<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aidaaa</link>
        <description>نقدی مختصر بر هر آن چه خوانده ام و میخوانم ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:33:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/471866/avatar/cZaqqz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@Aidaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه بهارم توی پائیزی ترین قصه ی تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88-uxqevmmi8zmb</link>
                <description>مثه یک بغض بی سروسامونوسط حنجره به حال مرگمثه بارون اول پائیزبرگای خسته ی اسیرتگرگمثه شبهای خوب تنهاییمیون هق هق و غم عالمقصه هایی که آخرش تلخهتودلت درد عالم و آدم...این روزا بیشترازهمیشه دوست دارم تنها باشم.یه موزیک آروم ،ترجیحا پیانو، کنار گوشم باشه و فقط بنویسم.البته گاهی وسطاش یه موزیک غمگین بذارم و باهاش بخونم وگریه کنم.دکترمیگه افسردگی فصلی داری ،ولی من عاشق افسردگی فصلیمم‌. اینجوروقتا خودخود خودم می‌شم.همون دختری که تمام عشقش یه دفترچه ومدادبود! تازه اون مداد قدیمیایی که بایدتراششون میکردی نه مدادنوکی!!همیشه عاشق نوشتن روی کاغذبودم وهستم، کتاب کاغذی،مدادتراش و پاک کن!هرچندبایدباتکنولوژی پیش رفت ،ولی وقتایی که میخوام خودم باشم میرم لابه لای همین صفحه ها.آخ که چه کیفی میده..!!! یه اتاق که پرازکتاب ودفترومداده. میتونم ساعتها وسط این به هم ریختگی عشق کنم،زندگی کنم،گریه کنم،خراب شم ،دوباره خودموبسازم وبزنم بیرون!فصل پاییز رودوست دارم چون منو میکشونه لای این کاغذا، نوشته ها و شعرای قدیمی و خاطره بازی...&quot;حالم این روزاحال خوبی نیست&quot;وقتی دنیا شبیه زندونه ...!شعرای نصفه نیمه ای که هربارمیخونم به خودم قول میدم تمومش کنم و نمی‌کنم!می‌ترسم!از ادامه دادنشون، ازشعر گفتن...می‌ترسم!سالهاست جرات گفتن دوباره شو نداشتم !!!ولی بازم دوستتون دارم خط خطی های نصفه نیمهدوستت دارم دلتنگی غروبای پائیزدوستت دارم گریه شدیدی که صورتمو خیس می‌کنیدوستت دارم دفترقدیمی پونزده، شونزده سال پیشحتی اعترافات تلخی که فقط خودم میدونم واین کاغذا!همتون رو دوست دارم ،چون آیدای الان روشماساختین!آيدایی باتارموهای سفید،چین روی پیشونی که نمیخوام پنهونش کنم ،خط خنده ی اینهمه سال خندیدن ،زیرپلک چروکی که سالهاست خیلی چیزارو دیدهدوستتون دارم!!!!صدای بارون میاد!پائیز!بارون! غروب!آخ لعنتی....مگه میشه دیوونه نشد؟!تموم نشو لطفا! تموم نشو ومنو وسط اینهمه غم وگریه پیرکن! من سالهاست که دیگه فرصت ندارم،حتی واسه پیرشدن...!و فردا، یک قامت راست ،یک لبخند گشاده و یک بلوای دخترانه که درگذشته ها تاب می‌خورد به دنیا سلام می‌کند...سلام !پ ن : که بارون پائیز میسوزونه دل آدما رو 🌧🎶</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 12:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایش شتربه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D9%87-amq2tp3mki6f</link>
                <description>نام کتاب : چخوفنویسنده : Henri troyat مترجم: علی بهبهانی&quot; این کتاب ، زندگینامه ای است داستانی ازچخوف که توسط تروایا (روسی تبارفرانسوی و از اعضای فرهنگستان فرانسه به رشته تحریر درآمده ودرسال ۱۹۸۴ ،برنده جایزه بزرگ نقدادبی شده است.زندگینامه چخوف نسبت به سایرنویسندگان خالی از فرازو فرود وجاذبه های غیبی بوده که همین امر سبب عدم جذابیت ازسوی نویسندگان واز ترس عدم جذب مخاطب می باشد.هنری ترویا زندگینامه افراد دیگری از جمله پوشکین ،داستایفسکی، گوگول وتالستوی را نیز نوشته است و درباره چخوف چنین می‌گوید:پردازش تک چهره ای واقعی ازچخوف ،مردی خوب ،باریک بین و کم وبیش مرموز، آزمون ساده ای نبود. شناخت چهره از بن شخصیت‌هایی که در آثارش آفریده است ناممکن بود وباید به نقل قول های بسیار از منابع روسی و نامه های خود چخوف بسنده می‌کردم. برخلاف نظربسیاری افراد مبنی برعدم دخالت سیاسی وبی علاقگی چخوف به سیاست ،نگاه چخوف به زندگی هرروزی،مردم ،شرایط و موقعیت‌ها به گونه ای پیامبرانه باهرنظریه سیاسی راست می آمده است.&quot;برداشت شخصی:داستان راخواندم، به راستی که قلم زیبا ودلکشی داشت وچنان واقعیت‌ها روشن واضح به تصویرکشیده شده بود که هرلحظه زندگی چخوف را احساس کردم و یا به قول &quot;تروایا&quot; واقعا با چخوف زندگی کردم.با آنتوان زمان کودکی و آنتوشا چخونته تا لحظه مرگ !وچه زیبا وتاثیرگذار فصل آخر &quot;ایش شتربه&quot; نگاشته شده بود!حقیقتا مترجم نیزبامهارت بالا و فن هنرمندانه نویسندگی ،حق مطلب را به درستی اداکرده و تمام واقعیت ها رابه خوبی انتقال می‌دهد. &quot;چخوف&quot; ،انسانی وارسته، دراوج متانت وتواضع به تک چهره ای درادبیات روس بدل شد. وی هيچگاه به قضاوت، تنبیه ونصیحت در داستان‌های کوتاه ویادیگر آثارش نپرداخته است،بلکه تنها واقعیات زندگی راهمانگونه که هست ودیده می‌شود شرح می‌دهد و قضاوت رابه مخاطب تیزهوش خود وامی نهد وازین طریق سبب تعالی انسانها می‌گردد. چرا که هم اوست که می‌گوید: &quot; زمانی انسان بهترخواهدشد که اورا همان طور که هست به خودش نشان دهند.&quot;برخلاف عقایدبرخی منتقدان،دراکثر آثار او، دریای اعتراض به سیاست حاکم برروسیه مبنی بر‌براختلاف طبقاتی به چشم می‌خورد. برای مثال دراستان &quot;بوقلمون صفت&quot; ،منصب ومقام صاحب سگی که دست شهروندی را گاز گرفته درتصمیم گیری پاسبان شهر مستقیما اثرداشته وپاسبان بوقلمون صفت دائما براین اساس تغییرعقیده می‌دهد. ویا در داستان کوتاه &quot;ماسک&quot;،حضور فردی از اعیان و اشراف را در قرائتخانه ی یک مهمانی بالماسکه توصیف می‌کند که فرد باتکیه برمقام ومنسب، به افراد حاضرتوهین کرده و قرائتخانه رابه اتاقی شخصی برای خود و دوخانم همراهش بدل می‌کند .و این چنین نشان می‌دهد که قانون روسیه ،درآن زمان،برپایه منافع و خواست شخصی طبقه ای خاص ازجامعه استوارشده است .بااینحال هيچگاه مستقیم و بی پرده در رابطه باسیاست سخن نگفت.درتمام عمر،خود را ازابتذال ومفاسداخلاقی به دورنگه داشته و باوجودازدواج دیرهنگام،عاشقانه همسرش &quot;اولگا&quot; را می پرستید.سخاوتی عامه پسند داشت ،تاجاییکه بیمارستانی بنانهاد که امروزنیز با نام ویاد خود او درحال فعالیت است.همچنین به اغنای کتابخانه زادگاهش وتاسیس مدارسی پرداخت که این اقدامات رابرای مردم سودمندتر از نظریه پردازی صرف سیاسی می دانست.نمایش نامه های چخوف ،بیشتراوقات دراولین اجرا باشکست روبه رو و با گذشت زمان وبهبود اجرا توسط گروه های بازیگری تئاتر، با استقبال مواجه می‌شد. هنر &quot;چخوف&quot;،عریان نشان دادن واقعیت هایی است که به روزمرگی تبدیل شده ودرعین بااهمیت بودن ،پیش پاافتاده وطبیعی انگاشته می‌شوند. اندوه وغرب انسان معاصر دردل طنزتلخ،و تنها کافیست یک نفر این واقعیت هارا نشانمان دهد،چرا که ما خود دیگر نمی بینیمشان وزیباست این روایت بی طرفانه،چنان که مخاطب تنها بادیدن واقعیت ،دردل خوشحالی،اندوه، تنفروهمدردی را تجربه می‌کند. در&quot;چخوف&quot;همچنین گریز ازدین راکه درواقع به خاطرات سیاه کودکی بازمی‌گردد مشاهده می‌کنیم. بااینحال عقاید وبیانش درباره مسائلی همچون خدا و روح چنین نشان می‌دهد که وی به دورازهرگونه ایمان ریاکارانه، بیش ازهرانسان دیگری خداراشناخته است وچه بسا به این شناخت توسط سایرین در آینده ای نه چندان دور نیز ایمان داشته است:&quot;...در آینده ای دور،تبار آدمی حقیقت خدای راستین را درخواهد یافت، یعنی ازروی حدس و ظن درکش نخواهد کرد یا به جست وجوی او در آثار داستایفسکی نخواهد گشت،بل اورا به همان روشنی درخواهد یافت که دودوتا چهارتا را درمیابد.&quot;#چخوف #ماسک  #بوقلمون_صفت #سه_خواهر #اولگا </description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 12:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد !</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-zyweckxa4gbx</link>
                <description>&quot;قربان بودنت بروم&quot;امروز هم مثل روزهای قبل گذشت،اما نه چندان قبل ،شاید همین یک هفته ده روزپیش . کم کم عادت کرده ایم ،به همه چیز ،آدمیزاد است دیگر ،به همه چیز عادت می‌کند. اما تو نیستی ،یعنی فقط تو نیستیمثل همیشه سعی میکنم کنترل کنم ،استرس ،شرایط ، ثبات خانه ،یا هرچیز دیگر را . هرچند گاهی تلاش بیهوده است ،اما آدمیزاد است دیگر،به همه چیز عادت می‌کند .هنوز حال همه ما خوب است ،یعنی هنوز همه ما زنده ایم و تمام دغدغه های گذشته بی معنی شده است .هنوز چیزهای زیادی داریم که مراقبشان باشیم.میدانی ، من فکرمیکنم انسان زمانی که چیزی برای ازدست دادن ندارد بیش از حدجسور می‌شود، حتی گاهی ترسناک .اما به همان نیز عادت می‌کند .آدمیزاد است دیگر،به همه چیز عادت می‌کنداینگونه است که تحمل هرچیزی آسان تر می‌شود&quot;قربان بودنت بروم &quot; ، تو از خودت بگو .بهتر شده ای ؟! هرچند می‌دانم توعادت نمی‌کنی ،تو عادت را تغییر می‌دهی و مطمئنم حالت خوب است ،یا شاید اینگونه خیالم راحت می‌شود.بعدها،درجایی آرام‌تر، شاید بازهم گفتیماز تکرار هر روز و تکرار وتکرار وتکراراولین شبی که الپرازولام خوردم را یادت هست ؟همان حس را دارم ،هذیان گو شده ام .میترسم عادت کنم ،به همه چیز . آه که آدمیزاد است دیگر ...به قول فروغ:&quot;قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد&quot;ایم</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 13:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عاشقت بودم / توحاشا کن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AD%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%DA%A9%D9%86-ceviltem1jsx</link>
                <description>من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شودبگذار در من این هیجان بیشتر شودقلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توستبگذار تا بلرزد و زیر و زبر شودمن سعدی‌ام اگر تو گلستان من شویمن مولوی سماع تو برپا اگر شودمن حافظم اگر تو نگاهم كنی اگرشیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود»آنقدر واضح است غم بی تو بودنماصلا بعید نیست كه دنیا خبر شوددیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگیهر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 10:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگرکوسه ها آدم بودند !</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-rlhcapwsqrfn</link>
                <description>دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای «  كی » پرسید: اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربان تر میشدند؟ آقای كی گفت :البته ! اگر كوسه ها آدم بودند، در دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی میساختند، همه جور خوراكی توی آن میگذاشتند، مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند. مثلاً وقتی یک ماهی کوچولو باله اش را زخمی می کردبهش می رسیدند تا زود و بی هنگام نمیرد. برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند، چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است ! در آن جعبه های بزرگ برای ماهی ها مدرسه هم می شاختند. در آن مدرسه ها به ماهی کوچولوها یاد میدادند كه چطوری به طرف دهان كوسه ماهی شنا كنندماهی کوچولوها می بایست جغرافیا هم یاد بگیرند تا بتوانند کوسه ماهی هایی را که این طرف و آن طرف لم داده اند پیدا کنند.  درس اصلی ماهی های کوچولو اخلاق بود. به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كارها  برای یك ماهی کوچولو این است كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه ماهی كند. به ماهی های كوچولو یاد میدادند كه چطور به كوسه ماهی ها معتقد باشندو از آن مهم ترچطوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند. آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست می آید.ماهی کوچولو ها می بایست از همه اندیشه های مادی و از تمایلات مارکسیستی پرهیز کنند،و اگر یکی شان دچار چنین گرایشاتی بشود، دیگران وظیفه شان حکم می کند که کوسه ها را خبر کنند.اگر كوسه ها آدم بودند، در قلمروشان البته هنرهم وجود داشت: از دندان كوسه تصاویر زیبای رنگارنگ می كشیدند،دهان و گلوی کوسه ها را به شکل زمین بازی و تماشاخانه در می آوردند.  ته دریا نمایشنامه هایی روی صحنه میآوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند. همراه نمایش، آهنگهای محسور كننده یی هم مینواختند كه بی اختیار ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها میكشاند. در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهیها می آموخت: « زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز میشود »اگر کوسه ماهیها آدم بودند ماهی کوچولوها دیگر برابر نبودند:گروهی عالی مقام و صاحب منصب بر دیگران فرمان می راندند، ماهی هایی که بفهمی نفهمی بزرگتر از بقیه بودند اجازه داشتند کوچکترها را میل کنند. و این خودش به نفع کوسه ها بود چون از این راه برای خود  آنها لقمه های بزرگتری آماده می شداز این مهم تر،ماهی هایی که معلم بودند، یا رییس یا مهندس یا قوطی ساز،مدام به ماهی های دیگر امر و نهی می کردند.مطلب را درز بگیرم:اگر کوسه ماهی ها آدم بودند زیر دریا هم تمدن وجود داشت.#برتولت_برشت </description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 10:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالا لالا آخرین کوکب ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A8-rvexpmkielcv</link>
                <description>«توخاموشی خونه خاموشه» ...این آهنگ منو یاد مامانجونم میندازهوقتی بیمارستان بستری بود اون موقع من دانشجو بودم ،با کارت دانشجویی میتونستم هرساعت ازشبانه روز برم پیشش ، هوشیار نبودیعنی میگفتن هوشیارنیست ،ولی من حسش میکردمبودنشو !وقتی دستاشو میگرفتم«تب آلوده تلخ و بی کوکب»...تب داشت ،خیلی تب داشت...«لایی لایی من به جای تو شکستم »...شب آخر که رفتم پیشش و بهش قول دادم خوب میشهقول دادم خودم مواظبشمقول دادم میبرمش خونه خودمون چقدر قول دادم...«لالا ای تن تب دار  اشکامو از رو گونه هام بردار»میخواستم اشکامو نبینه همه بهش تربت میدادن که راحت بمیره ولی من با همه دعوا میکردم نمیخواستم باور کنم ...«تو خاموشی، خونه خاموشه»...همون روزی که توبیمارستان بودیرفته بودم به باغچه کوچیکت سر بزنمبه درخت نارنج تو حیاط آب بدم یادمه نشستم لب ایووناینقدرخوندماینقدرخوندم آخه واقعا خاموش بود ،همه جا ،ایوون ،باغچه ،آشپزخونه ...همه جاچقدر حالم بد بود وقتی محمد از من میپرسید بهش باید چی میگفتممیدونستم ،ولی باور نمیکردم اسممو خودش انتخاب کرده بود ، واسش فرق میکردم با بقیه همه بهم میگفتن نورچشمی آخ ...یادش ...«لایی لایی من به جای تو شکستم»...همون لحظه که رسیدم پیشت و دیدم دیگه اینتوبه نیستی!طبق معمول با کارت دانشجویی رفتم پیشش،وقتی رسیدم خیلی اتاق شلوغ بود دیگه سرم نداشت ،دستگاه نداشتولی هنوز گرم بودبه خدا هنوز بدنش گرم بود بازم دستاشو گرفتمگفتم خوب میشی مامانجون به خدا خوب میشی خودم همیشه هواتو دارم ولی مامانجون خوب شده بود ،خوب خوبدیگه درد نداشت ،دیگه تقلا نمیکرد ولی دیگه برامون قصه هم تعریف نمیکرد ،دیگه برامون شعر هم نمیخوند «یوسفی بود که در مصر خریدار نداشتاینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت» ...بقیه ش مامانجون ،پاشو بقیه شو بخون اینا رو فقط تو بلدی ، پاشو برامون از حسین کرد شبستری بگوپاشو بخون تا من بنویسم مث وقتایی که هنوز خوب بودیهنوزم دلم میگیره میرم سراغشون هنوزم حالم خوب نشده هنوزم نمیفهمم مرگ ،مردن ،نبودن یعنی چی...پ.ن : بدون ویرایش ،بدون حال خوب ، با کلی دلتنگی و بی حوصلگی ...!</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 14:10:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که زخم هرشکست من ،حضور یک جوانه شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-aehsien0iakz</link>
                <description>همیشه معتقد بودم نوشتن حال آدمو خوب میکنه و واقعا حالم خوب میشد .  بعدازاینکه همه احساسم میومد روی کاغذ سبک میشدم ،سبک سبک .نمیدونم این نگفتن ها و ننوشتن ها از کی و کجا شروع شد ،ولی حالمو بد کرد ،شد حناق و چنگ زد به حنجره م ، مث یه غده سرطانی همه وجودمو گرفت ،اینقدر که حتی نفس کشیدن سخت شد ،خیلی سخت !حس اینکه با همه عالم و آدم قهرباشی ،حس اینکه گاهی «از دلتنگی نفست بالا نیاد »! حس اینکه چقدر زندگی گاهی میتونه سخت و غیرقابل تحمل باشه ،و یه عالمه حس بد دیگه که نه میشه گفت نه میشه نوشت ...یه چیزایی رو آدم فقط توی قلبش حس میکنه ،اونوقته که قلبش خیلی سنگین میشه ،اونوقته که میشه همون حناق ،همون ذره ذره مردن !به قول یه دوست قدیمی زندگی همش رنجه ،رنج مطلق ،تو نمیتونی رنج رو برطرف کنی ،هیچکس نمیتونه ، پس فقط سعی کن باهاش کناربیای و یک معنا براش پیدا کنی ،اونوقته که میتونی تحملش کنی، میتونی نفس بکشی ،میتونی بااون حناق کنار بیای،  شاید یه جورایی شعار باشه ،ولی قبول کنیم یانه ،زندگی لعنتی همینه ! یوقتا باخودم میگم کاش حداقل جرات تموم کردنش رو داشتم ،بذار بگن ترسو بود ،بذار بگن کم آورد ،گور پدر همه دنیا ، آدما همیشه حرف واسه گفتن دارن ،ولی خب ،خوشبختانه یا متاسفانه هنوز اونقدرجسور و شجاع نشدم . بحث اصلا درمورد تصمیم اشتباه یا درست نیست ،بحث فقط قابل تحمل کردن رنجه و این همون حسیه که میخوام دوباره تجربه کنم ، دوباره بنویسم حتی اگر نخوانی ،حتی اگر ندانی ...یه دیالوگ خیلی قشنگ داره فیلم شبهای روشن که میگه : عشق آدمو سبک میکنه ،ولی سبک نمیکنه ! حس میکنم سبک شدم ، ولی سبک نشدم! پ.ن :  داره کم کم بوی پاییز میاد...???</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 13:58:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه دیر میگذرد عصرهای آبان و...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DA%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-n0mfqsw4ovpo</link>
                <description>باز هم یه عصر جمعه دیگه ، اونم پائیزی پائیزی!!پائیز لعنتی! چقدر عاشقانه ازت متنفرم !مخصوصا از غروبای دلگیرت...به قول رویا شاه حسین زاده:&quot;تنهایی ،به تنهایی دخل آدم را می آوردچه برسد به اینکه دست به یکی کند با جمعهدست به یکی باغروببا پائیز...&quot;فکر کردم بدنیست تو این هوا،چندتا شعر پاییزی خوب بخونیم.تمام اشعار ازیک شاعر جوان و بسیار بااستعداده که تازگیا باهاشون آشنا شدم و شعراشون رو خوندم :۱) هم در هوای ابری باران دلم گرفتهم درسکوت سرد زمستان دلم گرفتهرجا که عاشقی به مراد دلش رسیدهرجا گرفت نم نم باران ،دلم گرفتباخنده گفتمش:&quot; به سلامت، سفربخیر!&quot;وقتی که رفت ، از تو چه پنهان دلم گرفت...۲)چند روزیست که پائیزتر از قبل شدهزندگی بی تو غم انگیزتر از قبل شدهمشکل ازسادگی و این دل بخشنده ی ماستخنجر دوست اگر تیزتر از قبل شدهدیر یا زود به هرحال زمین می ریزدساغر عمر که لبریزتر از قبل شده...۳)تو نیستی که ببینی چقدر پائیز استچقدرزندگی برگها غم انگیز استمگر به قهر نگفتی که از تو بیزارمچرا هنوز نگاهت محبت آمیز استدلت ،درخشش یک سرزمین بی فاتح دلم خرابه ی بعد ازهجوم چنگیز استمرا چگونه فراموش کرده ای، ای دوستببین گذشته ات از خاطرات لبریز استتمام هستی من آرزوی وصل تو بودتمام هستی من بی تو سخت ناچیز است...۴)شانه ی یک مرد باشد ،تو نباشی چاره چیست؟روی دوشش درد باشد ،تو نباشی چاره چیست؟یک خیابان ،چتر، باران ، عصر یک پائیز سردبرگ ها هم زرد باشد ... تو نباشی ،چاره چیست؟...۵)هوا ،هوای جدایی ،هوای تنهائیستهوا ،هوای غم روزهای تنهائیستچه از گذشته ی مردی غریب می پرسیگذشته ای که پر از ماجرای تنهائیست...۶)این که حالم بد است ،یعنی تو!غصه ام بی حد است ،یعنی تو این که یک مرد در خیابان هاگیج و بی مقصد است ،یعنی تواینکه مویم ، چنین جوان و سیاهبه سپیدی زدست ،یعنی تواین که حالت خوش است ،یعنی&quot;او&quot;این که حالم بد است ،یعنی تو!۷)بعدها نام مرا خواهی شنیداز زبان بادهای دوره گردبعدها خواهی شنید از کوچه هاخاطراتت با من تنها چه کردبعدها وقتی که پیر وناتوانروبه روی آینه می ایستیباخودت این روزها را دوره کنحیف! دیگر شاد و زیبا نیستیبعدهابا خویش خواهی گفت :&quot;کاشدرکنارش بیشتر میزیستم &quot;بعدها وقتی مرا خواهی شناختبعدها وقتی که دیگر نیستم...۸)لعنت به خاطرات غم انگیز عکس هالبخندهای شیطنت آمیز عکس هالعنت به من که شاد کنارت نشسته املعنت به این کنایه ی یکریز عکس هادلسرد ازینکه اینهمه هستی ونیستیدل بسته ام به هستی ناچیز عکس هاانگار در گذشته ی خود گیر کرده امدرگیرقاب ها و گلاویز عکس هاذهنم جهنمی شده لبریز خاطراتذهنم جهنمی شده لبریز عکس ها...۹)غم بی حساب بود و کسی باورش نشدحالم خراب بود و کسی باورش نشدلبخند میزدم که نفهمند عاشقمشادی، نقاب بود وکسی باورش نشدگفتم نگاه می کندم ،مست می شومچشمش شراب بود وکسی باورش نشدگفتند این و آن که بگو دوست داری اش!عشقش سراب بود وکسی باورش نشدپرسید با کنایه که &quot;من گفته ام بمان ؟!&quot;این خود جواب بود وکسی باورش نشد!&quot;مجیدترکابادی &quot;پ ن ،خودم?:هوادلگیر وسنگینهنگاه کوچه ها سردهاز امروز شهر هم با منبه دنبال تو میگرده ...??باهم می رقصیمزیرچتر...☔?</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 17:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%B5%D8%AF-nne23rilplsj</link>
                <description>صد سال تنهایی ...صدسال سکوت...صدسال شعر...صد سااااال سیاه ...صد نامه فرستادم...صد راه نشان دادم...صدبار اگرتوبه شکستی،بازآ !...صد جان شیرین داده ام...صد قدح نفتاده ،بشکست !...صدقافله دل همره اوست...صد قطره زابر گر به دریا برود...صد بار دیگر بعد ازین...صدحیف که ما پیر وجهاندیده نبودیم...صد هزاران عقل را یک نشمرد...صد قافله گناه راهی کردیم...صد انداختی تیر و هر صد خطاست...صدحیف و دوصد حیف به این حالت زارمصد حیف و دوصد حیف به این عمر وبهارمصد حیف و دوصد حیف به آن نوع نگاهت صدشکر و دو صد شکر به این صبر وقرارم+ صد تا نه !«ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ! ﯾﮏ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﮐـﻪ»...</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 21:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای نسیم سحرآرامگه یارکجاست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ssdzdxn4dlmc</link>
                <description>بر سر تربت من با می ومطرب بنشین تا به بویت، زلحد رقص کنان برخیزم...حافظیه همیشه حال آدمو خوب می کنه!  حداقل در مورد من اینجوریه !!باز هم رفتیم بر سر تربتش،با می ومطرب که نه!با یه دونه فال کوچیک حافظویه دنیا حرف نگفته!!خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماستبه رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماستببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماستاگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماستبه حاجب در خلوت سرای خاص بگوفلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماستبه صورت از نظر ما اگر چه محجوب استهمیشه در نظر خاطر مرفه ماستاگر به سالی حافظ دری زند بگشایکه سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست...پ .ن ۱ : رفیق همیشگی و بی کلک ،حافظ❤️پ.ن ۲: رفیق لحظه های زرد پاییزی هم  حامدابراهیم پور?&quot;  این جا کنارم هستی و آرام می خندیآن جا کنار هم بغل کردیم دریا راتورفته ای ،باید همین امشب بسوزانماین یادها ،این عکس ها ،این آلبوم ها را...&quot;</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 21:24:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه در مورد باله ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-bw9q1mqa4ouc</link>
                <description>رقص باله یا ballet dance رقص باله ،نوعی رقص هنری ،صحنه ای وپرجنب وجوش است که نیاز به آمادگی جسمانی بالا وتمرکز ذهنی داشته ومتعاقباباعث سلامت ذهن و روح ، افزایش روحیه تعامل با دیگران ،افزایش اعتماد به نفس وتناسب اندام می شود. اصطلاح باله از واژه ایتالیایی &quot;Ballare &quot; , به معنی رقصیدن گرفته شده واحتمالا به ایتالیای دوره رنسانس برمیگردد.البته فرم امروزی باله ، در روسیه وفرانسه شکل گرفته و واژگان ونام حرکتهابه زبان فرانسوی می باشند. برخی از واژگان اختصاصی باله عبارتند از :بالرین : رقصنده خانمدنسر : رقصنده آقاکوریوگراف : طراح رقص که حرکات و رقص باله را ایجاد می کند.استاد باله : فردی که کلاس روزانه برگزار کرده وحرکات طراحی شده رابا رقصنده ها تمرین می کند.بالتومین : به طرفداران وعلاقمندان رقص باله گفته می شود.به دلیل وجود تکنیک های خاص،رقصندگان باید امتحان تعیین سطح بدهند که سطوح به سه مرحله  پیش مقدماتی ،مقدماتی و مراحل یک تاهشت تقسیم می شود .شروع سن یادگیری باله چهارسالگی است و در سطوح سنی مختلف ارائه می شود،اما آغاز آموزش درسنین پائین تر، طبیعتا نتیجه بهتری خواهدداشت .باله درآب :نوعی دیگر ازباله به نام &quot; سینکرونایز &quot; یا باله درآب ، که به شنای موزون معروف است و به عنوان دخترانه ترین ورزش دنیا شناخته می شود.این ورزش از پانزده سال پیش درایران آغاز شده که به صورت خصوصی ونیمه خصوصی درتهران ،کرج واصفهان تدریس می شود.باله درآب درواقع روایتی است نمایش گونه از زندگی موجودات دریایی یا گذر رود و یاهر چیز هنری مرتبط با آب.این باله بدون عینک شنا وغواصی ولباس شناوغواصی اجرا شده و به صورت کاملا طبیعی و بالباس مخصوص مرتبط با نقش،انجام می شود. رقص باله درایران :رقص باله درایران ،پس ازانقلاب روسیه وبه وسیله شهروندان ارمنی تبار رواج یافت که از مهم ترین این افراد ،می توان به سه مهاجر ارمنی به نامهای&quot;سرکیس جانبازیان &quot;،&quot;مادام کرنلی&quot;،&quot;مادام یلنا آودیسیان&quot; اشاره کرد.روسها قبل از کمونیسم در قزوین سالن باله تاسیس کرده بودند که امروزه عمارت شهرداری قزوین است.اولین کمپانی دولتی باله درسال ۱۹۶۹ و بانام &quot;سازمان باله ملی ایران &quot; تاسیس شد پس ازانقلاب ۱۳۵۷ باله از نظرشرعی حرام اعلام  و به کارقانونی خود خاتمه داد.هرچند، تدریس این رقص هنری ،همچنان ادامه دارد.سازمان باله ملی ایران بعد از دو دهه،سرانجام درسال ۲۰۰۲ درکشورسوئد،از نو گشایش یافت.پ ن ۱: یکی از معروف ترین رقصهای باله ، &quot; دریاچه قو&quot; اثر &quot; چایکوفسکی &quot; هست که دردسته باله کلاسیک دسته بندی میشه و دیدن و شنیدنش به شددددددت توصیه میشه!پ ن ۲ : دوستای عزیز شیرازی،یه آموزشگاه معتبر میشناسم ،واسه اونایی که علاقه دارن.البته این تبلیغ نیست ،خودم خیلی گشتم تا تونستم یه جای درست پیدا کنم</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 03:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کووید نوشت ...!</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DA%A9%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-lrsfb67fgfrs</link>
                <description>همیشه به مرگ فکرمی کردم ، اما این روزا بیشتر ،حتی میتونم بگم خیلی غمگین تر !نه اینکه ازسر بیکاری باشه ها!نه!کلی کار دارم ،کلی برنامه واسه خیلی چیزا، ولی بازم بهش فکر میکنم ...!گاهی با خودم میگم این همه تلاش وسختی کشیدن واسه چی؟!به فرض به همه ی هدفهات هم رسیدی،که چی بشه؟!که آخرش بمیریم و بریم جایی که فقط درموردش یه حرفایی رو گفتن وواقعا معلوم نیست کجاست؟!البته من شخصا امیدوارم بعدی وجود نداشته باشه ،ترجیح میدم مرگ پایانی باشه بر همه چیز!بگذریم...خلاصه اینکه این روزا شهر بوی مرگ میده،توی همه کوچه ها دوسه تا پرچم سیاه تسلیت زدن،حجله تازه دامادا رو باروبان سیاه بستن...بیمارستانها غوغاست!ازبوی مرگ ونا امیدی...آدم کم میاره گاهی!!دیروز از یه راننده شنیدم که میگفت :با خوشحال بودن اززندگی انتقام بگیر!البته یادم نمیاد گفت ازکیه ،ولی خب ،خوشحال بودن هم دلیل می خواد ،حال وحوصله می خواد،مگه میشه همینطور الکی؟!!!این روزابه این فکر میکنم که چقدددددر زندگی کوتاهه و چقددددددر غیر قابل پیش بینی!درسته بعضی وقتا خیلی سخت میشه،ولی باید زندگی رو زندگی کرد!! اونم الان که اینقدرهمه چیز بوی مرگ میده!با هرکسی قهری آشتی کن!ازهرکسی کینه به دل داری ببخش!اگه کسی رو دوست داری که نمیدونه حتما بهش بگو!حتی گاهی منت بکش!مامان باباتو بیشتر بغل کن!بیشتر تو خیابونا قدم بزن ،باورکن گرمای تابستون و سرمای زمستون هم می تونن لذت بخش باشن!به آرزوهات فکرکن وتا جایی که می تونی برای رسیدن بهشون تلاش کن!ازطبیعت لذت ببر،خیلی ساده و صمیمی!!ازخیس شدن و خاکی شدن نترس،فقط لذت ببر!هیچ اشکالی نداره اگه بدون ضدآفتاب زدی به دل جاده!فقط موزیک یادت نره ، همونایی که خیلی دوست داری رو بذار روتکرار!بیشتر به آسمون نگاه کن!پابرهنه زیر بارون قدم بزن ،بدون چتر! &quot;البته اگه بارون بباره?&quot;درلحظه زندگی کن!همین الان ! همین ثانیه هایی که تکرار نمیشن!شاید فکر کنی شعاره...گاهی باورش واسه خودم هم خیلی سخت میشهولی تا وقتی با جبر زندگی میکنی ،زندگی کن!وقتی میبینی چقدر راحت آدما می میرن...نیست و نابود میشن...خیلی دلگیره...پس بهش فکر نکن فقط وفقط به زندگی فکر کن!???پ ن : دنیا پرازتضاد و تناقضه که خیلیاش هیچ وقت توجیه نمیشن ،پس ازاینهمه تناقض تو نوشته من ایراد نگیر?پایان...</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 11:07:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب ها که می زنی به سرم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ojq289abgtuf</link>
                <description>&quot;هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم...&quot;و جمعه ای دیگر...و هوای دلگیری که &quot;هوای روی تو دارد &quot;و تو که نمی خواهیو تو که نمی گذاری...&quot; دلتنگ توام که به داد دلم برسی...&quot;برای بارچهارم !که هرسه بار را تو گفته ای!وبار صدم را من...و غروری کهغروری که...بگذریم...که من نیز گذشتم...بازگشته ام !به سالها قبل یا حتی قرن هانمی دانم !!وقتی از تو خبری نیستاززمان ومکان بی خبرممات ومبهوتغرق در خط کشی های خیابانهایی شده امکه یک سر آن به تو می رسدوسر دیگرش به جبر تقدیر!!&quot;نفرین به این وجدان بیهوده م...&quot;و من! که اکنون به خودخواه ترین موجود جهان تبدیل شده امخودخواه ترین عاشقو تو که خود منی!خود من خودخواه ...!?&quot;تو قلب من یه امپراطورهتسلیم می شه چون که مجبوره...چون که مجبوره !!!&quot;??</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 00:15:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران زد و ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AF-%D9%88-rhodfzq7xdmy</link>
                <description>سرخوشی هایم مزمن شده استهذیان تلخی که از وجود تو دارممسکن هایم کو؟!پیش از آنکه شعر جانم را بستاند...پ.ن۱: امروز هوای شیراز فوق العاده س ، مث غروبای پائیز ، آروم آروم آروم ،همون اندازه هم دلگیردلگیردلگیر .  عااااشقشمممم❤️?پ.ن۲: دیریست میان واژه ها گم شده ام...</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 09:15:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل را قرار نیست مگر درکنار تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-kd8dmr4zcbad</link>
                <description>باز هم جمعه ای دیگروهوای دلگیریکه هوای تو را دارد ...تابستان داغی که دورازدستانتسردترین زمستان قرن رابه آغوشم تحمیل کرده است...&quot;چه آسون بریدی!چه آسون ندیدی !&quot;من می خوانم ولی تو بغض نکندلگیر نباشکه دیر زمانیستحال دلم رابه هوای چشمانت گره زده ام...دیر زمانیستباهر ابر و بارانیبا هر اشک و طوفانیدر سرم &quot;تو&quot; تکرارمی شویدر دلم &quot; تو&quot; تکرار می شوی ودر خیابان هایی که هیچوقت...بگذریم... !+&quot;می دونم وقتی که بارون تو شب می باره بیداریبازم قمیشی گوش میدیهنوز بارونو دوست داری...&quot;</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 11:47:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ...؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D8%AF-yq09dspktgmm</link>
                <description>ومن که میخواهم خلاف جهت دیکتاتورهای درونم حرکت کنمو من که میخواهم غرور و عصبیت را درخودم بشکنمومن که فکرمیکنمشاید یک روز یک جایی هوایت ازسرم بپرد...غافل ازاینکهتو خود منینه عصبیت !نه غرور!ونه حتی نیاز!توخود منیخود خود من !با تاکید می گویم!خودمن !!&quot;قصه نیستی که بگویمنغمه نیستی که بخوانم!تو درد مشترک منی!&quot;که طی سالهابارها فریادت زده ام و&quot;درخلوت روشن باتو گریسته ام...&quot;پس چگونه می توانم فراموشت کنم؟!طی سالها که نه !حتی قرن ها!تو بگو!تو راه را نشانم بدهچگونه می توانم فراموشت کنم ؟!قول میدهم که تو هم نمی دانیو تو هم نمی توانی!که نه دراختیارمن ونه دراختیار توست !&quot;تو چنان دردل من رفته که جان دربدنی...&quot;کنار تو فقط آروم میشم ??</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 02:51:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یعنی همه جا تو ،همه جا تو ،همه جا تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%88-ncwyz1gitrl6</link>
                <description>ازتو نوشتن سخت می شودوقتی که می دانم میخوانیوقتی که می دانم به عمق معنای واژگانم رسیده ایوحس می کنی دلتنگی ام رادیگر با خود تنها نیستموخط خطی های نصفه نیمه امدرگذر سالها رسوب نمی کندو ای کاش نمی خواندیو ای کاش نمی نوشتمو ای کاش نمی دانستیو ای کاش راز نگه می داشتمتحمل این همه عریانی را ندارماین چنین بی دفاعاین چنین هراساناز بودنازنبودنازنبودنازنبودن !+بیا وگاهی نخوان ناگفته هایم را ...&quot;تو ای پری کجاییکه رخ نمی نمایی ...&quot;??</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 15:16:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گفتم ودکترموافق نیست/        توبهترازقرصای اعصابی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%82%D8%B1%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8%DB%8C-copaisno2mtd</link>
                <description>حال خوشی دارمشاید دیوانه شده امشاید که نه !حتما دیوانه شده ام...واین دیوانگی را از تو دارم ...از تو و سالهایی که نه تو بودی و نه من !سرخوش از عطر بودنتدست دردست خیالوسالهایی که...نه تو می مانی ونه من...زندگی رادرختان راآسمان رااینهمه سیاه وخاکستری راتورنگ پاشیدیومن همچنان انبوه قرصهایم را....آه!این پایان باز را تو تمام کن !&quot;برگرد...بمان تو درتخیلاتم...&quot; ???</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 12:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا کمی آغوش برایم بفرست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%AA-epfktbi76ekq</link>
                <description>دلم می خواهد بنویسممثل سالیان گذشته که از تو  نوشتمکه برای تو  نوشتمدلتنگ نوشتن شده امفقط به بهانه تو !اما...حالم خوب است!سرشار از حس بودن شده ام!وبه پایان این دلخوشی نمی اندیشم...شاید یک روز ،یک جاییباز هم نوشتمفقط به بهانه تو !چرا که واژگان عادت کرده اند درذهن ودل منفقط به هوای تو گذر کنند ...!چه بخواهم... چه نخواهم ...چه بخواهی ....چه نخواهی...فقط ازتو نوشته امفقط ازتو خواهم نوشتسالها قبل وشایدسالها بعد!!درست همان زمان که درکافه نشسته ایوچشم درچشم تقدیر قهوه ات را می نوشیدست در دست تقدیر پیاده روها را طی می کنیو پابه پای تقدیر پیر می شوی من همچنان از تو خواهم نوشت حتی اگرنخواهی...!حتی اگر نخوانی...+عصرغم انگیز تو امحوصله کن ابر مرا ...??</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 21:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راسکلنیکف یه پیرزنو شقه کرد و من...!</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidaaa/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%84%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%81-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86%D9%88-%D8%B4%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-aqaxblmissbr</link>
                <description>یادداشت کوتاه شخصی درباره کتاب:داستانی است عجیب ،سرشار ازمباحث فلسفی و روانکاوانه ای که مخاطب را هرلحظه بیش از پیش درخود غرق کرده و با سیل حوادث به این سو و آن سو می کشاند.می توان گفت حجم بالایی از داستان شامل شرح گفت وگوهای درونی و افکاری ست که درتمام داستان جریان دارد ومخاطب را به گونه ای از انسان شناسی سوق می دهد.با توجه به تجارب داستایفسکی ،می توان گفت که حالات وتجربه های یک مجرم ،به طرز ملموسی بیان شده تا آنجا که مخاطب ،خود را به جای شخصیت گناهکار داستان _راسکلنیکف_گذاشته و همراه با او ،تمام استرس ها ،طغیان ها و پریشانی روان را احساس می کند ،همگام با او تصمیم می گیرد وهمانند او به اعتراف برمی خیزد.اما از دیگر مطالب مهم دراین داستان ،عدم وجود خیر یا شر مطلق در هر فرد است .به گونه ای که نمی توان شخصیت ها رابه شخصیت خوب یا بد داستان تقسیم کرد ،بلکه نقاط ضعفی از هرشخصیت را بیان می کند ،اما وی رابه طور کامل منفور ندانسته و حتی درمورد شخصیتهای به اصطلاح مثبت هم، به بررسی برخی نقاط منفی میپردازد.همچنین با توجه به توصیفات نویسنده ، مصیبتهای جامعه انسانی زمان وی،به خوبی قابل درک است ،لحظات گرانباری که مخاطب را به هراس می افکند و دلهره یا ترحم ناشی از فجایع ،بر فرد مستولی می شود.درهرحال این رمان تا حد بالایی گویای حالات مختلف انسان درشرایط یاس وگناه وهراس بوده و در آخر میبینیم که وجود &quot;عشق&quot; ،تحمل این مصائب را آسان تر می نماید .ولی درواقع نمی توان درتمان مصیبتهای بشری به این پایان امید بخش دل خوش کرد . چرا که دراین داستان ،توجه به جوانب ادبی وهنری و سبک نوشتن ،چنین پایان نسبتا رضایت بخشی را موجب شده تا به استرس ناشی از مصائب پیش آمده پایان دهدومخاطب با اتمام داستان و بستن کتاب ، تحت تاثیر افکار خوشایند این پایان بندی ،افق روشن زندگی رابنگرد.در طی این داستان ،با وقایع غیرمنتظره که به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبوده اند روبه رو شده که این وقایع ،اکثرا بار روانی و استرس بالایی را به همراه دارند ،چنانکه مخاطب دراین برخوردها ،تحت تاثیرفشار روانی ناشی از وقایع تلخ ،نه تنها هم حسی با شخصیت اول ،که خود را هم ،او پنداشته و به جای او ،نه!،درواقع خودشخصیت اصلی داستان می شود وتمامی عذابها ، گفتارها و دوگانکی های فردی شخصیت ،بر وی ظاهر می گردد. خصوصا که این دوگانگی و استرس ،در اکثر افراد به گونه هایی مختلف وجود داشته وهرفرد درموقعیتهای مختلف زندگی ،با آنها دست وپنجه نرم کرده است .پ ن ۱ :  امروز خیلی اتفاقی ودرحالیکه درواقع دنبال یکی از کتابای &quot;جیمزجویس&quot; می گشتم ،چشمم خورد به ردیف کتابای داستایفسکی ،نویسنده ای که همیشه دوستش داشتم و تا جاییکه که تونستم کتاباش روخریدم وخوندم . به همین بهونه یه نقد قدیمی رو پست کردم!&quot;راسکلنیکف&quot; !، شخصیت مورد علاقه من که موقع خوندن کتاب به شدت روم تاثیرگذاشت و باهاش هم حسی می کردم . نمی دونم ،شایدهم این شدت از هم حسی ،به &quot;خودملامت گر&quot; برمی گرده،ولی هرچی که بود یادمه اون موقع با استرس ازخواب بیدار می شدم که نکنه فهمیدن اون پیرزن نزول خورو من کشتم !!!!پ ن ۲: به قول یغما :راسکلنیکف یه پیرزنو شقه کرد و منبا اون تبر فرشته الهامو می کشم ....!</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 12:03:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>