<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم آلبالو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Albalokhanom</link>
        <description>خانم آلبالو هستم، عاشق داستان و قصه‌گویی...

کانال تلگرام : @AlbaloKhanom</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:04:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4853658/avatar/4z0yC1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم آلبالو</title>
            <link>https://virgool.io/@Albalokhanom</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-zsjcwrqpjbol</link>
                <description>بعضی از اتفاق‌ها را تا خودت تجربه نکرده باشی، درک نمی‌کنی. مثل پا برهنه قدم‌زدن روی ماسه‌های لب دریا. فراموشی هم چیزی شبیه همین اتفاق‌هاست و شاید فراتر. می‌گفت فراموشی فریب ذهن است برای درد نکشیدن یا حتی برای تحمل درد کشیدن‌های پی در پی زندگی. چرا که زندگی از ازل تا ابد سراسر درد است و رنج. خیلی از آدم‌ها چنان از شادی دوران کودکیشان حرف می‌زنند که انگار هیچ درد و غمی نداشته‌اند. زهی خیال باطل! از همان ابتدا که پا به این زندگی زمینی گذاشتیم، درد کشیدیم. از سرمای بیرون رحم، از بی زبانی‌مان، از ناتوانی‌مان، دلپیچه‌های وقت و بی‌وقت، دندان درآوردن، هزار بار افتادن و ایستادن، از خنده‌هایی که برای اشتباه بیان‌کردن کلمات شنیدیم و هزار بار در خود شکستیم، از خجالت کشیدنهایمان، از نفهمیدن قوانین بی‌اساس بزرگسالان، از مسخره شدنمان، از تبعیض‌ها، مقایسه‌شدنها، از طرفداری‌کردن والدین از کادر نفهم مدرسه، بحرانهای شخصیتی که هر چند سال به سراغمان می‌آمد، از دوران سر درگمی بلوغ و هزار سوال بی‌جواب و در خود پیچیدن، از عاشق شدنمان و بالاخره بزرگ شدیم و همچنان درد هست. گویی درد چیزی شبیه خمیر است، هر روز به شکلی در می‌آید تا به ما بگوید: از من نمی‌توانی بگریزی مگر اینکه یاد بگیری فراموش کردن را. بله، فراموشی نعمتی‌ست عجیب ولی ما حتی یادمان نماند که چگونه فراموش کردیم آن همه درد و رنج را و تنها لذت‌ها و خوشی‌های آن دوران که خیلی هم خاص نبودند یادمان ماند. لذت خوردن بستنی دوقلوهایی که هیچ وقت خدا درست از وسط نصف نمی‌شد، لی‌لی کردن‌هایمان، نوبتی آتاری بازی کردنمان و... . فراموشی فریب ذهن است و خدا نکند چیزهایی را که نباید فراموش کنیم.خانم آلبالو.</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 12:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چشم می ذارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-zuxdtyjbw73e</link>
                <description>یک، دو، سه ... تا ده می شمرم، بلند میگم: بیااااااام؟صدایی نیست. پس دستامو از رو چشمم بر می دارم و شروع می کنم به گشتن. از راهرو رد میشم، تو اتاق هارو  می گردم. نیست. از اینور به اونور. میرم تو حیاط. حیاط رو دوست دارم. جایی که آبی آسمون رو می بینم. همیشه مجذوبش میشم. همیشه ی همیشه حواسم بهش هست. ازگیل های سبز و نرسیده بهم چشمک می زنن. چون حوا دستم ناخودآگاه میره سمتشون و شروع میکنم به چیدنشون و شیر آب لب حوض رو باز میکنم و آبی میگیرم روی ازگیل ها و شروع میکنم به خوردنشون. یکی یکی میخورم و هی بیشتر و بیشتر دلم می خواد بخورم. همونطور که هسته هاش رو یواشکی زیر خاک باغچه قایم می کنم، یه کرم خاکی صورتی می بینم. با چوب کرم رو از دل خاک بیرون میکشم. کرم بیچاره روی چوب آویزون شده و هی کش می آد، زیادی دراز میشه. با چشم های پر از تعجبم نگاش می کنم و به این فکر میکنم چجوری تو دلش این همه جمع شده بود... شعبده بازِ صورتیِ کوچولو که تنها بلده کوتاه بشه و دارز...با شنیدن صداش چوب از دستم میفته و کرم می خزه تو خاک..._ خسته شدم، نیومدی پیدام کنی، دیگه باهات بازی نمی کنم.+ میخوای باز چشم بذارم؟نهِ بلندی میگه و چیزایی میگه که نمی شنوم. خنکای باد تابستونی گونه مو می بوسه و منو با خودش می بره...این بار تو بگو،چشمانم را ببندم، خواهی آمد؟خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 13:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D9%85%D8%B1%DA%AF-gu4rpdquiyha</link>
                <description>خواستن هایی که در لحظه اتفاق می افتند، جز شیرین ترین های زندگی اند. و چه تلخ می شود که در اوج خواستن، نه، اما، ولی و اگر بشنوی. چرا که تو فقط در آن لحظه می خواهی. می خواهی شنیده شوی، دیده شوی و خواسته شوی. سیلیِ &quot;باشه ولی&quot; چنان به صورتت ضربه ای وارد می کند که در جا می میری و هیچ بوسه ای از مرگ نجاتت نمی دهد. و  اینجا شروع مرگی ست که ریشه دوانده و در حال جوانه زدن است. مرگی آرام و بی صدا...این چند روز خیلی چیزایی دارکی رو دیدم و شنیدم. خواهم نوشت البته یکم زیادی دورم شلوغه. فقط چون سفرم و کیبورد تبلت نیم فاصله نداره نمی تونم رعایت کنم. (قشنگ معلومه رو اعصابمه :)) )فک کنم باید یه کتاب جدید بخونم. دلم تنگ شده بود. خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 21:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنگ، بنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%A8%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%86%DA%AF-lfkkhhrxxljq</link>
                <description>در نقطه‌ی فروپاشی ایستاده بودم، دستم را دراز کردم، سرم را نشانه گرفت، بنگ بنگ.&quot;او&quot; بلد بود، &quot;نبودن&quot; را. نبودن‌هایی که من دوست‌داشتم &quot;بودن&quot; بودند. اما دوست‌داشتنِ من کجا و در‌به دریِ او کجا. سر در گم میان سایه‌های ذهنش هر بار به چیزی تبدیل می‌شد. در میان تمامِ این دگردیسی‌ها تکه‌ای از &quot;او&quot;یی که می‌شناختم کنده می‌شد و تکه‌ای جدید و ناشناخته اضافه می‌شد. آنقدر ادامه‌دار شد، که &quot;او&quot; دیگر &quot;او&quot; نبود.سال‌ها پیش نوشتم:این‌بار &quot;تو&quot; بگو،مگر می‌شود رفت و رفت و رفت و به خود نرسید؟اما نوشتنِ من که دردی دوا نمی‌کند. آدمی می‌آید که برود...این‌بار پررنگ‌تر ازگذشته، لبانم را سرخ می‌کنم تا مهر و موم شوند و حرف نزند این لبان پر قصه. دانه دانه کلمات و واژه ها را قورت می‌دهم. اشک‌هایم را قطره قطره می‌نوشم و بی‌جان‌تر از همیشه در لباس‌های ساده‌ام زندگی ‌می‌کنم.خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 19:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش‌های مخملی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%DB%8C-lxhepx4svint</link>
                <description>روزی روزگاری خری بود که از کُرّگی دم داشت ولی پدر نداشت. یکه و تنها در مزرعه‌‍‌ای درندشت حمالی می‌کرد و غروب‌ها تا صبح در طویله برای خودش فکرهای خرکی می‌کرد. هر از گاهی از سَرِ خر بودن جفتگی می‌پراند و عرعری می‌کرد. خر با همه‌ی نفهمی‌اش، یک‌سری رفتارها از خودش نشان می‌داد که آدمی شک می‌کرد به خر بودنش. مثلا همین بی اعتناییش به دیگران و روزگار، برایش مهم نبود که اطرافش چه می‌گذرد، مشکل مرغ‌ها و غازها چه هستند، گاو چرا ماغ می‌کشد، گوسفندان چرا فقط می‌چرند و چرا مزرعه‌دار بیشتر از همه به سگ توجه دارد. حتی از جای ناراحتش در طویله هم شکایتی نداشت. سرش به کار خودش گرم و بود و حمالی‌اش را می‌کرد.اینگونه بود که پسرک، شبی لمیده زیر سایه‌ی درخت توت که خار می‌جوید، تصمیم گرفت از فردا، کف پاهای خودش را هم نعل ببندد تا برای خرش پدری کند.صبح که بیدار شد، گوش‌هایش مخملی‌شده بودند از خیال‌های خامش...</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:45:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عددهای بی‌ربط</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%B9%D8%AF%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-v06x0jddbqsq</link>
                <description>پیام‌های پی‌ در پی، برای خرید خطی رند. مگر خط خودم با ریتم نه چندان دَرهَمش چه کم دارد؟گیرم خط رند داشته‌باشم، دوستانی که هیچ‌وقت سال احوالم را نمی‌پرسند، چگونه پیدایم کنند و حالی نپرسند؟ آن عزیزی که فقط پروفایلم را چک می‌کند و نمی‌دانم چه درونش می‌گذرد و چه نصیبش می‌شود را چه کنم؟ هر چه باشد دلش به همین چیزها خوش است. از همه مهم‌تر، با وضعیت زیبای اینترنت تمام اکانت‌هایم چه می‌شوند؟و در آخر، خط رند را که همه از بَرَند، اما مهم این‌ است، عددهای بی‌ربطِ کنار هم قرار گرفته‌ی خطم را که به یاد می‌سپارد؟خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم، چشم، تنهایی می‌لبخندم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%85-jao4ydv3wg30</link>
                <description>بزرگسالان را دوست ندارم، چرا که سرشان به حساب و کتاب گرم است، دو دو تایشان همیشه چهار می‌شود. دوست داشتنشان، ارتباطشان و خواسته‌هایشان همه و همه فکرشده و حساب‌شده است. حتی بستنی‌خوردنشان هم بی‌حساب نیست، به مقدار کالری و قندش فکر می‌کنند. در تناقضی عجیب گیر کرده‌اند. تکلیفشان با دیگران که هیچ، با خودشان هم معلوم نیست.کودکی اما بیشتر و بیشتر شبیه خودِ واقعیِ آدم‌‌هاست، کودکان فقط یک چیز را خوب و دقیق می‌دانند و بلدند، اینکه در لحظه چه چیزی می‌خواهند. ناراحت که می‌شوند گریه می‌کنند، خوشحالیشان را در لحظه نشان می‌دهند و بستنی‌شان را با جان و دل نوش جان می‌کنند. دست خودشان نیست، حساب و کتاب بلد نیستند. دو دو تایشان می‌شود هفت تا، شاید هم نه تا... و چه خوش بی‌حساب و کتاب زندگی را زندگی می‌کنند.من اما چون کودکی سه ساله، سرخوش و خوشحال، سبک‌بال و رها بادکنک به دست از کوچه‌های بزرگسالی شادمانه می‌گذرم. در این پرسه زدن‌ها، گاه به بزرگسالانی می‌رسم که برایم زمان می‌گذارند، قاقالی‌لی می‌خرند و شادی در دلم می‌کارند. اما همیشه که این‌ها نیستند، گاه با قیافه‌هایی عبوس مواجه می‌شوم و هری دلم می‌ریزد و با سرعت از آنجا دور می‌شوم و آرام در دلم نجواکنان می‌گویم: چشم، چشم، تنهایی می‌لبخندم...و گاه از سر آشفتگی به بن‌بست می‌رسم. زانوهایم را بغل می‌کنم و اندکی در انزوا می‌نشینم. زمان می‌برد تا ترس‌هایم به توان ادامه‌دادن تبدیل شود. در نهایت، چون کودکی که زمین خورده‌باشد، بلند می‌شوم، سر زانوهایم را می تکانم و دوباره شروع می‌کنم. چرا که من عاشقِ زندگی کردنم...خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 10:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-schocrhandyh</link>
                <description>دایره، دایره، دایره، دایره‌هایی که اگر از سمت چپ  و خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت کشیده شوند، دایره‌ترند. کار هر روزم شده دایره‌کشیدن پای تخته برای کسانی که شعاع و قطر برایشان یکی‌ است و به خیالشان در زندگی دایره به هیچ دردی نمی‌خورد. زمانی که خیلی کوچک بودم حدودا سه ساله، فهمیدم دایره از مربع و مستطیل جذاب‌تر است. گرد و قلنبه و در حرکت، بدون لحظه‌ای توقف. انگشتانم را روی دیوار منحنی خانه‌شان می‌گذاشتم و شروع می‌کردم به راه‌رفتن. سنگ‌های سفید تراش‌خورده‌ی نما پوست دستم را می‌خراشیدند، اما من می‌خواستم بروم تا بفهمم آجرهای دایره‌گونه‌اش کجاست. بی‌خبر از آجرهای مکعب مستطیل‌ چهارگوش و خشک درون دیوار منحنی، عاشق دایره شدم. عاشق زیبایی جاودانه‌‌اش. نقاشی‌هایم پر از دایره بود و هر روز روی ترنج وسط قالی دایره‌وار می‌چرخیدم و می‌چرخیدم تا دنیا دور سرم بچرخد، و من درست در مرکزش قرار گرفته‌بودم. -آقا اجازه اکبری پاک‌کنمون رو برداشته بهمون نمی‌ده.- اکبری، اکبری با تو ام. پاک‌کنش رو بهش بده وگرنه باید بری تو دایره. با انگشت به دایره‌ی قرمز کشیده‌شده‌ روی زمین و احمدیِ نشسته در مرکزش اشاره می‌کنم.اکبری بدون هیچ حرفی پاک‌کن را به بیات می‌دهد. بیات که زبانش از خوردن لقمه‌ی پنیر سفید شده تا چشم غره‌‌ام را می‌بیند، زبان بیرون‌زده از دهانش را جمع می‌کند و در نیمکت فرو می‌رود. زنگ خانه می‌خورد. صدای گوش‌خراش جیغ و فریادشان هنگام دو سه نفری رد شدن از در باریک کلاس پس از لحظه‌ای تبدیل می‌شود به سکوت محض. انگار تابستان است و مدرسه خالی. به خودم که می‌آیم روی مبل سه نفره‌ی خاکستریِ جلوی دیوار آبی و پر از هیچ پهن شده‌ام. دست و پای چپم از مبل آویزان است. خوابم می‌آید. پاهایم را گذاشته‌ام روی دسته مبل، انگشت شست پای راستم از لای جوراب سلام می‌کند. چشمانم را می‌بندم. به یاد می‌آورم روزی را که برادرم در کودکی سوراخ سر زانوی چپ شلوارم را دید و با جدیت تمام، چشم در چشم به من گفت: اگه می‌خوای سوراخش بزرگتر نشه با خودکار از لبه‌ی پارگی، یه دایره رو پات بکش. چشمانم از ذوق یافتن راه‌حلِ به ظاهر جادویی می‌درخشید. زانویم را تا کردم و لبه‌ی پارگی شلوار، شابلنم شد و خطی با خودکار آبی کشیدم.خنده‌‌اش می‌گفت که چه ساده‌لوحم! سوراخ بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و من ذره ذره در حماقتم فرو می‌رفتم. جورابم را در می‌آورم و مثل توپ گردش می‌کنم و پرتابی سه امتیازی به سمت سطل زباله‌ی کنار دیوار، گل، گل! آدمی وقتی تنها می‌شود با خودش شروع می‌کند به حرف‌زدن. شخصیت‌های زیادی از درونش بیرون می‌ریزد. هر بار یکی از آنها می‌آید و می‌رود. گویی درون هر آدمی کلان شهری است با شهروند‌انی در رفت و آمد ، ریز و درشت، خوب و بد، عاقل و دیوانه و... فقط کافی است راهشان را بیابند و خودی نشان دهند. لباس‌هایم را در می‌آورم و آن آدم اتو کشیده‌ی ‌‌مرتب و شسته‌رفته را در کمد می‌گذارم. بدنم خمیازه‌ا‌ی مواج چون شاخ قوچ می‌کشد وپنج ثانیه‌ای در همان حالت می‌ماند تا فنرش در برود و صاف ‌شود. آدم‌های عجیبی هستیم. هر لحظه در دایره‌ای فرضی می چرخیم و سر هر پیچ، ذره‌ای از وجومان بیرون می‌پرد.شما با منزل کشاورز تماس گرفته‌اید، پیغام خود را بگذارید. متشکرم.-رامین، رامین مامان اومدی خونه بهم زنگ بزن. - خاک تو سر نفهمت کنن، بدبخت، بچه‌ی منو میذاری تو دایره؟ یه دایره‌ای نشونت بدم که نفهمی مرکزش کجاست معلم دوزاری. - معلوم هست کجایی؟؟؟ با بچه‌ها آخر هفته برنامه چیدیم ویلای حمید بشکه. میای که؟ -(صدای نفس‌کشیدن)از پشت تلفن بهش میگم: اگه کاهوهای سالاد فصل رو درشت درشت خرد کنیم؛ موقع خوردن از چنگال آویزون میشه و تو دهن جا نمیشه و دور لبمون هم سسی میشه. دقت کردی؟ -پس چرا وقتی میریم بیرون سالاد سفارش می‌دیم کاهوهاش گنده گنده هستن؟-همین دیگه، فکر نمی‌کنی. چون ما رو گاو فرض کردن و میخوان شیرمونو بدوشن. -هوممم. خودت خوبی؟-کدوم خودم؟ خود معلمم؟ خود رامینم؟ خود کودکم؟ خود خرم؟ خود نفهمم؟ خود باشعورم؟ کدوم خودم؟- تو آدم نمی‌شی... -بیا پیشم... -به وقتش میام!آنقدر حرف زدیم تا بیهوش شدم. صبح که از تخت بیرون آمدم، تیزی یکی از کلمه‌های افتاده از گوشی تلفن در پاشنه‌ی پایم فرو می‌رود. از درد نفسم حبس می‌شود. کلمه‌ی آویزان‌شده را در یک چشم بر هم زدن بیرون می‌کشم. با دستمال‌کاغذی جایش را محکم فشار می‌دهم تا خونش بند بیاید. کلمه را تمیز می‌کنم و لنگان لنگان به آشپزخانه می‌روم و آن را با آهنربای سیاه کوچک روی یخچال می‌چسبانم و با ماژیک قرمز دورش دایره‌ای از چپ می‌کشم. می‌خواهم هر روز آن را در خود تکرار کنم، آنقدر تکرار کنم تا تمام آدم‌های درونم در همان کلمه جمع شوند و یکی شوند.امروز ،جمعه‌، ۲۸ مرداد.&quot;انسان&quot;‌ی وسط دایره‌ای قرمز، در حال نیست‌شدن و شکل‌گرفتن.+کاش می‌شد صوتیشم بذارم، اما فعلا نمیشه گویا... خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-geh3jlpjpjg3</link>
                <description>&quot;او&quot; را نمی‌شناسم، &quot;او&quot; این آدمی که جلوی رویم نشسته نیست. آدمی تا کی می تواند هر لحظه رنگی تازه به خود گیرد و نقابی جدید بر صورت زند؟! تبدیل شود، پنهان شود، گم شود... نه، &quot;او&quot; را نمی‌شناسم. &quot;او&quot; در نزدیکترین نقطه به من، درست در پیچ و تاب موهایم، نزدیک گوشم که نجوا می‌کرد، گم شد و به شکلی دیگر پیدا شد. آشنایی غریب یا غریبه‌ای آشنا... هر چه بود، هر چه هست، هم &quot;او&quot; هست و هم نیست.در پس کلمات جدیدش به دنبال &quot;او&quot;ی گمشده‌ی خودم می‌گردم، اما کلماتش چون تگرگی سفت و سرد بر سرم کوبیده می‌شوند.&quot;او&quot; دیگری شده، گویی برای فرار از هزارتوی پیچ در پیچ ذهنش، هر نقشی را قبول می‌کند تا خودش را نجات دهد، غافل از این که، راه خروج ساده است. نیازی نیست هر لحظه شکلی تازه به خود گیرد. کافی‌ست چون کودکی تخس، بازی را برهم زند و برود دنبال خوشی‌های دیگرش...خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-kwja1cnjcddz-kwja1cnjcddz</link>
                <description>چالش کتابخانه را در این چند روز می‌بینم و دنبال می‌کنم. کتابخانه‌هایی با داستان‌ و کتاب‌هایی متفاوت... گویی وارد موزه‌ای شده‌باشم که هر فرد روی قسمتی از درونش نوری تابانده‌باشد و اجازه‌ی دیدنش را داشته‌باشم. برای من، موزه‌ها خیلی خیلی جذاب هستن، چون پر از داستان‌اند.جایی نوشتم، &quot;من از کتابخونه‌م نذارم بهتره&quot;... نه اینکه کتابی در دلش نباشد. مشکلم با حجم عظیمی کتاب خوانده‌ نشده‌است. می‌شود گفت که هیچ نخوانده‌ام نسبت به آنچه دارم و کسانی که می‌شناسم. گاها از این کم خواندن‌هایم در خود نیست می‌شوم...به هر حال طبق عادت دیرینه‌ام به هر کتابی که مرا صدا بزند، چنگ می‌زنم و صفحه‌ای باز می‌کنم و پاراگرافی از دلش می‌خوانم، گویی یک‌جور معاشقه‌بازی میان من و کتاب در جریان باشد...خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 11:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرا</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-ngjgyg5wpnpi</link>
                <description>آخر ماجراست، به آغاز بر می‌گردیم...از کجا شروع شد؟ درست یادم نیست. از آن روزی که فرانسوای آسیزی چشم به جهان گشود؟ یا ... شاید هم از روزی شروع شد که مادام بواری به آن مردک بدقواره‌ی زن‌باره دل داد و یا حتی همان جا که در کتاب کیمیاگر آن مرد تصمیم گرفت سفر کند... هر چه بود و هر چه شد، آغاز شد!گاه حتی چگونگی شروع‌شدن مهم نیست، پایانش هم مهم نیست. آن چیزی که مهم هست، دقیقا خودِ ماجراست!ماجرا چیست؟ماجرا درست همان گور به گور شدنمان میان اتفاق‌هاست. گاه با شادی و گاه پر غم!و چه شیرین است لبخندی که در آن تلخی‌ها بر لبانمان می‌نشیند... تلخیِ لحظه‌هایی که بی‌رمق ادامه می‌دهی، در واپسین جان‌دادن‌ها برای محقق ساختن اتفاقی که خودت می‌خواهی آن را رقم بزنی...  و شیرینیِ فریادِ از ته دل بر سر زندگی... که آی با تو اَم، توانستم! خون زیر پوستت، در رگ‌هایت جاری می‌شود.و زندگی اندکی، فقط اندکی مکث می‌کند، چرا که گویی سگی بی‌رحم و وحشی دنبالِ زندگی گذاشته و با هر واق‌واق کردنش اتفاقی در دل زندگی اتفاق می‌افتد!و این ماجرا تا زمانی که نفس می‌کشیم، ادامه دارد...خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرسنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-ljgnqkwphhjy</link>
                <description>گرسنگی!در زندگی روزهایی بوده که از فرط گرسنگی یا حتی شاید نداشتن امید، بارها برای یافتن چیزی برای خوردن، در یخچال را باز و بسته کردم و هیچ نیافتم.  در کتاب گرسنگی نوشته‌ی کنوت هامسون، گرسنگی را در خیابان‌ها حمل می‌کنیم، بی‌هدف و لاجون. عاشق زنی می‌شویم و در توهم فروختن بهترین مقاله و داستانی که قرار است روی آخرین کاغذهای مچاله شده در جیبمان بنویسیم، سیر می‌شویم و گرسنگی برای لحظه‌ای جان می‌دهد. به عاریه گذاشتن کت‌مان، گدایی و دزدی دست می‌زنیم و در نهایت خودمان را به گرسنگی می‌سپاریم.ریتم تکرار شونده‌ی گرسنگی‌ست که توجه ما را به جزییات می‌کشاند.بله، گرسنگی جز جدا نشدنی این بدن فانی‌ست.  گرسنگی تن با تکه‌ای نان رفع می‌شود، اما گرسنگی جان را چه کنیم؟+خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-gj1lz06nmlfs</link>
                <description> &quot; طبق آمار رسمی اعلام‌شده توسط اداره‌ی خودکشی، آخرین خودکشی مربوط می‌شود به  ۱۸۵ سال پیش، در ۲۶۷ مین روز سال مصادف با فعال شدن آتشفشان مونتگا پسرکی یازده‌ ساله پس از بازگشت از مدرسه به خانه، خودش را با کمربند چرمی پدرش دار زد. از آن روز خودکشی جرم محسوب شد و مجازاتش مرگ اعلام گشت.&quot;مساله یک بار مردن یا دو بار مردن نیست. مساله این است که ما روزانه بارها و بارها می‌میریم و ککمان هم نمی‌گزد از این جان دادن‌های پی در پی و زاده‌شدن‌های نصفه نیمه...سوال اینجاست، زیستن از برای چه این چنین دلنشین است که برای بقا و ماندن در آن حاضریم تمام درد و رنج‌هایی که نصیبمان می‌شود را بپذیریم و نوش جان کنیم و در نهایت با لبخندی به درازای یک چشم بر هم زدن، خاک تنمان را بتکانیم و وارد راند بعدی بشویم. ما خام کدام لحظه‌ی زندگی شدیم که عاشقانه برای ماندن حاضریم جانمان که هیچ، روحمان را هم فدا کنیم.شاید اصلا مساله زیستن و زنده‌ماندن نیست، بلکه عنصر وجودی ماست که درد تلخ درونمان را شیرین می‌کند. می‌میرد و زاده‌ می‌شود. می‌شکند و ریشه می‌دواند. اوست که می‌خواهد بماند، نه تن فرسوده و فانی ما... وگرنه ما از همان اول، مرده بودیم!+ خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 17:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-v9gclee7skgz</link>
                <description>از تو خواهم نوشت، از عطر تنت، از رد نگاهت بر تنم...روزی، شاید هم عصری نوشتم &quot; آینه دورغ می‌گوید.تو خواهی آمد.&quot; ، اما گمان نمی‌کردم دیر بیایی.دیر آمدنت هزار بار بدتر از نیامدنت بود. حال من مانده‌ام و رژ لبی ماسیده بر لبم.چگونه بگویم از حرف‌هایی که نامه شدند و خاک می‌خورند در گوشه‌ی کمد دیواری، نه! فقط نگاهت می‌کنم تا به خاطرم بسپارم خطوط صورتت را. حرف‌هایت را نمی‌شنوم و فقط تن صدایت چون موسیقی در گوشمم می‌پیچد. چشمان پر فروغت اما دلم را گرم می‌کند.آنقدر گرم که وسط حرفت می‌پرم و می‌گویم: بریم آب هویج بستنی بخوریم؟سوالم چون پتکی به فرق سرت می‌خورد و بهت از سر و رویت می‌ریزد. هیچ نمی‌گویی و مرا می‌بری و برایم آب هویج بستنی می‌خری.نگاهم می‌کنی چون پدری که کودکش را می‌نگرد. چشمانم از لذت خوردن آب هویج بستنی برق می‌زند.و تو لبخند می‌زنی...لبخندت چنان گرم است که گونه‌هایم سرخ می‌شوند!سردی دستانت روی دستم، مرا به عقب می‌راند... نه، آینه دروغ نمی‌گفت، تو هیچ وقت نخواهی آمد!+ خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب معجزه‌ایست از جنس بودن، اما نبودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-g2h7lwbjn9kg</link>
                <description>کنار برکه بین شاخه‌های درخت افرا عنکبوتی تار وسیعی تنیده بود و تمام خواب‌ها را به دام می‌انداخت و یکی یکی آنها را در دهان بچه‌ی لاجونش می‌گذاشت و می‌گفت: قورتش بده فهمیدی؟ اگر می‌خوای با نکیر و منکر روبه رو نشی باید یاد بگیری خواب‌ها را چه کوچیک چه بزرگ، چه شاد چه ترسناک، چه سبک چه سنگین، همه و همه رو بخوری وگرنه خودت خورده میشی و زیر لب با خود می‌گفت: این بچه هیچی حالیش نیست که نیست.بچه عنکبوت به ناچار خواب‌ها را کوچک می‌کرد و با بغض نشسته در گلویش آنها را می‌خورد. بیچاره از ترس مواجه شدن با نکیر و منکر آنقدر خورد و خورد که ترکید. مادرش آن لحظه داخل پستویی در دل درخت بود که سالها پیش سنجابی آنجا زندگی می‌کرد و به دنبال میل بافتنی بزرگی می‌گشت که از مادربزرگش به ارث برده بود. در کودکی فکر می‌کرد که آن میل بافتنی از آن چیزهای جادویی‌ست و با یک اجی مجی تارها را به شکل شبدر چهار پر می‌تند که از خوش‌اقبالی زیاد فقط خواب‌های شیرین را به دام می‌اندازد. با به دام انداختن آن همه خواب شیرین و رویایی می‌توانست کاسبی خوبی راه بیاندازد . آن خواب‌ها را به آن سوی جنگل بفرستد تا با پول هنگفتی که به جیب می‌زد، آینده‌ی بچه اش را هم تضمین کند. وقتی برگشت دید دردانه‌اش چنان روی تارها پخش‌شده که گویی سطلی پر از رنگ آبی را به دیوار پاشیده باشند. زانوهایش شل شد و انگشتان دستانش باز، چشمانش از حدقه بیرون زده بود و احساس خفگی می‌کرد. سر بچه‌اش لا به ‌لای خواب‌های سنگین مدفون شده‌بود. به سختی آن را بیرون کشید و با صدای بی روح و سردش گفت: آه عزیزکم مرا ببخش، خواب معجزه‌ایست از جنس بودن اما نبودن، تو تاب بودن را نداشتی!+خانم آلبالو</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلام نخست</title>
                <link>https://virgool.io/@Albalokhanom/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-vvr9vmswflcj</link>
                <description>در روشنی روزهای وهم‌آلود، میان خیال و واقعیت‌ها، لا به لای کتاب‌ها و داستان‌ها قدم می‌زنم. چرا که زندگی از آغاز یک داستان بوده و در دلش هزار هزار داستان دارد. داستان‌هایی از جنس، رنگ و بوی متفاوت. اینکه داستان چگونه روایت شود هم خودش داستانی است...به هر حال من، خانم آلبالو، عاشق داستانم و اگر شما هم مثل من عاشق قصه و داستانید، با من همراه باشید.</description>
                <category>خانم آلبالو</category>
                <author>خانم آلبالو</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 12:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>