاب، حجاب برای ما امضای یک زنِ نواندیش بود که خودش سبک زندگیِ خودش را برپایه‌ی مقاومت در برابر مدرنیته‌ی فرمایشی و نوسازی برون‌زا انتخاب می‌کرد.» و زنِ دیگری که می‌گفت:«ما از ابتدا هم با این تعریفِ حجاب برای جلوگیری از تحریکِ مرد مخالف بودیم.» و زنِ دیگری که در تایید هم‌مسلکانش می‌گوید:«آن چیزی که با آن مخالفت دارد اجبار در حجاب است و نه خود حجاب.» و زنانی که بعد از اظهاراتشان درباره‌ی کم‌اهمیت‌شمردن حجاب ابراز پشیمانی کردند و برای وادار کردن همجنسانشان به سکوت، لفظ خیانت را به کار بردند.به مستندسازی که «انقلاب جنسی» را ساخت تا ابزارِ دستِ مردمانِ دُگمِ روزگار شود برای ایستادگی در برابر حق انتخاب پوشش زنان، و امروز با «عمامه صورتی» نوکِ پیکان را به سمتِ همان افراد گرفته و در لفافه از جنبش ترقی‌خواهانه‌ی زن زندگی آزادی دفاع به عمل می‌آورد.به اساتیدی که کوله‌باری از علم و شرافت‌اند اما به‌جبرِ زمانه راهِ‌شان را از بی‌راهه‌ی ستم جدا کرده‌اند.به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که تا پیش از این از نکرده‌هایشان خاطره‌ها تعریف می‌کردند و امروز حاضر به پذیرش کوچک‌ترین سهمی از این سُفره نیستند.و به تاریخ، که گذر زمان ثابت کرده «چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد .... بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.»قصیده‌ی «غوک‌نامه»ای غوک‌ها که موج برآشفته خوابتانو افکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتانخوش یافتید این خزۀ سبز را پناهروزی دو، گر امان بدهد آفتابتاندم از زلال خضر زنید و مسلّم استکز این لجن‌کده‌ست همه نان و آبتانبی‌شرم‌تر ز جمع شمایان نیافریدایزد که آفرید برای عذابتانکوتاه‌بین و تنگ‌نظر، گرچه چشم‌هااز کاسه خانه جَسته برون چون حُبابتاندر خاک رنگِ خاکی و در سبزه سبزرنگرنگِ محیط بوده، هماره، مآبتاناز بیخِ گوش نعره‌زنانید و گوشِ خلقکر شد ازین مکابرۀ بی‌حسابتانیک شب نشد کز این همه بی‌داد بس کنیدوین سیم بگسلد ز چگور و ربابتانتسبیحِ ایزد است به پندارِ عامیانآن شومْ شیونِ چون نعیبِ غرابتانهنگامِ قول، آمرِ معروف و در عملاز هیچ مُنکَری نبود اجتنابتانبسیار ازین نفيرِ نفسگیرتان گذشتکو افعی‌یی که نعره زند در جوابتانداند جهان که در همۀ عمر بوده استروزی ز بالِ پشّه و خونِ ذبابتانجز جیغ و ویغ و شیون و فریاد و همهمهکاری دگر نیامده از شیخ و شابتانتکرارِ یک ترانه و یک شومْ‌نوحه استسر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتانچون است و چون که از دلِ گندابۀ قرونناگه گرفته است تبِ انقلابتانوز ژاژِ ژنده، خنده به خورشید می‌زندشمعِ تمامْ‌کاستۀ نیمتابتانمانا گمان برید که ایزد به فضلِ خویشکرده‌ست بهرِ فتح جهان انتخابتانیا خود زمان و گردش افلاک کرده استبر جملۀ ممالک مالکْ رقابتانگر جمعِ «مادران به خطا»، نامتان نهیمهرگز نکرده‌ایم خطا در خطابتاننی اصلتان به قاعده، نی نسلتان درستدانسته نیست سلسلۀ انتسابتانجز این حقیقتی که یکی ابر جادُوِیآورد و برفشاند بر این خاک و آبتانپروردتان به نم‌نمِ بارانِ خویشتنتا برگذشت حدِّ نصیب از نصابتاناین آبگیرِ گَند که آبشخورِ شماستوین سان بُوَد به کامِ ایاب و ذهابتانسیلی دمنده بود ز کهسارِ خشمِ خلقکاین‌گونه گشته بسترِ آرام و خوابتانتسبیح‌تان دعای بقایِ لجن‌کده استبادا که این دعا نشود مستجابتانای مشتِ چنگلوکِ زمینگیر پشّه‌خوارشرم‌آور است دعویِ اوجِ عقابتانگاهی درونِ خشکی و گاهی درونِ آبتا چند ازین دو زیستنِ کامیابتان؟چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفتفردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتانچندان که آفتابِ تموزی شود پدیداین جُلبکانِ سبز نگردد حجابتاناین آبگیر عرصۀ این جنگ و دار و گیرگردد بخار و سر دهد اندر سرابتانو آنگاه، دیوْبادِ دمانی رسد ز راهبِپْراکَنَد به هر طرفی با شتابتانوز یالِ دیوْباد درافتید و در زمانبینم خموش و خسته و خُرد و خرابتانوین غوكجامه‌های چو دستارِ تازیانیک یک شود به گردنِ نازک طنابتانوان مار را گمارَد ایزد که بِشْکَرَدآسودگی‌طلبْ تنِ خوش خورد و خوابتانوز چشمِ مار رو به خموشی نهید و مارباری درین مُجاوَبه سازد مُجابتاننک خوابتان به پهنۀ مردابِ نیمشبخوش باد تا سحر بدمد آفتابتانبا این همه گزند که دیدیم دلخوشیمتا بو که خلق در نگَرَد بی‌نقابتانمحمدرضا شفیعی کدکنی</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 15:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>