<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف هیچ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alef_hich</link>
        <description>نویسنده
گوینده
موسس مجموعه جهان برتر

شاید قلمی به انتظار گوش شنوا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:31:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858005/avatar/Mpsojv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف هیچ</title>
            <link>https://virgool.io/@Alef_hich</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی، راه بی فانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-tcdqxih8savb</link>
                <description>شقیقه‌هایم سفید شدبی‌آنکه بفهمم نور چیستبی آنکه بفهمم دقیقا کی خورشید غروب می‌کندبی آنکه از زندگی لذت ببرم یا آن را درک کنمبی آنکه به نفس کشیدن، به دیدن، به آسمان شب و ستاره‌ها، به راه رفتن، به پاییز، به شکوفه های بهار فکر کنم و آن‌ها را بفهمم پیشانی ام چند خط نامفهوم را نقاشی کرده و من هنوز نفهمیدم اینجا دقیقا چه میکنم؟ برای چه آمده‌ام؟ ابتدایش کجا بوده یا اصلا راه بی فانوس را چگونه باید رفت؟در جهانی که کمی بیشتر از آنچه که داد پس گرفت، حالا می‌نویسمباد بر جانم می‌وزدبغض گلویم را می‌فشارد و من احساس میکنم برای این زندگی هرگز رقیب خوبی نبودمتمام شد،تمام شد بدون آنکه من اصلا سوت آغاز را شنیده باشم بی آنکه اصلا درست متوجه شده باشم باید چه کنم پس فقط دَویدمدوان دوان به دنبال آدم‌های دیگر دویدم غافل از اینکه حتی آن‌ها هم نمیدانستند چه میکنندهمه در پی نادانی می‌دویدیمو ناگه تو را دیدم زانوهایم دیگر مرا همراهی نمی‌کردندایستادم که تو را ببینم به گمان اینکه تو هم می‌مانیولی تو رفتی آسمان را نگریستم، شب شده بود همه رفته بودندمن ماندم و منپس گوشه‌ای از این جهان که حالا خالی بود نشستم و بجای خالی تو خیره شدمو فهمیدم اینجا کسی منتظر دیگری نمی‌ماند و بعد شقیقه‌هایم سفید شد عشق تو چه قمار بزرگی بود و من چه بازنده ساده دلی بودمحالا من به روزهای پایانی زندگی سلام میکنمخورشید مرا جور دیگری نگاه می‌کند و ابرها بی‌رمق تر از همیشه می‌بارند، انگار که مرا برای پایان آماده میکنندبه پایان رسیدمبی آنکه اصلا بفهمم برای چه به راه افتادمراستی، تو به پایان این راه رسیدی؟ هنوز هم رقص گیسوانت در باد به همان دلرباییست ..؟آیا نور بود، یا هنوز هم تاریک است؟</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 20:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو، عزیز جان بی‌قرارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%85-elef3pqnhraa</link>
                <description>قلبم بی تو درست نمی‌تپد از آن روز که هر لحظه قدم برمیداشتی و دورتر می‌شدی قلبم رغبتش را برای ادامه از دست می‌دادآنجا فهمیدم که قلبم عجیب با نفس کشیدنت خو گرفته، انگار این نفس های تو بود که زنده نگهش می‌داشت نه نفس کشیدن منایام بودنت مرا به زندگی امیدوار کرده بود عطر حضورت را که احساس می‌کردم انگار عطری از بهشت به ریه‌هایم سرازیر می‌شدو حالا که به خودم آمدم می‌بینم چقدر عشق می‌تواند قشنگ باشدراستی حرف عشق شدهمیشه برایم سوال بود عشق واقعی‌ست ؟ بر فرض اگر واقعی هم باشد واقعا چیزی هست در دنیا که آدم را در یک لحظه مجنون کند ؟حالا که کمی بیشتر فکر می‌کنم تو برای پاسخ به سوال عشق آن هم در یک نگاه جواب خوبی هستی، قلب من هم گواه خوبیزندگی‌ام شبیه یک صفحه گرامافون خالی بود که پیوسته دور خود می‌چرخید بی هیچ تغییری تا ناگه تو آمدیاصلا نمیدانم چگونه باید توصیفش کنم برای منی که همیشه همه‌چیز باید طبق معادلات پیش می‌رفت تو عجیب ترین اتفاقی هیچ پاسخی برای منطقم ندارماما حالا عزیزِ جانِ بی‌قرارمخودم را که بدون تو می‌بینم هیچ ارزش ماندن ندارد ..</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 19:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرگ یا تولد ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-kiv2iyhyrilo</link>
                <description>آخرین نامه را برای تو می‌نویسم، تویی که نمی‌خوانی و اگر بخوانی هم احتمالا توجه نخواهی کردهیچوقت فکر نمی‌کردم نوشتن آخرین کلمات انقدر دشوار باشد، انگار که جوهر قلمم سنگ شده و برای نوشتن هر کلمه باید به سختی آن را نرم کنم، از جوانی تابحال هرزمان که می‌نوشتم فکر میکردم پایان نوشتن من زمانیست که دیگر برگه و قلمی نداشته باشم، نمی‌دانستم روزی می‌رسد که هزار برگه سفید برای نوشتن و هزار قلم برای رقصیدن هست اما من دیگر نیستم تا برایشان بنوازم ..تا قبل از این احساس می‌کردم که هزار ناگفته در گلویم هست اما حالا چیزی ندارم کاش میشد سکوت را هم نوشت آن وقت تا صبح برایت می‌نوشتم این روزهای آخر که هر نفسم التماس نفس بعد را می‌کند تا باز هم ادامه داشته باشم وقت زیادی برای فکر کردن دارماین روزها که جسمم تمام تلاشش را برای بقا می‌کند اما روحم چنان پرنده‌ای که تازه پرواز را آموخته بال بال می‌زند برای رفتن، این هم تناقض عجیبی‌ست که روزهای آخرم را درگیر کردههوای بیرون هرروز آلوده‌تر می‌شود و ریه‌هایم برای یک نفس عمیق زیر نور خورشید ناتوان هستند یا حتی پاهایم نای راه رفتن روی زمینِ بی رمق را بدون عصا ندارند.پس در واقع چاره‌ای جز فکر کردن ندارم والا چیزهای زیادی هست که دلم می‌خواهد برای بار آخر تجربه کنم، این هم بماند،شاید برایت جالب باشد اگر بدانی که حاصل تمام فکر کردن این روزهای آخر هم، تو شدی احساس میکنم اگر هزار بار دیگر هم بمیرم و زنده شوم باز چکیده زندگی‌ام تو می‌شوی این روزها تنها چیزی که از فکر کردن نصیبم شده حسرت و افسردگی و احساس بیهودگی‌ستنمی‌دانی چقدر از همه چیز پشیمانم اما برای بعد از پشیمانیعزیز جانم من می‌روم و آسمان هست، ابرها می‌بارند کوه ها استوار ترند و درختان سبز ترنمی‌دانم حالا که بودن یا نبودن ما آدمها در هیچ چیز اثر ندارد پس چرا انقدر به آب و آتش می‌زنیم احساس می‌کنم تمام عمرم را صرف چیزهای بیهوده کردم نمی‌دانم اگر دوباره به جوانی برگردم بهتر زندگی می‌کنم یا طبع آدم بودن دوباره بر من غلبه خواهد کرد اما می‌خواهم بدانی این روزهایی که به سختی نفس می‌کشم و هرروز باید به انتظار مرگ بنشینم پشیمانم خیلی پشیمان تولد شصت سالگی‌ام نزدیک است نمی‌دانم به آن روز می‌رسم یا نهاما اگر نور خورشید آن روز هم به چشمانم بتابدمی‌خواهم برای اولین بار تولدم را زندگی کنمنگران روزهای بعد نباشم و افسوس سال گذشته را نخورم می‌خواهم من باشم تو باشی عشق باشد می‌خواهم رها باشمرها از اندوهرها از زندگیرها از دنیا و آدم‌هایش ...اما هزار حیف که نبودن تو آخرین تولد مرا هم تلخ خواهد کردراستش می‌خواهم هنگام پرواز سبک باشم پس تصمیم گرفتم آدم‌ها را ببخشم و از سیلی نابجایی که در کودکی از پدرم خوردم تا دیگر زخم‌های کوچک و بزرگ بخشیده شدندو در پایان فهمیدم بخشیدن آدم‌ها چقدر راحت‌تر از نفرت ورزیدن است اما ما آدمها همیشه تلخ‌کامی برای خودمان و دیگران را به عشق ورزیدن ترجیح دادیمکه شاید اگر جز این می‌کردیم همه چیز جور دیگری بود القصه همه آدم‌ها با تمام زخم های بزرگ و کوچکشان بخشیده شدند اما تو ؟زخم تو را که دست کشیدم تا تیمار کنم دوباره خون تازه جهید مثل همان روز، و دردش هم همان‌قدر نمی‌دانی چطور قلبم فشرده می‌شود وقتی حتی در آخرین روزها هم دلم از تو غمین است ...بنظرت جهان بعدی هم این غم همراهم خواهد بود؟بعید میدانم فراموش شوی اما عزیز جان بی‌قرارمکاش جهان بعدی با هم آشنا می‌شدیم این جهان به ما مجال زندگی نداد فرصت عشق، فرصت لذت بردن از زندگی فرصت کودکی و فرصت جو‌انی را به ما ندادفکر می‌کنی اگر جهان بعد همدیگر را ببینیم می‌شناسیم؟اصلا جهان دیگری هم وجود دارد ؟اگر ببینمت و تو را نشناسم چه ؟کاش چشم هایت همین رنگی بماند ...آن وقت می‌توانم تو را پیدا کنم برایت عجیب نباشد چشمان تو طنابی بود که این سالها با آن به زندگی گره خورده بودم پس پیدا کردنش خیلی سخت نخواهد بودحالا که فکر میکنم چقدر برای دوباره زندگی کردن خسته‌امکاش اصلا جهانی نباشد اگر قرار است دوباره به تو نرسم ..هربار به اینجا که می‌رسم با خود می‌گویم نوشتن چه فایده‌ای دارد وقتی احتمالا قرار هست این‌ها را همه بخوانند جز خودت بگذریم من به این احساس پوچی که با غم تو اخت گرفته عادت دارم،این احساس سالهاست حتی زندگی‌ام را هم بیهوده جلوه میدهد کپسول اکسیژنم رو به پایان است و باید قبل از اینکه دیر شود پرستار را صدا کنم تا عمرم را کمی طول بدهدراستش کمی هم میترسم که به تولد شصت سالگی‌ام نرسم انگار اتفاق مهمی‌ست!انسان همیشه ولع رسیدن داشته فارغ از اینکه رسیدنی در کار نیست همه‌اش همین مسیر است که می‌دویم تا برسیم اما کاش مقصد تو بودی کاش بجای غم به تو می‌رسیدم و تو می‌ماندی تا بودنت درد زندگی را بکاهدشاید کمی قشنگ‌تر میشدتو تنها حسرتی هستی که روی قلبم سنگینی می‌کند و شوق رهایی از این حسرت کمی ترس مرا از مرگ کم کرده استگاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کس می‌گوید ؟چه حالی می‌شوی یا اصلا برایت فرقی هم می‌کند یا نه اما اگر خواستی مرا پیدا کنی برایت خیلی سخت نخواهد بود از مزار من گل‌هایی می‌روید که بوی‌ عطر عشق تورا خواهد داد پس اگر روزی جایی گلی را دیدی و احساس کردی چقدر برایت آشناست مطمئن باش ریشه‌هایش در مزار من استنمیدانم چرا بیشتر از همیشه مرگ را احساس می‌کنم انگار چیزی آن سوی ماجراست که مرا می‌خواند چیزی که شاید می‌خواهد مرا از منجلاب آدم‌ها نجات دهد کسی چه می‌داند شاید دنیای بعد متعلق به آدم‌ها نباشداینگونه که فکر می‌کنم دیگر مرگ را ناخوشایند نمی‌بینم طوریکه این احساس خوشایند در آن موج می‌زند اصلا شبیه پایان نیست و رقص لحظه های وصال است گونه ای که انگار از بند جسم رها میشوی و به پرواز در می‌آیی که انگار تمام این لحظه ها را به انتظار نشسته ای تا بال‌هایت نفس کشیدن را آغاز کنندفکر می‌کنم مرگ همینقدر زیباست و هیچ شباهتی به آن توصیفی که آدمها می‌کنند، ندارد.</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 13:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ قبل از مُردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-qgovqmrcodpc</link>
                <description>دیگر چیزی در این دنیا حتی ذره‌ای نظرم را جلب نمی‌کندبه نظر این همان مرگ قبل از مردن استهمان که همیشه هراس داشتم مبتلا شوم وحالا گریبانم را گرفته استراستش را بخواهی حالم از آدم‌ها به هم می‌خورد، کوچک و بزرگ، نزدیک و دور، غریبه و آشناتک‌تک آدم‌ها با بودنشان آزارم می‌دهندتو می‌دانی مرا چه شده؟سال‌هاست بعد از پاییز بهار می‌آید و این چرخه برای برخی امید انگیز استمی‌دانی اما من هنوز بهار را ندیدمنمی‌دانم یعنی بعید هم است که تا آخر ببینماما اگر تو دیدی سلام مرا برسان و به او بگو بسیار چشم‌انتظارش بودم،بسیار به او احتیاج داشتم زمانی که بادهای پاییزی تک‌تک برگ‌های امیدم را فرو می‌ریخت ..Alefhich</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 13:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانِ پنج نفره</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-uid1a01bz2w5</link>
                <description>این سکانسی از یک نمایشنامه است، در صورت تمایل به خواندن کامل نمایشنامه با نویسنده ارتباط بگیرید.در دنیا همه جنایتکاران علتی برای عمل نابجای خود دارند که حداقل خودشان را قانع می‌کنداما آیا این قانون را هم توجیه می‌کند؟  قانونی که روزی در جایی عده‌ای تصمیم گرفتند خود را پایبند آن کننداما چه کسی می‌داند ؟شاید اگر قانون گذار هم در آن شرایط می‌بود جرمی بزرگتر مرتکب میشددر این دنیا هیچ چیز هرگز قابل قضاوت نیست تنها آدم و حسرت‌هایش رقم زننده اتفاقات هستنداینجا چه حسرتی رقم می‌خورد ؟آنها در یک کلبه کوچک در یک شب سرد زمستانی در لب مرز و بدون هیچ راه ارتباطی با دنیای اطراف منتظر باز شدن راه برای خروج غیرقانونی از کشور هستندآرش: قاتلحنا: یک زن تنهازن و شوهر، سارا و حمید: فرار از طلبکار کامران: مسئول گروهآرش: از کامران پرسیدم، ممکنه تا فرداشب مجبور شیم بمونیم.حنا: بدتر از این نمیشه من واقعا حالم خوب نیست سارا: راه برگشتی نداریم تحمل کن؛ نگفتی تو چرا میخوای بری؟حنا: یه پروژه مدلینگ خوب بهم پیشنهاد شده برای کار میرم سارا: چرا اینطوری؟حنا: شوهرم طلاقم نمی‌ده اجازه خروج هم ندارم اون یه روانیه سه ساله با هم مشکل داریم راستش فقط واسطه های زیادی داره !حمید: فقط همین چندتا بیسکویت و این بطری آب رو پیدا کردم، البته برای کساییکه دو روزه هیچی نخوردن نعمت بزرگیه.سارا: میشه به اون پسره بگی انقد سیگار نکشه؟ برای بچم خوب نیست خفه شدمحمید: داداش تمومش کردی برا اونور هم بزارآرش: یه باکس بهمن برای روزای پاییز اونجا گرفتم، هست. سخت نیست اینطوری؟ میذاشتی زایمان کنه بعد می‌رفتین !حمید: منم صبر میکردم طلبکارا صبر نداشتن، فراره ها، سفر تفریحی که نیستحمید: فرار که زن حامله نمیشناسه، بیا بشین ی چیزی بخور آرش: گشنم نیست، میرم بیرون سیگار بکشمحنا: شما میدونین اون چرا میخواد بره؟حمید: اون قاتله، یه قاتل فراری!سارا: چقدر باید یه آدم مزخرف باشه که آدم بکشهحمید: غذاتو بخور خانومآرش: آقا کامران این دختره‌ رو چرا گردن گرفتی کامران: سنی نداشته که شوهرش می‌دن به یکی ۱۰ سال بزرگتر از خودش، باباش سر قمار میبازتش، بچه مایه‌اس اینطوری نگاش نکن. همینه دیگه زندگی به کسی روی خوش نشون نمی‌ده یه سیگارم به من بدهآرش: کی میریم؟ حتی تو اتاقم خیلی سرده چوب خشک هم که پیدا نمیشه زیر این همه برف. نمیشه زیاد موندکامران: معلوم نیست بازرسی شدیدتر شده ( صدای سر و صدا از داخل )برو ساکتشون کن تا پیدامون نکردن !حمید: اون دختره تب کرده اصلا حالش خوب نیست ( آرش به سمتش میرود )آرش: چیزی لازم نداری؟ حنا: نزدیک من نیا، قاتل حتی نمی‌خوام نگاهم به نگاهت بیفته آرش: عادت داری ندونسته قضاوت کنی؟؟؟حنا: قاتل قاتله توجیهی براش پیدا نمیشه آرش: من برای خانواده‌ام هرکاری میکنمحنا: آره شاید با این منطق بتونی خودت رو قانع کنی و ادامه بدی( عصبی شده فریاد می‌زند )ارش: آره شاید من نتونم قانون رو قانع کنم اما شرف خودم رو چرا، حالا اگه اون دنیا باهاش روبرو شم سرم بالاست تو اصلا میفهمی ناموس یعنی چی؟ تو خانواده حالیته؟ شاید چون تو شانسی از خانواده نداشتی درک نکنی ولی من وقتی یه بیشرف به خواهر ۱۶ ساله من تجاوز می‌کنه و بخاطر پول و جایگاه مزخرفش نتونستم کاری کنم کشتمش اگه هزار بار برگردم عقب بازم می‌کشمش، تو هیچ میفهمی بدون پدر با نون مادر بزرگ شدن یعنی چی؟؟؟از کی میپرسم آدم پدر نداشته باشه ولی سرش قمار نکنن ( تمسخر )حنا: دهنتو ببند تو حق نداری اینطوری حرف بزنی ( زد تو گوشش )حمید: تمومش کنید این بحث مزخرف روکامران: بیرون آرومه بلند شید ساکت و آروم، اون دختره اگه نمیتونه بیاد بزارین همینجا بمونه راه بیفت سریع ..( سارا و حمید به کمک حنا می‌روند )</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 10:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alef_hich/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-wghkhxpttyuk</link>
                <description>مادربزرگ دیگر پیر شده است، گاهی فراموش میکند شیر آب را ببند گاهی جای وسایل را فراموش میکند و باید مدت زیادی دنبالشان بگردداما پیری چیزی از مهربانی اش کم نکرده هنوز هم چشمانش شوق زندگی را می‌نوازندنمیدانم، امروز ساعتها به صدای شیر آب که باز مانده بود گوش سپردم و فکر کردمبه کودکی ام که در این حیاط گذشت به قدم زدن در جاده زندگی که مادربزرگ دستم را گرفته و کفش‌هایم را پوشیده بودبه همه چیز فکر کردم مدتهاست فکر میکنم خیلی خیلی فکر میکنم اما هنوز هم پایان برایم در هاله‌ای از ابهام استبه اولین باد که وزید بر خود لرزیدمزمان مرا هم‌پای مادربزرگ پیر می‌کند و هیچ شباهتی به جوانی نداردحتی ثانیه‌ای به فکری که گذرا از گوشه ذهنم عبور کرد نگاهی نکردمزیرا نمیدانم اگر او و دستان چروکیده اش نباشند چطور باید راه بروم کجا باید بروم به چه قرار است برسمبراستی که آدم گاهی چیزی با ارزش تر از زندگی داردچیزی که از زندگی زیباتر است و نبودنش میل ادامه را از بین می‌بردمثل فراموش کردن بستن شیر ابمثل دستان چروکیده اشمثل حواس پرتی های ناشی از گذر زمانترجیح میدهم جایی قبل از او بایستم و بمیرمچون با نبودنش شاید شیر اب بسته بماند اما من در سیلاب دنیای بدون او غرق خواهم شدبی آنکه دوباره بتوانم جاده را پیدا کنمراه رانور رازندگی را</description>
                <category>الف هیچ</category>
                <author>الف هیچ</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>