<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aidashb</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:53:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/687236/avatar/devZgN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@Aidashb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zsd1n0eorr63</link>
                <description>یه وقتایی خسته میشی هر کاری میکنی خستگیت در نمیاد . نمیدونم شایدم کاری نمیکنی احساس میکنی داری کاری میکنی ! آخهمیدونی چیه یه لذت خاصی توی این خستگی هست دوست داری تو همون وضعیت باشی کسی هم کاری به کارت نداشته باشه از یه طرفمیترسی نکنه به بیراهه بری البته ترسشم دوست داشتنیه یه جور شجاعت بی حد بهت میده میگی تموم میشه میره دیگه تهش اینه انتهاشاینه بذار تا تهش برم مگه مهمه ؟! یه جور حس رضایت تو این خستگی هست ، یه جور خاصی از آزادی یه جور خاصی از رهایی . خودتمیدونی تاحالا خیلی آدمای زیادی رو‌ دیدی اینطوری بودن راهنماییشون کردی نصیحتشون کردی که پاشو برو بیرون پاشو ورزش کنپاشو آهنگ شاد گوش کن چهره یکی یکی اون آدما میاد جلوی چشمت و میگی کاش به جای این حرفا میگفتم آره عزیزم میدونم خسته ایکاش بهش میگفتم اشکال نداره یه وقتایی هم آدم خسته میشه چه اشکالی داره کاش بهش میگفتم بهم بگو از چیا خسته ای بهش نمیگفتمقوی باش چه ایرادی داره یه وقتایی هم ضعیف باشی هیچ ایرادی به نظر من ! چقدر این روانشناسی زرد به آدما آسیب زده که همیشهشاد باش همیشه بخند همیشه قوی باش همیشه برونگرا باش چرا ؟!!! مگه تو فصلا فقط فصل بهار هست ؟!! مگه تو‌ زندگی فقط جوانیهست ؟!!! مگه تو حس ها فقط حس شادی هست ؟!! چرا بقیه حس ها رو تجربه نکنیم ؟!! چون بهمون گفتن دنیا دو روزه و فقط شاد باش. حالا یه روز شاد یه روز غمگین چی میشه مگه ؟!! از این به بعد میخوام به احساساتم احترام بذارم احساساتم رو دوست داشته باشماین احساسات من هستن که بهم میگن کجای روحم درد داره کجای روحم نیاز به ماساژ یا دمنوش داره همونقدر که جسممو میشناسممیخوام روحمم بشناسم میخوام روحمم در آغوش بگیرم و بگم که چقدر دوستش دارم و اصلا مهم نیست یه وقتایی خسته است و نیاز بهاستراحت داره .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 18:51:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پشت ابر نمیمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-dval7s8cseyw</link>
                <description>داشتم به آسمون نگاه میکردم ابر بزرگی که خاکستری پوشیده بود و معلوم بود که حسابی دلگیره در حرکت بود . کجا میرفت ؟ از غرب بهشرق . دنیال چی میگرده تو شرق ؟ شایدم دلگیر نیست فقط یکم خسته است شاید انقدر راه رفته بود خسته بود شاید از راه دوری اومدهاز فراز دریاها کوه ها . واقعا ابر ها مثل جهانگرد میمونن شاید خیلی جاها رو دیدن از خیلی جاها گذشتن هی بزرگ و بزرگتر شدن . مقصدشون کجاست ؟ مقصدی ندارن زندگیشون همین لحظه است زندگیشون مسیر حرکتشونه به این فکر کردم برای ما هم هدفی وجودنداره همه چی مسیریه که داریم میریم . فقط از کدوم‌ مسیر داریم میریم از کجا بدونیم مسیرمون درسته ؟ کاش یه راهنما یه چراغمسیرمون رو روشن میکرد تا ببینیم کجا داریم میریم تو همین فکرا بودم ابر رفت و رفت ... با رفتنش اجازه داد ماه آسمان رو روشن کنه . ما هم باید بریم و بریم . تو مسیر ماه مسیرمون رو روشن میکنه . ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه ماه آسمان دلمون رو روشن میکنه و نشونمیده کجا باید بریم .تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس خـود راه بگویدت که چـون باید رفت#آیدا_نوشته۲ اردی‌بهشت ۱۴۰۰</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 18:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-pfszzqrkdz0z</link>
                <description>ابرها از قطرات آب تشکیل شده‌اند. در داخل ابرها، قطرات آب به یکدیگر می‌پیوندند و سبب بزرگتر شدن قطرات می‌شوند. در ادامه ایناتفاق، قطرات آب سنگین خواهند شد و توانایی معلق بودن در هوا را نخواهند داشت و به صورت باران به زمین می‌رسند . این تعریفعلمی بارونه ولی ... نت ها تو گوش آهنگساز انقدر به صدا در میاد انقدر این نت ها به هم متصل میشن و میزان های مختلف رو میسازندکه دیگه گوش و ذهن آهنگساز توانایی نگه داشتنشون رو نداره و باران موسیقی رو میریزه رو صفحه پنج خط دفتر نتش . انقدر کلمه ها توکلام و ذهن نویسنده میان و بهم متصل میشن و جملات مختلف رو میسازن که دیگه ذهن نویسنده توانایی نگه داریشون رو نداره و بارانیاز کلمات و جمله ها می باره رو صفحه سفید دفتر دلنوشته های نویسنده . انقدر تصاویر و ایده ها و میزانسن های مختلف جلوی چشمکارگردان میاد که دیگه چشم کارگردان خسته میشه و توانایی نگه داشتنشون رو نداره و باران این ایده ها فیلم های بی نظیری رو میسازه . این ها همه بارون انسان هاست که ممکنه بی نظیر ترین فیلم ها آهنگ ها نوشته ها نقاشی ها و ... از بارون الهی الهام گرفتهشده . ولی بارون الهی چی ؟ بارون های انسانی شاهکار های هنری رو خلق کردن ولی بارون الهی هر قطره اش شاهکار هنریه ولی اینقطرات چی رو میخوان به ما بگن ؟ این همه شاهکار چی رو نمایش میده ؟ بارون معجزه میکنه خلق میکنه بارون عطر خاص داره بارونصدای خاص و منحصر بفردی داره . بارون حرفی داره برای گفتن ...۱۶ اردی‌بهشت ۱۴۰۰</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 18:41:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرا قوی ترن ... نه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%86%D9%87-e6ra4f37mdud</link>
                <description>قدیما بچه ها میخوندن پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا بادکنکن دست بزنی میترکن ولی بابای من همیشه میگفت قوی باش مثل یه دختر، دخترا خیلی قوی هستن که میتونن بار زندگی خودشون مادر پدرشون خواهر برادرشون و بچه های آیندشون رو به دوش بکشن بدوناینکه خم بشن خدا این توانایی رو فقط به دخترا داده  ... قوی باش ... جمله ای که از بچگی پدرم تو همه شرایط بهم گفته وقتی تو امتحاننمره کم میگرفتم وقتی تو ارتباطم با آدما کم میوردم وقتی زورم به بلندی های زندگی نمیرسید وقتی هر کاری میکردم که بشه ولی نمیشدفقط میگفت قوی باش اگه ضعیف باشی زندگی لهت میکنه منم قوی شدم قوی و قوی تر ولی هر چی قوی تر میشم زندگی هم قوی ترمیشه جنگ تن به تن من و زندگی تا کجا قراره پیش بره ؟ کی پیروز میشه ؟ بازنده چه بلایی سرش میاد ؟ چی به برنده میرسه ؟ نکنهبادکنک منم به روزی بترکه .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیلی مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-le4hgu0tsb5b</link>
                <description>وارد زیر زمین قدیمی شد درسته قدیمیه ولی ذره ای خاک نیست مادربزرگ همیشه همه جای خونش از اون در چوبی کوچه گرفته تا حوضفیروزه ای رنگ خونه ، تا همین زیر زمین برق میزنه . این زیرزمین با پنجره های کوچیک و صندوقچه های قدیمی ، چمدون های قدیمیقفسه های کتاب ، قفسه های ترشی که الان خالی هستن و قفسه های آلبوم عکس اونو یاد بچگیاش میندازه به سمت قفسه کتاب میرهدنبال کتاب لیلی و مجنون پدر بزرگ میگرده صدای بم خش دار پدربزرگ تو گوشش می پیچه که همیشه برای مادر بزرگ میخوند*مرا تا دل بُوَد، دلبر تو باشیز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی*کتاب لیلی و مجنون نظامی گنجوی با جلد قرمز و طرح مینیاتوری از لیلی و مجنون که روی کتاب نقش بسته پیدا شد . کتاب رو برداشتگوشه ای کنار چمدون های قدیمی نشست و مشغول خواندن کتاب شد .ساعتی بعد سرش رو بالا اورد تا استراحت بکنه به چند چمدونی که پشتش قرار داشت تکیه داد نگاهی به چمدونها انداخت روی چمدونبالایی با دست خط پدربزرگ و با ماژیک نوشته شده بود یادگاری لیلی چمدون رو باز کرد تمام یادگاری های مادربزرگ تو این چمدون بودچندتا عکس قدیمی دو نفره با پدربزرگ شونه چوبی سرش و آینه دستی چوبی قدیمی لباس زرد رنگ که دور یقه و آستین هاش رو خودمادربزرگ گل های قرمز و زرد کوچیک گلدوزی کرده بود . و اعلامیه فوت مادربزرگ که پشتش با دست خط پدربزرگ نوشته شده بود .*چقدر زود تنهام گذاشتی*مرا تا دل بُوَد، دلبر تو باشیز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرزن نقاشی روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-s0mt6twwcaki</link>
                <description>دست مادربزرگمو گرفتم به نقاشی های روی دستش نگاه میکردم که روزگار با دقت و حوصله زیاد با قلموی خیلی باریک رو دستش خطهای ریزی انداخته بود . وقتی که لب حوض فیروزه ای تو سرمای زمستون ظرف می شست روزگار دست به قلم بود وقتی که مواد کتلت روبرای بیست نفر دختر و پسر نوه و نتیجه ورز میداد روزگار دست به قلم بود وقتی که کودکانش رو برای اولین بار در آغوش میگرفت روزگاردست به قلم بود وقتی صورت پدربزرگ رو نوازش میکرد روزگار دست به قلم بود وقتی حلوا میپخت برای مراسم دفن پدرش روزگار دست بهقلم بود . نگاهمو از دستاش برداشتم و به صورت مثل ماهش نگاه کردم روزگار صورتش رو هم به زیبایی نقاشی کرده بود نقاشی هایکنار چشم روشنش نشانی از خنده ها و گریه های توی زندگیش بود نقاشی های کنار لبش سکوت روزهای سخت رو نشون میداد . روزگار همیشه دست به قلمه و تک تک لحظه های غم و شادی رو نقاشی میکنه روی دستامون روی صورتمون و از همه مهمتر روی لوحسفید روحمون</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸ مارچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%DB%B8-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%86-zrf5vsteckj6</link>
                <description>میگن زمانی که دعوت میشی به این دنیا خودت انتخاب میکنی لباس چی بپوشی لباس زن بودن یا لباس مرد بودن .خیلی خوشحالم که در این زندگی لباس زن بودن رو انتخاب کردم دوست دارم اگر بازم به دنیا اومدم زن بودن رو انتخاب کنم .خدا انقدر ما زنا رو دوست داره دوبار یا چند بار از روح خودش در ما می دمه . یک بار وقتی به دنیا میایم بار بعدی وقتی مادر میشیمخدا دوباره از روحش در ما می دمه . چه نعمتی بالاتر از روح خدا چه هدیه ای بالاتر از روح خدا .امیدوارم همه زن ها واقعا به زن بودنشون افتخار کنن و قدر این موهبت الهی رو بدونن و عین زن قوی و محکم در عین حال لطیف باشنامیدوارم خارج از کلیشه های زن خوب باشن کلیشه هایی مثل زیبایی زن به صورتشه به اندامشه به رنگ موهاشه و...  کلیشه های وظیفهزن ‘’فقط’’ غذا درست کردن و بچه داشتنه کلیشه های اگه زن خوب باشه مردش خیانت نمیکنه و... دنیا عوض شده کاش نگاه ما هم عوضبشه کاش تو زن بودنمون چیزی فراتر از این ها ببینیم کاش وظیفه زن بودن رو اینطوری ببینیم که از بچه یا همسرش کسانی مثل حافظخیام داستایفسکی بتهوون کلایدرمن داوینچی انیشتین بسازه خانواده اش رو جاودان کنه کاش نگاهمون عوض شه .روز جهانی زن مبارک ?#آیدا_نوشت#هشتم_مارچ#هجدهم_اسفند</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر ، تازه عروس ، مادر و مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ypjs2q7vvzxn</link>
                <description>دختری را میشناسم از یک هفته قبل از روز مادر در تب دوری از مادر آسمانیش میسوزه و به زبون نمیاره فقط عکسای دونفره هر کس بامادرش رو لایک میکنه با یه پیام عاشقانه زیر تصویر مادر عزیزم روزت مبارکتازه عروسی میشناسم که به تازگی داماد تنهاش گذاشته و به آسمون ها پر کشیده و دائما داره عکسای دو نفره زوج هایی رو لایک میکنهکه همسرشون براشون کادو خریدن و نوشتن همسر عزیزم روزت مبارکبانویی رو میشناسم که سالهاست در انتظار یک کودکه در انتظار مادر شدن در انتظار کسی که صداش کنه مامان و روز مادر عکسایدیگران با فرزندانشون رو لایک میکنه که بچه هاشون براشون کادو گرفتن گل خریدن با یه پیام عاشقانه مادر دوستت دارم از طرف فرزندتزنی با موهای سپید میشناسم که تنها کنار پنجره نشسته با قاب عکسی در دست . عکس دست جمعی خانواده اش که خودش در مرکزعکس قرار گرفته همسرش فرزندان و نوه ها در کنار و اطرافش قرار گرفتند با انگشتای نقاشی شده با چروک های سال های عمرش رویشیشه قاب عکس قلب خوشگلی ترسیم میکنه و لبخند میزنه شاید این قلب واقعی ترین لایک دنیاست بدون هیچ دل شکستنی</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 22:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیانو</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-lrhwdejlbgjy</link>
                <description>بتهوون ، باخ ، شوپن ، کلایدرمنمثل داوینچی عشق رو نمیدیدن که مونالیزا خلق کننمثل شکسپیر عشق رو تصور نمیکردن که رومئو ژولیت رو بنویسندمثل سعدی عشق رو احساس نکردند که لیلی و مجنون رو بسرایندمثل احمد لاهوری خشت به خشت عشقشون رو به شکل تاج محل نمی ساختنداما...اونها عشق رو با گوش جان می شنیدند و فورالیز ، برای آدلین و نوکتورن های گوش نواز رو نواختند .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 22:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر بزرگ ، روزگار و نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-k6lh2lqfyl6p</link>
                <description>دست مادربزرگمو گرفتم به نقاشی های روی دستش نگاه میکردم که روزگار با دقت و حوصله زیاد با قلموی خیلی باریک رو دستش خطهای ریزی انداخته بود . وقتی که لب حوض فیروزه ای تو سرمای زمستون ظرف می شست روزگار دست به قلم بود وقتی که مواد کتلت روبرای بیست نفر دختر و پسر نوه و نتیجه ورز میداد روزگار دست به قلم بود وقتی که کودکانش رو برای اولین بار در آغوش میگرفت روزگاردست به قلم بود وقتی صورت پدربزرگ رو نوازش میکرد روزگار دست به قلم بود وقتی حلوا میپخت برای مراسم دفن پدرش روزگار دست بهقلم بود . نگاهمو از دستاش برداشتم و به صورت مثل ماهش نگاه کردم روزگار صورتش رو هم به زیبایی نقاشی کرده بود نقاشی هایکنار چشم روشنش نشانی از خنده ها و گریه های توی زندگیش بود نقاشی های کنار لبش سکوت روزهای سخت رو نشون میداد . روزگار همیشه دست به قلمه و تک تک لحظه های غم و شادی رو نقاشی میکنه روی دستامون روی صورتمون و از همه مهمتر روی لوحسفید روحمون</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 22:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل ، خورشید ، نسیم ، باران  و ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%DA%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-nbxq9swkbxzz</link>
                <description>تمام اون روز رو محو تماشای یه گل بودم ، گل آلاله زیبا  . محو تماشای رقصی که با نسیم اجرا میکردند ، موزون ، زیبا ، آهنگین . نسیمبا صدای گوش نوازش شعر زیبایی زمزمه میکرد همزمان دست در دست گل می رقصیدند و می رقصیدند . از طلوع آفتاب لحظه لحظه گلرو زیر نظر داشتم زمان طلوع ، گل انگار لبخندی به لب داشت و شاد بود انگار میدونست که روز جدیدی در انتظارشه . به وقت نیمروزگرمای خورشید خانوم با شدت بیشتر به گل تابید و گل رو شکفته تر کرد غروب بود که باران شروع به باریدن کرد و اشک شوق تک تکگلبرگ های گل رو پوشاند . شب شد . ماه شب چهارده ، آخرین ماه کامل قرن ، اجازه نداد صورت گل در تاریکی شب گم بشه . شبهنگام به زندگی امروز گل فکر کردم . چقدر شبیه زندگی ما آدماست .  ما می رقصیم  ، می نوازیم ، می خندیم ، اشک شوق میریزیم . اماما تنها نیستیم ما با نسیم و باران  ، خورشید و ماه یکی هستیم ، اون ها هستند که ما رو خوشحال میکنن ، لبخند به لبمون میارن ، باعثمیشن اشک شوق بریزیم و چراغ راهنمامون میشن در تاریکی .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 22:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگاری ، باران و فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aidashb/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-jhz7a8f5zno2</link>
                <description>-آقا ببخشید یه آقا با موی سفید و ریش سفید ندیدی که پیراهن آستین بلند سفید با راه راه مشکی پوشیده باشه آستینای لباسشم اتونداره .-نه، ندیدم .-ای بابا ، رفته برام شیرینی حاجی بادوم بخره هنوز نیومده-میاد نگران نباش-میدونم میاد منصور هیچ وقت دیر نمیکنه همیشه به موقع میاد برای خواستگاریم که اومد همون پیراهن راه راه مشکی رو پوشیده بود چونتا دیر وقت سر کار بود و میخواست سر وقت برسه وقت نکرد کل پیراهنش‌ رو اتو کنه آستیناشو اتو نکرده بود میگفت زیر کت معلوم نمیشهروی پیراهن مهمه ... ههه هه ولی ای دل غافل ...  منصور که از در اومد داخل آقام گفت کتت رو بده گلرخ آویزون کنه برات . اونم با صورتسرخ کتشو دراورد و داد به من تا آویزون کنم . هه هه ... اون شب آقام میگفت این مرد زندگی نیست از ایناس که ظاهر زندگیشو اتو میکنهاز داخل چروکه مثل پیراهنش . ولی بود ... مرد زندگی بود و هست .-.....-یادش بخیر اون شب که اومد خواستگاری تا ۴ صبح بیدار بودم ساعت ۴ صبح بارون شروع به باریدن کرد بعدها منصور گفت که اونم تا۴ صبح بیدار بوده نشون به اون‌ نشون که ساعت ۴ بارون اومد .-......-ببخشیدا سرتو درد اوردم منصور نیومد نگرانشم میشه اگه دیدیش بگی سریع بیاد خونه ؟-باشه بهش میگم .-ممنونم آقای ...!! اوااا یادم رفت اسم شما چی بود ؟-نتونستم بهش بگم من همون منصورم نشون به اون نشون که شب خواستگاری وقت نکردم کل پیراهنمو اتو کنم . نشون به اون نشون کهمیدونم عاشق شیرینی حاجی بادومی نشون به اون نشون که شب خواستگاری ساعت ۴ صبح بارون اومد . اگرم میگفتم باور نمیکرد . منصور واقعی رو که یادش نیست داره با خاطرات منصور ۵۰ سال پیشش زندگی میکنه . گفتم : من ... من ناصرم</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 20:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>