<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aleni</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aleni</link>
        <description>دیوانه آشفته حال، گاهی در پی آتش و نفت و بوریا؛ گاهی در خواب خوش مستی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:19:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1354770/avatar/tYlFzT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aleni</title>
            <link>https://virgool.io/@Aleni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در میانه پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Aleni/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-uhvjqlhtxtss</link>
                <description>باز هم این فصل زرد، فصل خداحافظی زندگی، فصل زیبایی نابودی، فصل پایان هستی، فصل آغاز نیستی، فصل خزان...پیک های خزان پیشاپیش خیل خیال‌انگیز باد از سویی یه سوی دیگر می روند، به فریاد و دشنه کار مرگ می کنند.خزان از گیاهان به افکار تو می رسد.هرآنچه از برگ و بار در این یک سال گرد آورده زرد و تباه می کند، دیگر هیچ در میان نیست، دیگر چون سلیمان درکفت جز باد هیچ نیست.تو می مانی و تن برهنه افکارت در برابرت، تنهای تنهاتویی و اوبی هیچ پرده ای در میان بی هیچ فاصله ای برای دیدنبی هیچ دیواری برای نشنیدنباقی مانده تفکر  را قی می کنیدامنت آلوده ست، حیران به اطراف می نگریچیست این تن برهنه دامن آلوده؟کجاست این دشت بی پایان؟کیست این مات مانده بر هیچ؟رگباری بر خاک اندیشه میزندخاک را گل می کند، باتلاقی می سازد از این کویر آرامپاهایت! پاهایت در گل مانده! به کجا می نگری؟ چه وسیع دشتی بود! چه بزرگ فرورفتگاهی‌ست!در این میانه حقیقت کجاست؟  بر جسم برهنه تفکر، بر دامن آلوده تو، درمیان گل هایی که حال لای انگشتانت را پر کرده...و دروغ کجا؟ بر جسم برهنه تفکر، بر دامن آلوده تو، در میان گل هایی که حال لای انگشتانت را پر کرده، حقیقت را سخت در آغوش کشیده، چون دو همدم و یار قدیمی در کنار هم‌، هم آغوش و هم داستان...سرگشته حقیقت و کذب و حیران در این تن برهنه ای، که حس می‌کنی در دریایی غوطه میخوری، ناگاه به خود می آیی،در همان باتلاق غوطه میخوریگاهی به زیرت می برد، گاه به رو می آورد. گاهی می‌کشدت، گاه رها می‌کند. گاهی می‌خواهدت، گاه پس می‌زند.دهان می گشایی تا فریادی از عمق جان بکشیدهانت سراسر لبریز از لجن می شودهیچ‌ نمی‌توانی بگویی هیچ نمی توانی ببینیتنها می دانی تنهایی، تنهای تنهای تنها، حتی تنها تر از تنهانور بر چشمانت میزندباتلاق کمی پَسَت زدههرآنچه مانده بود را بازپس داده ایکمی نفَس را مهلت استباد پاییزی ست، تمام ریه ها پر از خاک و خس می شود.حتی راه نفس هم دیگر نیست.باز تو را پایین می کشد پایین و پایین ترهچو جسم مرده درختان بر رود، تنِ برهنهِ دامن آلودهٔ تو غوطه‌ور درمیان دریای اندیشهٔ باران خورده، که گرسنه است بر توی بی دفاع و چشمان بی اشکِ مات مانده بر مه آلوده و گنگ افقی که در برابر تست و حس سرد و یخ زدهٔ تنهایی.در این میانه حتی رویایی هم نمانده که فراموش کنی در کجا همچون اسیران غریب که حتی زبان زندانبان را هم نمی نفهمد پای در بند مانده ای.به هرچه می رسد چنگ میزنی، به هر صدایی فریاد میزنی ولی نه! این اهریمن پلید تو را می‌خواهد، تورا می خواند، تو را رها نمی کند!فصل خزان است، فصل زردِ سردِ سخت، فصل تباهی هر آنچه اندوخته ای، فصل سختی تنفس، فصل مرگ، فصل تنها، فصل زیبای ناآرام، فصل طوفان های پنهان، فصل رگبار های ناگاهفصل زرد است، فصل خزان اندیشه، فصل مرگ تفکر، فصل پایان، فصل آشفته پر تلاطمو در پس اوست زندگیتو بمانتنها تو</description>
                <category>Aleni</category>
                <author>Aleni</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 22:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و حتی پس از آن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aleni/%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-ukjlhkjovyfy</link>
                <description>روزی خواهم رفت.روزی از این در دل خواهم کند.روزی خواهم رفت، ولی با کوله‌باری کوله‌باری از درد، کوله‌باری از رنج‌هایی که متعلق به انسان است. رنج‌هایی که هرکه، هرجا، هر لحظه این نام بر او باشد بر دوش داشتن آن‌ها هم بر او واجب خواهد شد.و البته کوله‌باری از رنج‌هایی که متعلق به هیچ انسانی نیست؛رنج‌هایی که فقط و فقط برای دل دیوانه من فراهم شده؛رنج‌ها و تجربه‌هایی که مرا من می‌کند. می‌کوشیم که بگریزیم از این رنج و دردها، ولی صد حیف که از کوبیدن آب در هاون بسیار بیش از این فرار امیدوارانه ما می‌توان انتظار ثمر داشت.می‌دانم هیچ‌گاه از این در نخوام رفت.نیشخندم می‌زنی که ای کذاب! تو خود گفتی که روزی خواهی رفت. و به خیالت که خواهم گفت آری! خواهم رفت ولی به جسم و جانم آنجا خواهد ماند گویم که خیر! نخواهم رفت هرگز!اما کوله‌باری که وصفش را شنیدی با من خواهد بود.راهی نخواهم رفت اما گویی تمام ریگ‌های تمام صحرا‌ها پاهای مرا بوسیده‌اند.جز به آستان سر به جایی نخواهم گذاشت اما گویی تمام چمنزار‌های خنک در بهاران باری خواب آرام مرا به یاد دارند.جز در میان اشک غوطه نخواهم خورد اما گویی تمام دریاها جستن من از دامشان را همچون داغی بر سینه خواهند داشت و سال‌ها در ناکامی به چنگ آوردن من فریاد خواهند کرد و سر به ساحل خواهند کوفت.و همه بخاطر توست و درکنار تو بودن که نه، سر بر آستان تو بودن.انگار کن که تمام دنیا در همان دری جمع شده که من حلقه‌اش را به چنگ آورده‌ام و دور نخواهم شد.مرا هر دم همان جا خواهی دید؛اما تو چه دانی که من با تمام درد و رنج‌هایم، پا به پای همان دل دیوانه که بندم کرده به این درگاه، قدم به قدم تمام این عالم پر از درد را می پیمایم و از هر گلی بوی تو می‌شنوم و در هر رودی روی تو می‌بینم و در چشم سیاه هر آهویی، که چشم تو را ماند، بخت خود را متجلی خواهم یافت و به همان برگ‌هایی که هر کدام دفتری‌ست در نظر هشیاران، مستانه نگاه می‌کنم و جز نقش تو نمی‌بینم.آری تو که بر ساحلی هیچگاه حال من غرقه در دریای اشک و خون را نخواهی یافت و هیچگاه در بر من دیوانه‌ی مستِ آواره باز نخواهی کرد،اما من مسجد و میخانه و دیر و بازار و هرچه در فکرت تو آید همین‌جا یافتم.می‌دانی! تمام آنچه مرا پابند این دار گذران و ناپایدار کرده و نگذاشته که پنبهِ تن حلاجی کنم و سرِ دار را بلند، همین حلقه در آستان تو بوده؛گویی پیوستگی ضربه‌های این دل شیدا به اتصال به این حلقه نیازمند که هیچ، وابسته است.چه شب ها که در خیال اینکه روزی این در بگشایی به آواز بلند خندیده‌ام، رقصیده‌ام و پای بر زمین کوبیده و دست بر آسمان کرده‌ام و تو آنچنان در خواب شیرین بوده‌ای که فریاد فرهاد حتی موج کوچکی بر دریای آرامش تو نیافریده.اینجا خواهم ماند، که خو‌ گرفته‌ام به این اسارت و به سقوط ادامه دارم به ته این چاه ژرف و بی‌پایان و خود نمی‌دانم به چاه یوسف فرومی‌افتم که به وصل می‌رسد یا به چاه تهمتن که بر خلاف انتظارت باز هم وصل را در آن خواهم یافت.شاید به سخره‌ام بگیری که حقا ابلهی هستم دیوانه که عشق عقلم را زایل گردانده و هذیان می‌گویم، که مرگ در تگ ژرف چاه نابرادر را وصل می‌دانم؛پر بی‌راه نمی‌گویی عزیز عشق تو آنچنان بیرق در تمام جان کوبید که طاق کسری کاخ عقل فرو ریخت و حکام آن را آواره کوه و بیابان کرد و مرا بسته‌ی این درگاه.افسانه عشق من، چون افسانه عشق مه و خورشید خواهند ماند به این فرق که شب یلدای مارا پایانی نیست.و من اینجا خواهم ماند؛ تا زمانی که اسب چرخ گردون بتازدو حتی پس از آن...</description>
                <category>Aleni</category>
                <author>Aleni</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 19:58:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>