<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emily</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Albaaa12exx</link>
        <description>در این مکان انسانی می‌زیستد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2419458/avatar/nZnW2A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Emily</title>
            <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و باز هم امتحانات خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-masov3qh3mit</link>
                <description>جنگ است دیگر نه؟ دست کم همگی در شرایط جنگی به سر می‌بریم اگر کسی فکر می‌کند جنگ نیست توک پایی به فروشگاه ها مراجعه کند تا مفهوم جنگ را بفهمد،اموزش پرورش هم گمانم اینبار مفهوم جنگ را فهمید و امتحانات خرداد را لغو کرد اما مگر مدیر مدرسه ی زیبا ی ما میفهمد؟ در یک روز دو امتحان گذاشته است،کتاب ها تمام نشده اند و می‌خواهد امتحانشان را بگیرد آن هم در حالی که مدارس علامه حلی منطقه امتحان خرداد برگزار نکرده است، هنوز کارنامه میان ترم دوم را هم تحویل نگرفتیم بگذارید سطح توقعم را پایین بیاورم،۱۲ خرداد برنامه امتحان را تحویل میگیرم اما در ۹ خرداد دو امتحان دارم،مگر می‌شود از این بهتر؟ تازه امتحانی که دبیر تاریخ اعلام کرده است کلا ۲ سوال می‌پرسد و برای ۲ سال باید شانزده درس را بخوانم.روان پریشم کرده اند نمیدانم این چه مملکتی است که هرکس در آن می‌تواند هرکار که دلش می‌خواهد بکند، زندگی در ایران یک شوخی سادیسمی استتصمیم گرفتیم متنی اعتراضی بنویسم و برای مدیر مدرسه بفرستیم اما چشم من آب نمی‌خورد که تأثیری بگذارد و حال من باید در یک هفته گوهر بار چندین درس تخصصی را آزمون خرداد بدهم آن هم در حالی که کتاب ها تمام نشده انداین هم از خرداد اشکالی هم ندارد عوضش یک کار مفید برای انجام دادن دارم.پ.ن: در حال نوشتن این متن بودم که یادم افتاد پارسال هم امتحانات نهایی خردادم را در این وضعیت دادم و سر جلسه امتحان بودم که چند کوچه بالاترمان درحال پذیرایی از چند موشک بود</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 11:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یادتان نمیکاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%85-vrtafowmxqyg</link>
                <description>قطرات باران آرام آرام گودال های زمین تشنه را پر آب می‌کردند،سنجاقک ها در تلاش بودند تا از عمر یک روزه ی خود لذت ببرند،جیرجیرک ها منتظر نور ماه بودند تا کنسرت خود را شروع کنند،درختان که به تازگی کمی سبز شده بودند در حال رقصی آرام با صدای باد بودند که صدای زوزه ی گوشش سکوت جنگل را برایش نابود کرد،درد گوشش دوباره شروع شده بود دردی که نمی‌دانست چرا وجود دارد،یک ماهی بود که می‌خواست به دکتر برود اما در آن شهر ماتم زده دکتری دیگر باقی نمانده بود،تک تک دکتر هارا داشتند به قولی تنبیه می‌کردند دست کم به او اینگونه گفته بودند چرا که برای درک دلیل حقیقی نبود دکتر ها زیادی کوچک بود،اما حقیقت آن بود که دکتر ها را به صف کرده بودند تا نوبتی با طنابی نکبت بار به زندگیشان خاتمه دهند آن هم تنها برای آنکه دکتر ها تصمیم گرفته بودند بجای خیانت طرفی درست را انتخاب کنند.در همان اوقات در حومه ی شهر دخترکی که موهایش را دو گوشی بافته بود منتظر پدرش بود که اورا طبق معمول به پارک ببرد آخر پدر به او قول داده بود که هر پنجشنبه آن را به پارک می‌برد تا او با دوستانش در پارک چند صباحی خلوت کند،دختر کل روز به در زل زده بود پلک نمی‌زد که غبار رفتن پدرش در چشمانش فرو برود منتظر بود،منتظر بود و منتظر بود با لبخندی بزرگ هر چند دقیقه یک بار چین دامن صورتیش را صاف می‌کرد که بی نقص به نظر برسد دخترک در انتظار بود که مادر با گریه آن را بغل کرد ، لباس هایش را در آورد،مادر درحالی که داشت می‌گریست به دختر یادآوری کرد که پدر دیگر نیست و دختر دوباره یادش آمد که پدرش در زمستان به سفری طولانی مدت رفته است.درست چند خیابان بالا تر گربه ای در سطل زباله به دنبال غذا بود،گربه آداب زندگی در خیابان را بلد نبود چرا که اورا به تازگی رها کرده بوند آن هم در شبی که از آسمان آتش می‌بارید،صاحبش که مردی جوان بود از ترس صداها به خود می‌لرزید او می‌خواست فرار کند به جنگلی، اما مشکلی که وجود داشت آن بود که آن مرد جیبش تار عنکبوت بسته بود و حتی نمی‌توانست از هزینه ی بنزینش بر بیاید چه برسد که بخواهد شکم گربه ای را سیر کند پس در همان شب که ماه هم از ترس آتش های آسمان به پشت ابر ها پناه برده بود گربه اش را در خیابان رها کرد و خود به سوی پناهگاهی به نسبت امن رفت.و در آن سر شهر دختری مجبور به زندگی کردند بود که در میان خط های دفترش زندانی شده بود، چرا که باید هرچه میدید را می‌نوشت تا کسی فراموش نشود اما هیچ تضمینی وجود نداشت که نوشته هایش پخش شوند آخر او در همان شهری زندگی می‌کرد که دخترک کوچولو در انتظار پدرش بود گوش پسرک سوت می‌کشید،دکتر ها در انتظار مرگ بودند و گربه ی کوچک به دنبال غذا و صاحبش می‌گشت چرا که آداب خیابان را بلد نبودپ.ن: داستان ها بر اساس واقعیت هستند تنها کمی در آن ها اغراق شده است</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ با کمی چاشنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wqxxlitl55fs</link>
                <description>بیش از هرچه این روز ها به مرگ فکر میکردم و شاید هنوز هم کمی بکنم؛اما نکته ای که ذهنم را درگیر کرده آن است که مرگ دقیقا همان چیزی است که آنها از ما میخواهند،انهایی که زندگی هارا به چنان عذابی تبدیل کرده اند که شیطان متحیر و انگشت به دهان مانده است،باری دیگر فکر کردم و با خود گفتم عیبی ندارد یکبار هم دشمن شاد شوم و در آرامش بمیرم میدانید چیست؟ امروز روز خوبی برای مرگ بود هوا کاملا دلچسب و به قول دبیر ورزشم ملس بود و همه چیز در ارامش داشت پیش می‌رفت که دوباره نکته ای ذهنم را درگیر خود کرد از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این نکته را از شرلوک دزدیده ام سریالی که فکر نمیکنم هیچ گاه از دیدنش خسته شوم،من اجازه ی مرگ ندارم آن هم زمانی که آن همه جوان زندگی هایشان را فدا کردند تا من مرگ را تجربه نکنم درواقع آن ها با جان فدا شدنشان به زندگی من یا بهتر بگویم به زندگی ما چنان ارزشی دادند که فکر نمیکنم من حداقل ارزش آن را بدانم و فکر میکنم این برخلاف ادب یا بهتر بگویم باعث عذاب وجدان من است که این ارزش را با مردن خود حرام کنم.باورم نمی‌شود که برای مردن هم باید عذاب وجدان تجربه کنم این دیگر چه زندگی کوفتی است برای رفع این عذاب وجدان تصمیم گرفتم دعا کنم برای اولین و آخرین بار در زندگی ام آخر من ذره ای به ادیان الهی اعتقادی ندارم،امشب میخواستم تلاش کنم و اعتقاد پیدا کنم که به این نتیجه رسیدم که کم کم حتی نمی‌توانم به وجود خدا ایمانی سفت داشته باشم هرچند قبلا هم نداشتمراستی چندی پیش انیمه ای دیده بودم به اسم یک صدای ساکت که شخصیت اصلی آن که به دنبال خودکشی بود جمله ای گفت که فکر خودکشی را از سر من برای ۴ ساعت انداخت شاید به شما هم کمک کند&quot;زندگی تو برای خودت نیست زندگی تو برای عزیزانت است تو با خودکشیت به دارایی عزیزات آسیب زدی&quot;حقیقتا جملندی صحیحش را یادم نیست اما منظور را رساندم دیگر نه؟پ.ن: شرلوک را برای بار هفتم دیدم و دوباره ایمان آوردم که هیچ شخصیتی بیشتر از شرلوک مرا شیفته ی خود نکرده است بعد ها باید یک متن طولانی درباره ی تحلیل این شخصیت ناب بنویسم🙂‍↕️</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 01:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه کیلو توت فرنگی؟ بله لطفا</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%B3%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-kvwmagpnr6zr</link>
                <description>در میان عقربه ها گم شده ام،چند وقتی می‌شود که صبح ها میخوابم و شب ها بیدار میمانم این هم از سوغات جنگ است دیگر نه؟ یک روز از خواب میپرم و گمان میکنم در زن زندگی آزادی هستیم باری دیگر توهم کوید میگیرم و باری دیگر فکر میکنم در دی خونینم،اه که چقدر زندگی در مثلثی به اسم خاورمیانه سخت است.تا خرداد چند نفس باقیست و من هیچ از کتب درسی نمیدانم،یادم نیست چگونه درس میخواندم و مادرم هرروز بهم میگوید امسال را افتادی و من با ترس زندگی میکنم چه کنم؟ نمیدانمهوا گرم شده است و من از آن بیزارم دیگر وقتی تاپ میپوشم باد خنکی احساس نمیکنم،امروز حساب کردم ۴ سال دیگر ۲۰ سالم می‌شود،ایا این همان زندگی بود که برای خود تصور میکردم؟ آیا در هشت سالگی گمان می‌کردم شانزده سالگیم را در حالی که روی تخت افتاده ام و منتظرم شب شود که از اتاق بیرون بروم؟نه هشت سالگیم فکر میکردم در شانزده سالگی مسافرت رفته ام،جهانگرد شده ام و بهار را در حالی که کلاه حصیریم را میگذارم با دوربین مشکیم از ایفل عکس میگیرم،در زمستان مسکو بودم و شفق های قطبی را می‌دیدم در پاییز لندن بودم چقدر عاشق باران های لندن هستم و در تابستان آمریکا بودم نیویورک و شاید سن‌پترزبورگ نمیدانمدر حالی که دارم این متن را می‌نویسم پرنده ای بهاری درحال اواز خواندن است خیلی وقت بود که صدای پرنده ای را نشنیده بودم.داشتم میگفتم در هشت سالگی فکر میکردم در شانزده سالگی نویسنده یا شاید کارآگاهی همانند شرلوک شده ام فکر میکردم نقاش میشوم اما در اخر یک موجود بی سر و پای خوابالو معتاد به گوشی شدم که حتی نمیداند رشته اش را دوست دارد یا نه؟ تنها چیزی که به درستی میدانم این است که از بشریت متنفرم پس از خود هم حق دارم تنفر داشته باشم،فکر میکردم روزی میرسد که از نهیلیسم گذر کنم و اگزیستانسیالیسم شوم اما زکی!جنگ نقطه ی عطف زندگی ام نبود اما وقتی به خود نگاهی میندازم فکر میکنم باعث شد دیدم به جهان عوض شود دیگر برایم لاک های ناخن هایم که تکه تکه شدند مهم نیست،دیگر به گودی زیر چشمم اهمیت نمی‌دهم چرا که اصلا به جلو آیینه نمیرومحقیقتا نمیدانم هدف این متن چه بود صرفا میخواستم جایی اعتراف کرده باشم که خود هم برخلاف گفته هایم نمیدانم دارم چه غلطی میکنم اما این را میدانم که سه کیلو توت فرنگی خریده ام و میخواهم مربای توت فرنگی‌ توت فرنگی خشک چیز کیک توت فرنگی و کیک توت فرنگی درست کنم و همین باعث میشود مقداری بشاش شوم چون توت فرنگی بر خلاف زندگی در ایران باعث شور و شوقم می‌شود.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 19:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همانند یک دلقک</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-idmscnvhpeti</link>
                <description>پدرم از دروغ متنفر بود و من بیشتر از هرچه از بازگو کردن حقیقت عذاب میکشیدم، حقیقت تلخ بود، آسیب زننده بود، حقیقت همانند شمشیر دو لبه عمل می‌کرد و هم کسی که آن را می‌گفت و هم کسی که آن را می‌شنید زخم میکرد، من این ها در کلاس دوم فهمیدم، درست در زمانی که در سن هشت سالگی شروع کردم به بازی کردن نقش های مختلف برای خودم و درآوردن صدای های متفاوت برای خانواده آنقدر این کار را ادامه دادم تا صدای خود را فراموش کردم، شخصیت خود را از یاد بردم و درست همان موقع بود که تصمیم گرفتم موجودی جدید خلق کنم موجودی که ناراحت نیست،معمولی و یا تکراری نیست، او &quot;من&quot; است، اما به راستی که &quot;من&quot; کیست؟ مدتی بعد برای فرار دروغ گفتم، به پدرم که از دروغ متنفر بود، به مادرم که از توجیه متنفر بود و برای خواهرم که همیشه میفهمید کی از حقیقت فرار کرده ام، آن ها همیشه دروغ های مرا میفهمیدند و مرا تنبیه می‌کردند پس من تصمیم گرفتم در این کار ماهر شوم، عذاب وجدان را برای شب بگذارم و در صبح بدون آنکه ککم هم بگزد دروغ بگویم، این مسیر ادامه داشت، به آدم های مورد علاقم دروغ گفتم، به خودم دروغ گفتم، همانند یک دلقک شروع کردم به دستکاری حقیقت تا آنکه انیمه ی نانا را دوباره دیدم، انیمه که تمام شد در تاریکی اتاقم مون لایت را در گوش هایم روشن کردم و تازه با عمق فاجعه ی زندگیم آشنا شدم، من واقعا در دروغ گویی زیاده روی کرده ام! به دوستی که به آن هم حقیقت را نگفته بودم پیام دادم تا کمی حالم عوض شود و او، او جمله ای گفت که یک ماه است از سرم بیرون نمی‌رود&quot;سعی کن یک زندگی واقعی برای خودت بسازی&quot; من حتی این جمله را هم درک نمیکنم اما فقط می‌خواهم به آن برسم.تولد شانزده سالگیم شد، تولدی که در این وضع مملکت مبارک نیست، کیک را فوت کردم اما شمعی نبود که بخواهد خاموش شود، در غمگین ترین تولد زندگیم تنها به آن فکر کردم که امسال هم میخواهم آنقدر دروغ بگویم؟نهاما برای گفتن حقیقت های گذشته زیادی ترسو هستم، فکر میکنم مجازات من آن است که تا ابد به زندگی کردن با آن دروغ ها ادامه دهم، اما دست کم دیگر میدانم از حال به بعد دیگر دروغ نمیگویم، همان قدری که حال وجود دارد زیادی هم هست، شاید هم دست به حذف کردن خود از این بازی بزنم، چرا که دیگر رویی برای دیدن چهره ی خود در آیینه هم ندارم.و البته همچنان نمیدانم که به راستی من کیستم؟ این سوال را هشت سال از خود پرسیدم و پاسخش را هنوز حتی در آیینه هم پیدا نکردم </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 17:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپهر بابا کجایی بابا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-xzul8syc4prc</link>
                <description>از رد پاهای خونی روی زمین می‌توانست فهمید کجا جنازه های بیشتری است، برخی مادران پیکر های بیجان فرزندانش را در آغوش گرفته اند و میگریند و پدران به دنبال جگر گوشیشان میگردند، جنازه ها را در کاور های مشکی مانند دفتر ورق میزنند تا شاید بچه ی خود را پیدا کنند اما پیدا نمی‌شوند.. داستان آنقدر غمگین است که قلم در دستم بی تابی می‌کنند، کلمات از روی خط های کاغذ قرار می‌کنند، کیبوردم جملات را عوض میکنند.چگونه باور کنم این خاک آنقدر کشته داده است؟ چگونه از حضور خود در این دنیا بیزار نباشم وقتی هنوز مادری منتظر برگشت دختر شهیدش به خانه است؟  چگونه به اشک های چشمم بگویم نبارند؟چگونه تصویر سپهر را فراموش کنم؟چگونه وقتی اسم کهریزک می‌اید بدنم نلرزد؟چگونه در عاشورا عزادار شوم وقتی در لرستان مادران با لباس های سفید در خاک سپاری فرزندانش میرقصند؟ چگونه این درد را فراموش کنم؟نمیدانم فکر میکنم هیچ چاره ای ندارم جز آنکه تا ابد و دهر از این حکومت متنفر باشم، می‌گویند ایران کربلا شده است اما اینجا کربلا نیست چرا که اینجا پدران جای عزاداری در فکر انتقامند،اینجا مادران سیاه پوشان رقصانند،انیجا آتش ها روی زمین اند،اینجا سقف آسمان کوتاه است و زمین دلمرده، باران خون و برنج میبارد.نمیدانم دیگر چگونه باید سعی کنم درد در صدایم را بنویسم، نمیدانم اما امیدوارم سال بعدی آنقدر پاییز و زمستان سختی را نداشته باشیم، امیدوارم سد ها پر از آب باشند، نه پر از پیکر های جوانان، امیدوارم سال دیگر به موقع سوار شدن بر اسنپ استرس نداشته باشیم،امیدوارم چمشمانمان خشک نباشد و گلو هایمان زخم شده، امیدوارم سال دیگر کودکان قیمت دلار را ندانند،به دنبال فیلترشکن نباشند، امیدوارم تا سال دیگر آزاد شده باشیم و اندکی دل پدر و مادر سپهر عزیزم آرام گرفته باشد.امیدوارم تا سال دیگر سرزمین پیروز، پیروز شود</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 17:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهم انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-ggmjq8pdko04</link>
                <description>شنبه صبح در حالی که از لای پنجره یو اتاقم باد خنکی میاید،هوا هم‌چنان تیره و ماه در آن در حال حکومت است دستم را زیر بالشت سردم میکنم و پاهای گرمم را بهم نزدیک میکنمبومساعت زنگ میخورد، من باید دوباره بعد یک ماه به مدرسه بروم.شاید با خود بگویید یک مدرسه است دیگر،مانند بقیه سال ها پس از امتحانات دی به پیش دوستانت برمی‌گردی که در جواب باید بگویم، نه این دی مانند ما بقی دی ها بود، نه من انسان قبل از امتحانات دی و نه آن دانش آموزان حزب باد گوجه زد متوهم مدعی گسسته خرد دوستان من!حتی فکرش هم عذابم میدهد که در حالی که دارم سعی میکنم به راز بقا در مدرسه دست یابم،افرادی در نزدیکی ام با چهره ای از خود راضی درباره ی موفق بودن دولت رییسی حرف میزنند و یا گهگداری در مورد آن که داستایوفسکی نویسنده ی خوبی نیست حرف میزنند در حالی که تنها کتابی که ازش می‌شناسند شب های روشن است، آخرین بار که این بحث راه افتاد از کوره در رفتم و پرسیدم چرا وقتی اطلاعاتی ندارید سخن میگویید؟ و آنها چه جواب دادن؟ &quot;ما اومدیم انسانی که حرف بزنیم&quot; دقیقا آنجا بود که حق را به تجربی ها دادم، آنها حق داشتند بیایند و بگویند شما یک مشت جوگیر هستید، دقیقا کلاس دهم انسانی بلایی دارد سر من می‌اورد که از هرچه انسانی باشد بیزاری بگیرم، حتی به فکر تعویض رشته بودم که با خود فکر کردم باید قدرت سازگاریم را بالا ببرم پس در نتیجه باید بنشینم و گوش دهم که بچه ها در آن بگویند که کوروش بزرگ خودش به اسلام ایمان داشته استباور کنید، من ذره ای اطلاعات بالایی ندارم ذره ای مغرور نیستم(شاید گفتن همین جمله نشانه ای از غرور من باشد) اما در هر صورت از این بچه ها بیزارم حال که فکر میکنم میبینم از کلاس اول که تیم آخر ردیف سوم میشستم تا همین حالا از تک تک بچه های هم سن خودم،بزرگتر از خودم،کوچک تر از خودم بیزارم و همیشه برایم عجیب بوده است که من با این خلقیات عجیب غریبم و این چشمانی که از کولاک های سیبری هم سرد تر است چگونه آنقدر سریع دوست پیدا میکنم؟ نمی‌فهمم درونم سرشار از تناقضات است چهره ام شنبه صبح:</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 12:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رو به روی پاسگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%DA%AF%D8%A7%D9%87-k1pio7nf80ji</link>
                <description>یک هفته بود که ازت خبری نداشتم،نه خانه امدی،نه زنگ زدی و نه پیامی فرستادی.من هیچ نمی‌دانستم ازت بجز آنکه آخرین بار در نزدیکی هروی برای محقق شدن رویایی که داشتی مردانه جنگیدی، آن شب مرا به خانه فرستادی چرا که میترسیدی بلایی سرم بیاید و طبق معمول فقط به خودت فکر کردی، بلایی سر من نیامد اما حال تو خانه نیستی و من را تنها گذاشتی اصلا میدانی در دل من چه آشوبی درست کرده ای؟و حال امروز رو به روی در پاسگاه در حالی که دیگر ناخنی برایم نمانده بود که بخواهم بکنم، سراسیمه فهمیدم بال های آزادی خواهت را میخواهند بچینند و من که به پهنای صورتم اشک میریختم در دردت شریک شدم.نمیدانم قرار است چطور یک ماه بدون حضورت در خانه بزیستم، اما میدانم روز آزادیت نزدیک تر از آن چه فکر می‌کنی است.شاید نباید در آخرین لحظات با تو قهر میکردم، این متن را یک معذرت خواهی در نظر بگیر، میدانم بیرون میایی و این را میخوانی،شاید عجیب باشد بیشتر نوشته هایم جدیدا نامه هستند، آخر چه کنم؟ دلتنگم و نمیتوانم حتی به هیچ کدامتان پیامی دهم.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 16:46:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یادم بیار</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-qskhasplziuz</link>
                <description>آن روزی که من مرده بودم یا چمیدانم اگر دیگر پیشت نبودمبا دیدن برف به یاد من بیوفتبا دیدن ستاره و آلبالو،گل بابونه و تلفن عمومی ها و اتوبوس های قرمز لندن، به یاد من بیوفتبا نقاشی های دالی،با دیدن شرلوک، با خواندن راجب جنگ جهانی دوم، با دیدن دزیره به یاد من بیوفتیا هرگاه در زمستان بودی،هرگاه برج ایفل را دیدی،هرگاه با انیمه های میازاکی لبخندی زدی من را به یاد بیاراگر اخوان ثالث خواندی به یادم بیوفتاگر تصمیم گرفتی ویگن گوش دهی و بلافاصله بعدش مانسکین و یا اگر شبی با هندزفری خوابت برد، به یادم بیوفتهرگاه شخصی را دیدی که لقب ملیجک جمع را میگیرد، به یاد من بیوفتهروقت پاسور بازی کردی و سر باختش بی جنبه بودی ، یا کلکسیونی را دیدی،من را در خاطرات زنده کنهروقت دیدی شخصی آنقدر پر حرف است که همه کلافه شده اند و یا شخصی را دیدی که موهای فرش را اتفاقی صاف کرده است، و یا کسی را دیدی که روی بینیش خال دارد، قول بده که به یادم بیاری!و اگر مداد رنگی،دوربین عکاسی،گرامافون،قورباغه و آثار تیم برتون را دیدی امیدوارم به یادم بیوفتی.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 08:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چه بگویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-u5m6rwa520rk</link>
                <description>فکر میکنم این یک شوخی است!چطور ممکن است اینگونه رفتار کنید؟ بنده فقط با یک انتقاد و شرح شرایط مردم کشور قوانین شمارا نقض کرده ام؟ فکر میکنم باید در این قوانین اصلاحیه‌ای صورت بگیرد  در ضمن به دلیل سرعت ناب اینترنت بنده حتی توانایی خواندن قوانین گوهر بارتان را ندارم!!!!من هیچ گاه اسم نویسنده را روی خود نمیگذارم اما با صورت گرفتن  رفتار های این چنینی شما نویسندگان را مجبور میکنید آن گونه که شما میخواهید بنویسند، نویسندگان از چه باید بنویسند؟ از آنچه شما میخواهید؟ شما چه میخواهید؟ داستانی راجب زندگی به عنوان یک انسان شاد معمولی با اولویت هایی در حد  اولویت های یک نوجوان اروپایی ساکن در سوییس؟پست های اعتراض قدیمیم پاک شدند صدایم در نیامد، کامنت هایم پاک شدند صدایم در نیامد، اما این سری فکر نمیکنم با سکوت چیزی حل شود البته بعید است این سری هم که سکوت را شکستم، گره ای از کارم باز شود چرا که چشمم آب نمی‌خورد این پست حتی انتشار یابدشاید هم شما مانند سران این مملکت صلاح من را بهتر از خودم میدانید نه؟فکر نکنم ماندن در این سایت دیگر منفعت یا لذتی برایم داشته باشد تنها باید بنشینم و تماشا کنم چه زمانی آزاد میشوم تا بتوانم آزادانه دقیقا مانند آدم های دیگر در کشور های دیگر از دغدغه هایم، غم هایم، اعتراض هایم، انتقاد هایم، بی آنکه پای سانسور و سانسور چی در میان باشد بنویسم.اما جدای این حرف ها همین که تا همین اواخر هم دوام آوردید و گذاشتین اندکی. طعم آزادی بیان را تجربه کنم متشکرمحاشیه: پس از پیگیری های زیاد اکانتم درست شد </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 18:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم ویرگول عزیز!!</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-stf6pr5yhyeg</link>
                <description>ویرگول جایی برای نوشتن که حال حتی طبق شعارتان هم پیش نمیرویداول که هر کامنتی که دوست نداشتید را حذف می کردید مدتی بعد تر پستی را که دوست نداشتید و حال قدرت کامنت گذاشتن هم از افراد گرفته اید؟این چه نوع نوشتنی است؟ در شوروی هم نوشتن  آنقدر دنگ و فنگ نداشته است که در ایران در یک سایت با هدف نوشتن و خوانده شدن ساخته شده است دارد.من یک عضو قدیمی ویرگول نیستم بلکه دو سه سال است در این سایت می‌نویسم اما فکر نمیکنم هیچ وقت خود را  اینگونه وارد سیاست ها و اتفاقات کشور کرده باشد که اینبار کرده استدوستان کشف کردند که اگر نوشته ها در انتشاراتی باشند محدودیت کامنت گذاشتن را دور می‌زنند که برای من  دیگر این روش جواب نمی‌دهداما سوال من این است که اصلا چرا باید این محدودیت باشد که افراد بخواهند برای دور زدنش راه حلی پیدا کنند؟ متاسفم برای این تصمیمات البته از تاسف عمیق از است خشمگینم بابت این تصمیمات </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 21:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه های اینجانب</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8-hmfdwti9lrew</link>
                <description>پس از خواندن یکی از نوشته های قدیمیمهمان گونه که مورد استحضارتون هست من هم مانند هشتاد میلیون ایرانی در نبود اینترنت از بیکاری حوصلم سر رفته است، برای رفع این مشکل به سراغ نوشته های قدیمی خود رفتم، قدیمی ترین آنها برای تابستان کلاس ششمم بودند و من حال کلاس دهم هستم🙏🏻 نوشته هایم را  می خواندم و سرم را دائما به دیوار می‌کوبم متون قدیمیم از می می نی¹ ضعیف تر عمل میکنند و من آن زمان بعد نوشتن هرکدام از آنان به توهم نویسندگی عمیقی دچار میشدم که حتی فکر کردن به آن توهم دلیل مناسبی برای خودکشیم است تا الان نزدیک به ۱۴ پست را پاک کردم و به خود اندکی امید دادم که تو بچه بودی(الان هم هستم) نادان بودی(الان هم هستم) و بعید نیست همچین نوشته هایی.به واسطه ی نوشته های ارزشمندم زندگیم را یک دوره کردم و دیدم در اکثر کارها که در آن زمان که مبتدی ترین انسان در آن حرفه بودم یک موجود احمق مدعی متوهم بودم که فکر میکردم آثار/کارهایم شاهکار خدا هستند، و ترسی که مرا فرا گرفته است این است که من همچنان یک موجود احمق مدعی متوهم هستم و نگاه خودم از آینده روی زندگیم سنگینی می‌کند چرا که مطمین هستم قرار است یک سال دیگه تمام نوشته ها نقاشی ها و ما بقی آثار حال حاضرم را پاره و نیست و نابود کنم چرا که قطعا آنها خزعبلات اینجانب هستندبسیار از خواندن نوشته های قدیمیم پشیمان هستم به آن دلیل که بنده حوصله ی اضافه شدن یک ترس جدید در این هاگیر واگیر نداشتم🤗____________________________________________۱: می می نی یک کتاب کودک همراه با شعر فوق العاده راجب زندگی روزمره یک میمون به اسم می می نی در کنار اعضای خانوادش( مادر پدر و خواهر بزرگتر)پس از خواندن ۱۴ تا از نوشته های قدیمیم</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود این افراد باعث سردردم میشود</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-ek0rcvalwfy9</link>
                <description>قبل از آنکه وارد این بدبختی بزرگ نت ملی شویم یک سره در توییتر به سر میبردم و با سردرد وارد برنامه ی دیگری میشدم، قبل از نصب توییتر معتقد بودم&quot;هر عقیده ای قابل احترام است&quot; که بعد از خواندن توییت های هم وطن های عزیزم متوجه شدم هر عقیده ای قابل احترامی نیست.توییتر فضای عجیبی دارد افراد انگشت شماری تکلیفشان با خودشان روشن است و افراد کثیری هستند که نه تنها تکلیفشان با خودشان روشن نیست بلکه تکلیفشان با بقیه افراد و کشور هم روشن نیست، در توییتر اکثرا سیاست مدار های قابلی هستند و کاملا میدانند که قدم بعدی سران مملکت ها چیست مثلا توییتی خوانده بودم که جنابی پیش بینی کرده بودند که این وضعیت با یک بمب اتم که در تاریخ یک بهمن از طرف آمریکا به ما برخورد می‌کند تمام میشود که من عمیقا امیدوارم ایشان شوخی کرده باشند چون نمی‌خواهم در ماه تولدم همچین کادو تولدی دریافت کنم و یا تعدادی طرفدار جدی تاکید میکنم (جدی) به تخت نشستن شاهزاده سرین هستند ، و افرادی دوست دارند یا خود شاه بشوند یا آرتیست های محبوبشان و پس اینکه دیدم گزینه ی انتخاب خود به عنوان شاه هست تصمیم گرفتم خود را کاندید کنم چرا که بنظر خود لایق هستم و کاملا توانایی مدیریت یک کشور را دارم نه؟اول فکر میکردم این توییت شوخی است، اما بعد متوجه شدم جدی است؛ البته همچنان امیدوارم شوخی باشد نمیدانم نویسندگان این توییت ها بعد از این اتفاقات قرار است در کدام جبهه بجنگند اما امیدوارم جبهه خود را حفظ کنند تا یکی از محبوب ترین تفریحات من که خواندن این ها و مسخره کردنشان هست همیشه برایم بمانندپ.ن: حقیقتا حوصله ام سر رفته است و غیر خزعبل نویسی تفریح دیگری ندارم🙏🏻</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 17:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تویی که ازت متنفرم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-bbjk5t98iavw</link>
                <description>ما اسفند و فروردین بودیم، دور بودیم اما از رگ گردن هم نزدیک تر، متفاوت بودیم اما اگر آن یکی نبود معنا نمیدادیم شرایط حال عجیب است نه؟تو در روستا به دور از شهر در میان صدای خروس ها و بوی نان های تازه ای و زیر درخت بید در میان کفشدوزک ها غروب را با رنگ ها در دفترت زنده میکنی و من اینجا در میان صدای ماشین های قراضه و دود های غلیظ در تاریکی روی تخت چهره ی تورا طراحی میکنم.دلم برایت تنگ است و نمیخواهم دوباره حضورت را حس کنم چرا که در درونم آتشی از جنس تنفر زبانه میکشد؛ آتشی که اینبار با هزاران دانه برف هم خاموش نمیشود، نمیخواهم دوباره ببینمت چراکه تو خورشید بودی و من زهره آری من در عشق تو سوختم و تو حتی سوختن مرا تماشا نکردی.دلم برایت تنگ است و ترجیح میدهم کفنم از جنس دلتنگی باشد و در غم فراق تو قبر شوم تا آنکه از حجمه ی خشم از تو از زمین و زمان ببرم و بگذارم آن خشم وجودم را برای خود کند.سرنوشت هر عشقی وصال نیست گاهی یک فراق ابدی به صلاح هر دو نفر است.میدانم که تو حال مرا فراموش کرده ای اما من وقتی مارلبرو قرمز را میبنم وقتی سیاهی ذغال نقاشی را روی دستانم میبینم زمانی که آدم خواران را در کتابخانه ام میبینم و متالیکا در گوشم شروع می‌شود تنها چیزی که به یادش میوفتم متاسفانه توییمتاسفانه تویی متاسفانه تویی،&quot;متاسفان</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به عنوان یک تروریست بدبخت</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%BA%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-to8uypdjz54o</link>
                <description>در اتاق ننشستم از پنجره به گربه ی کوچکی که در خانه ای که برایش ساختم خوابیده است نگاه میکنم، کتاب های مدرسم جلویم باز است اما حتی نگاه کردن به کتاب ها باعث سردردم می‌شوند، خانه ساکت است اما شلوغی ذهنم نمی‌گذارد از این سکوت لذت ببرم، جسمم اینجاست درست در این فضا دارد می‌زیستد اما روحم کجاست؟ روحم وسط بازار بزرگ تهران است دارد به مردم بیگناه که معترض هستند نگاه می‌کند گهگداری روحم در نزدیکی میدان هفت حوض است و نگاهم گره خورده به مسلسل ها و گلوله هایی است که به قول خودشان به سمت نیرو های آمریکایی شلیک می‌کنند و حال که دارم با سختی تمام این متن را می‌نویسم چرا که نمیدانم اینترنتم یاری میکند یا نه تمام فکر و ذکرم تمام روحم پیش عزیزانم است عزیزانی که هرکدام در نقطه ای از این کشور پخش شده اند و از هیچ کدام خبری ندارم و موقع غذا خوردن روحم دقیقا در وسط آبدانان است دقیقا بین برنج های روی هوا موهای تنم سیخ است و اشک غرور میریزم برای این مردماما در کنار تمامیت این ها من میترسم من میترسم که این بار هم ختم به بخیر نشود و انان بمانند، من میترسم که خشم مردم با چند کالابرگ فروکش کند اما فکر میکنم این افکار آثار دیدن اخبار شبکه شش از سر بیکاری است …و گاهی دلم بیشتر از آنکه برای خدانور میسوزد برای خودم و امثال خود آتش میگیرد من ۱۶ ساله دغدغه ام نباید این باشد که امروز مرغ گیرمان می‌آید یا نه نباید دغدغه ام این باشد اینترنتم وصل می‌شود یا نه نباید دغدغه ام این باشد که اعضای خانوادم تمامی جان سالم به در برده اند یا نه..اما در خود کلمه ی نا امیدی هم امیدی یافت میشود در گلوله گلی پیدا میشود یا در سیانور نوری هست، پس با ترس و خشم درد گلویی که صدایش برای آرام حرف زدن هم در نمی‌آید صبر میکنم تا روز آزادی را در کنار تک تک مردم آسیب دیده معترض و افسرده ی این شهر زیر آسمان ابی در نزدیکی برج آزادی با پرچمی که خورشیدش مانند خورشید حال این سرزمین دلمرده نیست جشن بگیریم:)و لعنت میفرستم به هرکس که در این اوضاع معترضان را اغتشاشگر ، صهیونیست، آمریکایی ، جاسوس ، آشوبگر میخواند !میخواند!</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 11:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-pgt7ncgeo0k5</link>
                <description>چشمانش را با نسیمی که برگان پاییزی را حمل می‌کرد بست، سیگارش را به آرامی روی لبانش گذاشت و در بویش غرق شد،اسمان که حال میزبان کلاغان سفید بود برای طلوع آماده میشد؛ و او تازه،برای خوابیدن…دراز کشید که بخوابد اما ذهنش که گویی از آن کینه به دل گرفته بود تمام مدت شب گذشته را برایش مانند فیلمی دائما پخش میکرد و صدای سرش اورا مقصر میخواند، و او با خود گمان می‌کرد صدای سرش دروغ می‌گوید، اگر پدرش اورا مجبور نمیکرد بین خودش و مادرش شخصی را انتخاب کند هیچ گاه چنین بلای آسمانی بر سر او نازل نمیشد، او حق داشت پدرش را مقصر نشان دهد و صدای مغزش به هیچ وجه حق مقصر جلوه دادن اورا نداشت، در این فکر بود که مادرش ناگهانی در اتاق را باز کرد و اورا قاتل خطاب کرد،مادر هم حق چنین کاری را نداشت، اگر او پدر را رها نمی‌کرد هیچ گاه مجبور به از سر گذراندن چنین واقع ای نبودند،چشمانش آرام آرام گرم شد و به پذیرایی از خواب رفت تا با عرقی سرد از خواب پرید، به جلو آینه رفت و روی صورتش مشتی خون دید، خونی که رنگش رنگ چشمان پدرش و بویش بوی عطر سیگار پدرش را میداد، دیوانه وار دوباره آن شب را برای خود مرور میکرد او بین پدر نسخ خود که روزی فرهیخته ترین آدم شهر و مادری که سالیان دراز در پی شوهر دادن دختر ۱۷ سالش بود ، مادرش را انتخاب کرد و آن انتخاب را مانند حقیقی تلخ در صورت پدرش کوباند و با چشمانی که نزدیک به ۴ سال بود که حسی نداشتند به پدرش نگاه کرد،پدرش که هم زنش و هم پسرش را از دست داده بود برای اولین بار جلو دخترش اشک ریخت و دختر که از تحمل آن صحنه عاجز بود به بیرون از خانه رفت و بعد از چندین ساعت که برگشت، پدرش مانند ماهی در قلاب از سقف آویزان شده بود، دختر با چهره ای بهت زده و دستانی لرزان پدرش را پایین آورد و بالا سر جنازه ی پدرش ساعت ها می‌گریست ساعت ها بلند بلند برایش لالایی خواند و در آخر بعد از آنکه لباس پدرش را عوض کرد چرا که پدر همیشه دوست داشت تمیز از این دنیا برود به مادرش زنگ زد و مادر با فحشی زننده تلفن را روی دختر قطع کرد دختر فهمید پدر همیشه راست می‌گفت دختر تنها کسی است که برای ان پدر نسخ مانده بود، دختر به سراغ مدارک پدر رفت تا خود به تنهایی آن را به سرد خانه ببرد که لای مدارک به نامه ای برخورد: دختر عزیزم میدانم رفتارم با تو اشتباه بود میدانم تک تک اشک هایی که برای درد کتک های من ریختی ناحق بود میدانم هیچ وقت برایت پدر خوبی نبودم اما دوست دارم بدانی هیچ کس در این دنیا به اندازه ی تو برایم زیبا،مهم و مهربان نبود، امیدوارم مرا بخشیده باشی تا برای تولدت باهم سفری پدر دختری برویم ـ امضا پدر نامحبوب تودختر بدنش خشک شد و چشمانش بعد از مدت ها حسی گرفت روی دو زانو افتاد نامه را در آغوش گرفت و به مدت ۴ روز با روح پدر در آن خانه برای تولدش جشنی پدر و دختری گرفت…پ.ن:حق دهید خوب نباشد آخر ۶ ماه است چیزی ننوشته ام</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 22:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تلاش</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-z2kmqb0c16rb</link>
                <description>اوایل سال نهم بود که هدف را انتخاب کردم، هدفم رشته ی انسانی مدرسه ی فرهنگ بود ، تلاشم را کردم با معدل ۱۹ نهم را پشت سر گذاشته و با بدترین شرایط روحی ممکن امتحان ورودی دادم ، و هفته ی پیش نتایج امد، و من قبول نشده بودم!در حالی که خانوادم مطمئن بودند و که تلاشم به اندازه ی کافی نبوده است من به آن فکر میکردم که آیندم چی؟ برنامه هایم چی؟ از آن روز تا همین حالا یک شب راحت نتوانستم بخوابم، مادر امروز رفت تا ببیند مدرسه دوم چی ؟ آیا مرا می‌پذیرد ؟ که آنجا فهمیدم از لحاظ مختصاتی خانه مشکل دارد اما شاید پذیرفتند.رویایم فرهنگ بود، آرزویم فرهنگ بود و بهش نرسیدم:)میخواستم مدرسه ای خوب درس بخوانم که موفق شومو دلیل دوم آن بود که خانوادم ثابت کنم فقط خواهرم توانایی درس خواندن در مدارس درجه یک ندارد ، که امروز فهمیدم من آن توانایی را ندارم</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 11:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود سیگارش</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-pqrgmihnrwro</link>
                <description>اتاقش تاریک بود، تاریک تر از بخت او، عروسک کودکیش از بغلش خارج نمیشد، در گوشش یک آهنگ به طور مداوم پخش میشد ، اشک هایش یخ و سرش داغ تر از آتش جهنم بود،یک ساعت است به یک نقطه خیره شده است و چشمانش که سه شب است آرام روی هم قرار نگرفتند کم کم می‌سوزند ، زیر چشمانش سیاه و دور چشمانش قرمز بود، حالش را هیچ کس نمی‌توانست درک کند ،نمیتوانست چرا که خجالت می‌کشید از وضعیتش به کسی بگوید.تنها بود تنها تر از عقرب در شب کویر ، تنها بود تنهاتر از تک خال کف دستش، تنها بود تنها تر از شازده کوچولو در سیاره ی خودشدر فکرش فقط یک چیز است،درفکرش فقط این است که چه راهی مناسب است، چه راهی مناسب است که خود را از این فلاکت نجات دهد خودکشی ؟ فرار؟ کدام گزینه برای مناسب تر بود؟ با اندکی فکر کردن فهمید هیچ راهی ندارد،خسته است و توانایی طی کردن هیچ کدام از راه هارا نداردخودش را سرزنش میکند چراکه دوباره وقتی خمشگین بود گریه کرد در حال سرزنش خود بود که حالش بهم خورد نمی‌دانست چرا ؟ او که چیزی نخورده بود نمی‌توانست جلوی استفراغ خود را بگیرد و وقتی دیوار دفاعی اش شکست دقایقی از حال خود خارج شد و وقتی برگشت دید مانند مار دور توالت خزیده است و خون آبه پس میدهدبازگشت به تخت خود آهنگ در گوش عروسک کودکیش را بغل میکند و آرام چشمانش را روی هم می‌گذارد و در مه دود سیگارش غرق می‌شود ، پنجره ی اتاقش باز بود موهایش انگار در مراسم خاکسپاریش بالای سنگ قبرش درحال رقص بودند حالش حال یک جنگجوی در حال مرگ در جبهه ی بازنده بود</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 22:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او،خشم،فریاد،پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A7%D9%88%D8%AE%D8%B4%D9%85%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-q7dspumwbasj</link>
                <description>در  حالی که داشت موهای سرش را میکند و گریه میکرد که دروغ نمی‌گوید انگشت های اتهام مانند اسلحه اورا نشانه می‌رفتند و او که نمیدانست چرا با او اینگونه می‌کند به درجه ی خشم رسید و فریاد زد فریاد یا عربده نمیدانم کدام مناسب حال او بود سگ محبوبش ازش ترسید و به زیر میز پناه برد و شروع کرد به لرزیدن مادرش به او الفاظی می‌بست که هیچ کس حاضر نبود آن حرف هارا به دشمنش هم بزند و خواهرش که تازگی با او آنقدر خندید که اشکش درآمده بود  شروع کرد به تحقیر او شرایط همین گونه بود تا پدرش آمد کسی که او هیچ کس را بیشتر ازش دوست نداشت کسی که پناه آخرش بود ، رو کرد به پدرش و با گریه و چهره ای بهت زده داستان را تعریف کرد ،خواهر و مادرش دوباره اورا دروغگو خواندن و او دوباره عصبی شد و فریاد زد و پدر او که آن سگ مظلوم برایش خیلی مهم بود زیرا نمی‌خواست سکته کند عصبی شد شروع کرد به فریاد زدن و فحش دادن ، خواهر او دوباره اورا دروغگو خواند و او از اتاقش بیرون آمد و قسم خورد که دروغ نمی‌گوید و در آخر پدرش دوید به سمت اتاق او و با چهره ای خشمگین دستش را بالا برد و میخواست صورت اورا با خاک یکسان کند که پدر از اتاق خارج شدو او روی تختش نشست و بدون آنکه قطره ای اشک بریزد گریست و به آن فکر کرد که حال دیگر پناهش کیست؟شاید او در دنیایی دیگر ، دیگر لازم نبود بر روی اشک هایش برقصد...</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 13:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانِ روانی او</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%88-hwxjcrbl7dgv</link>
                <description>تابستانمان را  با موشک آغاز شد موشکی که من یا هیچ انسان عادی دیگر نقشی درش نداشتیم،طبیعتا ۱۲ روز مانند هرکس دیگری زجر کشیده ، تهران مانده ، کوچه ی پشتی زده شده را تماشا و  منتظر اجل خویش بودم تا اینکه صلح شد و من بعد ۱۲ روز توانستم ۶ ساعت راحت بخوابمدر آن ۱۲ روز امتحان نهایی مطالعات داشته و بدون خواندن ذره ای کتاب با دانش فردی به محل امتحان رفتم، امتحانات تمام شد و حالا نوبت برگ برنده است: آزمون ورودی:) 🤓 با هر نوع بدبختی که می‌توانستم آن را هم دادم و به تابستان خود سلام دادم.سلام دادم و شاید شماهم فکر کنید این تابستان قرار است مانند پارسال سرشار از حس خوب و شادابی باشد که باید بگویم خیر!در این تابستان جنگ که تمام شد من ماندم و یک خانواده زیر فشار های اقتصادی و روانی که هر خانواده ی دیگری احتمالا آن هارا تجربه کرده است، اما مشکل من فرا تر میرود و بلایی سر من می‌آورد، که از خانه پا به بیرون بگذارم و یک هفته درحالی که خانه نیستم گریه کنم و گریه کنم گهگداری چیزی بخورم و بعد یک هفته میروم پیش دوستی و در آن جا کمی حالم بهتر می‌شود تا میایم خانه و چند روز بعد حرفایی را می‌شنوم که باعث می‌شود آروم روی دو پای خود بنشینم و درحالی که بدنم یخ یخ است اشک هایی بریزم و عروسک محبوب را در آغوش بکشم و کل شب را تا ساعت ۴ نیم اینگونه سپری کنمباز هم میگویم ایرادی ندارد تابستان هرکس میتواند این گونه باشد تا جایی که دوباره به گوشی خود برمی‌گردم و آنجا با بدن هایی بی نقص چهره هایی زیبا و زندگی هایی ستودنی مواجه میشوم چیزهایی که هیچ کدام را نداشتم و ندارم برای خود لوازم آرایش میگیرم تا شاید چهره ام بهتر شود سعی میکنم رژیم بگیرم تا شاید بدنم بهتر شود سعی میکنم شغلی را شروع کنم که درست است کم اما مقداری پول در بیاورم تا اینکه یک شب اتفاقی در زندگی ام می‌افتد که ترجیح میدادم خود را همان لحظه حلقه آویز کنم اتفاقی که باعث می‌شود از آن روز تا همین لحظه سردرد داشته باشم اتفاقی که باعث می‌شود از شدت شوک حتی اشک هایم هم در نیایند اتفاقی که تلخ تر از قهوه بود و کاری کرد که همه ی تلاش هایم را رها کنمحال که دارم این خزعبلات را می‌نویسم از هیکل خود بیزاری دارم در حدی که در آینه نگاه هم نمیکنم، از تیپ و استایل خود تنفر دارم زیرا آن چیزی که من میخواهم هیچ کجا پیدا نمیشود و همچنین پول هم ندارم و حال که دارم این پست را می‌نویسم نه آب دارم نه برق؛ قبل ها نبود برق با برق چشمان همسایه جبران میشد اما حال دیگر او هم ندارم تمام این مدت آهنگی گوش میدادم که شاید برای شماهم جالب باشد: بمرانی تنهای تنهاو آسیب روانی مهمی که دیدم از پایان تاسیان بود که دیدم به عنوان یک فن حقیقی زشت است از آن حرفی نزنمپ . ن : ببخشید اگر روند نوشته این گونه شد خیلی وقت است چیزی ننوشته ام </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 00:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>