<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emily</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Albaaa12exx</link>
        <description>در این مکان انسانی می‌زیستد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:48:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2419458/avatar/nZnW2A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Emily</title>
            <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسمان قرمز است</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yxibudtkeket</link>
                <description>با آنکه شب گذشته ساعت چهار خوابیده بود،ساعت شش بیدار شد و آسمان برایش همانند یک ماه گذشته قرمز بود،مبالغه نمیکنم، او هر روز صبح آسمان را قرمز میدید و بعد به خود می‌آمد و میفهمید اسمان خاکستری است و آنچه قرمز است آسفالت خیابان هاست، سپس به گوشی اش پناه می‌برد آنجا میفهمد در همان دو ساعت خواب چقدر جوان، چقدر آرزو و چقدر امید به زیر خاک فرو رفتند و شروع می‌کند به گریستند و حجم انبوه گریه اش برای جوانانی است که بی نام نشان به گور های دست جمعی سپرده شدند، می‌گریست برای جوانان بی امید که قصد به خودکشی دارند، برای مادر پدری که پس از کشته شدن جگر گوششان خود را تمام کردند، برای دخترانی که جسدشان پیدا نشده است و معلوم نیست در چه حالی روحشان عذاب می‌کشد.پس از آن که دید دیگر گوشیش برایش پناهگاهی نیست به سراغ هدفونش میرود، آهنگ هارا گوش می‌دهد اما چطور می‌توانست با دیدن اسم لنگرود در پلی لیستش قلبش مچاله نشود؟ چطور می‌توانست پس از گوش سپردن به نشد بهت بگم به زوج های خوش بخت دیگر بنگرد؟ او چطور می‌توانست دوباره به زندگی برگردد؟از آهنگ گوش دادن هم پشیمان میشود، به سراغ حیوان محبوبش، سگش می‌رود تا در کنار او سریالی ببیند، به چشمان سگش نگاه می‌کند و آنچه میبند، قتل عام سگان است، آنچه می‌بینند گریه آن سگ بومی است، آنچه میبند حیوان ازاری وسیع است، پس دیگر حتی نمی‌توانست حتی سگش را به آغوش بگیرد.او نمی‌توانست مادر خود را به آغوش بگیرد چرا که دیگر کودکان مادر ندارند نمی‌توانست پدرش را ببوسد چرا که پدر ها رفتند تا جلو ی کودکان سرشان خم نباشندنمی‌توانست دیگر لباس رنگی بپوشد چرا که یک ایران عزادار استنمی‌توانست اهنگی بجز از سیاسی گوش دهد چرا که آهنگ های شاد حال برای رقص سر قبر جوانان استنمی‌توانست آب بنوشد چرا که ایلام اب نداردنمی‌توانست راجب موتور حرف بزند چرا که دیگر آن دختر زنده نبودنمی‌توانست به اسلام ایمان داشته باشد چرا که اسلام کشتارگاهی برایمان ساخته است نمی‌توانست با دوستانش دلش صاف شود چرا که آنان شاداب به زندگی روزمره ی خود بازگشته بودندنمی‌توانست در دی، آبان آرام باشد، چرا که خانواده ها درحال جان دادن برای عزیزشاند بودند نمی‌توانست دیگر پس از شنیدن اسم کهریزک گریه نکندنمی‌توانست دیگر نفس بکشد چرا که آن هوا سراسر درد بودنمی‌توانست چیزی بنویسند چرا که غمی که بین نرده های زندان، زندانی است در بین خطوط کاغذ دفترش آزاده نمیشد</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 19:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همانند یک دلقک</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-idmscnvhpeti</link>
                <description>پدرم از دروغ متنفر بود و من بیشتر از هرچه از بازگو کردن حقیقت عذاب میکشیدم، حقیقت تلخ بود، آسیب زننده بود، حقیقت همانند شمشیر دو لبه عمل می‌کرد و هم کسی که آن را می‌گفت و هم کسی که آن را می‌شنید زخم میکرد، من این ها در کلاس دوم فهمیدم، درست در زمانی که در سن هشت سالگی شروع کردم به بازی کردن نقش های مختلف برای خودم و درآوردن صدای های متفاوت برای خانواده آنقدر این کار را ادامه دادم تا صدای خود را فراموش کردم، شخصیت خود را از یاد بردم و درست همان موقع بود که تصمیم گرفتم موجودی جدید خلق کنم موجودی که ناراحت نیست،معمولی و یا تکراری نیست، او &quot;من&quot; است، اما به راستی که &quot;من&quot; کیست؟ مدتی بعد برای فرار دروغ گفتم، به پدرم که از دروغ متنفر بود، به مادرم که از توجیه متنفر بود و برای خواهرم که همیشه میفهمید کی از حقیقت فرار کرده ام، آن ها همیشه دروغ های مرا میفهمیدند و مرا تنبیه می‌کردند پس من تصمیم گرفتم در این کار ماهر شوم، عذاب وجدان را برای شب بگذارم و در صبح بدون آنکه ککم هم بگزد دروغ بگویم، این مسیر ادامه داشت، به آدم های مورد علاقم دروغ گفتم، به خودم دروغ گفتم، همانند یک دلقک شروع کردم به دستکاری حقیقت تا آنکه انیمه ی نانا را دوباره دیدم، انیمه که تمام شد در تاریکی اتاقم مون لایت را در گوش هایم روشن کردم و تازه با عمق فاجعه ی زندگیم آشنا شدم، من واقعا در دروغ گویی زیاده روی کرده ام! به دوستی که به آن هم حقیقت را نگفته بودم پیام دادم تا کمی حالم عوض شود و او، او جمله ای گفت که یک ماه است از سرم بیرون نمی‌رود&quot;سعی کن یک زندگی واقعی برای خودت بسازی&quot; من حتی این جمله را هم درک نمیکنم اما فقط می‌خواهم به آن برسم.تولد شانزده سالگیم شد، تولدی که در این وضع مملکت مبارک نیست، کیک را فوت کردم اما شمعی نبود که بخواهد خاموش شود، در غمگین ترین تولد زندگیم تنها به آن فکر کردم که امسال هم میخواهم آنقدر دروغ بگویم؟نهاما برای گفتن حقیقت های گذشته زیادی ترسو هستم، فکر میکنم مجازات من آن است که تا ابد به زندگی کردن با آن دروغ ها ادامه دهم، اما دست کم دیگر میدانم از حال به بعد دیگر دروغ نمیگویم، همان قدری که حال وجود دارد زیادی هم هست، شاید هم دست به حذف کردن خود از این بازی بزنم، چرا که دیگر رویی برای دیدن چهره ی خود در آیینه هم ندارم.و البته همچنان نمیدانم که به راستی من کیستم؟ این سوال را هشت سال از خود پرسیدم و پاسخش را هنوز حتی در آیینه هم پیدا نکردم </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 17:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپهر بابا کجایی بابا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-xzul8syc4prc</link>
                <description>از رد پاهای خونی روی زمین می‌توانست فهمید کجا جنازه های بیشتری است، برخی مادران پیکر های بیجان فرزندانش را در آغوش گرفته اند و میگریند و پدران به دنبال جگر گوشیشان میگردند، جنازه ها را در کاور های مشکی مانند دفتر ورق میزنند تا شاید بچه ی خود را پیدا کنند اما پیدا نمی‌شوند.. داستان آنقدر غمگین است که قلم در دستم بی تابی می‌کنند، کلمات از روی خط های کاغذ قرار می‌کنند، کیبوردم جملات را عوض میکنند.چگونه باور کنم این خاک آنقدر کشته داده است؟ چگونه از حضور خود در این دنیا بیزار نباشم وقتی هنوز مادری منتظر برگشت دختر شهیدش به خانه است؟  چگونه به اشک های چشمم بگویم نبارند؟چگونه تصویر سپهر را فراموش کنم؟چگونه وقتی اسم کهریزک می‌اید بدنم نلرزد؟چگونه در عاشورا عزادار شوم وقتی در لرستان مادران با لباس های سفید در خاک سپاری فرزندانش میرقصند؟ چگونه این درد را فراموش کنم؟نمیدانم فکر میکنم هیچ چاره ای ندارم جز آنکه تا ابد و دهر از این حکومت متنفر باشم، می‌گویند ایران کربلا شده است اما اینجا کربلا نیست چرا که اینجا پدران جای عزاداری در فکر انتقامند،اینجا مادران سیاه پوشان رقصانند،انیجا آتش ها روی زمین اند،اینجا سقف آسمان کوتاه است و زمین دلمرده، باران خون و برنج میبارد.نمیدانم دیگر چگونه باید سعی کنم درد در صدایم را بنویسم، نمیدانم اما امیدوارم سال بعدی آنقدر پاییز و زمستان سختی را نداشته باشیم، امیدوارم سد ها پر از آب باشند، نه پر از پیکر های جوانان، امیدوارم سال دیگر به موقع سوار شدن بر اسنپ استرس نداشته باشیم،امیدوارم چمشمانمان خشک نباشد و گلو هایمان زخم شده، امیدوارم سال دیگر کودکان قیمت دلار را ندانند،به دنبال فیلترشکن نباشند، امیدوارم تا سال دیگر آزاد شده باشیم و اندکی دل پدر و مادر سپهر عزیزم آرام گرفته باشد.امیدوارم تا سال دیگر سرزمین پیروز، پیروز شود</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 17:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهم انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-ggmjq8pdko04</link>
                <description>شنبه صبح در حالی که از لای پنجره یو اتاقم باد خنکی میاید،هوا هم‌چنان تیره و ماه در آن در حال حکومت است دستم را زیر بالشت سردم میکنم و پاهای گرمم را بهم نزدیک میکنمبومساعت زنگ میخورد، من باید دوباره بعد یک ماه به مدرسه بروم.شاید با خود بگویید یک مدرسه است دیگر،مانند بقیه سال ها پس از امتحانات دی به پیش دوستانت برمی‌گردی که در جواب باید بگویم، نه این دی مانند ما بقی دی ها بود، نه من انسان قبل از امتحانات دی و نه آن دانش آموزان حزب باد گوجه زد متوهم مدعی گسسته خرد دوستان من!حتی فکرش هم عذابم میدهد که در حالی که دارم سعی میکنم به راز بقا در مدرسه دست یابم،افرادی در نزدیکی ام با چهره ای از خود راضی درباره ی موفق بودن دولت رییسی حرف میزنند و یا گهگداری در مورد آن که داستایوفسکی نویسنده ی خوبی نیست حرف میزنند در حالی که تنها کتابی که ازش می‌شناسند شب های روشن است، آخرین بار که این بحث راه افتاد از کوره در رفتم و پرسیدم چرا وقتی اطلاعاتی ندارید سخن میگویید؟ و آنها چه جواب دادن؟ &quot;ما اومدیم انسانی که حرف بزنیم&quot; دقیقا آنجا بود که حق را به تجربی ها دادم، آنها حق داشتند بیایند و بگویند شما یک مشت جوگیر هستید، دقیقا کلاس دهم انسانی بلایی دارد سر من می‌اورد که از هرچه انسانی باشد بیزاری بگیرم، حتی به فکر تعویض رشته بودم که با خود فکر کردم باید قدرت سازگاریم را بالا ببرم پس در نتیجه باید بنشینم و گوش دهم که بچه ها در آن بگویند که کوروش بزرگ خودش به اسلام ایمان داشته استباور کنید، من ذره ای اطلاعات بالایی ندارم ذره ای مغرور نیستم(شاید گفتن همین جمله نشانه ای از غرور من باشد) اما در هر صورت از این بچه ها بیزارم حال که فکر میکنم میبینم از کلاس اول که تیم آخر ردیف سوم میشستم تا همین حالا از تک تک بچه های هم سن خودم،بزرگتر از خودم،کوچک تر از خودم بیزارم و همیشه برایم عجیب بوده است که من با این خلقیات عجیب غریبم و این چشمانی که از کولاک های سیبری هم سرد تر است چگونه آنقدر سریع دوست پیدا میکنم؟ نمی‌فهمم درونم سرشار از تناقضات است چهره ام شنبه صبح:</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 12:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رو به روی پاسگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%DA%AF%D8%A7%D9%87-k1pio7nf80ji</link>
                <description>یک هفته بود که ازت خبری نداشتم،نه خانه امدی،نه زنگ زدی و نه پیامی فرستادی.من هیچ نمی‌دانستم ازت بجز آنکه آخرین بار در نزدیکی هروی برای محقق شدن رویایی که داشتی مردانه جنگیدی، آن شب مرا به خانه فرستادی چرا که میترسیدی بلایی سرم بیاید و طبق معمول فقط به خودت فکر کردی، بلایی سر من نیامد اما حال تو خانه نیستی و من را تنها گذاشتی اصلا میدانی در دل من چه آشوبی درست کرده ای؟و حال امروز رو به روی در پاسگاه در حالی که دیگر ناخنی برایم نمانده بود که بخواهم بکنم، سراسیمه فهمیدم بال های آزادی خواهت را میخواهند بچینند و من که به پهنای صورتم اشک میریختم در دردت شریک شدم.نمیدانم قرار است چطور یک ماه بدون حضورت در خانه بزیستم، اما میدانم روز آزادیت نزدیک تر از آن چه فکر می‌کنی است.شاید نباید در آخرین لحظات با تو قهر میکردم، این متن را یک معذرت خواهی در نظر بگیر، میدانم بیرون میایی و این را میخوانی،شاید عجیب باشد بیشتر نوشته هایم جدیدا نامه هستند، آخر چه کنم؟ دلتنگم و نمیتوانم حتی به هیچ کدامتان پیامی دهم.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 16:46:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یادم بیار</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-qskhasplziuz</link>
                <description>آن روزی که من مرده بودم یا چمیدانم اگر دیگر پیشت نبودمبا دیدن برف به یاد من بیوفتبا دیدن ستاره و آلبالو،گل بابونه و تلفن عمومی ها و اتوبوس های قرمز لندن، به یاد من بیوفتبا نقاشی های دالی،با دیدن شرلوک، با خواندن راجب جنگ جهانی دوم، با دیدن دزیره به یاد من بیوفتیا هرگاه در زمستان بودی،هرگاه برج ایفل را دیدی،هرگاه با انیمه های میازاکی لبخندی زدی من را به یاد بیاراگر اخوان ثالث خواندی به یادم بیوفتاگر تصمیم گرفتی ویگن گوش دهی و بلافاصله بعدش مانسکین و یا اگر شبی با هندزفری خوابت برد، به یادم بیوفتهرگاه شخصی را دیدی که لقب ملیجک جمع را میگیرد، به یاد من بیوفتهروقت پاسور بازی کردی و سر باختش بی جنبه بودی ، یا کلکسیونی را دیدی،من را در خاطرات زنده کنهروقت دیدی شخصی آنقدر پر حرف است که همه کلافه شده اند و یا شخصی را دیدی که موهای فرش را اتفاقی صاف کرده است، و یا کسی را دیدی که روی بینیش خال دارد، قول بده که به یادم بیاری!و اگر مداد رنگی،دوربین عکاسی،گرامافون،قورباغه و آثار تیم برتون را دیدی امیدوارم به یادم بیوفتی.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 08:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چه بگویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-u5m6rwa520rk</link>
                <description>فکر میکنم این یک شوخی است!چطور ممکن است اینگونه رفتار کنید؟ بنده فقط با یک انتقاد و شرح شرایط مردم کشور قوانین شمارا نقض کرده ام؟ فکر میکنم باید در این قوانین اصلاحیه‌ای صورت بگیرد  در ضمن به دلیل سرعت ناب اینترنت بنده حتی توانایی خواندن قوانین گوهر بارتان را ندارم!!!!من هیچ گاه اسم نویسنده را روی خود نمیگذارم اما با صورت گرفتن  رفتار های این چنینی شما نویسندگان را مجبور میکنید آن گونه که شما میخواهید بنویسند، نویسندگان از چه باید بنویسند؟ از آنچه شما میخواهید؟ شما چه میخواهید؟ داستانی راجب زندگی به عنوان یک انسان شاد معمولی با اولویت هایی در حد  اولویت های یک نوجوان اروپایی ساکن در سوییس؟پست های اعتراض قدیمیم پاک شدند صدایم در نیامد، کامنت هایم پاک شدند صدایم در نیامد، اما این سری فکر نمیکنم با سکوت چیزی حل شود البته بعید است این سری هم که سکوت را شکستم، گره ای از کارم باز شود چرا که چشمم آب نمی‌خورد این پست حتی انتشار یابدشاید هم شما مانند سران این مملکت صلاح من را بهتر از خودم میدانید نه؟فکر نکنم ماندن در این سایت دیگر منفعت یا لذتی برایم داشته باشد تنها باید بنشینم و تماشا کنم چه زمانی آزاد میشوم تا بتوانم آزادانه دقیقا مانند آدم های دیگر در کشور های دیگر از دغدغه هایم، غم هایم، اعتراض هایم، انتقاد هایم، بی آنکه پای سانسور و سانسور چی در میان باشد بنویسم.اما جدای این حرف ها همین که تا همین اواخر هم دوام آوردید و گذاشتین اندکی. طعم آزادی بیان را تجربه کنم متشکرمحاشیه: پس از پیگیری های زیاد اکانتم درست شد </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 18:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم ویرگول عزیز!!</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-stf6pr5yhyeg</link>
                <description>ویرگول جایی برای نوشتن که حال حتی طبق شعارتان هم پیش نمیرویداول که هر کامنتی که دوست نداشتید را حذف می کردید مدتی بعد تر پستی را که دوست نداشتید و حال قدرت کامنت گذاشتن هم از افراد گرفته اید؟این چه نوع نوشتنی است؟ در شوروی هم نوشتن  آنقدر دنگ و فنگ نداشته است که در ایران در یک سایت با هدف نوشتن و خوانده شدن ساخته شده است دارد.من یک عضو قدیمی ویرگول نیستم بلکه دو سه سال است در این سایت می‌نویسم اما فکر نمیکنم هیچ وقت خود را  اینگونه وارد سیاست ها و اتفاقات کشور کرده باشد که اینبار کرده استدوستان کشف کردند که اگر نوشته ها در انتشاراتی باشند محدودیت کامنت گذاشتن را دور می‌زنند که برای من  دیگر این روش جواب نمی‌دهداما سوال من این است که اصلا چرا باید این محدودیت باشد که افراد بخواهند برای دور زدنش راه حلی پیدا کنند؟ متاسفم برای این تصمیمات البته از تاسف عمیق از است خشمگینم بابت این تصمیمات </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 21:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه های اینجانب</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8-hmfdwti9lrew</link>
                <description>پس از خواندن یکی از نوشته های قدیمیمهمان گونه که مورد استحضارتون هست من هم مانند هشتاد میلیون ایرانی در نبود اینترنت از بیکاری حوصلم سر رفته است، برای رفع این مشکل به سراغ نوشته های قدیمی خود رفتم، قدیمی ترین آنها برای تابستان کلاس ششمم بودند و من حال کلاس دهم هستم🙏🏻 نوشته هایم را  می خواندم و سرم را دائما به دیوار می‌کوبم متون قدیمیم از می می نی¹ ضعیف تر عمل میکنند و من آن زمان بعد نوشتن هرکدام از آنان به توهم نویسندگی عمیقی دچار میشدم که حتی فکر کردن به آن توهم دلیل مناسبی برای خودکشیم است تا الان نزدیک به ۱۴ پست را پاک کردم و به خود اندکی امید دادم که تو بچه بودی(الان هم هستم) نادان بودی(الان هم هستم) و بعید نیست همچین نوشته هایی.به واسطه ی نوشته های ارزشمندم زندگیم را یک دوره کردم و دیدم در اکثر کارها که در آن زمان که مبتدی ترین انسان در آن حرفه بودم یک موجود احمق مدعی متوهم بودم که فکر میکردم آثار/کارهایم شاهکار خدا هستند، و ترسی که مرا فرا گرفته است این است که من همچنان یک موجود احمق مدعی متوهم هستم و نگاه خودم از آینده روی زندگیم سنگینی می‌کند چرا که مطمین هستم قرار است یک سال دیگه تمام نوشته ها نقاشی ها و ما بقی آثار حال حاضرم را پاره و نیست و نابود کنم چرا که قطعا آنها خزعبلات اینجانب هستندبسیار از خواندن نوشته های قدیمیم پشیمان هستم به آن دلیل که بنده حوصله ی اضافه شدن یک ترس جدید در این هاگیر واگیر نداشتم🤗____________________________________________۱: می می نی یک کتاب کودک همراه با شعر فوق العاده راجب زندگی روزمره یک میمون به اسم می می نی در کنار اعضای خانوادش( مادر پدر و خواهر بزرگتر)پس از خواندن ۱۴ تا از نوشته های قدیمیم</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود این افراد باعث سردردم میشود</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-ek0rcvalwfy9</link>
                <description>قبل از آنکه وارد این بدبختی بزرگ نت ملی شویم یک سره در توییتر به سر میبردم و با سردرد وارد برنامه ی دیگری میشدم، قبل از نصب توییتر معتقد بودم&quot;هر عقیده ای قابل احترام است&quot; که بعد از خواندن توییت های هم وطن های عزیزم متوجه شدم هر عقیده ای قابل احترامی نیست.توییتر فضای عجیبی دارد افراد انگشت شماری تکلیفشان با خودشان روشن است و افراد کثیری هستند که نه تنها تکلیفشان با خودشان روشن نیست بلکه تکلیفشان با بقیه افراد و کشور هم روشن نیست، در توییتر اکثرا سیاست مدار های قابلی هستند و کاملا میدانند که قدم بعدی سران مملکت ها چیست مثلا توییتی خوانده بودم که جنابی پیش بینی کرده بودند که این وضعیت با یک بمب اتم که در تاریخ یک بهمن از طرف آمریکا به ما برخورد می‌کند تمام میشود که من عمیقا امیدوارم ایشان شوخی کرده باشند چون نمی‌خواهم در ماه تولدم همچین کادو تولدی دریافت کنم و یا تعدادی طرفدار جدی تاکید میکنم (جدی) به تخت نشستن شاهزاده سرین هستند ، و افرادی دوست دارند یا خود شاه بشوند یا آرتیست های محبوبشان و پس اینکه دیدم گزینه ی انتخاب خود به عنوان شاه هست تصمیم گرفتم خود را کاندید کنم چرا که بنظر خود لایق هستم و کاملا توانایی مدیریت یک کشور را دارم نه؟اول فکر میکردم این توییت شوخی است، اما بعد متوجه شدم جدی است؛ البته همچنان امیدوارم شوخی باشد نمیدانم نویسندگان این توییت ها بعد از این اتفاقات قرار است در کدام جبهه بجنگند اما امیدوارم جبهه خود را حفظ کنند تا یکی از محبوب ترین تفریحات من که خواندن این ها و مسخره کردنشان هست همیشه برایم بمانندپ.ن: حقیقتا حوصله ام سر رفته است و غیر خزعبل نویسی تفریح دیگری ندارم🙏🏻</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 17:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تویی که ازت متنفرم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-bbjk5t98iavw</link>
                <description>ما اسفند و فروردین بودیم، دور بودیم اما از رگ گردن هم نزدیک تر، متفاوت بودیم اما اگر آن یکی نبود معنا نمیدادیم شرایط حال عجیب است نه؟تو در روستا به دور از شهر در میان صدای خروس ها و بوی نان های تازه ای و زیر درخت بید در میان کفشدوزک ها غروب را با رنگ ها در دفترت زنده میکنی و من اینجا در میان صدای ماشین های قراضه و دود های غلیظ در تاریکی روی تخت چهره ی تورا طراحی میکنم.دلم برایت تنگ است و نمیخواهم دوباره حضورت را حس کنم چرا که در درونم آتشی از جنس تنفر زبانه میکشد؛ آتشی که اینبار با هزاران دانه برف هم خاموش نمیشود، نمیخواهم دوباره ببینمت چراکه تو خورشید بودی و من زهره آری من در عشق تو سوختم و تو حتی سوختن مرا تماشا نکردی.دلم برایت تنگ است و ترجیح میدهم کفنم از جنس دلتنگی باشد و در غم فراق تو قبر شوم تا آنکه از حجمه ی خشم از تو از زمین و زمان ببرم و بگذارم آن خشم وجودم را برای خود کند.سرنوشت هر عشقی وصال نیست گاهی یک فراق ابدی به صلاح هر دو نفر است.میدانم که تو حال مرا فراموش کرده ای اما من وقتی مارلبرو قرمز را میبنم وقتی سیاهی ذغال نقاشی را روی دستانم میبینم زمانی که آدم خواران را در کتابخانه ام میبینم و متالیکا در گوشم شروع می‌شود تنها چیزی که به یادش میوفتم متاسفانه توییمتاسفانه تویی متاسفانه تویی،&quot;متاسفان</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به عنوان یک تروریست بدبخت</title>
                <link>https://virgool.io/Gharantineh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%BA%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-to8uypdjz54o</link>
                <description>در اتاق ننشستم از پنجره به گربه ی کوچکی که در خانه ای که برایش ساختم خوابیده است نگاه میکنم، کتاب های مدرسم جلویم باز است اما حتی نگاه کردن به کتاب ها باعث سردردم می‌شوند، خانه ساکت است اما شلوغی ذهنم نمی‌گذارد از این سکوت لذت ببرم، جسمم اینجاست درست در این فضا دارد می‌زیستد اما روحم کجاست؟ روحم وسط بازار بزرگ تهران است دارد به مردم بیگناه که معترض هستند نگاه می‌کند گهگداری روحم در نزدیکی میدان هفت حوض است و نگاهم گره خورده به مسلسل ها و گلوله هایی است که به قول خودشان به سمت نیرو های آمریکایی شلیک می‌کنند و حال که دارم با سختی تمام این متن را می‌نویسم چرا که نمیدانم اینترنتم یاری میکند یا نه تمام فکر و ذکرم تمام روحم پیش عزیزانم است عزیزانی که هرکدام در نقطه ای از این کشور پخش شده اند و از هیچ کدام خبری ندارم و موقع غذا خوردن روحم دقیقا در وسط آبدانان است دقیقا بین برنج های روی هوا موهای تنم سیخ است و اشک غرور میریزم برای این مردماما در کنار تمامیت این ها من میترسم من میترسم که این بار هم ختم به بخیر نشود و انان بمانند، من میترسم که خشم مردم با چند کالابرگ فروکش کند اما فکر میکنم این افکار آثار دیدن اخبار شبکه شش از سر بیکاری است …و گاهی دلم بیشتر از آنکه برای خدانور میسوزد برای خودم و امثال خود آتش میگیرد من ۱۶ ساله دغدغه ام نباید این باشد که امروز مرغ گیرمان می‌آید یا نه نباید دغدغه ام این باشد اینترنتم وصل می‌شود یا نه نباید دغدغه ام این باشد که اعضای خانوادم تمامی جان سالم به در برده اند یا نه..اما در خود کلمه ی نا امیدی هم امیدی یافت میشود در گلوله گلی پیدا میشود یا در سیانور نوری هست، پس با ترس و خشم درد گلویی که صدایش برای آرام حرف زدن هم در نمی‌آید صبر میکنم تا روز آزادی را در کنار تک تک مردم آسیب دیده معترض و افسرده ی این شهر زیر آسمان ابی در نزدیکی برج آزادی با پرچمی که خورشیدش مانند خورشید حال این سرزمین دلمرده نیست جشن بگیریم:)و لعنت میفرستم به هرکس که در این اوضاع معترضان را اغتشاشگر ، صهیونیست، آمریکایی ، جاسوس ، آشوبگر میخواند !میخواند!</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 11:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها یک تکه سنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF-ri7pfvnqqsid</link>
                <description>رویا های کودکیش را همراه با هیزم ها در آتش می انداخت چرا که باید گرم میماند، هیزم ها داشتند تمام می‌شدند بند پوتین هایش را کشید بوسه ای بر پیشانی خاله ی پیرش زد و با تبر از آن خانه ی غم زده بیرون رفت و رفت به سوی درختان درختانی که هرکدام مصیبت خاص خود را داشتند یکیشان با مستاجر های خود در جنگ و یکی دیگر خود مستاجر زمین بود، نظرش به صدای رودخانه جلب شد، صدایی که نه چندان دور بود نه چندان نزدیک صدایی که همانند لالایی برای کفشدوزک ها کار میکرد و رهبر ارکستر جیرجیرک ها شده بود، آرام آرام به سمت رودخانه پر تلاطم قدم برمیداشت و کم کم رودخانه نزدیک تر و خورشید به گور نزدیک تر می‌شد، به رودخانه رسید تکه سنگی دید، سنگی که رویش سرشار از خزه شده بود و همانند دردهای او استوار سرجایش مانده بود، به سنگ تکه داد و سنگ با نشان دادن ترک هایش با او شروع به حرف زدن کرد، سنگ با لبخند تلخی که داشت با  آن می‌گفت چندین سیل امد، چندین زمین لرزه آمد اما من هنوز اینجا مانده ام، مانده ام چرا که من باید آن تکه گاه برای افراد باشم من باید سد باشم که قارچ های در جنگل را اب نبرد من نباید بگذارم کسی آسیبی ببیند و دختر که چندین سالی شده بود که با کسی سخن نگفته بود در دلش از سنگ پرسید پس خودت چه؟ هر دو در سکوت به مراسم خاکسپاری خورشید خیره مانند و دختر قبل از آنکه خورشید برود سیگارش را با آن روشن کرد، ماه آرام آرام نوری را که از خورشید دزدیده بود بروی چشمان دخترک می انداخت و دختر تازه به یاد آورد برای چه از کلبه بیرون آمده بود، ایستاد و با سنگ فداکار خداحافظی کرد و به دنبال درختی گشت که از زندگی نا امید شده باشد تا آن را خلاص کند، به دنبال درخت بود که به یاد آورد او آرزو داشت جهان گرد بشود او میخواست دختری خوشحال و شجاع باشد اما سرنوشت او طوری دیگر نوشته شده بود، دست سرنوشت برایش طوری نوشته بود که بتواند با آن تکه سنگ همزاد پنداری کند، اری او مانده بود و هزاران آدم به سوی رویاهایشان قدم برداشتند، آن مانده بود و هزاران جانور برای کشف جایی بهتر رفته بودند او همان گونه سر جایش ایستاده بود و با اشک چشمانش افراد را راهی میکرد، موفق شد درخت افسرده را پیدا کند او را خلاص کرد، بند پوتین هایش را سفت کرد و به سوی کلبه قدم برداشت صدای دبیر قدیمیش که همیشه به او یاداوری میکرد زندگی آن گونه که فکر میکنی نیست و هیچ کس به رویا های کودکیش نرسید از ذهنش بیرون نمی‌رفت در خانه را باز کرد و هیزم هارا با روهای بچگیش در آتش انداخت چرا که باید گرم بمانند.</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 17:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-pgt7ncgeo0k5</link>
                <description>چشمانش را با نسیمی که برگان پاییزی را حمل می‌کرد بست، سیگارش را به آرامی روی لبانش گذاشت و در بویش غرق شد،اسمان که حال میزبان کلاغان سفید بود برای طلوع آماده میشد؛ و او تازه،برای خوابیدن…دراز کشید که بخوابد اما ذهنش که گویی از آن کینه به دل گرفته بود تمام مدت شب گذشته را برایش مانند فیلمی دائما پخش میکرد و صدای سرش اورا مقصر میخواند، و او با خود گمان می‌کرد صدای سرش دروغ می‌گوید، اگر پدرش اورا مجبور نمیکرد بین خودش و مادرش شخصی را انتخاب کند هیچ گاه چنین بلای آسمانی بر سر او نازل نمیشد، او حق داشت پدرش را مقصر نشان دهد و صدای مغزش به هیچ وجه حق مقصر جلوه دادن اورا نداشت، در این فکر بود که مادرش ناگهانی در اتاق را باز کرد و اورا قاتل خطاب کرد،مادر هم حق چنین کاری را نداشت، اگر او پدر را رها نمی‌کرد هیچ گاه مجبور به از سر گذراندن چنین واقع ای نبودند،چشمانش آرام آرام گرم شد و به پذیرایی از خواب رفت تا با عرقی سرد از خواب پرید، به جلو آینه رفت و روی صورتش مشتی خون دید، خونی که رنگش رنگ چشمان پدرش و بویش بوی عطر سیگار پدرش را میداد، دیوانه وار دوباره آن شب را برای خود مرور میکرد او بین پدر نسخ خود که روزی فرهیخته ترین آدم شهر و مادری که سالیان دراز در پی شوهر دادن دختر ۱۷ سالش بود ، مادرش را انتخاب کرد و آن انتخاب را مانند حقیقی تلخ در صورت پدرش کوباند و با چشمانی که نزدیک به ۴ سال بود که حسی نداشتند به پدرش نگاه کرد،پدرش که هم زنش و هم پسرش را از دست داده بود برای اولین بار جلو دخترش اشک ریخت و دختر که از تحمل آن صحنه عاجز بود به بیرون از خانه رفت و بعد از چندین ساعت که برگشت، پدرش مانند ماهی در قلاب از سقف آویزان شده بود، دختر با چهره ای بهت زده و دستانی لرزان پدرش را پایین آورد و بالا سر جنازه ی پدرش ساعت ها می‌گریست ساعت ها بلند بلند برایش لالایی خواند و در آخر بعد از آنکه لباس پدرش را عوض کرد چرا که پدر همیشه دوست داشت تمیز از این دنیا برود به مادرش زنگ زد و مادر با فحشی زننده تلفن را روی دختر قطع کرد دختر فهمید پدر همیشه راست می‌گفت دختر تنها کسی است که برای ان پدر نسخ مانده بود، دختر به سراغ مدارک پدر رفت تا خود به تنهایی آن را به سرد خانه ببرد که لای مدارک به نامه ای برخورد: دختر عزیزم میدانم رفتارم با تو اشتباه بود میدانم تک تک اشک هایی که برای درد کتک های من ریختی ناحق بود میدانم هیچ وقت برایت پدر خوبی نبودم اما دوست دارم بدانی هیچ کس در این دنیا به اندازه ی تو برایم زیبا،مهم و مهربان نبود، امیدوارم مرا بخشیده باشی تا برای تولدت باهم سفری پدر دختری برویم ـ امضا پدر نامحبوب تودختر بدنش خشک شد و چشمانش بعد از مدت ها حسی گرفت روی دو زانو افتاد نامه را در آغوش گرفت و به مدت ۴ روز با روح پدر در آن خانه برای تولدش جشنی پدر و دختری گرفت…پ.ن:حق دهید خوب نباشد آخر ۶ ماه است چیزی ننوشته ام</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 22:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تلاش</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-z2kmqb0c16rb</link>
                <description>اوایل سال نهم بود که هدف را انتخاب کردم، هدفم رشته ی انسانی مدرسه ی فرهنگ بود ، تلاشم را کردم با معدل ۱۹ نهم را پشت سر گذاشته و با بدترین شرایط روحی ممکن امتحان ورودی دادم ، و هفته ی پیش نتایج امد، و من قبول نشده بودم!در حالی که خانوادم مطمئن بودند و که تلاشم به اندازه ی کافی نبوده است من به آن فکر میکردم که آیندم چی؟ برنامه هایم چی؟ از آن روز تا همین حالا یک شب راحت نتوانستم بخوابم، مادر امروز رفت تا ببیند مدرسه دوم چی ؟ آیا مرا می‌پذیرد ؟ که آنجا فهمیدم از لحاظ مختصاتی خانه مشکل دارد اما شاید پذیرفتند.رویایم فرهنگ بود، آرزویم فرهنگ بود و بهش نرسیدم:)میخواستم مدرسه ای خوب درس بخوانم که موفق شومو دلیل دوم آن بود که خانوادم ثابت کنم فقط خواهرم توانایی درس خواندن در مدارس درجه یک ندارد ، که امروز فهمیدم من آن توانایی را ندارم</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 11:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود سیگارش</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-pqrgmihnrwro</link>
                <description>اتاقش تاریک بود، تاریک تر از بخت او، عروسک کودکیش از بغلش خارج نمیشد، در گوشش یک آهنگ به طور مداوم پخش میشد ، اشک هایش یخ و سرش داغ تر از آتش جهنم بود،یک ساعت است به یک نقطه خیره شده است و چشمانش که سه شب است آرام روی هم قرار نگرفتند کم کم می‌سوزند ، زیر چشمانش سیاه و دور چشمانش قرمز بود، حالش را هیچ کس نمی‌توانست درک کند ،نمیتوانست چرا که خجالت می‌کشید از وضعیتش به کسی بگوید.تنها بود تنها تر از عقرب در شب کویر ، تنها بود تنهاتر از تک خال کف دستش، تنها بود تنها تر از شازده کوچولو در سیاره ی خودشدر فکرش فقط یک چیز است،درفکرش فقط این است که چه راهی مناسب است، چه راهی مناسب است که خود را از این فلاکت نجات دهد خودکشی ؟ فرار؟ کدام گزینه برای مناسب تر بود؟ با اندکی فکر کردن فهمید هیچ راهی ندارد،خسته است و توانایی طی کردن هیچ کدام از راه هارا نداردخودش را سرزنش میکند چراکه دوباره وقتی خمشگین بود گریه کرد در حال سرزنش خود بود که حالش بهم خورد نمی‌دانست چرا ؟ او که چیزی نخورده بود نمی‌توانست جلوی استفراغ خود را بگیرد و وقتی دیوار دفاعی اش شکست دقایقی از حال خود خارج شد و وقتی برگشت دید مانند مار دور توالت خزیده است و خون آبه پس میدهدبازگشت به تخت خود آهنگ در گوش عروسک کودکیش را بغل میکند و آرام چشمانش را روی هم می‌گذارد و در مه دود سیگارش غرق می‌شود ، پنجره ی اتاقش باز بود موهایش انگار در مراسم خاکسپاریش بالای سنگ قبرش درحال رقص بودند حالش حال یک جنگجوی در حال مرگ در جبهه ی بازنده بود</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 22:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گور میبرم آری به گور!</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B1-hvdyvuskckow</link>
                <description>زندگی ام شده است یک گوشی و احساساتم به ایموجی ها ختم میشود، دنیایم شده اتاقم و برای خارج شدن از آن نیاز به ناسا دارم..شب ها جالب نمینویسم اما چه کنم که کار دیگیری جز نوشتن برایم نمانده است.گوشی ام را باز میکنم و در آن دوستانی در عشق و حال ، دوستی در سفر، و شاید دوستی درحال آماده شدن و بیرون رفتن با رفیقش بود و من،تنها چیزی که میخواستم رفتن به تئاتری بود که مدت هاست منتظرش هستم « نیمه ی تاریک ماه» و وقتی مطرح کردم که میخواهم آن تئاتر را با دوستم بروم جوابی با داد شنیدم نه! مملکت امن نیست و من در فکر این که سه ماه است از خانه به نیت خوشگذارانی خارج نشده ام دوباره به گوشی ام پناه می‌آورم و آرزو ی رفتن به آن تئاتر را با خود به گور میبرم آری به گور</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 23:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او،خشم،فریاد،پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%A7%D9%88%D8%AE%D8%B4%D9%85%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-q7dspumwbasj</link>
                <description>در  حالی که داشت موهای سرش را میکند و گریه میکرد که دروغ نمی‌گوید انگشت های اتهام مانند اسلحه اورا نشانه می‌رفتند و او که نمیدانست چرا با او اینگونه می‌کند به درجه ی خشم رسید و فریاد زد فریاد یا عربده نمیدانم کدام مناسب حال او بود سگ محبوبش ازش ترسید و به زیر میز پناه برد و شروع کرد به لرزیدن مادرش به او الفاظی می‌بست که هیچ کس حاضر نبود آن حرف هارا به دشمنش هم بزند و خواهرش که تازگی با او آنقدر خندید که اشکش درآمده بود  شروع کرد به تحقیر او شرایط همین گونه بود تا پدرش آمد کسی که او هیچ کس را بیشتر ازش دوست نداشت کسی که پناه آخرش بود ، رو کرد به پدرش و با گریه و چهره ای بهت زده داستان را تعریف کرد ،خواهر و مادرش دوباره اورا دروغگو خواندن و او دوباره عصبی شد و فریاد زد و پدر او که آن سگ مظلوم برایش خیلی مهم بود زیرا نمی‌خواست سکته کند عصبی شد شروع کرد به فریاد زدن و فحش دادن ، خواهر او دوباره اورا دروغگو خواند و او از اتاقش بیرون آمد و قسم خورد که دروغ نمی‌گوید و در آخر پدرش دوید به سمت اتاق او و با چهره ای خشمگین دستش را بالا برد و میخواست صورت اورا با خاک یکسان کند که پدر از اتاق خارج شدو او روی تختش نشست و بدون آنکه قطره ای اشک بریزد گریست و به آن فکر کرد که حال دیگر پناهش کیست؟شاید او در دنیایی دیگر ، دیگر لازم نبود بر روی اشک هایش برقصد...</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 13:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانِ روانی او</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%88-hwxjcrbl7dgv</link>
                <description>تابستانمان را  با موشک آغاز شد موشکی که من یا هیچ انسان عادی دیگر نقشی درش نداشتیم،طبیعتا ۱۲ روز مانند هرکس دیگری زجر کشیده ، تهران مانده ، کوچه ی پشتی زده شده را تماشا و  منتظر اجل خویش بودم تا اینکه صلح شد و من بعد ۱۲ روز توانستم ۶ ساعت راحت بخوابمدر آن ۱۲ روز امتحان نهایی مطالعات داشته و بدون خواندن ذره ای کتاب با دانش فردی به محل امتحان رفتم، امتحانات تمام شد و حالا نوبت برگ برنده است: آزمون ورودی:) 🤓 با هر نوع بدبختی که می‌توانستم آن را هم دادم و به تابستان خود سلام دادم.سلام دادم و شاید شماهم فکر کنید این تابستان قرار است مانند پارسال سرشار از حس خوب و شادابی باشد که باید بگویم خیر!در این تابستان جنگ که تمام شد من ماندم و یک خانواده زیر فشار های اقتصادی و روانی که هر خانواده ی دیگری احتمالا آن هارا تجربه کرده است، اما مشکل من فرا تر میرود و بلایی سر من می‌آورد، که از خانه پا به بیرون بگذارم و یک هفته درحالی که خانه نیستم گریه کنم و گریه کنم گهگداری چیزی بخورم و بعد یک هفته میروم پیش دوستی و در آن جا کمی حالم بهتر می‌شود تا میایم خانه و چند روز بعد حرفایی را می‌شنوم که باعث می‌شود آروم روی دو پای خود بنشینم و درحالی که بدنم یخ یخ است اشک هایی بریزم و عروسک محبوب را در آغوش بکشم و کل شب را تا ساعت ۴ نیم اینگونه سپری کنمباز هم میگویم ایرادی ندارد تابستان هرکس میتواند این گونه باشد تا جایی که دوباره به گوشی خود برمی‌گردم و آنجا با بدن هایی بی نقص چهره هایی زیبا و زندگی هایی ستودنی مواجه میشوم چیزهایی که هیچ کدام را نداشتم و ندارم برای خود لوازم آرایش میگیرم تا شاید چهره ام بهتر شود سعی میکنم رژیم بگیرم تا شاید بدنم بهتر شود سعی میکنم شغلی را شروع کنم که درست است کم اما مقداری پول در بیاورم تا اینکه یک شب اتفاقی در زندگی ام می‌افتد که ترجیح میدادم خود را همان لحظه حلقه آویز کنم اتفاقی که باعث می‌شود از آن روز تا همین لحظه سردرد داشته باشم اتفاقی که باعث می‌شود از شدت شوک حتی اشک هایم هم در نیایند اتفاقی که تلخ تر از قهوه بود و کاری کرد که همه ی تلاش هایم را رها کنمحال که دارم این خزعبلات را می‌نویسم از هیکل خود بیزاری دارم در حدی که در آینه نگاه هم نمیکنم، از تیپ و استایل خود تنفر دارم زیرا آن چیزی که من میخواهم هیچ کجا پیدا نمیشود و همچنین پول هم ندارم و حال که دارم این پست را می‌نویسم نه آب دارم نه برق؛ قبل ها نبود برق با برق چشمان همسایه جبران میشد اما حال دیگر او هم ندارم تمام این مدت آهنگی گوش میدادم که شاید برای شماهم جالب باشد: بمرانی تنهای تنهاو آسیب روانی مهمی که دیدم از پایان تاسیان بود که دیدم به عنوان یک فن حقیقی زشت است از آن حرفی نزنمپ . ن : ببخشید اگر روند نوشته این گونه شد خیلی وقت است چیزی ننوشته ام </description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 00:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|کلاویه ها|</title>
                <link>https://virgool.io/@Albaaa12exx/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-poguwpuimfhg</link>
                <description>از پنجره‌ی اتاقش به اطرافش نگاه می‌کرد: قطرات باران که چکه‌چکه از روی برگ‌های سبز می‌افتادند، کفشدوزک‌هایی که از آلبالوهای آن موقع هم سرخ‌تر بودند، روی برگ‌ها رژه می‌رفتند. نفس عمیقی کشید و زل زد به گره‌ی ابرهای آسمان، گره‌ای که از موهای فر او هم کورتر بود؛ آن‌قدر کور که حتی نور خورشید هم نمی‌توانست آن را بگشاید. ابرها از چشم دیگران دلگیر بودند، اما او آن‌قدر گره دیده بود که گره‌ی آسمان برایش بوی آزادی می‌داد. در مغز پر تلاطمش فکری نبود؛ مغز سرشار از فکرش حال تهی از هرگونه اطلاعاتی بود.نظرش به طبیعت آرام جلب شد؛ همه‌چیز آن آرام بود، به‌جز یک چیز: نسیم. نسیم با او مانند یک دشمن رفتار می‌کرد، طوری که خود را به بدن او می‌کوبید، گویی نامادری‌اش را دیده است. گمان کرد که طبیعت می‌خواهد با او حرف بزند، اما او که از حرف زدن خسته بود، پنجره را بست و بعد از سال‌ها پشت پیانویش نشست و به کلاویه‌ها خیره شد، طوری خیره شد که یک قاتل نمی‌تواند آن‌گونه به مقتولش خیره شود. بعد از گذشت مدت‌ها خیرگی، انگشت‌هایش به حرکت درآمدند و شروع کردند به نواختن موون‌لایت. هر انگشت با حسی متفاوت می‌نواخت و فقط باید می‌نواخت؛ همین!بعد از گذشت یک دقیقه، با هر کلاویه‌ای که پایین می‌رفت، اشکی از چشمان او هم پایین می‌افتاد. با هر پلکی که می‌زد، لحظه‌ای متفاوت را می‌دید؛ لحظه‌ای خود را کنار او تصور کرد، لحظه‌ای آرشه‌ی ویولنش را کنار پیانویش، لحظه‌ای او را دوباره مال خود دید. او نمی‌توانست باور کند که او رفته است؛ رفته است و رویای با هم بودنش نیز با رفتنش به گور سپرده شده است. پنج سال از آخرین باری که در آن خانه با هم خندیدند می‌گذرد. آری، نفس کشیدن در آنجا بوی او را می‌دهد. بعد از بار هزارمی که قطعه را نواخت، دوباره به لب پنجره رفت و این بار خود را به دست نسیم سپرد؛ خود را به آن سپرد، چرا که جفت‌شان می‌دانستند فقط نسیم می‌تواند آن‌ها را دوباره به هم برساند....</description>
                <category>Emily</category>
                <author>Emily</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 22:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>