<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Al99</link>
        <description>جستجوگر، کمیت مهم‌تر است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:57:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/787992/avatar/WYtJae.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>...</title>
            <link>https://virgool.io/@Al99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پست جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-l9tr4pdpwskt</link>
                <description> خیلی وقتها حرف برای گفتن دارم، اما کلمه نه. یعنی میفهمم و حس میکنم که انبوهی از احساسات درهم تنیده پشت گلویم مانده، اما کلمات مناسب برای ابراز و سامان‌دهی‌ شان را ندارم. این احساسات و عواطف همینطور سر دلم می‌مانند و هیچ وقت بیرون نمی‌آیند. می‌روند و جایی در گوشه بدنم پیدا میکنند. یکی در دستانم خانه می‌کند و در آنجا بدون هماهنگی با نهادهای نظارتی، رقص و پارتی راه می‌اندازد. یا آن یکی می‌رود در معده‌ام و جایی برای بقیه نمی‌گذارد. برخی شأن پر رو تر از این حرف‌ها هستند، می‌روند آن بالا بالاها، مثلا توی چشم. و از آنجایی که برکات خاص خودشان را دارند، به محض ورودشان هوای صورتم بارانی می‌شود، الحمدالله.هیچ ربطی به متن نداره</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 11:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-kccz23ijdmaj</link>
                <description>چند دقیقه پیش گوشی رو برداشتم تا گروه خانواده‌‌ی واتساپ رو چک کنم. بعد از خواهش و تمنا از فیلترشکن، بالاخره پیام های گروه بالا اومد و یهو دیدم که ای دل غافل، امروز تولد خواهرم بوده و من پاک فراموش کردم. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشت. همیشه حتی قبل از اینکه تیر بیاد من ناخودآگاه یادم می‌بود که چند روز دیگه تولد ریحانه است و هزار بار توی ذهنم می چرخید. ولی امسال هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نیفتاد. با اینکه دو سه بار دیدم که امروز پنجم تیره و حتی دیشب که یه لحظه شبکه‌ی خبر رو آوردم مجری گفت که فردا پنجم تیره و فلان و بهمان، ولی هیچ کدوم باعث نشد که من یادم بیاد امروز چه روزیه. حس میکنم این موضوع پشت ابرها و غبارهای ذهنی‌ام گم و‌ گور شده بود، یعنی اینقدر گرد و خاک جلوی چشمم رو گرفته که تولد ریحانه هم فراموش می‌کنم؟حداقل الان میتونم بگم اونایی که به این درد دچار ان رو درک میکنم.  یعنی توی ذهن و زندگی اونا چه خبره که به این درجه میرسن؟ نه نه...دلم نمیخواد بدونم. البته به کسایی که کلا حافظه اشون توی این موارد شوته کاری ندارم، منظورم اوناییه که همیشه از روز قبل تولد طرف، آماده‌ان که ۱۲ شب بشه و خودشون رو پرتاب کنن توی پی وی‌اش و بهش تبریک بگن. خلاصه که چه میکنه این زندگی. بزرگسالی شوخی بی‌مزه‌ای بود، کاش دیگه تکرار نشه.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 19:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌چرخم پس هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D9%85%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-nfxetizo8qbg</link>
                <description>شما را نمی‌دانم، ولی برای من صدای ماشین لباس‌شویی‌مان از آرام‌بخش‌ترین صداهای دنیا بود. هر وقت که این هیولا کار می‌کرد، غذای خوبی می‌داشتیم، شبکه‌ی دو فیتیله‌ها نشان می‌‌داد و پدرم زیر نور آفتابی که از خورشید حرکت کرده‌بود تا ما را گرم کند، مثنوی می‌خواند. بچه‌تر که بودم، سرم را توی سوراخ عجیبش می‌کردم و آواز می خواندم، بعد هم مادرم مرا دعوا می‌کرد که &quot; این چه غلطیه که میکنی؟؟! برو کنار خطرناکه&quot;. بعضی وقت‌ها هم رو‌به‌رویش می‌نشستم و منتظر می‌ماندم چرخیدن را شروع کند. آنقدر نگاه می‌کردم تا لباس‌هایش محو شوند. اوج کارش آنچنان غرّشی می‌کرد که چهار ستون‌ خانه می‌لرزید. زلزله‌ای بود برای خودش. این روز‌ها اما خراب شده‌است. فکر کنم افسرده شده، آخر دوستانش یکی یکی او را ترک کرده‌اند. تلویزیون کوچک و از مد افتاده‌ای که همه‌جا با هم می‌بودند، الان چند سالی است که دارد خاک می‌خورد و روی خودش را به دیوار کرده. اصلا از وقتی که او رفت، دیگر هیچ تلویزیونی فیتیله‌ها نشان نداد. مبل‌ها هم عوض شده‌اند. سلطنت‌شان زیاد طول نکشید. آنقدر کوچک و بزرگ رویشان نشستند خوردند و خوابیدند که لاشه‌ای بیش ازشان باقی نماند. شش هفت ماهی برای فروش توی دیوار بودند، ولی خریدار نداشتند. ما هم برای اینکه بیشتر از این تحقیر نشوند، به یک خانه‌ی سالمندان اهدایشان کردیم. فرش آشپزخانه، سماور برقی، حتی بعضی از لیوان‌ها هم رفته‌اند و گم و گور شده‌اند. خب من هم بودم احساس تنهایی می‌کردم، چه برسد به این ماشین‌لباس‌شویی بنده‌ خدا که هر هفته پنجاه تا لباس کثیف را به زور توی حلقومش می‌چپاندیم و وادارش می‌کردیم هزار بار دور خودش بچرخد.هرچه که هست، امیدوارم بهتر شود. البته بیشتر امیدوارم پدرم قبول کند که تعمیر این غول بیابونی از عهده‌ی او خارج است و کار را باید دست کاردان سپرد.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 21:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آماده‌اید بچه‌ها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-sohrvmt4qiz4</link>
                <description>راستش خیلی وقت ها دلم میخواهد که چیزی بنویسم، ولی از آنجایی که باید اولش مقدمه‌چینی کنم، بیخیالش می‌شوم، چون از مقدمه نویسی بدم می اید. مثلا همین چند جمله ای که الان خواندید مقدمه بود و من از روی  اجبار نوشتم‌شان. اگر به خودم بود، یک کلمه میگفتم &quot;از مقدمه ها بدم می آید&quot; و میرفتم پی کارم. از پیش گفتار و سخن نویسنده و سخن مترجم و اینهایی که اول کتابها می آورند هم زود خسته میشوم. هر وقت که متن‌هایی از این قبیل را میخوانم، کله ام داغ میشود. من هم فرصت را غنیمت میشمارم و تا سَرم گرم است، دو تا تخم مرغ را می‌شکنم و با کمی روغن، توی ماهیتابه میریزم و میگذارم روی سرم تا بپزند. بعد هم نوش جان میکنم.سرچ کردم مقدمه چینی این عکس رو آورد</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 00:40:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از یک شب خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-xxkwgq4m1sst</link>
                <description>الان دیگر چند سالی میشود که خیلی از اوقات این حالت را دارم:با دوستانم بیرون میروم، میگوییم و میخندیم و کیف میکنیم و خلاصه همه دنیا را حریفیم، ولی وقتی به خانه بر میگردم، رنجور و افسرده ام. گویا غم عالم روی دوشم است. البته این حس دائمی نیست و معمولا فردا صبحش احساس خاصی ندارم. فکر کنم علتش بخاطر تفاوت محیط است. وقتی از آن محیط فعال و خلاق و خوش، ناگهان، به سکون و سکوت خانه میرسم، اذیت میشوم. مثل همان حالت بعد از پایان یک مهمانی. بعد که مهمان ها میروند، خالی بودن مبل‌ها و بشقاب‌ها، بیشتر دیده می‌شوند.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 04:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان یادداشت‌ها(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%B3-fk6r3pw7i8oq</link>
                <description>محرم بود. طبق معمول همه‌ی اقوام برای محرم به روستا آمده‌بودند. آن سال با دایی و بابابزرگم که هنوز زنده بود، برای مراسم به مسجد محمد رسول الله رفتیم. زراعتکار منبر داشت. از او خوشم می آمد. هنوز هم دوستش دارم. یه مدت نمی‌دانم چه فازی داشتم که بیشتر توی نخش بودم. زراعتکار چشم‌های وحشتناکی داشت. فکر کنم به‌خاطر مژه‌های کم‌پشتش و رنگ خیلی خیلی سیاه چشمانش بود. برای همین هر وقت که بالای منبر می‌رفت، از همان دور تیزی‌ نگاهش مثل تیری به قلبت می‌خورد. گاهی اوقات هم طرفِ زن‌ها را یواشکی نگاه می‌کرد و همیشه‌ی خدا از سر و صدای آنها می‌نالید. بین زن‌ها و مردها یک پرده‌ی سبز بزرگ بود. هرچقدر که ما مردها با ادب و متانت، مثل یک بچه‌ی خوب می‌نشستیم سر جایمان و به حرف‌های &quot;آقا شیخ&quot; گوش می‌دادیم، زن‌ها برعکس بودند. همهمه‌شان تمامی نداشت. به این همهمه‌، صدای گریه بچه‌ها هم اضافه کنید که می‌دویدند این طرف و آن طرف و در طول مسیرشان چند استکان چایی هم سرنگون می‌کردند. برای همین زراعتکار هر پنج دقیقه از مردم می‌خواست صلواتی بفرستند تا بلکه سکوت برقرار شود. هی صلوات، هی صلوات. بعد هم یک شوخی ناناز با سروصداهای زنان می‌کرد و پیرمردهای سمت ما دلشان غنج می‌رفت. پ.ن: در میان یادداشت‌ها، مهر ۱۴۰۰، با تغییر</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 01:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یار غار</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-l6upbnpuj22b</link>
                <description>این نامه‌ را مدت‌ها قبل نوشته‌بودم. نامه‌ای کوتاه به دوست صمیمی‌ام که هرگز به دستش نرسید. یعنی خودم نخواستم برسد، چون گفتن اینجور حرف‌ها شجاعتی می‌خواهد که من ندارم. شما هم اگر دوست دارید، در غالب یک نامه، حرف‌های نگفته‌‌ تان را به بهترین دوست(یا حتی عزیزترین شخص زندگی‌تان) بزنید:دوست منشاید گاهی احساس تنهایی کنی و گمان کنی کسی را نداری یا کسی از تو یاد نمی‌کند.  می‌خواهم بدانی که من به تو فکر می‌کنم. به خود تو. به خنده هایمان، به نشستن‌های بی دلیل مان بر لبه‌ی جدول، به کیک و نوشابه خوردن‌مان، به شوخی‌هایی که فقط خودمان متوجه‌شان می‌شویم و حتی به دعواهای مسخره‌مان فکر می‌کنم. به بحث‌ها و کلکل‌های فلسفی‌‌ای که تا نصف‌شب طول می‌کشید فکر می‌کنم.به شخصیتت فکر می‌کنم. گاهی به نبودن‌ات هم فکر می‌کنم. بعضی وقت‌ها هم یواشکی، به این فکر می‌کنم که تو هم مرا بهترین رفیق خودت می‌دانی یا نه.دوست مناگر تنها هستی و مانند خیلی ها، ذره‌ای از این درد را به کسی نشان نمی‌دهی، بدان که &quot;در تنهایی خودت، تنها نیستی&quot;.ارادتمند، عرفان</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 22:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان یادداشت‌ها(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%B2-zrasovafahww</link>
                <description>چند دقیقه قبل از افطار یکی از اقوام نزدیک‌، زنگ خانه‌مان را زد. دختر خوبی است. زیاد پیش ما می‌آید. دیشب خودش گفته بود که برای افطار خواهد آمد، هرچند روزه نمی‌گیرد. به قول پدرم: خیلی‌ها از روزه گرفتن خوششون نمیاد ولی همه افطار رو دوست دارن. نشست و با ما افطار کرد. چند دقیقه بعد هم رفت. از اینجور مهمان‌ها خوشم می‌آید. لازم نیست برایشان خودت را به زحمت بیندازی. البته چند وقتی است که این مدل رفت و آمدها کمیاب شده...بگذریم.پ.ن: در میان یادداشت‌ها، ۱۶ فروردین ۱۴۰۱، با کمی تغییر</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 23:56:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان یادداشت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7-k8chjcvy0rq7</link>
                <description>امشب برای اولین بار فهمیدم که ۴۰ سال پیش، دوستان پدربزرگ پدری‌ ام(باباحاجی)، او را گول زده‌اند و دسترنج چند ماه کارگری‌اش در تهران را دزدیده‌اند. گویا باباحاجی زمستان‌ها برای کار به تهران می‌رفته. پدرم می‌گوید او در باغ‌های شاه کار می‌کرده. یک سال که درآمد خیلی خوب بوده، قصد کردند با برخی از دوستان به کربلا بروند. اما همان‌ها پول‌های باباحاجی را هاپولی می‌کنند. من ۴۰ سال بعد از این واقعه سوختم و احساس ضعف کردم. لعنت به ذات کثیف‌شان. حیف که فحش‌ها به جایی نمی‌رسند. باباحاجی را نشناختم. ای کاش بیشتر زنده می‌ماند.پ.ن: در میان یادداشت‌ها، ۱۳ اردی‌بهشت ۱۴۰۱، با کمی تغییر</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 21:27:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خاطره بوی نان می‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-ft6zik0ycxna</link>
                <description>وای خدا، بوی نان پختن می‌آید. دیوانه‌اش شدم. یاد آن روز هایی افتادم که شب را خانه‌ی مادربزرگم میخوابیدم و صبح با بوی نان پختن از خواب بیدار می‌شدم و بدو بدو خودم را به باغ کناری می‌رساندم. دود را که می‌دیدم مطمئن می‌شدم که دارند نان می‌پزند. چقدر آن لحظه ناب بود. زنِ علیرضا(کسی که به مادربزرگم در پختن نان کمک می‌کرد، و به اصطلاحِ محلی، نان‌ها را به دست می‌زد) با چادری گره کرده به دور کمرش، نان‌ها را به تنور می‌چسباند. از آن زن‌های همه‌فن‌حریف بود و بمب انرژی. برای کمک به خانواده‌ی فقیرش، هرکاری می‌کرد؛ برای بقیه نان می‌پخت، آخر هفته‌ها خانه‌ی مردم را مرتب می‌کرد، فرش می‌شست، انار دانه می‌کرد و به هر باغی که می‌رفت، برای سه چهار گوسفندی که داشت علف جمع می‌کرد...  بوی نان هنوز برقرار است. بدنم، روی مبل است و دلم، کنار تنور. هروقت که برای نان پختن دیر بیدار می‌شدم، حسابی حالم گرفته می‌شد و به مادربزرگم میگفتم:چرا من را بیدار نکردید؟ و جوابشان معمولا همین بود:دلم سوخت بیدارت کنم، محکم خوابیده بودی. و هر وقت که زن علیرضا مرا می‌دید، با همان لهجه‌ی محلی از من می‌پرسید:تو بچه‌ی کی هستی؟ حسن‌آقا یا اکبر آقا؟ - حسن آقا. × هااا هاا یادم آمد، بچه‌ی اکبر آقا اسمش مهدی بود. اون خیلی شَرّه. و بعد زنِ علیرضا، پشت سر هم حرف هایی می‌زد که من متوجه‌شان نمی‌شدم. هر وقت نان می‌پخت، صورتش از آتش سرخ می‌شد و عرق از پیشانی‌‌اش می‌چکید و حتما یک کار به من می‌سپرد، مثلا در همان حال که تا کمر درون تنور می‌بود و یکی از نان‌ها را می‌کَند، می‌گفت:اون سینی رو ببر نون‌هاشو خالی کن. پارچ هم  ببر دوباره آب کن.ببخشید. بقیه‌اش یادم نمی‌آید، چون بوی نان قطع شده. ای کاش می‌شد این بو را در یک قوطی نگه‌داری کرد.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 16:16:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-ibstyf3ljji0</link>
                <description>بدترین لحظات آن مواقعی‌ست که در اتاقت تنها نشسته‌ای و برای خودت آهنگی یا نوحه‌ای یا حالا هرچیزی گذاشته‌ای و صدایش را بلند کرده‌ای، و برای لذت بیشتر، هندزفری‌ها را محکم داخل گوش‌ات فرو کرده‌ای، که ناگهان، در اوج‌ آن دیوانگی و مَستی و احساسی که داری، فکر میکنی از هال صدایی می‌آید. کنجکاوی و فضولی‌ تمام وجودت را غالب میکند و با عجله صدای آهنگ را قطع میکنی، اما بلافاصله بعد از این کار، ابدا صدایی نمی‌آید و گویا سال‌هاست که در این خانه تنها زندگی می‌کنی. حتی صدای قولنج شکستن‌های در و دیوار(که بحمدالله در مواقع سکوت و تنهایی همیشه بساطشان به راه است) هم نمی‌آید. حال و هوای آهنگ هم از مغزت گرفته می‌شود و به امید بازگشت این حس و حال، دوباره آهنگ را پِلی میکنی، اما چون ناگهان صدای بلند خواننده درون گوشَت فوارن می‌‌کند، شوکه می‌شوی و سه متر پرواز میکنی. بلندی آهنگ را دوباره تنظیم می‌کنی و کم‌کم به سرزمین خلسه و جنون وارد می‌‌شوی، ولی دوباره از هال صدایی می‌آید.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 19:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای «پ»</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%BE-c6oisvuavixb</link>
                <description>زنگ املا بود. معلم‌ املایش را گفته‌بود و دفتر‌ها هم تصحیح کرده بود. ده پانزده دقیقه‌ای به پایان زنگ مانده بود و بچه‌ها از معلم خواستند که این دقایق پایانی را، اجازه بدهند به حیاط برویم. آقای «پ» درخواست بچه‌ها را قبول کرد و گفت هرکس آرام‌تر و منظم‌تر باشد، زودتر اجازه‌ی خروجش را می‌دهم. بچه‌ها ساکت‌تر از قبل شدند و آقای پ، روی صندلی‌اش نشست و با آن چشمان سرخ و خسته‌اش، ما را رصد می‌کرد.  آقای پ صدای رسا و قوی‌ای داشت، به‌طوری که می‌تواتست هم‌زمان برای ۱۰۰ نفر املا بگوید، بدون اینکه کسی از جهت نشنیدن صدا اعتراضی داشته باشد. همیشه یک کت و شلوار مرتب‌ می‌پوشید و چاق‌ترین معلم دوران تحصیلم بود. البته از آن چاق‌های دوست داشتنی، حداقل برای من. پارسال هم معلم املایم بود و از من شناختی نسبی داشت.  به اولین نفر اجازه‌ی خروج داد و او هم ساندویچِ نصفه‌ی زنگ قبلش را برداشت و رفت. به نفر دوم هم اجازه داد. نفر سوم، نفر چهارم، پنجم، ششم... و آنقدر بچه ها را بیرون فرستاد که بالاخره فقط من و سه نفر دیگر از بچه‌ها مانده بودیم. آن سه نفر شرترین بچه‌های کلاس بودند. دو سه دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. آقای پ در همان حین که کتش را می‌پوشید گفت: شما چهار نفر هم صبر کنید تا زنگ بخوره و بعد بیاید بیرون.و سپس کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد. خیلی به من برخورده‌بود. منی که خودم را جزو اولین کسانی می‌دیدم که قرار است از کلاس خارج شوند، حالا بین اوباش کلاس قرار گرفته‌ام و اجازه‌ی خروج ندارم. واقعا هم سر و صدای چندانی نکرده‌بودم و گیج شده‌بودم که چرا آقای پ همچین تصمیمی گرفته‌است. دیگر آنقدر هم دوست داشتنی نبود. فقط یک چاق بود، یک چاق ظالم. به من ظلم کرده بود. با اینکه مرا می‌شناخت به من ظلم کرده‌بود و این دردم را بیشتر می‌کرد. عقربه‌ی ساعت روی دیوار، بسیار کندتر از قبل به جلو می‌رفت، حتی کندتر از ساعت کلاس عربی. آن سه نفر اصلا برایشان مهم نبود که بیرون نرفته‌اند و با خودشان حرف می‌زدند. روی صندلی‌ام لم دادم و به خودم تلقین می‌کردم که به موضوع اهمیت ندهم و فراموشش کنم، ولی نمی‌شد. زنگ تفریح هم هر آن نزدیک بود که بخورد. در همین فکر و خیال‌ها بودم که ناگهان آقای پ در کلاس را باز کرد و مرا صدا زد: فلانی... بیا بیرون. حسابی تعجب کرده‌بودم. آن سه نفر هم نگاهی به من و آقای پ انداختتد و بعد صورتشان را برگرداندند. از کلاس بیرون رفتم و آقای پ درِ کلاس را بست. در راهروی مدرسه فقط من و او بودیم. آقای پ، صورتش را به سمت من چرخاند. بنظر می‌آمد که حرفی می‌خواهد بزند. به محض اینکه شروع به صحبت کرد، زنگ مدرسه به صدا در آمد؛ برای همین نتوانستم حرف آقای پ را تمام و کمال بشنوم. فقط همین جمله را فهمیدم: تو نباید بین اونا می‌بودی... و بعد آقای پ به سمت دفتر رفت و من هم به سمت حیاط. اشک در چشمانم جمع شده بود. رفتار آقای پ عمیقا مرا تحت تاثیر قرار داده‌بود. او احتمالا از اینکه مرا بین &quot;بدها&quot; قرار داده، ناراحت بوده و مخصوص من، از دفتر مدرسه آمده و به من گفته که تو جزو آنها نیستی. این خودش رسما یک اقرار به اشتباه و عذرخواهی است. وجدان فعال و فهیم آقای پ، به قلب روشن او تلنگر زده‌ و ایشان را متوجه این اشتباه کرده‌بود و آقای پ، بدون اینکه به وجدانش بگوید: &quot;الان زنگ تفریح می‌خوره سر این دو دیقه چیزی نمیشه&quot;  یا بگوید:‌ &quot;منِ چهل پنجاه ساله برم به یه بچه‌ی ۱۲ ۱۳ ساله بگم ببخشید اشتباه کردم!؟&quot; به کلاس آمد و قلب شکسته‌ی من را تعمیر کرد. این رفتار او را برای من جزو چهره‌های ماندگار زندگی‌ام کرد. آقای پ واقعا یک &quot;انسان&quot; دوست داشتنی بود.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 03:46:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروس با محل</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%84-jsjjlowpzyx9</link>
                <description>سریع حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. سعی می‌کردم از پله‌های ساختمان به آرامی پایین بروم تا کسی را از خواب بیدار نکنم. نزدیک سحر بود و کم‌کم ساعت کاری خورشید داشت شروع می‌شد. خروس همسایه‌ هم یکسره می‌خواند. راستی من در مورد خروس‌ها به یک مورد جالب پی بردم و آن این است که صدای خروس ها &quot;قوقولی قوقو&quot; نیست و رسانه‌ها ما را گول زده‌اند! من خودم چندین بار از خروس همسایه مان شنیده‌ام‌. بیشتر می‌گوید: قوقیقوقووقووو. اصلا &quot;ل&quot; را نمی‌گوید. شاید هم این خروس بنده خدا کرونا دارد و صدایش گرفته که این چنین می‌خواند. ولی خب اگر کرونا دارد، پس چرا اینقدر راحت و بی‌ماسک در خیابان‌ها راه می‌رود!؟ باید از خودش بپرسم. رفتم نزدیکش و ماسکم را کشیدم پایین.(طبق عادت، موقع صحبت کردن ماسکم را می‌کشم پایین.) احوالش را پرسیدم و برای اینکه سر صحبت را باز کنم به او گفتم: روزگار عوض شده‌. این روزا مردم تازه ساعت سه‌ی شب میخوابن، بعد تو میای همین موقع می‌خونی؟ درخواست بده ساعت کاریت رو بکنن ۱۱ به بعد که لاقل یه فایده داشته باشی. با اوقات تلخی گفت: از اداره‌ی زمان به ما دستور داده‌اند که موقع سحر بخوان ما هم موقع سحر می‌خوانیم. حوصله‌ی این کاغذ بازی ها رو ندارم.  در بین سخن، از او درباره‌ی کرونا داشتن یا نداشتنش سوال کردم. بااینکه برای تست دادن سه جای مختلف رفته‌بود و هر سه جا تستش مثبت شده بود، باز هم تاکید داشت که کرونا نگرفته است.  یکسره با حالت عصبی می‌گفت: &quot;البته این تست‌ها ۶۰ درصد خطا داره&quot;  فکر کنم این کلمه‌ی &quot;۶۰ درصد&quot; را هفت هشت بار گفت. به او گفتم: خب حالا فرض‌ کنیم اصن کرونا نداری، چرا بی ماسک اومدی بیرون؟ به هر حال باید ماسکت رو بزنی. گفت: من اصلا به کرونا اعتقادی ندارم. این بازی‌ها رو در آوردن تا به مردم ماسک و واکسن بفروشن. خواستم با او بحث کنم ولی داشت دیرم می‌شد و باید سریع می‌رفتم. گفتم: چی بگم والا... خیله خب من یه کاری دارم باید برم. فعلا خداحافظ. گفت: بسلامت. حالا کجا با این عجله؟ گفتم: دارم میرم مرغ فروشی ته کوچه. اگه از الآن برم میتونم بدون اینکه توی صف معطل شم مرغم رو بگیرم.این حرف آخرم خروس را حسابی غیرتی کرد. صدای بلندی از خودش درآورد و ناگهان به سمت من پرید و پشت سر هم بال بال زد. منم تازه فهمیدم چه سوتی بدی داده‌ام و به سرعت محل را ترک کردم. شما هم از این به بعد حواستان باشد که جلوی خروس‌ها از صف مرغ حرف نزنید.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 12:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این مطب، ویزیت رایگان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Al99/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gc7lqtzxosya</link>
                <description>چهار پنج روز پیش بود که در حال چک کردن اینستاگرام بودم. یکی از خاله‌هایم پستی را استوری کرده بود. حوصله دیدنش را نداشتم ولی چون این خاله‌ام را بیشتر از بقیه دوست دارم، قانع شدم پستی که استوری کرده ببینم. ویدیویی بود از پیجی به اسم &quot; آدم حسابی‌ها&quot; و درباره‌ی پزشکی بود که از بیمارانش ویزیت نمی‌گیرد. برایم جالب شد. در کپشن کتابی به اسم &quot;پزشک پرواز&quot; معرفی شده بود که راجع به زندگی‌نامه‌ی این دکتر از زبان خودش است. مشتاق شدم کتاب را بخوانم و الان که تمامش کرده ام دوست دارم هرچه سریع‌تر آن را به شما معرفی کنم.این کتاب، خاطرات دکتر محمدتقی خرسندی آشتیانی از دوران کودکی، تحصیل، دفاع مقدس و پس از دفاع مقدس است. حتی فکرش را هم نکنید که قرار است با یک زندگی‌نامه‌ی خشک و حوصله سر بر رو به رو شوید، آنقدر متن کتاب ساده و روان است که مثل هلو می‌پره تو گلو:) انگار دارید فیلم می‌بینید. اما خب این سادگی در نگارش، در میان سایر نکات مثبت کتاب، کم اهمیت‌ترین‌‌ آنها جلوه میکند. اولین ویژگی مهم کتاب برای من، تلاش باورنکردنی دکتر برای کمک به دیگران است.عشق به خدمتلطفا عبارت بالا را همینطور سرسری نخوانید! دکتر خرسندی واقعا عاشقانه به دیگران خدمت می کرد(و هنوز هم می کنند) و اصلا بخاطر همین به طبابت روی آوردند. جملات زیر که از زبان خودشان است را ببینید: از جراحی سر و گردن و کارهای مربوط به آن بیشتر خوشم می‌آمد و از جراحی گوش خوشم نمی‌آمد. منتهی متوجه شدم فعلا امکانی نیست که به سمت خواسته‌ی دلم بروم. بیماران گوش، هشت سال در نوبت بودند، و خیلی از بیماران، به علت آبسه‌ی مغز و مننژیتِ ناشی از عفونت گوش می‌مردند. برای همین تصمیم گرفتم طرف جراحی گوش بروم.اولویت ایشان کمک به بقیه بود و نه حتی علاقه‌ شان. حالا حرف بالا را مقایسه کنید با جمله‌ی &quot;برو فلان رشته هم کارش آسونه هم فقط پول پارو میکنی!&quot; حالا این هیچی! لحظه هایی در کتاب بود که اشکم را درآورد. قبلا هربار می‌شنیدم کسی از خواندن کتابی گریه‌اش گرفته است، در دلم به او میخندیدم، و منتظر بودم ببینم خودم با چه کتابی گریه‌ام خواهد گرفت. همه اش فکر می کردم آن کتاب، داستان یک عشق شکست‌خورده یا شعری احساسی یا خلاصه چیزی شبیه به این خواهد بود ولی خب اینطور نشد و اشکم از روی احساسات نبود، بلکه از روی غبطه بود. از اینکه می‌دیدم کسی این چنین خالصانه و با عشق کار می‌کند و کار می‌کند و باز هم کار می‌کند و این همه به بیماران و مردم اهمیت می‌دهد و از زمانش نهایت استفاده را می‌برد، از خودم خجالت می‌کشیدم. از این خجالت میکشیدم که زمانم را برای دیدن واکنش فلان بازیگر یا افشاگری فلان سلبریتی بی‌رحمانه به کُشتن می‌دادم.(بنده مخالف تفریح نیستم، بلکه افراط در آن را خطرناک می‌دانم.) دفاع مقدساین کتاب، دیدگاه من را نسبت به دفاع مقدس تغییر داد. قبلا هرگاه اسم دفاع مقدس می‌آمد بلافاصله یاد مراسم های خسته‌کننده‌ی مدرسه‌ام برای بزرگداشت هفته‌ی دفاع مقدس می‌افتادم. دویست سیصد دانش آموز را به نمازخانه‌ی مدرسه  می‌بردند و کسی را می‌آوردند تا برای ما از خاطرات جنگ بگویند، ولی متاسفانه اکثر اوقات میکروفون به درستی کار نمی‌کرد و علاوه بر این، آنقدر بچه‌ها با هم صحبت میکردند که اصلا صدایی به گوش نمی‌رسید‌.( صحبت از فوتبال‌های دیشب بگیر تا جک‌ها و حرف‌هایی که هیچ وقت تمامی ندارند.) عده‌ای هم طبق معمول، صبح که رسیده‌اند مدرسه تازه فهمیده‌اند که فلان معلم میخواهد امتحان بگیرد  و با صدایی بلند شروع می‌کردند به درس خواندن.برای همین(و چند دلیل دیگر) از دفاع مقدس در ذهن من تصویر ناخوشایندی ساخته شده بود و بعد از خواندن خاطرات دکتر از جنگ، تصورم به مراتب مثبت‌تر از قبل شد و علت تغییر نظرم این بود که بسیار بهتر از قبل توانستم ایثار و تلاش فوق العاده‌ی رزمندگان را درک کنم. مردم در زمان جنگ، بیشتر از هر زمان دیگری دلسوز یکدیگر بودند و هوای هم را داشتند. متن زیر از زبان دکتر است:مردم کم کم خودشان را پیدا کردند. هرکسی هر کاری از دستش بر می‌آمد، می‌کرد. مردم دزفول در این جنگ ثابت کردند اعجوبه‌ای هستند برای خودشان. به هر دلیلی مایل بودند کمک کنند، حتی توی آفتاب داغ.وقتی خاطرات دکتر خرسندی از زمان جنگ را میخواندم، احساس کردم از زحمات کادر درمان در دوران جنگ آنطور که باید تقدیر نشده است. مثلا همین آقای خرسندی، علاوه بر اینکه شب‌ها در بیمارستان کشیک می‌بودند، صبح‌ها در دزفول به مطب می‌رفتند و عصرها هم در اندیمشک. یعنی زمانی برای استراحت نداشتند. ادامه‌اش را از زبان دکتر بشنوید:برای اینکه سوءتفاهم نشود که برای خانواده‌ام[به مطب] رفته‌ام، یا مردم نگویند که برای پول می‌روم مطب، گفتم از امروز ویزیت نمی‌گیرم. معاینه‌ی بیماران، رایگان است. یک تابلوی بزرگ زدیم که در این مطب، کلیه‌ی خدمات درمانی رایگان است!ضمن اینکه ایشان تنها پزشک فعال در سطح شهر بودند.(آن زمان بیشتر پزشکان در بیمارستان‌ها و در حال کمک به انبوه مجروحین بودند.) حتی یک بار به علت بمباران شدید دشمن، حدود سی ساعت پشت سرهم( از یک بعد از ظهر تا غروب روز بعد) در بیمارستان به مجروحان رسیدگی می‌کردند! پس از جنگدکتر خرسندی آشتیانی هم‌اکنون استاد دانشجوهای فراوانی هستند و هنوز به مردم خدمت می‌کند و در مطبشان ابدا ویزیت اجباری دریافت نمی‌کنند. ایشان با وجود کهولت سن و خستگی ناشی از سال‌ها طبابت‌، روزهایی که به مطب می‌روند از سه بعد از ظهر تا یک نیمه شب بیماران را درمان می‌کنند تا حال آنها را بهتر کنند. در آنجا از مریضان با چای و شیرینی پذیرایی می‌کنند و با تهیه‌ی انواع امکانات(نظیر نمازخانه و تلویزیون و...) تمام تلاششان را می‌کنند تا کسی از انتظار در مطب کلافه نشود.خلاصه اگر دوست دارید با یکی از آدم حسابی‌های مملکت خودمان آشنا شوید و به این پی ببرید که هنوز هم هستند انسان‌هایی که اولویت‌شان کمک به دیگران است، نه کسب ثروت فراوان، به شما پیشهاد می‌کنم کتاب «پزشک پرواز» خاطرات دکتر محمدتقی خرسندی نوشته فاطمه دهقان نیری را بخوانید.پزشک پرواز در طاقچه</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 17:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>