<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی جمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AliJamali</link>
        <description>برنامه نویس  و نویسنده ای ساده در دنیای کد ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/362382/avatar/uOk10v.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی جمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@AliJamali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چت جی پی تی قاتل مغز برنامه نویس ها</title>
                <link>https://virgool.io/codenevis/%DA%86%D8%AA-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-lcehykb3covv</link>
                <description>از وقتی چت‌جی‌بی‌تی اومده، دنیای برنامه‌نویسی یه تکون اساسی خورده. خیلی‌ها می‌گن این ابزار باعث می‌شه مغز برنامه‌نویس‌ها تنبل بشه. ولی واقعاً اینطوره؟علی هستم توسعه دهنده ای در دنیای دیجیتالوقتی میگن هوش مصنوعی میخواد انسان رو نابود کنه. منظور فقط چاقو کشی ربات ها نیست بلکه ai میتونه مغزت رو نابود کنه جوری که دیگه توانایی فکر کردن نداشته باشی.از وقتی هوش مصنوعی اومده حتی برای ساده ترین سوال ها هم میری چت میکنی باهاش توانایی ایجاد کد جدید نداری. اینه نتیجه هوش مصنوعی. اگه دقت کنی اخرین کدی هم که نوشتی از gpt کمک گرفتی 😂نمیخوام سرزنش کنم بلکه خودمم هم دچار این مشکل خطرناک gpt شدم. الان که فکر میکنم من جدیدا هیچ کدی از خودم ننوشتم همشو از gpt خواست. دیگه کد نویس ها کد نویسی نمیکنند بلکه گردآورنده کد شدن.الانش هم هوش مصنوعی شغل ما رو گرفته در واقع gpt عه که داره سایت شما رو مینویسه. و مشکلش رو حل میکنه.ما ها حتی بیشتر کد هایی که استفاده کردیم رو حتی نخوندیم که ببینم چیه. فقط کپی پیست کردیمحالا نظر من درباره هوش مصنوعی اینه البته مزایای خودشو هم داره ولی انگار معایبش بیشتر از مزایاش هستن. نظرتون رو بگین حتما شاید مشکل از من باشه</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 20:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دنیا رو از پشت مانیتور میبینی</title>
                <link>https://virgool.io/codenevis/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-pby3h2snomfs</link>
                <description>گاهی دنیا از پشت مانیتور شکل دیگه ای داره.آدم‌ها تبدیل می‌شوند به داده، احساسات به صفر و یک، و حقیقت مثل کدی مخفی پشت یک فایروال پنهان استوقتی از این زاویه نگاه می‌کنی، می‌فهمی چقدر راحت می‌شود نقاب زد، هویت ساخت یا حتی هویت دیگران را شکست. اینجا هیچ‌چیز قطعی نیست؛ همه‌چیز قابل تغییره.شاید به همین دلیل است که هکرها بیشتر شبیه فیلسوف‌اند تا مجرم. آنها به دنبال حقیقت‌اند، دنبال شکستن دیوارهایی که بقیه حتی نمی‌بینن.پشت مانیتور می‌آموزی که دنیا پر از دروغ‌های زیباست و حقیقت گاهی خشن‌تر از چیزی است که انتظار داری.حقیقت همیشه آن‌طور که می‌بینی نیست</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 00:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نوشتن و خوندن خوشم میاد چون</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%88%D9%86-jpiuvmzbu4zv</link>
                <description>سلام خوشم میاد چون وقتی نوشته ها رو میخونی مثل کتاب ها و کتابچه ها و مقالات و غیره در واقع داری خیلی ساده ذهن افراد رو میخونی طرز فکرشون در واقع و قتی تو داری خاطره یا متن یک نویسنده رو میخونی میتونی درک کنی که این نویسنده چطوری فکر کرده و در چه شرایطی بودهاز امام علی ع: شخصیت مرد پشت زبانش پنهان استخیلی واضحه یعنی وقتی مردی شروع به سخن گفتن میکنه چه بخواد و چه نخواد طرز فکرش رو به شنونده ها انتقال میده حالا اگه شنونده ها شنونده خوبی باشن میتونن قشنگ بفهمن که سخنگو چطور آدمیهتوی بحث مرد ها وقتی مثلا کلمه ای اشتباهی گفته میشه هیچ وقت  کلمه رو به اشتباه تلقی نکنید که مثلا اشتباهی گفته چون اون کلمه بخشی از افکار و طرز فکر مرد هستحالا شما میاید یک نوشته و کتاب رو که میخونید دارید مجموعه از کلماتی که داخل ذهن نویسنده هستند رو میخونید و باعث میشه طرز فکر شما هم تغییر کنه پس مهمه که نوشته چه نویسنده ای رو میخونیداین بحث کمی جدا استهیچ وقت یک کتاب اشتباه رو نخرید و اگه خریدید و دید که کتاب بدیه ادامه ندید و به فکر پولتون نباشید ببرید بدینش به یک کتابخونه و یا بندازینش دور مثال من دو تا کتاب از دو نویسنده مختلف خریدم که تا حدودی عنوانشون یکی بود وقتی اولی رو خوندم تموم شد رفتن سراغ دوم و چیشد دیدم هرچی کتاب قبلی گفته این کتاب داره برعکسش رو میگه کاملا برعکس و ذهنمو خیلی زد بهم چیکار کردم بلمه کتاب دومی رو انداختم دور و از صفحه 10 به بعدش اصلا نخوندم چون نوشته های کتاب اولی بیشتر با ذهنم چور در میومد امیدوارم نوشته خوبی باشه</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 22:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره من: از ته دل از خدا بخواه</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-juypkwylwfkk</link>
                <description>سلام دوستان ، بلاخره پس از مدتی اومدممیخوام درباره آرزو ها و دعاهایی که برای خدا میکنیم بگممن یادمه از بچگی دوست داشتم کامپیوتر داشته باشم و و توش بازی نصب کنم. چند بار واقعا از خدا خواستم و حتی نماز خوندم و پدرم از محل کارش که یک کامپیوتر بود و کسی باهاش کار نمیکرد رو آورد و گذاشت توی اتاقممن خیلی خوشحال بودم رفتم و از بیرون یک بازی ماشین خریدم و با هزار سختی روش نصب کردم. کامپیوتر رو زیاد بلد نبودم. ولی چون قبلا از اون وقتی 8 و 7 سالم بود یک لپتاپ داشتم خیلی قدیمی و فقط توش بازی های خود ویندوز رو بازی میکردم. بگذریم.من پس از چند بار بازی کردن فهمیدم چیزی به نام برنامه نویسی هست (داشتم دنبال یک زبان میگشتم که بتونم باهاش بازی درست کنم و با ++C آشنا شدم) رفتم و شروع کردم یاد گرفتن بابام که فهمید من علاقه دارم بهم html رو پیشنهاد کرد و منم ++C رو ول کردم و رفتم سراغ html و یاد گرفتم و برای اولین بار یک سایت نوشتمپس از یک سال دیدم واقعا کامپیوترم سرعتش کمه و بدرد کار های حرفه ای تر نمیخوره و بازم از خدا و از ته دلم خواستم که یک کامپیوتر قوی تر داشته باشم.و بله یک روز که داشتم با لپ تاپ بابام کار میکردم بابام لپ تاپ خودش رو داد به من و من بعد اون لپ تاپ پیش رفت زیادی تو برنامه نویسی کردم.حتی چند تا مسابقه رو با اون لپ تاپ بردم وقتی تو مرحله نهایی بودم از خدا خواستم که خدایا تو مسابقه ببرم.و یک روز پیام تبریکم اومد و خدا رو شاکرم.بعد موفقیت از خدا دوباره لپ تاپ قوی تر خواستم و تنها یک هفته بعدش یک لپ تاپ که نور بک لایت داشت     ( چون نور بک لایت دوست دارم) بابام  برای  من هدیه گرفت دیگه واقعا خوش حال بودم.من دوست داشتم برم رشته ریاضی ولی به دلیل بعضی نمره هام نتونستم برم ریاضی و واقعا دلم گرفته بود که دو هفته از شروع مدارس گذشته بود من یک شب واقعا از خدا خواستم که از ته دل با گریه که خدایا منو یجوری ببر ریاضی ، قبلش از هر معلمی یا معاونی پرسیده بودم گفته بودن راهی وجود نداره.بعد از اون شب که کلی گریه و التماس به خدا کرده بودم.فرداش رفتم آموزش پرورش و توضیح دادم که گفتن میتونن منو بفرستن ریاضی و واقعا خیلی خوشحال بودم.خدا رو شکر میکنم به خواطر همه چیزیادتون باشه دوستان وقتی چیزی رو از خدا میخواید از ته دل بخواید و ایمان داشته باشید که برآورده میشهفقط کافیه ایمان واقعی داشته باشید. هر چند که من الان به بیشتر خواسته ها از خدا ایمان واقعی ندارم. ولی اگه داشته باشم 99 درصد برآورده میشه </description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 02:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره من (ریاضی)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-p3juczbnpxln</link>
                <description>سلام علی جمالی هستماین متن خلاصه خاطره سه روز من هستتاریخ خاطره: 1402/03/10 تا ۱۴۰۲/۰۳/۱۳علی جمالی ali jamali devچهار شنبه بعد از امتحان برگشتم خونه و شروع کردم به خوندن ریاضی چون شنبه هفته بعد امتحان ریاضی بودروز اول به زور فصل 5 رو تموم کردم فصل های قبلی رو خونده بودم رفتم و خوابیدم.صبح روز پنجشنبه به از خواب بیدار شدم و دوباره شروع کردم به خوندن ریاضی پنجشنبه هم تونستم تا فصل 6 بخونم.شب ساعت 12 رفتم خوابیدم، ساعت 7 بیدار شد و دوباره ریاضی خوندم خوندم تا فصل 7 و فصل 7 رو تموم کردم. دوباره رفتم بخوابم چون دیگه وقت نداشتم آلارم رو گذاشتم روی ساعت 3 و ساعت سه بیدار شدم و شروع کردم به یادگیری فصل 8 دیگه فصل 8 رو نتونستم کامل تموم کنم.گفتم به درک فصل 8 رو ول کنساعت 7 و نیم شد رفتم و حاضر شدم و رفتم تاکسی گرفتم توی راه میگفتم که خدایا خواهش میکنم کمکم کن من میخوام رشته ریاضی بردارم.رسیدم مدرسه رفتم و سر میزم و نشستم ورقه ها اومد سه صفحه بود.صفحه اول راحت بود. صفحه دوم متوسط . صفحه سوم رو نگو که نتونستم کامل بنویسم توی صفحه دوم هم زیاد خوب نبودم.خیلی ناراحت بودم . تا آخر امتحان صبر کردم و چه کنم که دیگه وقت تموم شدم ورقه رو دادم و از مدرسه خارج شدمتوی دلم آشوب بود. خدایا خودت کمک کن درسته زیاد تلاش نکردم ولی خودت کمک کن من واقعا دلم رشته ریاضی میخواد کاش نمرم بالای 16 باشه. با دوستم برگشتم خونه و رفتم یه یه ساعت خوابیدم. این خاطره هم تموم شد. این خاطره رو بعد امتحان ریاضی نوشتم</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 20:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره من (تصادف)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-vc3q4waep7ph</link>
                <description>سلام. علی جمالی هستم.تاریخ این خاطره: 1402/03/07صبح امتحان علوم داشتم. و هنوز سه چهار فصل از علوم رو نخونده بودم. ساعت 12 بود گفتم برم بخوابم فوقش از اون ور صبح ساعت سه بیدار میشم. آلارم روی ساعت 3 تنظیم کردم و خوابیدم.ساعت 3 شد و آلارم زنگ زد منم نصفه بیدار شدم گفت هنوز وقت دارم امتحان ساعت 8 بزار یه نیم ساعت هم بخوابم بازم خوابیدم. و وقتی ساعت 4 شد یک دفعه از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم که خوابم بپره و اومدم شروع کردم به خوندن علوم خوندم خوندم تا ساعت 7 به زور تموم شدم. چون وقت کم بود بجای حفظ کردن بییشتر به درک مطلب وقت گذاشتم.دیگه کتاب هارو جمع کردم... به فکر عبادت افتادم. پس رفتم و وضو گرفتم و دورکعت نماز صبح رو خوندم آخر نماز به خدا گفتم (خدایا من تلاشم رو کردم از اینجا به بعدش رو خودت کمک کن) حاضر شدم و خودکارم رو برداشتم.از خونه با نام خدا بیرون رفتم. تا میدون 2 دقیقه ای راه بود. رسیدم به میدون و منتظر تاکسی شدم تا یه تاکسی اومد. سوار شدم رسیدیم به مقصد پول تاکسی رو دادم و رفتم تو مدرسه سر جلسه امتحان نشستم. استرس نداشتم نمیدونم چرا. یکم صبر کردیمتا برگه هارو آوردن امتحان چهار تا صفحه داشت.دوباره با نام خدا شروع کردم. اول اسمم رو نوشتم. بعد به سوال ها نگاه کردم این صفحه که راحت بود رفتم صفحه بعدی اونم راحت... هر چهار صفحه راحت بود. نمره از 15 بود و 5 نمره علمی داشتشروع کردم به نوشتن تک تک سوالات واقعا تعجب کردم همشون رو حفظ بودم. چون اصلا من حفظ نکرده بودم فقط از روش خونده بودم. نوشتم فک کنم 28 تا سوال بود که دو تاشو نتونستم بنویسم و دوتاشو با تردید نوشتم. خلاصه امتحان تموم شد از مدرسه تا خونه دویدم.رسیدم و صبحونه رو خوردیم. و منو بابام حاضر شدیم که بریم محل کارمون یعنی صرافی. رفتیم رسیدم یه 3 ساعتی کار کردیم. و وقت برگشتن بود.سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم توی جاده... رسیدیم به یه روستای کوچیک . خیابون از وسط روستا بود یک دفعه یک سمند اومد جلومون که من به بابا گفتم اههههه... بابام زود سرعتش رو کم کرد ولی هنوز یه دقیقه نکشید که تازه داشیتم دوباره سرعت میگرفتیم که یهو یه سایپا توی خیابون میخواست از دور زن دو بزنه که مارو ندید و چرخید جلومون بابام پاشو گذاشت روی ترمز.... تخ.... ترمز خوب عمل کرده بود ولی به دلیل فاصله کم سمت چپ ما با سایپا بدجور برخورد کرد و داغون شد چراغ رادیاتور سپر و... من فکر کردم الان یه چیزیم میشه ولی خوشبختانه سالم بودیم. پیاده شدم و پلیس انتظامی زنگ زدم آدرس رو بهش داد. ولی از شانس یه ماشین پلیس راهنمایی رانندگی درست پشت ما تو جاده بود پلیس پیاده شد تا کروکی بکشه. و گفت ماشین هارو بکشین کنار جاده تا راه برای مردم باز بشه . اولش پلیس گفت که سایپا مقصره بابام که اومد از ماشین مدارک رو برداره و قتی برگشت اوضاع عوض شده بود پلیس می گفت مقصر خود شمایین بابام دید که آروم حرف زدنی مردم پرو میشن بلند بلند ولی مدبانه با پلیس حرف زد پلیس گفت باشه بریم دوربین رو نگاه کنیم رفتن دوربین رو نگاه کردن و پلیس فهمید که مقصر سایپا هست چون یک دفعه دور زده بود.چون زیاد خاطره خوبی نبود اضافه توضیح نمیدم</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 16:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره من</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-jh835heyn5cp</link>
                <description>سلامعلی جمالی هستمتاریخ این خاطره: 1402/2/30نه تو بگو چه عکسی بزارمدیروز امتحان قرآن یعنی امتحان اولیم در خرداد ماه بود امتحانم ساعت 8 بود منم ساعت 7 بیدار شدم و یه صبحونه خوب برای خودم آماده کردم و خوردم. یه بیست دقیقه مونده بود به ساعت هشت حاضر شدم و رفتم سر خیابون تا تاکسی بگیرم و برم مدرسه یه تاکسی اومد من سوار شدم و جلو مدرسه پیاده شدم  امتحان اولش با دوستام یه احوال پرسی کردم. بعد با نام خدا رفتم سر جلسه امتحان نشستم کارت ورود به جلسه امتحان به من دادن که شماره صندلیم 56 بود.ورقه ها اومدن من شروع کردم به نوشتن اسمم رو نوشتم و سوال های قرآن رو نوشتم خیلی راحت بودن. کاش همه امتحان ها انقدر راحت بودن،پس از نیم ساعت دقیق نمیدونم تموم شدم و از صندلم پاشدم و رفتم . کاغذ امتحان رو گذاشتم روی میز توی سالن بخش کلاس نهم دو. و از مدرسه خارج شدم.جلوی در مدرسه با دوستام خداحافظی کردم و تا یه جایی همراه یکی از دوستام پیاده روی کردیم و باهم گپ کردیم. درباره امتحان مطالعات که پس فردا بود حرف زدیم.ولی کتاب مطالعات اجتماعی ما خیلی چرت و پرت نوشته این نظر شخصی من و با دیگران کار ندارم آخه من موندم تاریخ یا ساختار حکومت به چه درد ما میخوره ، عوض اینکه بیان به ما چند تا چیز بدرد بخور مثل مدیریت سرمایه یا دفاع از خود دربرابر دزد و... یاد بدن برای ما از حقوق دولت میگن. از اون ور بعضی ها میگن تاریخ برای اطلاع عمومی ما خوبه خوب قبول اگه خوبه چرا باید حفظش کنیم همین که درک کنیم چه اتفاقی افتاده کافیهیا همین آمادگی دفاعی ما اومده از انقلاب ما از دشمن و غیره گفته بگذریم.برگشتم خونه رفتم و لباسام رو عوض کردم و نهار خوردم . و یکم با لپتاپ کار کردم یکم با پایتون کد نوشتم . یه برنامه پخش کننده موزیک درست کردم ظاهر برنامه با کتابخونه pyqt بود. من هم بعد از درست کردن ظاهر با همون pyqt هم خواستم که موزیک رو پخش کنم که متاسفانه ارور داد از gpt پرسیدم و گفت که این فرمت موزیک رو نمیتونی پخش کنی و باید کتابخونه مخصوص نصب کنی منم دیگه برنامه ای که درست کرده بودم رو پاک کردم.و رفتم یکدونه پادکست در باره web3 خوندم که باحال بود. پس از دو یا سه ساعت کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم سر درس مطالعات تا برای امتحان فردا آماده بشم.شب شد . بعد از شام تقریبا ساعت 11 رفتم که بخوابمتوی تخت هم یکم مطالعات خوندم. و شب شد و من خوابیدم</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 18:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع برنامه نویسی من</title>
                <link>https://virgool.io/cafegame/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%86-jlf3djacvmkr</link>
                <description>سلام امروز میخوام درباره اینکه چی شد برنامه نویسی رو شروع کردم بگمولادت حضرت معصومه سلام الله علیها مبارک باد. تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۳/۱۱خاطره شروع برنامه نویسی من با کامپیوتر و متولد شدن دوباره ی مندیگه عکس دیگه ای پیدا نکردمکرونا تازه شروع شده بود. مدارس چند روزی تعطیل شد و به صورت مجازی برگزار میشد. چند روزی رو با تلفن مادرم تو کلاس آنلاین میشدم. قبل از کرونا فقط با تلفن بازی میکردم به همین خاطر به من کامپیوتر نمیدادن و حتی تلفن همراهم رو هم چند بار توقیف میکردن. و در آخر تلفنم شکستقرار شد که یک کامپیوتر به من بدن اونم با زور و قول اینکه من بازی نمیکنم. یک کامپیوتر دادن چند روزی رو با کامپیوتر تکالیف مدرسه رو انجام میدادم. و با کامپیوتر ور میرفتم این دکمه رو میزدم اون دکمه رو میزدم .یکی از پنجشنبه ها بود که خودمو نتونستم نگهدارم وقتی شب بود رفتم بیرون که نون بگیرم کنار نانوایی لوازم جانبی کامپیوتر بود. رفتم تو و سی دی یک بازی ماشینی انتخاب کردم و خریدماومدم خونه و بازی رو با هزار زحمت (چون هنوز کار با کامپیوتر رو بلد نبودم) تو کامپیوتر نصب کردم.و شروع کردم به بازی کردن یک ساعت بازی کردم و دیگه ساعت 12 شب بود آماده شدم برای خوابیدن.&quot;جا داره بگم وقتی بازی میکردم با خودم میگفتم که من یک گیمر حرفه ای میشم&quot;صبح شد هنوز رو تخت بودم که تو ذهنم میگذشت که آخش چه راحت شدم که دیگه لازم نیست صبح زود برم مدرسه. پاشدم . رفتم تو کامپیوتر ولی بازی نکردم نمیدونم چرا ولی من که برای بازی کردن گریه میکردم نرفتم بازی کردن و باز هم با کامپیوتر کار کردم و دکمه هارو زدم فایل باز کردم فایل پاک کردم و...چند روز رو فقط با کامپیوتر ور رفتم. یادم میاد که چند تا آهنگ بی کلام دانلود کردم و تو کامپیوتر یک ویروس افتاد. وقتی روی یکی از دکمه های ویندوز کلیک کردم ویروس عمل کرد و کامپیوتر ویروسی شد.رفتم پیش پدرم و گفتم که کامپیوتر کار نمیکنه (اون زمان نمیدونستم که ویروس کامپیوتری چیه) پدرم اومد کامپیوتر من رو چک کرد و گفت ویروس افتاده و چون وقت نداشت گفت فردا درست میکنه و رفت.من با خودم گفتم که ویروس کامپیوتر رو پاک میکنم و رفتم سراغ پاک کردن شاید باورتون نشه رفتم و در سمت راست کامپیوتر رو باز کردم و مادربرد و رم رو فوت کردم تا شاید ویروس از کامپیوتر پاک بشه حتی با دستمال مرطوب، برد کامپیوتر رو که به برق وصل بود تمیز کردم ، کامپیوتر رو روشن کردم ولی بازم ویروس داشت.دیگه کامپیوتر رو ول کردم به حال خودش تا پدرم اومد تا کامپیوتر رو درست کنه منهم نشستم کنارش تماشا کردم گفت داره یک ویندوز 7 جدید نصب میکنه یکی از بخش های نصب یک ترمینال باز شد من انقدر هیجان زده شده بودم چون شبیه هکر ها توی فیلم ها بود کنجکاوی من بیشتر شد و بیشتر نگاه کردم . رسیدم به بخشی که ویندوز نصب میشه چون کامپیوترم قدیمی بود 1 ساعت طول کشید تا ویندوز نصب بشه بعد نصب دیگه هیچ خبری از بازی و فایل ها نبود با خودم گفتم این که همون ویندوز با همون گرافیک ولی چرا بازی و فایل های من توش نیست. بعدش فهمیدم که وقتی ویندوز پاک میشه فایل ها و برنامه ها هم پاک میشهاینبار از ترس هیچی دانلود نکردم. تا کامپیوتر دوباره ویروسی نشه...این داستان ادامه دارداگه دوست داشتید توی نظرات بگید بقیه خاطره رو هم بنویسم</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 11:33:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره 7 خرداد ماه 1401</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-7-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-1401-dchgfh1exoow</link>
                <description>سلامامروز هم مثل دیروز ریاضی رو تمرین کردم که امتحانم رو خوب بدم آره از صبح دارم میخونم تا الانظهر پدرم به سمت تهرام حرکت کرد. من هم خداحافظی کردم.یکم بعدش دوست پدرم اومد وسایل خودشو برداشت و رفتبعد یک کد نویسی کردم تا با پایتون یک نرم افزار حساب داری بنویسم ولی نشد. یکن تلاش کردم ولی وقت کد نویسی تموم شده بود رفتم ادامه ریاضی رو خوندم و خوندم چند دقیقه بعد با برادر کوچیکم محمد رفتم سوپرمارکت تنقلات خریدم و اومدم خونه نشستیم شام رو خوردیم و یک چایی گرم و آموزش ریاضی نگاه کردم.ساعت 10:50شبخانواده داشتن تلویزیون نگاه میکردن که ...یک زلزله اومد . من که برای هرکاری سریع عمل میکردم نشست بودم پای کامپیوتر داشتم فکر میکردم که زمین لرزه بود یا من خیالاتی شدم  هیچی دیگه مادرم زود گفت زلزله برین بیرون اومدیم بیرون یکم نشستیم رفتم تو که لپ تاپ رو بیارم و بقیه ریاضی رو بخنوم فردا هم که امتحان ریاضی دارم.اومدم حیاط با لپ تاپ ریاضی رو خوندم و شروع کردم به نوشتن این خاطرهخدا نگهدار</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 01:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرجیس پیامبر</title>
                <link>https://virgool.io/@AliJamali/%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-hqzqipvnyohg</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمپایگاه فرهنگی جرجیس پیامبرحضرت جرجیس (ع) در سن 16 سالگی از سوی خداوند به پیامبری برگزیده شد . و برای رهایی انسان ها از شر جهل و بت پرستی شکنجه های زیادی را تحمل کردند و پیش از هفتاد بار در این راه شهید شدند و به اذن خداوند دوباره زنده شد و بر اثراین استقامت و پایدار بی نظیر در میان انبیاء به ضرب المثل مقاومت شهرت یافت . زندگی پر فراز و نشیب او سر شار از عجایب قدرت الهی است که در هرکدام از آنها نکات آموزنده ی فراوانی نهفته است.بیشتر...آرامگاه حضرت جرجیس (ع)منبع : http://jerjisp.ir</description>
                <category>علی جمالی</category>
                <author>علی جمالی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 16:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>