<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف به توان ۲</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alefbetavane2</link>
        <description>دلیل زنده بودنم در این دنیا چیست؟دنبال یافتن جواب این سوالم!(زندگی‌نامه الف به توان دو)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:28:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/203202/avatar/J6BLbZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف به توان ۲</title>
            <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختری که با افسردگی می‌جنگد</title>
                <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AF-y2efi6kwmi2z</link>
                <description>بالاخره بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن باخود،به کمک اقای میم بلند شدم و به اشپزخانه آمدم.اقای میم زباله ها را جمع کرد.من پای ظرفشویی ایستادم.اقای میم ظرف های پخش و پلا درهال را جمع کرد و برای من اورد.ازم پرسید:میخوای با کف بشوری من با اب؟گفتم:نه،فقط اون ظرفهای تمیز رو بذار تو کابینت!و این‌کار کرد.من شروع کردم به شستن.بدترین قسمت اون‌جایی بود که یکی از قابلمه ها کاملا کپک زده بود.حالم بد شد و شروع کردم به داد و بیداد‌.اقای میم قابلمه را برداشت ان را پر اب کرد و گذاشت رو اجاق گاز.گفت :اینجوری درست میشه!کنارم ایستاد.من بدخلقی می‌کردم ولی اقای میم کنارم بودو ظرفهایی که من با کف می‌شستم او با اب آنها را می‌شست.هنوز کلی ظرف مانده بود که گفت :من باید برم بخوابم.ساعت ۳ باید بیدار بشم برم سرکار.گفتم :باشه!ادامه دادم.حالم داشت جا می‌اومد با اینکه احساس خستگی می‌کردم ولی فکر کردم میشه امشب تمومش کنم.میتونم بهم ریختگی یکی دو هفته ی گذشته را جمع کنم...قابلمه کپک زده را داشتم لیف می‌کشیدم که اقای میم از اتاق اومد بیرون گفت:تموم نشد مگه؟میخوام بخوابم.عصبی شدم.داد زدم:الان تموم میشه.لامپ های هال را خاموش کرد.اعصابم بیشتر بهم ریخت.هنوز داشتم لیف می‌کشیدم.محکم تر لیف کشیدم.صدای اقای میم بلند شد:تموم نشد؟زودی قابلمه را اب زدم و توی دلم غر غر کردم که بدتر از همه با کسی باشی که درکت نکنه.هی غر زدم که الان دستم گرم کار شده مجبورم متوقفش کنم.یهو به ذهنم اومد که شاید اقای میم همین حرف رو درباره ی من میگه!شاید میم هم داره فکر میکنه که من درکش نمیکنم.خسته از سرکار اومده و فردا زود هم باید بره من همش داد و بیداد راه میندازم یا تو اشپزخونه سروصدا می‌کنم.یکم آروم شدم...رفتم کنارش دراز کشیدم.دستش رو طرفم دراز کرد.لباسم خیس بود.از جام پاشدم.کشو لباس های راحتیم باز کردم.بدبختی اینجا بود که یه دونه تیشرت تمیز نداشتم.بهم گفت:نگاه کن اگه تیشرت های من تمیزه یکی بردار..ولی من گشتم بالاخره یه تاپ تمیز پیداکردم.پوشیدم و اومدم تو بغل میم دراز کشیدم.نازم کرد.با بغض گفتم:معذرت میخوام.گفت:اشکالی نداره.گفتم:سرت داد کشیدم.گفت:مشکلی نیست.هنوز داره غلت میزنه خوابش نمیبره.من سرم بردم زیر پتو.عرق کردم ولی اینجوری بهتره حداقل نور گوشیم اذیتش نکنه....دارم فکر میکنم زندگیم هم اونقدر بد نیست.شاید من زیاد خوب نباشم‌ ولی یه ادم خوب کنارم دارم.الف به توان دو،اقای میم را دوست دارد و قدردان بودنش است.۱۴ اسفند۰۰:۱۰ بامداد</description>
                <category>الف به توان ۲</category>
                <author>الف به توان ۲</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 00:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز که کاری نکرده ام(روزمرگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-c7jknhhfmbrv</link>
                <description>۱۳ اسفند ساعت ۱۹:۳۹تو دستشویی نشسته ام.به افتابه سبز روبه رویم خیره شده ام و در فکرهایم غرق شده ام.فکرهایی که جز گذشته،چیز دیگری مرور نمی‌کند...شاید چون از آینده می‌ترسم.زندگی همه‌ی ما عوض شد.شاید من نمی‌خواهم قبول کنم که مرگ عمه ام  زندگی پدرم،زندگی مادربزرگم،زندگی دختر عمه ام و زندگی عمو که عمه ام جانش بود را تغییر داده است...نمی‌خواهم به اینده ای که غم در دل پدرم پیله کرده را تصور کنم.اصلا نمی‌توانم به فردا فکر کنم.من هنوز ناخوداگاه برای خوب شدن حال عمه ی‌مریضم دعا می‌کنم.به خودم می‌ایم نباید بحث دعا را در دستشویی پیش بکشم.کمی احساس عذاب وجدان می‌گیرم.شیر اب را باز می‌کنم و...احساس سردرد می‌کنم.صدای قل خوردن اب در کتری می‌شنوم اما حال ندارم از جایم بلند شوم.سردردم شدیدتر می‌شود.از جایم بلند می‌شوم.به آشپزخانه می‌روم.حالم بدتر می‌شود.دیدن این‌همه زباله و ظرف‌های کثیف حالم را بدتر می‌کند.انگار کسی غیر من قرار نیست این‌ها را جمع کند.چشمم به کتری می‌افتد.الان یادم می‌افتد که من کتری را نگذاشتم.کار میم جانم است.روی کابینت کیسه آب گرم گذاشته است.اب را در کیسه می‌ریزم و زیر بغل می‌گیرمش.در یخچال باز می‌کنم چی بخورم که سردردم بهتر شود؟چشمم به یک موز مانده می‌افتد.موزی که پوستش دیگه زرد نیست.ان را برمی‌دارم و به سمت اتاق می‌آیم. دراز می کشم و کیسه ابگرم را زیر تیشترم‌می‌گذارم.خانه هنوز به هم ریخته است.قبل از ظهر امروز کلی با خودم تکرار کرده بودم که از تو حرکت،از خدا برکت ولی نتوانستم کار خاصی کنم.تنها کاری که کردم پختن یک ماکارونی بدمزه که اصلا به ماکارونی های من شبیه نبود.اقای میم جانم کلی سالاد درست کرد.ماکارونی رو با سس خوردیم.سس فلفلش زیاد کردیم تا بدمزه بودنش حس نشود.بهرحال سیرمان کرد همین کافی‌ست.اقای میم برایم فیلمی پخش کرد.کمی خندیدم.کنار میم روی تخت دراز کشیدم.میم خوابش برد ولی من درحالی که به سقف خیره شده بودم از خودم پرسیدم:یعنی من به چه دردی ‌می‌خورم؟هدف خلقت من چیه؟منم قراره بمیرم.همه می‌میرند اما...اما نمیشه که اینجوری باشه.نمیشه که بی‌هدف زنده باشم.دلیل زنده بودنم رو باید پیدا کنم...دوست ندارم به درد نخور باشم...ولی من به چه دردی می‌خورم؟از روز مرگم خبر ندارم شاید امروز باشه شاید فردا.شاید بعد ده سال شایدم صد سال دیگر...دوست ندارم به دردنخور بمیرم.خوابم برد.خواب دیدم من و دخترعمه ام مدرسه رفته‌ایم.جلسه اولیاست.مادرم و عمه ام امده اند مدرسه.عمه ام مرا در حیاط مدرسه می‌بیند و می گوید حواست به دخترعمت باشه.منم چشم میگم.از خواب می‌پرم...هوا تاریکه.میم کنارم خوابه.پشتم را بهش میدهم و فکر می‌کنم من و فا که اصلا مدرسه مان مشترک نبود...تو این فکرها بود که بوسه ای روی شانه ام حس می‌کنم...ناگهان دلم بغل خواست.گرمای بدن دیگری را خواستم.بهش نزدیک می‌شوم و می‌گذارم بغلم کند.نمیدانم چه مدتی در بغلش بودم ولی همین باعث شد بتوانم در نهایت از تخت بیرون بیایم و موهایم را شانه کنم.ولی همچنان خانه و من بهم ریخته است.اقای میم از خانه بیرون رفت.فکر کنم رفت خرید‌های لازم را انجام بدهد.دوروز است به خانه ی مادربزرگم نرفته ام.دلم می‌خواهد تنها باشم.انجا که هستم حس می‌کنم حق ندارم غمگین تر از فا و مادربزرگم باشم.من که همیشه کنارعمه ام نبودم.من روز عروسیم به دیدن عمه ام که توان راه رفتن نداشت نرفته ام.بعد ازدواجم اینقدر درگیر زندگی زناشوییم شدم که نتوانستم زیاد ببینمش.من حق ندارم اندازه بقیه غمگین باشم...وقتی  خانه ی مادربزرگم هستم نمی‌توانم بابت خودم غصه بخورم.نمی‌توانم بابت زندگیم غصه بخورم.نمی‌توانم به اینکه ادم به دردنخوری و دردسرسازی هستم فکر کنم.گوشی ام زنگ می‌خورد.داد می‌زنم:بسه.بسه زنگ نخور.طرف گوشی همراهم می‌روم که صداش قطع کنم.مادرم زنگ می‌خورد.عصبانیتم فروکش می‌کند.جواب می‌دهم.نمی‌توانم مثل گذشته وقتی عصبانی ام بهش بگم:بهم زنگ نزنید.تو حال خودم ولم کنید...نمی‌تونم اینجوری بهش بگم.با اینکه بازم دلم میخواد تو حال خودم بمونم ولی نمیتونم بعد از مرگ عمه ام این را بگویم.ارزوی دخترعمه ام این است که مادرش دوباره بهش زنگ بزند یا صدایش کند...من نمی‌توانم قدر این نعمت را ندانم...مادرم حالم را می‌پرسد:بهش می‌گویم خوبم و از دل‌نگرانی درش میارم...گوشی را پرت می‌کنم.حالم از خودم بهم می‌خورد که برای هیچکس خوب نبودم.نه برای پدرومادرم دختر خوبی بودم،نه برای برادرهایم خواهر خوبی.نه همسری دلربا هستم و نه دوست باوفایی برای دوست‌هام.علاوه بر همه این‌ها،هیچ کاری را به پایان نرسانده ام،تو هیچ زمینه ای موفق نشده ام.نمی‌توانم از ویژیگی های خوبی برای توصیف خودم استفاده کنم.می‌خواهم کاری کنم ولی نمی‌توانم.کمک.کمک.کمک....این صدایی که درونم خفه شده است...از دهنم در نمی‌اید و اصلا نمی‌دانم باید از کی کمک بخواهم.حتی شک دارم که باید درخواست کمک کنم.نمی‌دانم چی درست است چی اشتباه ولی خودم تنهایی نمی‌توانم.نمی‌کشم.دارم غرق می‌شم:کمکساعت ۲۰:۰۸۱۳ اسفند ۱۴۰۱</description>
                <category>الف به توان ۲</category>
                <author>الف به توان ۲</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 20:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من حرکت،از خدا برکت(روزمرگی های الف به توان ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%B2-isti9caubgdv</link>
                <description>از خواب که بیدار شدم ساعت ۱۰ و نیم بود؛دیره!خیلی دیره!اصلا مطمئن نیستم می‌توانم به کارهایم برسم یا نه.دردی در شکم و کمرم حس می‌کنم.این پریودی هم وضعیتم را بدتر کرده است.از جایم بلند می‌شوم.به حمام می‌روم.خودم را در آینه نگاه می‌کنم.موهایم به هم ریخته اند که باید شانه اش کنم ولی کی حال دارد.خودم را مجبور می‌کنم که مسواک را نادیده نگیرم.حداقل تو این موفق می‌شوم و مسواک می‌زنم.از حمام بیرون می‌آیم به هال نگاه می کنم.یه عالمه لباس کف هال پخش و پلا هستند.اصلا نمیدانم کدام تمیز و کدام کثیف است.یک هفته است که دست به سیاه و سفید این خونه نزدم.از روز مرگ عمه ام من دستم به هیچ کاری نمی‌رود.قبل‌ترش گاهی پیش می امد که دستم به کاری نرود ولی هیچ‌وقت اینقدر طولانی نشده بود.سبد های لباس کثیف پر شده اند و اطراف سبد هم کلی جوراب و لباس زیر ریخته است.سینک ظرفشویی،سطح کابینت و حتی اجاق گاز با ظرفهای کثیف و کپک زده پر شده اند...مگس ها دورشان می‌پلکند و منی که نسبت به این موضوع حساس بوده ام هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم.چند روزپیش از درد روده ام به خودم می‌پیچیدم.می دانستم تنها چیزی که روده ی عصبی من را تسکین میدهد یک لیوان اسموتی سبزیجات است.وقتی می‌خواستم آن را بخورم لیوان از دستم لیز خورد و محتویاتش روی سرامیک ها ریخت...همچنان سرامیک ها کثیف اند.در حال تماشا کردن بهم ریختگی هایی هستم که نمی‌دانم چطور قرار است آن را جمع کنم...دیگر لباس تمیزی ندارم که تن کنم.هیچ قاشق تمیزی توی کشو ندارم که بشود با آن غذا خورد و هیچ ظرف تمیزی نیست که در ان غذا پخت...اصلا با این وضعیت غیر بهداشتی آشپزخانه فکر اشپزی به سرم نمی‌اید.پیامکی از طرف همسرم دریافت می‌کنم که می‌پرسد: می‌تونی ناهار درست کنی یا از جایی بیارم؟جواب می‌دهم:چی درست کنم؟می‌گوید:،نمیدونم.هرچی!و من دوباره به فکر می‌روم که چطور می‌توانم از پسش بر بیایم...با خودم زمزمه می‌کنم از تو حرکت،از خدا برکت ولی زیر پتو دراز کشیده ام و توانایی تکان خوردن ندارم...دوباره با خودم تکرار می کنم: از تو حرکت از خدا برکت...هی تکرار می‌کنم ولی اتفاق خاصی نمی‌افتد.هنوز خوابم‌.هنوز همه جا به هم ریخته است.هنوز غمگینم.هنوز دستم به هیچ کاری نمی‌رود.خسته ام با این‌که هیچ کاری نکرده ام.تلفن همراهم زنگ می‌خورد.همسرم می‌پرسد:واقعا می‌تونی ناهار درست کنی؟جواب می‌دهم:نمیدونم.سعیم میکنم.میگوید:چی می‌تونی؟می‌گویم:کمی سیب زمینی سرخ و سویا سرخ میکنم.برگشتنی با خودت ماکارونی بیار بهش اضافه کنم.اما هنوز‌ نمی‌دانم چطور بلند شم!چه ذکری بگویم که مرا از جایم بکَند؟!یا الله...کمکم کن۱۳‌ اسفند ساعت ۱۱:۳۴</description>
                <category>الف به توان ۲</category>
                <author>الف به توان ۲</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 11:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم از افسردگی بیرون بیام(روزمرگی  الف به توان دو)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-hvbhkafof3xr</link>
                <description>پارت ۱:درحالی که زیر دوش شکسته حمام می‌کردم و قطرات گرم اب روی پوست چرب سرم فرود می‌امدند خودم را در آینه تماشا کردم.هفت روز است که نه خود را در اینه نگاه کرده بودم و نه هم به خودم فکر کرده بودم.اجزای صورتم را بررسی کردم؛زیر چشمم گود رفته.پوستم نیاز به اصلاح و پاکسازی دارد.لب هایم ترک خورده اند و پشت لبم کمی سبز شده است.به بدنم نگاهی انداختم شکمم برآمده .یک سال می‌شود که ورزش درست حسابی نداشته ام.چندماه پیش،دکتر بهم هشدار داد: ورزش کن‌کبدت چرب نشود...من تنها چند روز در خانه حلقه دور کمر کار کردم،تعدادی پروانه و طناب زدم و بیخیال شدم...چند مدت بعد با همسایه هایم پیاده روی را شروع کردم اما خیلی زود رهایش کردم.انگشت پای راستم تیرماه شکسته بود،گاهی موقع پیاده روی احساس درد می‌کردم.پیاده روی را کنار گذاشتم که یک نوبت برای دکتر ارتوپد بگیرم و از سلامت پایم مطمئن شوم. بعد به پیاده روی برگردم...ولی من هرگز نه نوبت گرفتم و نه دکتر رفتم و... پیاده روی هم رفت به سلامت!شیر اب را می‌بندم و به اینه نزدیکتر میشوم دهنم را باز می‌کنم.دندان هایی که نیاز به ترمیم دارند را نگاه‌‌می‌کنم مدتی است من مسواک زدن را هم جدی نمی‌گیرم.یک شب  مسواک میزنم دو شب نه!مسواکم رابرمیدارم کمی رو دندان‌هایم می‌کشم.دهانشویه می‌کنم و از حمام بیرون می‌آیم.سراغ کشو می‌روم،شانه را برمیدارم.نگاهم به قوطی ماسک مو می‌افتد.هنوز پر است...اخرین باری که ماسک مو زدم کی بوده؟!نمیدانم!!!در قوطی را باز می‌ کنم و روی موهایم میکشم.وقتی از شانه زدن موهای نسبتا کوتاهم فارغ می‌شوم تیشرت سرمه ای ام را  که سنجاقکی روی ان گلدوزی شده را تن می‌کنم.شلوار راحتی مشکی می‌پوشم.به خودم در اینه نگاه می‌کنم.رنگ و رویم برگشت!رنگ و رویم برگشته است.رژلب قرمزی برمیدارم و روی لب هایم می‌کشم.سرمه در چشم می‌گذارم و به این فکر می‌کنم مدتی است من خودم را در اینه نگاه نکرده ام...مدتی پیش....مدتی پیش از مرگ عمه ام...از خودم می‌پرسم اینقدر از خودم دلگیر بوده ام؟مرگ عمه ام برای یک‌هفته است اما این سر و وضع من مال یک هفته و دو هفته نیست.مال چند هفته است و این احساس به درد نخوردن،اتفاق جدیدی نیست!به اطرافم نگاه می‌کنم...لباس های کثیف کل اتاق رو پر کرده،هال به‌هم ریخته و اشپزخونه پر از ظرفهای نشسته است.به پروژه های نیمه تمامم فکر می‌کنم؛اهدافی که هرگز جلوی شان علامت تیک ندیده اند و تصمیماتی که هیچوقت به مرحله اجرا نرسیده اند.احساس پوچی و به دردنخوری را درون خودم حس می‌کنم...از خودم می‌پرسم اگر هیچ کار خدا بیهوده نیست و همه اتفاقات جهان هدفدار هستند،پس هدف از خلقت من چیست؟دلیل زنده بودنم و نفس کشیدنم چیست؟شاید برای رهایی باید جواب این سوالم را پیدا کنم!شاید هم باید قبل از فرارسیدن مرگم باید دلیلی برای زنده بودنم پیدا کنم!الف به توان دو ۱۲ اسفند ۱۴۰۱</description>
                <category>الف به توان ۲</category>
                <author>الف به توان ۲</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 01:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس را سرجایش می نشانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alefbetavane2/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%85-tpnm2ryxpcgk</link>
                <description>عشق با یک نگاه را باور می‌کنید؟ عشق کودکی را چطور؟ عشق من به نوشتن از کلاس پنجم ابتدایی جرقه خورد.یکی از درس های پایانی کتاب فارسی بخوانیم پنجم در مورد دختری بود که یادداشت های روزانه خودش را می‌نوشت.آموزگارم درمورد فایده یادداشت روزانه به ما توضیح داد و مهر نوشتن در همان کلاس به دلم نشست.دفتری از وسایل برادرم کش رفتم و شروع کردم به نوشتن.برای به حقیقت پیوستن آرزوی نویسندگی هرروز با کلمات سالاد درست کردم.از روزمرگی هام نوشتم.اما هرچه بزرگتر می‌شدم قلم را روی کاغذ می‌گذاشتم اما حس می‌کردم مغزم خشکیده ست.افکار پریشان در ذهتم موج می‌زد اما هیچ چیز دندان گیری پیدا نمی‌کردم.هر راهی را که انتخاب می‌کردم به بن بست می‌خوردم.کم کم به این نتیجه رسیدم که استعداد نویسندگی را ندارم و باید بی‌خیالش شوم.بی‌خیال نویسندگی شدم اما دست از نوشتن برنداشتم.هرازگاهی یادداشتی می‌نوشتم.نامه ای پست می‌کردم و گاهی داستانی را سرهم می‌کردم.هیچ‌وقت داستان هایم را ننوشتم چون می‌ترسم.می‌ترسم از این‌که بابت داستانم مورد قضاوت واقع شوم.می‌ترسم که آنچه باید درونم مخفی کنم لابه لای داستانم فاشم کند.برای همین است که سال ها قید نویسندگی را زده بودم و فقط برای دل خودم در دفتر خاطراتم چیزکی ثبت می‌کردم.اما امروز ترسم را سرجایش می نشانم ،دل به دریا می‌زنم و برای اولین بار نوشته‌ای را منتشر می‌کنم.</description>
                <category>الف به توان ۲</category>
                <author>الف به توان ۲</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 23:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>