<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آلاله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alaleh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:13:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/324827/avatar/Xq2wss.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آلاله</title>
            <link>https://virgool.io/@Alaleh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آش رشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Alaleh/%D8%A2%D8%B4-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-f3cobpmaeddw</link>
                <description>داشتم جعفری و گشنیز و پیازچه رو خرد میکردم روی تخته. هی دسته شون میکردم و با کارد خوردش میکردم و از صدای سبزی خورد شده خوشم میومد. قرچ قرچ. یاد تخته چوبی مامان بزرگ میفتادم و دستهای پر از سبزیش و سنگش برای درست کردن دلال . همون موقع بود که احمد زنگ زد. صدای زنگ موبایلم میومد و من داشتم اخرین گشنیز و جعفری ها رو از دستم جدا میکردم که برم موبایل رو بردارم. میخواستم برمیگرده آش اماده باشه. موبایل رو برداشتم. احمد بود. میگفت سیاوش نیومده خونه؟ بهش گفتم مگه شما با هم نرفته بودین؟ میگه چرا ولی بوران شده و سیاوش رو گم کرده و میخواست ببینه رسیده خونه یا نه. نگاهم افتاد به افرا که داشت فیلش رو میکشید روی سبزیها .... سبزیها ریز ریز داشتن پخش و پلا میشدن .... پاهاش رو گذاشت روی سبزیها ... احمد پای تلفن میگفت .... هستی؟ چرا جواب نمیدی.... افرا با سبزیهای چسبیده به کف پا و لباسش میاد سمتم. مامان . کیه ؟ باباست؟میشینم. نفسم رو با صدا میدم بیرون. میگم چرا هستم .... احمد میگه: نگران نباش. تیم امداد رفته دنبال کوهنوردهایی که هنوز برنگشتن. تا چند ساعت دیگه حتما پیداش میکنن. افرا میگه : مامان اگه باباست میخوام باهاش حرف بزنم .... دستم رو میگیرم به چارچوب در.نه عمو احمده... بابا نیست.... قطع میکنم. میرم تو آشپزخونه .... دونه دونه سبزیها رو از روی کانتر بر میدارم. میشینم روی زمین و رد پای افرا رو تا اتاقش  دنبال میکنم. رد سبزیها از اشپزخونه تا اتاق کشیده شده. افرا نگاهم میکنه تعجب میکنه بهش چیزی نمیگم و میگه مامان الان جمعش میکنم تا بابا بیاد قول میدم تمیز باشه.... نگاهش میکنم . میدوه و فیلش رو میندازه روی مبل و میاد با دستهای کوچیکش سبزیها رو جمع کنه. ساکتم فقط نگاه میکنم انگار یه مایع غلیظی تمام اطرافم رو پر کرده و همه چی روی دور آهسته است. حرکت دست افرا و جمع کردن سبزی ها... اش – آهان میخواستم اش بپزم. پس اینجا چرا نشستم؟ دوباره تلفنم زنگ میزنه احمده. احمد .... میگم مگه با هم نبودین .... چرا با هم نیستین .... میگه هستی فعلا صبور باش . من مطمینم حالش خوبه و پیدا میشه....میگم میدونی داشتم سبزی خورد میکردم عجیب نیست افرا هم داشت با فیلش بازی میکرد. احمد... سکوت.... هستی لطفا به خودت مسلط باش. گفتم دارم آش می پزم با هم بیاین ..... منتظرتونم .....پا میشم. دست و روم رو میشورم و رشته ها رو از توی کابینت در میارم. اش رشته بهتره که افرا هم دوست داره. پیاز ها رو رنده میکنم . میریزم توی روغن . سیاوش میگفت اش رشته با پیاز داغ و سیر داغ یه چیزدیگه است. افرا اومده دامنمم رو میگیره میگه مامان چرا هر چی صدات میکنم نمیشنوی..... چرا چشمهات قرمزه.... میگم خوبم مامان به خاطر پیازهاست...... میگه مامان سیاوش اش رشته بعد کوه خیلی دوست داره.... میگم اره مامان جان. میاد میخوره. میگه اخ جون با هم میخوریم. نگاش میکنم چشمهای سیاوش بهم خیره شده. ساعت شده ۱۰ و من در تاریکی نشستم . افرا از خستگی خوابش برده  و اش من روی گاز منتظره. احمد دوبار دیگه زنگ زده و گفته هیچ خبری نیست فعلا. من درسکوت توی تاریکی نشستم و به این فکر میکنم روز اولی که دیدمش چه شکلی بود. هر چی بهش فکر میکنم قیافه این اواخرش با ریش میاد توی ذهنم. به این فکر میکنم یعنی همینطوریه به همین راحتی یه روزی که داشتی سبزی خورد میکردی میان میگن سیاوش توی کوهها گم شده. من نشستم توی تاریکی . زنگ در رو میزنن. احمده . تنهاست. در رو باز میکنم. میاد تو. میگم تنهایی؟ پاهام سست میشن روی زمین. دستش رومیندازه زیربغلم بلندم میکنه. میگه هنوز پیداش نکردن. تاریک شده شرایط جوی هم خوب نیست عملیات جستجو رو متوقف کردن تا فردا. میپرسه افرا کجاست ؟ چیزی میدونه ؟ میگم نه . میگه من دلم روشنه پیدا میشه سالمه. میگم تو اون بوران چطوری از هم جدا شدین چرا تو برگشتی اون برنگشت؟ میگه بوران شد مه بود  چند قدمی فقط جلو بود ولی خوب هم رو نمیدیدیم . من زمین خوردم و بلند که شدم دیگه ندیدیمش هر چی صداش کردم جوابم رو نداد. من هم خیلی شانسی چند متر جلوتر به دو تا کوهنورد دیگه برخوردم  که بهم گفتن باید سریع برگردیم. من هم گفتم دوستم رو پیدا نمیکنم و اونا گفتن الان اصلا نباید درنگ کرد. اینجا که رسید سرش رو انداخت پایین . میدونم الان میخوای بگی چرا نموندی چرا پیداش نکردی.... ولی هستی کوه که شوخی نیست....نگاش نمیکنم . میرم تو اتاق. دراز میکشم روی تخت . به عکس عروسیمون نگاه میکنم. میگم یعنی به همین مسخرگی .... یه روز صبح میری بیرون و دیگه پیدات نمیکنن و من اش رشته پخته باشم برات . همیشه میگفتی همیشه زودتر از اون چیزی که فکر میکنی اتفاق میفته ...... یکی میزنه به در... اهان احمد احمد اینجاست... میگه من امشب پیشتون میمونم. میشه از این اش رشته بخورم از صبخ چیزی نخوردم . میگم اره ... اره ..... فقط صبح افرا تو رو بدون سیاوش اینجا ببینه باید چه جوابی بهش بدم ..... میشینه تو چارچوب در دستهاش رو میبره توی موهای جوگندمیش .... صبح قبل طلوع میرم با تیم امداد میریم بالا ..... صبح .صبح از امروز صبح تا فردا صبح..... زندگی اینطوری از لای انگشتهای دستم لیز میخوره بیرون . سعی میکنم ذهنم رو جمع کنم ... میخوام ببینم صبح چی پوشیده بود؟ چی کار کرده بود؟ ... من سرم رو توی بالشت فرو کرده بودم و غر می زدم اه چقدر سروصدا میکنی . الان افرا رو هم بیدار میکنی... اون هم مثل همیشه بهم گفت اسوه اخلاق صبحگاهی... خوب بابا رفتم. رفتم ..... اخرین لحظه که داشت میرفت گفت خداحافظ .... من هم گفتم اوهومممممیعنی پیداش میکنن صبح ؟؟؟ خوب پیداشم بکنن کی تو این سرما و هوا دووم میاره ... یعنی میارنش با ریشهایی که لا به لاش برف یخ زده .....نفسم بالا نمیاد....پا میشم پنجره رو باز میکنم نفس میکشم .... اشکهام سرازیر میشن و هق هقم بلند میشه که احمد میاد ..... افرا بیدار میشه ... هستی .... به خودت مسلط باش..... این هم که همین جمله رو یاد گرفته لعنتی ..... افرا میاد بالای سرم صبح ... مامان .... مامان.... چقدر میخوابی؟ پس بابا کو ؟بیدار میشم میبینم ساعت ۱۰صبحه تلفن خونه زنگ میخوره ... مامانه ..... هستی سیاوش اومده ؟ الان اخبار گفت دیروز بهمن اومده و هوای توچال بد بوده و چند تا کوهنورد برنگشتن.... من : سکوت هستی هستی چرا حرف نمیزنی.... مامان جان سیاوش برنگشته ....برمیگرده ولی.... مامان: دارم میام اونجاافرا: مامان یعنی چی بابا برنگشته ؟ شبها نمیموند کوه.... بهم گفت میاد با هم شب بازی میکنیم.....گفتم : برمیگرده مامان جان برمیگرده ولی تو باور نکن.........</description>
                <category>آلاله</category>
                <author>آلاله</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 17:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله</title>
                <link>https://virgool.io/@Alaleh/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-rylk13oxngov</link>
                <description> شیش سالمه. نشستم روی پله حیاط مهدکودک. از لای در میاد توی ساختمان مهدکودک. دلم مچاله میشه. با عباس اومده . همون اقای راننده اتوبوس که باهاش دوست شده. میاد بغلم میکنه و میبوستم. لباسهاش رو بهش میدم. کلاسم داره شروع میشه و اون میخواد بره. به عباس اشاره میکنه که بره بیرون. اون هم میره بیرون. بغض گلوم رو فشار میده. اشکام سرازیر میشن. میدونم میخواد خداحافظی کنه. این پا و اون پا میکنه و میگه بر میگردم خاله جان نگران نباش.. اشکهام سرازیر میشه.پشت سرش رو نگاه میکنه و از در میره بیرون. با اشکهای سرازیر میرم توی کلاس. هر چی پاکشون میکنم فایده نداره.. تل سفیدم رو هی مجکم روی موهام جلو وعقب میکنم. آقای محققی میاد سر کلاس. بهمون میگه فلوتهاتون رو دربیارین. شروع کنین. من هم تمام انرژیم رو جمع میکنم که توی فلوت فوت کنم تو تو اقای محققی میگه هو نه تو .... دوباره بزن . و من میزنم. دو دو رر می می  .... ...... کلاس تموم میشه. بابا اومده دنبالم. چشمهای قرمز و عمگینم به اندازه کافی گویاست. قیافه ام رو که میبینه میزنه پشتم و سکوت میکنه. میدونه بیشتر بپرسه بغضم دوباره ترکیده. اصرار نمیکنه . از پنجره پیکان قهوه ای اداره بیرون رو نگاه میکنم وخونه ها رو میشمرم و به این فکر میکنم چرا همه پیکانها همین بو رو میدن.میرسیم خونه. به مامان سلام نمیکنم. نگاهم میکنه که سلامت کو؟ تمام خشمم رو جمع میکنم و داد میزنم تقصیر توهه که رفته. تقصیر تو. حرفی نمیزنه . تظاهر میکنه داره آشپزی میکنه. میرم تو اتاق. در و محکم پشت سرم میبندم.صدای جرو بحث اروم مامان و بابا میاد. پیش بچه ۶ ساله من. این مرتیکه الدنگ رو اورده خونه.و بردتش سوار اتوبوسش کرده.راستش من نمیفهمیدم چرا عباس انقدر منفور بود. به نظرم خنده دار بود. یه بار با خاله سوار اتوبوس شدم. عباس با دوستش حین حرکت پشت فرمون جاشون رو تغییر دادن. من فکر میکردم چه باحال. اون روزی هم که عباس اومده بود خونمون. خاله یه تاپ سرخابی پوشیده بود. خوشحال بود. عباس اومده بود و سه تایی خیلی خندیده بودیم و بازی کردیم. نمیفهمیدم چرا انقدر برای بابا مهم بود که خاله با عباس دوست بود. خوب خاله با میترا هم دوست بود. من هم با سیامک دوست بودم هم با سوگل. اتوبوس هم که خوب اتوبوس بود. دلم پیچ میخورد. امشب هم خاله نبود. خاله شبا که میترسیدم باهام میومد تا دستشویی .. دستهاش همیشه بوی پیازخرد شده میداد و من دلم برای بوی پیاز دستهاش هم تنگ شده بود. اون شب خواب دیدم من و خاله و بابا و مامان سوار اتوبوس شدیم داریم میریم شمال. وسطهای راه اقای راننده برمگیرده نگاهمون میکنه . یه دفعه میبینم راننده عباسه. صبح با صدای غر غرهای مامان بیدار میشم. باز که جات رو خیس کردی. چند بار بهت گفتم قبل خواب هندونه نخور.خاله هیچوقت با عباس ازدواج نکرد ولی بعد از یک ماه قهر با مامان دوباره برگشت. دیگه کلاسهای موسیقیم رو با خاله میرفتم و میومدم. ناهار برام بیج بیج درست میکرد..عصرها که داشت سیب زمینی ها رو جلوی تلویزیون برای سوپ ریزریز میکرد یواشکی سرم رو میذاشتم روی پاهاش. به شکم قلمبه اش دست میزدم و قلقلکش میدادم . ریز ریز میخندید و شکم قلمبه اش بالا و پایین میرفت و من قند تو دلم اب میشد که دوباره میتونم  بوی پیازدستهاش رو بکشم توی ریه ام.</description>
                <category>آلاله</category>
                <author>آلاله</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 21:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مورچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alaleh/%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87-iojxyjcs7jtd</link>
                <description>هر شیش ماه یکبار یادشون میفته سم پاشی کنن. همش توی گروه همسایه ها بحث و جدله ولی فقط روی این یه موضوع با هم توافق دارن. مورچه ها. احتمالا هر روز با خودشون میگن چرا باید جمعیت مورچه ها زیاد بشه و جمعیت ما هر روز کمتر. موضوع مورچه که پیش میاد. هم عقیده ان. بحث مورد علاقه شون انواع مورچه است. یکی میگه اینا از نوع زردش هستن. داخل مصالح ساختمانی میان توی خونه ها. گوشتخوارن. اون یکی میگه امروز دوتاشون رو دیدم توی آشپزخونه. در مورد انواع سمهای کارساز حرف میزنن. قرار میذارن پنجشنبه دخل همشون رو در بیارن. یکی میگه با سم پاش قرارداد سالیانه ببندیم و اون یکی میگه هزینه اضافه واسه ساختمون ایجاد نکنیم. خودمون میتونیم یه دستگاه سمپاشی بخریم بدیم سعید دخل همشون رو در میاره. اون یکی میگه من نمیدونم سمپاش ویروس داره یا نه. سم روتهیه کنین و در اختیار واحدها بذارین خودمون بلدیم دخل همشون رو میاریم. جالبه همش داریم دخل یکی رو در میاریم. راستی این لغت از کجا اومده دخل در اوردن. درست میگم باید یه سر به دهخدا بزنم. کاش یه جرمی هم بود اقدام علیه امنیت ملی مورچه ها. شماره اطلاعاتی هم میذاشتن ۲۱۳. موبایل رو میذارم روی کانتر و به خط ایجاد شده توسط مورچه ها از ظرف بیسکوییت نگاه میکنم که کشیده شده زیر کابینت. خیلی منظم و مرتب دارن اندازه شکمشون بر میدارن و دست به دست میدن. کله ام رو نزدیکشون میکنم و به این فکر میکنم اگر من رو میشنیدن . شنیدین میگن مورچه ها انقدر صداشون بلنده که فرکانسهای صداشون رو گوش انسانها نمیگیره. در گوش اولی داد میزنم براتون نقشه کشیدن. همون موقع از لابی زنگ میزنن بالا که فردا ۵ شنبه است. سمپاشی داریم. واحدها گفتن مورچه ها زیاد شدن. توی دلم میگم لامصبا چه در این موارد به اجماع هم میرسن زود. شروع میکنم غذا درست کردن فیله مرغ رو میندازم توی روغن و منتظرم بپزه. دوباره بهم زنگ میزنن از پایین . این دفعه مدیر ساختمونه. چرا شما در سمپاشی شرکت نمیکنین؟ شما باعث میشین مورچه ها از این ساختمون نرن. من: خوب چه اشکالی داره بمونن. ادامه نمیده. توی دلش  احتمالا داره میگه اخه کی از دست این خل توی این ساختمون که همش فاز مخالفه راحت میشیم. بدون خداحافظی قطع میکنه. میرم تو اشپزخونه میبینم فیله مرغم داره باشکوه روی دست مورچه ها تشییع میشه. کله ام رو نزدیک میکنم. صدای لاله الا اله هم میاد.بی خیال فیله مرغ میشم ولی باهاشون اتمام حجب میکنم. هر چی میخواین بخورین بخورین. غذای من ولی دیگه جز خط قرمزهاست. میشینم روی کاناپه تلویزیون رو روشن میکنم. داره فرندز میده. اون صحنه شه که جویی داره داد میزنه به اون دختره میگه جویی دازنت شر فود///// نگاه میکنم به مورچه ها که هی میخوان فیله مرغ رو به زور فرو کنن توی سوراخ لونه شون و نمیره!! بهشون میکم ببینین جویی هم غذاش رو تقسیم نمیکنه. حواستون باشه ها......خوابم میبره جلوی تلویزیون. یه دفعه با احساس اینکه یه جونوری داره روی پوستم راه میره از خواب میپرم. دستم رو میبرم به سمت محل رژه جونور لامذهب حالا یا لامصب. که فکر کنم اولی درست تره ولی دومی کیفش بیشتره. محکم میزنم توی کله نداشتش. دستم رو باز میکنم. چهارتا مورچه له شده کف دستمن.یه نگاهی میکنم به تعداد باقیمونده. یه تکونی به خودم میدم و داد میزنم سرشون یعنی من هم باید با سم بکشمتون!! جدا با سم کشته بشن با کلاس تر از این نیست که من بزنم توی سرشون. یا لای دستهام لهشون کنم!!میخوابم. صبح ساعت ۷ زنگ میزنن. لابی من: ما زنگ زدیم که شاید تصمیمتون عوض شده. میتونیم سم رو بدیم به خودتون ها... میگم یه بار گفتم نه . یعنی نه. ایفون رو میکوبم سرجاش. یه نگاهی به صفشون وسط آشپزخونه میکنم . ۱/۴ فیله رو تونستن با پشتکار تیکه کنن و ببرن توی لونه شون.میرم سرجام میخوابم. لحاف رو میکشم روی سرم که خواب مورچه ببینم. این جماعت منظم و دقیق و با پشتکار. فکر کنم از همین پشتکارشون خوشم اومده. چیزایی که خودم ندارم. کلا لذت میبرم از این جماعت. از کار تیمیشون.بوی سم میپیچه. کله سحر با این پشتکار........</description>
                <category>آلاله</category>
                <author>آلاله</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 16:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>